نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 15 بهمن 1394 06:52 ب.ظ
من متأسفانه آدم كنشیی نیستم و واكنشیم و بیش از آن كه خودم مبدع و آغازگر سخن و موضوعی باشم، آنچه میبینم، میشنوم یا میخوانم، به تمامت یا بخشی از آن، توجهم را جلب میكند و بابی بر من میگشاید و ذهن و زبان و قلمم فعال شده و سخنهای بسیار از ایشان میتراود! سر این معنی درنمیابم! هم اكنون نیز در وبلاگ یكی از مجازیان چیزی دیدم كه مرا یاد خاطره ای انداخت؛
***
سال دوم دانشگاه بودیم و هنوز عصر طلایی ممدچاخان -همان كه میگفت میكنم و نمیكرد- به سرنیامده بود. در هفته ی آغازین اسفندماه همایش سالانه ی "اندیشه ی دانشجو" به همت پایه گذارش -انجمن اسلامی دانشجویان دانشكده ی مهندسی و علوم پایه- و با مجوز هیئت نظارت بر تشكلهای دانشگاه (اگر اشتباه نكرده باشم، وگر نه كه با مجوز معاونت دانشجویی) و با همكاری تشكلهای دانشجویی و نهادهای دانشگاه، برگزار میشد. این همایش از چند سال پیشتر پا گرفته بود و جنبه های مختلف علمی، ورزشی، هنری، ادبی و... داشت. استقبال و مشاركت دانشجویان نیز بی نظیر بود؛ غلغله میشد. در منزلت این همایش و آن تشكل، نقل است در زمانی كه هنوز دانشجو را مرتبه ای بود، تشكل دانشجویی برگزاركننده، از استانداری بودجه ی كلانی برای این همایش گرفته بوده است! سالن امتحانات بزرگ و سه طبقه ی دانشگاه، هر سال در این موسم به این همایش اختصاص میافت. فضای سالنها به غرفه های مختلف تقسیم میشد و هر غرفه در اختیار گروهی از دانشجویان كه درخواست داده و ثبت نام كرده بودند، قرار میگرفت. گاه مسابقات ورزشی نیز ترتیب داده میشد كه در فضاهای ورزشی دانشگاه برگزار میگردید. همینطور میهمانانی از چهره های مطرح عموما سیاسی كشور دعوت میشدند و برای برخی از ایشان سخنرانی و پرسش و پاسخ میگذاشتند كه این جور مراسم معمولا در آمفی تئاتر دانشگاه برگزار میشد. 
یكی از فعالیتهای مرسوم این همایش، نشریه هایی بود كه برخی غرفه ها در روزهای برگزاری منتشر میكردند. خود نهاد برگزار كننده ی همایش -انجمن مهندسی- هم یك نشریه ی بیشتر خبری با عنوان بولتن همایش، به صورت روزانه چاپ و پخش میكرد. یادم هست بولتن آخرین همایش یك كاغذ A4 پشت و رو بود كه سه تا میخورد و توی هم جمع میشد. به گمانم نقش محوری را هم در تهیه و تدوین این بولتن، دوستم، "مهدی حمیدی شفیق" داشت؛ بچه تبریزی كه در پاكبازی و اخلاص، به خاطر فعالیت سیاسی-اجتماعیش، در چشم من ستارخان را میمانست. من هم دور و بر همایش بودم و یادم نمیآید كه چه میكردم اما از آنجا كه به عنوان عضو انجمن اسلامی شناخته میشدم و انجمن ما هم در برگزاری همایش كمك و یار انجمن متولی بود، در چشم بعضیها جزو كار به دستان جلوه میكردم گویا! یكی از شبها در غرفه ی انجمن علمی زمین شناسی، در جمع دوستان نشسته بودیم كه بولتن همایش به دستمان رسید. یك ستون طنز هم داشت كه همین رفیق شفیق ما آن شب قلمیش كرده بود. از خامی و ناآزمودگی نویسنده اش، طنز كلاس پایینی درآمده بود و به هجو طعنه میزد. در یكی از سطور این ستون، ضمن تبریك، خبر خیالی ازدواجِ "بالأخره" ی شخصیت خیالیِ خانم "ترشیده ی ترشیزی" نیز گنجانده شده بود! من تا این را خواندم، ناخودآگاه یاد یكی از بانوان همكلاسیم افتادم كه نام خانوادگیش پسوند "ترشیزی" داشت و از قضا سن و سالش از همكلاسیان، سالها بیشتر بود و در چشم خیلیها ترشیده مینمود! اما به روی خودم نیاوردم. چرا باید این نوشته را به چنان كسی ربط بدهم و دردسر بتراشم؟! خاصه كه زودرنج و ستیزه جو نیز بود!
ساعتی گذشت و من و یكی از دوستان از سالن امتحانات كه در دانشكده ی مهندسی واقع بود، قصد خوابگاه كردیم. از دانشكده ی مهندسی در آمدیم و صدها متر در خیابان پیمودیم تا به دانشكده ی ادبیات اندر شدیم! تازه وارد دانشكده شده بودیم و داشتیم از جلوی كتابخانه میگذشتیم كه رایت سیاه یك جنگجوی ریزاندام و تیزحركات از دهها متر جلوتر پیدا شد؛ همكلاسی یادشده ی خودم بود كه چشم به من دوخته و برافروخته، با چادری كه بر اندام عصبانی و تیزتكش میلرزید و در هوا به اهتزاز درآمده و در پی كشیده میشد، و با یكی كه در معیتش بود، كاغذی آشكار در دست، داشت نزدیك میشد. از نگاه و هیبتش، حساب كار دستم آمد. به فراست عمق ماجرا را دریافتم؛ من از عوامل این بولتن محسوب شده ام و حالا درگیری اجتناب ناپذیر است! خودم را آماده كردم به تدبیر رفع و رجوع كنم. داشتم به خودم مسلط میشدم و هنوز چند قدمی مانده بود به هم برسیم كه ایشان فریاد از نیام كشید و حواله كرد! همه ی كسانی كه در صدارسش بودند، برگشته و ما را نظاره كردند. نزدیكتر شد. جیغ میكشید و چون چارپایی چموش و خشمگین پا بر زمین میكوفت و گریان و دادخواه بازخواست میكرد؛ این چیست كه اینجا نوشته اید؟! و من هم خودم را به كوچه علی چپ زده و مظلومانه و بیخبر از همه جا پرسیدم چی؟! باور نمیكرد بیخبر باشم، با این حال با داد و فریاد خواست برایم توضیح دهد.
انكار راهگشا نبود. همه ی سعی من آن شد كه آرامش كنم و بتوانم صدایش را پایین بیاورم. نگاههای حاضران در محوطه شماتت آمیز و تردیدناك بود! من خجالت میكشیدم و سنگینی فضا را حس میكردم. هر جوری بود كمی آرامترش كردم. آهنگ صدایش تغییر نكرد اما فریادش را فرومیخورد و هر چند جمله یك بار، برون میداد! میگفت این بخش طنز بیشك درباره ی او نوشته شده و اكنون در خوابگاه همه دارند دستش میاندازند و مسخره اش میكنند! و فكر هم میكرد چنین كرده ای باید زیر سر من باشد؛ تنها كسی كه در جمع برآوردی بولتنیان او را میشناخته! دختر همراهش هم با تأیید سر نشان میداد كه همنظر است. گویا دیگران هم در خوابگاه دختران باورشان شده بود منم آن فتنه گر بدذات كه چنین كرده!
هر جوری بود با حسی پدرانه (!) به او اطمینان دادم كه من نه تنها از ماجرا بیخبر بوده ام، كه اصلا جزو دست اندركاران بولتن نیز نیستم. اما دست اندركاران را میشناسم و میدانم كه این مطلب كاملا خیالی است و ما به ازای بیرونی ندارد، با این حال مراتب اعتراض شما را منتقل میكنم. از این نكته نیز فروگذار نكردم كه چرا باید چنین مطلبی را به خود بگیرد و به دیگران اجازه دهد دستش بیاندازند. تصادف و اتفاق گاهی دست دراز میكند اما چرا ما باید گریبان خود را به چنگش بدهیم؟! 
به هر حال دوستان بولتنی در جریان قرار گرفتند و در شمار ه ی فردا پوزش خواستند. از فتنه ای كه فرونشانده و جانی كه به در برده بودم، احساس غرور میكردم. غافل از این كه این جماعت حقیر كه جلوه و بروز خود را در تقابل با دیگران میجستند، دلشان هیچگاه با من صاف نشد و بعدترها به تحریك آن دسته از كاربدستان دانشگاه كه به اتكای اصل "تفرقه بیانداز و حكومت كن" روزگار میگذراندند، به جبهه گیری و دسیسه چینی علیه من و دوستان انجمنیم روی آوردند.


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :