آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 20 مرداد 1396 11:45 ق.ظ
لای هه لوی به رزه فری، به رزه مژی / چون بژی مه رجه نه وه ك چه ند بژی (ماموستا هه ژار)
بوكان را ب مقصد مهاباد ترك كردم با پیش زمینه های ذهنی بسیار. بیراه نیست اگر مهاباد را مركز ملی گرایی كوردی بدانیم. چ آنكه جمهوری مهاباد هنوز هم نقطه ی عطفی در تاریخ كوردستان است و در عمر كوتاهش نیز از جای جای كوردستان گرد آن جمع شده بودند. همچنین ادیبانی چون هژار و هیمن از این دیار، قله ها و پیشروان ادبیات معاصر كوردستانند. و شاید پیشگامی ایشان و پیروی گروهی دیگر بوده باشد ك لهجه ی سورانیِ مُكریانی را لهجه ی رسمی زبان كوردی كرده باشد. آشكارا دیده ام ك كوردزبانان دیگر نیز با سخن گفتن ب این لهجه پز میدهند و ادعای اصالت قومی میكنند. مهاباد یا همان ساوجبلاغ قدیم (سابلاغ هم گفته اند) نیز ك گویا مركز منطقه مكریان بوده و است.
در بوكان و حتی پایانه آزادی، نام "سابلاغ" را میشنیدم و گمان میكنم شاید همچنان نام اصیلتری برای مهاباد در نظر محلیها باشد. در مهاباد هم ب گمانم این نام را از دهانها شنیدم.
هر چ این شهر در نظرم احترام داشت و در آن و مردمش ب اصالت و بزرگی مینگریستم، در این سفر خراب شد! سردی مغرورانه ی عمده ی مردمی ك با ایشان سر و كله زدم خیلی توی ذوق میزد! همچنین عدم اعتمادی ك در برخورد با من از خود بروز میدادند، مرا عصبانی میكرد! این ك یكی از قویترین ویژگیهایم -جلب اعتماد دیگران- اینجا كار نمیكرد، مرا سخت آزرده و پریشان میكرد. صادقانه باید بگویم كارم را در مهاباد ب پایان نرساندم و آنجا را ترك نمودم! با خود میگفتم اگر این مردم با چنین روحیه ای، سابقه و قدرت و اعتبار تبریزیان را میداشتند، چ میكردند؟! خیلی دوست داشتم علت برخوردهای سرد و در عین حال مغرورانه و نگاه از بالایشان را بكاوم و بدانم. با حالت اعتراض از دو سه كسشان پرسیدم ك جز تعجب و كتمان، جوابی نگرفتم! كسانی ك برخورد سرد و مغرورانه ای داشتند، در عین حال ب نظر میرسید خیلی احساس باكلاسی و سطح بالا بودن نیز دارند! برخی از اینها هم با دیسیپلین خاصی فارسی حرف میزدند! حس كردم این گونه رفتار با دیگران (یا شاید با غریبه ها) را قطعا مرتبه و شأنی برای خود حساب میكنند و احتمالا در طول زندگی بارها آن را در موقعیتهای مختلف تمرین نموده اند. همچنین در پشت این رفتار، نوعی عدم اعتماد ب نفس و شكنندگی نیز حس میكردم. نمیدانم آیا بخشی از علت این رفتار را میتوان ب مشكل ارتباط ب فارسی این مردم ربط داد یا نه! مهمترین علتی ك برای رفتاری چنان، در ذهنم نقش میبندد، تقابلهای مردم این منطقه و كلیت ایران در سده ی اخیر است. در بستری از تقابلهای همیشگی مذهبی، جمهوری مهاباد و سركوبش توسط حكومت وقت، درگیریهای پس از انقلاب ك تا سالها در این منطقه میان گروههای كوردی با حمایت مردمی از یك طرف و نیروهای دولتی با حمایت عامه مردم ایران از طرف دیگر جریان داشت، میل سركوب شده ب خودمختاری و جدایی طلبی مردم این منطقه و برخورد خشن با این گرایشها، و بالاخره تفاوتهای زبانی، همگی علتهای كافی و قویی برای عدم احساس یگانگی مردم این منطقه با چون منی میتوانند بود. این میتواند توضیحی برای عدم اعتماد و اطمینان حتی برای گفتگویی چند دقیقه در خصوص كسب و كار باشد. و اما توجیه این نكته ك چرا در خود احساس برتریی داشتند، در ذهن من؛ مركزیت این شهر در ملی گرایی كوردی از طرفی و از طرف دیگر بزرگان و مشاهیر چندی ك در قرن معاصر داشته و دارند، میتواند علت خوبی برای خودبزرگ دانستن و رفتار مغرورانه باشد. همچنین محبوبیت ایده آل گرایی سازش ناپذیری با ظلم و دشمنان و ناراستیها در میان این مردم نیز میتواند مزیدی بر این علتها باشد. این آرمان گراییهای انقلابی را میتوان در تك بیت شعری ك در آغاز نوشته آورده ام تجسم كرد.
در مهاباد وقتی ب سراغ فروشگاهها میرفتم تا در مورد اجناس تولیدیمان و برندهای مشابه و توزیع كنندگان و... گفتگو كنیم، كم نبودند كسانی ك فكر میكردند من مأمورم و یك جورهایی معذب بودند و نه كارت ویزیت فروشگاهشان را میدادند و نه شماره ای از خودشان و نه حتی نام فروشگاهشان و آدرسش را میگفتند! در هیچ جای دیگر ایران با چنین رویكرد جمعیی مواجه نبوده ام! خیلی برایم جالب است ك بدانم در ذهن مردم این شهر چ میگذرد! مشكل یادشده، ب باور من فقط ناشی از زمینه ی بی اعتمادی شكل گرفته در ذهن و ضمیر این مردم نسبت ب دیگر ایرانیان نیست بلكه كم ارتباطی با دیگر هموطنان و بسته بودن اقتصاد را نیز باید مزید بر علت چنین رفتارهای متوهمانه ای دانست.
مهاباد شهر ترتمیزی است و مردمش بسیار شیكتر و امروزیتر از بوكانیان و خیلی جاهای دیگر ایران ب نظر میرسند. خوش پوشی و خوش سیمایی را میتوان از ویژگیهای این مردم شمارد. لباسهای محلی در این شهر كمتر از بوكان ب چشم میآیند و لباسهای محلی شیك و ترتمیز نیز بر تن مردم بیشترند. كم نبودند مردمان سن و سالدار ك با لباسهای رایج در شهرهای بزرگ ایران در كوچه و بازار دیده میشدند و البته آراسته نیز بودند. مشكل ارتباط ب زبان فارسی اما ب نظرم آمد ك در این شهر شدیدتر از بوكان است. معلم بازنشسته ای را مثلا دیدم ك جان میكند و نمیتوانست منظورش را درست ب من برساند!
رودخانه مهاباد، آرام در این شهر جاری است. تصور كنید ك آبی ب عرض 10 تا 15 متر و ب ارتفاع مثلا نیم متر، آرام روان است. پیش از رسیدن رود ب مهاباد، رویش سد بسته اند و رودخانه تا دریاچه ی اورمیه ادامه دارد. نمیدانم چقدر از این آب ب دریاچه اورمیه میرسد اما اینك و با حضور در منطقه، نیك میدانم اگر برای بقای دریاچه اورمیه بخواهیم از برداشت آب از رودهای تغذیه كننده اش بكاهیم، كشاورزیها و باغداریهای بسیاری در مسیر رودخانه تعطیل میشود و خیلیها بیكار میشوند و قطعا بحران امنیتی نیز پیش میآید ك اصلا دور نیست ابعاد ملی پیدا كند. برای حل این مشكل قطعا باید ابتدا بهره وری مصرف آب را بسیار بالا برد تا با آب كم هم بتوان شغلها و درآمدهای كنونی (و چ بسا بیشتر) را داشت. اما بعید میدانم نظام تصمیم سازی و اجرایی ما توان حل مسائلی در چنین ابعادی را داشته باشند، چرا ك میز مهمترین بخش مسئولیتشان است و مردم همچنان نامحرمند.
وقتی از بوكان میآمدم، در نزدیكیهای مهاباد، دختر نوجوانی 14-15 ساله، شلوار كوردی در بر و پیرهن درون شلوار، بر موتور سوار بود و با سبدی بر ترك، در جاده ب سوی باغشان میرفت گویا. چهره دخترك محجوب و آرام بود. چقدر لذت بردم ك اینجا جامعه اش چنین پذیرشی دارد و حضور اجتماعی زن آزادتر از خیلی جاهای دیگر است.
در هتلی ك ساكن بودم، از آغاز تا انجام، لبخندی بر چهره ی 2 نفر مسئول پذیرش ندیدم. محبت ایشان نیز در دلم نیافتاد! صبح، از سالن هتل صدای زنهایی میآمد. میخواستم از هتل بیرون ك بروم، دیدم بانویی میانسال از هتل بیرون رفت. كلید را ك ب پذیرش تحویل دادم، دخترك لاغر و بالابلند 15-16 ساله ای را دیدم بر مبل سالن نشسته بود و 2 آقای پذیرش نیز بودند. ساعتی بعد ك ب هتل برگشتم، از پله ها ك بالا میآمدم، صدای جیغ و سر و صدای دختری همراه خنده هایش میآمد. ب سالن هتل ك رسیدم، دیدم مرد تقریبا 40 و چند ساله ی پذیرش، دختر را از پشت در آغوش گرفته و از زمین كنده و... من را ك دیدند، مرد با خونسردی دختر را رها كرد و با حالت امتناع ب وی گفت برو، و تكرار كرد! دختر نیز چیزی نمیگفت. من هم ك انگار چیزی ندیده بودم. نیمروز ك میخواستم اتاقم را تحویل دهم، دیدم همان خانمی ك صبح از هتل بیرون رفته بود، مشغول نظافت اتاقهاست و آن دخترك نیز در آشپزخانه هتل است. حدس زدم دخترك باید دختر همین نظافتچی باشد.