آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 08:32 ب.ظ
ب ره مانده مردی
ب برف اندود كوهستانی
در بی ستاره شبی
ب ظلامی اندر از هجوم بوران كر.
خیال، آوردگه و
امید ب كشاكش وهم و بیم و
خاطر ب تشویشِ آغاز در كار.
ب هر دم یأس نیروگیرتر
انجام، دورآرزویی مگر
...


دوشنبه 9 اسفند 1395 09:13 ق.ظ
چه تاریک و سرد،
من ولی همیشه در آسمان ستاره ای دارم
سروش :
ستاره هایتان بیش باد دوست گرامی.
پنجشنبه 5 اسفند 1395 07:43 ب.ظ
سلام سروش عزیز
این مطلب شما رو که خوندم یاد برزخ دانته افتادم که جایی میگه: " تنها بدین عقاب گرفتار آمده ایم که با آرزو اما بی امید زندگی کنیم".
سروش :
كاوه آ، مرد نكونام نمیرد هرگز!
تشبهی ك ب بزرگان من ر كردین، مایه ی خوشدلی شد و نكته ای ك گرفتین و گفتین، وقت ر خوشتر كرد.
سخنی ك نقل كردین، من ر یاد خیلی از زندگی خودم انداخت...
پنجشنبه 5 اسفند 1395 01:08 ب.ظ
قلمرو من جزیره ی کوچک نا شناخته ای است درون یک اقیانوس بزرگ...
عین جزیره ی ناشناخته تو کارتون سرندی پتی!یادتونه اون کارتون زیبارو؟اژدهای صورتی با چشمای درشت آبی؟
چشم اگر تصمیم گرفتم قلمروم رو بشناسونم قطعا آدرس می زارم....
سروش :
چ قلمروی هول انگیزی! من مرد دریاها نیستم و ب همین كوهستان خودمان خو گرفته ام! همینجا دیدن شما هم دلخوشیی است. اصلا بیایید در همین كوهستان خودمان، یك جایی را توافقی با نظر جمع قلمروی شما بكنیم، بروید سر تپه هایش غرش كنید، روی درختان و سنگهایش علامت گزاری كنید...
آن شخصیت كارتونی چشم قشنگ مهربان ر ب یاد دارم. كُنا بودن هم روزگاری، خود آرزویی برود مر مرا!
چهارشنبه 4 اسفند 1395 10:30 ب.ظ
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.

گزیده ای از شعر اخوان ک شما اشاره کردید.
خیلی زیبا حیف شعر خیلی طولانی بود.و نمیشد اینجا گذاشت.
سروش :
لطف كردین یك دوست جان.
شما و این طبع روان، حیف نیست قلمرویی نداشته باشین ك من و دیگر دوستان ر بهش دعوت كنین؟
چهارشنبه 4 اسفند 1395 02:46 ب.ظ
نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد .

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
" این نیز بگذرد "

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم ،
که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست

زندگی پاییز هم می شود ،
رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر!

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی
لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان و یادم بیاید که

هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.


"مهدی اخوان ثالث"

حرف از اخوان ثالث شد گفتم این شعر زیبا ر تقدیم کنم.
سروش :
زنده باشین. یاد اخوان و پاییز و م ب خیر. لطف كردین.
این كلام اخوان من ر یاد اون كلامش انداخت؛ هی فلانی، زندگی شاید همین باشد!
سه شنبه 3 اسفند 1395 05:47 ب.ظ
یادم رفت اسمم رو بنویسم. نظر قبلی رو من گذاشتم
سروش :
زنده باشین. لطف كردین.
سه شنبه 3 اسفند 1395 05:46 ب.ظ
به هر دم یاس نیروگیرتر...
سلام و مرس که بهم سر میزنید. این روزها دلم به دوستهام گرمه و به دعای خیرشون.لطفا دعاتون رو ازم دریغ نونید
سروش :
شما جمله ای ر گرفتین ك در این مدت اخیر، انگار حال و روز خودتونه! امیدی امیدوارانه تر ب زندگی و مشكلاتش نگاه كنین.
درود. خواهش میكنم.
سه شنبه 3 اسفند 1395 05:39 ب.ظ
برای چون منی که شاملو نخوانده و شاملو نمیداند متبادر به ذهن همان اخوان بود که فرمودید.
سروش :
زنده باشین. من هم در حد "دانستن" نخوانده ام زریماهجان.
یکشنبه 1 اسفند 1395 12:21 ق.ظ
یک چیزی یادم رفت بگم!
شخصیت شما برام خیلی جالبه خیلی زیاد!
کاش می شد توضیح بدم .چرا برام جالبید!
سروش :
خواهش میكنم. البته شما لطف دارین وگرنه ك آواز دهل شنیدن از دور خوش است.
یکشنبه 1 اسفند 1395 12:19 ق.ظ
من تا حالا کلمه ی "بوران کر"به گوشم نخورده بود بوران چرا ولی کر نه!
"ظلام "هم تقریبا برام فهمیدن معنیش سخت بود.
همین دو کلمه کمی سخت مینمود.
در هر حال عالیست.
برقرار باشید و پاینده
سروش :
یك دوست گرامی، "بوران كر" یك كلمه نیست، حتی یك كلمه ی مركب. عبارت "ب ظلامی اندر از هجوم بوران كر" ب زبان ساده میشه "در ظلامی قرار دارد ك از هجوم بوران كر است". در این عبارت، ظلام ایهام هم داره. نمیدونم شما كدوم معنی ر ترجیح میدین اما من تاریكی ر منظور داشتم و از این معنی میشه تأویل كرد و معنی دیگر ر هم برداشت.
شما لطف دارین. زنده باشین.
شنبه 30 بهمن 1395 09:18 ب.ظ
به به!
اخوان ثالثی هستید برای خودتون.
سروش :
شما لطف دارین، زریماهباجیجان.
خودم فكر میكنم بیشتر تحت تأثیر زبان شاملو استم. این ر سالها پیش متوجه شدم. اما اون موقع شاید نهایتا 2 تا شعر از شاملو خونده بودم. و از مهمترین الگوی زبانی شاملو -تاریخ بیهقی- هم در حد كتابهای ادبیات دبیرستان اطلاع داشتم. اما این مایه های اندك، تأثیر عمیقی داشته ن انگار. البته هنوز هم چیز چندانی از شاملو نخونده م و بلد نیستم. حوصله ی خوندن روده درازیها ر ندارم!
ب نظرم 4 سطر نخست این كلام ك البته 3 سطر نخستش مربوط ب سالها پیشن، شدیدا شاملوییه. واژه ای مثل ظلام، شاید تأثیر مستقیم شاملو باشه. ب كار بردن "در كار" در اونجای كلام، میتونه شاملویی باشه. اما مثلا سطر آخر ر با شما هم نظرم ك اخوانیه.
شنبه 30 بهمن 1395 12:37 ق.ظ
کامنت پایین از من بود که نمی دانم چرا اسمم ثبت نشد.
"یک دوست"
سروش :
والا من هم نمیدونم با تنظیمات میهن بلاگ چ باید بكنم. حتی ب مدیریتش پیام هم دادم، دو بار اما جوابی نشده.
شنبه 30 بهمن 1395 12:36 ق.ظ
خدایی دلم برای این مرد به ره مانده
در کوهستان برف اندود اونم در شبی بی ستاره تازه ب ظلامی اندر از هجوم بوران کر
وای وای !تازه خیال ،آوردگه و امید ب کشاکش وهم و بیم و خاطر ب تشویش آغاز در کار
اونم چی به هر دم یأس نیرو گیرتر
انجام،
و بد تر از همه دور آرزویی مگر...
خیلی سوخت طفلک این مرد!
دوست من یکم به فکر من کم سواد باش
کمی زیر دیپلم بنویس ما هم چیزی سر در بیاریم والا!!!
گذشته از مزاح عالی بود.
باعث شد خیلی دقیق چند بار بخوانم این متن را و برای یافتن معنی چند کلمه دست به دامان فرهنگ لغت شوم.
خدایا بیش باد ما را دوستی با این چنین دوستان فرهیخته و ادبناک ادبدان پارسی گوی ...
سروش :
یك دوست جان، خوشحالم ك تصویرسازی من ب دل شما نشسته. در ضمن شما لطف دارین.
اختیار دارین، كدوم كلمه ها نیاز ب فرهنگ لغت داشتن؟
سه سطر نخست مربوط به سالها پیشه و جوششیه. سطر چهارم مال دیشبه و كوششیه اما ب نظرم ساختار قویی داره. اما سطرهای بعدی، نتیجه ی زورزدنهای دیشب برای تكمیل این تصویر و معنی بودن و قوت زبانی سطرهای پیشین ر ندارن ب نظرم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر