آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : چهارشنبه 11 مرداد 1396 11:27 ب.ظ
با گوشی و فارغ از ویرایش نوشته شد.
***
برای رفتن از مراغه ب تبریز در پایانه کلی معطل شدم. مسافر پیدا نمیشد. بعد از ساعتی گفتم من با اتوبوس میروم و راننده رضایت داد ک راه بیفتد و جز من مسافری نبود! در همه این مدت انتظار، راننده‌ها و صادرکننده بلیط در گوشم میخواندند ک بیا و دربست حساب کن، برو! باز هم این صنف همواره ناراست!
هوای نیمروز تابستان گرم بود و دار و بر دور و بر جاده صفایی نداشت انگار. از دریاچه اورمیه هم گاهی بستری خشک دیده میشد و دیگر هیچ! مسیر را با گوگل ارث دنبال میکردم و یک چشمم همه‌ش ب نقش دریاچه در نقشه جغرافیا بود. این حوض باستانی آب انگار در ناخودآگاه ذهن من و امثال من میتواند تداعی کننده همه نگرانیهایمان باشد از آنچه از ندانم‌کاریها و گمراهیها و کژرویها و...در سطح کلان ملی و منطقه‌ای بدان گرفتاریم.
در پایانه مرکزی تبریز تاکسیی دربست کردم تا ب پایانه شمال غرب بروم. در جلوی پایانه شمال‌غرب تبریز، سواریهای شخصی جولان میدادند و با زور مسافرها را از هم میربودند و راننده‌های خطی هم نای مقابله ب مثل نداشتند. در بازگشت از مرند هم حکایت همین بود. ب این جماعت قالتاق محل نگذاشتم و رفتم داخل پایانه و پس از معطلیی چند ده دقیقه ای تا جور شدن مسافر، ب سمت مرند راه افتادیم. در سالن پایانه ۲ بانوی جوان کره‌ای یا چینی نیز حضور داشتند. تعجب نخواهم کرد اگر چون اصحاب کهف، از هم اینک بعد از فقط یک نسل سر از خواب بردارم و ببینم ک سرزمین خشک و نحیفم را با مردمان شرق آسیا شریکم! از بس ک ایشان را اینجا و آنجا میبینم. و زنده باد زنانشان ک با جرات و راحت و خیلی وقتها بدون همراهی مردانشان قدم در دیار زن‌ستای ما میگذارند.
مرند جلگه ای است سبز در حصار کوهستانهای اطراف. ب این جلگه ک سرازیر میشوی، سبزی و جانداریش خوش جلوه میکند و رشته ی کوههای سر ب بالاها کشیده اطراف نیز بر این جلوه میافزاید.
راننده مثلا من را جلوی بهترین مسافرخانه مرند پیاده کرد اما ساعاتی بعد حس کردم بعید است از اینجا بهتر گیرم نمیآمد. لیکن یک شب را با همه گرمای اتاق و مبال بوگندو و حمام کوچک و سر صدای همسایه‌ها میشد ب سر آورد. و خاطره‌ای شد ک بدترین شب و بدترین اتاق را در سفرهای کاری، تا این لحظه ک مینویسم، آنجا ب سر آوردم!
مرند شهر کوچکی در نظرم آمد. کوچکتر از آنچه ب واسطه جمعیتش انتظار داشتم. بافت روستایی مردم روان در بازارش نیز مشهود بود. گمان میکنم اینجا، بیش از هر شهر دیگری، آفتابگیری ک ب سر داشتم برای مردم عجیب بود‌. ب گمانم مردم با خود میگفتند این بی‌ناموسیها دیگر چیست ک یک مرد توی شهر آفتابگیر بزند. نگاههای کنجکاو و متعجب و غضبناک مردم این را ب من میگفت. کار حتی ب متلک گفتن ب من هم کشید. آذربایجان اگر چ در تاریخ معاصر ما پیشرو است و منشاء بسیاری آثار جدید، اما دست کم در نسل من، سنتی‌تر و ب واقع در برخی جهات عقب‌مانده‌تر از خیلی جاها و شهرهای کشور است.
در مرند مردم چهره‌های خندان و شادابی نداشتند و از بابت مهرورزی و آداب‌دانی خیلی با مراغه متفاوت بودند. گرفتگی چهره و خشکی رفتار، برعکس مراغه، در اینجا حالت عمومی داشت. حس میکردم مرند باید از آن شهرهای جدیدی باشد ک از اجتماع روستاییان شکل گرفته است. بازار سنتی و سرپوشیده‌ای نیز در آن ندیدم.
مرند، میانه راه است بین تبریز و جلفا. و در جلفا چند صباحی است منطقه آزاد تجاری در‌انداخته‌اند و رونقی ب هم زده‌اند انگار و راه تبریز-جلفا پر رهروست.
در پیاده روی، تنه خشکیده درختی را در جای خودش، هنرمندی تراشیده و پیکره مردی دعاکنان -ب گمانم- را آفریده بود. اگر چ باید اعتراف کنم مجسمه ی چندان مفهوم و استادانه‌ای خلق نشده بود اما در کل همین ک درخت را از وسط پیاده رو در نیاورده و خشکیده‌اش را ب اثری هنری تبدیل کرده بودند، کار قشنگ و کم مانندی است و شایسته ستودن.
بسامد و غلظت چهره‌های ترکی-مغولی، اینجا هم محسوس بود. در کل آذربایجان را باید ملغمه‌ای از نژادهای گوناگون دانست ک هر کدام ظهور و بروز پررنگی دارند؛ مردمانی با قیافه‌های شمال اروپایی، مردمانی با قیافه‌های غالب آسیای مرکزی، مردمانی با قیافه‌های مشخصا خاورمیانه‌ای، مردمانی با ترکیب ویژگیهای نژادی...
فارسی‌ندانی در اینجا بیشتر از میانه و مراغه بود. حتی فارسی ستیزی هم دیدم در برخی. و من اگر ترکی نمیدانستم، بعید میدانم ک این جماعت اندک اخیر خیال آلودن دهان مبارک ب دو سه کلام فارسی ناقابل جهت کارراه‌اندازی میداشتند! مشکل و ناتوانی ارتباط ب زبان فارسی در آذربایجان قوی است و این از نشانه‌های توسعه نیافتگی است. و بایستگی این توانایی ارتباطی، تناقضی نیز -ب ذات- با حفظ زبان مادری ندارد. آه ک ما همچنان در دنباله تاریخ، در آذربایجان خودمان با رومیان و توسعه طلبیشان در چالشیم...