تبلیغات
آزادكیش - ابوجهل
نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 13 آذر 1394 11:19 ق.ظ
در همان محیط و همان پروژه ای که در نوشته ی پیشین گفتم، مشغول بودیم. اوایل بهار، تازه رفته بودیم سر پروژه و هنوز به محیط اشراف نداشتم. میانه های روز، کارگران مشغول کار بودند و من برای قضای حاجت بطری آبی به دست گرفته، به راه افتادم. در آن بیابان نسبتا صاف، دنبال گودالی میگشتم تا در پناهش راحت شوم. در تقریبا صد متری ساختمانی که میساختیم، گودال کوچکی بود با شیب دیواره ی ملایم. به قول سمک عیار "گوی بود، درون آن گو شدم*". قدری آب از بارندگیهای روزهای گذشته در این گودال جمع شده بود. بر کرانه ی این آب ناروان، نمیدانم داشتم فارغ میشدم یا شده بودم که چشمم افتاد به بوته ی هندوانه ای در چند قدمی خودم. هندوانه ی کوچکی در بر داشت و چند گل زرد زیبا نیز شکوفانده بود. یافتن یک آشنا در این برهوت، خیلی حس مهربانی و صمیمیت برایم داشت. شگفت زده با خود گفتم تخم هندوانه چگونه به اینجا رسیده؟! و یقین کردم تا این آب درون گودال هست، این بوته هم جان دارد. با دانستن حقیقت گرمای رو به فزونی روزهای آینده و خشکی ناگزیر گودال، ناگاه خود را زیر بار مسئولیت نگهبانی از زندگی این بوته یافتم. ته مانده ی بطری آبم را به بوته بخشیدم. حسرت روزگار کودکی و نوجوانی در دلم زنده شد که همیشه دوست داشتم در باغچه خانه مان هندوانه و خربزه عمل بیاورم و هیچگاه دست نداد. همچنان که خیالاتِ پروراندنِ هندوانه های خوش آب و رنگ را در ذهن میپروراندم و از به سرانجام نرسیدن احتمالی آن به دست جانوران یا کارگرهای خودمان، پریشان میشدم، چشمم افتاد که در گوشه ی دیگری از گودال، بوته ی هندوانه ی کوچکتری نیز هست، اگر چه باری ندارد! ناگاه خود را ناتوان از پرستاری هر دوی بوته ها یافتم اما خیلی زود به خودم مسلط شدم و بیرحمانه تدبیر کردم که برای حفظ یکی، باید از دیگری چشم پوشید. دل را قوی داشتم و از گودال بیرون زدم.
روزها بدین منوال میگذشت که من به محبوب خویش سر میزدم و رسیدگی میکردم. اما دریغ از رشد میوه هایش! گویی اندازه شان تغییر نمیکرد. گودال نیز پس از چند روز خشک شد. دیدن فضولات انسانی در گودال، مرا نگران بر و بار بوته ی خودم میکرد؛ نکند دیگران بچینندشان!
روزها گذشت و من هنوز اطراف را نگشته بودم. روزی تصمیم گرفتم از این فسردگیِ نشستن در کارگاه -که حضور تمام وقتم در آن لزومی نداشت- به شادابی قدم زدن و گشتن در آن دور و بر پناه برم. آوازخوان و کلاه حصیری به سر، راه افتادم. هوا گرم بود و هنجره کم نمیاورد و من با بالاترین صدایم میخواندم؛ جیغ میزدم. بطری کوچک آبم، تکیه گاه هنجره ام بود. در بیابان هموار، در زیر و بم کار خویش بودم که گیاهی آشنا چشمم را گرفت؛ یک بوته ی هندوانه ی دیگر! صدا در گلویم خشک شد. چطور باید توجیه میکردم که این همه تخم هندوانه از کجا در این بیابان پاشیده شده؟! تا حالا سه بوته از آن را دراین چند روز پیدا کرده بودم. درست است که در ذهنم هندوانه را گیاه کویری میدانستم اما نمیدانستم بدون منبع آبی، این بوته ها چگونه دوام میآورند؟! در همین افکار بودم که چشمم به گیاه هندوانه ی دیگری افتاد! و بعد از آن نیز بوته های دیگر را کشف کردم.
به کارگاه که رفتم، از کارگرها پرسیدم جریان این بوته های هندوانه چیست؟ و آنها روشنم کردند که این گیاهی است بسیار شبیه هندوانه و در بلوچی به آن میگویند گٌنچ (غنچ) و یک نام دیگر که در ذهنم نیست. میوه اش که به اندازه یک پرتقال میشود، تلخ است و خاصیت دارویی دارد. خود را ناگهان در عمق رابطه ی عاشقانه ی یک طرفه ای یافتم. زود به سراغ بوته ام رفتم. هندوانه ای را که روزها بود اندازه اش تغییر محسوسی نکرده بود، به دیده ی خواری نگریسته، از بوته باز کردم و شکستم. بوی هندوانه میداد اما کمی تندتر. کمی هم بوی تلخی میداد. مزه کردم. خیلی تلخ بود. دانه هایش را یادم نیست مزه کردم یا نه اما باید تلخ بوده باشند. یادم آمد سالهای کودکی، در یک برنامه ی مستند، گیاهی را در آفریقا نشان میداد به نام "هندوانه ابوجهل" که تلخ است و در بیابانها میروید و ریشه اش تا چهل متر زیر زمین نفوذ میکند. از زمان دیدن این برنامه، همیشه اشتیاق داشتم این گیاه را ببینم و اکنون یافته بودمش اما در هیئت فرزندی ناخلف. شاید هم رفیقی نیمه راه!
از آن پس، چشمم که با قیافه ی این گیاه آشناتر شد، اینجا و آنجا، زیاد میدیدمش. حتی توی ماشین هم که بودیم و با سرعت بالا حرکت میکردیم، کنار جاده، با یک نظر، میشناختمش. بی هیچ اشتیاقی.



* در کتاب ادبیات دبیرستان، متنی بود از کتاب "سمک عیار". گو: گودال.


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :