آزادكیش
 
نویسندگان
همه اش شده نق زدن و نق زدن. وبلاگم را میگویم. تو گویی شیوه ی دیگری برای ابراز بلد نیستم. شخصیتم است دیگر، چه كنم!
ساختمان گله گشاد یك طبقه ای داشت بانك سپه شعبه ی خیابان بهشتی جنوبی. چند باری كه در چند سال گذشته و به ویژه پارسال به آن سرزدم، هیچ وقت شلوغ نبود. رنگ و روی بانكهای امروزی را نیز به خود نگرفته بود و شیك نبود اما درب و داغان هم نبود. كارمندانش، هم از آنجا كه حقوق را از دولت میگرفتند، چیزی در مایه های مشتری مداری -دست كم مشتری عامه- و لبخند و احوالپرسی و شیك پوشی و... به خاطر مباركشان خطور نمیكرد احیانا و هم شاید از آن رو كه سرشان معمولا خلوت بود، ترشرو و تلخكام نبودند. عادی عادی.
تا كه یك روز دیدم پرده زده اند در ورودی بانك كه به فلان مكان منتقل شده و ساختمان خالی بود. مدتی بعد به جانش افتادند و حسابی كوبیدندش و مترها زمینش را گود كردند. اندكی بعد، ستونهای فلزی ستبر و بالابلندی در آن زمین افراشتند و پیدا شد كه میخواهند ساختمان غول آسایی دراندازند. خوب است، به هر حال. بانكها هر از چند سالی، یك ساختمان را كوبیده و بزرگتر و قشنگترش را میسازند. دارندگی و برازندگی. مثل امثال ما و بدبختتر از ما نیستند كه یا در عمرمان مستأجریم یا كلبه ای میسازیم، محض بودن سقفی بالای سرمان. قویتر از ماها هم كم نیستند كه خانه های خوب میسازند. اما انصافا اندكند كسانی كه ساختمانهایی میسازند در مایه های كاخ. در شهر ما شاید فقط همین بانكها باشند. هر كس هر كس كه پول مردم دستش نیست.
یك روز كه رفته بودم پیرایشگاه نزدیكیهای بانك، این روان پریشانم هی سرم را بالا میكرد و چشمانم را به اوج ستونها میدوخت و از من میپرسید یعنی واقعا این بانك به چنین چیزهایی نیاز داشت؟ یعنی واقعا لازم بود كه ساختمان قبلی را خراب كنند و چنین هزینه ای صرف نمایند؟ نمیدانم. آدم امی و كم اطلاعی چون من چگونه میتواند سردرآوردن؟! از كجا معلوم كه بیخانمانهای این بانك، مانند خیل بینوایان این شهر در مستأجری و تنگی روزگار نمیگذرانند و این ساختمان بزرگ، سرپناه آنها نباشد؟ چرا باید فكر كنیم این ساختمان كه قرار است كلاه از سر نظاره گر خود بیاندازد، برای چشم و هم چشمی با بانكهای صادرات و ملی كه بزرگترین ساختمانهای این شهر را در این چند سال ساخته و چشمها را خیره كرده اند، دارد ساخته میشود؟! شاید بنده های خدا، برای رضای خدا خواسته اند در امر بسیار حیاتی اشتغالزایی، در این روزهای ركود و كسادی دستی داشته باشند؛ كم پروژه ای نیست. پولی كلان میآید و سفره ای باز میشود و خیلیها از آن بهره میبرند. چرا نباید فكر كنیم كه نیت كرده اند، در كنار شهردار و پیاده روهای شیك و چراغ برقهای فانتزی و زیبایش، با درانداختن كاخی بلند، در ساخت نمای شاهانه ی شهر ضعیفان و كم توانان كوشیده باشند؟! چرا نباید ببینیم كه در كنار این همه بیكاری و فقر و در خیابانی پر از حتی زنان دستفروش، متواضعانه دارند چنین عظمتی را علم میكنند؟! چرا باید در فضایی كه یك موسسه ی مالی یا بانك، هر وقت دلش خواست، كار نكند و پول مردم را ندهد، نباید خوشحال باشیم كه این بانك محترم كار میكند، كارستان؟

[ سه شنبه 3 آذر 1394 ] [ 07:16 ب.ظ ] [ سروش ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب