تبلیغات
آزادكیش - اجداد

آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 15 بهمن 1395 11:17 ق.ظ
اجدادی ك عموما نمیشناسمشان و در تاریخ و پیشاتاریخ نیز گمند. من برخی از ایشان را ب تخیل ب تصور آوردم؛ گاه هولناكند و گاه منزجر كننده.
***
جد 133مم اگر در آن قحطسالی، آن مردارهای بوگندوی تهوع آور و بیماریزا را نمیخورد، از آن بیابان دور افتاده خلاصی نداشت و نسلی از وی باقی نمیماند! آن سال، مگر دو سه تن، كسی از ایشان نماند.
جد 45م تازه جوانم اگر در شبیخون قبیله شركت نمیجست، از كجا معلوم نسلی از وی باقی میماند؟! او ك صبح همان شب از زخم دوشینش هلاك شد! از این طرف -اصلا- بگذار نگاه كنیم؛ جده ی 45مم آن شب دهشتناك ك ب ایشان شبیخون زدند، ب جای زنده مانی، ب زیر افكندن خویش از آن دیوار بلند را اگر عملی كرده بود -كما این ك تا پایش نیز رفت- سلسله نسبش ب من نمیانجامید!
خودخواهی و خودپرستی و شاید شهوتپرستی جد 15مم اگر نبود، سر پیری و با آن قامت خمیده هوس نمیكرد جده ی 13مم را بگیرد ك هنوز چند بهار را بیشتر ندیده بود! پیر زمینگیر، چقدر هم بعد از آن عمر كرد!
جد 66مم اگر در یكی از گرد و خاكهای جوانیش، جد 67مم را نكشته بود و 68مین را ناكار نكرده بود، شاید حتی فرصت ادامه ی زندگی نمیافت تا مگر نسلی از خود بگذارد.
خیلی آن طرفتر، آنجاها ك شماره ی اجدادم چهار رقمی استند، احراز دو رتبه ی پشت هم، یا یكی در میان، یا حتی سه رتبه ی پشت هم برای اجدادم یا جده هایم در سلسله ی نسب، اصلا چیز عجیب و غریبی نیست. بعدها بود ك قاعده عوض شد و جز در موارد استثنا و شاید بحرانی، این روال تكرار نشد.
اسب! اسب اگر نبود، چگونه موجهای اجدادم، یكی پس از دیگری، ب نوبت، از بیابانهای آسیای میانه سر میتوانستند بردارند و پهنه های گسترده را ب سختجانی درنوردند و بر خان گذشتگان این دیار بنشینند و در دامان زنانش فرزندانشان را بپرورند؟!
آن ابر مرد تاریخ اگر نتوانسته بود در میان قبایل، آن اتحادی را ك دیگر هیچ بار در تاریخ تكرار نشد،پایه بگذارد، نه من ك خیلی از ما نیز در وجود نبودیم اكنون! آن اتحاد قائم ب تجاوز و غارت، دوام كرد و نیرو گرفت و خیلی بر سرنوشت دنیا تأثیر گذاشت.
بسا دین ك از شمشیر بر گردن من است؛ چ آن شمشیر ك بر گردن شوهر جده ی 7مم در جنگ هرات فرود آمد و چ آن ك بر تنهای بسیاری نشست و قلمرو اجداد ایرانی و یونانیم را در هم آمیخت. و چ بسیار شمشیرهای دیگر.
عاشقی اگر نبود، مصلحت اندیشی اگر نبود، ایثار و احساس مسئولیت و طمع كاری و زد و بند و... اگر هر یك در جایی و ب مناسبتی در این سلسله نبودند، من چگونه در وجود میآمدم؟!
خودپرستی و سلطه طلبی و تبهكاری و خونریزی و... اجدادم اگر نبود، من چگونه اینك میتوانستم بود؟!


چهارشنبه 27 بهمن 1395 04:23 ب.ظ
اگه من توی یه تئاتر بودم، و کسی اونجا این نوشته رو مونولوگ برام میخوند و اجرا میکرد، حتما می ایستادم و طولانی تشویقش می کردم..
وقتی نوشته ای یا تصویری منو ببره تو فضای تئاتر، یعنی اون نوشته برام خیلی رضایت بخش بوده.. آفرین به شما..
سروش :
زنده باشین. خوشحالم ك نظر شما ر جلب كرده. شما هم مثل این ك ذهن تصویرسازی دارین.
گاهی وقتا، چیزی ب آدم الهام میشه! در چند لحظه چیزی ب ذهنش خطور میكنه ك فضایی ر بهش باز میكنه. این نوشته هم از اون دسته.
پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:46 ب.ظ
امیدی دوستی ما به یک فصل ختم نشود و من سالها دوست شما باقی بمانم.
من هم خوشحالم که شما خوشحالید.
سروش :
ایدون باد، خوش بین باشین دوست من.
سپاسگزارم.
پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:34 ب.ظ
گفتم ببخشید اگر خاطرتان را مکدر کردم.
یک دوست و شاید را حذف می کنم.
فقط خانه ای ندارم که دعوتتان کنم.
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم.
ولی مدتهاست خواننده ی شما هستم و فکر میکنم کامنت نگذاشته بودم.
براتون موفقیت و سلامت آرزو میکنم.
باز هم ببخشید.
سروش :
دوست عزیز، خوشحالم ك دوستی شما ر جلب كردم. سپاس از محبتتون. خوشحال میشم حتی در همین حد "خوانده شد" هم حضور شما ر احساس بكنم. شاد باشین.
پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:17 ب.ظ
پاسختان کامل و روشن بود.
از اینکه ذهن شما را درگیر پاسخ دادن کردم خوشحالم.
بالاخره برداشت آزاد بود.از این پست من هم مثل بقیه ی دوستان نظرم را گفتم .هرچند اشتباه یا از هدف شما دور بود.
در کل می ستایمتان هم قلمتان به مذاقم خوش آمد
هم قوه ی تخیلتان
هم ادبیات نوشتاریتان
و اگر نظرم باعث کدورت خاطرتان شد بر من ببخشایید.
وبلاگ خوبی دارید تبریک.
سروش :
از لحن نادوستانه ی پیام قبلیتان كمی رنجیدم، حال برداشت و نظر هر چ باشد. اما این پیامتان بوی دوستی میدهد. ای كاش "شاید"ی در عنایتهای بعدیتان ب من در كار نباشد.
چهارشنبه 20 بهمن 1395 10:20 ب.ظ

جد 45 م شما در شبیخون قبیله هلاک شده.حال آنکه نسلی از ایشان بجا مانده؟
در اینجا به این نتیجه می رسیم که جده ی45م شما باردار بودند.که همسرشون ر از دست دادند.
چطور ممکن است جد 15م تان با جده ی13م تان ازدواج کند یعنی با دو نسل قبلتر ازدواج کرده؟
جد 66متان دو نسل بعد خودش رو کشته اینجا هم با ابهام روبرو شدم.

بعد کلی سردر گمی متوجه شدم عاشقی،مصلحت اندیشی،و طمع و زد و بند لازمه ی امتداد نسل بشرند.
عجیب بود و کلی ذهنمو درگیر خودش مرد این متن.
احسنت به شما و قوه ی تخیلتان
هرچند
نه از نظر تاریخی محکم و مستدلل بود نه از نظر واقعیت!
فقط میشه گفت افسار تخیلتان را بد جور یله کردید.
افسار گسیخته تخیل کردید
سروش :
دوست گرامی، چرا "شاید"؟! من نگاه بالا به پایین شما ر نپسندیدم و دوستانه برایتان توضیح میدهم. فقط میتوانم بگویم خوشحالم ك ذهنتان درگیرش شده. در ضمن توصیفی ك در باب تخیل من كرده اید، نه مناسب این قلم است و نه درخورد "دوست"ی.
در نوشته گفته شده اگر جد 45مم در شبیخون قبیله شركت نمیكرد، نسلی از وی باقی نمیماند و در ادامه گفته شده ك ایشان، صبح روز بعد از بین میرود. پس بقای نسل ایشان ب همان یك شب بستگی داشته. یعنی در همان یك شب از خود نسلی ب جا گذاشته. با این توضیح، آن طرف قضایا ك مربوط ب جده ی 45م میشود، نیازی ب توضیح دارد؟
جد 15مم با جده ی 13مم ازدواج كرده اند كه 2 نسل بعد میشود نه قبل. صفر این محور منم و هر چه عقبتر میرویم در سلسله ی اجداد، اعداد بزرگتر میشوند. یعنی جد 13م، از نظر زمانی ب من نزدیكتر است تا جد 15م. یعنی جد 13م بعد از جد 15م ب وجود آمده. از اینها گذشته، درست است ك جده ی 13م، همسر جد 15م من است اما اگر از این جد بزرگوار باردار میشده، میشده جده ی 15مم. پیداست ك این دختر كم سال، از آن پیرمرد بارنگرفته، بلكه از پسرِپسر آن پیرمرد آبستن شده.
بین جد 66م و پدر و پدربزرگش -جداگانه یا یك جا- درگیری پیش آمده و وی هر دو را كشته (یا در یك زمان یا در زمانهای جداگانه) و بعد از این درگیریها و كشتنها بوده ك ایشان ازدواجی كرده یا آمیزشی داشته و نسلی از خویش ب جا گذاشته. در مورد جد 66م معمایی در كار نیست، فقط ب خصومت میان افراد خانواده اشاره شده ك میتوانسته ادامه ی نسل یكیشان یا بعضیهاشان را نامكنن كرده و امكان وجود من یا امثال من را از میان ببرد.
نتیجه گیری شما از متن، مطابق نتیجه ای ك منن صریحا گفته نیست. در متن ب موضوعهای مورد اشاره چنان پرداخته نشده ك "لازمه" ی امتداد نسل بشرند. اینها اتفاقاتیند ك هر كدام در امتداد نسل بشر دخیل بوده اند.
ای كاش مشخص میكردید چ نامحكمیها و نامستدلیهای تاریخی و واقعی در متن بود، تا دست كم من هم متوجه بشم.
دوشنبه 18 بهمن 1395 11:54 ب.ظ
حس میکنم اگر بنویسم
کمی سیاسی و غیر دینی است استدلالم.
پس مرا معذور بدار دوست گرام.
سروش :
دوست گرامی، دور باد! من در صدد تبلیغ چنین چیزهایی نبوده ام با این نوشته.
دوشنبه 18 بهمن 1395 11:05 ب.ظ
خیلی چیزا دستگیرم شد.
ولی از آنجایی که بر درست بودنشان شک دارم از نوشتنش خود داری میکنم.
شب خوش
روز و روزگار بهکام...
سروش :
عجب! من ذوق داشتم مگر یكی متوجه این نكات شود. حالا یك دوست ناشناس و بی آدرس ادعا میكند متوجه شده اما همان هم ما را محروم میكند از شنیدنشان!
دوشنبه 18 بهمن 1395 10:36 ب.ظ
دوباره و چند باره خوندم.
چیزهایی به ذهنم رسید.
شمشیر گذاشتن بر گردن برخی و از دیوار پرت کردن برخی دیگر اینها همش می تونه ذهن خانم مارپل رو در گیر کنه.
سروش :
مارپلانه نیست. واقعیتهاییه ك ب اجمال گفته شده و نكته دارن.
دوشنبه 18 بهمن 1395 10:29 ب.ظ
خب این نوشته همش خون و خونریزی درش نهفته بود.
پلیسی جنایی فکرم کار نمیکند این وقت شب.
فکر میکنم و دوباره می خوانم چیزی به ذهنم رسید دوباره کامنت می گذارم.
البته یه آن فک کردم در کامنت من مسیله ی جنایی و پلیسی نهفته...خخخ
سروش :
خواهش میكنم. راهنمایی؛ جد 15م و جده ی 13م، اجداد چهاررقمی، جد و جده 45م، پاراگراف اسب، شوهر جده ی 7م و...
دوشنبه 18 بهمن 1395 09:59 ب.ظ
پست جالبی بود.
موضوعی که همیشه دغدغه شخص من بوده و هست.
من با توجه به تاریخ و بعضی از اتفاقات حس می کنم احدادم برای آسیای میانه و قفقاز هستند با توجه به شباهت و اینکه علاقه ی خاصی به ان مناطق دارم.
شاید تاجیکم.یا روس شبیه روسها هستم حال آنکه یکی از اقوام مادر بزرگ پدری من ینی درواقع یکی از داییهای پدرم روسیه بوده.
احداد پدریم کرد و اهل خراسان شمالی هستند.
ولی خیلی دلم میخواد برگردم به گذشته و اجدادم را بشناسم.
حس میکنم خیلی جذاب باشه.
ولی این پست نشان از قوه ی تخیل و هوش سرشار شما داره.

سروش :
در باب جمله ی آخرتون باید بگم این لطف شماست و من این همه نیستم.
خوشحالم ك مورد توجه قرار گرفته و در نوشتنش، ب قوه ی تخیل هم اشاره كرده ین اما دوست دارم بپرسم شما ب نكته های جنایی پلیسیی در این نوشته برنخوردین؟ معماهایی در این نوشته نیافتین؟
دوشنبه 18 بهمن 1395 09:08 ب.ظ
بله درست میفرمایید نیاکان من و شما.
جالب است با انچه از تصاویر ایشان که در کتب تاریخی دیده ایم و حتی همین اسیای میانه ای های امروزه، بنده صرف نظر از سایر اعضای خانواده بسیار بدیشان شبیهم.
ممنون از توضیحات مبسوط.
درباره نتیجه گیری کتاب صادق خان با شما موافقم، ولی این به این معنا نیست که خودم نتیجه ی بهتری گرفته ام. گفتم که تاریخم فوق العاده ضعیف است.
سروش :
به به، من هم در خود شباهتهایی میبینم ب نیاكان بیابانگرد خونریزم. در مورد كتاب زیباكلام هم من فقط نظر خودم ر گفتم.
خواهش میكنم زریماه عزیز و گرامی.
یکشنبه 17 بهمن 1395 03:10 ب.ظ
اوخ اوخ چه تخیلی!!من که همون اول با این عداد گیج و ویج شدم .ولی بااین همه با حال بود
گذاشتن عکس از خود بسیار کار خوبیه که ارتباط خواننده با نویسنده شفاف تر می شود .منم عکس داشتم ولی متاسفانه مدتیه اشکالی پیش آمده وبلدنیستم رفعش کنم.
تازه اگر یک عکس تمام رخ بگذارید که عالیه!!!
سروش :
خورشید عزیز، نیتم بازی با اعداد نبود. همونجوری ك برازی زریماه باجی گفتم، بعضی از این اعداد حساب شده انتخاب شده ن و بعضیها فقط برای این ك در نوشته، اشاره م مشخص باشه.
والا سالها عكس سر یك گاو ك افسار بهش وصل بود و خودم گرفته بودمش ر اینجا گذاشته بودم. ب اون هم اعتراضهایی شده بود. الان مدت كمیه ك این عكس ر گذاشتم. رویكرد گذاشتن عكس مشخص و تمام رخ از خودم ر در وبلاگ ندارم. حتی دوستتر میداشتم عكسم، كمتر چهره م ر نشون بده و بیشتر یك حالت یا حالتهای خاصی ر نمایش بده.
سپاس از حمایت شما و خوشحالم از دوستیتون.
یکشنبه 17 بهمن 1395 09:11 ق.ظ
شما كه به خانوم ها زیاد سر می زنی
به منم سر بزن
سروش :
دوست گرامی ك ب نظر میاد من ر خوب زیر نظر داشته ین، ب باور من این فقط یك اتفاقه ك بیشتر دوستان وبلاگی من از بانوانند. با رویكردی ك شما ابراز كردین، جایی برای حضور من در وبلاگتون باقی نمیمونه. شاد باشین.
یکشنبه 17 بهمن 1395 08:27 ق.ظ
ایناهمش از علایم خود شیفتگیه
یكی دیگه از علایم خود شیفتگی هم گذاشتن عكس از خود است..... بازم بگم؟
سروش :
دوست گرامی، اینجا نظر دادن آزاده و هر نظری، برای نمایش داده شدن نیازی ب تأیید من نداره. راحت باشین
شنبه 16 بهمن 1395 07:40 ب.ظ
خیلی خوب بود، هر عبارتش به نظرم جای تامل داشت.
افسوس که من تاریخم از اول خوب نبوده.
پاراگراف اسب، منو یاد کتاب «ما چگونه ما شدیم» انداخت که بخش عمده علل عقب ماندگی ما را گردن مغولان و ترکان و ترکمانان می اندازد.
و جملات پایانی هم که به نحوی مرا یاد پست "هدف زندگی" انداخت.
یک سوال: در انتخاب شمارهء اجداد، ملاحظهء خاص تاریخی داشته اید یا همینطوری ارقام رو انتخاب کردین؟
سروش :
خوشحالم از توجه و تأمل شما دوست بزرگوار. در مورد این ك پاراگراف اسب شما ر یاد كتاب صادق خان زیباكلام انداخته، باید ب حضور ذهن شما آفرین گفت. اگر چ با قطعیت نتیجه ای ك اون كتاب گرفته موافق نیستم اما اون ر یكی از مهمترین ضربه های تاریخی ب زندگی عادی این مردم میبینم. یادتون باشه ك نیاكان من و شما بودن اون اسب سوارها!
ربط جمله های پایانی با "هدف زندگی" هم هنر شماست ك اون هم جای آفرین داره. هم خوشحالم ك اون نوشته در ذهنتون مونده و هم برای خودم جای تأمله ك انگار ذهنم، ناخودآگاه در نوشته های اخیر از زوایای مختلف، حول یك مسئله چرخیده.
سوال ب جا و مهمی كردین. در این خیالپردازی مطابق بر اطلاعات انسانشناسانه و تاریخی، مثلا نمیشد چیزی كه در مورد اجدادی كه شماره شان در سلسله ی نسبم، چهار رقمی است (اشتباه نوشته بودم سه رقمی، الان تصحیحش كردم) گفته ام را به اجداد نزدیكترم نسبت بدهم. یعنی با یافته های انسانشناسی جور در نمیآید. در این خیالپردازی اما میشود خیلی از شماره ها را جابجا كرد و بیشتر یك عددی انداخته ام در میان، همین.
شنبه 16 بهمن 1395 02:48 ب.ظ
سلام. ببخشین رك حرف می زنم ها؟ولی مگه شما كی هستین كه انقدر دنبال اجدادتون می گردین؟! شما هم یكی مثل بقیه؟ خیلی براتون مهمه بدونین؟!
اصلا وبلاگ جای نوشتن این چیزهاست به نظر شما؟
سروش :
دوست گرامی، خوشحالم ك رك حرف میزنین. در مورد سوال نخستتون باید بگم ك متوجه ربط دو موضوعش نشدم! دوم این ك مگه من دنبال اجدادم گشته م تو این نوشته! توقع داشتم انسان با فهم و كمالاتی مثل شما نكته ی این متن ر بگیره.
وبلاگ جای دعواهای اینجوری نیست دوست عزیز.
شنبه 16 بهمن 1395 08:55 ق.ظ
سلام
میگم خیلی جالب بود ولی وحشتناک بود!
واقعیتی که ترجیح میدیم ندونیمش و بهش فکر هم نکنیم
سروش :
درود من لی لی گرامی. پیش از گذاشتن توی وبلاگم، این نوشته ر برای یكی از دوستان دانشمند فرستادم. ایشون سرسری نگاه كرده بود و ب خیالپردازیش توجهی نكرده بود اما مثلا گفته بود ك تو میخوای بگی "ما محصول ژن غالبها و برترها استیم". و دیدم ك چنین برداشتی هم میشه از این نوشته كرد.
جمعه 15 بهمن 1395 12:14 ب.ظ
اجالب بود.
ین اطلاعات رو در مورد اجدادت از کجا بدست اوردی؟
تو شجره نامه مگه این جزییاتو هم می نویسه؟
سروش :
ب خط نخست مراجعه كنین.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر