آزادكیش - ب توله سگها

نویسنده :سروش
تاریخ: سه شنبه 7 دی 1395 10:15 ب.ظ
ب توله سگهایی ك در همین برگریز ب این دنیا آمده و در زیر پل تنگ و تاریكی ك بر جویی ك هر روز از آن راه میگذرم لانه دارند.
***
میدانید دنیا گاه گرم میشود؟ یعنی زمانهایی پشت سر هم گرم است و بعد، زمانهایی -مثل الان- سرد. گرم یعنی این ك دیگر نیاز نیست شما ب هم یا به مادرتان بچسبید تا این حسی ك ما بهش میگوییم سرما، اذیتتان كند. گرم وقتی است ك در آن نیازی نیست شما بروید جلوی آفتاب لم بدهید. وقتی گرم است، شما میروید زیر سایه ی چیزی تا راحت باشید. وقتی هوا گرم شود، شما كمی اذیت میشوید و زبانتان همه ش بیرون خواهد بود. واقعا نمیدانم هوای گرم را چگونه برایتان توصیف كنم تا بفهمید. باید تجربه اش كنید تا درش یابید. اصلا اگر فصل گرم را تجربه نكنید، معنای هوای سرد را هم ك الان تویش هستیم، نمیفهمید. میدانید، ما آدمها نیز از این جور ندانستنها كم نداریم، یا بهتر است بگویم كم نداشتیم. مثلا آدمهایی هستند در آفریقا ك تا ب حال برف ندیده اند و نمیدانند چیست! جالب است ك حتی شما سگهای تازه آمده ب این دنیا میدانید برف چیست! از وقتی دنیا ب هم پیوسته شده و انتقال اطلاعات ب شیوه های مختلف تصویری و صوتی و... ممكن و آسان شده، دیگر همه ی آدمها پدیده هایی را ك در محل زندگیشان ندیده اند، میشناسند. مثلا الان همان آدمهای آفریقا، برف را توی موبایلها و تلویزیون دیده اند و احتمالا اسم انگلیسیش را بلدند.
مرگ را میدانم ك میدانید چیست. با شما هم دردی میكنم. من هم گاهی دلم برای از دست رفتگانم خیلی تنگ میشود. دیدم خواهر یا برادرتان بود ك چند وقت پیش تن بی جانش چند روز كنار لانه تان افتاده بود و یك دو روز اول، شما همه ش بالای سر جسدش ایستاده بودید. یكی دیگرتان را هم ك میبینم چندی است، نیست، پس حتما همان ك بر سر آن یكی آمده، بر سر این یكی هم آمده. خیلی زود با مرگ آشنا شده اید ولی این واقعیتی است ك همه ی زندگی را زیر اثر خود دارد. اصلا زندگی اگر معنایی دارد، یك بخشش ب خاطر وجود مرگ است! ما آدمها این نكته را عمیقتر از شما درك میكنیم. دلایل زیادی هم برای این درك عمیقتر داریم؛ شاید مهمترینش این باشد ك زندگی ما چند برابر شما طول میكشد! از طرفی این خانه و ماشین و لباس و... ك در آدمهای این دور و بر میبینید و برای همه ی آدمهای دنیا هم همین است، همه نشان میدهند ما انسانها دنیایمان را پیچیده تر از حالتهای طبیعی كرده ایم و با انباشت و انتقال تجربه، معنای زندگی و خودمان را عمیق كرده ایم و این واقعیت، مرگ را هول انگیزتر و تلختر كرده. میدانم، میدانم خیلی از این چیزها را نمیفهمید ولی همین قدر ك در این گفت و شنید، مهربانیم را درمیابید، برای من رضایتبخش است.
راستی میدانید تنازع بقا چیست؟ معنایش چندان پیچیده نیست اما یكی از ضروریترین چیزهایی است ك باید آن را زود و خوب دریابید. اصلا شما خود از آغازین روزها با این مسئله درگیر بوده اید؛ همین ك وقتی مادرتان غذا میآورد، شما خواهر و برادرها با هم زد و خورد میكنید ك هر چ بیشتر از آن سهم داشته باشید. فقط میخواهم بگویم هر چ جلوتر بروید، تنازع برای بقا در شما و زندگیتان جدیتر میشود. كم كم مادرتان شما را رها میكند و باید روی پای خودتان بایستید و برای یافتن و حفظ كردن خوراكتان برای زنده ماندن، فقط با برادر و خواهرهایتان نیست ك باید دست و پنجه نرم كنید، بلكه با غریبه ها ب هم میپیچید و گاه تا پای جان باید بجنگید! همین زد و خوردها وقتی شدید شود، ب آن میگویند جنگ. یعنی همان ك گاه دیده اید میان مادرتان با دیگر سگها ك ب شما نزدیك میشوند، اتفاق میافتد. جای نگرانی نیست. زندگی همین است، عادت خواهید كرد. مثل من ك اكنون ماههاست در سرما و گرما، بار بر دوش، كیلومترها راهپیمایی میكنم و برایم عادی شده اما مثلا پارسال اصلا فكر نمیكردم چنین توانی داشته باشم و تصورش هم برایم حول انگیز بود! حتی روزها اول ب این فكر میكردم ك عطای این شغل را ب لقایش ببخشم.
در دنیای ما آدمها چیزی هست ك ب آن عشق میگویند. از عشق چیزی شنیده اید؟ گمان نكنم. اصلا گمان نكنم بین شما سگها چیزی ب نام عشق باشد. البته آن محبت و توجهی ك مثلا مادرتان ب شما دارد هم نوعی عشق است اما منظور من عشق بین دو نفر است ك والد و فرزند نیستند. البته چرا فقط باید این جوری حساب كنم! اصلا عشق بین دو موجود زنده. مثلا آن گربه ای ك ما داشتیم، بین من و او علاقه و توجه وجود داشت. یعنی ب نظرتان میشود گفت من و او عاشق هم بودیم؟! یا مثلا میشود بین من و شما دوستی و محبتی برقرار شود ك برای هم از جان مایه بگذاریم؟ و آیا این هم همان عشق است؟
راستی، بگذارید خیالتان را از یك چیز راحت كنم؛ شما درس و مشق نخواهید داشت! این بچه هایی ك سر صبح میبینید كیفی روی پشت و دوششان انداخته و از اینجا میگذرند، دارند میروند مدرسه. آنها میروند ك درس یاد بگیرند و مشق بنویسند! چقدر بد است آدم چند ساعت در طول روز در اختیار خودش نباشد و هی بخواهد در چارچوب نظم و مقررات مدرسه بگنجد یا بخواهند بگنجانندش و هی باید توجه كند و دقت كند و ب ذهن بسپارد و یاد بگیرد و خیلی از كارهایی را ك دوست ندارد انجام دهد و... . تازه بدتر از آن هم این است ك چند ساعت هم بعد از مدرسه باید كارهایی را بكند ك در مدرسه ب او دستور داده اند! اصلا همین است ك ما آدمها با شما خیلی فرقها داریم. مثلا اگر شما را هم روزی چند ساعت در این چارچوبها بگذارند، شما هم تربیت میشوید و كارهایی را یاد میگیرید ك ب ذهنتان هم نمیرسد. یا برعكس، اگر ما آدمها در چارچوبهایی اینچنین ك گفتم نباشیم، ب شما شبیهتر میشویم؛ آزاد، رها، بی عار، رفتارهای غریزی!
دیگر خیلی دیرم شده! اصلا برنامه ی نشستن و حرف زدن با شما را نداشتم. همینجوری یك دفعه ای ب ذهنم آمد و آمدم پیشتان. نكند الان مادرتان سر برسد و نجسته و ندانسته، گریبان مرا بچسبد! محكم باشید و ب هم اتكا كنید، خاصه در این شبهای برفی و سرد.


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :