آزادكیش
 
نویسندگان
مطلب این یادداشت را ساعتی پیش در نظری برای نوشته ی یکی از دوستان مجازی نگاشته بودم. اینجا بازنویسی میکنم. برای این یادداشت از همسرم اجازه گرفتم.
***

پارسال، چند هفته ای بیش از عروسیمان نگذشته بود که همسرم برای چند روزی به شهرشان رفت. در این چند روز، چون پیش از آن، من صبح به مغازه میرفتم و ساعت 2 عصر برمیگشتم. باز 4 میرفتم و آخر شب میآمدم. عصر، دمی را که در خانه بودم، تلویزیونِ روشن و آشپزی و نهار و شاید دقایقی خواب، برنامه روزانه ام بود. شب هم قاعده همین بود به علاوه ی دقایق گفتگوی معمولا طولانی تلفنی با همسرم و هدر کردن حجم اینترنت خانگیمان به دانلود کلیپهای جانوران، بالاخص دعوای سگها!
این روزها و شبها سپری گشت و همسرم بازآمد و خانه مان بار دیگر پرنور شد. روز نخست به شرح هجران و شوق وصل به شب رسید. هنگام خواب، رختخوابها را آوردم کنار بخاری پهن کنم که سرمای زمستان سوزناک بود. تشک سه لا شده را با یک حرکت سریع، باز کردم و شانه ی بغل سر زنانه ای از آن بیرون جهید! صحنه ی بدیعی بود اما نه چندان غیرطبیعی برای من. شک نداشتم که شانه ی همسرم است. همسرم با تعجب، متناوب یک نگاه به من و یک نگاه به شانه میانداخت. تعجبش برایم عجیب بود. خیلی عادی پرسیدم چیه؟! با همان حالت شگفت زده پرسید این چیه؟! مال کیه؟! گفتم خب مال خودته دیگه! حسش غلیظتر شد و گفت من از این شانه ها ندارم! حرفش را جدی نگرفتم و گفتم حتما مال خودته. به تأکید انکار کرد. دیگر گیج شده بودم. حالا باید چطوری این معمای حیثیتی را حل میکردم؟! جوابی نداشتم اما ریگی هم به کفشم نبود و حالم عادی بود. دقایقی به بهت و عصبانیت همسرم و بی خیالی و گیجی من گذشت که ناگهان یادم آمد چند شب پیش مادرم اینجا بود و بر همین تشک خوابید! معما حل شد و بعدها هم که همسرم از مادرم پرسید، مادرم اعتراف کرده بود چند روز است شانه ی بغل سرش را گم کرده.

[ جمعه 18 دی 1394 ] [ 11:23 ب.ظ ] [ سروش ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب