تبلیغات
آزادكیش - قم

آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 19 مرداد 1397 03:44 ب.ظ
قم شهری با جمعیت بالای یك میلیون نفر است و تقریبا كم درخت و خشك مینماید. یك سازه ی مشخص دراز در این شهر خودنمایی میكند و آن خط مونوریل است كه از كمربندی شرقی شهر، مستقیم به حرم حضرت معصومه میرسد. از آنجا كه سازه های اطراف این خط، دهها متر از آن فاصله دارند و چون خط با پایه های بلندی در ارتفاع ساخته شده، دقیقا این حس به بیننده منتقل میشود كه این یك راه ویژه به مقصدی ویژه است.
قم مشخصا یكی از مراكز اسلامی است چرا كه از نژادها و گروههای مختلف مردم در این شهر دیده میشوند؛ مردمانی با لباسهای مختلف كه برخیشان شاید از دنیای عربند و برخی از قفقاز، برخی از پاكستان و برخی از افغانستان و... . اطراف حرم، هم لباسها رنگارنگ است و هم نژادها. چنین به نظر آمد كه دور و بر حرم قم، نسبت به حرم مشهد، قومیتهای خارجی بیشتری را میبینم. در این شهر هزاره های افغانستان زیاد به چشم میخورند. گردشگران غربی و اروپایی تبار را نیز در حرم میدیدم كه بیشترشان زن بودند و با چادرهای سفید گلدار و یكدست و با حجاب كامل در حرم، دور راهنمایشان جمع شده بودند. بدون دوربینها و عكس گرفتنهایشان هم میشد از نگاهها و رفتارهای متفاوتشان تشخیصشان داد. آن خضوع و تواضعی و رام شدگیی كه در رفتار مردم خاورمیانه، خاصه در مكانهای مقدس هست، در ایشان نیست. آنهایی كه در حرم دیدم، شاد و با كنجكاوی، سازه ها و زیارت كنندگان را میپاییدند و عكس میگرفتند. رفتارهای ایشان در نظر عفت مآب ما خاورمیانه ایها، سبكسرانه مینماید. گروه كوچكتری از گردشگران زن و مرد غربی را دیدم كه همراه راهنمایشان در كنار روحانیی بودند كه كارت پرسنلیی بر گردنش آویخته بود و به انگلیسی داشت برایشان توضیحاتی میداد. به نظرم آمد كه آن روحانی باید كارمند تشكیلات حرم باشد. گروه باز كوچكتری از گردشگران غربی را نیز دیدم.
گروهی از مردان زائر پاكستانی را در حرم دیدم كه لباسهای محلی عموما رنگ روشن بر تن داشتند؛ پیراهنهای گشاد و یكسره تا زانو و شلوارهای گشاد چین دار. لباسهای بلوچهای خودمان هم از این نوع است اما خب قطعا تفاوتهایی هم دارد كه نسبت به انواع هندی، پاكستانی و افغانستانیش، دست كم میدانم چین شلوار بلوچی بیشتر است. این چند ده مرد و پسر پاكستانی گویا برای اربعین راهی كربلا بوده و سر راه هم در حرم حضرت معصومه به زیارت آمده بودند. ایشان در گوشه ای از صحن حرم جمع شده و دست جمعی به زبان اردو نوحه میخواندند و سینه میزدند و اشك میریختند. خلوص و شور و حرارت این جمع در این كار، بسیاری از جمله مرا تحت تأثیر قرار داده بود چنان كه تماشاچیانشان از خودشان بیشتر بودند. دقایق طولانی به تماشایشان نشستم و لذت بردم؛ وقتی رسیدم، تازه دست به كار شده بودند و عده شان كامل نشده بود. جمع شده و حلقه ای زده بودند و در مركزش چند نفر از روی كتابچه نوحه ای را میخواندند و در بخشهایی از آن كه اوج میگرفت و موسیقیش زیباتر میشد، حلقه های دورتر نیز همراهیشان میكردند. یادم است یك جای همین اوج خوانی، كلمه ی "زینب" را كه میگفتند، اشكها جاری میشد و صدای ناله ی برخیشان برمیخاست. در بخش بعدی آیینشان، اندك اندك دیگرانشان هم رسیدند؛ چند صف تشكیل دادند كه صفها، دو به دو روبروی هم بودند. باز همان گروه چند نفری حلقه، پشت این صفها، دسته جمعی نوحه میخواندند و به گمانم صفها نیز گاهی همنوایی میكردند و آرام آرام سینه میزدند و از یك جایی به بعد صدای نوحه قطع میشد و با تمام قدرت دستها را بالا برده و چپ و راست -به نوبت- با تمام توان بر سینه ی خود میكوفتند و گاه نعره ای نیز میكشیدند؛ صحنه ای كه در تلویزیون بسیار شاهدش بوده ایم. صدای این سینه زنی تمام عیار سی چهل نفره چنان شدید بود كه كه گویی اطرافت زلزله شده است؛ ترق ترق ترق...! خلوص و ارادت این جمع از من نیز در همراهی، مبلغی اشك گرفت و دقایقی چون چندی از تماشاگران، سینه زدم. از آن دقایق واقعا لذت بردم.
در همه ی دقایقی كه گرد این قومِ به زیارت آمده بودم، بلندگوی حرم با صدای پرحجم گوش آزار، سخنرانی روحانیی را پخش میكرد كه انگار در یك جایی از همین حرم برای جمعی منبر رفته بود و از جمله یادم است كه در باب مسائل سیاسی حرف میزد و مدح و ثنای قدرتمندان روزگار را نیز میگفت. حجم صدای آزاردهنده ی این بلندگو، صدای نوحه خوانی دسته جمعی زائران پاكستانی را هم گاه تحت تأثیر قرار میداد و اگر نبود شدت ارادت و دلدادگی این جمع، چه بسا چون دیگر دسته های مشغول در حرم، كسی گرد ایشان نمیگشت و توجهی جلب نمیكردند. در حرم دسته های عزاداری با اعضای بسیار كم و بی رمق هموطنانمان نیز در رفت و آمد بودند كه با طبلهای بزرگ و سنجها و بلندگوها و... هم هیچ شور و حالی برنمیانگیختند؛ نه در خود و نه در بینندگان؛ چند پیرمرد و چند تن جوان و میانسال و بیش از آنها پسربچه، دو صف راه انداخته و با بلندگو و طبل و سنج، با كبكبه و دبدبه وارد حرم میشدند و سر و صدای طبلشان و نوحه خوان بی حس و حال و خارج خوانشان، بر آلودگی صوتی فضای حرم میافزایند. تأسف خوردم كه این آیینمان نیز از دستمان رفته و شور و حالش را هم دیگر باید در پاكستانیها سراغ بگیریم!
اعراب عموما عراقی نیز دسته دسته در حرم و اطرافش به چشم میخورند. از جمله ویژگیهای این دسته های عربی، حضور پرشمار زنهاست.
اصلا یادم نیست كه دیده امشان یا نه ولی به گمانم چشم بسته باید حضور دسته های كبوتر را در حرم حضرت معصومه هم بپذیریم. با این حال یادداشت كرده ام كه در فضای حرم، شب هنگام خفاشهای چندی در پروازند. به ویژه در ارتفاع بالاتر و دور و بر گلدسته ها.
در حرم هر كسی را در حالی میبینی اما آن چنان كه در حرم امام رضا نیز پیشتر تجربه كرده ام، عموم كسانی كه به حرم میآیند، در چهره و رفتارشان آن متانت و افتادگی و خاكساری یك ارادتمند درگاه را نمیابی. عموما آمده اند كه یك رسم و سنت را به جا آورند. بسیاری آمده اند كه یك حاجتی بگیرند و كاسبیی كرده باشند. شاید تك و توك كسی را بیابی كه غرق در حس و حال عاشقی و ارادت خالصانه، به دیدار آمده باشد. و چه لذتی است حتی دیدن چنین كسی.
در گوشه ای از صحن حرم نشسته بودم و اطراف را نظاره میكردم كه دو مرد جوان و زنی میانسال آمدند و روی فرش پهن شده در صحن، نزدیك من نشستند. مادر و پسری بودند كه با خواستگار دختر خانواده جلسه ای در حرم گذاشته بودند. هر سه ی این جمع مینمود كه از آن مذهبیهای مقید سفت و سخت باشند. جلسه ی واقعی میان مادر خانواده و خواستگار بود اما نمیشد یك زن میانسال پوشیده كه فقط اندكی بیش از بینیش پیدا بود، با یك جوان غریبه، تنها وارد گفتگو شوند و باید یكی از محارم ذكور هم در جلسه حضور پیدا میكرد. و كجا بهتر از فضای مقدس و عمومی حرم. پسر خانواده كه وسط آن دو نفر نشسته بود، عملا حرفی برای گفتن نداشت و گفتگوها میان مادر دختر و خواستگار جوان در جریان بود. خواستگار هم كه خیلی بچه مثبت بود، وضعیت دانشجویی خود و بی پولی و مشغول بودنش در مغازه ی پدر را توضیح میداد و از برنامه هایش برای سرگرفتن ازدواج میگفت.
اتفاقی، یكی از هم دانشگاهیهای زاهدانم را در بازارهای دور حرم دیدم كه كفش فروشی داشت. خوش و بش كردیم و از حال همدیگر و نیز دوستان مشترك پرسیدیم.
در قم، هتل زیاد و نسبتا ارزان است و مانند مشهد، عموما هم دور و بر حرمند. در یكی از مسافرخانه های دور حرم اتاق گرفتم كه امكانات و نظافتش خوب بود و قیمت مناسب اما باز محض رعایت بهداشت، پرسیدم اینجا زائر پاكستانی نیز میپذیرند یا نه؟ در دقایقی كه دنبال هتل گشته بودم، متوجه شده بودم جاهایی كه زائران پاكستانی را میپذیرند، سطح بهداشتی پایینتری دارند. از آنجایی كه همسایگان پاكستانیمان اهتمام كمتری در رعایت بهداشت دارند، ترجیح میدادم در هتل با ایشان در پیوند نباشم! از حس دوگانه ای كه در آن یكی دو روز به پاكستانیها پیدا كرده بودم، حس شرمساری داشتم.
یك آقای عرب دیدم كه در خشكشویی كار میكرد و خانم عرب جوانی كه در داروخانه مشغول بود. آن آقا از معاودین بود اما دختر جوان با خانواده اش مهاجرت كرده بودند. معاودین به معنای بازگشت كنندگان، كسانیند كه اصالتی ایرانی داشته و ساكن عراق بوده اند و در دهه 50 خورشیدی، صدام ایشان را با خانواده، به ایران باز میگرداند. از این معاودین، تا كنون هر چه دیده ام، از نظر ما ایرانیها بیشتر عربند؛ لهجه ی فارسی و قیافه و حتی گاه لباسشان. خود آنها نیز دلبستگیشان بیشتر به عراق است اما مهر ایرانی بودن برشان زده بوده اند و اخراجشان كرده بودند! بی آنكه بخواهم قضاوت ارزشی بكنم، به نظرم آمد رفتار و بیشتر، گفتار عربهای عراقی كه دیده ام، تندتر از ایرانیهاست. مثلا آن دختر جوان، با خشونت و تندی خاصی پول را از مشتری میگرفت و یا خورد یا جنسش را میداد ولی وقتی به چهره اش دقت میكردی، اصلا خشونتی نداشت و كاملا آرام بود. آن آقای خشكشویی هم آهنگ سخنش را جوری بالا میبرد و خشن میكرد كه حس میكردی دعوا دارد اما هی كه این قضیه تكرار میشد و میدیدم اتفاقی نمیافتد، به این نتیجه میرسیدم این جزوی از نوع سخن گفتنش است. در كل به نظرم آمد كه این پسرعموهای عربمان آهنگ جمله های فارسی را خوب فرانگرفته اند و مثلا جمله ای را كه نباید، با آهنگ خیزان ادا میكنند و این حالت را زیاد تكرار میكردند كه جمله ها را خشن و حتی دریافتن معنی را برای لحظه ای دشوار میكرد. گمان میكنم باید آهنگ سخن گفتن این عزیزان برگرفته از زبان مادریشان بوده باشد. خانم جوان شاغل در داروخانه، زاده ی كربلا بود اما از كودكی در ایران بوده است و شناسنامه ی ایرانی هم نداشت و از این لنگ در هوایی هم گله داشت. از وی پرسیدم كه آیا گاه با روحیه ی ضدعربی ایرانیان مواجه شده است؟ و اگر شده، چه حسی داشته؟ تأیید كرد كه با چنین پدیده ای مواجه میشوند و انتظار چنین برخوردهایی اصلا برایشان چیز غریبی نیست. از چنین گرایشهای نژادپرستانه و ضدقومیی گله داشت و من به عنوان یك ایرانی از آنچه میشنیدم شرمسار بودم.
قیافه های بربری، از زن و مرد و پیر و جوان و حتی روحانی در قم زیاد به چشمم خورد كه گمان میكنم از هزاره جات افغانستان باشند. از سر و وضع و سلوكشان چنین دریافتم كه در قم بومی شده اند.
به نظرم آمد كه در قم و كاشان، مردانی كه با ریش و سبیل و ظاهر مذهبی بودند، بیشتر از داروخانه های دیگر شهرهایند.
با این كه قم در نیمه ی شمالی ایران است اما مردمش را تیره پوست تر از شهرهای حدود یادشده یافتم. قمیها، حتی از مردم شهر نزدیكش -كاشان- هم تیره پوست ترند.
در قم هم تك و توك خانم چادر رنگی به چشمم خورد.
در قم یك كاروان شتر 4-5 تایی دیدم و با این كه دهه ی محرم خیلی وقت بود سپری شده بود، حدس زدم برای نمایشهای آیین محرم اینها را به شهر آورده اند. روز بعدش نیز یك سوار را دیدم كه بر اسبش، در خیابان شلوغ طالقانی، پیش از سه راه بازار، یورتمه میتاخت! بعد از آن باز هم در شهر یك اسب و سوار دیدم كه یك اسب یدك هم از پیشان كشیده میشد
در قم، موتورهای چندی را میدیدم كه شب با چراغ خاموش در خیابانها میتاختند و حتی برخیشان زن و بچه را نیز سوار كرده بودند! همچنین موتورهایی كه خلاف جهت در كنار خیابان ویراژ میدادند نیز كم نبودند و اگر كنار خیابان ایستاده باشی یا قدم بزنی، از این خلاف رانان باید كه در اندیشه باشی!
شب دوم حضورم، در طبقه ی دوم پیتزافروشیی نشسته و مشغول خوردن بودم كه صدای زنی را شنیدم كه در حین بالا آمدن از پله ها به همراهانش در طبقه ی پایین، با تركی نه چندان غلیظی داشت میگفت "دِ گئبَلك قویمسن" (بگو قارچ نگذارد). فهمیدم خانواده ی تركی دارند میآیند بالا. لحظاتی بعد خانمی آمد و در میز كناری من نشست. دیدم لباس یكسره ای بر تن دارد و سربندش نیز شبیه اعراب است و پوستش نیز تیره میباشد. خیلی تعجب كردم كه این دیگر چه جور تركی است كه بیشتر عرب به نظر میرسد! زود حدس زدم كه نباید ایرانی باشند و احتمالا عراقیند. گفتگو را به تركی آغاز كردم و ظنم تأیید شد كه عراقیند. پرسیدم در ایران چه میكنند، گفت برای درمان دخترمان آمده ایم. شوهر و دختر زن هم سر رسیدند. خانم، من را به همسرش نشان داد و گفت ایشان هم ترك است. این خانواده از ترك (تركمن) های موصل بودند كه در حمله ی داعش، آنگونه كه میگفتند، چون شیعه بوده اند، خان و مانشان را از دست داده و گریخته و اكنون ساكن كربلایند. سخن كه به داعش رسید، زن و شوهر جوان میز پشت سری ما هم با تركی ایرانی وارد گفتگو شدند. جدای از قیافه و لباس، حتی لهجه و واژگان تركی این خانواده ی عراقی نیز عمیقا تحت تأثیر عربی بود. در آن روزها بحث استقلال كردستان از عراق داغ بود و من در راستای ایرانپرستی و گسترش ایران، اكیدا طرفدار تحقق چنین طرحی بودم. نظر این خانواده را در مورد استقلال كردستان پرسیدم. احساسات كاملا منفی نسبت به كردها و بارزانی بروز دادند و گفتند كار بسیار سختی است و كردها نمیتوانند انجامش دهند. در اظهار نظری عجیب، پدر خانواده مدعی بود كردها نه تنها با داعش برای حمله به موصل همكاری میكرده اند بلكه در این راستا حتی پول داده و حمایت هم كرده اند. بیشتر صحبت كردیم و ایشان ادعاهایی را مطرح كردند از جمله این كه اربیل و كركوك ابتدا مال تركها (تركمنها) بوده و در دوره ی صدام كردها آمده و این شهرها را گرفته اند! به گمانم شاید ادعای ایشان در این واقعیت ریشه داشته باشد كه زمانی، این مناطق تحت حاكمیت خلافت عثمانی بوده. پرسیدم و پدر خانواده میگفت اكنون در كركوك تعداد كردها بیشتر از اعراب است. پرسیدم خودتان را بیشتر به كدام گروه تركها شبیه و نزدیك میبینید كه گفتند تركمنهای سوریه. گفتم من اهل شهری در شمال خراسان و نزدیك مشهد و هم مرز با تركمنستانم. گفتم در شهر و منطقه ی ما هم تركمنها بسیارند ولی بر خلاف شما، آنها سنی مذهبند و نیز عموما از لحاظ قیافه، از دیگر مردم بازشناخته میشوند. نیز گفتم كه مادرم از كردهای خراسان است و كردهای خراسان شیعه استند و اصالتا از كردهای علوی آناتولی بوده اند كه به خراسان كوچ كرده و در طی زمان شیعه شده اند. پدر خانواده گفت ما تركمنها هم علوی بوده ایم و بعدها شیعه شده ایم. فراموش كردم سوال مهم دیگری را بپرسم و آن رویكرد تركمنهای عراق به ایران و تركیه بود. اگر چه با توجه به حضور این خانواده در قم، میتوان برای بخشی از این سوال جواب داشت.



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر