تبلیغات

آزادكیش - از دست رفته

نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 15 بهمن 1394 08:27 ب.ظ
در ایامی كه تازه نوجوان میشدم، نزدیك به دو دهه ی پیش، در خانه ای مستأجر بودیم كه دو باغچه داشت؛ یكی كوچك و دیگری كوچكتر. درخت بسیار بلند و بزرگ كاج و یك درخت كوچك آلبالو، همه ی داشته های باغچه های ما بودند. از بچگی (سه یا چهار سالگی) تصویر كاشت نخود و لوبیا توسط یكی از همسایگانمان در ذهنم خوش نقشی بسته بود. هنوز هم یادم میآید نخود و لوبیاها را توی كاسه ای خیسانده بود و با تكه چوبی در دست هی باغچه را سوراخ میكرد و در هر سوراخ یك نخود و یك لوبیا میگذاشت! این بود كه اوایل بهار خواستم در باغچه هایمان نخود و لوبیا بكارم. تشویقهای مادرم هم توسن سركش خیالم را در عالم پولسازی جولان میداد! مادرم میگفت اگر به لوبیا خوب رسیدگی شود و جوانه ی رونده اش با بند و نخ به جاهای مرتفع كشیده شود، گیاه خوب رشد میكند و بزرگ میشود و تا پایان تابستان چند نوبت بار میدهد و میتوانی چند كیلو از هر بوته برداشت كنی! قیمت انواع لوبیا را هم از منبع اطلاعاتم -مادرم- درآوردم و حساب كتاب كردم كه مثلا در این باغچه چند بوته جا میشود و هر بوته فلان قدر لوبیا میدهد و هر كیلو فلان قدر و... رقم عایدی پایان كار ما خیلی بالا بود. چند برابر حقوق ماهیانه ی پدر معلمم! من با تردید به حصول چنین نتیجه ای مینگریستم اما مادرم میگفت اگر درست رسیدگی كنی، حتما چنین نتیجه ای حاصل میشود. برآورد محصول نخود اگر چه به امیدواركنندگی لوبیا نبود، اما آن هم به طریق پیشین چیز درخوری درمیآمد.
خاك باغچه زیر و رو شد و بذرها خیسانده و بعد از یكی دو روز كاشته شدند. در روزهای بعد جوانه های امید در باغچه ها دمیدند و اندك اندك بالا میرفتند. اگر چه سرعت رشد مطابق انتظار نبود اما امیدواریهایم را از دست ندادم و رسیدگیهایم پا بر جا بود و همچنان در رویا پول میشمردم! هر روز بارها به باغچه ی آرزوهایم سر میكشیدم و از آسیبهای ناگزیر و گه گاهی كه به شاخ و برگ نازك گیاهان نورسته وارد میشدند اندوهناك میشدم. در روزهای بعد به جوانه ی رونده ی لوبیاها نخ بستم و به سمت درختهای باغچه ها هدایتشان كردم. پرس و جو میكردم كه چه كودی به این چند بوته بدهم؟ از كجا تهیه كنم و كی و چگونه كود بدهم و... چیز دقیقی یادم نمیآید اما احتمالا چنین جستاری با تمسخر بزرگترها و خویشان عموما كشاورز روبرو شده باشد. در این بین گاهی نیز قیمت انواع حبوبات را جویا میشدم و نگران افت قیمت بودم. نگران بودم نكند این همه زحمت كه میشكم و خون دل كه میخورم، در فصل برداشت، محصول ارزان شود و كشاورز بینوا متضرر! همین چیزهاست كه بعضی میگویند پول كشاورزی حرام است كه بركت ندارد!
هر چه جلوتر میرفتیم، سرعت رشد گیاهانم نگران كننده تر میشدند و من تردیدناكتر رویاهایم را نظر میكردم. دیگر از دیدار و رسیدگیشان برقی در نگاهم نبود. هیچ وقت نفهمیدم چرا بوته های من حتی به اندازه ی معمول هم رشد نكرده بودند. اما اكنون میدانم درخت كاج، خاكی كه در آن است را كم توان میكند. بی خود نبوده كه عمری به این درخت حس خوبی نداشته ام!
چندی نگذشت كه لوبیاها و سپس نخودها در غلاف سبز خود دانه بسته و بالیدند. لوبیا نه چندان ولی خاطره ی نازكی و مزه ی ترش و شور نخودی كه هنوز سبز است از سالها پیشتر كه در كوه نخود كاشته بودیم، گاه در خاطرم شهوت خوردن را به فوران میانگیخت. یك روز كه برای خرید ملزومات خانه، به مغازه فرستاده شدم، وقتی برگشتم، پسرخاله ام در خانه ما بود. ایشان هم سن و سال مادرم بود و زن و بچه داشت. این اواخر كمی افسرده شده بود و گه گاهی برای درد دل به مادرم سر میزد. از دیدنش خوشحال شدم. در همین حال بودم كه به عادت آن روزها به حیاط رفتم و به سمت بوته ها! كمی كه نزدیك شدم، احساس كردم لوبیاهایم دستكاری شده اند! دقت كردم و دریافتم شاخ و برگها آسیب دیده و بعضی غلافها چیده شده اند! مضطرب شدم و عصبانی. زود رفتم و از مادرم پرسیدم. گفت دایی فلانی (پسرخاله ام) كنده و خورده. خیلی عصبانی شدم كه چه بی مسئولیتانه داشته های من كه برایشان خون دلها خورده بودم و حسابها باز كرده بودم، در یك لحظه اسیر شكم دیگری شده اند! اما نمیشد از حدود ادب خارج شد و بازخواست كرد. ناچار به مادرم اعتراض كردم كه چرا جلویش را نگرفتی؟! و چه منع مضحك و بیهوده ای است از یك روستایی كشاورز كه هكتارها زمین را زیر كشت امثال لوبیا میبرد، بخواهی كه دست دراز نكند به چند غلاف لوبیا!
غصه دار شده بودم و ماتم زده. در پنجره ی رو به حیاط اتاق نشیمن، بر طاقچه ی پستش، پاها را در آغوش گرفته و سر در گریبان، سوگوارانه نشسته بودم. پسر خاله ام برای قضای حاجت بیرون رفت. دستشویی ما در حیاط بود. دلم میخواست داد و بیداد راه بیاندازم و از ستمی كه بر من رفته بر پسرخاله ام بتازم. اما باید خویشتندار میشدم و بزرگوار. چند بوته ی بی رمق لوبیا كه ارزشی نداشتند! اما این فقط چند بوته گیاه نبود، آرزوها و خون دل خوردنهایم بود، رویاهایم بود.
نگاه دور و گمم در بوته ها گره خورده بود و ذهنم در خیالات محالی كه پرورانده و به بال ایشان به پرواز درآمده بودم غوطه میخورد؛ این كه چطور با اطمینان خاطرهای مادرم با احساسات من بازی شده بود. این كه چه خام اندیش بودم كه از یك وجب جا میخواستم پولهای كلان در بیاورم! نگاهم خیره بود و ذهنم در آسمان شماتت به پرواز كه بیرون شدن پسرخاله ام از دستشویی و چرخیدنش در حیاط، نگاهم را به خود كشاند و ذهنم را به زمین آورد. نزدیك باغچه كوچكتر آمد. دو سه متری بیشتر با طاقچه ای كه در آن نشسته بودم فاصله نداشت. فكرش مشغول بود و از سمت و حالت نگاهش نمیشد حدس زد اما به ناگاه خم شد و دست دراز كرد و خیلی بیخیال و عادی یك بوته ی نخود را از جا درآورد! به یك باره از بهت و عصبانیت نگاهم در او خشك شد. بی دخالت دست دیگر، غلافهای سبز نخود را چون چارپایان به دندان كشید و بوته را به سویی پرت كرد! هیچ حسی در وجناتش نبود. مرا باش كه با چه عشقی با این بوته ها سلوك كرده بودم! به همین جا ختم نشد و دو سه بوته ی دیگر هم به همان سرنوشت دچار شدند. با این تفاوت كه برای جدا كردن غلافها از بوته، دست دیگر نیز به یاری آمد.
دیگر كاخ آرزوهایم كامل ویران شده بود. چیزی برای از دست دادن نداشتم. چون كسی كه دچار بالاترین درجه ی سوختگی شده و اعصابش درد را حس نمیكند، عصبانیت و اضطراب و هیجان و... بی مورد مینمود. من بودم و بهت و رخوت یك آرزوی از دست رفته.
فصل گرما به سر رسید و یك پیشدستی لوبیا، همه ی عایدی من بود.


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :