نویسنده :سروش
تاریخ: دوشنبه 7 تیر 1395 11:10 ق.ظ
در صبحی دل انگیز، در پیاده روی ساكت، در میانه خیابانی فراخ و خلوت و ردیفی از درختان و چمنكاری، در سایه ی درختی، از پس ساعتی پیاده روی كاری، روی نیمكتی، برای دقایقی نشسته، آوازی نرم سر داده و نفس تازه میكردم؛ از خون جواااانان وطن لاله / جانم لاله / خدا لاله / حبیب لاله دمیده // وز قامت سرو قدشان سرو و / جانم سرو و / خدا سرو و خمیده // چه كج رفتاری ای چرخ / چه بد كرداری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری، نه آیین داری ای چرخ...
هنوز آفتاب چندان بالا نیامده بود و از آغاز كار روزانه ام چندان نگذشته بود تا گرمای هوا و خستگی خاموشم كنند. میخواندم و از تصویرسازیهای ذهنم لذت میبردم و خوشدل بودم. گاه در ذهنم میگذشت و یاد عارف قزوینی را برای این همه هنر و احساس گرامی میداشتم و آرزو میكردم كاشكی چون او بتوانم آهنگ بسازم و شعرش را بسرایم و خودم هم بخوانمش. البت او خودش نوازنده ی آثارش هم بود كه این یكی را دست كم رشك نمیبرم!
در عوالم خود بودم كه پیرمردی با سگی، نهایتا دو برابر گربه، از چهارراه گذشتند و خوش خوشان راه پیاده رو در پیش گرفتند. به نزدیكی من كه رسیدند، سگ كه هی بازیگوشی میكرد و سرش به زمین بود و اینجا و آنجا را بو میكشید، ایستاد و گردنش را بالا گرفت و چشم و گوش تیز كرد و مرا خیره نگریست. همچنان كه میخواندم، یك لحظه ماندم الان احساس این سگ چیست؟ تعجبش آشكار بود اما به خشم یا هیجان پهلو میزد؟! صاحبش قلاده را كشید و دوستانه خواست به راه خود ادامه دهند اما سگ خیال رفتن نداشت. من نیز خیال خواندن در چنین صحنه ای را نداشتم و ادامه ندادم. حسم خوشدلی بود و نگاهم مهربان. سگ نزدیكتر شد، كنجكاوانه. من به مهربانی زبان گشودم و خندان گفتم چه سگ جالبی. از این بزرگتر هم میشود؟ و گفتگوی من و صاحبش كه بر رفتن پای میفشرد، آغاز شد. سگ چون این دید، گویی احساس امنیتش بیشتر شد و همچنان كه روی به سوی من داشت، خود را به پاهایم رساند. صاحبش گفت میخواهد با تو دوست شود. خواستم نوازشش كنم اما فكر این كه بعدش دستهایم را كجا بشویم، مرا بازداشت. خود را از ملاطفت ناچار میدیدم، پشت دستم را نزدیكش گرفتم تا لمسش كنم كه او لیسیدن آغاز كرد. مهربانی بی ریایش، زیبا بود و من از حس دوستیی كه در وجودم بیدار بود، لذت میبردم. صاحبش درنگ كرد تا این دل و قلوه دادن به پایان رسد كه بروند. میگفت 5-6 ماه بیشتر ندارد و تقریبا دو برابر این اندازه میشود. میگفت این (سگ) باعث میشود من هر روز پیاده روی كنم.
در همین حین كه من دستم در پیشگاه سگ بود و روی در گفتگو با مرد داشتم، حیوان آمد زیر نیمكت، دقیقا زیر من نشست! اصرار صاحبش جواب نمیداد و بلند نمیشد! تعجب كنان پرسیدم الان منظور این طفلك چیست؟! به شوخی گفتم نكند نشسته تا برایش بخوانم؟!
خلاصه كه با اصرار و با این دروغ كه "بیا بریم، دوباره برمیگردیم"، حیوان را كشید و رفتند.

***

در پایان روز، از سر كار كه برگشته بودم، در پیاده روی خلوت، قدم زنان به سوی خانه میرفتم. سگی را دیدم كنار ماشینهای پارك شده كنار خیابان مبلغی استخوان تازه را به سرعت و هیجان میجوید. ماده بود و پستانهایش آویزان. نگاهی هم به من انداخت. گذشتم. دو سه دقیقه بعد، همچنان كه متناسب فضای خلوت و سایه و خنك شده ی پایان روز برای یك آدم خسته از كار روزانه بود، به نرمی آواز سر داده بودم كه ماده سگ، استخوان به دهان از پشت آمد و داشت از كنارم میگذشت. گویی آوای مرا كه شنید سر برگرداند و قدم آهسته كرد و در صورتم نگریست. همچنان كه میخواندم، بی هیچ حسی نگاهش را پاسخ متقابل دادم. این معامله لحظاتی چند برقرار بود. آنگاه حیوان به آرامی سر راست كرد و به نرمی دور شد.

***

خوش دارم اینگونه تفسیر كنم حس آرام و خوبی كه در لحظه های خواندن داشته ام و احتمالا از وجناتم پیدا بوده، این سگ پسندیهای پرآرامش را در پیَم داشته.


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :