تبلیغات
آزادكیش - اهواز

آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 26 مرداد 1397 04:37 ب.ظ
در روزهای پایانی مهرماه، سفر قم را ناتمام گذاشتم و به دستور رئیس راهی خوزستان شدم. نخستین بار بود كه این استان را میدیدم.
اهواز شهری است كه در آن روزها تا 40 درجه هم دمایش میرسید و شرجی هوا محسوس بود. با خود اندیشیدم كه مثلا دو یا سه ماه جلوتر از این و در اوج گرمای تابستان، اینجا چه جهنمی میشود! و بر این جهنم، شرجی شدید و گرد و غبار غلیظ را نیز باید علاوه كرد!
در اهواز زنانی را و كمتر مردانی را با لباس عربی دیدم. برخی مردان را میدیدم كه دستار (عمامه) ی بر سر داشتند و گمان داشتم كه این باید بخشی از پوشش عربی باشد. نیز مردهایی را با شلوار كردی دیدم. و كسانی را دیدم كه لهجه شان شبیه لری و بختیاری بود.
میگویند خیابان نادری مركز اهواز است و من دست كم میتوانم تایید كنم كه بازار شلوغی دارد. نادری، خیابانی است با پیاده روهای پهن و بافت ساختمانهایش نسبتا قدیمی است. شب هنگام كه آنجا بودم، جنب و جوش مردم بسیار بود. در خیابان نادری، بر خلاف خیابانهای اطرافش (شریعتی، طالقانی، بازار امام)، زبان عربی را خیلی میشنیدم و مردم بیشتری را نیز با لباس عربی میدیدم. مردانی را نیز با شلوارهای گشاد چین دار میدیدم كه احتمالا باید از انواع مردم لر باشند.
برخی از اهوازیها، همانطور كه زیاد میشنویم، خیلی سفیدپوستند و اصلا بهشان نمیآید كه جنوبی باشند. با این حال، سبزه روها پرشمارترند و عموم مردم گندمگونند.
خیابانهای اهواز و دیگر شهرهای خوزستان، پر از آشغال است و میتوانم در همه ی شهرهایی كه در ایران دیده ام، این منطقه را سرآمد این ویژگی بدانم! همه رقم آشغال در خیابانهای این شهر -به ویژه خیابانهای مركزیش- دیده میشود؛ سبزی، میوه و پوست میوه، كارتن، پلاستیك و... . از در و دیوار خیابانهای مركزی اهواز چرك و كثافت میبارید. این حالت را پیشتر در شهرهای جنوبی كه شرجیند نیز حس كرده بودم. نمیدانم شرجی بودن باعث چنین حالتی میشود یا آشغال ریختن و شاید هم جمیع عوامل. با این وصف، روان بودن گنداب در خیابانهای اهواز و دیگر شهرهای خوزستان اصلا پدیده ی غریبی نیست. وه كه این ساكنان سرزمین رودخانه ها چگونه به گند و كثافت خو كرده اند!
با آن كه گرد و غبار چندانی در هوای آن چند روز نبود، اما اگر فقط خیابانهای مركزی شهر را معیار قضاوت بگیرم، اهواز را شهری خاك گرفته و رنگ پریده باید دانست! اگر نبود جنب و جوش اهالی به ویژه در غروب و شب، بی شك این قضاوت را به دیگر ابعاد اهواز و اهوازی گسترش میدادم!
اهواز از چند جهت برای من تازگی غریبی داشت؛ اگرچه لهجه ی خوزستانی را بارها در فیلمها و مجموعه های تلویزیونی شنیده ایم اما تا آن زمان در یك محیط خوزستانی نبودم و گوشم حس تازه ای داشت. به هر حال هر شهری و مردمش حس و حال خودشان را دارند و اهوازیها را به نسبت بیشتر شهرهای ایران، مردمی دیدم كه هیجانهای سخن و صورت و بدنشان شدید است و كمتر از مردم دیگر جاها میخندند! حضور در شهری كه رودخانه ای چنان عظیم (كارون) درش در جریان باشد را تا كنون تجربه نكرده بودم و این در ایران، ممیزه ی شهری چون اهواز است چه كه اصفهان را در روزگار خشكی و كم آبی زاینده رود دیده ام و رودخانه های جاری در شهرهای شمالی هم همین حال و روز را دارند و رودهایشان هم خیلی كوچكتر و كم آب تر است. مهاباد هم رود زیبای زلالی دارد كه باز در برابر كارون، كم آب و ناچیز است. پلهای چندی روی كارون هست كه دو بخش اهواز را به هم وصل میكند و این پلها شماره گذاری شده اند؛ 1، 2، 3 و... .
آب كارون خیلی لای و كثیف است. آدم تأسف میخورد كه رودی چنین عظیم و زندگی بخش در این شهر جریان دارد اما حسش اصلا مثبت نیست! شبها كنار كارون میرفتم و آواز تمرین میكردم. یك بار روی یكی از پلها كه داشتم قدم میزدم، چشمم افتاد و در كم نوری شب دیدم لوله ای چندان بزرگ كه یك ماشین سواری كوچك درونش جا میشود، تقریبا زیر پل قرار دارد و فاضلاب پر و پیمانی از آن به درون كارون جاری است! خیلی حس بدی بود كه در این آشفتگی محیط زیستی و از دست رفتن منابع كمیاب طبیعیمان، چنین چیزی را ببینی!
در یكی از خیابانهای مركزی اهواز بساط پیرزن عربی را دیدم كه گنجشك و سار پوست كنده شده را به سیخهای چوبی كشیده بود و میفروخت. صحنه ی بدیعی و عجیبی بود. پرسیدم اینها را چگونه و كجا شكار میكنند؟ گفت در نیزارها و دشتها با تور میگیریم. غریضه ی گوشتخوارم تحریك شده بود اما ساكن هتل بودم و ساز و برگ پخت و پز نداشتم. ناچار از دیدن لذت میبردم! خاطره های ایام كودكیم زنده شده بود؛ در روستایمان، در فصل جوجه كشی به لانه های گنجشكها هجوم میبردیم و بچه گنجشكها و گاه بالغها را در لانه میگرفتیم و... . مزه ی آن پرندگان بینوا همچنان زیر زبانم است. یك گنجشك سرخ كرده در روغن را میشود با استخوانهایش جوید و بسیار لذیذ است! (زمانه ای است كه انسان از اظهار شهوت گوشتخواری و درندگیش شرم دارد)! تعجب كردم كه این سیخهای گوشت، قیمتی هم ندارند؛ یك سیخ 7 گنجشكی (!) 4 هزار تومن و یك سیخ 4 ساری، 5 هزار تومن! دلم به پیرزن سوخت. چند تا از نمونه (ساشه؛ سمپل) ی محصولات بهداشتیمان را كه همراه داشتم، به او دادم، ذوق كرد.
در اهواز، چند جا خانمهای شیك ترتمیز زیبای جوانی را میدیدم كه گدایی میكردند! این صحنه ها را در بندر ماهشهر (و شاید آبادان هم) هم دیدم كه دریافتم در این حدود، پدیده ی مرسومی است. پیشتر گدای لوكس ندیده بودم! این خانمها یا بچه ای در بغل یا همراهشان بود و گاه نیز هر دو را با هم داشتند و چندان هم جزع فزع نمیكردند و نسبتا با سردی گدایی میكردند. یك شب به لشكرآباد رفتم تا غذا خوردن در این خیابان معروف فلافلیها و جگركیهای اهواز را تجربه كنم. روی تختهای یك جگركی كه در پیاده رو مستقر بود، نشسته و مشغول خوردن بودم. كنار من چند مرد جوان عرب هم مشغول شام بودند. زن شیك جوانی با دختربچه ای آمدند و پس از آن كه من چیزی كمك نكردم، از آن چند مرد گدایی كرده، پولی گرفتند و رفتند. برای گرفتن اطلاعات در مورد این گدایان لوكس، سر صحبت را با یكی از مردها باز كردم. وی مدعی بود كه این زنان گدای جوان شیك، از اهالی لرستانند و اغلب، شوهرانشان "دوایی" (معتاد، معتاد مواد صنعتی) میباشند!
در خیابان نادری، با صاحب فروشگاهی قدیمی و رنگ و رو رفته و پسرش، درباره ی اهواز و ریشه ی نامش و قومیت مردمانش گفتگویمان درگرفت. ایشان كه خود را اهوازی اصیل میدانستند، میگفتند ما نه عربیم و نه لریم. بیشتر كه جستم، تأیید كردند كه تقریبا لهجه و هویت قومی-زبانیشان شبیه دزفولیهاست. از آنجا كه با تعصب اظهار نظر میكردند و دوست نداشتند گفتگو در میان باشد، نشد كه خیلی حرف بزنیم اما حس خوبی به اعراب نداشتند و واژه ی "اهواز / احواز" ر جمع مكسر "حوز / خوز" نمیدانستند و معتقد بودند بومیان این محل (اعراب یا دیگران؟) به نی میگویند "خوز" و چون اینجا نیزار زیاد است، نام اینجا خوزستان شده! وقتی من میگفتم در فارسی باستان "حوز / خوز" نام قوم بومی این مناطق بوده و اعراب كه بعد از اسلام به این مناطق آمدند، نام مردمی كه در اینجا زندگی میكردند را جمع بسته و بر این شهر نهاده اند، پدر و پسر ناراحت شده و پوزخند میزدند و صرفا چون واژه ی اهواز را دارای ساختار جمع عربی میدانستم، من را با تأسف و ناراحتی نصیحت میكردند كه "تو این حرف را نزن"! و منظورشان این بود كه توی ایرانی داری اصالت این شهر را به اعراب نسبت میدهی و این كار در تضاد با ایران پرستی است! هر چه هم توضیح میدادم كه وقتی اعراب نام مردمی غیر از خود را بر این شهر نهاده اند، همین نشان میدهد كه آن هنگام كه اعراب به خوزستان و اهواز آمده اند، مردم دیگری بومی این مناطق بوده اند (احتمالا نیاكان همین پدر و پسر). ولی انگار اصلا حرف مرا نمیفهمیدند و... . این پدر و پسر مدعی بودند اعراب بعد از جنگ و از روستاها و مناطق اطراف به اهواز كوچ كرده اند و اصالت اهوازی ندارند.
چند فروشگاه قهوه فروشی كه تا چند متر دور و برشان بوی مشام نواز غلیظ تلخ قهوه میآید، اینجا و آنجا در اهواز دیدم. این صنف را در شهرهای دیگر كمتر میتوان یافت.
در راه اهواز-شوش، كنار جاده، خیلی جاها خربزه های زرد كوچك را چند تا چند تا درون توریهایی بسته بندی كرده و میفروختند. نیز شالیزارهای سرسبز برنج هم در این مسیر به چشم میآمدند.
شاید بتوان ادعا كرد كه زنان در میان اعراب خوزستان به صورت سنتی، همچنان جایگاهشان فروتر از مردان است. در نزدیكی شوش، پیكان باری را دیدم كه دو مرد در جلو نشسته و دو زن با لباس عربی -یكی میانسال و دیگری جوان و شیك- در قسمت بار نشسته بودند و از خجالتشان سعی میكردند روی خود را از عابران جاده بپوشانند.
مانند كاشان، در اهواز نیز خیمه های عزاداری محرم دست كم شبها همچنان برپا بود و خانواده ها گرد ایشان جمع میشدند. نوحه هایی هم كه پخش میشدند، عموما عربی بودند.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر