تبلیغات
آزادكیش - آبادان

آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 9 شهریور 1397 02:57 ب.ظ
سه شنبه، 27م مهرماه، صبح از اهواز راه افتادم به سمت آبادان. در كلانشهر اهواز چند پایانه ی برون شهری هست كه هر كدام در یك نقطه ی شهر قرار دارند. پایانه ی مربوط به شهرهای جنوبی استان (آبادان، خرمشهر، بندر ماهشهر و...) هم در حاشیه ی اهواز است.
آبادان را نسبت به اهواز گرمتر یافتم. شاید هم شرجیتر بود كه من گرمتر حس كردم.
متأسفانه چیز چندانی از آن یك روز حضورم در آبادان، ضبط نكرده ام و اكنون كه مینویسم، عموما بر حافظه ام تكیه دارم.
آبادان شهری است در كنار ساحل اروند. از محلیها كه در مورد اندازه ی آب اروند نسبت به گذشته ها پرسیدم، تایید میكردند كه كمتر شده و در مواقع مد دریا، آب شور دریا واردش میشود.
نابومیها در آبادان بسیارند. خیلیها را میتوان دید كه لهجه شان مثلا تهرانی است. قیافه ها هم مشخص است كه نابومیند. در داروخانه ای كه به آن مراجعه كرده بودم، از یكی از مسئولانش كه پرسیدم، تأیید كرد كه نابومیها در این شهر زیادند و گفت خیلیها میگویند آدم از جای دیگر ایران كه به اینجا میآید، احساس غربت نمیكند! اما من در این شهر حس غربتم شدید بود! چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد؛ فضای دلگیر و فرسوده ی شهر، مردمانی عموما عبوس، هوای گرم و شرجی، بودن در دشتی صاف و بی پستی و بلندی و بودن در ساحلی نه زیبا در كنار علاقه ی من به مناطق كوهستانی!
عصر، تا بازار باز شود، به ساحل اروند رفتم. برای دیدن جای جدید، خوب بود اما ساحل آبادی نبود. لنجهای چندی آنجا پهلو گرفته و با طنابهای كلفت به ستونهای كوتاه فلزیی در ساحل بسته شده بودند و برخیشان هم كه فرسوده و اوراق بودند. ساحل نیزار اروند كثیف و لجن بود. آلاچیقهای اندكی هم برای نشستن بود. مسافران بسیاری را اینجا و در پارك نزدیكش دیدم كه پیدا بود عموما با نیت اقتصادی و خرید جنس و احتمالا گاه فروشش در شهر خودشان آمده اند.
راننده تاكسیی میگفت آن دست اروند، خاك عراق است. وقتی به ساحل رفته بودم، آن دست اروند را مینگریستم و روزهای ندیده ای را به یاد میآوردم كه اینجاها درگیری بوده و برای حفظ این شهر و این خاك، رزمندگان ما جنگیده اند. روایتهای جنگ از اروند را به یاد میآوردم؛ قواصان ما و سیمهای خاردار دشمن در دل اروند و كوسه ها و... .
مانند همه ی شهرهای جنوبی كشور، بازار آبادان نیز مملو از جنس خارجی و قاچاق بود. بازاری هست به نام "ته لنجیها" كه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت میشود اما بیشتر شوینده ها و خوراكیهایی چون قهوه و زیتون و... به چشمم خورد.
در آبادان خیابانهای موازیی هستند به نام "لِین" كه شماره گذاری شده اند؛ 1 و 2 و شاید هم بیشتر. به گمانم این نام همان واژه ی انگلیسی است به معنای خط.
اینجا نیز ركود اقتصادی گلوی مردم را میفشارد و محلیها بر این باورند كه فرصتهای اقتصادیشان توسط نابومیان تصاحب میشود. راننده تاكسیی كه خود اهل این شهر بود، گله داشت كه از شهرهای دیگر میآیند اینجا و پروژه ها و پیمانكاریها با پارتی بازی به ایشان واگذار میشود و دست ما خالی میماند! این حكایتی است كه فارغ از میزان درستیش، در جاهای مختلف كشور میشنویم. در هر حوزه ای وقتی وضع خراب میشود، خیلیها به حاشیه ها گیر میدهند و اندیشه های تفرقه انداز جان میگیرند.
لباسهای عربی را بر تن زن و مرد، كمابیش در آبادان میدیدم. زبان عربی را نیز گاهی در این شهر میشنیدم. دست كم در جاهایی كه سر و شكل و گفتار و رفتارشان تهرانیتر بود، میدیدم كلاس عرب و عربی در مرتبه ای فروتر قرار داشت.
بومیان آبادان را كه به گمانم همگی عربند، عموما نازیبا یافتم با پوستهای تیره و ناشفاف. روز بعد در شهر كناری -ماهشهر- اما برعكس این ویژگی را حس میكردم و جالب است كه یكی دو نفر از اعراب ماهشهری هم این نتیجه گیری و تفاوت را تأیید میكردند.
در آبادان نیز مانند اهواز، فعالیت مردم از غروب و با خنكی هوا در شهر زیاد میشود و شب به اوج میرسد. با این كه فصل جهنمی تابستان را پشت سر گذاشته بودیم اما روزها باز آنقدر گرم بود كه فعالیت شب را جذاب كند.



چهارشنبه 21 شهریور 1397 10:29 ق.ظ
سلام تا به حال آبادان نرفتم ولی همیشه فکر میکردم باید خیلی آباد باشه ولی با توصیف شما دیگه دلم نمیخواد برم اونجا
سروش :
درود بر من لی لی عزیز و گرامی.
من میتونم گواهی بدم دست كم بخش بزرگی از شهر اصلا زیبا و شیك و دوست داشتنی نبود. آبادان، میگن پیش از انقلاب بعد از تهران پرجمعیت ترین شهر كشور بوده. جنگ هم كه مشخصه با آبادان چه ها كرده...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر