آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : شنبه 28 اسفند 1395 08:38 ب.ظ
میدونم سرت شلوغه و هزار و یك گرفتاری داری اما گفتم در آخرین روزای سال، یه نامه بنویسم بهت. كمی از تو بگم، از گله هام، از دلخوشیام، از آرزوهام برای تو. بدونی ك ب یادتم. بدونی ك دنیا بی خوشی و روبراهی تو، هر چی ك باشه، باز هم اونی نیست ك باید باشه برام.
از وقتی چشم باز كردم، از وقتی یكی از وجوه بودنمو در نسبت با تو شناختم، برام از عزیزترینهایی. معشوق همیشگی منی. خیلی وقتا از عشق تو مالامال بوده م و خیلی وقتا نفرت از تو، سراپای منو گرفته. چاره ای هم نیست؛ عشق و نفرت دو روی یك سكه ن.
با این ك از وقتی شناخته مت، دست كم یك بار دگرگونی اساسی در شناخت من ازت ایجاد شده و صلابت و عظمتت برام شكسته، اما همچنان در قلب منی و میدونم بقیه ی زندگیمو هم كار قابل عرضی اگه بكنم، ب عشق تو خواهد بود. یعنی اصلا تصورات خودمم همینه. دیگه میدونم همیشه اینی نبودی ك الان -دست كم در باور دیگران- هستی. میدونم مثل هر پدیده ی دیگه ای توی هستی -حتی اگه صرفا یك مفهوم باشه- یك هست شدنی داشته ی و فراز و فرودایی و سرانجام یه روز، نیست شدنی... . غم انگیزه و برای عاشق جانكاه، ك نیستی معشوقشو تصور كنه اما دردا ك از حقیقت و واقعیت گریزی نیست انگار. تنها میتونم امیدوار باشم اون روزی ك قراره نباشی، جای خالیت هم احساس نشه، چون منی نباشه ك حسرت بودنتو ب دل داشته باشه. اصلا ای كاش اون روز، موجودیتهایی از جنس تو محلی از اعراب نداشته باشن ك یكی مثل من باشه و ببینه دیگری هست و تو نه. هر چند اینم آرزوی خامیه؛ تحولات جامعه بشری یك باره و ناگهانی ك رخ نمیده ن. حتی وقتی روز انكار جهانیِ چنین هویتهایی ك تو داری و امثال تو، برسه، خیلیا مثل تو زودتر نیست شده ن و دیگرانم ب نوبت توی كوزه میفتن. ای كاش میراثی از تو بمونه برای اون روزا. حتی اینجوری هم یك جهانوطن میتونه دلشاد بشه از كاری ك تو برای بشریت كرده ی و دل من در روزگاران گذشته ی اون آینده، از این احساس شاد بشه. عاشقیه دیگه، حساب و كتاب درستی سرش نمیشه.
با این ك هی شكسته ی و گاه كمر راست كرده ی، با این ك گاه اصلا نبوده ی، با این ك گاه نه فقط ب خاطر ناتوانی ك حتی از سر زیاده خواهی و شرارت، مایه ی شرم من بوده ی، باز در قلب منی، باز نمیتونم دوستت نداشته باشم و خیرتو نخوام. آدمی ك هویتشو علاوه بر جنبه ی انسانیش، در وابستگی و پیوستگی ب معشوقی چون تو رقم بزنه، سرنوشتش جز این نیست. هنرو، دانشو، فنو، كار و فعالیتو، تلاشها ر، مناسباتو و... ر در درجه ی اول برای تو میخوام. نمیدونم، شاید چون حال و روز خوشی نداری و ذهن و دلم همه ش غصه دار توئه، اینجوریه. شاید اگه روبراه بودی و كارات رو مدار درست بود و روزگارت بر وفق مراد، فراغت از تو بیشتر برای من حاصل میشد. اما سرنوشت -دست كم برای من- اینه ك بودنم در دوره ی عسرت تو باشه. سخته، چنین خاطرخواهیی فرساینده ست. كمی هم ب فكر من باش.
همه چیز دنیا پیشبینی پذیر نیست، شاید هم همه چیزش رو حساب و كتاب نباشه، اما دوست دارم بدونم این بی سر و سامانیی ك بهش گرفتار شده ی، كی تموم میشه و تو میفتی تو جاده ی روبراهی. از بچگی میدیدم حالت خوش نیست، حرفای دیگرانو درباره ت میشنیدم ك همه ش ب حالت تأسف میخوردن. حالا دیگه كم كم موهای سفید دارن رو سرم سبز میشن و من حق دارم ازت دلخور باشم ك چرا وضعیتت بهتر نشده. حق دارم گاهی ازت متنفر بشم این همه خون ب دل من میكنی. یه نگاه ب سر و وضعت بنداز. بعد این همه سال نباید یه ظاهر خوب داشته باشی؟ نباید ب خودت برسی؟ نباید خوب بخوری و خوب بپوشی و خوب بگردی؟ نباید دو تا دوست ب درد بخور داشته باشی؟ نباید دیگران ب دیده ی احترام و ارزشمندی بهت نگاه كنن؟ آخه تا كی ماجراجویی و لات بازی؟! آخه تا كی شاخ و شونه كشیدن برای این و اون؟! تازه اونم ك برای همه رو شده اینا اولدرم بولدرومته. ولی گفته باشم، از این بازیا همیشه هم نمیشه جون سالم ب در بردا! یه هو دیدی زدن ناكارت كردنا! افتادن ب جونت، تیكه پاره ت كردنا! اون وقت من میمونم و حسرت بودنت. اگه یه روزیم میخوای نباشی، دست كم ب عمر من نباشه، من طاقت ندارم.
یك كمم حرف گوش كن، عاقل باش، محترم باش، آینده نگر باش. ب فكر آبرو و اعتبارت باش. دنبال این باش ك كارای خوب بكنی، نمیشه ك بدیها همه ش از دیگران باشه. درست زندگی كن. زندگی ارزشمنده والا. مگه من و امثال من چ گناهی كرده یم ك بودنمون، هویتمون، دنیامون، آرزوهامون با تو و در نسبت با توئه؟!
بدون ك بی تو، من و میلیونها امثال من باید بگردیم تا خودمونو پیدا كنیم و شاید یه عمر تلاش كنیم تا خودمونو از نو بیافرینیم. ب فكر خودت باش ك ب فكر من بودنه.


چهارشنبه 2 فروردین 1396 09:30 ب.ظ
نمیتونم درک کنم نوشته اتون رو؟
سروش :
ب نظر شبگرد مراجعه كنین، امیدوارم راهگشا باشه.
یکشنبه 29 اسفند 1395 03:38 ب.ظ
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت

"فریدون مشیری"
سروش :
دوست بی نام، سپاس از كلام متناسبی ك گذاشتین.
یکشنبه 29 اسفند 1395 04:43 ق.ظ
باز پای بود که در این وادی لختی از گذر واماند و دست بود که برای تقریر افاضات لرزید و نفس (به سکون فا) بود که وسوسه ها و تشویق ها بدین کار نمود و البته شرم بود که مانع شد و ره بزد به علت ها. اول اینکه خاطر نیازاریم به افاضات پریشان و کم بها چون دفعات قبل و مهمتر از آن چشم چون بر اشارت به بیم جان اوفتاد، گفتیم مبادا قاصد اجل شویم و پس به ناچار که مطلب همینگونه سربسته به.
فقط بین ابعاد مختلف (سر و تن، روح و جسم، سلول ها و اعصاب) معشوق چون تفکیک نشده بود در متن نوشته، گاهی کلیت ملامت میشد به جهت شیطنت برآمده از روح آمره و قوه قاهره و گاهی هم گویی با همان روح نامبرده تغزل میشد که به نظر جناب ما احتمالا منظور تغزل باید جای دیگر معشوقتان بوده باشد، چون فکر نمیکنیم دلبسته آن روح فوق الاشاره باشید.
به هر حال معشوقتان دیری است که سر به غوغایی کشیده، از آن ترسیم که عاقبت فتنه انگیزد اساسی. چه عربده ها که از مستی و بی خبری بر آورده و گردنکشی ها که میکند، غافل از آنکه روزگار محتسبی است که به وقتش بد حد میزند. کافیست تا جرقه ای از آتشدانی که به دست دارد به دامنش بجهد و آن وقت که آتش بیفتد و قرار و سکون واگذارد، طعمه اغیار شود و عروس هزار داماد و هر جایش را دست کسانی مالک.
پس تا معشوقتان است باید نصیحت کرد سلول سلولش را که لااقل از آنچه بر معشوقکان دگران آمده پند گیرد تا وقتش تنگ تر از این نشده. چرا راه دور؟ کاش از گذشته خودش عبرت میگرفت که گذشته خوبی هم ندارد این بینوا.
سروش :
شبگرد عزیز، چقدر مایه ی خوشحالی است وقتی میبینی منظورت دریافته شده. و چ غریبانه است ك باید ك صبور باشی تا مگر مسافری ك گاه از این كوره راه میگذرد و در این منزل، اندك آسودنی مینماید، روزی بیاید تا مخاطبی داشته باشی.
از خواندن نثر زیبا و پرده پوش و پرده دارتان خوشوقت شدم. و چ نیك دریافته اید، آری من معشوق را یك كلیت در نظر آوردم و از تفكیكش پرهیختم (پرهیز كردم)! خواستم انسانیتر جلوه كند.
یکشنبه 29 اسفند 1395 12:28 ق.ظ
سلام
من برای هر پاراگراف یا حتی هر جمله ی این متن می تونم یک کتاب بنویسم!
این متن خطاب به چند نفر بود.
قسمتهاییش برای همسرتون،جاهایی خطاب به مادرتون و گاها پدرتون و خودتون و شاید کمی هم برای یک دوست !...
من ناخودآگاه تند تند خوندمش انگار خیلی تند تند نوشته شده بود.
برام خیلی جالب بود خیلی زیاد...
"با همه ی بی سرو سامانیم
باز به دنبال پریشانیم"
روز و روزگارتون خوش باد ...
سروش :
دوست گرامی، لطف شما بسیاره. ببخشین ك من توان جبرانش ر ندارم. در ضمن شما وبلاگی چیزی هم ندارین، ما هم بیایم خدمتتون سر بزنیم.
ضمن این ك تأیید میكنم میشه چنان منظورهایی ر هم از متن برداشت كرد اما بیم جان اگر نبودی، چنان نوشتمی ك این ابهامها از میان برخیزند...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر