آزادكیش
 
نویسندگان
با وجدی آمیخته از تعجب و تأسف درون مغازه شد و گفت "مردم ما ر مِبینی؟!". گفتم "چطور؟!". گفت "فلانی (همسایه مغازه) داره آقای فلانی (همسایه ی دیگر) ر دست مِندازه. مِگه آدم باید نمكشناس باشه، وفادار باشه. نون هر كسی ر خورد، بره به همون رأی بده! این آقای بهمانی (راوی، همسایه ی مغازه) هر شب مِره ستاد فلان كاندیدا شام مخوره، رأیشم به همون مده!" و گویا آقای فلانی كه پیرمرد تنگدستی است، مشتاق شده بود كه محل ستاد و ساعت شام را بداند. آقای بهمانی هم كه سررسیده بود و دریافته بود كه فلانی دارد از او مایه میگذارد برای سر كار گذاشتن آقای فلانی، هم نخواسته بود فلانی را ضایع كند و هم نخواسته بود آقای فلانی را كه اینك برقی در چشمانش میدرخشید، پی نخود سیاه فرستاده باشد، گفته بود "اونجا خیلی دیر شام مِدن. آخر شب مِدن. نمِصرفَه برین." اما گویا پیرمرد امیدوارانه پیگیر ماجرا بوده است.
راوی از بابت ارزانی مردم ما در تعجب و تأسف بود! از بابت این كه نظرشان برای چه مسائلی، چگونه جلب میشود!

[ پنجشنبه 6 اسفند 1394 ] [ 10:03 ق.ظ ] [ سروش ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب