آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : دوشنبه 14 دی 1394 12:42 ب.ظ
نمیدانم چه بنویسم، مدتهاست. بعضی وقتها مغز آدم قفل میكند. همیشه هم دلیلش و یا بهتر است بگویم علتش یك جور نیست. یك بار فشار مالی است، یك بار با همسرت دلخوری داشته اید، یك بار پوچ گرایی و *** اندیشی گریبانت را میگیرد، یك بار تلفیقی از علتهاست و... . برای فوتبالیستی كه استخوانبندی محكمی ندارد، مصدومیت، گاه و بیگاه پیش میآید دیگر!
از نوشته ی پیشین تا كنون، بسیار زیر فشار خودم بوده ام! ننوشتن و حتی نداشتن حوصله ی سرك كشیدن به وبلاگ دوستان، آزارم میدهد. چند بار دست به كیبورد شدم. یا شروع نكردم یا ناتمام رها كردم. جدیترینش داستانی بود كه طرحی برایش نداشتم اما گفتم از یك تصویرسازی شروع میكنم، هر جا كه رفت، رفت. چند خطی بیشتر ننوشتم. آن هم با وسواس و چندباره نویسی و ویرایشهای سختگیرانه. هر چه جلوتر رفتم، وجود طرح كلی و داستان خام در ذهنم، حیاتیتر جلوه میكرد. ناچار رهایش كردم.
داستان را اوج هنر نویسندگی میدانم؛ آفرینش است. كاری خداگونه. گاه به چنین آفرینشی میاندیشم. مدتی است وسوسه اش رهایم نمیكند. نبودنش، نداشتنش زیر فشار گذاشته مرا. بماند كه داستانهایی كه در این سه دهه ی زندگی خوانده ام، انگشت شمارند! برای چنین آفرینشی، شاید رسم آن باشد كه دست كم یك طرح كلی در ذهن داشته باشی و آنگاه شاخ و برگش بدهی و تصویرسازی كنی و ویرایش كنی و... . اما درماندگی همینجاست كه این طرح كلی به ذهنم نمیآید. شاید بتوان فارغ از چنین بایستگیی، مثل دوران دبستان كه پای تخته، از روی برگه ی سفید دفترم، انشاء خواندم و نمره ی خوب گرفتم، یا مثل داستانهای فیلمهای اكشن و جنایی ندیده و نبوده ای كه در بچگی برای پسرداییم -كه اصرار داشت برایش تعریف كنم- تعریف میكردم، چیزی آفرید اما مشكل به نظر میآید.
ورود به مباحث سیاسی و نوشتن در این حوزه را چندان مناسب طبع مخاطبانم نمیابم. از كارت زرد و شاید قرمزی كه پیشتر در این میدان گرفته ام هم اگر بگذریم، قلم چرخاندن در این حوزه را ارضاء كننده ی ذهن گوشه كاو خویش نمیابم. در افتادن به عرصه ی سیاسی نویسی، در میهن ما حسرتبار است و غم اندود، وگر نه در انتقاد و مخالف خوانی ید طولا و ذهن جویا و زبان گویایی دارم. 
همواره سرسری گذشتن از كنار نوشته و اظهار نظری، كاری ناشایست بوده برایم. سر زدن به وبلاگهای دوستان مجازی و با دقت خواندن و نظر دادن، هم به خودم انرژی میدهد و هم احساس میكنم حق مطلب را در مورد پدیدآورنده اش به جا آورده ام. اگر چه هستند و كم نیستند كسانی كه بیش از آن كه به دنبال توجه های دقیق و تحلیلی به اثر و كلامشان باشند، به دنبال تعریف شنیدن و تمجید شدنند. ایشان با من میانه ی خوبی نداشته و نخواهند داشت. من از این جنس نیستم.
صغری كبری چیدنم طولانی شد. كم لطفی دوستان مجازی و سرسری گذشتن از كنار چیزی كه اینجا میگویم، مرا به انزوا میبرد. افسرده ام میكند. نمیدانم، شاید پرتوقع استم. گاهی كه دوستی عنایتی كرده و نظری میگذارد، برای بازدید پس دادن كه به وبلاگش سر میزنی، میبینی مقصود از آن نظر مختصر كه برایت مرقوم كرده، این بوده كه به روز كرده ام، بیا و سر بزن! و آن اندك مایه خوشحالی داشتن نظر كسی، باز در دلت كمرنگ میشود. ای كاش بتوانم توقعهایم را كم كنم. دست كم به اندازه ی عنایت اطرافیانم، یا به اندازه ی ذایل نشدن حال خوشم...


*** اینجا را هر چه فكر كردم، نتوانستم واژه ای بیابم. اما فكر میكنم باید چیزی باشد در همان مایه های هیچ و پوچ و عدم.


چهارشنبه 16 دی 1394 08:24 ق.ظ
سلام
به نظرم نوشتن مهمه حالا تو هر زمینه ای که باشه.وقتی خوب و زیبا نوشته باشه قطعا خونده هم میشه.
با سابقه ای که از شما دارم شما بسیار خوب و زیبا می نویسید.
من که از خوندن اینجا لذت میبرم .
امیدوارم خواننده هاتون هر روز بیشتروبیشتر بشن.
سروش :
شما لطف دارین. بله، به نظر من هم "نوشتن" مهمه. من در نوشتن همیشه مشكل داشتم. سخت مینویسم و این كار برام وقت گیره و با وسواس همراه. رها كردن عنان خیال وقتی كه پای نوشتنم، برام دشواره. در نوشته ی پیش رو، گفتم مینویسم و میرم جلو. خیلی نخواستم وسواسهام ر دخالت بدم.
سه شنبه 15 دی 1394 03:45 ب.ظ
نمیدانم چند هزار وبلاگ فعال است.به نظر خودم اگر شخصی از میان این تعداد وبلاگ,مطالب شما را میخواند یعنی اینکه یا نثرش یا محتوای ان برایش جالب توجه است.ممکن است در مورد پستی حرفی نداشته باشد بزند و چیزی ننویسد.ممکن است خودش در حال و هوایی باشد که شما بوده اید.یعنی مغضش قفل کرده باشد.
سروش :
بله، واقعا پیش میاد كه بعضی وقتا "مغض" آدم قفل میكنه.
سه شنبه 15 دی 1394 12:40 ب.ظ
به نظرم دچار وسواس نوشتن شدین ، اینجوری خودتون رو اذیت میکنین بهتر برای دل خودتون بنویسین هر نوشته ای مخاطب خودش را پیدا خواهد کرد
سروش :
نكته ی درخوری ر گفتین.
البته در دور جدیدِ نوشتنم كه از تابستان امسال، بعد از سالها دوباره آغاز شد، نیتم این بود كه بدون توجه به كمیت مخاطب، برای خودم و پیشرفتم در نوشتن بنویسم. اما گاهی اوضاع از كنترل خارج میشود.
سه شنبه 15 دی 1394 12:01 ب.ظ
درود
یک عکس بایک پرسش کوچولو در وبم گذاشته ام ببینید صلاح دیدید پاسخ دهید.ممنون.
سروش :
صلاح كار كجا و من خراب كجا!
سه شنبه 15 دی 1394 10:44 ق.ظ
من اما وقتی خواندم مغض! با خود اندیشیدم نویسنده میخواسته اوج مطلب را برساند که چگونه مغزش قفل کرده است و برای همین اینگونه به عمد نوشته ! برای همین هیچ نگفتم
وگرنه اولین نفری بودم که این پست را خوانده بودم
در زمینه ننگاشتن در مورد سیاست نیز باید بگویم که متاسفانه چیزی که زیاد شده قلم زدن در این زمینه است، همه و همه !!
کاری هم به تخصص یا سواد و سطح تحلیل خود ندارند در هر مقام و پستی مردم ما به خودشان اجازه می دهند در زمینه سیاسی ابراز نظر کنند، بدون تخصص و این ناشی از سیاست زدگی ماست
چه خوب که شما وارد این عرصه نمی شوید( گرچه چند پست شما در مورد سیاست خوب به نظر می رسید)
همین دیگر...2084
سروش :
نقل قول مشهوری است از شاه شهید، ناصرالدین شاه قاجار: روزنامه ها هر چه دلشان میخواهد بنویسند اما كاری به سیاست نداشته باشند.
و عجبا كه در مملكت ناصری، همه چیز سیاسی است. آن چند نوشته ای هم كه به مسائلی پرداخته بودم كه علنا سیاسی جلوه میكرد، دوست نداشتم از دیدگاه یك تحلیلگر سیاسی وارد مسئله شده باشم و پسندیده تر میدیدم كه قلمم یك تحلیل رسمی و اتوكشیده نباشد.
نكته ی عجیبش این است كه املای "مغز" را بلد بودم و اشتباه نوشتم!
این كه شما همچنان سرمیزنید و میخوانید، برایم مایه ی خوشحالی است.
سه شنبه 15 دی 1394 10:36 ق.ظ
خوب چرا از تجربیات زندگیتون نمی نویسید؟ می تونید از همون ها قصه های جالبی دربیارید. مثل ماجرای کنسرت که من دوست داشتم.
سروش :
خودم هم نمیدونم چرا نمیتونم طرح و داستانی پیدا كنم! ماجرا نوشتن ر منظور ندارم. اون ر كه سالهاست مینویسم و در دایره ی دست آوردهام دارمش. منظورم داستانه، و ترجیحا از نوع بلندش. فكر كنم بهش میگن "رمان".
سه شنبه 15 دی 1394 09:34 ق.ظ

درود
اول اینکه چرا مغز نه و مغض؟
دوم:مگه دلیل و علت فرقی هم دارن؟
جالبه که داستان را اوج هنرنویسندگی میدونید!
این هیچ وقت برای من اتفاق نیفتاده که بتونم از روی برگه سفید بخونم به نظرم هنر بزرگیه
مگه باید آدم هرچی مینویسه با طبع مخاطبش جور باشه؟شما برای خودتون بنویسید و ارضای لذت نوشتن
ذهن "گوشه کاو "ترکیب جالبی بود که به کاربردید
شما پرتوقع استید !یا نیستید نمیدونم امامن از خوندن مطالبتون لذت میبرم
درضمن به روز نیستم برای اطلاع رسانی نیومدم
سروش :
در باب "مغض و مغز" خودم هم اصلا سر در نمیاورم كه چطور اشتباه نوشته ام. آخر املای "مغز" را بلدم! به قول ما خراسانیها: یاد دارم!
دلیل و علت در ادبیات عامه چندان فرقی ندارن اما كلا دلیل یك مسئله ی فكری و منطقیه و علت، اون چیزیه كه باعث ایجاد چیز یا مسئله ی دیگری شده یا میشه.
درسته كه من برای خوشایند مخاطبم -در درجه ی اول- نمینویسیم اما بی مخاطبی من ر آزار میده. افسرده م میكنه. و منظور من از مخاطب كسانی كه به به و چه چه بكنن نیست. كسانی كه بفهمن و تحلیل بكنن. نقطه قوت و ضعف ر بگن. با دقت بخونن و نظر مبسوط بذارن (مثل شما). نقل قول همیشگی را تكرار میكنم: یك جریان در میان مخاطبانش زنده میماند.
میخواستم بنویسم "كنجكاو"، دیدم كه این كلمه در ادبیات ما شخصیت مستقلی داره و اون معنای لغوی و تركیبی خودش ر نمیده، اگر چه چندان هم ازش دور نیست.
دست كم در بعضی موارد استم. این كه مثل من از مصدر "استن" به جای غلط مصطلح "هستن" بهره میبرین، مایه ی خوشدلی منه.
شما بزرگوارین. انگشت شمار دوستانی چون شما در این عالم مجازی، مرا از غم غربت رها میكند.
دوشنبه 14 دی 1394 10:54 ب.ظ
درود
دوستان کم لطف نشده اند بلکه از دنیا رفته اند!(منظور دنیای مجازی وبلاگ ها است!)

در همان خظ اول مشخص است " مغض" تون قفل شده است! به امید بازشدن همه " مغز "ها!!
سروش :
وااااای از خودم توقع چنین اشتباه ساده ای را نداشتم!
سپاس از تذكرتان.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر