تبلیغات
آزادكیش - سی

آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : شنبه 28 مرداد 1396 10:22 ق.ظ
دیشب، ساعت از 2:30 گذشته بود ك ب خانه رسیدیم، خسته و خواب آلود. ساعت شروع برنامه 10 شب بود اما تقریبا 11 شروع كردند و 1 پس از نیمه شب ب پایانش بردند. پس از شروع هم همچنان خیل مشتاقان ایرانی صفتِ وقت شناس، میآمدند ك ب اجرا برسند. نام برنامه "سی" بود؛ بسی رنج بردم در این سال سی! برنامه شامل اجرای نمایش ب همراه نورپردازی و پخش برخی صداهای ضبط شده، و همچنین اجرای موسیقی زنده ی در پیوند با نمایش بود. اجرا در محوطه ی كاخ سعدآباد انجام میشد ك جلوی یكی از ساختمانها دكور بسته و صندلی چیده بودند و نیز یك ضلع همان ساختمان ك روبروی تماشاگران قرار داشت، جزو نمایش بود و چون صفحه ی بزرگی را تشكیل میداد، برای نورپردازی و در نتیجه صحنه آفرینی، بهره ی خوبی ازش گرفته بودند. تماشاگران چند هزار نفری میشدند و پیدا بود ك عمده ی این جمع چون من و خانواده ام برای نشستن پای اجرای همایون شجریان آمده اند. من ك تا پیش از آغاز اجرا و دیدن بروشور برنامه، اصلا یادم نبود فقط كنسرت همایون نیست! از سر و وضع و نیز ماشینهای آمدگان میشد فهمید ك عموما از طبقات متوسط و بالاتر جامعه اند. بلیطها نیز ب فراخور جایگاه نشستن، از دور و بر 40 هزار تومان تا 200 و اندی هزار تومان قیمت داشتند. حامی مالی برنامه، شركت سامسونگ بود ك لوگویشان بر در و دیوار جایگاه خودنمایی میكرد. گروه برگزار كننده نیز یك دست، كت و شلوارهای قهوه ای سوخته ب تن داشتند و برخوردشان مناسب بود.
نمایش در پیوند با اجرای گروه موسیقی بود. یعنی چنان ك چند دقیقه نمایش بود و موسیقی یا همراهش میشد یا نمایش قطع میشد و گروه موسیقی ب اجرایی در موضوع آن دقایق نمایش میپرداخت. و این دومی بیشتر هنگامی بود ك خواننده نیز ب آواز در میآمد. كلیت منظور و پیام برنامه -اگر ك پیامی داشت- همان بندی از مرغ سحر بود ك در لحظه های پایانی اجرا، توسط گروههای موسیقی و نمایش خوانده شد؛ ظلم ظالم، جور صیاد / آْشیانم داده بر باد / ای خدا، ای فلك، ای طبیعت / شام تاریك ما را سحر كن. و اما داستان نمایش -اگر بتوان گفت ك داستانی داشت- بر پایه ی داستانها و شخصیتهای اسطوره ای شاهنامه فردوسی و از این قرار بود ك زال سپیدموی (با بازی بهرام رادان)، ب پای قلعه ی رودابه (با بازی سحر دولتشاهی) میرسد و برای رسیدن ب وصال محبوب، ناچار است از قلعه بالا رود. وی ب بلندیهای قلعه تیر -ك باید طناب بدان وصل باشد- میزند تا تیرش ب جایی گیر كند و بتواند خود را از دیواره بالا بكشد. در ادامه ك زال در این كار خود را ناتوان میابد، رودابه است ك گیسوی بلند خود را از دیوار قلعه ب پایین رها میكند تا زال بگیردش و بالا بیاید. بالا رفتن طولانی و نفسگیر میشود و در این گیر و دار و در حالتی ك نفهمیدم رویای زال بود یا نه، پریی پیدا شده و خود را مادر زال معرفی میكند (زال از زمان زاده شدن از دامان مادر بازگرفته و در كوهستان رها گشته و سیمرغ است ك او را میپرورد) و زال را از رفتن و وصال نهی میكند ك این وصلت اهریمنی و شوم است. زال از وی گله دارد ك تا كنون كجا بوده و چرا برایش مادری نكرده؟ و این نكته ك نمیتواند ادعای مادری و خیرخواهی او را باور كند. با این حال زال دچار تردید میشود. در حین همین گفتگوها، رودابه نیز سر و كله اش در پایین قلعه پیدا میشود و لحن و گفتارش شیطانی و متفاوت از قبل است و این بر تردیدهای زال میافزاید. رستم (با بازی مهدی پاكدل) و سهراب و اسفندیار نیز در دنباله ی گفتگوها ب میدان میآیند و رستم نیز زال را نهی میكند ك ب وصال رودابه عزم نكند چرا ك سرنوشتی شوم از این وصلت صورت خواهد بست و رستمی زاده خواهد شد ك پسرش را میكشد. و سهراب نیز ب بیانی دیگر این معنی را با زال باز میگوید. اسفندیار ك در این نمایش نمایانده میشود ك ب پا خواسته تا با گرفتن سلطنت از پدر ستمگر خویش، مردم كشورش را از بدبختیها برهاند، نیز زال را نهی میكند ك در پی وصال نباشد چرا ك وگرنه رستمی ب وجود خواهد آمد و گشتاسپ (پدر تاجدار اسفندیارِ تاج جو) شرط تاجبخشی ب فرزند را ب بند كردن این رستم قرار خواهد داد و... .
از این پس سه شخصیت رستم، سهراب و اسفندیار و گفتگوی ایشان است ك محور نمایش میشود و بقیه بیشتر در حاشیه اند. رستم از عشق، آزادی، صلح و ایران میگوید و خود را ب تكرار، نماد و پاسدار این ارزشها و باورها معرفی میكند. و سهراب آمده تا با جنگ با ایرانیان، سلطنت ایران را ب پدر نادیده اش (رستم) ببخشد. رستم میگوید من نمیدانستم او پسر من است اما اگر میدانستم هم مگر میتوانستم ك او را ك ب ایران حمله كرده، نكشم؟! و اینجاست ك باز پای ارزشها و باورهایی ك رستم نماد و پاسدارشان است، ب میان میآید. اسفندیار میگوید میخواهد پدرش را از تخت كنار زده و خود فرمانروای این سرزمین شود تا مردمش را از فقر و بدبختی و سیه روزی نجات بخشد و آنگاه رستم را فرمانروای جهان كند. و این روایت ك اسفندیار هوادار مردم فرودست و ضعیف جامعه است و در پی ارزشهای انسانی، چ زیباست. اما پدر شرط گذاشته ك تاج یافتن در گرو ب بند كشیدن رستم دستان است. و اسفندیار با شرم و آزرم و ب رغم میل، اما ثابت قدم، پای در این راه گذاشته. و رستم میگوید "كه گفتت برو دست رستم ببند؟! / نبندد مرا دست چرخ بلند" ك من نماد آزادیم در این سرزمین!
رستم در این نمایش پریشان است چرا ك عشق در سرزمینش پریشان روزگار است. رستم اینجا بی تاب است ك آزادی ب بند است. رستم نگران است چ ك از هر سو ب جنگ خوانده میشود. او نالان و درمانده است ك ایران در مانده است...
شخصیتها همه در عالم ذهن مخاطب وجود دارند و نقش و كاركرد و سرنوشتشان در داستانهای اساطیری مشخص است و در این نمایش محدودیتهای زمانی برداشته شده و ایشان تقریبا با همان تعریف شدگی در ذهن مخاطب، در هم میآمیزند و با كمی تغییر توسط نویسنده، ب چالش رویكردهایشان با هم مشغولند. ساختار انتزاعی و ذهن گرای این اثر، ب نظر من نقطه ی قوت مهمی برایش است. در این نمایش شخصیت پروری، ب اعتبار استفاده از شخصیتهای شناخته شده ی اساطیر جایی ندارد اما نمادگرفتن شخصیتهای نمایش، شاید كمی متفاوت از داستانهای اساطیری باشد. هر كدام از شخصیتها، انگار نماد یك وضعیت یا یك نیروی اجتماعیند ك در زمانه ی ما با هم ب چالشند. یا داستان نمایش خوب پرورانده نشده یا من انسجامش را و در خدمت یك كل بودن همه ی اجزایش را درك نكردم. مثلا منجم دانای شیطان روی طرد شده ای (با بازی ستودنی صابر ابر) را ك هی میآمد و دیالوگهایی میگفت، اگر از نمایش حذف كنیم، ب نظرم اتفاقی نخواهد افتاد، خاصه ك اصلا در پیوند با بازی دیگر بازیگران نبود و جداگانه و هنگام قطع نمایش ب میدان میآمد. اگر چ فضاسازی بازیگر نقش منجم قوی بود و گوشه های خوبی هم میزد اما بدون حضور وی هم فضای نمایش همین میشد ك بود. نمایش تا میانه ها -دست كم- بی ربط در نظرم میآمد و بی انسجام و درنیافتنی. كسل كننده بود. حس میكردم وقتم را هدر كرده ام. هنوز هم نمیتوانم ادعای انسجام و معناداری كاملِ از میانه ها ب بعد نمایش را داشته باشم اما ب باور من در رساندن منظورش -اگر درست دریافته باشم- موفق بود. نمایش ب همراهی موسیقی موفق شد بحران عشق و آزادی و صلح و... را در مملكت ما گوشزد كند. و موفق بود ك گوشه هایی بزند ب آنها ك در نمایش نبودند اما آثارشان همه جا پیداست!
خانمی ك نقش پری را بازی میكرد، خواننده ی توانایی بود و با صدای سوپرانو (زیر زنانه) و ب سبك كلاسیك اروپایی میخواند. در عجب شدم ك والی خراسان هنوز بر تخت باشد و هوای این خاك همچنان مملو از عطر نفسهای وی، و صدای زنی در فضا پیچ و تاب بخورد و از زیبایی پسندان دلبری كند؟! كنسرررت؟! این پری اگر چ خواننده توانایی بود اما ادای واژگانش هنگام سخن گفتن، خیلی وقتها نامفهوم بود. البته طبق فرموده، تند نیز سخن میگفت و این اگر علت نبود، مزید بر آن میشد. بهرام رادان (زال) اگر چ سعی میكرد اقتدار و هیبت یك پهلوان جوان دلیر را در صدایش بنمایاند اما لحن شُل بالاشهری تهرانیش را همچنان داشت و این فضای شخصیت و بازیش را شدیدا تحت تأثیر قرار میداد و آن نمیشد ك باید. مهدی پاكدل (رستم) اگر چ صورت گیرایی برای نقشش داشت و بازی صورتش جدی و توانا بود و هیبت و نگرانی و پریشانی را نیز خوب میرساند اما صدایش قوت لازم برای نقش را نداشت. صدای پاكدل احتمالا ب خاطر تمرین زیاد، كمی افتاده مینمود اما پیدا بود ك فارغ از این مسئله، جوهر و حجم بایسته را ندارد. و این البته ك ضعف بزرگی بود برای انتقال حس رستمیت (!) ب تماشاگر. پاكدل، اگر چ بلندقدترین بازیگر این جمع بود اما بر و بازوی پهلوانی نداشت. زال و اسفندیار بر و بازوی كار كرده ای داشتند و متناسب نقش. میشد رستم را نیز با 2 ماه بدنسازی رو آورد! بازیگر نقش سهراب، از رستم و زال و اسفندیار ریزجثه تر بود. و ب باور من باید نقش بازیگران سهراب و اسفندیار با هم جا ب جا میشد چرا ك در اسطوره، سهراب است ك بسیار در باب درشت اندامی وی سخن رانده شده. همچنین در نقاشیهای شاهنامه ای نیز آنچه از اسفندیار تصویر شده، بر خلاف سهراب، آشكارا ریزجثه تر از رستم بوده است. اكنون ب جرأت میتوانم بگویم تصویری از صورت سهراب نمایش در ذهن ندارم چ ك هم دوربین كمتر رویش میرفت (ما چون در جایگاههای آخری بودیم، بیشتر از طریق مانیتور پیگیر اجراها بودیم تا خیره شدن ب صحنه ی دور) و هم موهای بلند فرق وسط بازكرده اش، صورت كوچكش را كمتر نمایان میكرد. از این رو باید بگویم سهراب نتوانست با ذهن و ضمیر مخاطب ارتباط برقرار كند. از بداقبالیهای سهراب، یكی هم آنكه میكروفونش بارها قطع شد! سحر دولتشاهی (رودابه) را پیشتر ب نام میشناختم و دوربین ك رویش رفت دریافتم حتی پیشتر در فیلمها دیده امش! بازیی ك از وی دیدم، گمان میكنم هر كس دیگری نیز میتوانست آن را انجام دهد و البته ك بازیگرانی هستند ك این نقش را زنده و تأثیرگذار اجرا كنند! صدای خانم دولتشاهی در آفرینشهای حالتهای گوناگون واقعا ضعیف بود. تنها میتوانم حجم صدایش را نقطه قوت بگیرم ك آن هم اگر نتواند در قالب حالتها بیاید ب چ كار آید؟! هنگامی ك رودابه ب پایین قلعه آمده بود و وجهه ای شیطانی یافته بود، تند تند قهقهه میزد، آن هم شیطانی و البته موزون و آهنگین. اما جز یكی دو بار اولش ك تقریبا خوب و تأثیرگذار این كار را كرد، در باقی موارد كم میآورد و وقتی با صدای رهای پری مقایسه میكردی، تفاوتها را خیلی میافتی. صابر ابر بازی گیرایی داشت و بر خلاف دیگر بازیگران، صدای قوی و پرحجمی داشت و حالتهای گوناگون را با صدایش ب خوبی بیان میكرد و نمونه ی خوبی برای ثابت كردن این نكته است ك صدای توانا چقدر میتواند در آفرینش نقش مهم باشد. حیف از ابر ك جزو محور نمایش نبود.
یك عیب كلی و ب چشم من مهم این نمایش در لباس و سر و وضع بازیگران بود. چرا ك حس ایرانی بودن و شاهنامه ای بودن را منتقل نمیكرد، حتی لباس زنانش! شلوارهای تنگ و بالاتنه ی بی آستین و موی دم اسبی آدم را یاد نقاشیها و فیلمهای تاریخی اروپایی میاندازد نه آن چ از گذشته ی ایران در نقش و نگارها مانده است. بعید میدانم ك مسئولان نمایش آگاهانه و با علم ب تفاوتها، چنین سر و شكلی را ب بازیگران بخشیده باشند.
ما برای نشستن پای آواز همایون رفته بودیم و اینك میبینم آنچه مرا بیشتر با خود درگیر كرده، بخش نمایش و مضمون و پیام نمایش بوده تا كلام موسیقیش. حتی اكنون میتوانم مدعی باشم، موضوع و روایت نمایش اصل بوده و موسیقی و آواز همایون و گروهش جزوی از آن. و البته بی این جزء، نمایش آن حال را ك باید، اصلا نداشت و نیز در رساندن پیامش و میزان تأثیرگذاریش البته توانا نمیشد. از آهنگسازی و نوازندگی نشسته و ایستاده و قدم زنان چند ساز (تنبور، كمانچه، سه تار) توسط سهراب پورناظری، نباید گذشت ك زیباییهای كار، بسیاریش مرهون اوست. در خیلی از قسمتهای نمایش، پورناظری در لابلا یا قدم زنان در پی بازیگران در حال نواختن بود و گاه جزوی از نقش یك بازیگر مینمود. توانایی وی در نوازندگی و آفرینشهای صدایی ستودنی بود. آواز و صدای همایون از قله های موسیقی آوازی ما -در همه ی دورانها تا كنون- بوده و است اما برخی جاها ملودی و شعر ب دلم نمینشست ولی جاهایی دیگر، شور و حرارتی میآفرید یا آتش ب جان میافكند. ناگفته نماند بیشتر تصنیفهایی ك اینجا خوانده شد را پیشتر شنیده بودم. منی ك علیرغم حسن نظر و اشتیاق، آغاز و بیشتر ادامه ی برنامه توی ذوقم زده بود، با رضایت و چشمان نمدار، پایان تأثیرگذار اجرا را تماشا میكردم.
این دومین بار بود ك پای اجرای زنده ی همایون مینشستم. اگر چ این بار وضعیت بهتری داشتیم اما باز هم بر صحنه ی اجرا مسلط نبودیم و این از حال كار میكاست. درست یا غلط، در كنسرت چند سال پیش احساس میكردم همایون همه ی توانش را در اجرای صحنه ب كار نمیگیرد و با خودم گفته بودم شاید از آن روست ك دو اجرای پشت سر هم در یك شب و چند شب اجرای متوالی دارند! و در اجرای دیشب نیز دوباره برخی جاها چنین حسی ب من دست داد ك ب ویژه در تحریرها آن قدرت و صلابت و حجم صدایی ك از او انتظار هست را رو نمیكند. امیدوارم مشكل از گوش و دریافت من باشد.
این روزها اینجا و آنجا، اتفاقی میخواندم ك در "سی" همایون خوانده "در حصر هم آزاده ای" و این انگار نقطه ی اوج پیامهای سی جلوه كرده برای برخیها. اما من بیشتر از این -چ كمی و چ كیفی- در سی دیدم و حاشا ك این جمله اشاره ب آن دو سیاستمداری داشته باشد ك از یك جایی ب بعد مبلغی آزادگی پیشه كردند و ب همراهی مردم -كمابیش- آمدند و "حصر" میكشند! مطلب اگر فراتر از این چیزها نباشد ك پیش و پا افتاده میشود. در برخی تصنیفها، كلام، من میگویم بار اجتماعی دارد و توسعه طلبی و تمامیت خواهی قدرتمندان، آنها را در اذهان، سیاسی تعبیر میكند. اوج این برنامه و تكمیل كننده ی همه ی منظورها، تصنیف پایانی است؛ ایران؛ ای در رگانم خون وطن / ای پرچمت ما را كفن / دور از تو بادا اهرمن / ایران من ایران من... . و آنجا ك ب مرغ سحر پیوندش زدند و تماشاگران فهمیدند ك وقت ب پای ایستادن است و اشاره ی سهراب پورناظری هم تكمیل كننده ی این دریافت بود و گروه موسیقی و نمایش و مردم، همه با هم نغمه سر دادند؛ ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد / ای خدا، ای فلك، ای طبیعت / شام تاریك ما را سحر كن / ... / ایران من ایران من / ای پرچمت ما را كفن / دور از تو بادا اهرمن / ایران من ایران من.