تبلیغات
آزادكیش - اركستر ملی
نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 29 آذر 1394 06:48 ب.ظ
اركستر ملی قرار بود به زاهدان بیاید. من ذوق داشتم و بلیطش هم بر قشر دانشجو بار گرانی نبود. یادم است رهبر اركستر (فرهاد فخرالدینی) را میشناختم اما یادم نیست كه آیا میدانستم خوانندگانش نیز علیرضا قربانی و سالار عقیلی اند یا نه! نوازندگانش را نیز كه بی شك نمیشناختم. از برگزاری كنسرت توسط اركستر ملی در زاهدان خاطره ی خوبی نداشتم؛ سال پیشش یك اطلاعیه ای در دانشگاه زده بودند برای برنامه ی یادواره ی حافظ (اگر اشتباه نكنم) كه در ذیل آن، با خط درشت نوشته بود با اجرای اركستر ملی! ما هم دهانمان باز مانده بود كه اركستر ملی به زاهدان میآید و آن هم به دانشگاه، یك برنامه جدا ندارد و فقط در بخشی از یك برنامه ی معمولی، اجرا خواهد داشت و... . روز برنامه وقتی حضرات را بر روی سن دیدیم، چند نوازنده و یك خواننده از كانون موسیقی اداره ی ارشاد زاهدان بودند كه نام گروه خود را گذاشته بودند "اركستر ملی". خیلی توی ذوقمان خورد. از اینها گذشته، ما كه در زاهدان احساس دورافتادگی و محرومیت میكردیم، درك كردن محضر اركستر ملی در این شهر باورمان نمیشد!
یادم نیست چرا دیر كرده بودم اما به یاد دارم برای رسیدن شتاب داشتم. چون محل برگزاری كنسرت را دقیقا نمیدانستم كجاست، دو بار دربست گرفتم؛ بار نخست به ساختمان اصلی اداره ی ارشاد سیستان و بلوچستان رفتم و دیدم ای دل غافل، خبری نیست و همه جا سوت و كور است. از فروشنده ای در آن حوالی آدرس را پرسیدم و او روشنم كرد كه اگر چه آدرس به این تپه های سنگی كه جلویش سالن ارشاد است ختم میشود، اما سالن ورزشی مذكور در این آدرس، دقیقا پشت این تپه ها است و از آنجایی كه بودم، پیاده باید یك مسیر نیم ساعت-چهل دقیقه ای را میرفتم تا میرسیدم. چند تپه ی سنگی در میانه ی شهر زاهدان هستند كه منطقه ی وسیعی را پوشش میدهند و از طرفی به خیابان و از طرف دیگر به خوابگاههای دانشگاه علوم پزشكی و از طرف دیگر به منطقه ای نظامی -كه یك بار، ترم اول، اشتباهی وارد آن هم شدیم و بعد از سین جیمی مختصر، بیرونمان كردند- و از طرف دیگر به محله ای كه سر و وضعش غریبه ها را میترساند و از طرف دیگر به مصلی اهل سنت محدود میشود. روی یكی از این تپه ها یادمان شهدای گمنام را ساخته بودند كه ما بارها و بارها به زیارت آن رفته بودیم و میرفتیم. از تفریحات ما بود. آخر از آن بالا زاهدان را زیر پا داشتیم. روی تپه ای دیگر منطقه ی نظامی بود، یك ساختمان بود. روی تپه ای دیگر هم ساختمان دیگری بود كه دست كم الآن یادم نمیآید كاربریش چه بود. بین این تپه ها هم میان سنگ و خاك و شن و ماسه، رفت و آمد جریان داشت و آنقدر هم وسیع بود كه در آن هم اشكفت (غار مانند) یافت شود و هم پناهگاه و هم استراحتگاه و هم زمین بازی و... . یادم است سالها بعد، یك بار كه از آن حوالی گذر میكردم، تصویرهای زنده ی بسیار خصوصیی را دیدم كه در پناه یك اشكفت كوچك جریان داشت. این موقع شب، گذر از آن مكان خلوت و معلوم الحال هم عاقلانه نمینمود. خلاصه، آقای فروشنده گفت باید دربست بگیری و بگویی "مصلای بلوچها". من هم حرف را از دهانش قاپیدم و نشخوار نكرده، شتابان آمدم به خیابان و دست نگه داشتم و به راننده ای كه ترمز كرده بود، گفتم "آقا مصلای بلوچها، چند؟". نرخ را طی كردیم و سوار شدم. راننده كه پیدا بود نه بلوچ است و نه مذهب سنی دارد (اكنون به یاد ندارم از كجا اینها را فهمیدم)، با لحنی شماتت آمیز مرا متوجه ساخت كه به كار بردن عنوان "مصلای بلوچها" مودبانه نیست و باید به جایش بگویم "مصلای اهل سنت". بی توضیح بیشتر پذیرفتم و پوزش خواستم. یادم آمد كه در ذهن من هم این عبارت وقتی از دهان آن فروشنده درآمده بود، ناخوشایند جلوه كرده بود اما عجله ام نگذاشته بود در مسئله دقیق شوم و جوانب را بسنجم و رعایت كنم. در زاهدان عمده ی كسانی كه مذهب سنی دارند، بلوچند اما سنی مذهبان نابلوچ هم بسیارند. انصافا به كار بردن آن عبارت، به ویژه در یك ادبیات رسمی، نوعی تمسخر در شمار میآمد.
به سالن ورزشی محل برگزاری برنامه ی موسیقی (!) رسیدم و با آن كه شاید دقایق آخر موعود بود، خبری از باز كردن درهای سالن نبود و جمعیت بسیاری به انتظار، در هوای سرد دی ماه زاهدان، در محوطه ی بیرون سالن، میان هم میلولیدند. فرصت خوبی شد برای یافتن چهره های آشنا؛ از همكلاسیها و دوستان گرفته تا همدانشگاهیها و استادان و برخی دیگر كه در شهر دیده یا آشنا شده بودم. برخی تیپها و قیافه های برازنده را هم میدیدم كه دید انسان را به بافت اجتماعی زاهدان دگرگون میكرد. عمده ی جمعیت اما، حضور خانوادگی به هم رسانیده بودند و گاه با بچه های بسیار كوچك نیز! از همان جا برایم سوال شد كه ایشان این بچه ها را چرا دنبال خود راه انداخته اند؟! بعضی از این بچه ها هنوز در قنداق بودند. نگران شدم كه بسیاری از این جمعیت نمیدانند كجا آمده اند و به گمان، هدف و سلیقه شان با من و این اركستر متفاوت است.
بالاخره و با تأخیری كه اكنون یادم نیست بیش بود یا كم، به سالن درآمدیم. سالن مستطیل شكل بود، با سقف شیب دار. در یك طرف زمین ورزش، سكوی بلندی ساخته بودند و صندلیها و شاید هم سازها (اكنون دقیقا در یادم نیست) را چیده بودند. بسیاریِ شمار نوازندگان از همانجا پیدا بود و میشد فهمید اركستر ملی با همه ی توان آهنگ زاهدان كرده است. روبروی سن، باقی زمین ورزش را صندلی چیده و جایگاه ویژه درست كرده بودند. سكوهای ورزشگاه ردیف به ردیف و مطبق بود و در روبرو و طرفین سن قرار داشت. از صندلی خبری نبود و در هوای سرد زمستان، باید دقایق طولانی، آرام و بانزاكت، نشیمنگاه مبارك را به همین سكوهای سرد سیمانی میسپردیم! بسیار طول كشید تا جمعیت بیرون به درون آمد و سالن پر شد. میشد گفت جای سوزن انداختن نبود. از هر كسی صدایی درمیآمد و قلقله ای به راه بود؛ صدای گریه ی كودكان، خنده ها و قهقه ها، همهمه ی جمعیت، تخمه شكستن و چیپس و پفك خوردن، تركاندن پلاستیك و... . گروه به روی سن آمد و بانگ سوت و كف از جمعیت برخاست. نوازندگان در جایگاه خویش مستقر شدند و آنگاه رهبر اركستر به روی سن آمد و بار دیگر ابراز احساسات و تشویقهای جمعیت به هوا خاست. نیك میدیدم كه عمده ی جمعیت، برای تشویق كردن دنباله رو بودند و در آداب كنسرت رفتن، مثلا نمیدانستند وقتی رهبر اركستر وارد میشود، تشویقی دگرباره باید! شاید هم میدانستند اما چون عموما رهبر اركستر را نمیشناختند، باز باید دنباله ی پیشروان میگرفتند! و اگر نبودند آشنایان با عالم هنر در میان جمعیت، استاد فخرالدینی، از همان آغاز بی استقبال میبود. تشویقها فروكشید و صداهای آشنا باز به گوش رسیدند؛ جیغ و فریاد و گریه ی كودكان، خنده ها، همهمه ی جمعیت، تخمه شكستن و... . رهبر اركستر پشت به جمعیت، منتظر سكوت ایشان بود تا فرمان شروع را به گروهش بدهد. مردم اما در باغ نبودند. كسانی چون من خود را میفشردیم از چنین آداب كنسرت دانیی. فخرالدینی چوب رهبری به دست، رو به گروهش، دستها را بالا گرفت تا مگر جمعیت دریابند برنامه میخواهد آغاز شود، اما صد افسوس. مشكل دریافتن این نكته نبود، دانستن آداب این كار بود. ناچار، فخرالدینی به طرف جمعیت برگشت و به چهره ها نگریست، مگر از سیمایش بخوانند كه سكوت باید. اما عمدتا این معنی را نیز درنیافتند. بالابردن و نگه داشتن دستها در برابر گروه، پایین آوردن دستها و خموشانه ایستادن و نیز برگشتن به سوی جمعیت و نگاه در چهره هاشان، چند بار و در دقایقی طولانی توسط رهبر اركستر تكرار شد. برخی را بانگ برمیخاست كه سكوت را رعایت كنید. اما آنچه به جایی نرسید، فریاد بود. ناگاه، در یك حركت انقلابی، رهبر صحنه را به مقصد پشت صحنه ترك كرد! این بار معترضانی با بانگهای رساتر از میان جمعیت خطاب به همه میگفتند سكوت را رعایت كنید تا اجرا آغاز شود. بعد از دقایقی رهبر اركستر به صحنه بازگشت و باز تشویق شد. رو به گروهش كرد و باز منتظر سكوت جمعیت ماند. بانگهایی كه دعوت به سكوت میكردند، از میان جمعیت برخاست. این بار اگر چه نه تماما، اثر كرد و برنامه آغاز شد. اما شاید كوتاه آمدن رهبر گروه از استانداردهایی كه در ذهن داشت، دلیل اصلی آغاز اجرا بود! حاضران نیز گویی سرانجام پی برده بودند كه علت آغاز نشدن برنامه و قهر و رفت و برگشت رهبر گروه، یك ارتباطی با عدم توجه و سكوت جمعیت دارد! اما خیلی زود این یافته ی خود را از یاد بردند و به همهمه و خوردن و خندیدن در حین اجرا بازگشتند. حوصله ها در همان دقایق آغازین اجرا داشت سرمیرفت و سر و صدا و همهمه بیشتر میشد كه خوانندگان به گروه اضافه شدند و جمعیت به تشویق ایشان جانی تازه یافت و صدای گریه كودكان و همهمه و تخمه شكستن، برای دقایقی در میان غریو شادی و ابراز احساسات مردم گم شد. حال كه كلام و صدای انسان نیز به برنامه اضافه شده بود، انتظار طبیعی آن بود كه مخاطب ارتباط بیشتری برقرار كند و توجه و همراهی بیشتری با برنامه نشان دهد. اما مردم در این احوالات نبودند. به امید یك برنامه ی بزن و بكوب قدم رنجه كرده بودند. انتظار یك سیرك را داشته اند شاید. شاید هم تصورشان معركه گیری و مار درآوردن بوده. كیفیت رفتار در حین اجرا و سن و سال همراهان خانواده ها، ذهنیتها را آشكار میكرد. نه فقط بی مبالاتی و آداب ندانی همگنان، كه سرمایی كه از زیر در بدنها میتراوید نیز شیرینی محضر اركستر ملی را در كام امثال من تلخ میكرد.
برنامه ی مقرر پایان یافت و خوانندگان به پشت صحنه رفتند و تشویقها و فریادها برای ادامه ی اجرا و آهنگهای درخواستی بالاگرفت. در این میان رهبر اركستر به پشت صحنه رفت و خوانندگان را با خود به روی سن آورد و باز تشویقها... . برای جمعیت یك سورپرایز* داشتند. گروه شروع به نواختن كه كرد، بانگ شادی و سوت و كف، این بار از آنان كه آهنگ "ای ایران" را بازشناختند، برخاست. این اجابت یكی از درخواستها بود. مرغ سحر هم كه سالهاست درخواست همیشگی كنسرتهای موسیقی دستگاهی شده اما به یاد ندارم كه آیا آن را نیز اجرا كردند یا نه. خوانندگان صحنه را ترك كردند و برنامه تماما تمام شده بود. در این میان، یكی از حاضران در جایگاه ویژه به روی سن رفت و در گوش رهبر اركستر چیزی زمزمه كرد. رهبر اركستر باز به پشت صحنه رفت و دو خواننده را با خود به همراه آورد. گروه دوباره مستقر شد و نواختن آغاز كردند. آهنگ سریال امام علی در همان نتهای آغازین بازشناخته شد. آن موقع بود كه دریافتیم آقایی كه دقایقی پیش در گوش استاد فخرالدینی زمزمه كرده بود، رئیس اداره ارشاد بوده و آهنگ امام علی را درخواسته. تحلیلها حاكی از آن بود كه از ترس خدشه ی اجرای آهنگ ملی "ای ایران" به جایگاهش، این مدیر اصلاح طلب چنین درخواستی داشته است.
همه چیز آن شب پایان گرفت و در بیرون سالن ورزشی، باز دوستان را یافته و دقایقی به گفتگو پیرامون برنامه پرداختیم. متفق القول بودیم كه مردم، عموما حال و هوای چنین برنامه ای را نداشتند و هم خودشان استفاده نكردند، هم لذت برنامه را از استفاده كنندگانش دریغ داشتند.



* نمیدانم برابر فارسی این واژه چه میشود!


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :