آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 5 آبان 1396 12:05 ب.ظ
تقریبا دو ماه پیش بود كه فروشگاههای بیرجند را بررسی كردم، دو روز پس از سفر مشهد. شاگرد اتوبوس در پایانه ی جنوب گفت 17 ساعت راه است تا بیرجند، اما یكی دو ساعت زودتر رسیدیم. راه، از یزد در دل كویر و بیابان به سمت طبس میرود و از آنجا به بیرجند میرسد. به طبس كه رسیدیم، روشنایی خورشید صبحگاهی از پس كوههای دوردست پیدا بود و آرامش و نور كمی در پهنه ی سكوت بیابان میگشت.
مسافرخانه ای كه در بیرجند رفتم (مسافرخانه صفا)، با این كه ارزان بود، انصافا تمیز و مرتب بود و مسئولانی بااحساس مسئولیت، مودب و محترم داشت. جمع این ویژگیها در جایی كه پول چندانی از مهمان نمیگیرند، در ایران كم مانند و مثال زدنی است.
بیرجند، در مقایسه با شهری چون سبزوار كه همین اخیرا رفته بودم، خیابانهای ترتمیزتر و ساختمانهای شیكتری دارد. سر و شكل و پوشش مردمش نیز همچنین تمیزتر و شیكتر است و با این كه زمینه ی تیره ی پوستشان بیشتر از مردم شهرهای خراسان رضوی است اما شفافیت و شادابیش بیشتر به چشم میآید. با این حال پوستهای خراسانیان -روی هم رفته- از مردم آذربایجان، تهران، شمال و... كه تا كنون در سفرهای كاری یا شخصی بررسی كرده ام، كیفیت كمتری دارد و نیز تیرگی بیشتر. جثه ی اهل خراسان، سراسر، از مردم جاهایی كه یاد كردم كوچكتر است و استخوابندیشان باریكتر.
سر و شكل فروشگاهها در بیرجند، روی هم رفته شیك و تمیز است. شاید به جرأت بتوانم بگویم مثبت ترین و راحتترین برخوردهایی كه در مراجعه های كاریم به فروشگاهها، داروخانه ها و شركتهای پخش در همه ی این مدت -چه بعد و چه قبل از اینجا- با من شده، در بیرجند بوده. انرژی این مردمِ متشخص مثبت و رویكردشان رعایت ادب، همكاری و همیاری بود. اما لطف ویژه ای نیز ندارند و آن ویژگی عمومی خراسانیان كه در معاشرت (دست كم معاشرتهای اولیه) محافظه كارند، در ایشان نیز به چشم آمد. تمیزی ساخت و خیابانهای شهر، شیك بودن پوشش مردم و آداب دانی رفتار و گفتار ایشان مینمایاند كه دست كم در نسلهای اخیر، یك اصالت شهری و كیفیت معیار در اینجا برقرار بوده.
بیرجند بازاری سرپوشیده دارد اما این بازار معماری سنتی ندارد و سقفهای ضربی و حجره های قدیمی یا با سبك معماری قدیمی در آن یافت نمیشود. سقف این راسته بازار را با ایرانیتهایی كه بر روی قوطیهای فلزی مستقر شده اند، پوشانده اند. اكنون كه مینویسم، میتوانم گواهی دهم كه راسته بازارهای سرپوشیده ی قدیمی و سنتی در خراسان، بر خلاف غرب و جنوب ایران، وجود ندارند.
در كوچه و بازار، زبان و لهجه ای كه میشنیدم، در نظرم چنان آمد كه برای مثلا یك تهرانی، آشناتر از لهجه ی سبزواریها و نیشابوریهاست و از گویش ایشان به فارسی معیار یا تهرانی نزدیكتر است.
پرسیدم و كسی نگفت یا تأیید نكرد كه در جنوب خراسان و دور و بر بیرجند تورك زبان وجود دارد. بسامد ته چهره های توركی-مغولی در اینجا نسبت به مركز و شمال خراسان به طور محسوسی كمتر است. نیز فهمیدم بسیاری از این چهره های یادشده، افغانستانیهای ساكن این دیارند كه شمارشان كم هم نیست. بلوچها هم در بیرجند كم نیستند. ایشان را از لباسهایشان میشناختم. اگر چه در لباس هم اگر همرنگ جماعت میشدند، باز از لهجه ی فارسی حرف زدنشان حتی میتوانستم ایشان را شناخت. جنوب خراسان بلوچ دارد و نیز به خاطر همسایگی با بلوچستان، رفت و آمد بین ایشان زیاد است. در زاهدان و ایرانشهر، بیرجندیها و نهبندانیها بسیارند كه دیگر بومی به شمار میروند. برخی ویژگیهای بیرجند نیز مرا یاد زاهدان میانداخت؛ مثلا درختهای كاج رنگ پریده و خاك گرفته اش، جنس خاك ماسه مانندش، كوههای خشك و تفتیده ی اطرافش كه از درون شهر به چشم میآیند و نیز رنگ این كوهها. اینجا هم مثل زاهدان شبهایش قشنگ است و ملایم. روزهای بیرجند اما با آفتاب نسبتا تند و با سایه های تنك كاجهای رنگ پریده، دوست داشتنی نیستند.
آسمان بیرجند را شفافتر از آنچه در آذربایجان، خراسان رضوی، تهران و... دیده بودم، یافتم. شاید بیابانهای مركزی ایران كانونهای كم رونقتری برای گرد و غبار به شمار میآیند! باد هم كه از غرب میآید و بیرجند هم در شرق این بیابانهاست.
اینجا دستفروشان چندی را میدیدم كه با كیسه ی گونی سبزی آورده و كنار خیابان میفروشند. حس میكردم سبزیهایشان از آنچه در جاهای دیگر دیده ام اندكی ریزتر، پررنگتر، سرحالتر و بسیار معطرتر بودند. لذت میبردم وقتی از كنار این بساطها میگذشتم؛ آن شادابیی كه در درختان عموما كاج شهر نمیافتم، در این سبزیها حسشان میكردم و عطرشان كه بسیار دلپذیر بود.
چنان كه در همه جای خراسان معمول است، در بیرجند نیز مسافركشها، كرایه ها را بیشتر از نرخ میگیرند، خاصه كه دریابند غریبه ای یا ناآشنا به نرخها! و این بیشتر گرفتن كرایه ها، در خراسان نسبت به جاهای دیگر كشور عمومیت بیشتری دارد.
در بیرجند به دیدار یك دوست قدیمی رفتم و از پذیرایی و محبت خانواده شان ساعاتی بهره مند شدم. دیدارها تازه شد و خاطرات مرور گشت. دوستی و داشتن دوست، از نیازها و لذتهای زندگی است، دل بی دوست دلی غمگین است.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر