آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 13 مرداد 1396 04:09 ب.ظ
یك هفته -تقریبا- بعد از بازگشت از تبریز، عزم آذربایجان غربی كردم و شهر نخست، بوكان بود. از تهران تا بوكان، تقریبا 8 ساعته با اتوبوس رفتیم. اتوبوس خلوت بود اما جای شكرش بود ك خیال پركردنش را نداشتند، وگرنه خیلی معطل میشدیم. مرد جوانی ك اهل بوكان بود و مدعی بود زیاد این مسیر را میرود و میآید و در تهران خرید و فروش ماشین میكند، میگفت اتوبوسهای بوكان همیشه خلوتند! كلی هم انواع بار، در پایانه ی آزادی ب اتوبوس زدند. مسیر از زنجان ب سمت بیجار و سپس دیواندره و سقز میرفت تا ب بوكان میرسید. شب راه افتادیم و چیز چندانی در راه توجهم را جلب نكرد. سر صبح رسیدم و در مسافرخانه ای در مركز شهر اتاق گرفتم. تپه ها و كوههای كم بلندایی در كنار شهرند و بر آن مسلط و این حس خوبی ب من میداد. عصر، یك لك لك را بر فراز شهر در پرواز دیدم و كمی هم از آن فیلم گرفتم. لك لك را در محیط شهری، فقط در فیلمهای اروپایی دیده بودم!
بوكان طبق آمار رسمی تقریبا 200 هزار نفر جمعیت دارد اما سر و وضع شهر و بازارش اصلا این همه جمعیت را نشان نمیدهد! سوپرماركتها و صنف آرایشی بهداشتیش، حتی از میانه -ك جمعیتش دهها هزار نفر كمتر است- هم ضعیفتر ب نظرم آمدند! یك بازار سرپوشیده كوچك و كم جان دارد ك همانگونه ك كسبه گفتند یك راسته است! خانه های مجلل یا چند طبقه در این شهر كمند. پاساژهای قابل عرضی هم ندیدم. ب تأیید كاسبانش، شهری است از لحاظ اقتصادی ضعیف. ایشان میگفتند امسال خیلی وضع بدتر شده و بازار ضعیفتر!
اهل بوكان را نسبتا نرم خو، مودب و مهربان دیدم اما نه ب اندازه مراغه! گفته شد همگی اهل این شهر و روستاهایش كورد زبانند. در لهجه ی مردم این منطقه -مانند دیگر مناطق مُكریان- حرفهای ك، چ، ج شان میزند و از این جهت شاید باید توركهای آذربایجان نزدیك باشند اما مثلا ق شان -برعكس- غلیظ است. اینجا زیاد ب چشم میآیند ك لباسهای كوردی پوشیده باشند و میانسالان و پیران در این خصوص بر جوانان پیشی دارند. نكته ی جالب و زیبای لباسهای كوردی مردان -برای من- منگوله هایی بود ك در ردیفهای منظم از عمامه شان آویزان بود. این منگوله ها دنباله ی تار و پود پارچه ی عمامه اند. یكی دو بانوی سن وسال گذشته را نیز دیدم ك با شلوار كردی و پیراهنی درون شلوار در خیابان میگشتند اما بیشتر بانوانی ك لباس محلی در بر داشتند، لباسهایشان گشاد و یكسره و با چینهای دامن بود. در پوشش محلی، شالی چند لا و از پارچه ای پهن نیز بر دور كمر زن و مرد بسته است. نكته ی جالب و ب باور من نه زیبا، این بود ك گویا امروزه بیشتر رسم است ك زنان بر روی این لباس محلی، مانتو یا چادر مشكی میپوشند و تناسب ب هم میخورد و لباس محلی از زیر بیرون میزند و... . اما نكته ی جالب و زیبایی را نیز دریافتم ك پوشیدن مانتوهایی با مدل لباسهای محلی -بلند و لخت- باب است.
بوكان، آشكارا شهری است با ارتباط تنگاتنگ و بسیار با روستاییانش. پیدا میشدند كسانی ك ارتباط ب فارسی برایشان سخت یا ناممكن بود اما ب صورت كاملا مشخصی، فارسی دانیشان بهتر از اهل آذربایجان شرقی بود. و این نكته ی مهمی است وقتی با یادآوری این مسئله همراه شود ك "خود ایرانی پنداری" اهل آذربایجان بیشتر از ایشان است. زبان در روزگار ما اصلیترین مسئله ی هویت بخشی است اما "احساس تعلق" را من تازه كشف كرده ام و این خود حدیث مفصل و پیچیده ای است ك ب گمانم تحت تأثیر چند مولفه میباشد و بر همه ی مولفه های دیگری چون مذهب، زبان، نژاد و... میچربد. ما دست كم از صفویه ب این سو، در مناطق با مذهب تسنن، در راه ایجاد احساس عدم تعلق پیش رفته ایم! روی هم رفته از آنجا ك كوردی سورانی را نیز كمابیش میدانم، در فهم سخنان مردم بومی و برقراری ارتباط با ایشان مشكلی نداشتم اما ب سختی ب كانال كوردی میزدم تا مگر دچار گیر و گرفت و ناروانی ارتباط نشوم.
یك روز عصر در مسافرخانه بودم و داشتم از خماری درمیآمدم ك برای كارم ب بازار بروم ك صداهای مشكوكی ب گوشم رسید. اول توجه نكردم و گفتم فقط یك شباهت بوده و دقایقی بعد گمان بردم شاید صدای فیلم و كلیپ آنچنانیی باشد اما صداها آشكارتر و فاصله ی ب گوش رسیدنشان كمتر شد و دریافتم در اتاق بغل، زن و مرد جوانی ك دقایقی پیش دیدم وارد آن شدند، ب راز و نیاز مشغولند! خدایشان خیر دهاد. ایشان را شب در خیابان دیدم و پیدا بود از اهل همین شهرند ك در محرومیت ب سر میبرند. خداوند نهاد مسافرخانه را حفظ كناد.