آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : پنجشنبه 24 دی 1394 09:30 ق.ظ
در مناقب روحیه قوم شریف ایرانی؛
خانه ی پدری من در شهرك فرهنگیان در حومه ی بژنورد است. خودم هم از تابستان به این ور آنجا ساكنم. دور و بر شهرك ما، بیابان است و اندكی هم باغ. جلوی خانه ما همچنان هم زمین خداست. سالها پیش كه من زاهدان دانشجو بودم، مادرم -البته با همكاری پدرم- تصمیم گرفت محوطه ی جلوی خانه مان، آن ور خیابان را درختكاری كند. یك محوطه ی بسیار وسیع بود و است كه دهها درخت با فاصله ی مناسب تویش كاشته شد. این محوطه نه صاحب داشت و نه معلوم بود كه فردا به پهنای خیابان اضافه خواهد شد یا نه! و اگرچه شامل جلوی خانه های اطراف هم میشد اما دریغ از همكاری و همیاری همسایه ها. حتی بعضیها از نیش و كنایه ی هم دریغ نداشتند! والدینم حتی در محوطه ای كه ده ها متر از خانه ی ما دور بود و با كوچه ی ما زاویه داشت و اصلا جزو نمای اطراف خانه مان محسوب نمیشد هم درخت كاشتند. شاید فقط چون آنجا زمین خالی بود!
آب دادن این درختها هم معضلی بود. از یكی دو كیلومتر دورتر، از منبع آب شهرك، یك لوله ی پوسیده ای تا نزدیكیهای خانه ی ما بود كه پیشترها در ساخت و ساز خانه های شهرك از آن بهره میبردند و بعدها سرریز آب منبع، به یاری گرانش زمین، گاهی در آن جاری میشد. نهالكاران ما به آب این لوله متكی بودند. بین راه، شاید صد متر بالاتر از انتهای لوله، از سالها پیش یكی از همسایه ها لوله را سوراخ كرده بود و دو درخت بیدمجنون كه به آب زیاد نیاز دارند، در جلوی حیاتش، آن ور خیابان كاشته بود و آب میداد. آنجا معمولا مثل مرداب بود. محوطه ها كه نهالكاری شدند، نمیدانم چرا لوله آب هم مشتری بیشتری پیدا كرد. گویا بعضیها تازه به كاربردهای آب پی برده بودند! شاید صد متر بالاتر از سوراخ بیدمجنونها، پیرمرد سرتقی سوراخی بزرگتر در لوله ایجاد كرده بود و جلوی حیاتش، آن ور خیابان، چند درخت كاشته و آبیاری میكرد. مهمتر از آن باغچه های حیاطش بودند كه نمیدانم چرا سیراب نمیشدند یا ریشه هایشان در آب خفه نمیشد! پیرمرد بینوا به قاعده و قانون ایمان نداشت. هر وقت دلش میخواست و هر جور دوست داشت از آب بهره میگرفت. آبِ بی صاحب بود و ایرانیی كه ذاتا باورداشت نباید مجالی به دیگران بدهد! جای شگفتی است كه چطور دیوارها و خانه های آن پیرمرد و همسایه هایش نشست نكردند! شاید صد متر بالاتر از پیرمرد، یك پیرمرد شریف دیگری هم رخنه ای در لوله نهاد اما دامن خود را به مسائلی مثل فضای سبز عمومی نیالود و با نهادن لوله ای فرعی در دل خیابان، هدف والایش مصرف داخلی بود.
منبع در جایی قرار داشت كه با شیبی بسیار ملایم، بلندترین نقطه ی اطراف بود. سرریز منبع هم همیشه در لوله یادشده جاری نمیشد. در سمت مخالف لوله هم یكی از شهرك نشینان خوشدل به موازات خیابان درختهایی كاشته بود و البته باغچه ی صیفیجاتی هم. و از آنجایی كه نزدیكترین مشترك به منبع بود، بیشترین بهره را نیز میبرد. از جاری كردن آب در لوله گرفته تا جلب موافقت مشتركانِ مالك صفتِ لوله برای اجازه ی رسیدن آب به محوطه درختكاری شده ی انتهای لوله، جزو دردسرهای همیشگی پدر و مادرم بود. در این راه فقط یكی از همسایگان سر یاری داشت كه انصافا فعالیت هم میكرد. آبیاری، ناچار، عموما نیمه شب انجام میشد كه میدان از حریفان خالی بود. اما پیری است و خواب زدگی و شب بیداری و چه كاری بهتر از آبزنی*! به پاس همین تلاشهای شبانه روزی بود كه نام پیرمرد در خانه ما خلعت "آبدزدك" یافت! 
چالش با دیگران برایم میدان صعبی بود و زمانهایی كه در بژنورد بودم، از كمك به والدینم طفره میرفتم. یكی دو مرتبه كه در این فعالیت، به اكراه به یاری درآمدم، یاد روستاییان خودمان افتادم كه آب را از سرچشمه تا به باغ میرساندند، خون دلها میخوردند و بَرقه** ها را پیشاپیش درست میكردند و وقتی هم كه آب را به باغ میآوردند، یك پایشان در باغ بود و پای دیگرشان در مسیر آب كه یك وقت كسی برقه ها را نیاندازد و آب را ندزدد. آبدزدی هم كار كم تكراری نبود، كما این كه امروز.
 بعد از چند سال شهرداری عنایت كرد و لوله ی فرسوده ی شركت تعاونی مسكن فرهنگیان را برچید و لوله ی خودش را جایش انداخت. مقصود هم آبیاری همین چند ده درختی بود كه در محوطه های اطراف خانه ی ما روزگار میگذراندند و بودنش برای "اداره ی فضای سبز شهرداری" كارنامه معتبری در شمار میآمد و میآید. در این میان آبدزدك مرد، بیدمجنونها خشكیدند، درختها زنده ماندند و همسایگان همچنان بر كناره.



*چیزی در مایه های "راهزنی".
**در اصطلاح محلی ما محل تلاقی دو یا چند جوی آب است. نمیدانم برابر فارسی معیارش چه میشود. "برقه را درست كردن" به معنای بستن جویهای دیگر در محل تلاقی جویها و هدایت آب در مسیر دلخواه است.


دوشنبه 28 دی 1394 11:13 ب.ظ
نمی دونم چرانظرم ثبت شد اما حالا نیستش!
این هم یه دلیل، برای اینکه ما زیاد از اینترنت استفاده می کنیم.(البته من همیشه از خوندن مطالبتان لذت میبرم)
شایددر محله شما ، این روحیه وجود نداشت اما در بیشتر محله ها بود.
اگه قوانین رانندگی ،رعایت نمی شد، دلیلش نداشتن روحیه همکاری نبود؛بلکه یاد نگرفتن قوانین بود .
اگه افراد آگاه فرهنگ سازی می کردند،حتما رعایت می شد.اون هم به نفع جامعه.
اما الآن هر قانونی رعایت می شه دلیل اصلیش ، نفع فردی.
سروش :
شما لطف دارین شكیبای گرامی.
از این كه به این بحث توجه داشتین و پیگیر بودین، خوشحالم و برای استدلالها و مثالهاتون هم سپاسگزارم.
دوشنبه 28 دی 1394 09:54 ق.ظ
اگه کلی بخوایم بررسی کنیم ،این موضوع که قبلن همکاری بین افراد ی که نسبت فامیلی نزدیکی نداشتن ،هم زیاد بوده ؛اما محدود تر که بشیم، این موضوع که فرزندانخلف تر بودند،فقط به دلیل نیاز به والدین نبود .فقط هم ایثار نبود . اینکه خواهروبرادرها ،بیشتربه دردهم میخورند ،فقط به دلیل نیاز نبود.
بلکه حس همکاری توی وجودشون در ونی شده بود . بچه که بودیم مادر بیشتر مادر بچه های فامیل بود تا مادر ما ،در عوض همسایه های مهربانی داشتیم ،که اون قدر محبت میکردن که ما به مادری کردن مادرمون ،درحق بچه های فامیل ،هیچ وقت حسادت نمی کردیم.
حالا به نظر من ،این کم لطفی ها تا جایی پیش میره که ؛خودمون خسته میشم از این روند ،اون وقت ذهن کنجکاو انسان ،دنبال راه حل میگرده،و راه همکاری درست رو پیدا میکنه.

سروش :
خوشحالم كه پیگیر بحث استین.
در همون دوره هایی كه شما برای اثبات فراگیر بودن روحیه ی همكاری ازش مثال آوردین، آیا مردم با همكاری همدیگه تو محل درختكاری میكردن؟ آیا فرهنگ رانندگی -با اینكه خیابانهای خلوتتری داشتیم- بر اساس نظم و همكاری بود یا هر كسی خر خودش ر میروند؟ آیا در یك جایی كه باید صفی تشكیل میشد، نیتها بر رعایت نوبت استوار بود؟
در جامعه ای كه بزرگتر حق خودش میدونه كه به كوچیكتر زور بگه، فرادست مورد شماتت افكار عمومی نیست برای بی اعتناییش به فرودست، روابط در ناخودآگاه افراد بر محور تسلط و تسلط پذیری میچرخه و... "همكاری" نباید حال و روز خوبی داشته باشه. به نظر من همكاری یا دست كم همكاری خودآگاه، در جامعه ای فراگیر میشه كه مردم به این شعور رسیده باشن كه خیر خودشون در گرو خیر عمومیه.
شنبه 26 دی 1394 04:14 ب.ظ
با این خاطره ای که تعریف کردین یاد سالهای دور افتادم که تابستان ها به روستای پدری میرفتیم و گپ های شبانه مادر بزرگ ها برسر نوبت اب هفتگی و داستان هایش .یادش بخیر خدا رحمت کنند گذشتگان را با چه مشقتی سعی در حفظ زمینهای کشاورزی داشتن و امروز به دلیل توسعه شهری تمامش تبدیل شده به شهر و ویلا های مدرن و دیگر خبری از آن صدای اب در جوی ها نیست ، دیگر هیچ چیز نیست هیچ
سروش :
آه ه ه... "دیگر خبری از آن صدای آب در جویها نیست."؛ این فرمایش شما من ر سنگین كرد! انگار یك غم بزرگ در دلم زنده شد!!
شنبه 26 دی 1394 11:48 ق.ظ
چه کار خوبی کردن خانواده تون، هر چند که پر زحمت بوده ولی ارزش داره
سروش :
بله، واقعا كار نیك ماندگاری كردن.
شنبه 26 دی 1394 11:42 ق.ظ
بد جور هم درک کردیم...
از یکی کردن بوته های جوان هندوانه درست قبل از رسیدن اب به زمین...
و شب های طولانی زمستان و سر امدن انتظارم برای بازگشت همسرم از سر زمین
سروش :
كشتزار هندوانه تا حالا ندیدم! طرفهای ما آبیاری زمستانی یكی دو مرتبه بیشتر انجام نمیشه. اون هم اسمش "یخو" (یخ آب) است و بیشتر نقش بهداشتی و میكرب كشی داره گویا!
شنبه 26 دی 1394 11:25 ق.ظ
ما هم اصطلاح برقه رو داریم، که بهش برقه جو میگیم. همیشه پدرم یکی دو ساعت قبل از آب گرفتن(ابیاری زمین) به سر زمین میرفت جهت برقه جو کردن...
سروش :
شما هم این مكافات آبیاری ر درك كردین پس.
شنبه 26 دی 1394 10:28 ق.ظ
بله درسته ،من اینطوری فکر میکنم.
سروش :
میشه مستندات یا دلایلتون ر هم بگین؟
من ابتدا كه نظرتون ر دیدم، باهاش موافق نبودم. اما الان كه دوباره برگشتم و خوندمش، اگر چه شاید در حالتهای كمرنگتر بپذیرم اما شاید كلا اونچیزی كه منظور من و شماست با هم متفاوت باشن. انسان امروز ایرانی، در روند فردگرایی چند نسله ی اخیر، "ایثار" و "گوش به فرمان بودن"ش كمتر شده و این تهدیدكننده ی همكاری بوده و است اما شاید مراد سخن شما "همكاری آگاهانه" و برپایه ی درك و منافع افراد جامعه باشه كه من قبول نمیكنم در گذشته ها بیشتر بوده.
جمعه 25 دی 1394 08:35 ب.ظ
سلام
یاد در حیاط خودمون افتادم.اولین صاحبخونه ی این خونه که اتفاقا خواهر همسرم هم بوده دو تا درخت چنار همون سال اول که خونه رو ساختن جلو در کاشتن دو تا درخت چنار که الان سی و دو ساله اند.
وکلی هم به این دو درخت که حالا خیلی تنومند شدن افتخار می کنن.
حالا نمی دونم کامنتم چه ربطی به پست شما داشت ولی از هیچی بهتره.
سروش :
من خیلی چنار دوست دارم. اون دو چنار همسن منن!
نظر شما مهربانی داشت و یادآوری اهمیت درخت و فضای سبز در زندگی ما انسانها.
جمعه 25 دی 1394 07:09 ب.ظ
درود
لذت بردم ،ازاین کار قشنگ والدینتون.
خیلی از مسائل رو وقتی دقت می کنیم ،میبینیم انگار یه سیکل روباید طی کنن؛زمان یه چرخ میخوره، ودوباره همه چیز برمی گرده به شکل سابقش.
این روند همکاری داشتن هنوزسیکلش تموم نشده.
سروش :
زنده باشین.
یعنی شما معتقدین در گذشته های، همكاریها بیشتر بوده و دوباره به اون وضعیت برخواهیم گشت؟
جمعه 25 دی 1394 05:28 ب.ظ
سال ها قبل من هم در کمال ناباوری به این نتیجه رسیدم که عده ای فقط میخواهند خودشان مطرح باشند.خودشان استفاده ببرند.یکی دو نمونه هم نبوده.
گمانم اگر شهرداری حمایت نمیکرد ,حاضر بودند بروند درختهایی که پدرتان کاشته هم خشک کنند.
سروش :
بند نخست فرمایش شما یكی از ویژگیهای قوم شریف ایرانی ر بیان میكنه. ما مردم خاورمیانه متأسفانه نمیتونیم درك كنیم كه نفع شخصی ما هم نهایتا در بهبود وضعیت كلی و همگانیه.
با سطر دوم نوشته ی شما هم نظر نیستم. خود همسایگان هم میدونستن كه وجود درخت و فضای سبز در محوطه ی اطرافشون چیز خوبیه اما حاضر نبودن در این راه قدمی بردارن.
جمعه 25 دی 1394 12:10 ب.ظ
کسانی مثل پدر و مادر شما از لحاظ اجتماعی گنج های کم یابی هستن.
سروش :
محبت دارین. مادرم دقیقا این گونه است كه شما میفرمایین؛ انسانی با روحیه ی مشاركت اجتماعی بالا و دغدغه ی اجتماعی.
پنجشنبه 24 دی 1394 01:37 ب.ظ
نظری ندارم جز اینکه در تمام مدت خوندن این پست به "هدر رفت" آب می اندیشیدم
سروش :
چطور هدر میرفت دوست گرامی؟
پنجشنبه 24 دی 1394 01:31 ب.ظ
درود
چون بنده هم آن منبع را و هم آن بید را و هم آن درختان را از نزدیک دیده ام با داستان مو به مو جلو رفتم و همه چیز جلوی چشمانم مجسم می شد اما فکر کنم دوستانی که ندیده اند قدر برایشان مبهم باشد و یا بهتر است بگوییم برای من روشن تر و واضح تر است.
سروش :
زنده باد. فكر كنم تنه ی خشك اون دو تا بید هنوز پابرجاین.
روشن از پرتو رویت نظری نیست كه نیست (نیست كه نباشد)
پنجشنبه 24 دی 1394 01:18 ب.ظ
سلام. تنها حس واقعیم اینه که بلند بشم و به افتخار این همت والامون در جلوگیری از رسیدن خیر به دیگران دست بزنم!
خیلی دلم میخواد بخشی از تقصیر رو بندازم گردن این تاریخ پر فراز و نشیب و بگم ظلم تاریخ در حافظه تاریخی مردم ثبت شده و ازشون این موجودات رو ساخته. اما واقعیت اینه که دنیا پر از کشورهاییه که ظلمهای بیشتری کشیدن اما نهایتا این شکلی نشدن!
نمیدونم...شاید باید قبول کنیم که کمی "خرده شیشه" ذاتی داریم.
سروش :
واقعا دست زدین؟
"خرده شیشه" ر در فرهنگ و باورهامون قبول دارم اما اگر منظورتون ذات هر انسانه، گمان نكنم بشه ازش دفاع كرد. من در روستاهای منطقه ی خودمون، روحیه ی همكاری ر در بین مردم ترك زبان بیشتر از مردم كردزبان احساس كردم و مردم تات زبان (گویشهای خراسانی نزدیك به فارسی) ر در این ویژگی باز هم قویتر دیده م.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر