آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 5 مرداد 1397 02:08 ب.ظ
در یك عصر پاییزی از نهاوند به تویسركان رسیدم؛ به شهر گردو. دور و بر شهر پر از باغ است و اگر چه گرد و غبار معمول این سالهای آب و خاك ما، آن طراوت و تازگی را از منظره ها گرفته اما همان امید سرسبزی نیز در این كشورِ رو به خشكیدگی زیباست. نه فقط اطراف، كه درون شهر تویسركان نیز پر از درخت گردو است. باغهای بادام هم اطراف شهر زیاد دیدم. شهر باصفا است اما برخورد مردمش به لطافت طبیعتش نیست. آداب دانی هم خود مرتبه ای است. در جای جای شهر؛ زمین خالی، خرابه، پیاده رو و... كپه های پوست سبز گردو را میتوان دید كه عموما نیز به خاطر اندكی ماندگی سیاه شده اند.
توی شهر جای مناسبی برای اقامت گیرم نیامد، درست یادم نیست شاید هم اصلا جایی گیرم نیامد. ناچار به هتل فاران رفتم كه بیرون شهر بود و البته پیاده هم 15-20 دقیقه بیشتر با شهر فاصله نداشت. هتل فاران در دامنه ی تپه ای در شرق شهر است و در میان باغها و تپه ها و دره ها و در كنار مزار رضی الدین آرتیمانی (آنچنان كه محلیها میگویند؛ میررضی) قرار دارد. خیلی جای باصفایی است، به تصور من خاصه اگر بهار یا زمستان باشد. مرد نسبتا قدبلند خوشتیپ تركه ایی صاحب هتل بود كه دهه ی هفتم عمر را آغاز كرده بود. از آن دل گنده های لوطی مشرب به نظر میرسید. اهل شهر ری بود و لهجه ی غلیظ تهرانی داشت. گویا در این زیبایی خلوت عزلت گزیده بود. از مصاحبت و رسیدگیش لذت میبردم. میگفت همین زمستان گذشته، اینجا یك متر (و شاید بیشتر) برف آمده بود. دلم برای بودن در چنین برفی ضعف رفت!
از حاج آقای خوش مجلس (صاحب هتل) چگونگی آمدنش به این گوشه را پرسیدم و سخن به فرهنگ مردم محلی رسید و او با همان آرامشی كه در رفتار و سخنش بود از استاد دانشگاه بازنشسته ای میگفت كه مفتون طبیعت و خلوت تویسركان شده و خواسته بود همه ی سرمایه را جمع كرده و در تویسركان مستقلاتی علم كند و ساكن شود. گویا به پیشنهاد و تأكید حاج آقا، خانه ای را برای یك سال اجاره كرده بوده تا ببیند میتواند در میان این مردم زندگی كند یا نه؟ و بیشتر از یك سال نتوانسته بوده با محلیها كنار بیاید و برگشته بوده.
وسیله ی رفت و آمد از هتل فاران به شهر برای كسی كه ماشین شخصی ندارد، یا تاكسی تلفنی است یا خط یازده كه من دومی را ترجیح دادم و در یك عصر آفتابی، این راه زیبا را سرپایینی پیمودم و شب سربالایی برگشتم.
شب، چند دقیقه آن طرفتر، به پارك نوساز اما فرسوده و نیمه جان و نسبتا خراب كنار آرامگاه میررضی رفتم تا ساقی نامه را تمرین كنم. ساقی نامه شعری از میررضی است كه در آواز بیات اصفهان ساخته شده و اخیرا آن را در كلاس فراگرفته بودم؛ الهی به مستان میخانه ات / به عقل آفرینان دیوانه ات... . محوطه ی آرامگاه میررضی، دورش دیوار كوتاهی داشت و روی آن نرده های فلزی. درون محوطه كاملا پیدا بود اما ساعت گذشته بود و آرامگاه تعطیل. چراغ خانه نگهبان آرامگاه روشن بود و نیز نورافكن بلند پارك هم اطراف را روشن كرده بود. بزرگی درختان آرامگاه، بر خلاف پارك، نشان از قدمت و رسیدگی میداد. گویا میررضی اهل آرتیمان (روستایی بالاسر تویسركان) بوده.
تویسركان اگرچه شهر كوچكی است با جمعیت تقریبی 50 هزار نفر، اما باغداری پررونق و خوش قیمتی محصول اصلیش (گردو) مرا به این گمان انداخته بود كه مردم نسبتا پولداری باید داشته باشد، مثلا چیزی شاید نزدیك به محلاتیها. اما در بازار كه چرخی میزنی، درمیابی اینجا نیز ضعف اقتصادی و فقر، قلمروهای پهناوری دارند. سر و وضع مردم تویسركان دست كمی از نهاوندیها ندارد و عموما شیك و ترتمیز نیستند. لهجه ی محلیشان نیز مینمایاند كه باید عموما لر یا لك (فرقشان را نمیدانم) باشند. البته اگر اشتباه نكرده باشم، اینجا نیز تركی به گوشم خورد. داروخانه ها نیز شبیه دژهای نهاوندند اما نه آن اندازه استوار و نفوذناپذیر و از این رو به نظر میرسد شدت و دامنه ی حملات طایفه ی ارباب رجوع در این شهر كمتر است!
صبح، هنگام رفتن از تویسركان، دیدم درون شهر، خیلی جاها دود بود. پرسیدم، گفتند دود ناشی از سوزاندن شاخ و برگ درختان گردوی برداشت شده است. میگویند این دود دادن برای درخت خاصیت دارد! الله اعلم.


سه شنبه 9 مرداد 1397 03:09 ق.ظ
گردو...
من همیشه بوی برگ درخت گردو رو دوست داشتم.
انقدر که هر جا که بهش بر میخوردم یه برگ ازش می کندم و...
الان اما چون به روح موجود در گیاهان و حیوانات اعتقاد دارم ، برگ ها رو همونجا روی شاخه ها...........


کاش که توصیفاتتون رو با عکس همراه کنید
فکر میکنم اینطوری ملموس تر باشن
هر چند که قلم زیبای شما بتنهایی فضای ذهنی رو برای تصور... [..........]
شاد باشید و پایدار
سروش :
نفرین بر دنیای فشرده ی جدید که کندن یک برگ و لذت بردن ازش ر هم برای انسان دارای احساس مسئولیت منع کرده!
بیشتر از ۱۱ سال و نیمه که این وبلاگ ر دارم و سالهاست تصمیم گرفته‌م هیچ‌وقت توش عکس نذارم و برای تصویرسازی به قلم خودم متکی باشم. البته ادعایی هم ندارم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر