آزادكیش
 
نویسندگان
دو بار دیدمش؛ صبح و عصر. هی میزد و زود قطع میكرد. سنی ازش گذشته بود و صورتش، چین و چروكهای ریز و ژرف را با هم داشت. سازش صدای خوبی نمیداد و هنرش چنگی ب دل نمیزد! دستانش اما كارگری بود و پینه بسته. پیوسته و پرشور نواختن، نفس چاق میخواهد و مهارت. بماند ك تمركز هم در وجناتش نبود! اعتنایی از رهگذاران نیز ندیدم ك دریافت كند.
دستانی ك گویا دیگر نیروی كار ندارند، نفسی ك هی فرومیماند، وجناتی ك كلافه و بی انگیزه بود، و سورنایی ك آواز خوشی نداشت...

[ دوشنبه 25 بهمن 1395 ] [ 12:33 ب.ظ ] [ سروش ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب