تبلیغات

آزادكیش - روزگاران 1

نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 12 فروردین 1396 04:54 ب.ظ
این، تخیلی است در فضاهای واقعی. جریان تاریخ میتوانسته بی حادثه ای بزرگ و خارق العاده حتی، مسیری دیگر پیموده باشد.

***

از باران تند بهاری گریخته بود در واقع. وگر نه با همه ی مردم آمیزی و قهوه خانه رَویش، الان میلی ب چای نداشت. وقت هم تنگ نبود و ماشینهای روستایشان، تا ساعتها بعد، همچنان تردد میكردند. ساكش را كنار میز گذاشت و كاپشن سبزرنگ برزنتی آمریكاییش را از تن درآورده، بر صندلیش افراشت. همچنان ك صندلی را عقب میكشید تا جا برای نشستن باز كند، در كاپشن عمیقا نظر میكرد. اما كاپشن را و خیس شدنش را نمیدید. حواسش ب این نبود ك فروشنده گفته بود اصل است و نم نمیكشد. ذهنش باز درگیر این رویایی بود ك این روزها توی سرش میچرخید. نشست. دستمال یزدیش را از جیب شلوار درآورد و ب صورت و سبیلهای پرپشت بورش كشید و كمی خشكشان كرد. در آینه روبرو نگریست و دستی هم ب موهای سربالایش كشید اما چندان در بند این هیبت آبكشیده نبود. نگاه آرامش ب خیابان بود اما پیدا بود دوردستها را مینگرد. چشمهایش را گاه كوچك میكرد، اندام صورتش گاه حالت عوض میكردند، پیشانی چین میخورد، لبان اندكی جمع میشدند، صورت گرفته میشد و باز گشاده میگشت و... و نگاه را گاه از خیابان باز میگرفت و ب اشیاء دور و بر میدوخت اما همچنان خیره و دورنگر. گویی در رویایی ك در او جریان دارد، غرق است.
جلویش چای ك گذاشتند، از دنیای ذهنش بیرون آمد و نگاهی ب شاگرد قهوه چی انداخت و صورتش را شكوفاند و سری تكان داد ب نشانه ی تشكر اما دل زبانش همچنان در دنیای خیال بود و یاری نكرد ك چیزی بگوید. دست ب چایی برد و با سر همه ی انگشتان، قامت استكان را ب نرمی گرفت. اما چنان داغ بود ك جز انگشت اشاره و شصت ك دو لبه ی استكان را چسبیده بودند، دیگر انگشتان را فاصله داد. و باز ب رویا فرو رفت و این بار صورتش جدیتر از همیشه بود. گویی این رویای جذاب اما تكه پاره ی این روزها یا ب جای حساسی رسیده است یا شاید انسجامی یافته.
روبروی قهوه خانه، آن ور خیابان، دیوار خشتی گلیی بود ك گویی برای دیوارهای تازه ساز دور و برش از روزگاران حكایت میكرد. دستی ب سبیلش برد و در دیوار خیره شد. خود را در كنار دیوار احساس كرد و ناگاه همه ی دور و بر را نیز چون این دیوار، قدیمی یافت. شهری ب هم ریخته و سوزان در ذهنش تصویر شده بود؛ جنگی در شهر جریان داشت و دود از گوشه گوشه ی آن بر میخاست و نفیر گلوله از هر سو ب گوش میرسید. فریادها و زجه های زنان و كودكان و نعره های مردان بود ك از هر سو برمیخاست. یكی میگریخت، یكی دنبال میكرد، یكی بر جنازه ای بر سر میكوفت، یكی تیر میانداخت... . خود را با لباسهای محلی قدیمی و چارغ و پاتابه و كلاه و قطار فشنگ در میانه ی این معركه دریافت.
...
دنباله دارد.


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :