نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 24 شهریور 1396 01:53 ق.ظ
درون شدم. سلام و خسته نباشیدی گفتم. خانمی میانسال داشت کرم میخرید. پرسیدم آقا کرم فلان (تولید شرکت خودمان) دارید؟ گفت داریم. گفتم بسیار خوب، چند سوال دارم، صبر میکنم مشتریتان را راه بیاندازید.
دورتر ایستادم. سنگینی نگاه مشتری را حس کردم ک برگشت و مرا نگاه کرد اما نگاهم را از روبرویم باز نگرفتم. بعد از آمدن من، زود کرمش را برداشت و حساب کرد و آمد ک برود. در چشمهایم خیره مینگریست و ممتد. میخواست حالی کند و بفهماند ک چ کاره است و مطلب چیست! شاید مثلا چند سال پیشترک سرم توی حساب نبود اما حالا  این نگاهها را خوب میفهمم. یقه ی باز ناجورش نیز میتوانست مهر تاییدی بر این تشخیص باشد.
زن تن‌فروش با وجود ظرافتی ک از چهره و نگاهش گم شده و نگاه شیطانی و خبیثانه‌ای ب جایش نشسته، خیلی ترحم‌انگیز است...




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :