تبلیغات
آزادكیش - گریز از مركز

آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : یکشنبه 30 آبان 1395 01:18 ب.ظ
سر صبح، بر صندلی اتوبوس بی آر تی نشسته و سرم توی كتاب بود. نزدیك ایستگاه مقصد، كتاب را بستم و توی كیف گذاشتم. هنوز مانده بود برسم، پیرمردی كه روبرویم نشسته بود و پاكت بزرگ "مركز تصویربرداری حقیقت" را به سینه میفشرد و در طول مسیر بیمارگونه چرت میزد، بی مقدمه رو به من گفت كتاب خواندن توی ماشین ضرر دارد! با نگاهی یخ، لختی در چشمانش درنگ كردم. ادامه داد كه چون نیروی گریز از مركز موتور ماشین در خلاف جهت نیروی گریز از مركز كره ی زمین عمل میكند، برای همین كتاب خواندن توی ماشین به چشمها آسیب میزند! من فقط نگاه میكردم و حضور بی مقدمه اش مانع از آن میشد كه تعجبی در وجناتم بدوانم. برای اعتبار ادعا نیز گویا "سالها پیش در مجله خوانده ام" كافی مینمود. اگر چه از ابراز نصیحت فی البداهه -برای خالی نبودن عریضه- یكی دو مرتبه پوزش طلبیده و نیت، خیر عنوان شد، چنان به نظر میرسید كه در حین بلند شدن و رفتن، فقط یك "بله" سردِ زیر لب از من به گوش پیرمرد رسید.


شنبه 27 آذر 1395 03:53 ب.ظ
نمی دونستم این پست انقد نظر داره و اغلبشون هم نظر پیرمرد رو تأیید کردند وگدنه من چیزی نمی نوشتم.
می دانید! در دیار ما برای دخالت درامور یا حتی برای کمک بقول شما اجازه نمی یگرند. نه به دلیل اینکه ادب ندارند. این به نظر من نوعی بزرگی ورزیدنه و نگاهش از بالا به پایینه. حالا چه میشه مگه ما کوتاه بیایم یا تشکر کنیم یا محبتشو یه طوری پاسخ بدیم ولی در ضمن نظر خودمون هم بگیم...
خود من که نظر گذاشتم و تکان های ماشیون یاد آورد شدم بعدش گفتم شاید ماشی های حالا آو اندازه تکان نداشته باشن.
خود من تو 16سالگی با همین برخورد و نصیحت مواجه شدم! جالب بود که اونقت ها شاگر اتوبوس بود که این نصیحتو کرد! یعنی صاف آمد و کتاب رو از دست مت کشید و گفت تو ماشین نخود پسر! ضرر دارده... و من چقدر نگاه عاقل اندر سفیه کردم به او بیچاره...
سروش :
هرای جان، درسته ك در سنت ما برای كمك ب دیگران اجازه گرفتن چندان رسم نیست اما با توجه ب تغییر كردن زمانه و توسعه ی فردگرایی، اجازه گرفتن از كسی برای كمك كردن بهش، نشانه ی ادب و رویكرد مثبته. از اینها گذشته هدف من از این پست، نه بیان این مسئله و نقد رفتار اون بزرگوار، بلكه بیان استدلال طنزآمیزش بود.
در ضمن ربط دادن این ك الان شما نمیتونین توی ماشین نوشته ای ر بخونین ب مطالعات ماشینی دوره ی جوانی، یا این ك میگن تو ماشین مطالعه كنی، چشمات خراب میشه، هیچ كدوم مرجع علمی و قابل استناد نداره. اما من با سواد عمومیی ك دارم، میتونم حدس بزنم ك احتمالا درستن.
جمعه 26 آذر 1395 08:01 ب.ظ
تأیید نظر پرمرد از آن من است!
از دست این کدهای تأیدد کننده تون پریده!
سروش :
كدی دارم ك درمانش نمیبو!
جمعه 26 آذر 1395 08:00 ب.ظ
حق با پرمرد است. کتاب خواندن در ماشین با این آسفالت های ما ضرر دارد.
خود من که در نوجوانی رعایت نکرده ام اکنون با خواند حتی یک سطر در ماشین سرم به دوران می افتد و حال تهوع پیدا می کنم شدید!
سروش :
والا هرای جان، حدس من آن است لرزشها و تكانهای ماشین میتواند برای اعصاب و ماهیچه های چشم مشكل ایجاد كند ولی من نمیدانم ضرر مورد اشاره چقدر مبنای پزشكی دارد! وانگهی، بی اعتنایی من بی پیرمرد، ب خاطر پابرهنه دویدنش میان فضای خصوصی من بود و علت نقل كردن این خاطره، استدلال بی ربط و طنزگونه اش است!
یکشنبه 7 آذر 1395 09:21 ق.ظ
الان من دقیق متوجه نشدم منظورتون اینه که ایشون دخالت کرده تو کار شما یا دلش به حال چشماتون و سلامتیتون سوخته؟
سروش :
من لی لی عزیز، از متن منظوری در اون راستا ك شما گفتین، نداشتم. بیشتر استدلال گریز از مركز مد نظرم بود.
جمعه 5 آذر 1395 03:04 ب.ظ
همون منبع یا منبع های مشابه نقل نکردند که صمیمیت شون هم کمتره؟؟؟
من فکر می کنم یه دلیل شکاف ما با نسل های قبل همینه که محبت های نسل قبل رو دخالت حساب میکنیم،البته که برخی اوقات دخالت هست،اما خیلی وقت ها دید ماغلطه.
گفتین ،اون آقای محترم،چند بار عذر خواهی کرد (البته به زعم شما برای خالی نبودن عریضه،که من مخالف این برداشت شما هستم).
اما انتظار داشتین چطور عذرخواهی کنه؟؟
یه کم ملایم تر لطفا!
اطلاعاتش غلط بود؟
من هم چند جای مختلف این موضوع روخوندم.
شمادلیلی برای رد کردنش دارین؟
سروش :
پنجشنبه 4 آذر 1395 10:23 ب.ظ
سلام
ای بابا ایشون نیتشون خیرخواهانه بوده، شمام سخت گیرین ها. از اون ادمایی که من اصلا باهاشون ارتباط برقرار نمیکنم. بعدشم به نظرم پربیراه نگفتن، من خودم شاید تو قطار بتونم کتاب بخونم ولی توی ماشین چشمام واقعا اذیت میشه و نهایتا سرم گیج میره.
سروش :
در این ك من سختگیرم، با شما همنظرم. ولی شكر ك تا حالا ارتباط حسنه و خوبی با هم داشته یم.
این ك تكانهای ماشین روی اعصاب و ماهیچه های چشمی كه داره مطالعه میكنه اثرهای خوبی نداره (دست كم آثار منفی گذرا) و ب تبعش میتونه حالت تهوع دست بده و... شكی نیست، ولی متأسفانه من یكی از اونهایی استم ك تو ماشین میتونه كتاب بخونه!
چهارشنبه 3 آذر 1395 12:04 ق.ظ
از نظر من کار ایشون نه دخالت بود و نه بازبان تند وتیز گفت ،فقط محبت کرد.وآفرین به این اطلاعات،شاید عکس العمل نشون ندادن شما هم تعجب در مقابل ازاطلاعات یا محبت ایشون بوده،اما....
تعجب کردم از کار آدمی که؛نگران یک گربه میشه،اونوقت بی تفاوت میمونه در جواب محبت یک انسان!!!!!!!
سروش :
نقله ك در برخی كشورهای از ما درستتر، وقتی میخوان مثلا ب كسی ك زیر بار گرانه، هم كمك كنن، ازش اجازه میگیرن! این نكته ایه ك كم كم داره تو مملكت ما هم جا میافته.
بی شك زبان ایشون تند و تیز نبود و نیتشون از محبت خالی. اما تحلیل ناخودآگاه نیتها هم در نهاد همه ی انسانها هست. از طرفی كار ایشون متأسفانه دخالت حساب میشه، اگر چ با نیت خیر. والا چون اطلاعاتش كاملا غلط بود، من تعجب كردم و نخواستم ب چالش بكشمش. ضمن این ك شاید اون روز من خیلی سر حال نبودم.
سه شنبه 2 آذر 1395 12:17 ب.ظ
پیرها وقتی اشتباه از جوانترها میبینن یاد خودشون میوفتن و ترجیح میدن حرفشونو بزنن حتی به قیمت رنجش جوانها و فكر میكنن مهم اینه كه ما اشتباه نكنیم و حتما نیتشون خیره حتی اگر زبونشون تند و تلخ باشه...
سروش :
زبان این پیر تلخ نبود. نیتش هم بی شك خیر بود. من بودم ك اون روز تلخ بودم. ایشون هم باید بدونه ك هر سخن جایی و مكانی و آدابی داره. این جوری موفقتر و پذیرفتنیتره.
دوشنبه 1 آذر 1395 11:39 ق.ظ
اتفاقا اسم این پس بایستی بی تفاوت می بود
سروش :
آفرین، آفرین. یك تیر و چند نشان؛ توجه و دقت، پیگیری مطالب، دید انتقادی!
دوست تازه، حضور شما مایه خوشحالی و دلگرمیه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر