تبلیغات
آزادكیش - وقت خوش
نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 13 خرداد 1395 10:44 ق.ظ
در چهارراه ولی عصر، پس از ساعتها پیاده روی و بازارگردی، سوار بی آر تی شدم و عجبا كه در آن هنگام روز خلوت بود و سه چهار جای نشستن داشت! من رفتم و در تك صندلی خالی ردیف آخر قرار گرفتم. چند ثانیه بیش نگذشته بود كه سخنرانی جوانكی در كنج ردیف آخر توجهم را جلب كرد. بین من و او مرد میانه سال تهران نشینی، تنها پامنبری رسمیش بود و گاهی استماع را به گفتگو  و حتی نصیحت بدل میكرد اما كم كم حساب دستش آمد آن به كه فقط مستمع باشد. بعید میدانم كه تنها من در خفا به جوانك شمالی خوش لهجه گوش جان سپرده بوده باشم. این را میشد از وجنات همقطاران دریافت.
جوانك سرباز بود و كچل. من كه رسیدم، با لهجه ای غلیظ، سخن را در وادی خاطرات سربازی یله كرده بود؛
با فلانی كل انداختیم و تو میدان تیر خوابیده تیر انداختیم! هر كدوم ده تا انداختیم. مال اون دو تاش به هدف نخورد. ولی مال من همه ش خورد ب هدف. نه این كه شكارچیم، همه ش ر زدم ب هدف. شرط بسته بودیم، من شرط ر بردم.
مخاطب میانسال از سوادش پرسید و جوانك گفت تا پنجم ابتدایی بیشتر نخوانده. مرد گویی مجالی برای وارد شدن به گفتگو یافته باشد، نصیحت آغاز كرد كه حیف است ادامه نداده ای و از این دست كلیشه ها. جوان شمالی كم نیاورد و گفت: نه، هیچ وقت پشیمون نیستم. من بی كار نبودم، رفته م كار كرده م. من همیشه كار میكردم. دامداری میكنم، كشاورزی میكنم و... تا 20سالگی 90میلیون تومن جمع كردم. یك روز تعطیل با پدرم رفتیم بیرون. رفتیم نمایشگاه ماشین و داشتیم ماشینا ر نگاه میكردیم. پدرم میگفت أأأ چ ماشینایی! گفتم بابا، گفت چیه پسرم؟ گفتم یك ماشین بردار. گفت پسر ماشین چی بردارم؟! ما ك پول نداریم! گفتم هر ماشینی ر دوست داری بردار، پولش ر من میدم! هی پدرم گفت نه، من ماشین نمیخوام و فلان و... من یك ماشین برای پدرم خریدم.
بعد هم تعریف كرد مادرش با خواهر و برادران بر سر ارث و میراث مشكل داشته اند و مادر اندوهگین این مسئله بوده و ایشان برای شادی وی، برایش طلا خریده است؛
بله، 5میلیون تومن برای مادرم طلا خریدم. یك سرویس كامل طلا خریدم. همه چیز داشت؛ انگشتر و النگو و... آخرشم 3میلیون تومن موند، گذاشتم تو جیبم!
خوشبختانه تا تهرانپارس راه دراز بود و میدان سخن فراخ، مستمع نیز آداب پامنبر نشینی را به جا میآورد و به قول حافظ چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد؛ یك بار با رفیقم نشستیم عرق خوردیم. خیلی خوردیم. مست مست شده بودیم، رفتیم سوار ماشین شدیم. با سرعت 100تا میرفتیم، میفهمی؟ 100كیلومتر! با سرعت 100كیلومتر كوبیدیم تو دیوار! هیچی نفهمیدیم دیگه! دو هفته بعد ما ر از آی سی یو آوردن بیرون! من تا به هوش اومدم، از مادرم پرسیدم حال رفیقم چطوره؟ گفت خوبه، نگران نباش. من میگفتم من ر ببرین پیش رفیقم، ببینمش، خبرش ر بگیرم. من ر نمیبردن. پدر مادر این رفیقمم هی میومدن خبر من ر میگرفتن. نگو كه رفیقم مرده بوده و ب من نمیگفتن! از بیمارستان ك مرخص شدم، رفتم سر قبرش. گریه میكردم و سر خودم ر محكم میزدم ب سنگ! رفیقام میومدن من ر نگه میداشتن، من باز سرم ر میزدم ب سنگ! پدر رفیقم میومد من ر نگه میداشت، میگفت ما یك عزیزی ر از دست دادیم، دیگه نمیخوایم كس دیگه ر از دست بدیم...
موضوعها و داستانهای محیرالعقول بی فرصت تنفسی بر ذهن و زبان جوانك جاری بود و من یكی از شنیدن ماجراهای "آقوی همسایه"وار لذت میبردم. راوی، گویی دم گرم خود را كارگر یافت كه جرأت را فزون كرد و قلدری و خشونت را نیز به عیاریهایش افزود؛
یك اسماعیل آقایی هست تو محل ما، خیلی مرد خوبیه. مردم، جوونا همه دوستش دارن. یك روز تو قهوه خونه نشسته بودیم، دیدم اسماعیل آقا اومد قلیون بكشه. همه یك سر میكشیدن، دیدم این یك سر كشید، دو سر كشید، سه سر كشید... این پنج سر كشید!! گفتم بچه ها این اسماعیل آقا چه ش بود امروز! فهمیدم یك مشكلی داره. رفتم ته توش ر درآوردم، فهمیدم پسرش مغزش باید عمل بشه. پول عملش هم 12میلیون تومنه، این 8میلیون جور كرده، بقیه ش ر نداره. پسرشم اگه تا یك ماه دیگه عمل نشه، میمیره. من رفتم تو قهوه خونه گفتم آقایون جوونا، داداشا، گفتن بله داداش؟ چی شده داداش؟ گفتم شما اسماعیل آقا ر چقدر دوست دارین؟ اسماعیل آقا چقدر براتون ارزش داره؟ گفتن خیلی دوستش داریم، مگه چی شده؟ گفتم اسماعیل آقا همچین مشكلی داره، 4میلیون كم داره برای عمل پسرش. اگر تا یك ماه دیگه هم عمل نشه، میمیره! گفتم این پارچه، هر چقدر در توانتون هست، هر چقدر دوست دارین، بریزین تو این پارچه برای كمك ب اسماعیل آقا. این پارچه ر گردوندیم، گردوندیدم، گردوندیم، پنج دور گردوندیم این پارچه ر، 3میلیون و 500 جمع شد. دیدم 500 كم داریم. گفتم خیلی خب، اشكال نداره، من 500 بقیه ش ر جور میكنم. رفتم دهیاری محلمون و گفتم حاجی، جریان اینجوریه، 500 كم داریم. حاجی هم گفت ما نداریم، از كجا بیاریم؟! گفتم از همین صندوق (گاوصندوق) دهیاری بده. گفت نداریم ب خدا. گفتم حاجی در صندوق ر باز كن، بده. این باز میگفت نداریم. منم ریشش ر گرفتم كشیدم، قمه ر گذاشتم رو گردنش، گفتم حالا 500 بده. در صندوق ر باز كرد، 500 برداشت، داد. بعد من گفتم حالا من این پول ر ببرم بدم ب اسماعیل آقا، خجالت میكشه، میگه یك بچه برای من پول جمع كرده مشكل من ر حل كرده. یك حاج علیی تو محلمون هست، گفتم حاجی جریان اینجوریه، تو بیا با هم بریم، بگو من (حاج علی) این پول ر جمع كردم، بذار خجالت نكشه. با حاج علی رفتیم در خونه اسماعیل آقا، زنگ زدیم. زنش آیفون ر جواب داد. گفتم من و حاج علییم، با شوهرت كار داریم. رفتیم تو خونه، اسماعیل آقا خیلی پكر بود، داشت پشت سر هم سیگار میكشید. گفتم اسماعیل آقا این درسته؟ این رسمشه؟ یعنی تو باید مشكل داشته باشی و ب ما نگی؟! اون وقت مادر من باید از زنت بشنوه؟! اسماعیل آقا گفت مشكل چی؟! زنم بیخود كرده! مشكل نداریم! گفتم بیخود كرده چیه؟! من میدونم پول كم داری. اسماعیل آقا گفت پول لازم ندارم! مشكلی ندارم. گفتم حسین (پسر بیمار اسماعیل آقا) بیا. اسماعیل آقا گفت حسین نیا! گفتم نه، حسین بیا. گفت نیا. گفتم بیا. حسین اومد. دیدیم یك مو ب سر این بچه نیست! ب خاطر این شیمی درمانی، سرطان داشت دیگه! (پیشتر راوی ذكر كرده بود مغز بیمار باید عمل شود). گفتم خب اینم از مشكل. گفتم بیا، اینم 4میلیون. گفت نه من پول لازم ندارم، زنم بیخود كرده. گفتم ببین ما میریم ولی اگه ب زنت چیزی بگی، اذیتش كنی، با همین قمه فلانت میكنم! گفت نه خیالت راحت، كاری با زنم ندارم!
اینا رفتن عمل كردن و پسرش حالش خوب شد و من هر وقت پسرش ر میبینم، خدا ر شكر میكنم میگم خدایا ما این همه كار اشتباه كردیم، این یك كار خوب ر از ما قبول كن، گناهانمون ر ببخش...
وقت خوش بود و شاید نخستین بار بود كه دوست داشتم ای كاش كمی دیرتر میرسیدیم ایستگاه تهرانپارس.


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :