تبلیغات
آزادكیش - بودن و دانستن

آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 12 آذر 1395 01:57 ق.ظ
وقتی من بمیرم، دیگر چگونه از هستی اطلاع داشته باشم؟ چگونه این وسوسه را فروگذارم كه میخواهم بدانم 100 سال بعد انسان در كجاست و دنیا در چه وضع است؟ 1000 سال بعد را چه كنم؟ من به مرگ راضیم و حتی مشتاق، اگر برای من این دانستنها و آگاهیها حتی در نیستی نیز جاری و میسر باشد.
آنان كه در راه ارزشهای انسانی-اجتماعی-تاریخیی چون مالكیت، آزادی، شرف، وطن، عدالت، عشق و... هستیشان را به مخاطره میسپارند و چه بسا آگاهانه میبازندش، چگونه وسوسه ی آگاه بودن از هستی و آنچه اكنون میشناسند را وا مینهند؟! آیا هیجان لحظه های مرگ و زندگی این وسوسه را كمرنگ میكنند؟ آیا غم ننگِ نام و سرزنش وجدان و جامعه، نبودن را به بودنی حتی صرفا برای دانستن میچرباند؟ جوانتر كه بودم این شهوتم برای دانستن یا نبود یا چندان نبود كه اكنون به یاد داشته باشم. آن زمان جانبازی برایم آسانتر بود. حتی در مسائل پیش پا افتاده. 
شهوتِ دانستن، محافظه كارت میكند؛ ماندن برای دانستن.



شنبه 27 آذر 1395 04:00 ب.ظ
هرای
بازهم اثر اذیت کدهای که درمانش نمیبو!...
سروش :
والا چی بگم!
شنبه 27 آذر 1395 03:59 ب.ظ
به گمان من آن ها به نتیجه کار فکر نمی کنند و اهل حساب و کتاب و اینکه ایفای نقششون در امروز در فردای بشریت چه تأثیر دارد یا ندارد را نداردند. باکه چیزی که این آدم ها را -که ستون های خیمه |آدمیت اند- به ایفای نقش وا می دارد، احساس وظیفه و ایفای نقش انسانی شان در لحظه است که چنین آن ها را ماندگار می کند و جویبتر آدمیت را بواسطه آن ها مواج نگه می دارد...
سروش :
كس نمیداند كدامین روز میآید
كس نمیداند كدامین روز میمیرد

چیست این افسانه ی هستی خدایا چیست!
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست!
شنبه 20 آذر 1395 09:14 ق.ظ
سروش گرامی :یکی از اشکالات من اینه که خلاصه حرف میزنم واین باعث میشه خیلی وقت ها از حرف های من برداشت اشتباه بشه.و اشکال دوم پیش میاد که باید چند برابرتوضیح بدم تاجمله اولم مفهوم بشه.
منظورم در مورد جمله خودتون بود:
تصور من این بود که منظورتون از دانستن:دانستن های علمی و فلسفی و.....و هرچیزی در محدوده دانستن می گنجد بود.
ببخشید اگر زیبا ننوشتم.
سروش :
آیدای عزیز، امیدی از این پس جوری بنویسین ك نیاز ب دوباره كاری نباشه.
بله، منظور شما دریافته شده بود. من بیشتر ب حالت یك كنجاوی خاله زنكی ب قضیه نگاه میكنم؛ این ك آینده ای ك در آن وجود نخواهم داشت، چ خواهد شد و چگونه خواهد بود!
جمعه 19 آذر 1395 09:57 ب.ظ
خب برداشتم از شما غیر از این بود!!
سروش :
عجب! میشه بپرسم برداشتتون چی بود؟
جمعه 19 آذر 1395 03:08 ب.ظ
سلام. تقریبا از زندگی نا امید شدم چون من اصلا شوقی به دونستن ندارم. مرگ برای من بیخبریه که یعنی آرامش
سروش :
راستش بستگی داره چ جور دانستنی. مطلقِ دانستن مرادم نبود. بیخبری و آرامش مال دنیای زندگین. مثل این ك میگن ماوراءالطبیعه وجود نداره و اگر وجود داره هم جزوی از طبیعته. اما درك میكنم معنایی ك خواستین بیانش كنین. ب ذهن من هم بارها اومده، حتی عملی كردنش! البته سالها پیش.
چهارشنبه 17 آذر 1395 09:57 ب.ظ
سلام
اندیشناک روی سنگفرش ایستاد.سخت کوشید به زنده بودن بیندیشد؛که فراموش کند روزی می میرد.ولی نمی توانست.به محض آن که به زنده بودن فکر می کرد مردن به ذهنش می آمد،و بر عکس:زیرا زمانی که غرق فکر مرگ بود،به ارزش زندگی پی می برد.مرگ و زندگی دو روی یک سکه بودند که دائم در ذهن می چرخاند.و هر چه یکروی سکه بزرگتر و روشنترمی شد،روی دیگر هم بزرگتر و روشنتر جلوه می نمود.

دنیای سوفی
سروش :
و هر چ روی یك سكه بزرگتر میشد و روشنتر میشد، روی دیگر هم...
باید فكر كنم!
سه شنبه 16 آذر 1395 07:45 ق.ظ
خیلی قشنگ گفتینا!
فکر کنم کسانی که معتقدهستن بعد مرگ از همه حقایق آگاه میشن این استرس رو ندارن.
سروش :
آفرین، آفرین. دانستنی ك منظور من بود، در مایه ی همین دانستنهای خاله زنكی ازل و ابد دانی بود!
شنبه 13 آذر 1395 09:16 ب.ظ

نمیدونم والا... به قول خیام چو رفتی، رفتی دیگه...
سروش :
...فردا چو از این دیر كهن درگذریم
با هفت هزار سالگان سر ب سریم!
جمعه 12 آذر 1395 10:06 ب.ظ
به یاد حرف ابوریحان بیرونی افتادم که؛این را بدانم وبمیرم بهتر است یا ندانسته از دنیا بروم؟
براتون آرزوی عمری طولانی توام با سلامتی و نیک فرجامی دارم.
سروش :
واقعیتش من از منظر ابوریحان نمیگم. مطلق "دانستن" منظورم نیست. دانستن در همون معنایی ك گفتم مد نظرمه.
شما بزرگوارین. عمر طولانی، بی دوستان و عزیزان شیرین نیست. امیدی شما هم زنده باشین و همراه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر