نویسنده :سروش
تاریخ: دوشنبه 6 شهریور 1396 12:08 ق.ظ
ب پا خیزید الا ای سوگواران
الا ای وارثان سربداران
***
خراسان برایم نه فقط از آنجا ك من اهل آنم، نقطه عطف در شمار میآمد. نخستین شهری ك باید بررسی میكردم، نزدیكترین شهر خراسان ب تهران بود؛ سبزوار. سه هفته ی پیش آنجا بودم، نوشتن اكنون دست داد. سبزوار را با شریعتی و سربداران در خاطر ثبت كرده ام. البته برای چون منی ك اهل شهر نزدیكش (بژنورد) میباشم، ملموستر از این است ك فقط با این دو چیز ب یاد آورده شود؛ چ بسیار خویشانم ك در دانشگاههای سبزوار درس خوانده اند، دعوای سبزوار با شهر من برای مركز استان خراسان شمالی شدن، سبزواریهایی ك در بژنورد دیده ام زندگی میكنند، هم دانشگاهیهای سبزواریم در زاهدان ك برایم هم ولایتی حساب میشدند و...
شهرستان سبزوار غربیترین شهرستان خراسان رضوی است و از شمال ب استان خراسان شمالی و از غرب ب شهرستان شاهرود محدود میشود. جمعیت سبزوار تقریبا 240 هزار نفر است و در خراسان بزرگ پس از مشهد و نیشابور، سومین شهر پرجمعیت است و از مركز استانهای خراسان شمالی و جنوبی جمعیت بیشتری دارد! این شهر در مسیر جاده ابریشم قرار داشته و در دوره های مختلف تاریخی از اهمیت سیاسی و فرهنگی برخوردار بوده است. یكی از اهمیتهای كنونی سبزوار نیز قرار داشتن در مسیر جاده ی بین المللی و پررفت و آمد مشهد-تهران است. اگر همسایه ی شرقی و شمال شرقی ما آباد و پررونق شوند، سبزوار از این حیث اهمیت چند برابری پیدا میكند. مردمان این حوالی شامل كورد و تورك و بلوچ نیز میشوند اما عمده شان فارسی زبانند. ما بژنوردیها ب ایشان میگوییم تات. تاتها زبانشان ب فارسی نزدیك است اما فارسی معیار را صحبت نمیكنند. بماند ك یكی دو نسل پیش زبانشان بیشتر از اینها از فارسی معیار دور بوده است. یكی از ویژگیهای زبانی آنهایی ك در نظر ما مردم شمال خراسان تات میباشند، این است ك حروف حلقی را غلیظ و شدید تلفظ میكنند مانند عربها. نمیدانم، شاید این از اثرات زبانی اعرابی باشد ك پس از اسلام در دسته های بزرگ ب خراسان مهاجرت كردند و پس از چند نسل در میان مردم محلی حل شده و شلوارپوش شدند!
از این شهر فقط چند بار گذشته ام و اصلا پا ب درونش نگذاشته ام. یادم است اوایل مهرماه 86 ك از گرگان ب زاهدان میرفتم، از شاهرود تا سبزوار را حس میكردم در دل تاریخ و دلبستگیهای تاریخیم دارم سیر میكنم. هر چند خشت قدیمیی ك بر هم نهاده شده بودند، مرا با خود میبرد تا دل قرنها. كویر شریعتی را در دست داشتم و از روز پیش شروع ب خواندن كرده بودم و محیط را و مسیر را با آن حال و هوا مینگریستم. از دوراهی مزینان (زادگاه شریعتی) ك رد شدیم، حس زیارت داشتم! در كوهستانهای تقریبا خشك شمال جاده ك نظر میكردم، حس قریبی در درونم شعله میكشید ك یك روزی باید بیایم و برای همیشه در این جاها گم شوم. تصور ك میكردم، حس حیرت و غربت آدم را داشتم هنگام هبوط و پای گذاردن در سرزمینی ناشناخته و دلتنگیی ك برای وطن داشت...
كرایه تاكسیها در سبزوار ب نسبت استانهای آذربایجان بالا است. خاصه وقتی شهری چون اورمیه -ك چند برابر اینجا جمعیت و وسعت دارد- و مسیرهای مشابهش را با سبزوار مقایسه میكنی، درمیابی كرایه ها، اینجا كمی بالاتر است. كرایه ی زیادی گرفتن هم گویا اینجا باب است! چند مسیر بودند ك وقتی برای بار دوم آنها را با تاكسی میپیمودم، درمیافتم تاكسیی ك بار اول سوار شده بودم، از من زیادی كرایه گرفته بوده! نمیدانم، شاید چون ب لهجه ای غریب حرف میزدم، واجد شرط كافی برای پول اضافه دادن احساس میشدم! در استانهای آذربایجان خیلی كمتر از این اتفاقها برایم افتاده است! و این تیری است ك درستكاری اهل این شهر را در نظر چون منی نشانه میرود!
سبزوار را نمیتوان شهر پردرختی دانست، خاصه ك بسیاری از درختهایش هم كاجند. و كاج سبزی كمرنگ گردگرفته ای دارد و انرژیش منفی است. كاج اصلا بومی ما نیست و گویا خاك را نیز شور میكند. نقطه ی قوتش فقط استقامت و شاید سازگاریش با كم آبی باشد. كاج را دوست ندارم، خاصه ك در مناطق كم آب باشد و شاخ و برگش تنك و رنگ پریده.
سبزوار شهر موتورهاست. این نكته را علیرغم اذعان و اعتراف خودشان، اگر در مورد این شهر شك هم داشته باشی، وقتی ب شهر كناری -نیشابور- میروی، دیگر مطمئن میشوی. موتورها از همه طرف ویراژ میدهند و پیداست ك استفاده ی موتور، شاید بیشتر وقتها كاری نیست. از نوجوان تا پیر میتازند و این جلوه ی شهر را مخدوش میكند و غلظت لات و لوتها را ب باور من بالا نشان میدهد.
اصلا نمیتوان ادعا كرد ك سبزواریها خوش استقبالند و زود صمیمی میشوند اما ب طور محسوسی در حفظ احترام طرف ناآشنای مقابل، از شهرهای آذربایجان و زنجان ك بررسی كردم، كوشاترند. تهران و دور و بر ك اصلا در این قیاس محلی از اعراب ندارند. برخوردها در سبزوار -و حتی در شهرهای بعدی خراسان ك بررسی كردم- ساده تر و ارتباط گیریها راحتتر از دیگر نقاطی است ك بررسی كرده ام. یعنی تو را راحتتر میپذیرند و بی تكلفتر برخورد میكنند اما صمیمی نمیشوند و در برخورد اولیه ب لایه های خصوصیتر ارتباط وارد نمیگردند. اینجا وقتی ب ایشان مراجعه میكنی، بی محلی و غرور، كمتر در رفتارشان هست. این مردم میدانند جواب لبخند و خوش سخنی، لبخند و محبت است. همه ی این حسن را ب پای فرهنگ و آداب دانی این مردم نباید گذاشت و سهمی -اگر چ ب باور من نه درجه ی یك- برای مولفه هایی چون كوچك بودن شهر، دید مثبت ب كسی ك ب لهجه ی تهرانی حرف میزند و... نیز باید قایل شد.
در سبزوار رگه های مشخص، پرشمار و گاه پررنگی از نژادهای توركی-مغولی در چهره های مردم میبینیم. یك رگه ی تیره پوست هندی شكلی نیز در قیافه های سبزواریان میافتم ك خیلی جاها با آن رگه ی پیشین قاطی بودند. میتوانم تفاوت ته چهره های توركی-مغولی اینجا با شهرهای آذربایجان را در این بدانم ك این یكی بیشتر با رنگ تیره قاطی شده بود و آن دیگری بیشتر با رنگ روشن. گاه چهره های شدیدا اروپایی طور هم در سبزوار میدیدم ك میتوانم ادعا كنم كم شمار نبودند. در گذشته ها نیز ك با سبزواریان كمابیش ارتباط داشته ام، این رگه را در ایشان قوی یافته ام. گویا رگه ی قویی از نژادهای اروپایی در این منطقه وجود دارد. در باب ته چهره های توركی-مغولی نمیتوانم ادعایی بكنم اما آن رگه ی هندی مانندی ك گفتم، در شهر من خیلی كمتر ب چشم میخورد. این رگه را در نیشابور نیز پررنگ یافتم. كما این ك پیشترها احساس میكردم در قسمتهای مركزی و جنوبی خراسان نیز قوی است. در یك و نیم روزی ك در شهر بودم، كسان چندی را دیدم ك یا توركی حرف میزدند یا دریافتم از توركان محلیند. نزدیكیهای سبزوار شهر كوچكی ب نام سلطان آباد هست ك گفته شد مهاجران نسلهای اخیر آذربایجانیند و ب توركی آذری سخن میگویند. اما بیشتر توركهای این حوالی ب لهجه ی توركی خراسانی سخن میگویند ك منطقه جغتای و تا اندازه ای جوین در شمال شهرستان، كانون ایشان میباشد.
اگر چ آثار قدمت از بعض جاها و بناهای شهر پیداست اما آن عظمت و استواریی ك در كلام بیهقی امروزه حس میكنیم، یا آن اسطورگی سربداران در ذهن ما ایرانیان كنونی، یا بازتاب شكوه جوینیها و شریعتیها و دولت آبادیها و... را در زبان و رفتار مردم كوچه و بازار سبزوار نمیابی. خانه های یك طبقه ی ساخته شده در دهه های گذشته ك معماری خاص یا باشكوهی ندارند، در سبزوار زیاد ب چشم آمدند. خیابانها نیز جلوه ی خاصی ندارند. مردمی هم ك من در كوچه و بازار دیدم، سر و وضع ظاهرشان از متوسط شهرهایی ك رفته ام ب اندازه ی چشمگیری پایینتر است و ایمان آوردم ك مردم شهر من همانگونه ك ادعا میكنند، احتمالا در خراسان جزو خوش سر و شكلترینها و تر و تمیزترینهایند. فقط این نیست ك در سبزوار نسبت ب مثلا تهران، مردم پوشیده ترند یا لباسهای گشادتری میپوشند. ب نظر میرسد اهمیت ب ظاهر و لباس در سبزوار خیلی جاافتاده نیست.
زمانی ك در بژنورد مغازه داشتم، شنیده بودم بازار سبزوار از شهر ما قویتر است اما در ظاهر ك اصلا چنین ب چشم نمیآمد. پاساژهای كمی در سبزوار دیدم و آنها ك دیدم نیز كوچك بودند و ب نظر ضعیف. بازار سبزوار را عموما مغازه های یك طبقه و حاشیه ی خیابان تشكیل میداد. رنگ و لعاب و اجناس مغازه ها نیز ذهنیت القا شده ی پیشین را برایم نقض میكرد. ولی با این حال نمیتوانم ادعایی داشته باشم.
در سبزوار خیابانی و میدانی هست ب نام دكتر علی شریعتی و در این میدان تندیس سنگی سفیدی با ارتفاع چند متر افراشته اند ك شریعتی ایستاده، ب دور دستها مینگرد و ب جای سیگار، در دست قلم دارد! علاقه، تفاخر و تعصب آگاه و ناآگاه این شهر نسبت ب شریعتی را زود میتوان دریافت. خیابانی ب نام بیهق نیز وجود دارد و چند نفر با نام خانوادگی باشتنی (منصوب ب باشتین) دیدم و اینها همه پیوندهای این آب و خاك را با ریشه هایش مینمایاند. اگر چ این سبزواری ك امروزه میبینیم، از گردش قرنها گسست و بی رونقی جاده ابریشم و شرق اسلامی پس افكنده شده.


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :