آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : شنبه 5 دی 1394 05:29 ب.ظ
پدرش و پدرزنش از هم ولایتیهای پدرم بودند. از همان دوره ی خردسالی با خانواده ی پدرزنش در رفت و آمد و احوالپرسی بودیم، با خانواده ی خودش هم انس و الفت داشتیم. ریشه های روستایی مشترك، در هم تندیگیهای چند طرفه را باعث میشود. از وقتی داماد شد و به خانواده ی پدرزنش راه یافت، احوالپرسی ما بیشتر شد. اگر چه هم سن و سالی و آشنایی قدیمی و خانوادگی، فرصت مصاحبت را از سالیان دور فراهم آورده بود، با این همه به رفاقت نرسید. از پارسال كه مغازه زدم و ساكن بژنورد شدم، گاهی میآمد مغازه، خبرم را میگرفت. خودش هم پیشترها در همین كار بود و پخش كننده ها و كل فروشها را میشناخت. سفارش من را به دو تا از آنها هم كرد. گاهی كه به مغازه میآمد و یا در جایی یكدیگر را میدیدم، مشاوره میداد و بالاتر از آن، در این كسادی بازار، به صبر و تحمل دعوت میكرد و امید میداد.
یادش به خیر، خودش سالها بود كار نمیكرد. مغازه ای كه پدرش در اختیارش گذاشته بود را اجاره میداد و روزیش از آن طریق حاصل میشد. خیلی پیگیر نبودم اما گمان میداشتم بی كاریش به خاطر سرطان مزمنی است كه دچارش بود. زنش نیز گویا ساعتهایی در هفته را در مهدكودكها و محیطهای این چنینی مشغول به كار بوده است. پیگیر زندگی خصوصیش نبودم. نمیدانستم بیماریش تا این اندازه شدید است. گمان میكردم سالها پیش از مرحله ی خطر گذشته و اوضاع تحت كنترل است. خودش هم اهل نالیدن و بروز نبود.
وقتی اندازه ی نزدیكیت با كسی اینقدر است، سالی چند بار دیدن یكدیگر و هم صحبتی، برای ارضای حس ارتباط، ذهن را بسنده مینماید گویی. اصلا انگار نه انگار كه هفته ها از بازپسین دیدار ما گذشته است! پریشب خبرش را شنیدم. حالم دگرگون شد. همان روز رفته بود؛ بعد از یك ماه بستری بودن در بیمارستان. در مراسمش بیشتر شناختمش. گویا سالها در حلقه ی عرفانیی بوده. بزرگ جمعشان دقایقی را در مراسمش سخن راند. از دغدغه او -كه دوست خود خطابش میكرد- برای كمك به نیازمندان گفت، چیزی كه در این دو روزه از دیگران هم شنیده ام. از ارادتش به مولای درویشان و صداقتش در رفتار گفت. بر مزارش، از سوز دل قطره ای افشاندم و به رسم خداحافظی دستی تكان دادم.
یادكردهای این دو روزه ی سوگواری، اگر چه از جنس گرایش فرهنگی ما به تقدیس مردگان بود اما حقایقی از او را نیز با خود داشت؛ دستگیری از بینوایان و صداقت.
خاطره ی جوانی كه از دست شد، چشمانم را به نم مینشاند و یاد مرامی كه تازه درش یافتم، دلم را برایش تنگ میكند. از او گذشت، بازماندگان را آرزوی شكیبایی دارم.


شنبه 1 اسفند 1394 01:47 ق.ظ
روحشون شاد و یادشون گرامی باد ...

کاش بتونیم طوری زندگی کنیم انگار که دیگه فرصتی نیست ...
و روزی که رفتیم دیگران با نیکی از ما یاد کنن ...
سروش :
خدا شما ر هم بیامرزه. انسان نیكی بودین.
یکشنبه 13 دی 1394 05:42 ب.ظ
سلام
معتقدم چه قدر خوبه که به گونه ای زندگی کنیم که وقتی مردیم چند نفر از رفتن ما ناراحت بشند و بگند یادش بخیر انسان خوب و تاثیرگذاری بود.
دوست شما هم چنین انسانی بوده به طور یقین
سروش :
ای كاش كه جای آرمیدن بودی
یا كاین ره دور را رسیدن بودی
یا كاز پس صدهزار سال از دل خاك
چون سبزه امید بردمیدن بودی
پنجشنبه 10 دی 1394 07:50 ب.ظ
کاش بیشتر پیگیر اوضاع و احوالش میشدین. چه مرد صبوری که خودش هم یکبار به قضیه سرطانش اشاره نکرده.
شاید اگه میدونستین وقت بیشتری برای محبت کردن بهش داشتین.
سروش :
احساس بدهكاری میكنم بهش. خبرم ر میگرفت و به فكر بود.
پنجشنبه 10 دی 1394 04:55 ب.ظ
روحشان شاد.
این خود مرگ نیست که برایم ازار دهنده هست.بیشتر از رفتار اطرافیان معذب میشوم.تجملات در مراسم عزاداری,شمارش تاج گلها,دعواها بر سر ارث و میراث.(از تجربه های شخصی خودم حرف میزنم)
سروش :
بله. توبه نمیكند اثر، مرگ مگر اثر كند!
پنجشنبه 10 دی 1394 01:40 ب.ظ
خدا رحمتش کنه. فکرکنم من و شما یک حس مشترک داریم در سخت فهمیدن نوشته های هم. چندبار بعضی جمله ها را خوندم برای ذهن من کمی ثقیل بود.
سروش :
خداوند روان كناد إن شاءالله؛ فهم مرا و كلام شما را.
سه شنبه 8 دی 1394 11:26 ق.ظ
خود من آدم سخنوری نیستم و روان و عالی حرف نمیزنم اما همیشه با اطرافیانم صحبت می کنم و احساساتم رو درمیان میگذارم چون صحبت کردن باعث میشه سبک بشم و بهتر فکر کنم...شاید نوشتن این حس رو به شما میده!
سروش :
چه خوب. شاید حق با شما باشه. اما فكر نمیكنم كسی كه نوشتن براش سخته، چنین تجربه ای ر با نوشتن از سر بگذرونه.
سه شنبه 8 دی 1394 09:58 ق.ظ
سلام. خدا رحمت کنه. کاش بتونیم توی زندگی این آدمها شریک باشیم.
سروش :
تندرست باشید. ای كاش.
دوشنبه 7 دی 1394 06:43 ب.ظ
شما چه حافظه ی خوبی دارید که یادتون هست قبلن هم اینو نوشتم خودم فراموش کرده بودم
سروش :
خواهش میكنم. خدا قبول كنه.
دوشنبه 7 دی 1394 02:28 ب.ظ
خدا رحمتش کنه ، زندگی چیزی جز انتخاب نیست .. ان شا الله همه راه درست و خوب بودن رو انتخاب کنیم
سروش :
یادش به خیر. چنین بادا.
دوشنبه 7 دی 1394 12:58 ب.ظ
درود
ممنونم از حضور و نظر لطفتان
هماره انوشه بزی
سروش :
شما بزرگوارین.
دوشنبه 7 دی 1394 10:41 ق.ظ
درود
خواندم
جریان خاطره نویسیتون مخاطب رو می کشید

به روزم
دعوتید
هماره انوشه بزی
سروش :
شما لطف دارید. من آرزو میكنم كه چنین باشه.
دوشنبه 7 دی 1394 02:06 ق.ظ
ناگهان چقدرزوددیرمیشود
سروش :
بله، پیشتر نیز فرموده بودید.
یکشنبه 6 دی 1394 09:37 ب.ظ
روحش شاد و یادش گرامی....متن زیبایی نوشتید...امیدوارم در صحبت کردن و در میان گذاشتن احساساتتون به صورت گفتگو و کلامی هم همینقدر توانا باشید...چون آقایی در میان آشنایان ما هست که خودش معترف است که با نوشتن راحتتر است تا صحبت کردن!
سروش :
بله، من هم آقا مجید ر میشناسم. من با نوشتن هیچ وقت راحت نبودم. برای همین چند خط، شاید یك ساعت وقت گذاشتم، با حرص و جوش! امیدوارم بتونم در سخن گفتن هم روانتر بشم تا همسرم ازم راضی باشه.
یکشنبه 6 دی 1394 04:28 ب.ظ
سلام
خدا بیمرزه دوست از دست رفته تون رو.
شاید چون می دونسته خیلی فرصت نداره تلاش کرده که از همین وقت کم بیشترین بهره رو ببره.
ای کاش همه باور کنیم فرصت خیلی کمه ....
سروش :
شاید. شاید...
یکشنبه 6 دی 1394 08:43 ق.ظ
خدایش بیامرزد..گاهی چقدر زود دیر می شود!
سروش :
بله، دقیقا. واقعا احساس نمیكنم هفته ها از بازپسین دیدار ما گذشته بود!
شنبه 5 دی 1394 07:55 ب.ظ
درود
خدایش رحمت کند.
سروش :
یاد باد.
شنبه 5 دی 1394 07:17 ب.ظ
از او گذشت ...
سروش :
افسوس...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر