آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : شنبه 24 تیر 1396 11:13 ب.ظ
زنجان را ننوشتم و ابهر و قیدار (خدابنده) را! قزوین را نیز ک پیش از اینها بود. بود هوای نوشتن در سرم اما برای وبلاگ ب کیبورد وابسته‌ام و آموخته ی گوشی موبایل نیستم. آن تسلطی ک ب کیبورد دارم و صفحه لپتاپ و مانیتور ک بزرگ است، هیچ  کدام در گوشی موبایل برقرار نیست. اکنون نیز با حسی غریبانه مینویسم. حوصله ی پس و پیش کردن و ویرایش با گوشی را نیز ندارم.
***
میانه شهری است کشیده از جنوب شرقی ب شمال غربی. این را از روی نقشه میگویم. مردمانش همه ترکند و در فهمیدن زبانشان تقریبا مشکلی نداشتم در این یک شب و روز گذشته. عموما فارسی را راحت سخن میگویند اما نه ب نیکویی زنجانیان. زنجانیها، آشکارا خودباخته ی فارسی بودند. از چند کس پرسیدم و گفتند این شهر (میانه) و دهاتش سراسر تُرکند. 
بازار سنتی سرپوشیده‌ای دارد با چند راسته اما هیچ کدام را ندیدم ک سقف آجری ضربی داشته باشند. سقف همه شان ایرانیت فلزی است گویا. صرف همین بازار سنتی داشتن، حس قدمت و اصالت شهری را برای من تداعی میکند. چیزی مثل زنجان و قزوین و تبریز و اصفهان و شیراز و تبریز. شهر من (بژنورد) چنین بازاری ندارد.
اینجا هم مثل زنجان میوه جالیزیی از خانواده خیار میفروشند ک آن را تیل مینامند و ب لهجه ی خودشان تِل میگویند. در زنجان پاپِی نشدم ک نامش را بدانم اما محض کنجکاوی یکی خریدم و خوردم ک بدانم چیست. تیل، برعکس آنچه در خراسان دی ده بودم ک خربزه‌مانند کوچک شیرینی است، اینجا آشکارا خیاری چاق و خربزه شکل است. امروز دقایقی با پیرمردی ک همکلام شده بودم، تیل را یکی از سوغاتیهای میانه معرفی میکرد. هر چ سوغاتی امروز سراغ کردم، همه ش خوردنی بود و نه انحصاری؛ ماست، تیل، زردآلو، خیار!
زردآلوهایی ک امروز در مغازه‌ها و گاری‌های اینجا زیاد دیدم، همگی کم یا بیش سرخی خوشرنگی در خود داشتند ک ب تُردیشان ب هم در، گاه سخت هوس‌انگیز میشدند.
در قیاس با زنجان، نگاه‌های اینجاییان غضبناک‌تر است و غریب‌نوازیشان کمتر. ب زنجان ارادت پیدا کردم. مردمان راحتی یافتمشان و محترم و بامحبت. اما اینجا کمی سخت انگار غریبه را میپذیرند. با این حال نمیتوانم نظری قطعی بدهم، چ ک یک روز بیشتر در میانشان نگشته‌ام. وانگهی رای من اگر درست نیز باشد، قیاس دو مردمان دو شهر است با موقعیت‌های تاریخی، اقتصادی، اجتماعی و... متفاوت. زنجان مدتهاست مرکزیت دارد و سر جاده بین‌المللی است و چند برابر این شهر تقریبا صدهزار نفری جمعیت دارد.
میانه را با جمعیت قابل توجه روستاییان یا روستازادگان یافتم. بعد از شیراز و شاید هم کمی اصفهان، در سفرهای کاری، اینجا نیز مردمانی -و عموما زنانی- با لباسهای محلی دیدم ک فکر نمیکردم در این دور زمان مانده باشد: زنانی میانسال یا پیر ک پیراهن-دامن یکسره‌ای ب تن داشتند و دامن گشاد و تقریبا چین‌دار بود. اگر اشتباه نکرده باشم، این زنان روسری بر سر داشتند. من در این چیزها هیچ وقت دقیق نبوده ام اما این لباسهای رنگی رنگی من را یاد لباسهای زنان گیلان و تالش و قشقاییها و عشایر شمال آذربایجان میاندازند.
بسامد ته‌چهرهه‌های ترکی-مغولی در اینجا ب نسبت قزوین بیشتر ب چشم من آمد. در زنجان هم چنین بود. اما مقایسه ی میانه و زنجان در این خصوص برایم سخت است.
اینجا ۱۱۸ و اداره اماکن و مسئولان قطار و... همه ترکی حرف میزنند مگر آنکه ضرورت، فارسی را ایجاب کند. دوست دارم ب ترکی با ایشان بیامیزم اما دوست هم ندارم ترک بیگانه جلوه کنم و ناهمسانی‌های لهجه‌ها باعث شود در دست‌انداز تفهیم همدیگر بیفتیم و خویشی و همزبانی بی‌مزه شود!
با توجه ب جمعیت، ماهیِ فروشیِ بسیاری در فروشگاه‌ها نظرم را جلب کرد. همه هم قزل‌آلا، و کمی تیره‌تر از ماهی‌های فروشگاه‌های تهران بودند ب چشمم‌. ب گمان،  استخرهای پرورش ماهی بسیاری باید در این منطقه باشتد. از قزوین ب این سو، کنار جاده و خط‌آهن، باغها و کشتزارهای آباد بسیاری دیده میشوند و بی‌شک اینجاها در باب کشاورزی و باغداری، از آبادترین و پررونق‌ترین جاهای ایران -پس از حاشیه شمالی- اند.
اینجا مغازه‌هایی هست با نام ماهی‌پزی! پیشتر جایی ندیده بودم. در اینترنت جستم، اینجا و زنجان را میآورد ک ماهی‌پزی دارند. محض کنجکاوی و ماهی‌دوستی، برای شام ب یکیشان سر زدم. فعلا فقط قزل‌آلا داشتند و من از نیازمودن طعمی دیگر، ناچار. دیگ پخت و پز، کوره ی فلزیی است ک من را یاد بخاریهای هیزمی میاندازد. سوختش نیز هیزم است. ماهی را پاک کرده، استخوان ستون فقراتش را درمیآورند و ب حالت سفره‌ای پهن و بازش میکنند و رویه ی داخلی این صفحه را آرد میمالند و از همان رو روی کوره ی فلزی میاندازند. بعد از چند دقیقه برمیگردانند و از روی دیگرش ک پوست ماهی از گوشتش در برابر سوختن محافظت میکند، بر کوره مینهند تا خوب از هر دو طرف پخته شود. گویا رسم است ک عموما بی‌نان میخورندش و فقط با آبلیمو. با این حال من ک آن را وعده ی شام در نظر گرفته بودم، نان خواستم و با نان خوردم. تجربه جالبی بود و ب فکرم آمد ک با صفحه‌ای فلزی، من نیز میتوانم چنین کبابی برای خود فراهم کنم. ب نظرم بامزه‌تر از کباب ماهی با توری فلزی آمد!
دو سه روز گذشته ک دماوند و تهران و قزوین و زنجان باران بوده، اینجا گویا خبری نبوده است! دمای هوا در این دو سه روزه کاهش داشته و امروز، بیشینه، ۳۱ درجه بود. پیش‌بینی هواشناسی میگوید تا پایان هفته ب ۴۰ درجه -تقریبا- میرسد. غم گرما ندارم چندان، غصه بی‌آبی هولناک در کنار این گرمای جهنمی، دورنمای فرداها را پیش چشمم تار میکند. مینماید ک دروغ و خشکسالی قرار است طومار این خاک اهورایی را در سالهای آینده -شاید برای همیشه- در هم خواهند پیچید. اندوه از این دهشتناکتر؟!