آزادكیش
 
نویسندگان
وقتی رسیدم، كنار پله های ورودی ساختمان متروی كرج، یكی دو قدم آنورتر، نشسته بود. دقیق نمیشد تشخیص داد؛ كلافه مینمود یا غمگین! دستهایش را زیر سینه اش گرفته بود و هر از گاهی سری میگرداند و مردم را نگاه میكرد؛ بیتفاوت! با خود گفتم نكند كارت مترویش را نیاورده كه اینجا ویلان است! گفتم بروم جلو ببینم اگر مشكل كارت مترو است، برایش حل كنم. اما باز گفتم شاید به طرفش كه بروم، خوشش نیاید و برود. آن وقت من میمانم و ضایع شدگی مزاحمت برای دیگری! در همین افكار از پله ها بالا میرفتم و نگاهش میكردم كه یك آن خرمگسی اطرافش پیدا شد؛ چشمهایش تیز شد، سر را كمی پس كشید و حالت حمله گرفت. دمش را تكان تكانی داد، آنگاه جستی زد و پنجه سوی خرمگس افكند! لیك نه آن بود كه فراچنگ آید. باز نگاهش را سوی جمعیت برگرداند؛ بیتفاوت.

[ دوشنبه 10 آبان 1395 ] [ 12:38 ق.ظ ] [ سروش ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب