آزادكیش
 
نویسندگان
از آشغالدانی درش آوردم و به پسرداییم دادم. داشتم آشغالهای مغازه را توی كیسه ی پلاستیكی جمع میكردم. با پوزخندی گفتم، از آشغالدانی درش آوردم، میشناسیش؟ نگاه كرد و شناخت. گفت چند سال مدیر كل فلان اداره بوده. گفتم دیروز با چند نفر دیگر آمده بودند توی پاساژ و مغازه به مغازه میرفتند و گفتگو میكردند. اینجا آمدند و گفتگوی ما طولانی شد. آخر سر، این كارتهای تبلیغات را دادند و من همه ش را انداختم توی آشغالدانی.
دقایق نسبتا طولانی، با همراهانش اینجا منبر رفتند. من هم در سخن راندن و مخالف خوانی كم نمیاوردم. ضعیف بود به باور من. جذبه ای درش احساس نكردم. جدای از خیلی مسائل كه دقیقا نقطه ی مقابل هم بودیم، راه حلهایش برای مسائل و مشكلات، اصلا انسانی و اخلاقی و منطقی نبودند. نمونه اش راه حل ایجاد باند قدرتمند بژنوردیها برای كسب مناصب استانی در برابر باند شهرهای اطراف بود. من اصل این تفكر را زیر سوال میبردم. میگفت شما آرمانگرایید! باید در فضای موجود فكر كرد و راه حل ارائه داد. نمونه اش راه حل ایجاد باند خراسان شمالی برای حضور پررنگتر در مركز بود. مثالش هم اصفهانیها بودند كه در همه ی اركان حكومت نفوذ دارند و خرشان میرود. من باز اصل این باندبازی را زیر سوال میبردم. به شفافیت فضا و رسانه های آزادِ منتقدِ قدرتمند برای رو شدن دست رانت خواران و سوء استفاده كنندگان معتقدم و اینها را گفتم. گفت نشر خبر دزدی و گرگی، جامعه را آرام میكند یا ملتهب؟ تا ته خواندم ذهنش را و...
ننوشتنش اولیتر. نه زبان سرخ میخواهم و نه سر سبز. به اندوه خویش میخزم.

[ چهارشنبه 16 دی 1394 ] [ 12:29 ب.ظ ] [ سروش ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب