آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 7 مهر 1396 11:05 ب.ظ
از تهران با قطار ب مشهد رفتم. نیمه ی شهریور بود و میدانستم هم قطارها شلوغند هم مشهد. ب كوپه ك رسیدم، تعجب كردم ك دیدم دیگر مسافران كوپه خانمند! با تعجب بلیطم را نگاه كردم ك همسفران حالیم كردند درست آمده ام و هنوز وارد كوپه نشده بودم، از من خواستند ب كوپه ی بغل بروم ك آنجا نیز خانواده ی ایشانند. من گفتم مشكلی ندارم اما ب گمانم باید تا آمدن مسئولان قطار و بررسی و كنترل بلیطها و مسافران انتظار بكشم. خانواده ای بودند متشكل از یك زن و مرد میانسال و دو دختر و یك نوه ی دو و نیم ساله شان و دو بانو از خویشان و پیرزنی از همسایگانشان ك ب قصد زیارت عزم مشهد داشتند. پس از بررسی بلیطها، در كوپه ی كنار با آقا و همسرش همكلام شدیم. آقا در بازار تهران مشغول بود. نوه شان پسركی كم سن و ریز جثه بود، اما فهم و سخن گفتنش بسیار فراتر مینمود و مرا مجذوب خود كرده بود.
صبح، پیش از برآمدن آفتاب ب مشهد رسیدم و هر چ هتل و مسافرخانه سراغ كردم، هیچ كدام جا نداشتند. و مانند همیشه پیدا كردن هتل قیمت مناسب از طریق اینترنت هم خود داستان پیچیده ی كم حاصلی بود. تا پیدا شدن هتلی قیمت مناسب، كیلومترها راه را با كوله پشتی و چمدانم پیموده بودم. هتل از حرم فاصله داشت و هم از این رو شاید اتاق خالی گیرم آمد! شهریورماه یكی از دو شلوغترین موسم مشهد است. زائران از همه جا میآیند؛ داخله و خارجه. حضور زائران عرب خارجی (بیشتر عراقی) در مشهد چندان پررنگ است ك بسیاری از داروخانه ها و فروشگاههایی ك دور و بر حرم بررسی كردم، یا یكی از كاركنانشان عرب زبان بود یا در حد راه انداختن مشتری، عربی میدانست. بیشتر این كاركنان نیز بانو بودند. برخیشان را از روی رنگ پوست و اجزا و تركیب صورت و لهجه اصلا نمیشد گمان برد ك عرب تبارند. مسافران و زائران عرب، عموما زنهایشان لباس متفاوت از مشهدیها دارند اما خیلی از مردهایشان لباس عربی در بر ندارند. ب طور مشخص پوستشان تیره تر است و ب چشم من درشت اندامتر -نه لزوما بالابلندتر- از مردم محلی بودند.
برخوردهای فروشندگان و كسبه ی حوالی حرم، با آن ك واقعا سرشان شلوغ بود، خوب و مثبت و كارراه اندازانه بود. با توجه ب مراجعاتم در شهرهای پیشین خراسان، با زمینه ی مثبتی ك ذهنم نسبت ب خراسانیان پیدا كرده بود داشتم یقین حاصل میكردم ك اهل خراسان، تماما خوشبرخوردتر و كارراه اندازتر از دیگر مردمان كشورند ك گذرم ب مناطق دیگر شهر مشهد نیز افتاد؛ تقریبا طبق الگوی شهر تهران، مناطق اجتماعی-اقتصادی مرفه تر، برخورد سردتری دارند و تمایلشان برای گفتگو با من و راه انداختن كار دیگران كمتر است. اما جالب است ك در همین مناطق، تفاوت سطح و نوع برخوردها خیلی بیشتر است. مثلا برخیشان بسیار با ادب و متواضعانه و مهربانانه برخورد میكنند اما برخی دیگرشان عقده ها و تكبرهایی بروز میدهند و تحقیرهایی میكنند ك آدم در شگفت میشود!
داروخانه ی حرم، شاید شلوغترین داروخانه ای است ك در همه ی شهرهای كشور بررسی كرده ام. آنچنان شلوغ ك وقتی وارد شدم، با این ك دستگاههای تهویه و كولرها كار میكردند، بوی نم تنها (بدنها) و نفسها خیلی توی ذوقم زد! ولوله ای بود اینجا و با بلندگو پیج میكردند ك صدایش بلند بود و گوش خراش، و در طول چند دقیقه حضورم واقعا آزار دهنده مینمود. این نكته را با سه بانوی محترمی ك با ایشان گفتگو میكردم در میان گذاشتم و ایشان نیز ب تأسف سری تكان داده و گفتند ما دیگر عادت كرده ایم اما باز هم گاهی اذیت میشویم.
در مشهد ب دیدن دوستی قدیمی -صادق- رفتم ك صبح تا شب در فروشگاه بزرگ عمویش ب مدیریت یكی از بخشها میپردازد و وقتی برای پرداختن ب خود و خانواده و... ندارد! در همان فروشگاه هم دیدمش. فروشگاهشان یكی از 3-4 فروشگاه بزرگ مرغ و محصولات پروتئینی در مشهد است و بالغ بر 100 نفر در بنگاه اقتصادی ایشان مشغولند! وقتی صادق از شرایط كار و هزینه ها و درآمدهایشان برایم میگفت، تهش چیز چندانی برای مالك فروشگاه نمیماند. و من با توجه ب تجربه ای ك از بازار این سالهای كشور دارم و شناختی ك از وضعیت اقتصاد كنونی مملكت پیدا كرده ام، درمیافتم ك راست میگوید. اما شغل فقط درآمد نیست، خاصه ك شما یكی از 2-3 بنگاه اقتصادی تعیین كننده ی وضعیت یك صنف در كلانشهری چون مشهد باشی؛ از یك جایی ب بعد، اعتبار، قدرت، تعهد ب كاركنان و نان خوران مجموعه و... اهمیت پیدا میكنند.
در مشهد از دوست با محبتی یادم آمد ك اگر چ در دانشگاه بیشتر در حد سلام و علیك رابطه داشتیم اما در سالهای پس از آن همیشه از نعمت احوالپرسی گهگاهش برخوردار بوده ام. انصاف آن بود ك حضورش را دریابم. زنگ زدم و پیش از كلام من، آقا روح الله با صدای خوشحال ب نام خطابم كرد و سلام داد. گفت مغازه دارد و نشانی داد ك بروم. نزدیكیهای مغازه، از یك سوپرماركت یك بسته شكلات خریدم تا دست خالی نرفته باشم. اما خوب ك شكلات را گرفتم، با خودم گفتم نكند مغازه ی دوست ما هم سوپرماركت باشد و من زیره ب كرمان ببرم! و البته چنین بود! این دوست من متولد اواخر دهه ی 50 در مشهد است اما پدر و مادرش افغانستانیند. تا خودش نگوید، نمیفهمی ك تبار افغانستانی دارد. چند سال پیش یادم است شكوه داشت ك با این ك متولد ایران است و خانواده شان از اوایل بعد از انقلاب در ایران زندگی میكنند، اما تابعیت ایرانی ب ایشان نمیدهند. آن موقع شاید نظر متفاوتی -در كلیت- داشتم اما اكنون مدتی است عمیقا باور دارم ما باید در جذب افغانستانیها با برنامه تر باشیم و در دادن مجوزهای اقامت و تابعیت دقیقتر و قویتر عمل كنیم. ما باید ك چهارچوب ایران فرهنگی را ملاك گرفته و برای احیایش بكوشیم. ما باید مثل كشورهای پیشرفته در جذب استعدادهای كشورهای دیگر بكوشیم، خاصه ك آن كشور همسایه و حوزه ی فرهنگی و تاریخی مشترك ما باشد.
در روزهایی ك مشهد بودم، از دوست و همكلاسی دانشگاهم یادم میآمد ك بی وفا بود و زودتر از ما ك فارغ التحصیل شد، دیگر خبری از وی نداشتیم جز این ك دوستان دیگر میگفتند احمد ازدواج كرده و... . ب مغازه ی روح الله ك رفتم، در همان جمله های نخست گفت احمد را یادت است؟ پاسخ مثبت داده، گفتم چطور؟! گفت مغازه اش همین روبروی ما است! خیلی تعجب كردم و خوشحال شدم. رفتم سراغش، میخواستم غافلگیرش كنم. مغازه ی نوشتن پرده و چاپ بنر و ساخت و نصب تابلو و... داشت و كارش خوب گرفته. در همان زمان دانشگاه هم از این هنرش درآمدكی داشت. آفتابگیرم را گذاشتم و كمی پایین كشیدم ك وقتی سرم را پایین میگیرم، چهره ام اصلا معلوم نباشد. وارد مغازه ك شدم و سلام دادم، دوستم جلوی مانیتورش نشسته بود و جز جواب سلام و عرض یك بفرمایید سنگین، التفاتی ب من نكرد. گفتم میخواهم برایم بنری چاپ كنید. و ایشان بی آن ك رویش را از مانیتورش برگرداند، از موضوعش پرسید. من پرسیدم آیا پرده هم مینویسید ك پاسخش مثبت بود. و تا پرسیدم ك آیا "خطتان مثل قدیمها خوب است؟"، احمد از روی صدا مرا بی معطلی شناخت و ب شعف آمد. دیده بوسی كردیم و چند عكس خودانداز گرفتیم. روز از نیمه گذشته بود و داشت تعطیل میكرد. ب فروشگاه روح الله رفتیم و نهار را مهمان او بودیم. احمد و روح الله هر كدام 2 فرزند دارند. كلی از دوستان مشترك و خاطرات یاد كردیم و ب یاد روزهای شاد و پرنشاط دانشگاه، دمی خوش بودیم.
شبی نیز نزد خواهرم بودم و دست خود را ب بچه گربه ی بسیار بازیگوشش سپردم ك خراشهای چندی بر آن گذاشت. پیش از رسیدن ب خانه شان، خواهرم میگفت مموش بسیار بازیگوش است و با همه ی گربه هایی ك پیشتر دیده و داشته، از این حیث متفاوت. میگفت این پیشی در همه احوال مشغول چنگ انداختن و گاز گرفتن و سر ب سر گذاشتن است. من البته اینها را اغراق فرض كرده و جدی نگرفتم. اما واقعیت این بود ك این جانور بازیگوش، از همان لحظه ی نخست دیدارمان هیچ احساس غریبگی نداشت و یك راست آمد سراغم و وقتی ملایمت و مهربانیم  را دریافت، بازی را آغاز كرد! ناگفته نماند ك ایشان هیچ بازیی جز چنگ انداختن و پنجه كشیدن و گاز گرفتن، با انسانها بلد نبود. چنان ك از گربه ها شناخت دارم، پس از كمی یا كلی بازی، میآیند ك نوازششان كنی یا وقتی نوازش میكنی، آرام میگرند و خرخر میكنند و... . اما این پیشی هیچگاه از بازیهای خشنش دست نكشید و هر بار هم ك خواستم نوازشش كنم، بازی چنگ و دندان در پیش گرفت. من روی طرد كردنش را نداشتم و مهرش ب دلم نشسته بود اما برای در امان ماندن از خشونتش، میكوشیدم حركتی انجام ندهم تا تحریك نشود اما ب قول خواهرم اگر مثلا وقتی گازت میگیرد، ملایمت نشان دهی یا بی تفاوت باشی، شدیدتر گاز میگیرد! و همین اتفاق افتاد. یك بار ب دستم هجوم آورد و مانند دیگر گربه سانان ك گلو و تن شكار و حریف را با دست و پنجه شان گرفته و در آغوش میفشارند، ساعد دستم را گرفته و این بار ب جای مچ دستم ب مثابه ی گلوی شكار، كف دستم را در دهان گذاشته بود و وقتی دید من هیچ حركتی نمیكنم، بر فشار گازش افزود و انگار ك سوزنی در كف دستم فرو كرده باشند و من ناخودآگاه پرتش كردم! بعد از آن هم دست از بازی برنداشت و دقایقی بعد باز ب سراغم آمد! مهرش اما همچنان در دل من است.
جدای از هزاره تبارهای اصالتا افغانستانی ك در نسلهای اخیر ب خاطر گریز از كشتار شیعیان، ب ایران آمده اند یا هزاره جاتی ك پس از انقلاب و در پی جنگهای داخلی افغانستان ب ایران آمده اند، ته چهره های توركی-مغولی، در مشهد نسبتا پربسامدند هر چند ب غلظت هزاره جات نیستند. با بسیاری ك گفتگو میكردم، مشخصا رگه هایی از تبار توركی را در چهره شان میدیدم اما برخی دیگر را نیز برای دریافتن این نكته در ایشان، ب دقت چون منی نیاز بود! نژاد تیره پوستی ك در شهرهای پیشین خراسان از آن یاد كرده بودم، در مشهد نیز تأثیرات چندی دارد. همچنین مردمانی با پوستهای سفید و چهره های گاه اروپایی نیز در مشهد بسیارند. مشهد را باید ك شهری با مردمانی از جاهای مختلف ایران و خاورمیانه در نظر آورد ك عمده ی جمعیتش خراسانی تبارند.
گاه پیش میآید كسانی را میبینی ك خیلی ب چشمت آشنایند اما آخرش هم نمیفهمی كه اند و كجا دیده ایشان. مثلا یك بار در خیابان تهرانپارس تهران پیاده راه میرفتم و آقایی با عینك دودی از روبرویم میآمد. وقتی دیدمش تقریبا 30 متر با هم فاصله داشتیم. از دیدنش مشعوف شدم اما هر چ ب ذهنم فشار آوردم، ب جا نیاوردمش! حتی تصمیم گرفتم ب هم ك رسیدیم، بروم ازش بپرسم و معلوم كنم ك كجا با هم بوده ایم! نزدیك ك شد در چهره اش خیره شدم و انتظار داشتم او نیز واكنش نشان دهد اما هیچ از او سر نزد و من با خود گفتم حتما من را از یاد برده یا شاید همان موقع ك با هم جایی بوده ایم هم من را در ذهن نداشته! با این حال رویم نشد بروم و بپرسم. این موضوع ساعتها ذهن مرا مشغول كرده بود و بیشترین احتمالی ك میدادم این بود ك در دانشگاه ما بوده باشد. عاقبت چون جرقه ای ب ذهنم خطور كرد ك ایشان مزدك میرزایی، مجری ورزشی سیما است! در مشهد هم آقای میانسالی ك تیپ اسپرت زده و در خیابان ملك آباد قدم میزد را دیدم ك بسیار ب چشمم آشنا بود اما یادم نمیآمد كی بود! حتی نگاهمان لحظه ای با هم تلاقی كرد و امیدوار شدم ك شاید واكنشی نشان دهد ك نگاهش را دزدید و رفت و فهمیدم من را نمیشناسد. و هنوز و پس از چند هفته نفهمیده ام كه بود و كجا دیده امش. در شغلها و شهرها و موقعیتهای مختلف تصورش كرده ام تا شاید یادم بیاید كه بود و كجا با او بوده ام اما جز آن ك لباس سفید آشپزی بر تنش محتملترین چهره ای است ك باید از او دیده باشم، هیچ توفیق دیگری نداشته ام.
سالهاست میدانم رسیدگیی ك ب شهر مشهد شده و میشود، بیشتر و قویتر از خیلی شهرهای دیگر است. و وقتی كلانشهرهایی چون تبریز و اصفهان و شیراز را میبینم ك روزگاری نه چندان دور همسنگ مشهد بوده اند، بر درست بودن یافته ام صحه میگذارم. قطار شهری مشهد ك چند سالی است راه افتاده، برخی ایستگاهها را در زیر زمین میرود و برخی دیگر -در سر و ته خط- را روی زمین. چند باری ك سوارش شده ام، برای مسافرت درون شهری وسیله ی ترتمیز و جالبی آمد ب نظرم. ابعاد خیلی كوچكترش و مسافران ب مراتب كمترش نسبت ب متروی تهران و نیز رنگ آبی روشن و دلنشین درون واگنهایش، آن را در نظرم اسباب بازی دوست داشتنیی جلوه میداد! این قطار دو واگن دارد و در دو طرف هر واگن روزنامه گذاشته اند و بسیاری را میدیدم ك ب آنها سرگرمند. إنشاءالله ك روزنامه ها در تربیت و توسعه افكار عمومی موثرند. حمل و نقل عمومی روی هم رفته در مشهد قوی است و خط اتوبوسهای تندرو -بی آر تی- هم دارد ك دست كم در این فصل مسافرخیز، خیلی شلوغتر از قطار شهری است. البته ناگفته نماند ك قطار شهری مشهد از حرم كمی دور است و جزو مسیرهای مستقیم حرم نمیباشد. بزرگراهها و خیابانهای مشهد هم عموما پهنای خوبی دارند و تمیزند و نیز پردرخت.
سالها پیش، دو ماه و اندی ك در مشهد سرباز بودم، در ساعتهای اندك بیكاری، زبان انگلیسی كار میكردم. برای این منظور ب پاساژی در خیابان ملك آباد مراجعه میكردم و از آنجا رمانهای ساده شده (simplified novels) را میگرفتم و میخواندم. ب یاد آن روزهای سرد و تاریك، در مسیر، ب آن پاساژ سر زدم اما چیز چندانی برایم آشنا نبود. مشهد را در كودكی اصلا دوست نداشتم؛ شهر شلوغ و بزرگ و غریبی بود ك مسافرخانه های چند طبقه ی تنگ و تاریك و بی تفریحش برایم مثل زندان بود. اما در سالهای بزرگسالی، هر بار ك ب این شهر آمده ام و در خیابانهایش قدم زده ام یا ب حرم رفته ام یا در پاركهایش بوده ام، لذتی در آن حس كرده ام. مشهد اكنون برایم شهر خوشی است. شهری ك امكانات نسبتا خوبی دارد و خیابانهایی پردرخت و مهمتر از اینها مردمانی ك در دوره ی دانشگاه و سربازی از آن شناخته ام، خیلیهاشان در ذهن و دلم جای خوبی دارند.