آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : پنجشنبه 17 فروردین 1396 06:12 ب.ظ
این، تخیلی است در فضاهای واقعی. جریان تاریخ میتوانسته بی حادثه ای بزرگ و خارق العاده حتی، مسیری دیگر پیموده باشد.

***

مانده بود هاج و واج و نگران. اینجا كجاست؟ ماجرا چیست؟ او در این میانه چ میكند؟ در این افكار آشفته بود ك سواری از كوچه ای بیرون آمد و ب زبان كورمانجی(1) و با لحنی آمرانه ب وی گفت "دیگر باید برویم. زود باش". اما او در جای خود میخكوب بود و هنوز خود را و نسبتش با محیط و وقایع را نیافته بود. در چشمان سوار خیره بود و از هیجان نفس نفس میزد اما بهت از آن بازش میداشت ك چیزی بگوید یا بپرسد؛ من كیستم؟ او كیست؟ اینجا چ خبر است؟ ناگاه سوار، نامش را گرفت و با لحنی خشن فریاد زد "رَجو(2)! پس كو تفنگت؟"! بر تعجبش افزوده شد! سوار، نامش را حتی میدانست. راست هم میگفت؛ صدای گلوله از هر سو برمیخواست و دود و خون و آتش، فضا را اندوده بود و اگر این قطار فشنگ را حمایل داشت، تفنگی هم در دستش میباید ك بود. سوار ك حالا كنارش، روی اسب بود، منتظر جواب نماند و با سر و دست اشاره كرد سوار شو و دستور داد ك "زود"!
رجو گویی ك ب خود آمده باشد. زود سوار شد و ب سمت بیرون شهر تاختند. راه ك افتادند، صدای چند شلیك با ضرباهنگی خاص بلند شد و سوار گویی خطاب ب شلیك كنندگان گفت "الان میرسیم". گویی این شلیكها علامت بودند.
تا نمایان شدن دیوارهای شهر، از دور و نزدیك، جز جنازه هایی ك بر زمین بودند و جای جای شهر ك در آتش میسوخت یا از آن دود میخاست، چند سوار دیگر از دار و دسته ی خودشان را دیدند ك گویی هر یك از سویی، تازان، راه شمال شرق شهر را پیش گرفته و در راه ب هم میپیوستند. صدای گلوله ها نیز از پس ایشان روان بودند و پیدا بود شهریان در پی مهاجمان روانند. دیگر سوارها را ك دیدند، همسوار رجو، شماتت كنان خطاب ب او گفت، "هم اسبت را ب باد دادی، هم تفنگت را. سردار خانه ات را خراب خواهد كرد. فكر چاره باش"! و رجو سخت در اندیشه شد ك در كجای تاریخ فرود آمده و چرا هیچ از گذشته ب یاد ندارد و نمیداند كیست و چ میكنند و ب چ عقوبتی گرفتار خواهد شد!
در قطار سواران و با فاصله آخر بودند. در چند قدمی دروازه شهر ب جوی بزرگ پرآبی رسیدند و اسبها از آن پریدند، یكی پس از دیگری. رجو و همسوارش ك رسیدند، اسب بی درنگ پرید اما سنگینی دو سوار خیزش را چنان كوتاه كرد ك پاهای جلویش ب زحمت بر زمین نشست و پاهای عقب حیوان توی جو افتاد و شكمش محكم ب كناره ی جو خورد و اسب و سواران توی آب شیرجه زدند. سر و صداهای تعقیب كنندگان هر لحظه رساتر میشد و جای درنگ نبود. جستی خود را از آب بیرون كشیدند اما هر چ زور زدند و تلاش كردند، اسب نای تكان خوردن نداشت. ب گمان دست و پای حیوان شكسته بود. تعقیب كنندگان گاه تیری نیز در میكردند. دو سه سواری پای دروازه مانده و فریاد میزدند "رها كنید، خورجین را بردارید و بیایید، بژنورد(3)یان رسیدند". بالاخره همسوار رجو تصمیم خود را گرفت و افسار را رها كرد! خورجین را از آب بیرون كشید و خیزی برداشته و پا ب دو گذاشتند ك صدای گلوله ای بلند شد و همسوار نقش زمین گشت! رجو جا خورد و یك نظر وی را نگریست و بیدرنگ سر چرخاند و با نگاه نگرانش پشت سر را پایید. تعقیب كنندگان ب سرعت نزدیك میشدند و در پناه دیوارها و ناهمواریها مكثهایی میكردند تا مگر هدف تیری نشوند.
رجو، ماندن را بیشتر جایز ندید. نعش همسوار را ك در خون خود، بینفس خفته بود، رها كرد و ب اشاره ی تنها سواری ك بر دروازه مانده و بر سرش فریاد میكشید، خورجین را برداشته و ب او پیوست. و دو تركه، از پی چند سوار دیگر، ب سوی خیل سواران ك چند صد متر آن سوتر دیده میشدند، اسب را هی كردند. همچنان ك از دیوارهای شهر دور میشدند، فحش و ناسزا بود ك تعقیب كنندگان ك اینك ب بالای دیوارهای شهر رسیده بودند، ب كورمانجی و تركی نثارشان میكردند و گاه نیز برایشان كری میخواندند. این هل من مبارز طلبیدنها اما حتی تیر انداختنهای دقایقی پیش را نیز در پی نداشت. چ ك مدافعان بیم داشتند خیل دهها نفره ی الامان(4)های سواره در پاسخ این تیراندازیها، آهنگ بازگشت كنند و شهر همچنان جز این چند تفنگ چی، چیزی برای دفاع نداشت.
اخیرا اوضاع منطقه مشوش شده بود. تركمنهای گوكلان و تكه(5)، یورشهای موسمی خود را وسعت بخشیده و گاه و بیگاه تاخت و تاز میكردند. خان شادلو (6) هم بالاخره عزم را جزم كرده و نیروهایش را جمع نموده، با تمام قوا برای سركوب تركمنهای یاغی ب سملقان(7) رفته بودند و بژنورد در آسیب پذیرترین وضعیتش قرار داشت، بیدفاع. اگر چ تركمنها كارد را ب استخوان رسانده بودند و حضور با همه ی قوا لازم مینمود، اما گمان این ك ممكن است از حدود شرقی و از طرف ایلات و مردم خودی، شهر ب خطر افتد، حتما ب مخیله ی كسی هم خطور نمیكرده ك بژنورد چنین رها شده بود.
رجو و همسوار ب دسته سواران جلالی(8) رسیدند ك هر لحظه بیشتر سرعت میگرفت تا پیش از غروب آفتاب، از حدود بژنورد دور شده و ب یورد خود برسند و خود را آماده پاسخ خان شادلو نمایند. سواران در گرد و توز(9) تاختشان ك با نور سرخ كم رمق آفتاب غروب تابستان میآمیخت، از دیدگان بژنوردیان محو شدند.
دنباله دارد...


1. پرگویشورترین شاخه ی زبان كوردی. كوردهای شمال خراسان همگی ب این گویش سخن میگویند. ب كار بردن نام "كورمانج" و عنوان "كورمانجی" در میان كورمانجها بسیار متداولتر از "كورد و كوردی" است.
2. رجو (با ضمه ی كشیده): رجب، شاید رجبعلی. در كورمانجی، متداول بوده و است ك نامها را چنین میشكنند.
3. بُژنورد؛ ضمه ی دوم كشیده تر از نخست است. مركز استان خراسان شمالی كنونی. نام این شهر بنا ب سنت عربی نویسی دبیران زبان فارسی، بجنورد ثبت شده اما مردم شهر این نام را چنان ك اینجا آمده تلفظ میكنند. این نام گویا مشتق از واژه ی "بیژن یورد" است ب معنای سرزمین بیژن. یورد واژه ای تركی-مغولی است ك در زبان كورمانجی نیز ب همین معنا ب كار میرود.
4. كلمه ای ك برای پناه خواستن در ترس و وحشت و حوادث ناگوار ب كار میرود و در شمال خراسان ب دسته های غارتگران اطلاق میشده است.
5. دو ایل از ایلهای تركمن.
6. از ایلهای كورد شمال خراسان ك از زمان صفویه در ناحیه ی بژنورد حكومت داشته اند. گویا اوج قدرت ایشان در زمان قاجار و ب ویژه ناصرالدین شاه بوده ك استرآباد (گرگان) و سبزوار نیز تحت امر ایلخان شادلو بوده اند. یارمحمدخان شادلو، در زمان ناصرالدین شاه، از قدرتمندترین و در عین حال مترقیترین حاكمان محلی ایران ب شمار میرفته است. آوردن ماهیانه ی معلمان دارالفنون از تهران ب بژنورد برای آموزش خانزاده های شادلو و راه اندازی دومین (شاید هم نخستین) موتور برق در ایران و برقدار كردن برخی كوچه ها و خانه های شهر، از كارهای وی است.
7.ناحیه ای در شمال خراسان و غرب بژنورد.
8. از ایلهای كورمانج خراسان ك عموما در منطقه باجگیران ساكنند. نیز در زمانی ك داستان ما در آن جریان دارد، مركزشان آبادی فیروزه بوده. فیروزه اكنون در نزدیكیهای عشق آباد -پایتخت تركمنستان- قرار دارد و ماجرای ایستادگی سردار عوض خان (از امرای ایل جلالی) در برابر هجوم روسهای تزاری و كشته شدنشان تا آخرین نفر و سپس اسلحه ب دست گرفتن زنان ایل، از حماسه های مردم شمال خراسان است. در پی قرارداد آخال، مرزهای شمال شرقی ایران در حدود امروزی واقع شد و بسیاری از مردمی ك خود را ایرانی میدانستند و ب ایرانی بودن وفادار بودند، سرزمینشان در آن سوی مرز قرار گرفت ك این مسئله منشأ مشكلات و برخی كشاكشها شد. ب یاد دارم در سال 93، مرد جوانی ك میشد از روی چهره اش حدس زد كورمانج است، ب فروشگاه من مراجعه كرد. وی فارسی نمیدانست و زبان كورمانجیش نیز بسیار ضعیف بود. وی از تركمنستان آمده بود. ناچار، دست و پا شكسته، با تركی و كورمانجی كارش را راه انداختم.
9. گرد و خاك. توز یا دوز ب معنای گرد و غبار، در شرق كشور، كورد و ترك و... و حتی بلوچها نیز این واژه را ب كار میبرند.


دوشنبه 19 تیر 1396 10:51 ب.ظ
من برگشتم بلاگفا:)))
یکشنبه 28 خرداد 1396 08:32 ق.ظ
سلام
چرا اینطوری شدن همه
هیچ کس حال نداره!
یکشنبه 14 خرداد 1396 10:16 ق.ظ
چرا نظرات پستهای آخر بسته است
سه شنبه 2 خرداد 1396 11:28 ق.ظ
.نظراتتون بسته است?
پستهای بالا نتونستم نظر بزارم
جمعه 22 اردیبهشت 1396 12:43 ق.ظ
سلام
ممنون از ابراز لطفتون.
هر جا هستید شاد و سلامت باشید.
سروش :
زریماه باجی، خواهش میكنم. امیدی شما و بچه ها شاد باشین و در كنار هم دلگرم.
جمعه 8 اردیبهشت 1396 07:47 ب.ظ
جالب بود
استعداد نوشتن داستان بلند رو دارید.
تبریک میگم
سروش :
لطف دارین. امیدوارم ك داشته باشم.
دوشنبه 28 فروردین 1396 08:07 ق.ظ
سلام
من به وبتون همیشه سر می زنم ولی مطالبتون طولانیه و گاهی وقت نمی کنم بخونم و این باعث میشه که نظر نمی ذارم خواستم بدونید که فراموشتون نکردم
سروش :
زنده باشین. بزرگوارین.
جمعه 18 فروردین 1396 04:38 ب.ظ
خیلی عالی توصیف کردید
سروش :
لطف دارین.
جمعه 18 فروردین 1396 11:56 ق.ظ
سلام
عالی و بی نظیر
باید چند بار بخونم ...
قسمت اول ر قبلا خونده بودن شاید همون لحظه ک از تنور در آمده بود
ولی کامنت گذاشتنم نیومد
قسمت دوم رو که خوندم به وجد اومدم خیلی زیبا نوشتید و تصویر سازی فوق العاده ای داشتید.
دقیقا احساسم شبیه حسیه ک با خوندن کتاب کلیدر در من ایجاد شد.
قلمتون پر توان و مانا...
کاش بیشتر به نوشتن و نویسندگی و حتی چاپ کتاب بپردازید.
قطعا موفق خواهید بود.
زنده و سلامت باشید درپناه خدای سبحان....
منتظر ادامه ی این داستان شیرین و جذاب هستم.
سروش :
شما لطف دارین.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر