آزادكیش
 
نویسندگان
خیلی وقتها با حسرت دوست دارم بروم یك جای دور و بكر، گم شوم. سالها پیش، اوایل پاییز از گرگان ك ب زاهدان میرفتم، یكی از پررنگترین این حسها را در كوهستانهای بین شاهرود و سبزوار تجربه كردم! آرزو میكردم یك روزی بیایم اینجاها و در این كوههایی ك خلوت و دور افتاده تخیلشان میكردم، در این كوههایی ك هر از گاهی درخت یا درختچه ای سكوت تصویرشان را میشكست، كوههایی ك انگار نه فقط دورافتاده، ك چندان بلندند ك از زمین و قیل و قالش دورند، برای همیشه گم شوم! حس میكردم حس آدم را خواهم داشت، وقتی از بهشت رانده و ب زمین فرستاده شد؛ تنها، غریب، با سكوتی غمبار اما آرام، فارغ از زمان و هیجان!
بعضی جاها، عجیب من را ب گم شدنی همیشگی در خود میخوانند؛ مثلا دنیای ساكت و تاریكی ك بین دستهای روی سر گذاشته و زانوان جمع كرده ات، زیر لحافی ك در یك هوای سرد و ابری روی سرت كشیده ای، میآفرینی؛ دنیایی امن، فارغ از هجوم سرما و تك و تای بیرون، خلوت، پر سكوت...

[ یکشنبه 5 دی 1395 ] [ 01:08 ق.ظ ] [ سروش ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب