تبلیغات

آزادكیش - دریغ

نویسنده :سروش
تاریخ: چهارشنبه 25 آذر 1394 05:09 ب.ظ
این نوشته را به تاریخ 3م شهریورماه 1386 در وبلاگم گذاشته بودم. آن را برای نشریه ی زنان انجمن اسلامی دانشكده ی ادبیات دانشگاه زاهدان (آبگینه) نوشته بودم و مدتی پیشتر در آن نشریه چاپ شده بود به گمانم. در انتقال مطالب وبلاگ پیشین به اینجا، این یكی یا از قلم افتاده بود، یا بلاگفا آن زمان حذفش كرده بود!

***

در خانواده ای فقیر به دنیا آمد. بچه ی دوم خانه بود. نوجوان بود که مادرش مرد و پدرش تجدید فراش کرد. از جمالات بی بهره بود و تا بیست و شش، هفت سالگی بخت در خانه اش را نزد، آن گاه جوانکی جوان تر از خودش، که آخرین کشت پدر و مادرش بود و البته به خل و چلی شهره، به خواستگاریش آمد. ناچار تنها خواستگار دوران زندگی اش را به شوهری پذیرفت تا مگر از  ناکامی ها و تلخی های سرنوشتش رهایی یابد. جوانک تعطیل المخ را به آقایی قبول کرد تا مگر زمینداری پدرشوهرش او را از فقر خانه شان برهاند. به ناچار با اشتیاق به هم آغوشی مردی تن در داد تا مگر چهره بی جمال و اندام بی جاذبه اش از تلخی دوست داشته نشدن ها رهیده و به زلال محبت برسد. زندگی در سایه سلطنت پدر و برادر را با سلطه ی جوانکی گیج و منگ عوض کرد تا که از حرف ها و نگاه های سنگین مردم ده راحت شود...

از آن مدت که باید، بسیار گذشت و پای بچه به زندگیش باز نشد. آزمایش که نرفتند، در خانواده اش هم عمه پیرش هرگز بچه دار نشده بود، سنت مردم هم معلوم بود گناه را به گردن کی می انداخت. زن بیچاره. هنوز تازه خود را دوباره در محاصره سنگینی های نگاه ها می دید که تلخی ای دیگر به سراغش آمد: شوهرش معتاد شده بود. کی فکرش را می کرد این جوانک عقل نادرست و ترسو عقلش به مواد مخدر برسد؟! چند بار با کمک فامیل شوهرش او را ترک داد، اما هر بار بی فایده بود. دیگر چیزی برای گذران نداشتند، شوهرش با کارگری تنها خرج مواد خودش را در می آورد. ناچار خرج خانه پای او بود. باید می رفت کارگری برای مردم. پیشتر در خانه پدرش این تجربه را کسب کرده بود. کمک های گاه گاه فامیل شوهرش هم جوابگوی گذرانشان نبود، آن هم با آن همه طعن و کنایه. مگر تک و توک، بقیه او را مسئول اعتیاد شوهرش، بی بچگی، بی سر و سامانی و... می دانستند.

دیگر کم کم پیری را به خود می دید: موها، دندان ها، پوست و... نه در کودکی و نوجوانی طعم دوست داشته شدن را چشیده بود، نه در جوانی لذت معشوق بودن را حس کرده بود، نه در میانسالی احساس ارزش و اعتبار کرده بود، که در جامعه شان ارزش زن به زادآوری اوست. و اکنون نه شوهری، نه فرزندی، نه پولی... در آستانه پیری هم خود را بی پناه و بی حامی می یافت. آری اکنون اوست و یک دنیا حرف و حدیث پشت سرش. اکنون او مانده و زندگی ای که نه فقط شیرینی ها که فرصت ها و استعدادهایش را نیز از او دریغ کرد.



ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :