آزادكیش - مهربانترین تدبیر

نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 7 آذر 1395 07:02 ب.ظ
این همه سگ سرگردان و بی خان و مان كه من هر روز، در قدم به قدم راههای طولانی كه میپیمایم، میبینم را تدبیر، چه باید كرد؟! چرا باید راه اخلاقی، جمع آوری و نگهداری این خیل بی آغاز و انجام باشد؟ این همه هزینه برای پاسداشت انسانیت مگر ممكن است؟! مملكت اگر هند است و جمعیت در فوران، جان آدمی است كه بی ارزش میشود. من بی شك خود را داناتر از آنانی میدانم كه راه حل را در جمع آوری و پناه دادن این ولشدگان زیاد شونده میدانند و خود را مسئولتر از آنانی میبینم كه عكس مأموری را در فضای مجازی نشر میدهند، تفنگ به دست و نشانه رفته بر بالای سگی بینوا، كنار راهی، بر كرانه ی بیابانی. تا این گونه در تقبیح كشتار جانوران انبوهِ بی حساب و كتاب و خشونت علیه ایشان حركتی كرده باشند اعتراضی، روشنفكرانه و امروزین! با آن كه به انواع انگها متهم خواهم شد، همانگونه كه پیشتر گفته ام، كشتار این بینوایان را بهترین و كارآمدترین راه پیش روی جامعه مان میدانم. اینجا فلان مملكت آبادان نیست كه سگهایش صاحب داشته باشند و معدودی یله شده و بی خانمان را بشود سامان داد. اینجا اخلاقیترین راه آن است كه از شر لشگر ناگزیران خلاص شد؛ اسارت و آنگاه قتل عام در خفا! من از آن جماعتم كه مهربانی و عدالت و آزادی و رفاه و نوع دوستی و... را در تدبیر گاه به گاه ناگزیر خشونت و خون میجویند، شاید دست كم هنوز.
چه كسی دید در این چند روز كه من با دیدن 5 توله سگ یله همین حوالی و شیرین كاریهایشان چگونه مهربانی در دلم میشكفت و ذوق میكردم و بی هیچ درنگی اندیشناك بودنِ اینچنین و بی سر و سامانیشان میشدم؟ در این سرمای سنگ تركان، چه كسی دید كه من ساعاتی پیش بر جنازه یكی از ایشان، در كنار آن 4 دیگر به سوگ ایستادم، دقایقی؟ و اندیشه ی "رساندن پتویی چیزی" را بعد از گرداندن در فضای سرد مغزم، از آن بیرون كردم و مومنتر شدم بر اندیشه این چند روزه ام كه ایشان زیادیند؛ بودنی اینگونه چرا؟! چه كسی دید من با دیدن هر سگی بر كنار جاده های هر روزه طی شونده ام، ذوق كردم و آنگاه بی اختیار ترسیدم از این بودنها در این كناره ی پرتلفات؟ چه كسی دید وقتی نشانه هایی دیدم از سگ سرزمینهای قطبی -هاسكی- در سگی كه هاسكی نبود و آواره میگشت، چقدر از این بی حساب و كتابی گسترده در عالم سگهایمان به تنگ آمدم. یا همینطور وقتی سگهای دیگری را میبینم كه پیداست رگ و ریشه ی این طرفهایی ندارند. این بیچارگیهای بی اندازه را آنان كه حكم میكنند جانوران بی سرپناه را باید جمع كرد و نگه داشت، میبینند؟ وقتی از درمانش ناتوانی، جانور خانگی عزیز و حتی خدمت كرده ات را باید كه روی بگردانی و چشم ببندی و تیر خلاص! این مهربانترین تدبیر است.
 ناگفته نگذارم من نه از آن قوم دریده ی جهانسوزم كه از غربی شدن، حتی در حیوان دوستی نیز در وحشتند و به آزار پناه دهندگان جانوران بی پناه كمر همت بسته اند و به برانداختن پناهگاههای ایشان. من در راستای منافع ملی و اخلاق انسانی افاضه میكنم.
در چشمان تا به تای آبی و قهوه ای سماغ* كه مینگرم، جز رحم و شفتی كه بر وی میآورم و دوست داشتنی كه در دلم زنده میشود، یله شدن نژادهای مختلف رسیده از راههای دور و دراز در سرزمین خودمان را میبینم. و آرزو میكنم ای كاش چون اوهایی معدود بودند. اینها نیز دردی است، اگر دریابی.
بچه كه بودم، وقتی توله های چند روزه ی ماده سگهای قوم و خویشان عموما روستاییمان را میدیدم، ذوق میكردم؛ هم از شیرینیهای كودكانه و هم از شمار بالایشان! خیلی دردناك بود و وحشیانه مینمود، كه در عالم كودكی دریابم ایشان، مگر یكی دو قلاده، برگزیده، در همین روزها طعمه ی چاه خلا خواهند شد! اما همین تدبیر بوده كه همنشینی انسان و قدیمیترین یارش را، برای هزاره ها میسر نموده؛ كنترل جمعیت. و این وارفتگی جمعیت آدمی و شهرهایش در مقیاسهای امروزی است كه زاد ولد این حاشیه وند مظلوم آبادیهای زمانه مان را بیرون از دایره ی تدبیر یار دیرینش نهاده. دردا و ندامتا. انسان قهرمان ایرانی باید بداند مسئول است و سگش را نباید كه رها كند و نباید بگذارد با هر كه خواست و شد بیامیزد. پیشگیری را راهی جز این نیست اگر چه برای من هموطن رویا جلوه كند.

پ.ن: همین الان كه ویرایش را نیز به پایان رساندم، همسرم از فضای مجازی برایم خبر آورد كه شهرداری تهران در این سوز و سرما، كارتن خوابها را سامان میدهد. و چقدر خوشحال شدم و تحسین كردم.


*یك روز صبح كه از خانه بیرون میرفتم، دیدم كنار در خانه است. با محبت بود. من را تا خیابان همراهی كرد. آنجا زنهارش دادم كه خطرناك است و دیگر دنبالم نیاید! و نیامد. شب، در خانه از همسرم شنیدم كه حیوان دیروز از خیابان پایین، دنبال پسرعموی نوجوانش -پسر صاحبخانه كه همسایه ی طبقه ی بالایی مایند- افتاده و تا اینجا آمده و حالا هم كه ماندگار شده. یك چشم آبیش به نژاد هاسكی میرساندش و پشمهای بلند و گوشهای افتاده اش در این اندازه (سایز) به نژاد رتریور. بعید میدانم پای اجداد دیگری در میان نباشد. همسرم پرسیده بود اسمش را چه گذاشته ای؟ گفته شده بود "چماق"! دیدم با ظرافتهایش ناهمخوان است و هم خواستم زیادی پرت نباشد، سماغ صدایش كردم! برای من و همسرم او سماغ است.


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :