تبلیغات

آزادكیش - سرخس

نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 6 مهر 1396 10:06 ب.ظ
با گوشی نوشته شد.
***
صبح زود تربت جام را ب مقصد سرخس ترک کردم. برنامه‌ام این بود ک از راه میانبر بروم؛ تربت جام ب صالح آباد و از آنجا ب سرخس. شب قبلش از یکی دو نفر پرسیده بودم و گفته بودند از تربت جام خطی مستقیم ب سرخس وجود ندارد و اگر نخواهی از مسیر مشهد بروی، باید نخست ب صالح‌آباد و سپس از آنجا ب سرخس بروی. اما صبح ک هتل را ب مقصد پایانه برون‌شهری ترک کردم، تاکسی تو شهریی ک گرفته بودم وقتی از مقصد و برنامه سفرم باخبر شد، مرا از پیمودن این مسیر بر حذر داشت و هشدار داد مسیری ک انتخاب کرده‌ای، کم‌ رفت و آمد و هم‌مرز با افغانستان و خطرناک است! من نیز ک جایی برای این احتمال در ذهنم در نظر گرفته بودم، با شنیدنش، زود و راحت تصمیمم را عوض کردم و راه مشهد پیش گرفتم تا از آنجا ب سرخس بروم. راننده ی یاد شده پیازداغ روضه‌اش را زیاد کرد و ناامنیی ک از آن میگفت را ب دین و مذهب ساکنان دور و بر این مسیر ربط داد ک البته من همراهی نکردم. یادم است در سالهای دهه ی هفتاد خورشیدی، وقتی بین ما و طالبان دشمنی بالا گرفت، من ک نوجوانی بودم، از یکی شنیدم طالبان وارد خاک ایران شده‌اند و "پاسگاه صالح‌آباد را داغان کرده‌اند". و نام صالح آباد، اینچنین در ذهن من حک شد.
سرخس در شمال تربت جام است و من میخواستم یک خط تقریبا مستقیم و البته مرزی را بپیمایم تا کمترین وقت را صرف کرده باشم. چرا ک باید تا غروب خود را ب مشهد، ب اتوبوسهای تهران میرساندم. پایانه سرخس در شرق مشهد قرار دارد و بین پایانه اصلی شهر (پایانه امام رضا) تا آنجا فاصله چنان است ک ناچار باید دربست میگرفتم تا زمان را از دست نداده باشم! مسیر مشهد ب سرخس کم رفت و آمد است و برای جور شدن مسافر کلی معطل شدیم و عاقبت هم من کرایه ی یک نفر اضافه را حساب کردم تا تاکسی برون‌شهری راه بیفتد و من ب کارم برسم.
راننده، جوان بلوچ بامرامی بود از طایفه نارویی ک فارسی را روان و ترتمیز سخن میگفت. و چنان ک در بلوچستان نیز رایج است، در رانندگی متهور و خونسرد بود. اما با این حال ب دست‌فرمانش ایمان داشتم. پیشتر میدانستم سرخس، بلوچ و سیستانی دارد و این اقوام از سیستان بدینجا کوچیده‌اند. سابقه این کوچ چندان قدیمی نیست و ب نسلهای اخیر محدود میشود و بلوچهای امروزی سرخس، پیوندها و رفت‌ و آمدها را با سیستان حفظ کرده‌اند. اگر چ چند بلوچی ک در سرخس دیدم، آهنگ زبان بلوچی در فارسیشان پیدا بود و این را منی ک سالها در میان مردم بلوچستان زندگی کرده‌ام، درمیابم اما یک جور خراسانی شدگی نیز در ایشان مشهود بود. چنان ک لهجه فارسیشان خیلی ب مشهدی میخورد و نیز بیشترشان لباس بلوچی در بر نداشتند. پوست‌ تیره‌تر بلوچها، ایشان را از دیگر خراسانیان متمایز میکند.
سرخس در شرق مشهد و تقریبا در نقطه صفر مرز ما با ترکمنستان است. سرخس کهنه و تاریخی، در آن سوی مرز است و این سرخس ما تازه‌ساز میباشد. در حقیقت  منطقه ی سرخس بین ایران و ترکمنستان تقسیم شده است. استخراج گاز و پالایشگاه گاز، عمده‌ترین صنعت این ناحیه است گویا. تا جایی ک من میدانم، گاز سرخس ب مصرف شهرهای خراسان میرسد. در جاده مشهد-سرخس، تریلیهای کشور ترکیه هم ب چشم میایند ک از انواع وطنیشان شیکتر ب نظر میآیند. اما روی هم رفته این جاده خلوت است. از یک جایی ب بعد، جاده وارد بلندیها میشود و آنگاه ب جایی میرسی ک پشت سرت دشت وسیع خشک بی‌انتهایی را زیر پا میبینی. و چون آنجایی ک ایستاده‌ای نیز خشک است و خلوت و جایی ک میروی هم پایان خاک کشور و مرز کشور دیگر است و منطقه هم ک محروم، گویی قدم ب قدم ب آخر دنیا نزدیک میشوی. تصور این ک بخواهم در چنین جایی زندگی کنم، هول‌انگیز و نفسگیر بود!
در بلندیهای جاده، شهر کوچک مزدوران (مزداوند) قرار دارد ک گویا آبی از آن میجوشد و از این راه سرسبزی و طراوتی با اوست. یک پادگان ارتش نیز اینجا مستقر است ک وقتی من در خراسان سرباز بودم، گاه حرف آن پیش میآمد و برای سربازان جای غریب و سخت‌گذرانی جلوه میکرد.
نزدیکیهای سرخس، کشتزارها بسیارند و نسبتا آباد اما باز دل من رضا نمیداد ک اینجا جای خوبی برای زندگی باشد. سر و وضع شهر اصلا تمیز و شیک و زیبا نبود. و نیز سر و وضع مردمش و فروشگاههایش. فقر و دورافتادگی از جای‌جای شهر و مردمش میبارید. گاه برخی را از زن و مرد، با لباسهای بلوچی میدیدم. چند زن را دیدم ک لباس ترکمنی داشتند و سر و وضعشان ژنده و نامرتب بود و با توجه ب گردن بازشان و روسریی ک ب پشت گردن انداخته بودند، گمان کردم از اهل ترکمنستانند اما اکنون مطمئن نیستم، شاید هم ایرانی بودند. در سرخس بیش از هر جای دیگر خراسان پوست سبزه و تیره دیدم. بسامد ته‌چهره‌های ترکی-مغولی اینجا زیاد نبود.
حضورم در شهر کمی بیش از دو ساعت ب درازا کشید و چیز زیادی دستگیرم نشد. روز از نیمه گذشته بود ک راه برگشت پیش گرفتم و از این ک در آخر دنیا زندگی نمیکردم، از این ک از آخر دنیا بازمیگشتم ب سوی آبادانی و جمعیت آدمها، از این ک ب سوی خانه میرفتم، خوشحال بودم.



ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :