تبلیغات

آزادكیش - تربت حیدریه

نویسنده :سروش
تاریخ: دوشنبه 20 شهریور 1396 09:11 ب.ظ
با گوشی نوشته شد.
***
روز از نیمه گذشته بود ک متوجه شدم همین اندازه بررسی بازار نیشابور، بسنده است و ای کاش بتوانم نوبت عصر را ب بررسی شهری دیگر بپردازم تا از زمانم بهترین بهره را برده باشم. هم از این رو پس از مبلغی حساب و کتاب، عزم تربت کردم.
راننده‌ای ک مرا میبرد، خود اهل تربت بود اما سالهاست ساکن نیشابور است. خوشحال بودم ک یک بار دیگر پس از دوره سربازی، ب تربت میروم. همچنین از این ک گمان میکردم از کدکن خواهیم گذشت نیز خوشحال بودم. هم برای نقشی ک شفیعی کدکنی در ذهن من دارد، هم از آن رو ک رد تورکان را در خراسان -در همان روزهای سربازی- تا کدکن زده بودم و دوست داشتم بیشتر و دقیقتر از ایشان بدانم. ب گمانم تورکان کدکن، جنوبیترین تورکان خراسانند. نیز شنیده بودم در شهرستان کاشمر هم برخی روستاها تورک زبانند. حیف ک از کنار کدکن گذشتیم و راننده نیز چیزی از آن چیزها ک من میخواستم، سر در نمیآورد. او ک قیافه‌ای بربری و رویی کم مو داشت، آشناییش ب تاریخ تورک و مغول در این مملکت، فقط در همین اندازه بود ک مغولان نیشابور را ویران کردند و ب زنان نیشابوری تجاوز کردند و حالا نسل نیشابوریها شبیه مغولهاست (نقل ب مضمون). و اینها را با تاسف و اندکی نیشخند و شیطنت میگفت. جوری ک انگار از مغول، مویی حتی در تن وی نیست! دلم نیامد قیافه‌اش را و ربطش ب تورک و مغول را ب وی یادآور شوم.
راه، بسیار کم‌رهرو بود و نیمه بیابانی و البته گرم. شب ک بازمیگشتیم، موشها، تکی تکی، در عرض جاده جولان میدادند. اینها و نیز و پرندگانی چند از خانواده گنجشک ک در راه رفت دیده بودیم، همه جانوران این خلوت بود ک در نظرم ثبت شد.
جاده‌ای ک رفتیم، از نزدیکیهای تربت ب جاده اصلی میپیوندد و از گردنه‌ها و بلندیهای شمال تربت میگذرد. چ آن زمان ک مسیر زاهدان-مشهد را در دوره دانشجویی میپیمودم و چ آن زمان ک سرباز بودم، این گردنه‌ها همیشه برفگیر بودند و گاه راه‌بندان.
تربت صد و سی چهل هزار نفر جمعیت دارد و بازارش قوی نیست. مشخص است ک اینجا درآمدها عموما بخور و نمیرند. در بازار، از راسته زعفران‌فروشیها ک میگذشتم، عطر زعفران در هوا پیچیده بود و چ خوش بود. از برابر دکان ابزارفروشیی ک در دوران سربازی برای کارهای پادگان ب آن مراجعه کرده بودم گذشتم و دلخوشیهای کوچک و روزهای کوتاه و شبهای سرد و بلند زمستان سربازی و بیم و امیدهای آن دورانم در نظر آمد. لحظاتی چند، دلم گرفت. از جلوی کوچه‌ای رد شدم ک گرمابه‌ ی عمومی داشت. زهرخندی ب یاد دوران سربازی زدم؛ ماهها در پادگان حمام نداشتیم و ب زور و با منت بسیار، هر از چند روز، ساعتی دو سه، ب ما مرخصی میدادند تا ب این گرمابه مراجعه کنیم و چرک و بوی گند را از تنمان بشوییم! از چهارراهی گذشتم ک دیگر آن ردیف مغازه‌های تایپ و تکثیری در کنارش وجود نداشت و عقب نشینی کرده و خراب شده بودند. آن زمان دنبال کار میگشتم و امیدوار بودم با راضی کردن فرماندهان برای دریافت مرخصی ساعتی، بتوانم درآمدکی هم داشته باشم. پول لازم داشتم. و ب این تایپ و تکثیری مراجعه کرده بودم و با نرخ بهره‌کشانه‌اش هم ساخته بودم و یک روز هم آمدم سر کار اما مانیتور قدیمی و صفحه لرزانش مرا ترساند ک چشمهایم را برای این چندرغاز پول گدایی هم خواهم گذاشت! ب یاد پزشکی بودم ک یک یا دو بار و بعد از ناامیدی از پزشک بی‌مسئولیت بیمارستان ارتش ب وی مراجعه کرده و سرماخوردگی کهنه شده‌ام درمان شده بود. در این چند سال بعد از سربازی هر بار ک از خاطرات سربازی و سرماخوردنم سخن گفته‌ام، او را نیز یاد کرده‌ام. رفتم ب دیدنش. مثل آن وقتها باز مطب بی‌مراجع بود و باز خانم منشی میانسال در اتاق پزشک! خانم منشی بعد از استنطاقی عبوسانه _عبوسانه‌اش هم طبق معمول بود- از من، ک اگر بیمار نیستی، چرا مراجعه کرده‌ای و چ کار داری، اجازه داد خدمت آقای دکتر برسم. برای دکتر شرح دادم ک در همه این سالها از وی ب نیکی یاد کرده‌ام و در متن شرح خاطراتم بوده است. گفتم امروز برای ساعاتی گذرم باز ب این شهر افتاده و خواستم عرض ادبی کرده باشم. دکتر کوچک اندام وقتی توانست قضیه را هضم کند، گل از گلش شکفت و از جا بلند شد و ابراز لطف میکرد. وقتم کم بود و زود مرخص شدم. از جلوی پاساژی رد شدم ک هنرمند میانه‌سالی در آن دکانی داشت و کارهای هنری عرضه میکرد و نیز اتیکت سربازان را با خط نستعلیق مینوشت. یادم است مرا ب نام کوچک صدا میزد و مهربانی میکرد. من نیز درک محضرش را گاه غنیمتی میدانستم در میان خشک‌حالیها و خشک‌مغزیهای  محیط نظامی. اما از خیر دیدارش گذشتم ک وقت تنگ بود. و ب همین علت، باغ ملی و مزار قطب الدین حیدر و مسجد جامع تاریخی شهر را نیز فروگذاشتم و تنها ب گذر از مقابلشان بسنده کردم. هوای دیدن یکی از هم‌خدمتیهایم را داشتم اما دریغ از نشانی! همچنین یکی از کادریها را ک سلام و علیکمان همچنان پابرجاست، دوست داشتم ک ببینم اما امید دیدار ب مهلتی بهتر بستم.
از تنها شبی یاد آوردم ک در طول دوره ی سربازیم در محیط تربت گذارندم؛ شب چله ی سال ۹۰ بود و زوجی از دوستانم از راه دور آمده بودند تربت، زادگاه یکیشان. و مرا دعوت کرده بودند ک آن شب را با ایشان و در جمع خانواده‌شان بگذرانم. و من هم با اعتباری ک در پادگان برای خودم دست و پا کرده بودم، توانسته بودم روسا را مجاب کنم ک قضیه از چ قرار است و پی الواطی نمیروم و... . خلاصه آن شب را مرخصی مرحمت کرده بودند و من طبق وعده، صبح علی الطلوع در پادگان آماده ب خدمت بودم. و چ پدربزرگ خوشرو و مهمان‌نوازی داشت این دوست ما. سرحال هم بود. اما ۲ روز بعد آن شب خبرش را شنیدم ک زندگی را بدرود گفته. گویا صبح بعد از شب چله، حالش بد شده و ب عصر نرسیده بود.
یادم آمد از آن همه سرما ک در زمستان سخت آن سال ما در سربازی خوردیم؛ آسایشگاه ما بزرگ بود و نه عایق سرما بود نه گرما! در فصل گرم همه را میپزاند و در فصل سرد قندیل میبستیم. هر چ لباس داشتیم، میپوشیدیم و ۳ بخاری با همه توان میسوختند و هر چ پتو داشتیم، روی خود میکشیدیم و سرهایمان را زیر پتو میکردیم ک گرمای نفسمان هم اضافه شود اما باز هم بسیاری شبها بسیاریمان ساعتها خواب ب چشمانمان نرفته بود. جالب این ک گاه ساعتها در این حالت از هجوم سرما بیحرکت مانده بودیم و تنها صبح و همصحبتی بوده ک ما را از احوال هم باخبر کرده است. زمستان سختی بود و من ایمان آوردم ک در زمستان، سرباز همیشه سردش است. چ ک وقتی میرفتیم داخل شهر، میدیدم ما سربازان بیشتر از مردم لباس پوشیده‌ایم اما همچنان سردمان است.
تربتیها ب طور محسوسی نسبت ب نیشابوریها قیافه ی ایرانیتری دارند؛ روی مردانشان پرموتر است و چشمانشان بزرگتر و ابروهایشان بیشتر. ته‌چهره‌های تورکی-مغولی اینجا خیلی کم بسامدتر از نیشابور است. خوش‌چشم و ابرو بودن نسبی این مردم را همان دوران سربازی، دریافته بودم. راننده‌ای ک مرا‌ آورده بود نیز بی آنکه من خطی بدهم، معتقد بود نیشابوریان زیبا نیستند ولی تربتیها زیبایند. در شدت نسبتی ک میداد، میشد عرق و تعصب تربتی بودن را یافت اما در اصل و کلیتش چنین برداشتی نکردم.
درختهای کاج در باغ ملی و خیابانهای این شهر جولان میدهند و امان از این درخت سرد دوست نداشتنی.
برخورد تربتیهایی ک ب ایشان مراجعه کردم، گاه مغرورانه و سرد بود. شاید نمود همان توداری خراسانیان مرکزی است ک یکی از دوستان دانشمند بدان باور دارد. در مجموع از برخوردهایشان ناراضی نیستم. خاصه ک روی گشاده و کارراه‌اندازی هم کم ندیدم.
از خیابان و کوچه‌های دور و بر پادگان ارتش هم هنگام برگشت گذشتیم و نه دلتنگی چندان بود ک ب دیدارش بشتابم نه وقت اجازه میداد.
در راه بازگشت ب نیشابور، راننده بیشتر از دور رفت حرف میزد. از این شاخه ب آن شاخه زیاد میپرید و انسجامی در کلامش نبود اما محور همه ی افاضاتش، اعتراض و زیر سوال بردن خیلی از خرافات و باورهای ب ارث رسیده از گذشتگان بود. پراکنده و گاه نادرست و ناقص، اطلاعاتی تاریخی هم داشت ک دستمایه یا حتی شاید علت تحدیدنظرخواهیهایش بودند. در کل مبنای منطقیی دقیق و منسجم و یکدستی در ذهنش نیافتم تا با وی وارد گفتگو شوم و نیز احساس کردم بیش از طرح بحث، تمایل ب تایید شدن دارد. من نیز بیشتر همراهی میکردم و گاه نکته‌های چالش‌انگیز در میان میانداختم. راننده از حمله ی مغول دلخون بود اما بیشتر از آن، حمله عرب و برانداختن جهانشاهی ساسانی دهانش را تلخ میکرد.
در برگشت، از جاده اصلی ک ب فرعی رسیدیم، دیگر سکوت بود و تاریکی و تنهایی در پهنه ی دشت. موشهای شبگرد، در نور چراغ ماشین پیدا میشدند ک در جاده جولان میدادند و گاه جنازه‌هاشان بر کف آسفالت، مینمایاند ک پیش از ما نیز ماشینی دیگر دل این تاریکی را شکافته. چراغهای نیشابور، سرانجام پیدا شد و اندک اندک پرنور گشت. و از جوار خیام و عطار و مشکاتیان ب دل شهر درآمدیم.







ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :