تبلیغات

آزادكیش - گوز خر

نویسنده :سروش
تاریخ: چهارشنبه 11 آذر 1394 07:39 ب.ظ
سالها پیش در بیابانهای بلوچستان، بین ایرانشهر و نیکشهر، یک ساختمان بین راهی میساختیم. تابستان بود و گرمای طاقت فرسا و گرد و خاک گاه و بیگاه. سر و کله زدن با کارگرهای بومی که خیلی تلاش داشتند کمتر کار کنند تا روزهای کاریشان افزوده شود و به هیچ عنوان هم زیر بار نمیرفتند که ما از شهر با خود کارگر بیاوریم، بر مشقات کار میافزود. گهگاه هم کسانی سر و کله شان پیدا میشد که پافشاری داشتند آنها را نیز به کار بگیریم و ما امکانش را نداشتیم. این مزاحمان متوقع، قوز بالاقوز بودند و دست به سر کردنشان، خود، ماجرایی بود. نمیدانم ما اصلا چرا هزینه ی نگهبانی پرداخت میکردیم، وقتی دیوارهایی که کار میکردیم را علاوه بر باد شدید، بومیها نیز خراب میکردند و در بیابانی که آب به سختی گیرمیامد، پلاستیک دولایه و ضخیم کف حوضمان هی سوراخ کرده میشد و بی آبی، کار را معطل خودش میکرد. ما از کیلومترها دورتر با ترفندهای مختلف و هزینه های گزاف، آب را چند بار با تانکرهای حمل آبِ اداره ی آب و فاضلاب روستایی و چند بار هم با وانت شرکت خودمان، درون بشکه های پلاستیکی بزرگ، آوردیم. اما سوراخ کردن پلاستیک و خالی شدن حوض و روبرو کردنمان با بحران ناگهانی آب، از لطفهای خاص باجخواهان محل که گاهی هم برای ما کارگری میکردند، بود. از باج خواستنهای گاه و بیگاه و تهدید شدن با سلاح سرد و نقشه هایی برای گروگان گرفتن من (که راننده بلوچمان از صحبتهای همین کارگرها دریافته بود) به سلامت گذشتم اما شرایط کاری اصلا جالب نبود و دست به دامن سازمان میراث فرهنگی ایرانشهر و سردارِ قبیله ی آنجا شدن هم جواب نداد و شرکت ما ناچار پروژه را تعطیل کرد.
مردم دور و بر، بومیهای آن محل را به دور از مردمی میدانستند و این برای ما به عینه ثابت شده بود. آنهایی که ما دیدیمشان، فارسی را دست و پاشکسته حرف میزدند و اگر مبلغی بلوچی نمیدانستم، ارتباط برقرار کردن با ایشان سخت بود. یکی از این کارگرهایمان -محمد نام- جوان بلند بالای لاغر اندامی بود و در مقیاس بلوچی سپیدروی. پرحرفی و خوشمزگی میکرد و از خاطرات پسته جمع کردنش در رفسنجان، خاطره ها بازمیگفت. ارتباطهایش با دوست دخترهای "پارسی" را هم چپ و راست به رخ میکشید. مثلا یک شب، از شماره جناب محمد برایم پیام آمد به این مضمون: "با یک دوست دختر حرف زدم، شارژ تمام کردم". و منظورش این بود که برایش شارژ بفرستم! محمد، یک بار در گرماگرم کار و خستگی و فسردگی، خواست که حرف نویی زده باشد، به من ابراز خاکساری نماید و سرحالم کند، گفت "مهندس*، میدونی؟ پارسی هنره، بلوچی گوزِ حره**". طفلک توقع داشت که من از این تخفیف بلوچی و تجلیل فارسی، خوشحال شوم، احسنت و آفرین سر دهم و تحویلش بگیرم. اما توی ذوقش خورد. من به گوز خر بودن هیچ زبانی رضا نمیدادم، خاصه آن که زبان آموزی و آشنا شدن با دنیای زبانی تازه را نیز -همچنان که اکنون- دوست میداشتم. اگر چه خیلی امیدوار نبودم دم گرم من در آهن سردش کارگر افتد، برایش توضیح دادم که "هر زبانی هنر است. هیچ زبانی بی ارزش نیست" و از آنجایی که بلوچی را در بر دارنده ی میراثی بزرگ از واژگان باستانی زبانهای ایرانی و دستگاه آوایی باستانی میدانستم، در شأن و منزلت زبان بلوچی، دقایقی داد سخن دادم. محمد که گویی متنبه شده باشد، دقایقی در خود فرو رفت و سکوت اختیار کرد. خیلی مطمئن نبودم منظورم را دریافته باشد اما گویا خودش نظر دیگری داشت که به سخن آمد "مهندس، میدونی؟ بلوچی هنره..." و سپس با لحنی پیروزمندانه و با حالتی مطمئن از کشفی که کرده، چنان که حالا فهمیدم کدام، کدام است، دنبال گرفت "...پارسی گوز حره".


* من مهندس نیستم اما به خاطر مسئولیتم در کارگاه، این عنوان را همه جا به من میگفتند!
** حر: خر. در بلوچی خ نیست.


ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :