آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 18 دی 1394 11:23 ب.ظ
مطلب این یادداشت را ساعتی پیش در نظری برای نوشته ی یکی از دوستان مجازی نگاشته بودم. اینجا بازنویسی میکنم. برای این یادداشت از همسرم اجازه گرفتم.
***

پارسال، چند هفته ای بیش از عروسیمان نگذشته بود که همسرم برای چند روزی به شهرشان رفت. در این چند روز، چون پیش از آن، من صبح به مغازه میرفتم و ساعت 2 عصر برمیگشتم. باز 4 میرفتم و آخر شب میآمدم. عصر، دمی را که در خانه بودم، تلویزیونِ روشن و آشپزی و نهار و شاید دقایقی خواب، برنامه روزانه ام بود. شب هم قاعده همین بود به علاوه ی دقایق گفتگوی معمولا طولانی تلفنی با همسرم و هدر کردن حجم اینترنت خانگیمان به دانلود کلیپهای جانوران، بالاخص دعوای سگها!
این روزها و شبها سپری گشت و همسرم بازآمد و خانه مان بار دیگر پرنور شد. روز نخست به شرح هجران و شوق وصل به شب رسید. هنگام خواب، رختخوابها را آوردم کنار بخاری پهن کنم که سرمای زمستان سوزناک بود. تشک سه لا شده را با یک حرکت سریع، باز کردم و شانه ی بغل سر زنانه ای از آن بیرون جهید! صحنه ی بدیعی بود اما نه چندان غیرطبیعی برای من. شک نداشتم که شانه ی همسرم است. همسرم با تعجب، متناوب یک نگاه به من و یک نگاه به شانه میانداخت. تعجبش برایم عجیب بود. خیلی عادی پرسیدم چیه؟! با همان حالت شگفت زده پرسید این چیه؟! مال کیه؟! گفتم خب مال خودته دیگه! حسش غلیظتر شد و گفت من از این شانه ها ندارم! حرفش را جدی نگرفتم و گفتم حتما مال خودته. به تأکید انکار کرد. دیگر گیج شده بودم. حالا باید چطوری این معمای حیثیتی را حل میکردم؟! جوابی نداشتم اما ریگی هم به کفشم نبود و حالم عادی بود. دقایقی به بهت و عصبانیت همسرم و بی خیالی و گیجی من گذشت که ناگهان یادم آمد چند شب پیش مادرم اینجا بود و بر همین تشک خوابید! معما حل شد و بعدها هم که همسرم از مادرم پرسید، مادرم اعتراف کرده بود چند روز است شانه ی بغل سرش را گم کرده.


شنبه 26 دی 1394 07:57 ب.ظ
پست جالبی بود.
اگر برای من هم چنین اتفاقی بیفتد فکر میکنم ککم هم نگزد، چون به همسرم دست کم از این جهت اطمینان دارم.
سروش :
چه رابطه ی اطمینانناكی! بیارم یه شانه ی زنانه بذارم تو رختخواباتون؟!
سه شنبه 22 دی 1394 01:41 ب.ظ
سلام. چه لحظات سختی بر خامتون گذشته و از اونورم چه قدر سخت بوده باری شما توجیه گناهی که نکردین!
سروش :
گمان نكنم اونقدرها هم سخت گذشته باشه بهش. اعتماد داشت. این جریان بیشتر خنده دار بود تا سخت!
دوشنبه 21 دی 1394 12:24 ق.ظ
یک جنبه دیگه قضییه را خانمتان باید از شما باز خواست میکردند:یعنی شما شانه سر خانم خودتون رو نمیشناسین؟
سروش :
وای وای زود نظر شما ر پاك كنم تا خانمم ندیده! خانمم همیشه میگه "سروش تو خونه غریبه است."! من جای خیلی چیزا ر بلد نیستم. خیلی چیزا ر احساس میكنم بار اوله میبینم و...
یکشنبه 20 دی 1394 08:12 ق.ظ
عجب خطری از بیخ گوشتان گذشته است
ولی از این حرفها که بگذریم واقعیت امر این است که انسان ها باید یاد بگیرن وقتی در رابطه ای هستن متعهد باشن به اعتقاد من کنترل کردن و...هیچ دردی رو دوا نمیکنه
سروش :
من هم مثل شما اصل ر بر "پایبندی" میذارم. اما به نظرم كنترلهای بیرونی هم نیازه.
شنبه 19 دی 1394 10:04 ب.ظ
شانس آوردید به قول قدیمی ها طبع همسرتون خاکشیره. وگرنه خدایتان باید می آمرزید!
سروش :
بله، همسرم انسان سازگار و فداكاریه. باید قدرش ر بدونم.
طبع خاكشیر ر گفتین و جستجو كردم ببینم معنیش چیه. اینجا میذارم، بقیه هم مثل من بدونن:
"خاكشی" كه اشتباها خاكشیر تلفظ میشود گیاهی است كه با هر طبعی سازگار است و اصطلاحا كسانی را كه با هر شرایطی كنار میآیند را دارای طبع خاكشیر میگویند.
شنبه 19 دی 1394 07:29 ب.ظ
خیلی جالب توصیف کردین!
سروش :
واقعا؟! خوب شد كه خانم از من راضیه.
شنبه 19 دی 1394 05:04 ب.ظ
باقی ماجرا
سروش :
شنبه 19 دی 1394 04:55 ب.ظ
ببخشید باگوشی مینویسم اینه که زیاد اشتباه میشه
باقی مامجرا
سروش :
شما بزرگوارین.
چشم به به روز كردنتان دارم.
شنبه 19 دی 1394 04:53 ب.ظ
من واقعیت رو میگم
باقی به جای بای باید
شنبه 19 دی 1394 02:30 ب.ظ
سلام
قشنگ ترین قسمت قضیه اجازه ای بود که از خانمتون
برای نوشتن این مطلب گرفتن بای ماجرا طبیعی بود مخصوصن برخورد منطقی خانمتون
سروش :
شما لطف دارین. مدتیه شما تو كار شرمنده كردن ما استین ها!
سطر پایانی نظرتون نیاز به اصلاح داره گویا. نتونستم بفهممش!
شنبه 19 دی 1394 11:28 ق.ظ
سلام
الحمدلله که همسرتان شک نکرده و همه چیز به خیر و خوشی تمام شده، قدر همسرتان را بیش از پیش بدانید
من همین چند وقت پیش در گوشی همسرم در حال گذران اوقاتا فراغتم بودم که به اینستاگرام او رفتم، در صفحه کامنت ها دیدم که برای دخترخانومی که اهل شعر و شاعری است کامنتی گذاشته است به این شرح: چقدر خوب که شما اینقدر با احساس هستید" و در جواب ایشان آن دختر هم نوشته بود "لطف شماست ممنونم !"
همین
دختر مزبور جز فالورهای همسرم نبود و همسرم نیز به تبع در فالوینگ های او قرار نداشت
اما ساعاتی چند مرا به فکر فرو برد !!
آخر دقیقا چیزی همسرم را جذب کرده بود که در من وجود داشت، چه شب ها که به هنگام خواب شعر برایش می خوانم آنقدر که او به خواب عمیقی رفته و من همچنان شعر میخوانم ، البته برای او که نه ، چون در نظرش کاری عبث و مسخره است برای خودم ...
خلاصه آن دختر را بلاک کردم تا حتی آدرسش را نیابد،
می دانم من حساسیت زیادی داشتم اما شوکه شده بودم!
حال خودم را اگر جای همسر شما بگذارم، یقینا همان لحظه به فکر متارکه می افتادم
سروش :
خدا را شكر همسر نازنین بنده از شما روادارتر است. من به واسطه ی شغلم با خانمها سر و كله میزنم. البته در عالم وبلاگ هم انگار قرعه قسمت ما اینجوری زده شده. اگر خانمم حساس بود، باید تغییر شغل میدادم.
شنبه 19 دی 1394 10:12 ق.ظ
سروش :
ارادتمندیم. ای بابا! باور كنین راستش ر گفتم!
شنبه 19 دی 1394 08:50 ق.ظ
اعتماد داشتن یکی از اساسی ترین لازمه های زندگی مشترکه، امیدوارم که این اعتماد همیشه وجود داشته باشه،
قدر همسرتون رو بدونید، واکنش آرومی داشته!
سروش :
بله، هم نظرم. طفلی خودش هم میگه به من اعتماد داشت اما نمیتونست بفهمه كه این شانه اینجا چه میكنه!
شنبه 19 دی 1394 08:41 ق.ظ
بانوی شما بسیار فهیم، صبور و متین می باشند
اگر برای باجی چنین شود:
قبل از هر سخنی حجی را با لحاف و تشک و شانه می جَوَد
سروش :
ای بابا! ما ر باش كه ناراحت بودیم چرا حجی سر قضیه ماشین لباسشویی، ب باجی درشت گفته! شما زن و شوهر انگار از خجالت هم خوب درمیاید ها!
شنبه 19 دی 1394 07:26 ق.ظ
سلام
خوب الحمدوالله به خیر گذشته!
ولی خدا نکنه بذر شک تو دل یک زن جوونه بزنه دیگه برای اثبات بی گناهیت باید هفت خان رستم رو بگذرونی اونم شاید دلش صاف بشه.من این جور شک کردن رو تو زندگی داداشم تجربه کردم.
سروش :
واقعا كه به خیر گذشت! اگر مثلا اون شانه از ماهها قبل توی اون تشك مونده بود و هیچ وقت یادمون نمیومد كه مال كیه، باید چه خاكی به سر زندگیمون میریختیم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر