تبلیغات
آزادكیش - كارینا
نویسنده :سروش
تاریخ: سه شنبه 29 دی 1394 09:26 ب.ظ
زنی بود در مقیاسهای ایرانی بلندبالا و لاغر. پیدا بود در دهه ی ششم عمر است. از آرایش و اطوار بری بود و به سادگی آراسته. از بس سرخ و سفید و بور بود، به زالی طعنه میزد. پیشتر در یك جلسه ی تخصصی، در یكی از كلاسهای دانشگاه، در خارج از ساعت كلاسها دیده بودمش. نام فامیل شوهر ارمنی ایرانیش را داشت. فارسی را خوب سخن میگفت و بلوچی را نیز. گزینه ی مناسبی بود برای مصاحبه. همین كه خارجی بود، احساس میكردم مصاحبه با او توی چشم میآید! نمیخواستم خودم مستقیم به سراغش بروم. احساس میكردم باید آداب سلسله مراتب را به جا بیاورم. برای همین ابتدا به سراغ گروه زبان دانشگاه رفتم. به دفتر گروه زبان كه رفتم، اساتید و كارمندان گروه جمع بودند و سرگرم گفتگو و بعضی هم كارهای دیگر. برگشتند و من غریبه را نگاه كردند. پیدا بود خوش ندارند دانشجویان اینجا رفت و آمد كنند، آن هم در ساعت تفریح بین دو كلاس! به یكیشان كه ترم اول استاد زبانم بود، خالصانه عرض كردم "سلام استاد". با چهره ای بیتفاوت سری تكان داد و در حالی كه نگاهش را از من برگردانده بود، به سردی جواب داد. بعید هم میدانستم من را بشناسد. چشمم افتاد و رئیس پیشین دانشكده ی ادبیات را در میان جمع دیدم كه با لبخند همیشگیش به من چشم دوخته بود. گفتم شاید من را یادش مانده باشد. با شوق و خاكساری سلام دادم اما لبخند محوش از دیدار من نبود و پاسخش سری بود كه اندكی جنباند، در حالی كه نگاه از من باز میگرفت. در این میان میدانستم كه باید خود را به "آقای دكتر" برسانم كه "مدیر گروه" بود و پشت میزش با اخم و تعجب مرا میپایید. به پای میز مبارك رسیدم و عرض كردم "سلام آقای دكتر". بی فاصله، بعد از جواب سلامی سرد و مشكوك، با حالت بازخواست، آقای دكتر فرمودند "بفرمایید؟!". بعدها دانشجویان رشته ی زبان تفهیمم كردند كه ایشان به درجه ی "كارشناسی ارشد" مفتخرند و "دكتر" را دانشجویان از باب تمسخر سواد و خودبزرگ بینی ایشان به كار میبرند. در حالی كه اعتماد به نفسم دستخوش لرزش شده بود از این جو و برخورد دانشگاهی، خود را معرفی كردم و گفتم از طرف نشریه ی دانشجویی فلان آمده ام و برای مصاحبه با خانم "كارینا جهانی" میخواهم شما لطف كرده، هماهنگی نمایید. درخواستم را كه شنید، بادی به غبغب انداخت و با اخمی بیشتر، از من كارت دانشجویی خواست! تعجب كردم و گفتم كارت دانشجویی چرا؟! با لحنی عاقل اندر سفیه فرمودند "باید بدانیم شما دانشجویین یا نه؟!". شكر كه كارت را همراه داشتم وگرنه معلوم نبود چه فكرها و متعاقبش اقداماتی علیه من انجام میداد! دادم و ایشان وراندازش كرد و من و كارت را با هم تطبیق داد! آنگاه در یك حركت سریع و پیشبینی ناپذیر، كارت را در كشوی میزش گذاشت و كشو را بست!! من كه از این گروگانگیری یك انسان دانشگاهی به نهایت در شگفت شده بودم و چیزی هم از اعتماد به نفسم باقی نمانده بود، با ادامه ی بازجویی به خود آمدم؛ به تلخی از من پرسید "شما با خانم جهانی چه كار دارین؟!". با خاكساری تمام، دوباره نیت شومم را برایش بازگفتم. ایشان موضوع مصاحبه را هم در متن بازجویی گنجاندند و من با این كه دل در گرو شعار "من آنم كه در پای خوكان نریزم / مر این قیمتی لفظ در دری را" داشتم اما ناچار جوابی را كه میخواست به او دادم؛ "زبان و هویت ملی". نمیدانم چه شد، شاید هم "آقای دكتر" احساس كرد اندازه ی فضلش به چنین مباحثی قد نمیدهد كه استنطاق را طول نداد و من را به مرحله ی بعدی هدایت كرد و گفت باید با مسئول استادان خارجی گروه هماهنگ كنید. من كه حالا احساس میكردم از یك خوان گذشته ام، پرسیدم با كی باید هماهنگ كنم؟ "آقای دكتر" معطل نكردند و جوری كه انگار طرف در این اتاق نیست، نگاه شاه اندر گدایی در چشمان من انداخته و گفتند باید با "دكتر فلانی" هماهنگ كنی. من تا آمدم از محل كلاس و ساعت ملاقات مسئول استادان خارجی چیزی بپرسم، "دكتر فلانی" كه نام خانوادگیش تلفیقی از نام یك جانور حرام گوشت و "ی" نسبت بود و آن حوالی گوشهای تیزی داشت، تا نام خود را شنید، به پای میز آقای دكتر رسید و موضوع را جویا شد. ایشان هم مبلغی بنده را بالاپایین كرد اما نه به اقتدار مدیر گروه. همچنین از ریز سوالهای مصاحبه پرسید و این كه "هویت ملی" و "زبان" چه ربطی به هم دارند؟ و... آخر سر هم برگ آسشان را رو كرده و گفتند خانم جهانی وقت ندارند و فلان و بهمان! به هر حال "دكتر فلانی" را راضی كردم كه از آن بانوی مكرمه برای ما وقتی بگیرند. در پاسخ من كه "چگونه خبر هماهنگی را بگیرم؟"، دكتر فلانی خیلی بزرگوارانه شماره تلفن همراهشان را در اختیارم گذاشتند!
در طی مدت نزدیك به یك ماه چند بار به خود جرأت داده و مزاحم آقای دكتر شدم و ایشان به تناوب میفرمودند "متأسفانه فعلا وقت خانم دكتر پر است" و "فعلا وقت نداده اند". آخر الامر در یكی از این تماسها به گمانم دلشان سوخت كه به من گفتند، هماهنگ شده و خانم فلانی امروز در ساعت فلان در فلان ساختمان كلاس دارند. بروید و موضوع را با خودشان مطرح كنید.
برای آن كه این شاه ماهی لیز و لرزان كه به سختی به تورم آمده بود را از چنگ ندهم، دقایق طولانی پیش از تعطیلی كلاسها، رفتم و در محل مستقر شدم. از دریچه ی در كلاس هم كلاس و استادش را پاییدم تا اشتباهی در كار نباشد. كلاس كه تمام شد، داخل كلاس شدم و پوزش خواستم و خود را شناساندم. گفتم دكتر فلانی با شما هماهنگ كرده. خانم دكتر هم سرش را تكان میداد و من آن را نشانه ی تأیید تلقی میكردم. همینطور استقبال گرم و آشنایانه اش مرا در دل ممنون دكتر فلانی میكرد كه بالأخره هماهنگی را انجام داده است. قدم زنان از كلاس بیرون رفتیم و من موضوع مصاحبه را گفتم و سوالهایم را به طور كلی برایش باز كردم. خوشحال شد و برای مصاحبه ابراز آمادگی كرد. گمان میكردم حالا باید از او وقت بگیرم اما گفت همین الان هم میتوانیم این كار را انجام بدهیم. به دفتر انجمن اسلامی كه در آن فعالیت میكردیم و نشریه وابسته به آن بود رفتیم تا مصاحبه انجام شود. در حین قدم زدن تا رسیدن به دفتر، گفتگوی ما آشكار كرد كه دكتر فلانی اصلا حتی سخنی هم در این خصوص با او نگفته و تمام این مدت من را بازی میداده است. بسیار بهت زده و غمگین شدم. به كارینا گفتم كه مدت یك ماه است پیگیرم و دكتر فلانی چنین جوابهایی به من داده است. او هم با تعجب تأكید میكرد هیچ صحبت و هماهنگیی در این خصوص با من نشده است. از آنجا كه آدم عجولی استم، خیلی زود زبان به شكایت و نتیجه گیری بزرگ گشودم و به كارینا گفتم؛ به عنوان یك ایرانی خیلی شرمنده و سرافكنده شدم كه هموطنم، دكتر مملكتم و استاد دانشگاهم مرا چنین بازی داده اما شمای خارجی با آغوش باز از من استقبال كرده اید و رویكرد همكاری دارید. نمیدانم چرا، اما در این خصوص چیزی نگفت!
در حین مصاحبه كمی دلسرد شدم. احساس كردم جدای از این كه كارینا جز در حوزه ی تخصصی خودش (زبانهای ایرانی، گرایش بلوچی) كلمات تخصصی فارسی چندانی نمیداند، در حوزه ی مورد بحث نیز اصلا وارد نیست. گوش كردن فایل صوتی مصاحبه، گمانم را تأیید كرد و متأسفانه مصاحبه بار چندانی نداشت و چاپ هم نكردیم. من ماندم و مصاحبه ای بی ارزش و خاطره ی بروز ویژگیهای ایرانی در بی تعهدی و قدرتنمایی و شاید حسادت، آن هم در كلاس دانشگاهی و سطح دكترا!


پینوشت: خواهرم میگفت همه در دانشگاه گوتبورگ (سوئد) رئیس دانشگاه را با نام كوچك صدا میكردند!!!


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :