آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : دوشنبه 10 آبان 1395 12:38 ق.ظ
وقتی رسیدم، كنار پله های ورودی ساختمان متروی كرج، یكی دو قدم آنورتر، نشسته بود. دقیق نمیشد تشخیص داد؛ كلافه مینمود یا غمگین! دستهایش را زیر سینه اش گرفته بود و هر از گاهی سری میگرداند و مردم را نگاه میكرد؛ بیتفاوت! با خود گفتم نكند كارت مترویش را نیاورده كه اینجا ویلان است! گفتم بروم جلو ببینم اگر مشكل كارت مترو است، برایش حل كنم. اما باز گفتم شاید به طرفش كه بروم، خوشش نیاید و برود. آن وقت من میمانم و ضایع شدگی مزاحمت برای دیگری! در همین افكار از پله ها بالا میرفتم و نگاهش میكردم كه یك آن خرمگسی اطرافش پیدا شد؛ چشمهایش تیز شد، سر را كمی پس كشید و حالت حمله گرفت. دمش را تكان تكانی داد، آنگاه جستی زد و پنجه سوی خرمگس افكند! لیك نه آن بود كه فراچنگ آید. باز نگاهش را سوی جمعیت برگرداند؛ بیتفاوت.


پنجشنبه 27 آبان 1395 06:50 ب.ظ
به کلمه دمش دقت نکردم!!!
سر کاری بود؟
کارت مترو و کمک و.....!!!!!!
سروش :
شاید اون موقع ك شما خوندین هنوز تصحیحش نكرده بودم و "دم" ر وارد ماجرا نكرده بودم! سر كاری ك نه والا!
پنجشنبه 27 آبان 1395 02:45 ب.ظ
جالب بود.تا سطر های پایانی نمیشد فهمید که در مورد یک گربه هست.
سروش :
زنده باد.
دوشنبه 17 آبان 1395 01:12 ب.ظ
خیلی جالب نوشتید. به ویژه این که خیلی عالی تصویر سازی کردید .
سروش :
این نظر لطف شماست خورشید گرامی.
پنجشنبه 13 آبان 1395 03:47 ب.ظ
سلام
دمش را؟؟؟
خیلی بیتفاوت بوده. ممکن بود نسبت به شما هم التفاتی نشان ندهد.
سروش :
آره، دُمش را!
شاید!
چهارشنبه 12 آبان 1395 08:57 ق.ظ
راستی اگر فراچنگ می آمد چه اتفاقی می افتاد؟

چقدر لذت بردم از خوندن جمله هایی که در ذهنتون حلاجی می شد،برای جلو و رفتن و کمک به آدمی که حتی غیر قابل اعتماد مینمود .
مهرتون پاینده.
سروش :
شما لطف دارین. ماه شما هم تابان باد.
سه شنبه 11 آبان 1395 10:01 ب.ظ
بالاتر از درک من بود !
سروش :
ب گمانم من گویا ننوشته بودم!
دوشنبه 10 آبان 1395 06:44 ب.ظ
کار خیلی خوبی کردید که بهش حتی نزدیک نشدید.
چون به قول خودتون اون گارد حمله داشته و احتنالا شما فرا چنگش می أمدید.
اینجور افراد تا احساس خطر نکنند آرومند در غیر اینصورت چنگال های تیز دارند.
بر خر مگس معرکه لعنت "بیش باد"
سروش :
در روزهای بعد هم دیده مش و فهمیدم سه چهار متر جلوتر، انگار یك پیتزا فروشیه احتمالا بهش چیز میز میدن.
دوشنبه 10 آبان 1395 10:24 ق.ظ
از نوشته هاتون خوشم مید بعضی وقتها اصلا متوجه منظورتون از پستی که می ذارید نمی شم مثل الان!
سروش :
یك جمله ای ر جا انداخته بودم. شاید دوباره بخونین، متوجه بشین.
دوشنبه 10 آبان 1395 09:02 ق.ظ
باز هم که سخت نوشتید! فراچنگ؟؟
سروش :
باز هم بله!
فراچنگ؛ در چنگ.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر