تبلیغات

آزادكیش - گناباد

نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 09:18 ب.ظ
سر راه بیرجند به مشهد، گناباد نخستین شهر خراسان رضوی است. نیمروز بود به گمانم كه رسیدم. در همان خیابانهای ورودی شهر دریافتم اینجا نسبت به شهرهایی كه در خراسان جنوبی دیده بودم، سرسبزتر است. گناباد را بیش از آن كه با قناتهایش در ذهن ثبت كرده باشم، با بیدخت و خانقاه دراویشش به یاد داشتم. برای همین از همان راننده تاكسی كه در ورودی شهر سوار ماشینش شدم، سراغ بیدخت و چگونگی رفت و آمد به آن را گرفتم. دلم میخواست بروم بیدخت –مركز دراویش نعمت اللهی؛ دراویش گنابادی- را ببینم اما فرصت نشد. از مردم گناباد شنیدم كه میگفتند شهرداری بیدخت خیلی به آن شهر كم جمعیت و كوچك رسیدگی میكند و جای تمیز و مرتبی است. همكلاسیها و دوستان دانشگاهی گنابادیم را نیز به یاد میآوردم اما نشانی از ایشان نداشتم.
در هتلی اتاق گرفتم و زود به بازار رفتم تا كارم را شروع كنم. بازار گناباد به نظرم آمد كه از قائن كوچكتر و متمركزتر است. در كل گناباد را شهری كوچكتر از قائن احساس كردم. جمعیت گناباد تقریبا 50 هزار نفر است و با این كه از روی جمعیت میتوان قضاوتهایی را در خصوص اندازه و شلوغی شهر و بازارش داشت اما انتظار بازار بزرگتری را داشتم. در بیرجند، قائن و گناباد، مانند تربت حیدریه، فروشگاههای زعفران فروشی زیادند و بوی خوش زعفران حول آنها به مشام میرسد.
 اگر چه از نظر جمعیت، گناباد و قائن تقریبا هم اندازه اند و مصافت میانشان هم تقریبا نزدیك است اما شهریت بیشتری در گناباد احساس میشود. سر و شكل مغازه ها و خود شهر زیباتر و شیكتر است. نگاههای گنابادیها نسبت به قائنیها خیلی نرمتر و عادیتر است. قائنیها خیلی خیره مینگریستند و نگاههای ترسناكی داشتند! شمار بیشتر خانمهای چادری در گناباد نسبت به قائن و بیرجند محسوس است و روی هم رفته اینجا مردم و زنان شیكتر و ترتمیزتری نسبت به قائن دارد. آداب دانی و توانایی برقراری ارتباط این مردم نیز كیفیت خوبی داشت. با یكی از ایشان كه به داروخانه شان مراجعه كرده بودم، در این معنی گفتگو میكردم كه وی نظری كارشناسیی داد كه من نیز بدان معتقد بودم؛ اهل خراسان نسبت به آذربایجانیها و مردم استانهای غربی و تهرانیها و... روی هم رفته نرم خوتر و مودبترند! ایشان وقتی فهمید كه من اهل شمال خراسانم، با شرمندگی یادآور شد كه مردم منطقه شما هم همان ویژگیهای مردم غرب كشور را تا حدودی دارند چرا كه ریشه در همان مناطق غربی و شمال غربی دارند!
با این كه قائن شهر كوچك و بسته ای بود اما رانندگی خانمها زیاد به چشم میآمد. در بیرجند هم شمار زنان راننده زیاد بود. در گناباد هم رانندگان زن كم به چشم نمیآمدند. این شواهد –خاصه در شهرهای نسبتا سنتی- نشان میدهد فرهنگ ما برای پذیرفتن رانندگی زنها تواناتر و بازتر شده.
در گناباد پوست مردم روشنتر از شهرهای خراسان جنوبی است و كیفیت پوست و شفافیتش بهتر از بیرجند و قائن میباشد. اینجا بسامد ته چهره های توركی-مغولی از قائن و بیرجند بیشتر است. این مردم روی هم رفته نسبتا زیبایند.
آثار قدمت در گناباد بیشتر از جایی چون شهر خودم –بژنورد- پیداست؛ سقفهای گنبدی، بادگیرهای خانه های عموما ویران یا نیمه ویران، آب انبارهای متروك و... حكایت دورانهایند. در همان دقایق نخست گردش در شهر درمیابی آبهای زلال در جوها، نرم و مهربان روان است. جلبكهایی و گاه ماهیانی و نیز جاندارانی از خانواده ی حلزون كه صدف سیاه رنگی دارند و در آبهای شیرین و روان جاهای دیگر دیده بودمشان، اینجا هم بودند و به صفای این آبهای روان میافزودند. در روستای پدرم –در خراسان شمالی- به این جانداران حلزونی، "شیطان" میگویند! و من با دیدن آنها یاد تعجب و خنده ی همسرم از یادآوری و تكرار نام محلیشان میافتادم؛ شیطان! شیطان، صدف مخروطی شكل پیچ پیچی یك تكه ای دارد كه درونش جسم نرم جانور قرار میگیرد و به سنگها یا جسمهای سخت درون آب چسبیده اند. منشأ آبهای روان گناباد، كاریز (قنات) هایی است كه به شهر میرسند.
روز بعد، جمعه بود و پس از صبحانه مشتاقانه به تماشای این كاریزها شتافتم. پایاب –اگر درست فهمیده باشم- جاهایی را میگویند كه آب كاریز در دسترس قرار دارد. پایابهایی كه دیدم، چند پله –كم و بیش- به پایین میرفتند و رویشان سقفی بود. در یكی از پایابهای قنات حسن آباد، چند پسربچه را دیدم كه ماهی میگرفتند. ماهیگیریهای کودکیهامان یاد باد. ماهیانی كه در این آبها دیدم، بیش از 10 سانت نمیشدند. آب قنات حسن آباد در كوچه خیابانهای شهر پیچ و تاب میخورد و از پشت به پارك كوچكی به نام باغ ملی كه شهرداری نیز آنجا واقع است، میرسد و زلال و زندگی بخش، باز در جوها روان میشود و محله ها را میپیماید. جالب است كه در چند شهر از خراسان –مثل نیشابور، تربت حیدریه، گناباد و...- پاركی به نام باغ ملی هست.
قنات قصبه به عنوان بزرگترین رشته كاریز كره زمین نامبردار است و میخواستم كه ببینمش، خاصه مظهرش را. مظهر آنجایی است كه آب كاریز سرانجام به سطح زمین راه میابد. روی نقشه جایی را در حاشیه ی شهر، به عنوان قنات قصبه مشخص كرده بود و كارمند پذیرش هتل هم نشانیی كه داد، تقریبا همان حوالی بود. جمعه بود و وقت، كمی فراخ. پیاده رفتم. راه درازی بود تا به نزدیكیهای محل قنات قصبه روی نقشه رسیدم. آنجا دیگر باید از خیابان بیرون زده و توی راه خاكی میان زمینهای كشاورزی و باغها میرفتم. آن طرف خیابان پاركی بود كه آب قنات قصبه به آن وارد میشد. مسافرهایی با پلاك ماشینهای شهرهای اطراف در آن پارك دیده میشدند. در طول این خیابان دراز كه آمده بودم هم یكی دو پایاب بسته و بی استفاده دیدم. به محل قنات قصبه روی نقشه رسیدم، روی زمین خبری نبود! از این و آن میپرسیدم و هر یك كوچه ای نزدیك را آدرس میدادند و باز هم خبری نبود! یكی روشنم كرد كه اگر مظهر قنات قصبه را میخواهی، باید خیلی دورتر بروی! ناچار در همان راه خاكی راهی شدم. گاه تابلوهایی بود. یك استخر كوچكی سر راه دیدم كه آب قنات قصبه از یك سرش وارد میشد و از سر دیگر بیرون میرفت. چند نفر كه عموما نوجوان بودند در آن شنا میكردند. به یاد سالهای دور استخر شنای بش قارداش بژنورد، دقایقی به تماشا ایستادم. آب ورودی و خروجی كم بود و رنگ آب استخر تقریبا سبز میزد. همین شادیها و نعمتهای كوچكند كه روح زندگی را در شهری چون گناباد جاری میكنند و شور زندگی را زنده نگاه میدارند. كمی جلوتر، ماشینهایی با مسافرانی از شهرهای اطراف، كنار آب جو نگه داشته و زیر و كنار تابلوی "شستشوی ماشین و لباس ممنوع" داشتند ماشین و لباس میشستند! در میان این زمینهای كشاورزی و باغها، برخیشان را به تالار پذیرایی تبدیل كرده بودند. در طول راه، گاه آدرس مظهر را میپرسیدم و دیگر مطمئن شده بودم كسی دقیقا نمیداند كجاست، چرا كه هر كسی چیزی میگفت و...! پیدا بود پایابها را رسیدگی و مرمت میكنند. مصالح به كار رفته هم عموما شامل آجرهای فشرده ی شكل قدیمی است. در یكی از پایابها كه در حقیقت مظهر بود و آب از زیر زمین به آنجا میرسید، استخر خیلی كوچكی با آجرهای فشرده ی قدیمی ساخته بودند و پسران چندی از كودك و نوجوان و جوان در آن به شنا مشغول بودند. دقایقی آنجا ماندم و عكسهایی گرفتم. مناسبات رفتاری میان این جمع مرا یاد جمعهای دوران كودكی و نوجوانیم –به ویژه در وقت شنا- در روستاهای پدر و مادرم انداخت؛ بزرگترها در صدد آزار كوچكترها و زور گفتن به ایشان بودند! و نیز به یاد مناسبات قدرت در میان مثلا چند سگ افتادم! این مناسبات حیوانی در میان كودكان و نوجوانان دنیای امروز كمرنگتر شده اند.
كمی جلوتر از این پایاب به پایاب دیگری رسیدم كه تابلویی و توضیحاتی در مورد قنات قصبه و تاریخ و وضعیتش داشت. چند جوان با شور و سر  و صدا از آن بیرون شدند و با موتورهایشان گاز داده، رفتند. پیدا بود آن پایین شنا كرده اند. این پایاب چندین پله میخورد و به زمین فرو میرفت. در روشنایی وسط روز وارد این تاریكی شدم و پس از چند پله، چشمم به سختی پله های بعدی را تشخیص میداد. آرام آرام پایین رفتم و احساس كردم به تاریكی مطلق رسیده ام. پشت سرم در بالا، سوراخ نور ورودی پیدا بود. چشمانم كه به تاریكی عادت كرد، دیدم حوض بسیار كوچكی این پایین هست كه آن جوانان اینجا آبتنی كرده اند. آب از یك طرف از دل تاریکی میآمد و از طرف دیگر در سیاهی فرومیرفت. خلوت خاصی بود و دل انگیز. دلم نمیآمد از آنجا بروم. اما وقت تنگ بود و برگشتن ناگزیر.
اگر چه با توجه به موقعیت كویری این شهر و در مقایسه با شهرهای دور و بر، گناباد شهر پرآب و از این رو زنده ای در شمار میآید، با این حال بیشتر خیابانهایی كه دیدم، در دو طرف، جوهای خشكی داشتند كه پیدا بود مدتهاست آبی در آنها روان نشده! به جز كاج كه در خراسان و شرق كشور و مناطق كویری ایران حضور پررنگی در شهرها دارد و انرژیش منفی است، درختان خزان شونده هم در این شهر یافت میشوند كه مایه ی زیبایی و امیدواری است. به نظرم آمد آفتاب در گناباد به تیزی قائن و بیرجند نیست و این نكته، حس كویری بودن را در انسان كمتر میكند.
گناباد با كاریزهای آرام و زلالش که شور زندگیند در دل عذاب کویر، خیلی به دلم نشست و برایم خاطره شد.


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :