تبلیغات

آزادكیش - بدون شرح

نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 22 اسفند 1395 08:43 ب.ظ
در پایانه ی تهرانپارس، برای آن ك از مراجعه های مكرر و در حقیقت مزاحمتهای دلالان مسافر رها شوم، از پشت ردیف اتوبوسهای كنار هم پارك شده آمدم. دیدم پشت اتوبوسی نوشته بود؛ این سپهسالار به عشق اباالفضل میتازد.
***
دور میدان اعدام خیابان مولوی، در پیاده رو از كنار پمپ بنزین میگذشتم ك ناگاه احساس كردم ماشینی با سرعت بالا از خیابان ب سمت من میآید! سر جایم میخكوب شدم و با ترس و تعجب ب تاكسی سبزرنگی ك میخواست وارد پمپ بنزین شود نگریستم. پیدا بود راننده من را دیده بود اما نه ب حق تقدم توجهی داشت، نه ب این ك با چ سرعتی باید از خیابان اصلی وارد پیاده رو و آنگاه پمپ بنزین شد. چهره ی خونسرد و بیتفاوتش گویی ب من میگفت "حق و ارزشی برایت قائل نیستم"! با نگاه شماتتبارم این تاكسی را همچنان ك ب محوطه ی پمپ بنزین وارد میشد، دنبال میكردم ك دیدم بر شیشه ی پشتش نوشته؛ ای مرحم زخم سینه، پس كی میآیی؟


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :