تبلیغات

آزادكیش

نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 9 مهر 1396 05:18 ب.ظ
كتاب "حكایت دختران قوچان" (از یاد رفته های انقلاب مشروطه)
افسانه نجم آبادی
چاپ نخست: باران، سوئد 1995
***
كتاب را كمی بر روی صفحه ی لپتاب و بیشتر بر روی گوشی خواندم. فایل PDF كتاب، اسكن صفحه های چاپ شده بود.
***
كتاب "حكایت دختران قوچان" ب موضوع ب اسارت رفتن زنان و دختران ایل باشكانلو (باشقانلو) ی قوچان توسط تركمنهای قبایل یموت و گوكلان و ماجراهای ایجاد شده حول این موضوع در سطح ملی و مجلس شورای ملی میپردازد. ماجرا از این قرار است ك آصف الدوله (حاكم خراسان، مستقر در مشهد)، حاكم بومی قوچان (شجاع الدوله زعفرانلو) را عزل كرده و پسر خود را جانشین وی میكند. حاكم وقت بژنورد (سالار مفخم شادلو، بعدها سردار معزز) نیز ك از خویشان شجاع الدوله بوده و احتمالا از طرفی دیگر نیز موقعیت خود را ب عنوان یك حاكم بومی با عزل و نصب یادشده در خطر میافته، میخواهد وضعیت منطقه را ناامن و حاكم جدید قوچان را ناتوان جلوه دهد. وی ب تركمنهای قبایل یموت و گوكلان (ك در مطالعه ی كتاب درست نفهمیدم در درون مرزهای ایران بوده اند یا بیرون آن) پیام میفرستد شما ك زمانی ب پدرم (سردار مفخم شادلو) خدمت میكردید، چرا اكنون ب ما خدمتی نمیكنید؟ و اینچنین از ایشان میخواهد ك از شمال منطقه ی بژنورد ب حدود قوچان رفته و غارتی انجام دهند. تركمنها نیز چنان ك تا سده ی اخیر هجری خورشیدی میكردند، در نوامبر 1905 میلادی از سرحد بژنورد آمده و در سرحد قوچان بر سر چادرهای ایل باشكانلو ریخته و 12 نفر را میكشند و 62 نفر ك عموما زن و دختر بوده اند را ب یغما میبرند! گویا در این راه جدای از درخواست و چراغ سبز حاكم بژنورد، تنی چند از مأموران وی نیز تركمنها را همراهی مینموده اند.
حمله ی تركمنها و ب اسارت رفتن دختران قوچانی، تنها 2-3 ماه بعد از امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه صورت گرفته بود و بحثهای زیاد و پرشور و حرارتی را در مجلس شورای ملی ایجاد كرده بود. واقعه ی اخیر و بحثهای یادشده ی پیرو آن، چند وجه داشت و منشأ برخی آثار در تاریخ كشور ما شد؛
1. چنان ك گفته اند، نخستین دادگاه ملی ایران، در مجلس شورای ملی برای رسیدگی ب این مسئله و شناختن و مجازات مقصران و دست اندركاران حادثه تشكیل شد. در اینجا بحثهایی پیش آمد مبنی بر این ك وظیفه ی مجلس آیا قانون گذاری است یا رسیدگی ب دادخواهیهای مردم؟ برخی از وكلا (نمایندگان) ی مجلس گاه مطرح میكرده اند ك وظیفه ی مجلس قانون گذاری است و باید وزارت عدلیه و وزارت داخله پیگیر این ماجرا باشند و وظیفه ی مجلس فقط قانونگذاری است (در باب نیت و هدف مطرح كنندگان این موضع سخنی در كتاب گفته نشده).
2. از دیگر دغدغه های مجلس آن بود ك طرحی ك در خصوص آزادسازی دختران قوچانی و مجازات مقصران و دست اندركاران حادثه ب تصویب رسانده و ب وزارت عدلیه ابلاغ كرده بودند، با روی كار آمدن وزیر جدید، از اعتبار قانونی ساقط باشد. و در اینجا این مسئله مطرح شد ك ما با وزارت طرفیم نه با وزیر؛ وزیر اگر چ عوض میشود، وزارت پابرجا است.
3. در مذاكرات مجلس حول این قضیه، مشخص شد ضمانت اجرایی قویی برای اجرا شدن مصوبه های مجلس وجود ندارد و وزرا، عموما مجلس را سر میدواندند یا جدی نمیگرفتند. از این رو مذاكرات مجلس نیز بسیار طولانی شد و عاقبت ب نتیجه ی دقیق و مشخص و قاطعی ختم نگشت. طولانی شدن مذاكرات مجلس و حاصل نشدن نتیجه ی درخور، باعث یأس افكار عمومی و بدگمانیشان ب قاطعیت و توانایی مجلس و وكلا در پیگیری حقوق مردم و بهبود اوضاع شد. گفتنی است در مطالعه ی شرح مذاكرات مجلس مشخص میشود برای برگرداندن دختران اسیر، دو راهكار پیشنهاد میشده؛ یكی آن ك پول داده و ایشان را از تركمنها بخرند ك با این پیشنهاد مخالفتهایی میشد مبنی بر این ك از این پس تركمنها رویه شان این خواهد شد ك بیایند از ما اسیر بگیرند تا ب خودمان بفروشند و برای ایشان مایه ی درآمد و برای ما اسباب بدبختی خواهد گردید. و راه حل دیگر ك مطرح میشده، آن ك لشكركشی كرده و اسرا را پس گرفته و تركمنها را گوشمالی بدهند. جدای از عجزی ك در اظهارات صاحب منصبان برای سركوب تركمنها مشخص است، مسئله ی مهمتری مطرح میشده ك همانا ترس از دخالت نظامی دولت روسیه، در صورت شدت عمل و لشكركشی ایران بوده است.
4. كاربرد واژه "رأی" ب معنای نظر، عقیده و باور، در ادبیات فارسی سابقه ای دراز دارد و در مجلس نوپای شورای ملی و از جمله در مذاكرات حول قضیه ی دختران قوچانی، با معنای حقوقیِ رأی وكلا و مجلس ایهام ایجاد میكرده و از این رو محل اشكال میشده. مثلا وقتی نماینده ای میگفته "رأی من بر این است ك ..."، بیشتر نظر و منظورش را میخواسته بیان كند. در همین دوره است ك "رأی" شخصیت حقوقی پیدا میكند.
5. در افكار عمومی و مذاكرات مجلس و نوشته جات نشریات، دختران قوچان ب "دختران ایران" توسعه یافته و مشخصا روح ملی و احساس تعلق ب ملیت ایران در میان هموندان مرزهای جغرافیای سیاسی ایران آن روز بروز میابد. ب نظر میآید مسئله دختران قوچان در قوام یافتن و گسترش روح و هویت ملی و ایجاد خودآگاهی نسبت ب این مسئله، با توجه ب كاركرد اصل "ما و دیگری" دخیل بوده است. همچنین ب اسیری رفتن دختران قوچان، در فرهنگ مردسالار و ناموس پرست ایرانی، ب معنای بر باد رفتن نوامیس مملكت و اسلام و ب طور مشخصتر تشیع تعبیر میشد. در مذاكرات مجلس و نامه های مردم و مقاله های نشریات، غیرت مردانه برای حفظ و پاسداری از زنان مملكت را ب اسلامیت پیوند زده اند و بارها ندای وااسلاما سرداده اند. با مطالعه ی اسناد مطرح شده كاملا مشخص میشود ك یكی از وجوه ایرانیت در نظر عموم ایرانیان، اسلام و تشیع است. مسئله ی غارت شدن و ب اسیری رفتن دختران مردم شیعه توسط گروهی سنی مذهب، نمود مظلومیت ایران در برابر بیگانه است. و گفتنی است دست كم در شمال خراسان، هنوز نیز رابطه ی تشیع و تسنن، میتواند مثل ایرانی و بیگانه باشد.
در پایان كتاب، نویسنده یك نكته ی ظریف را نیز بیان میدارد ك شایان تأمل و مایه ی تأسف است؛ زنان و دختران ب اسیری رفته، با توجه ب طولانی شدن روند تلاش برای برگرداندنشان، دیگر صاحبان (شوهر) جدید پیدا كرده و از طرفی نوامیسِ بر باد رفته و بی عصمت شده اند و بودن ایشان در جمع خانواده و ایل مایه ی سرافكندگی است! نویسنده میگوید هم از این رو شاید بستگان و ایل، دیگر بیشتر ترجیح میداده اند تا ایشان باز نگردند...
نویسنده با استناد ب مذاكرات مجلس و غوغایی ك حكایت دختران اسیر قوچان در افكار عمومی ایران ایجاد كرده، ب درستی آن را یكی از وقایع مهم و موثر بر جریانهای صدر مشروطیت میداند و اظهار شگفتی میكند ك چرا در تاریخ نویسیهای دوره های بعد، این واقعه همپای وقایعی چون چوب خوردن تاجران قند، كشته شدن دو سید طلبه در تجمعهای اعتراضی، لباس روحانیت پوشیدن موسیو نوز بلژیكی و... ب عنوان عوامل زمینه ساز انقلاب مشروطه یاد نشده است. وی خود جوابهایی برای این فراموش شدگی دارد؛ از جمله این ك تاریخ مردمَدار بوده و تاریخهایی ك نوشته شده اند، تاریخ مردان بزرگ بوده اند (چون تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، مهدی ملك زاده) و یا تاریخ اندیشه های بزرگ (ایدئولوژی انقلاب مشروطه، فریدون آدمیت). نویسنده باور دارد ك تاریخ نویسان با اندیشه ی بی اهمیت بودن و "داخل آدم نبودن" زنان ب روایت و بررسی تاریخ مشروطه پرداخته اند.
***
گفتنی است چنان ك در اسناد كتاب نیز مطرح میشود، بحث دخترفروشی در زمان وقوع ب اسیری رفتن دختران قوچان، در سطح كشور مطرح بوده و بسیاری از رعایا از فرط فقر و نداری، و عموما برای تأمین مالیاتهای متنوعی ك حاكمان میگرفته اند، ب این كار دست میزده اند. مثلا دخترفروشی در خراسان، كرمان و بلوچستان، بارها در اسناد كتاب مطرح شده است. در شمال خراسان، دخترفروشی ب تركمنها معمول بوده و من نیز نمونه های بسیار متأخر دخترفروشی را تا دهه ی 60 سده ی اخیر خورشیدی ب یاد دارم! مَمّد كَل مرد بیچیزی بود در روستای ما ك عموما از گدایی و گاه دله دزدی روزگار خانواده اش را میگذرانید. در دهه ی 60 ك ما بچه بودیم، میگفتند ایشان دخترش را ب تركمنها فروخت! موارد دیگری نیز از این دست سراغ دارم.
اسنادی ك از نامه ها و مذاكرات و مقاله جات در این كتاب ذكر شده اند، نشان میدهد ك سرزمینهای آسیای میانه ك ب موجب لشكركشی روسیه و قرارداد آخال، شاه ایران دیگر ادعایی بر آنها نداشته (پیشتر نیز تسلط چندانی بر آن حدود نداشته)، نسبت ب سرزمینهای مرزی ایران امنیت و نظم بهتری یافته و از این رو ملكشان رونق داشته و ثروت و درآمد مردمش بیشتر بوده است. همچنین حكومت روسیه برخلاف حاكمان ایرانی، رعایت حال مردم را میكرده اند و مثلا در روزگار قحطی ب ایشان برای مالیات فشار نمیآورده و در رسیدگی ب رعیت خود و نجات جان و زندگی ایشان میكوشیده اند. و پیدا است ك حاكمان ایرانی ب این مسائل بی اعتنا بوده و حتی در روزگاری ك ملخ قحط سالی آورده، در گرفتن تام و تمام انواع مالیاتها از مردم بی چیز كوتاهی نكرده و برای وصول مالیاتها، تا پای آزار و شكنجه ی آنها  پیش میرفته اند ك بسیاری مجبور ب دخترفروشی میشده اند! واقعه ی حمله ی تركمنها و غارت چادرهای ایل باشكانلو و ب اسیری رفتن دخترانشان و غلغله ای ك این مسئله در افكار عمومی ایران درانداخت باعث شد مسئله ی دخترفروشی -ك همیشه و حتی بعد از آن رواج داشته- نیز ب این مسئله پیوسته شود و حاكمانی ك از جور ایشان، رعیت ناچار ب دخترفروشی شده اند، پایشان وسط آمده و مورد مواخذه قرار گیرند.
همچنان ك در ادبیات شفاهی مردم شمال خراسان (ب طور مشخص كورمانجها) نیز جاری است، در كتاب ب اسارت بسیاری از ایرانیان، جمله از زن و مرد، توسط تركمنها اشاره میشود ك در بازارهای برده فروشی خیوه و بخارا (خان نشینهای آسیای میانه، هر دو در ازبكستان كنونی) و عشق آباد (پایتخت تركمنستان) فروخته میشده اند و دیگر بازگشتی ب وطن نداشته اند. در یكی از ترانه های كورمانجی خراسان ك ب غارت تركمنها و ب اسیری رفتن زنها اشاره دارد، از زبان مرد جوان عاشقی ك نامزد یا معشوقش (گلنار) در این واقعه ب اسیری رفته و او كوه و دشت را منزل ب منزل در جستجوی محبوبش درمینوردد،  آمده؛
من ك امروز بسیار غمگینم ای یارم
در میان چادرهای ایل چشم میگردانم
نشانی از تو نمیابم گلنارم

درد دل من كاری است ای یارم
غصه ها جانم را تباه كرده اند ای جانم
دیدار ب قیامت مانده گلنارم

جوانان را كشتند، زنان را بردند ای یارم
گلنار مرا اسیر كردند ای یارم
آنها را در خیوه و بخارا فروختند...


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 7 مهر 1396 10:05 ب.ظ
از تهران با قطار ب مشهد رفتم. نیمه ی شهریور بود و میدانستم هم قطارها شلوغند هم مشهد. ب كوپه ك رسیدم، تعجب كردم ك دیدم دیگر مسافران كوپه خانمند! با تعجب بلیطم را نگاه كردم ك همسفران حالیم كردند درست آمده ام و هنوز وارد كوپه نشده بودم، از من خواستند ب كوپه ی بغل بروم ك آنجا نیز خانواده ی ایشانند. من گفتم مشكلی ندارم اما ب گمانم باید تا آمدن مسئولان قطار و بررسی و كنترل بلیطها و مسافران انتظار بكشم. خانواده ای بودند متشكل از یك زن و مرد میانسال و دو دختر و یك نوه ی دو و نیم ساله شان و دو بانو از خویشان و پیرزنی از همسایگانشان ك ب قصد زیارت عزم مشهد داشتند. پس از بررسی بلیطها، در كوپه ی كنار با آقا و همسرش همكلام شدیم. آقا در بازار تهران مشغول بود. نوه شان پسركی كم سن و ریز جثه بود، اما فهم و سخن گفتنش بسیار فراتر مینمود و مرا مجذوب خود كرده بود.
صبح، پیش از برآمدن آفتاب ب مشهد رسیدم و هر چ هتل و مسافرخانه سراغ كردم، هیچ كدام جا نداشتند. و مانند همیشه پیدا كردن هتل قیمت مناسب از طریق اینترنت هم خود داستان پیچیده ی كم حاصلی بود. تا پیدا شدن هتلی قیمت مناسب، كیلومترها راه را با كوله پشتی و چمدانم پیموده بودم. هتل از حرم فاصله داشت و هم از این رو شاید اتاق خالی گیرم آمد! شهریورماه یكی از دو شلوغترین موسم مشهد است. زائران از همه جا میآیند؛ داخله و خارجه. حضور زائران عرب خارجی (بیشتر عراقی) در مشهد چندان پررنگ است ك بسیاری از داروخانه ها و فروشگاههایی ك دور و بر حرم بررسی كردم، یا یكی از كاركنانشان عرب زبان بود یا در حد راه انداختن مشتری، عربی میدانست. بیشتر این كاركنان نیز بانو بودند. برخیشان را از روی رنگ پوست و اجزا و تركیب صورت و لهجه اصلا نمیشد گمان برد ك عرب تبارند. مسافران و زائران عرب، عموما زنهایشان لباس متفاوت از مشهدیها دارند اما خیلی از مردهایشان لباس عربی در بر ندارند. ب طور مشخص پوستشان تیره تر است و ب چشم من درشت اندامتر -نه لزوما بالابلندتر- از مردم محلی بودند.
برخوردهای فروشندگان و كسبه ی حوالی حرم، با آن ك واقعا سرشان شلوغ بود، خوب و مثبت و كارراه اندازانه بود. با توجه ب مراجعاتم در شهرهای پیشین خراسان، با زمینه ی مثبتی ك ذهنم نسبت ب خراسانیان پیدا كرده بود داشتم یقین حاصل میكردم ك اهل خراسان، تماما خوشبرخوردتر و كارراه اندازتر از دیگر مردمان كشورند ك گذرم ب مناطق دیگر شهر مشهد نیز افتاد؛ تقریبا طبق الگوی شهر تهران، مناطق اجتماعی-اقتصادی مرفه تر، برخورد سردتری دارند و تمایلشان برای گفتگو با من و راه انداختن كار دیگران كمتر است. اما جالب است ك در همین مناطق، تفاوت سطح و نوع برخوردها خیلی بیشتر است. مثلا برخیشان بسیار با ادب و متواضعانه و مهربانانه برخورد میكنند اما برخی دیگرشان عقده ها و تكبرهایی بروز میدهند و تحقیرهایی میكنند ك آدم در شگفت میشود!
داروخانه ی حرم، شاید شلوغترین داروخانه ای است ك در همه ی شهرهای كشور بررسی كرده ام. آنچنان شلوغ ك وقتی وارد شدم، با این ك دستگاههای تهویه و كولرها كار میكردند، بوی نم تنها (بدنها) و نفسها خیلی توی ذوقم زد! ولوله ای بود اینجا و با بلندگو پیج میكردند ك صدایش بلند بود و گوش خراش، و در طول چند دقیقه حضورم واقعا آزار دهنده مینمود. این نكته را با سه بانوی محترمی ك با ایشان گفتگو میكردم در میان گذاشتم و ایشان نیز ب تأسف سری تكان داده و گفتند ما دیگر عادت كرده ایم اما باز هم گاهی اذیت میشویم.
در مشهد ب دیدن دوستی قدیمی -صادق- رفتم ك صبح تا شب در فروشگاه بزرگ عمویش ب مدیریت یكی از بخشها میپردازد و وقتی برای پرداختن ب خود و خانواده و... ندارد! در همان فروشگاه هم دیدمش. فروشگاهشان یكی از 3-4 فروشگاه بزرگ مرغ و محصولات پروتئینی در مشهد است و بالغ بر 100 نفر در بنگاه اقتصادی ایشان مشغولند! وقتی صادق از شرایط كار و هزینه ها و درآمدهایشان برایم میگفت، تهش چیز چندانی برای مالك فروشگاه نمیماند. و من با توجه ب تجربه ای ك از بازار این سالهای كشور دارم و شناختی ك از وضعیت اقتصاد كنونی مملكت پیدا كرده ام، درمیافتم ك راست میگوید. اما شغل فقط درآمد نیست، خاصه ك شما یكی از 2-3 بنگاه اقتصادی تعیین كننده ی وضعیت یك صنف در كلانشهری چون مشهد باشی؛ از یك جایی ب بعد، اعتبار، قدرت، تعهد ب كاركنان و نان خوران مجموعه و... اهمیت پیدا میكنند.
در مشهد از دوست با محبتی یادم آمد ك اگر چ در دانشگاه بیشتر در حد سلام و علیك رابطه داشتیم اما در سالهای پس از آن همیشه از نعمت احوالپرسی گهگاهش برخوردار بوده ام. انصاف آن بود ك حضورش را دریابم. زنگ زدم و پیش از كلام من، آقا روح الله با صدای خوشحال ب نام خطابم كرد و سلام داد. گفت مغازه دارد و نشانی داد ك بروم. نزدیكیهای مغازه، از یك سوپرماركت یك بسته شكلات خریدم تا دست خالی نرفته باشم. اما خوب ك شكلات را گرفتم، با خودم گفتم نكند مغازه ی دوست ما هم سوپرماركت باشد و من زیره ب كرمان ببرم! و البته چنین بود! این دوست من متولد اواخر دهه ی 50 در مشهد است اما پدر و مادرش افغانستانیند. تا خودش نگوید، نمیفهمی ك تبار افغانستانی دارد. چند سال پیش یادم است شكوه داشت ك با این ك متولد ایران است و خانواده شان از اوایل بعد از انقلاب در ایران زندگی میكنند، اما تابعیت ایرانی ب ایشان نمیدهند. آن موقع شاید نظر متفاوتی -در كلیت- داشتم اما اكنون مدتی است عمیقا باور دارم ما باید در جذب افغانستانیها با برنامه تر باشیم و در دادن مجوزهای اقامت و تابعیت دقیقتر و قویتر عمل كنیم. ما باید ك چهارچوب ایران فرهنگی را ملاك گرفته و برای احیایش بكوشیم. ما باید مثل كشورهای پیشرفته در جذب استعدادهای كشورهای دیگر بكوشیم، خاصه ك آن كشور همسایه و حوزه ی فرهنگی و تاریخی مشترك ما باشد.
در روزهایی ك مشهد بودم، از دوست و همكلاسی دانشگاهم یادم میآمد ك بی وفا بود و زودتر از ما ك فارغ التحصیل شد، دیگر خبری از وی نداشتیم جز این ك دوستان دیگر میگفتند احمد ازدواج كرده و... . ب مغازه ی روح الله ك رفتم، در همان جمله های نخست گفت احمد را یادت است؟ پاسخ مثبت داده، گفتم چطور؟! گفت مغازه اش همین روبروی ما است! خیلی تعجب كردم و خوشحال شدم. رفتم سراغش، میخواستم غافلگیرش كنم. مغازه ی نوشتن پرده و چاپ بنر و ساخت و نصب تابلو و... داشت و كارش خوب گرفته. در همان زمان دانشگاه هم از این هنرش درآمدكی داشت. آفتابگیرم را گذاشتم و كمی پایین كشیدم ك وقتی سرم را پایین میگیرم، چهره ام اصلا معلوم نباشد. وارد مغازه ك شدم و سلام دادم، دوستم جلوی مانیتورش نشسته بود و جز جواب سلام و عرض یك بفرمایید سنگین، التفاتی ب من نكرد. گفتم میخواهم برایم بنری چاپ كنید. و ایشان بی آن ك رویش را از مانیتورش برگرداند، از موضوعش پرسید. من پرسیدم آیا پرده هم مینویسید ك پاسخش مثبت بود. و تا پرسیدم ك آیا "خطتان مثل قدیمها خوب است؟"، احمد از روی صدا مرا بی معطلی شناخت و ب شعف آمد. دیده بوسی كردیم و چند عكس خودانداز گرفتیم. روز از نیمه گذشته بود و داشت تعطیل میكرد. ب فروشگاه روح الله رفتیم و نهار را مهمان او بودیم. احمد و روح الله هر كدام 2 فرزند دارند. كلی از دوستان مشترك و خاطرات یاد كردیم و ب یاد روزهای شاد و پرنشاط دانشگاه، دمی خوش بودیم.
شبی نیز نزد خواهرم بودم و دست خود را ب بچه گربه ی بسیار بازیگوشش سپردم ك خراشهای چندی بر آن گذاشت. پیش از رسیدن ب خانه شان، خواهرم میگفت مموش بسیار بازیگوش است و با همه ی گربه هایی ك پیشتر دیده و داشته، از این حیث متفاوت. میگفت این پیشی در همه احوال مشغول چنگ انداختن و گاز گرفتن و سر ب سر گذاشتن است. من البته اینها را اغراق فرض كرده و جدی نگرفتم. اما واقعیت این بود ك این جانور بازیگوش، از همان لحظه ی نخست دیدارمان هیچ احساس غریبگی نداشت و یك راست آمد سراغم و وقتی ملایمت و مهربانیم  را دریافت، بازی را آغاز كرد! ناگفته نماند ك ایشان هیچ بازیی جز چنگ انداختن و پنجه كشیدن و گاز گرفتن، با انسانها بلد نبود. چنان ك از گربه ها شناخت دارم، پس از كمی یا كلی بازی، میآیند ك نوازششان كنی یا وقتی نوازش میكنی، آرام میگرند و خرخر میكنند و... . اما این پیشی هیچگاه از بازیهای خشنش دست نكشید و هر بار هم ك خواستم نوازشش كنم، بازی چنگ و دندان در پیش گرفت. من روی طرد كردنش را نداشتم و مهرش ب دلم نشسته بود اما برای در امان ماندن از خشونتش، میكوشیدم حركتی انجام ندهم تا تحریك نشود اما ب قول خواهرم اگر مثلا وقتی گازت میگیرد، ملایمت نشان دهی یا بی تفاوت باشی، شدیدتر گاز میگیرد! و همین اتفاق افتاد. یك بار ب دستم هجوم آورد و مانند دیگر گربه سانان ك گلو و تن شكار و حریف را با دست و پنجه شان گرفته و در آغوش میفشارند، ساعد دستم را گرفته و این بار ب جای مچ دستم ب مثابه ی گلوی شكار، كف دستم را در دهان گذاشته بود و وقتی دید من هیچ حركتی نمیكنم، بر فشار گازش افزود و انگار ك سوزنی در كف دستم فرو كرده باشند و من ناخودآگاه پرتش كردم! بعد از آن هم دست از بازی برنداشت و دقایقی بعد باز ب سراغم آمد! مهرش اما همچنان در دل من است.
جدای از هزاره تبارهای اصالتا افغانستانی ك در نسلهای اخیر ب خاطر گریز از كشتار شیعیان، ب ایران آمده اند یا هزاره جاتی ك پس از انقلاب و در پی جنگهای داخلی افغانستان ب ایران آمده اند، ته چهره های توركی-مغولی، در مشهد نسبتا پربسامدند هر چند ب غلظت هزاره جات نیستند. با بسیاری ك گفتگو میكردم، مشخصا رگه هایی از تبار توركی را در چهره شان میدیدم اما برخی دیگر را نیز برای دریافتن این نكته در ایشان، ب دقت چون منی نیاز بود! نژاد تیره پوستی ك در شهرهای پیشین خراسان از آن یاد كرده بودم، در مشهد نیز تأثیرات چندی دارد. همچنین مردمانی با پوستهای سفید و چهره های گاه اروپایی نیز در مشهد بسیارند. مشهد را باید ك شهری با مردمانی از جاهای مختلف ایران و خاورمیانه در نظر آورد ك عمده ی جمعیتش خراسانی تبارند.
گاه پیش میآید كسانی را میبینی ك خیلی ب چشمت آشنایند اما آخرش هم نمیفهمی كه اند و كجا دیده ایشان. مثلا یك بار در خیابان تهرانپارس تهران پیاده راه میرفتم و آقایی با عینك دودی از روبرویم میآمد. وقتی دیدمش تقریبا 30 متر با هم فاصله داشتیم. از دیدنش مشعوف شدم اما هر چ ب ذهنم فشار آوردم، ب جا نیاوردمش! حتی تصمیم گرفتم ب هم ك رسیدیم، بروم ازش بپرسم و معلوم كنم ك كجا با هم بوده ایم! نزدیك ك شد در چهره اش خیره شدم و انتظار داشتم او نیز واكنش نشان دهد اما هیچ از او سر نزد و من با خود گفتم حتما من را از یاد برده یا شاید همان موقع ك با هم جایی بوده ایم هم من را در ذهن نداشته! با این حال رویم نشد بروم و بپرسم. این موضوع ساعتها ذهن مرا مشغول كرده بود و بیشترین احتمالی ك میدادم این بود ك در دانشگاه ما بوده باشد. عاقبت چون جرقه ای ب ذهنم خطور كرد ك ایشان مزدك میرزایی، مجری ورزشی سیما است! در مشهد هم آقای میانسالی ك تیپ اسپرت زده و در خیابان ملك آباد قدم میزد را دیدم ك بسیار ب چشمم آشنا بود اما یادم نمیآمد كی بود! حتی نگاهمان لحظه ای با هم تلاقی كرد و امیدوار شدم ك شاید واكنشی نشان دهد ك نگاهش را دزدید و رفت و فهمیدم من را نمیشناسد. و هنوز و پس از چند هفته نفهمیده ام كه بود و كجا دیده امش. در شغلها و شهرها و موقعیتهای مختلف تصورش كرده ام تا شاید یادم بیاید كه بود و كجا با او بوده ام اما جز آن ك لباس سفید آشپزی بر تنش محتملترین چهره ای است ك باید از او دیده باشم، هیچ توفیق دیگری نداشته ام.
سالهاست میدانم رسیدگیی ك ب شهر مشهد شده و میشود، بیشتر و قویتر از خیلی شهرهای دیگر است. و وقتی كلانشهرهایی چون تبریز و اصفهان و شیراز را میبینم ك روزگاری نه چندان دور همسنگ مشهد بوده اند، بر درست بودن یافته ام صحه میگذارم. قطار شهری مشهد ك چند سالی است راه افتاده، برخی ایستگاهها را در زیر زمین میرود و برخی دیگر -در سر و ته خط- را روی زمین. چند باری ك سوارش شده ام، برای مسافرت درون شهری وسیله ی ترتمیز و جالبی آمد ب نظرم. ابعاد خیلی كوچكترش و مسافران ب مراتب كمترش نسبت ب متروی تهران و نیز رنگ آبی روشن و دلنشین درون واگنهایش، آن را در نظرم اسباب بازی دوست داشتنیی جلوه میداد! این قطار دو واگن دارد و در دو طرف هر واگن روزنامه گذاشته اند و بسیاری را میدیدم ك ب آنها سرگرمند. إنشاءالله ك روزنامه ها در تربیت و توسعه افكار عمومی موثرند. حمل و نقل عمومی روی هم رفته در مشهد قوی است و خط اتوبوسهای تندرو -بی آر تی- هم دارد ك دست كم در این فصل مسافرخیز، خیلی شلوغتر از قطار شهری است. البته ناگفته نماند ك قطار شهری مشهد از حرم كمی دور است و جزو مسیرهای مستقیم حرم نمیباشد. بزرگراهها و خیابانهای مشهد هم عموما پهنای خوبی دارند و تمیزند و نیز پردرخت.
سالها پیش، دو ماه و اندی ك در مشهد سرباز بودم، در ساعتهای اندك بیكاری، زبان انگلیسی كار میكردم. برای این منظور ب پاساژی در خیابان ملك آباد مراجعه میكردم و از آنجا رمانهای ساده شده (simplified novels) را میگرفتم و میخواندم. ب یاد آن روزهای سرد و تاریك، در مسیر، ب آن پاساژ سر زدم اما چیز چندانی برایم آشنا نبود. مشهد را در كودكی اصلا دوست نداشتم؛ شهر شلوغ و بزرگ و غریبی بود ك مسافرخانه های چند طبقه ی تنگ و تاریك و بی تفریحش برایم مثل زندان بود. اما در سالهای بزرگسالی، هر بار ك ب این شهر آمده ام و در خیابانهایش قدم زده ام یا ب حرم رفته ام یا در پاركهایش بوده ام، لذتی در آن حس كرده ام. مشهد اكنون برایم شهر خوشی است. شهری ك امكانات نسبتا خوبی دارد و خیابانهایی پردرخت و مهمتر از اینها مردمانی ك در دوره ی دانشگاه و سربازی از آن شناخته ام، خیلیهاشان در ذهن و دلم جای خوبی دارند.


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 6 مهر 1396 10:06 ب.ظ
با گوشی نوشته شد.
***
صبح زود تربت جام را ب مقصد سرخس ترک کردم. برنامه‌ام این بود ک از راه میانبر بروم؛ تربت جام ب صالح آباد و از آنجا ب سرخس. شب قبلش از یکی دو نفر پرسیده بودم و گفته بودند از تربت جام خطی مستقیم ب سرخس وجود ندارد و اگر نخواهی از مسیر مشهد بروی، باید نخست ب صالح‌آباد و سپس از آنجا ب سرخس بروی. اما صبح ک هتل را ب مقصد پایانه برون‌شهری ترک کردم، تاکسی تو شهریی ک گرفته بودم وقتی از مقصد و برنامه سفرم باخبر شد، مرا از پیمودن این مسیر بر حذر داشت و هشدار داد مسیری ک انتخاب کرده‌ای، کم‌ رفت و آمد و هم‌مرز با افغانستان و خطرناک است! من نیز ک جایی برای این احتمال در ذهنم در نظر گرفته بودم، با شنیدنش، زود و راحت تصمیمم را عوض کردم و راه مشهد پیش گرفتم تا از آنجا ب سرخس بروم. راننده ی یاد شده پیازداغ روضه‌اش را زیاد کرد و ناامنیی ک از آن میگفت را ب دین و مذهب ساکنان دور و بر این مسیر ربط داد ک البته من همراهی نکردم. یادم است در سالهای دهه ی هفتاد خورشیدی، وقتی بین ما و طالبان دشمنی بالا گرفت، من ک نوجوانی بودم، از یکی شنیدم طالبان وارد خاک ایران شده‌اند و "پاسگاه صالح‌آباد را داغان کرده‌اند". و نام صالح آباد، اینچنین در ذهن من حک شد.
سرخس در شمال تربت جام است و من میخواستم یک خط تقریبا مستقیم و البته مرزی را بپیمایم تا کمترین وقت را صرف کرده باشم. چرا ک باید تا غروب خود را ب مشهد، ب اتوبوسهای تهران میرساندم. پایانه سرخس در شرق مشهد قرار دارد و بین پایانه اصلی شهر (پایانه امام رضا) تا آنجا فاصله چنان است ک ناچار باید دربست میگرفتم تا زمان را از دست نداده باشم! مسیر مشهد ب سرخس کم رفت و آمد است و برای جور شدن مسافر کلی معطل شدیم و عاقبت هم من کرایه ی یک نفر اضافه را حساب کردم تا تاکسی برون‌شهری راه بیفتد و من ب کارم برسم.
راننده، جوان بلوچ بامرامی بود از طایفه نارویی ک فارسی را روان و ترتمیز سخن میگفت. و چنان ک در بلوچستان نیز رایج است، در رانندگی متهور و خونسرد بود. اما با این حال ب دست‌فرمانش ایمان داشتم. پیشتر میدانستم سرخس، بلوچ و سیستانی دارد و این اقوام از سیستان بدینجا کوچیده‌اند. سابقه این کوچ چندان قدیمی نیست و ب نسلهای اخیر محدود میشود و بلوچهای امروزی سرخس، پیوندها و رفت‌ و آمدها را با سیستان حفظ کرده‌اند. اگر چ چند بلوچی ک در سرخس دیدم، آهنگ زبان بلوچی در فارسیشان پیدا بود و این را منی ک سالها در میان مردم بلوچستان زندگی کرده‌ام، درمیابم اما یک جور خراسانی شدگی نیز در ایشان مشهود بود. چنان ک لهجه فارسیشان خیلی ب مشهدی میخورد و نیز بیشترشان لباس بلوچی در بر نداشتند. پوست‌ تیره‌تر بلوچها، ایشان را از دیگر خراسانیان متمایز میکند.
سرخس در شرق مشهد و تقریبا در نقطه صفر مرز ما با ترکمنستان است. سرخس کهنه و تاریخی، در آن سوی مرز است و این سرخس ما تازه‌ساز میباشد. در حقیقت  منطقه ی سرخس بین ایران و ترکمنستان تقسیم شده است. استخراج گاز و پالایشگاه گاز، عمده‌ترین صنعت این ناحیه است گویا. تا جایی ک من میدانم، گاز سرخس ب مصرف شهرهای خراسان میرسد. در جاده مشهد-سرخس، تریلیهای کشور ترکیه هم ب چشم میایند ک از انواع وطنیشان شیکتر ب نظر میآیند. اما روی هم رفته این جاده خلوت است. از یک جایی ب بعد، جاده وارد بلندیها میشود و آنگاه ب جایی میرسی ک پشت سرت دشت وسیع خشک بی‌انتهایی را زیر پا میبینی. و چون آنجایی ک ایستاده‌ای نیز خشک است و خلوت و جایی ک میروی هم پایان خاک کشور و مرز کشور دیگر است و منطقه هم ک محروم، گویی قدم ب قدم ب آخر دنیا نزدیک میشوی. تصور این ک بخواهم در چنین جایی زندگی کنم، هول‌انگیز و نفسگیر بود!
در بلندیهای جاده، شهر کوچک مزدوران (مزداوند) قرار دارد ک گویا آبی از آن میجوشد و از این راه سرسبزی و طراوتی با اوست. یک پادگان ارتش نیز اینجا مستقر است ک وقتی من در خراسان سرباز بودم، گاه حرف آن پیش میآمد و برای سربازان جای غریب و سخت‌گذرانی جلوه میکرد.
نزدیکیهای سرخس، کشتزارها بسیارند و نسبتا آباد اما باز دل من رضا نمیداد ک اینجا جای خوبی برای زندگی باشد. سر و وضع شهر اصلا تمیز و شیک و زیبا نبود. و نیز سر و وضع مردمش و فروشگاههایش. فقر و دورافتادگی از جای‌جای شهر و مردمش میبارید. گاه برخی را از زن و مرد، با لباسهای بلوچی میدیدم. چند زن را دیدم ک لباس ترکمنی داشتند و سر و وضعشان ژنده و نامرتب بود و با توجه ب گردن بازشان و روسریی ک ب پشت گردن انداخته بودند، گمان کردم از اهل ترکمنستانند اما اکنون مطمئن نیستم، شاید هم ایرانی بودند. در سرخس بیش از هر جای دیگر خراسان پوست سبزه و تیره دیدم. بسامد ته‌چهره‌های ترکی-مغولی اینجا زیاد نبود.
حضورم در شهر کمی بیش از دو ساعت ب درازا کشید و چیز زیادی دستگیرم نشد. روز از نیمه گذشته بود ک راه برگشت پیش گرفتم و از این ک در آخر دنیا زندگی نمیکردم، از این ک از آخر دنیا بازمیگشتم ب سوی آبادانی و جمعیت آدمها، از این ک ب سوی خانه میرفتم، خوشحال بودم.



نویسنده :سروش
تاریخ: چهارشنبه 5 مهر 1396 03:54 ب.ظ
ای کاش ایرانیت مهمترین وجه وجود ما ب عنوان یک گروه و کلیت در مقیاس جهانی بود. آنگاه دوست و دشمن را ب درستی تعیین میکردیم و میفهمیدیم رقبای ما کیانند و میدانستیم راه کدام است و چاه کدام.
پریشان حالی ما چنان است ک ایرانی را ب هزار ترفند و نادانی از خویش میرانیم و آنگاه برچسب ارتباط با بیگانه را برایش خوشتر میداریم! ای کاش دریابیم ایرانی استیم و در افق سپهر ایرانیت باید ک بیاندیشیم و این جامعترین و قدرتمندترین صورت ماست. ای کاش دریابیم رقیبان منطقه‌ای ما، همچنان روم و عاشورند. ای کاش بصیرتی در پیکره ی ما دمیده شود...


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 24 شهریور 1396 12:53 ق.ظ
درون شدم. سلام و خسته نباشیدی گفتم. خانمی میانسال داشت کرم میخرید. پرسیدم آقا کرم فلان (تولید شرکت خودمان) دارید؟ گفت داریم. گفتم بسیار خوب، چند سوال دارم، صبر میکنم مشتریتان را راه بیاندازید.
دورتر ایستادم. سنگینی نگاه مشتری را حس کردم ک برگشت و مرا نگاه کرد اما نگاهم را از روبرویم باز نگرفتم. بعد از آمدن من، زود کرمش را برداشت و حساب کرد و آمد ک برود. در چشمهایم خیره مینگریست و ممتد. میخواست حالی کند و بفهماند ک چ کاره است و مطلب چیست! شاید مثلا چند سال پیشترک سرم توی حساب نبود اما حالا  این نگاهها را خوب میفهمم. یقه ی باز ناجورش نیز میتوانست مهر تاییدی بر این تشخیص باشد.
زن تن‌فروش با وجود ظرافتی ک از چهره و نگاهش گم شده و نگاه شیطانی و خبیثانه‌ای ب جایش نشسته، خیلی ترحم‌انگیز است...




نویسنده :سروش
تاریخ: چهارشنبه 22 شهریور 1396 01:46 ب.ظ
با گوشی نوشته شد.
***
نیشابور را صبح زود ب مقصد مشهد ترک کردم و نزدیک پایانه ی امام رضای مشهد، ب تاکسیهای برونشهری تربت جام سوار شدم. برای پر شدن تاکسی، دقایق زیادی معطل شدم. خود تاکسیهای خطی هم نظم را ب هم میزنند و فضا را آشفته میکنند، چ رسد ب مسافرکشهای شخصی ک انگار کسی چندان جلودار جولانشان نیست. راننده‌های خطی ب طور متناوب، یکی‌یکی میآمدند جلو و اصرار داشتند دربست بروم چرا ک مسافر نیست! کافی است کمی کم‌رو باشی تا ساکت را بردارند و سوارت کنند. خانمی، زودتر از من ب ایستگاه آمده بود. رانندگان همچنین ب من و او پیشنهاد میکردند کرایه ۲ نفر دیگر را حساب کنیم تا برویم. من عجله‌ای نداشتم اما آن خانم با این پیشنهاد بی‌تاب میشد. گویا کار اداری داشت. سرانجام او زودتر رفت. راننده‌های خطی ب هم مسافر هم قرض میدهند. ب گمانم خانم از این تبصره بهره‌مند شد. مردم هم در بی‌نظمیها و پریشان‌حالیهای عرصه حمل و نقل مسافر، مقصرند و همه تقصیرها پای ناخلفی اهل این صنف و بی‌مسئولیتی مسئولان نیست. اگر مردم ب سواریهای غیرمجاز سوار نشوند، اگر مردم در رعایت نوبت و حفظ حقوق خود اهتمام داشته باشند و... خیلی از مشکلات از میان خواهند رفت.
فریمان در میان راه بود و دریافتم ک این شهر چندان هم بیخ گوش مشهد نیست. انتظاری ک داشتم از منطقه و شرق مشهد، بیابانهای بی‌رونق بود اما انصافا ذهنیتم اشتباه بود و باغهای چندی در اطراف فریمان و تربت جام بودند و بیشتر از آن کشتزارهایی. این مناطق اصلا ناآباد و فراموش‌شده نیستند. رفت و آمد نیز در راههایشان کم نیست.
ب تربت جام رسیدیم و راننده مرا ب یک مسافرخانه ی مثلا ترتمیز رساند. از پله‌ها ک بالا میرفتم، امیدم از تمیز بودن مسافرخانه را از دست میدادم. طبقه بالای همکف، در مسافرخانه بسته بود و روی کاغذی نوشته بودند در صورت نبودن مسئول پذیرش  ب این شماره زنگ بزنید. جوانکی پشت در مانده و با اخم داشت شماره را میگرفت. معلوم شد دقایقی است اینجا معطل مانده! و این رها کردن و رفتن پذیرش مسافرخانه برایم دلیل کافی بود ک زود آنجا را ترک کنم و صرف هزینه بیشتر برای اقامت را ب جان بخرم. هتلی ک آنجا اتاق گرفتم، نسبتا ترتمیز بود و اگر درست یادم مانده باشد، تنها هتل این شهر است. در طبقه ی زیرزمینش هم رستوران پرمراجعه‌ای داشت. از نوع برخورد پذیرش و مهماندارش نیز میتوانم حدس بزنم مهمان راه دور، چندان گذرش ب اینجا نمیافتد، منی ک نیز لهجه ی خراسانیم را پنهان میکردم، کمی برایشان تازگی داشتم گویا. این هتل نزدیک پادگان تیپ زرهی ارتش تربت جام است و در آن یک شب ک اقامت داشتم، دیدن این پادگان مرا یاد خاطرات سربازیم انداخت؛ در میان سربازان -ک گاه صحبتش پیش میآمد- این تیپ ب عنوان یکی از سختترین مکانها برای خدمت سربازی جاافتاده بود. یک چیزی در مایه‌های آخر دنیا! والله اعلم.
تربت جام ب مرز افغانستان نزدیک است و از جنوب ب شهرستان تایباد محدود میشود و از شمال ب شهرستان سرخس. ب گمانم از غرب نیز با شهرستان تربت حیدریه هم مرز باشد. کسانی را با لباس محلی میدیدم ک بیشترشان را افغانستانی تشخیص دادم. نیز ماشینهای پلاک افغانستان هم در شهر دیده شدند. گویا رفت و آمد افغانستانیها در این شهر کم نیست. 
مردم تربت جام از نظر مذهبی ترکیبی از شیعه و سنیند. امیدی ک اختلافات، همیشه کمرنگ باشند. راننده تاکسی برون‌شهری، بین فریمان و تربت‌جام منطقه‌ای را نشان میداد و میگفت از اینجا ب آن ور (ب طرف مرز) بیشتر روستاها سنی‌مذهبند. با توجه ب پیوستگی زبانی-قومی و مذهبی مردم مرز نشین این منطقه و افغانستانیهای همسایه‌شان، رفت و آمدهای افغانستانیها ب این منطقه میتواند چیز معمولی باشد. یادم است در دوران سربازی، هم‌خدمتیی داشتیم اهل دور و بر خواف (نزدیک تربت‌جام) ک میگفت از افغانستان برای مردم محلشان مهمان میآید.
تربت جام شهری است با تقریبا ۱۰۰ هزار نفر جمعیت و بازار کوچکی دارد و نسبتا ضعیف. و اکنون میتوانم ادعا کنم جز مشهد، بازار بقیه ی شهرهای خراسان، هیچکدام قوی نیست. ب نظر میرسد مردم خراسان، امروزه هم طبق رویه‌ ی باستانی، همچنان خاستگاه روستایی دارند و درآمدها متوسط و اندکند و میزان مصرف بالا نیست.
بسامد ته‌چهره‌های تورکی-مغولی در تربت جام بسیار کمتر از آنچه بود ک چشم داشتم! باید بگویم پوست گندمگون و سبزه بسیار بیشتر از ته‌چهره تورکی-مغولی میتواند مشخصه مردم این منطقه در قیاس با شهرهای پیشین خراسان ک بررسی کردم، باشد. انتظار پوستهای عموما روشنتری را داشتم. گویا در این منطقه گروهی از ترکمنهای سالور نیز زندگی میکنند و میدانم دست کم برخیشان در میان مردم محلی -از نظر قومی و زبانی- حل شده‌اند. نمونه‌اش را شاید بتوان شادروان پورعطایی -موسیقی‌دان برجسته محلی ک اخیرا درگذشت- دانست. چند سال پیش در تهران آموزگار سه‌تاری داشتم ک دوتار تربت‌جام را نزد پورعطایی آموخته بود و از وی نقل میکرد ک من ترکمنم. اگر درست در ذهنم مانده باشد، بلوچهای اندکی نیز در این شهرستان ساکنند.
انتظار داشتم لهجه ی رایج در شهر -ب خاطر فارسی معیار نبودنش- کمی برایم نامفهوم باشد اما هم ب واسطه ی خراسانی بودنم و آشنایی نسبی گوشم با آهنگ و واژگان محلی و بیشتر از آن ب خاطر تاثیر فزاینده زبان رسمی و لهجه ی محاوره‌ای تهرانی در زبانها و گویشهای محلی، مشکلی در دریافت و ارتباط نداشتم و لذت کشف و درک یک لهجه ی دورتر را از دست دادم!
تربت جام شهر نسبتا سرسبزی است و درختان در کنار خیابانهایش برقرارند (البته فقط خیابانهای مرکز شهر را دیدم). مردمش، ب آنهایی ک مراجعه کردم، عموما محترم و مبادی آداب بودند. مدت کمی در تربت حیدریه با دو جوان تربت جامی هم‌خدمتی بودم ک محترم و درستکار بودند. هوای دیدنشان در سرم بود اما نشانی ازشان نداشتم. نیز ب یکی از دوستان شوخ‌طبع و ب یادماندنی دوران سربازی -ک گمان میکردم اینجایی است- زنگ زدم تا مگر ببینمش ولی گفت اهل شهر کناری -تایباد- است. طفلکی خیلی اصرار کرد ک مهمانش شوم اما فراغتی میطلبید ک نبود.
در تربت جام با دیدن میوه ی جالیزیی از خانواده خیار و خربزه، دیگر مطمئن شدم ک این باید رسیده ی همان تیل یا شمامه‌ای (دستنبو) باشد ک نارسش را در زنجان و آذربایجان دیده بودم میوه‌فروشیها میفروشند. رسیده‌اش بسیار شیرین و خوشبو است. نارسش را هم در زنجان و آذربایجان خورده بودم ک مزه خیار میداد تقریبا.


نویسنده :سروش
تاریخ: دوشنبه 20 شهریور 1396 09:11 ب.ظ
با گوشی نوشته شد.
***
روز از نیمه گذشته بود ک متوجه شدم همین اندازه بررسی بازار نیشابور، بسنده است و ای کاش بتوانم نوبت عصر را ب بررسی شهری دیگر بپردازم تا از زمانم بهترین بهره را برده باشم. هم از این رو پس از مبلغی حساب و کتاب، عزم تربت کردم.
راننده‌ای ک مرا میبرد، خود اهل تربت بود اما سالهاست ساکن نیشابور است. خوشحال بودم ک یک بار دیگر پس از دوره سربازی، ب تربت میروم. همچنین از این ک گمان میکردم از کدکن خواهیم گذشت نیز خوشحال بودم. هم برای نقشی ک شفیعی کدکنی در ذهن من دارد، هم از آن رو ک رد تورکان را در خراسان -در همان روزهای سربازی- تا کدکن زده بودم و دوست داشتم بیشتر و دقیقتر از ایشان بدانم. ب گمانم تورکان کدکن، جنوبیترین تورکان خراسانند. نیز شنیده بودم در شهرستان کاشمر هم برخی روستاها تورک زبانند. حیف ک از کنار کدکن گذشتیم و راننده نیز چیزی از آن چیزها ک من میخواستم، سر در نمیآورد. او ک قیافه‌ای بربری و رویی کم مو داشت، آشناییش ب تاریخ تورک و مغول در این مملکت، فقط در همین اندازه بود ک مغولان نیشابور را ویران کردند و ب زنان نیشابوری تجاوز کردند و حالا نسل نیشابوریها شبیه مغولهاست (نقل ب مضمون). و اینها را با تاسف و اندکی نیشخند و شیطنت میگفت. جوری ک انگار از مغول، مویی حتی در تن وی نیست! دلم نیامد قیافه‌اش را و ربطش ب تورک و مغول را ب وی یادآور شوم.
راه، بسیار کم‌رهرو بود و نیمه بیابانی و البته گرم. شب ک بازمیگشتیم، موشها، تکی تکی، در عرض جاده جولان میدادند. اینها و نیز و پرندگانی چند از خانواده گنجشک ک در راه رفت دیده بودیم، همه جانوران این خلوت بود ک در نظرم ثبت شد.
جاده‌ای ک رفتیم، از نزدیکیهای تربت ب جاده اصلی میپیوندد و از گردنه‌ها و بلندیهای شمال تربت میگذرد. چ آن زمان ک مسیر زاهدان-مشهد را در دوره دانشجویی میپیمودم و چ آن زمان ک سرباز بودم، این گردنه‌ها همیشه برفگیر بودند و گاه راه‌بندان.
تربت صد و سی چهل هزار نفر جمعیت دارد و بازارش قوی نیست. مشخص است ک اینجا درآمدها عموما بخور و نمیرند. در بازار، از راسته زعفران‌فروشیها ک میگذشتم، عطر زعفران در هوا پیچیده بود و چ خوش بود. از برابر دکان ابزارفروشیی ک در دوران سربازی برای کارهای پادگان ب آن مراجعه کرده بودم گذشتم و دلخوشیهای کوچک و روزهای کوتاه و شبهای سرد و بلند زمستان سربازی و بیم و امیدهای آن دورانم در نظر آمد. لحظاتی چند، دلم گرفت. از جلوی کوچه‌ای رد شدم ک گرمابه‌ ی عمومی داشت. زهرخندی ب یاد دوران سربازی زدم؛ ماهها در پادگان حمام نداشتیم و ب زور و با منت بسیار، هر از چند روز، ساعتی دو سه، ب ما مرخصی میدادند تا ب این گرمابه مراجعه کنیم و چرک و بوی گند را از تنمان بشوییم! از چهارراهی گذشتم ک دیگر آن ردیف مغازه‌های تایپ و تکثیری در کنارش وجود نداشت و عقب نشینی کرده و خراب شده بودند. آن زمان دنبال کار میگشتم و امیدوار بودم با راضی کردن فرماندهان برای دریافت مرخصی ساعتی، بتوانم درآمدکی هم داشته باشم. پول لازم داشتم. و ب این تایپ و تکثیری مراجعه کرده بودم و با نرخ بهره‌کشانه‌اش هم ساخته بودم و یک روز هم آمدم سر کار اما مانیتور قدیمی و صفحه لرزانش مرا ترساند ک چشمهایم را برای این چندرغاز پول گدایی هم خواهم گذاشت! ب یاد پزشکی بودم ک یک یا دو بار و بعد از ناامیدی از پزشک بی‌مسئولیت بیمارستان ارتش ب وی مراجعه کرده و سرماخوردگی کهنه شده‌ام درمان شده بود. در این چند سال بعد از سربازی هر بار ک از خاطرات سربازی و سرماخوردنم سخن گفته‌ام، او را نیز یاد کرده‌ام. رفتم ب دیدنش. مثل آن وقتها باز مطب بی‌مراجع بود و باز خانم منشی میانسال در اتاق پزشک! خانم منشی بعد از استنطاقی عبوسانه _عبوسانه‌اش هم طبق معمول بود- از من، ک اگر بیمار نیستی، چرا مراجعه کرده‌ای و چ کار داری، اجازه داد خدمت آقای دکتر برسم. برای دکتر شرح دادم ک در همه این سالها از وی ب نیکی یاد کرده‌ام و در متن شرح خاطراتم بوده است. گفتم امروز برای ساعاتی گذرم باز ب این شهر افتاده و خواستم عرض ادبی کرده باشم. دکتر کوچک اندام وقتی توانست قضیه را هضم کند، گل از گلش شکفت و از جا بلند شد و ابراز لطف میکرد. وقتم کم بود و زود مرخص شدم. از جلوی پاساژی رد شدم ک هنرمند میانه‌سالی در آن دکانی داشت و کارهای هنری عرضه میکرد و نیز اتیکت سربازان را با خط نستعلیق مینوشت. یادم است مرا ب نام کوچک صدا میزد و مهربانی میکرد. من نیز درک محضرش را گاه غنیمتی میدانستم در میان خشک‌حالیها و خشک‌مغزیهای  محیط نظامی. اما از خیر دیدارش گذشتم ک وقت تنگ بود. و ب همین علت، باغ ملی و مزار قطب الدین حیدر و مسجد جامع تاریخی شهر را نیز فروگذاشتم و تنها ب گذر از مقابلشان بسنده کردم. هوای دیدن یکی از هم‌خدمتیهایم را داشتم اما دریغ از نشانی! همچنین یکی از کادریها را ک سلام و علیکمان همچنان پابرجاست، دوست داشتم ک ببینم اما امید دیدار ب مهلتی بهتر بستم.
از تنها شبی یاد آوردم ک در طول دوره ی سربازیم در محیط تربت گذارندم؛ شب چله ی سال ۹۰ بود و زوجی از دوستانم از راه دور آمده بودند تربت، زادگاه یکیشان. و مرا دعوت کرده بودند ک آن شب را با ایشان و در جمع خانواده‌شان بگذرانم. و من هم با اعتباری ک در پادگان برای خودم دست و پا کرده بودم، توانسته بودم روسا را مجاب کنم ک قضیه از چ قرار است و پی الواطی نمیروم و... . خلاصه آن شب را مرخصی مرحمت کرده بودند و من طبق وعده، صبح علی الطلوع در پادگان آماده ب خدمت بودم. و چ پدربزرگ خوشرو و مهمان‌نوازی داشت این دوست ما. سرحال هم بود. اما ۲ روز بعد آن شب خبرش را شنیدم ک زندگی را بدرود گفته. گویا صبح بعد از شب چله، حالش بد شده و ب عصر نرسیده بود.
یادم آمد از آن همه سرما ک در زمستان سخت آن سال ما در سربازی خوردیم؛ آسایشگاه ما بزرگ بود و نه عایق سرما بود نه گرما! در فصل گرم همه را میپزاند و در فصل سرد قندیل میبستیم. هر چ لباس داشتیم، میپوشیدیم و ۳ بخاری با همه توان میسوختند و هر چ پتو داشتیم، روی خود میکشیدیم و سرهایمان را زیر پتو میکردیم ک گرمای نفسمان هم اضافه شود اما باز هم بسیاری شبها بسیاریمان ساعتها خواب ب چشمانمان نرفته بود. جالب این ک گاه ساعتها در این حالت از هجوم سرما بیحرکت مانده بودیم و تنها صبح و همصحبتی بوده ک ما را از احوال هم باخبر کرده است. زمستان سختی بود و من ایمان آوردم ک در زمستان، سرباز همیشه سردش است. چ ک وقتی میرفتیم داخل شهر، میدیدم ما سربازان بیشتر از مردم لباس پوشیده‌ایم اما همچنان سردمان است.
تربتیها ب طور محسوسی نسبت ب نیشابوریها قیافه ی ایرانیتری دارند؛ روی مردانشان پرموتر است و چشمانشان بزرگتر و ابروهایشان بیشتر. ته‌چهره‌های تورکی-مغولی اینجا خیلی کم بسامدتر از نیشابور است. خوش‌چشم و ابرو بودن نسبی این مردم را همان دوران سربازی، دریافته بودم. راننده‌ای ک مرا‌ آورده بود نیز بی آنکه من خطی بدهم، معتقد بود نیشابوریان زیبا نیستند ولی تربتیها زیبایند. در شدت نسبتی ک میداد، میشد عرق و تعصب تربتی بودن را یافت اما در اصل و کلیتش چنین برداشتی نکردم.
درختهای کاج در باغ ملی و خیابانهای این شهر جولان میدهند و امان از این درخت سرد دوست نداشتنی.
برخورد تربتیهایی ک ب ایشان مراجعه کردم، گاه مغرورانه و سرد بود. شاید نمود همان توداری خراسانیان مرکزی است ک یکی از دوستان دانشمند بدان باور دارد. در مجموع از برخوردهایشان ناراضی نیستم. خاصه ک روی گشاده و کارراه‌اندازی هم کم ندیدم.
از خیابان و کوچه‌های دور و بر پادگان ارتش هم هنگام برگشت گذشتیم و نه دلتنگی چندان بود ک ب دیدارش بشتابم نه وقت اجازه میداد.
در راه بازگشت ب نیشابور، راننده بیشتر از دور رفت حرف میزد. از این شاخه ب آن شاخه زیاد میپرید و انسجامی در کلامش نبود اما محور همه ی افاضاتش، اعتراض و زیر سوال بردن خیلی از خرافات و باورهای ب ارث رسیده از گذشتگان بود. پراکنده و گاه نادرست و ناقص، اطلاعاتی تاریخی هم داشت ک دستمایه یا حتی شاید علت تحدیدنظرخواهیهایش بودند. در کل مبنای منطقیی دقیق و منسجم و یکدستی در ذهنش نیافتم تا با وی وارد گفتگو شوم و نیز احساس کردم بیش از طرح بحث، تمایل ب تایید شدن دارد. من نیز بیشتر همراهی میکردم و گاه نکته‌های چالش‌انگیز در میان میانداختم. راننده از حمله ی مغول دلخون بود اما بیشتر از آن، حمله عرب و برانداختن جهانشاهی ساسانی دهانش را تلخ میکرد.
در برگشت، از جاده اصلی ک ب فرعی رسیدیم، دیگر سکوت بود و تاریکی و تنهایی در پهنه ی دشت. موشهای شبگرد، در نور چراغ ماشین پیدا میشدند ک در جاده جولان میدادند و گاه جنازه‌هاشان بر کف آسفالت، مینمایاند ک پیش از ما نیز ماشینی دیگر دل این تاریکی را شکافته. چراغهای نیشابور، سرانجام پیدا شد و اندک اندک پرنور گشت. و از جوار خیام و عطار و مشکاتیان ب دل شهر درآمدیم.







نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 9 شهریور 1396 09:17 ب.ظ
با گوشی نوشته شد.
***
لاجورد افق صبح نشابور و هری است
ک در این کاشی کوچک متراکم شده است...
***
این شرح نه درخور آن شهر است. بی‌یادداشت‌برداری و با تکیه بر حافظه ی ضعیفم، پس از تقریبا سه هفته مینویسمش.
سبزوار را عصر ب مقصد نیشابور ترک کردم. بیش از ساعتی راه است و جاده کفی. از پایانه سبزوار ب اتوبوس مشهد سوار شدم و چنان ک در شرق کشور رسم است، در پایانه ب شمار انگشتان یک دست سوار اتوبوس شدند و در بیرون پایانه و سپس در جای دیگری از شهر، اینقدر معطل کردند تا اتوبوس تقریبا پر شد!
نیشابور و دور و برش، آشکارا سرسبزتر از سبزوار است، اگر چ نباید از یاد برد ک این خطه ی آرام گرفته در جوار رشته کوه بینالود، از دشتهایی است ک برداشت آب زیرزمینی از آن در حالت بحرانی (نقل ب مضمون) است و کویر و بی‌حاصل شدنش عنقریب مینماید. سایه ی خشکسالی و دروغ از سر این ملت دور باد.
در اینترنت جستجو کردم و مانند بیشتر مواقع، یافتن سرراست یک اقامتگاه ترتمیز و قیمت مناسب، دست نداد. مسافرخانه‌ای یافتم ک کثیف و بی امکانات بود و اگر چ ب قیمتش نمیارزید  اما خود را از اقامت در آن ناچار میافتم! چرا ک اینترنت و سخنان راننده ی تاکسی مرا مجاب کرده بودند ک یکی دو مسافرخانه، بیشتر در این شهر نیست و بقیه هتلند و قیمتهایشان بالاست و نیز چون چمدان و کوله پشتی داشتم و دنبال جای مناسب گشتن برایم سخت بود و زمان را هم از دست میدادم. صاحب مسافرخانه  پیرمرد معتادی بود ک در رعایت نکردن بهداشت با مسافرخانه‌اش مسابقه داشتند گویا. ساعت از ۴ عصر قطعا گذشته بود و مردک در سالن تنگ مسافرخانه و در مجاورت  دستشویی، روی میزی کثیف نهار میخورد. دانه‌های برنج از لب و لوچه‌اش آویزان بود و نیز روی میز پخش. و آب‌دوغ‌خیار کم مایه و با دوغ بس رقیقی را روی یک بشقاب گسترده و با برنج میخورد. صحنه ی حال ب هم‌زنی بود. با خاطری آزرده اتاق را گرفتم و وسایلم را گذاشته، راهی بررسی بازار شهر شدم. هر چ زمان بیشتر میگذشت، دلم شکایت بیشتری داشت ک امشب نباید در این بیغوله ی چرک و کثافت ماند. پس تصمیم گرفتم، در بازار، هر جا هتل و مسافرخانه‌ای دیدم، بروم و ببینم. نیز در اینترنت جستجو کردم و از ۱۱۸ شماره تلفن گرفتم و خلاصه یک جایی را پیدا کردم ک البته اصلا تمیز ب شمار نمیآمد  و نیز گرانتر بود اما قابل تحمل بود. از خیر پولی ک داده بودم گذشتم و آن را در حساب شخصی خودم نوشتم و آمدم در مسافرخانه جدید مستقر شدم‌. کلا دریافتم ک نیشابور در قیاس با اسم و رسم و جاذبه‌های تاریخی و گردشگریش، هتل و بدتر از آن مسافرخانه کم دارد.
این مسافرخانه دوم نیز مالکی داشت ک دندانگردی و بی‌مسئولیتی در قبال دیگران از رفتار و گفتارش پیدا بود. از این رو آنجا نه صبحانه‌ای خوردم، نه نهار و شامی و نه حتی حمام رفتم ک برای هر کدام اینها نرخی تا دو برابر مسافرخانه‌هایی ک تا کنون رفته‌ام طلب میکرد. این مسافرخانه محوطه جالبی داشت و با سیمان و سنگ و چوب و مجسمه و... محیط دلپسند و پارک مانندی ساخته بودند. جالب آنکه در نور کم شب، من تابلوی سیمانی دستشویی را فقط دیده بودم و متوجه نقش زن بر آن نشده و دو سه مرتبه ب آن مراجعه کرده بودم و برایم جای سوال بود ک چرا دستشویی مردان و زنان، اینجا جدا نیست! تا این ک صبح بر این تابلو نقش شکل زن را دیدم و دقت کردم، تابلوی دیگری را چند قدم بالاتر دیدم ک نقش مرد بر آن بود و شکر کردم ک شب گذشته ب خیر گذشته!
شب نخست، در نزدیکیهای میدان خیام داشتم ب اتاقم میرفتم ک از دوست نیشابوری دوران دانشگاهم (زاهدان) یادم آمد. دلم هوایش را کرد و اگر چ سالها بود با این ک من چند بار با او تماس داشتم، خبر مرا نگرفته بود و نیز میدانستم شماره‌اش را عوض کرده، ب شماره قدیمیی ک از او داشتم زنگ زدم، مگر گشایشی شود. و لیکن حاصلی در بر نداشت و این شماره واگذار شده بود! صبح روز بعد ک عزم بازار کرده بودم، درست همان حوالی ک دیشب یاد دوستم افتاده بودم، ناخودآگاه سرم را گردانده، توی فروشگاهی را نگریستم و از آنچه میدیدم، حیرت کردم؛ دوستم پشت دخل نشسته بود. دمی کنارش نشستم و دیده بوسی کردیم. دنباله سخن ب شب واگذاشته شد، ک باید میرفتم پی کارم. عصر نیز ساعتی همکلامی و نقل سالیان فراغ دست داد و لیکن شب را رفته بودم تربت حیدریه و صبح روز بعد نیشابور را ترک کرده بودم.
نیشابور سرسبزی نسبی خود را از رشته کوه بینالود در شمال خود دارد. قله بینالود بلندترین کوه خراسان هم است. و نیز ب گمانم بینالود در رونق تاریخی نیشابور، در کنار بودن در مسیر جاده ابریشم و عوامل دیگر، موثر بوده. اما ای کاش میشد ب جای این همه درخت کاج، درختهای بومی و خزان شونده در این شهر میکاشتند؛ زیباییش بیشتر و انرژیش مثبتتر بود.
در نیشابور نیز چنان ک در شرح سبزوار گفتم، بسامد ته‌چهره‌های تورکی-مغولی بالاست. اما ب نظر میرسد پوستهای نیشابوریان شادابتر از اهل سبزوار است. و اینجا هم رگه‌های تیره‌پوست هندی مانند قوی است. اگر چ سر و وضع شهر و خیابانهایش و نیز سر و شکل و لباس مردم، اینجا بهتر از سبزوار است اما باید اعتراف کرد ک در نیشابور نیز چون سبزوار، مردم روی هم رفته و در قیاس با شهرهای غرب کشور و استانهای تهران و البرز و قزوین و... از زیبایی کمتری بهره میبرند و همچنین کمتر ب سر و ظاهرشان میرسند. و این از جمعیتهای دویست و اندی هزار نفری و موقعیتهای کنونی این شهرها کمی بعید ب نظر میرسد! راننده‌ ی میانسالی ک با او از نیشابور ب تربت حیدریه رفتم و برگشتم، خود اهل تربت بود اما سالهاست ک ساکن نیشابور است. وی، بی آنکه من حرفی زده و خطی داده باشم، در اظهار نظری اغراق‌آمیز معتقد بود "زن قشنگ در نیشابور نیست". کمی ب چالش کشیدمش و مطلق اندیشی سخنش را اینگونه تصحیح کرد؛ "لااقل من ندیده‌ام". او با من همنظر بود ک تربتیها زیباتر از نیشابوریانند. جالب است ک خود آقای راننده با اینکه ته‌چهره ی آشکار تورکی-مغولی داشت، باورش در مورد زیبایی نیشابوریان را با لحنی تحقیرآمیز ب هجوم مغولان ب این شهر و باقی ماندن نسل ایشان در این حدود مربوط میدانست. از آفات میانمایگی، یکی هم این است ک بخشی از تاریخ را ک میدانند، برای تفسیر همه ی آنچه بوده و هست ب کار میبرند بی‌آنکه خط سیر تاریخی را دنبال کرده باشند.
رفتارو برخورد  نیشابوریان ب بی‌تکلفی، بی‌تکبری و راحتی سبزواریان نیست اما باز هم از عمده ی جاهای کشور بهتر است. اینجا نیز برخوردهای گرم و کارراه‌اندازی کم نبودند‌.
اگر از سبزوار ب نیشابور پای بگذاری، حضور کمتر موتورسیکلتها محسوس است. سبزوار از این حیث ناجور بود.
در شهر چندان نچرخیدم و تنها ب بررسی کاری خیابانهای مرکزی شهر پرداختم اما با همین مقدار دریافتم ک آثار قدمت در نیشابور، بیش از سبزوار پیداست و مشخص است ک مردم و مسئولان شهر بر روی حفظ و نمایاندن این ویژگی تاکید دارند. اگر چ شوق زیارت خیام و مشکاتیان، برایم همیشه پررنگ است، لیکن در این سفر میسر نشد. خیام، ب قول شجریان، در میان شاعران و ادیبان فارسی‌گوی، در "بی‌پیرایه" اندیشیدن اگر سرآمد  ایشان نباشد، یکی از سرآمدان است. و مشکاتیان، از تسخیر کنندگان گوش و ذهن ایرانیان معاصر است. افسوس ک هنوز ب پیری نرسیده، از میان ما رفت.



نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 5 شهریور 1396 11:08 ب.ظ
ب پا خیزید الا ای سوگواران
الا ای وارثان سربداران
***
خراسان برایم نه فقط از آنجا ك من اهل آنم، نقطه عطف در شمار میآمد. نخستین شهری ك باید بررسی میكردم، نزدیكترین شهر خراسان ب تهران بود؛ سبزوار. سه هفته ی پیش آنجا بودم، نوشتن اكنون دست داد. سبزوار را با شریعتی و سربداران در خاطر ثبت كرده ام. البته برای چون منی ك اهل شهر نزدیكش (بژنورد) میباشم، ملموستر از این است ك فقط با این دو چیز ب یاد آورده شود؛ چ بسیار خویشانم ك در دانشگاههای سبزوار درس خوانده اند، دعوای سبزوار با شهر من برای مركز استان خراسان شمالی شدن، سبزواریهایی ك در بژنورد دیده ام زندگی میكنند، هم دانشگاهیهای سبزواریم در زاهدان ك برایم هم ولایتی حساب میشدند و...
شهرستان سبزوار غربیترین شهرستان خراسان رضوی است و از شمال ب استان خراسان شمالی و از غرب ب شهرستان شاهرود محدود میشود. جمعیت سبزوار تقریبا 240 هزار نفر است و در خراسان بزرگ پس از مشهد و نیشابور، سومین شهر پرجمعیت است و از مركز استانهای خراسان شمالی و جنوبی جمعیت بیشتری دارد! این شهر در مسیر جاده ابریشم قرار داشته و در دوره های مختلف تاریخی از اهمیت سیاسی و فرهنگی برخوردار بوده است. یكی از اهمیتهای كنونی سبزوار نیز قرار داشتن در مسیر جاده ی بین المللی و پررفت و آمد مشهد-تهران است. اگر همسایه ی شرقی و شمال شرقی ما آباد و پررونق شوند، سبزوار از این حیث اهمیت چند برابری پیدا میكند. مردمان این حوالی شامل كورد و تورك و بلوچ نیز میشوند اما عمده شان فارسی زبانند. ما بژنوردیها ب ایشان میگوییم تات. تاتها زبانشان ب فارسی نزدیك است اما فارسی معیار را صحبت نمیكنند. بماند ك یكی دو نسل پیش زبانشان بیشتر از اینها از فارسی معیار دور بوده است. یكی از ویژگیهای زبانی آنهایی ك در نظر ما مردم شمال خراسان تات میباشند، این است ك حروف حلقی را غلیظ و شدید تلفظ میكنند مانند عربها. نمیدانم، شاید این از اثرات زبانی اعرابی باشد ك پس از اسلام در دسته های بزرگ ب خراسان مهاجرت كردند و پس از چند نسل در میان مردم محلی حل شده و شلوارپوش شدند!
از این شهر فقط چند بار گذشته ام و اصلا پا ب درونش نگذاشته ام. یادم است اوایل مهرماه 86 ك از گرگان ب زاهدان میرفتم، از شاهرود تا سبزوار را حس میكردم در دل تاریخ و دلبستگیهای تاریخیم دارم سیر میكنم. هر چند خشت قدیمیی ك بر هم نهاده شده بودند، مرا با خود میبرد تا دل قرنها. كویر شریعتی را در دست داشتم و از روز پیش شروع ب خواندن كرده بودم و محیط را و مسیر را با آن حال و هوا مینگریستم. از دوراهی مزینان (زادگاه شریعتی) ك رد شدیم، حس زیارت داشتم! در كوهستانهای تقریبا خشك شمال جاده ك نظر میكردم، حس قریبی در درونم شعله میكشید ك یك روزی باید بیایم و برای همیشه در این جاها گم شوم. تصور ك میكردم، حس حیرت و غربت آدم را داشتم هنگام هبوط و پای گذاردن در سرزمینی ناشناخته و دلتنگیی ك برای وطن داشت...
كرایه تاكسیها در سبزوار ب نسبت استانهای آذربایجان بالا است. خاصه وقتی شهری چون اورمیه -ك چند برابر اینجا جمعیت و وسعت دارد- و مسیرهای مشابهش را با سبزوار مقایسه میكنی، درمیابی كرایه ها، اینجا كمی بالاتر است. كرایه ی زیادی گرفتن هم گویا اینجا باب است! چند مسیر بودند ك وقتی برای بار دوم آنها را با تاكسی میپیمودم، درمیافتم تاكسیی ك بار اول سوار شده بودم، از من زیادی كرایه گرفته بوده! نمیدانم، شاید چون ب لهجه ای غریب حرف میزدم، واجد شرط كافی برای پول اضافه دادن احساس میشدم! در استانهای آذربایجان خیلی كمتر از این اتفاقها برایم افتاده است! و این تیری است ك درستكاری اهل این شهر را در نظر چون منی نشانه میرود!
سبزوار را نمیتوان شهر پردرختی دانست، خاصه ك بسیاری از درختهایش هم كاجند. و كاج سبزی كمرنگ گردگرفته ای دارد و انرژیش منفی است. كاج اصلا بومی ما نیست و گویا خاك را نیز شور میكند. نقطه ی قوتش فقط استقامت و شاید سازگاریش با كم آبی باشد. كاج را دوست ندارم، خاصه ك در مناطق كم آب باشد و شاخ و برگش تنك و رنگ پریده.
سبزوار شهر موتورهاست. این نكته را علیرغم اذعان و اعتراف خودشان، اگر در مورد این شهر شك هم داشته باشی، وقتی ب شهر كناری -نیشابور- میروی، دیگر مطمئن میشوی. موتورها از همه طرف ویراژ میدهند و پیداست ك استفاده ی موتور، شاید بیشتر وقتها كاری نیست. از نوجوان تا پیر میتازند و این جلوه ی شهر را مخدوش میكند و غلظت لات و لوتها را ب باور من بالا نشان میدهد.
اصلا نمیتوان ادعا كرد ك سبزواریها خوش استقبالند و زود صمیمی میشوند اما ب طور محسوسی در حفظ احترام طرف ناآشنای مقابل، از شهرهای آذربایجان و زنجان ك بررسی كردم، كوشاترند. تهران و دور و بر ك اصلا در این قیاس محلی از اعراب ندارند. برخوردها در سبزوار -و حتی در شهرهای بعدی خراسان ك بررسی كردم- ساده تر و ارتباط گیریها راحتتر از دیگر نقاطی است ك بررسی كرده ام. یعنی تو را راحتتر میپذیرند و بی تكلفتر برخورد میكنند اما صمیمی نمیشوند و در برخورد اولیه ب لایه های خصوصیتر ارتباط وارد نمیگردند. اینجا وقتی ب ایشان مراجعه میكنی، بی محلی و غرور، كمتر در رفتارشان هست. این مردم میدانند جواب لبخند و خوش سخنی، لبخند و محبت است. همه ی این حسن را ب پای فرهنگ و آداب دانی این مردم نباید گذاشت و سهمی -اگر چ ب باور من نه درجه ی یك- برای مولفه هایی چون كوچك بودن شهر، دید مثبت ب كسی ك ب لهجه ی تهرانی حرف میزند و... نیز باید قایل شد.
در سبزوار رگه های مشخص، پرشمار و گاه پررنگی از نژادهای توركی-مغولی در چهره های مردم میبینیم. یك رگه ی تیره پوست هندی شكلی نیز در قیافه های سبزواریان میافتم ك خیلی جاها با آن رگه ی پیشین قاطی بودند. میتوانم تفاوت ته چهره های توركی-مغولی اینجا با شهرهای آذربایجان را در این بدانم ك این یكی بیشتر با رنگ تیره قاطی شده بود و آن دیگری بیشتر با رنگ روشن. گاه چهره های شدیدا اروپایی طور هم در سبزوار میدیدم ك میتوانم ادعا كنم كم شمار نبودند. در گذشته ها نیز ك با سبزواریان كمابیش ارتباط داشته ام، این رگه را در ایشان قوی یافته ام. گویا رگه ی قویی از نژادهای اروپایی در این منطقه وجود دارد. در باب ته چهره های توركی-مغولی نمیتوانم ادعایی بكنم اما آن رگه ی هندی مانندی ك گفتم، در شهر من خیلی كمتر ب چشم میخورد. این رگه را در نیشابور نیز پررنگ یافتم. كما این ك پیشترها احساس میكردم در قسمتهای مركزی و جنوبی خراسان نیز قوی است. در یك و نیم روزی ك در شهر بودم، كسان چندی را دیدم ك یا توركی حرف میزدند یا دریافتم از توركان محلیند. نزدیكیهای سبزوار شهر كوچكی ب نام سلطان آباد هست ك گفته شد مهاجران نسلهای اخیر آذربایجانیند و ب توركی آذری سخن میگویند. اما بیشتر توركهای این حوالی ب لهجه ی توركی خراسانی سخن میگویند ك منطقه جغتای و تا اندازه ای جوین در شمال شهرستان، كانون ایشان میباشد.
اگر چ آثار قدمت از بعض جاها و بناهای شهر پیداست اما آن عظمت و استواریی ك در كلام بیهقی امروزه حس میكنیم، یا آن اسطورگی سربداران در ذهن ما ایرانیان كنونی، یا بازتاب شكوه جوینیها و شریعتیها و دولت آبادیها و... را در زبان و رفتار مردم كوچه و بازار سبزوار نمیابی. خانه های یك طبقه ی ساخته شده در دهه های گذشته ك معماری خاص یا باشكوهی ندارند، در سبزوار زیاد ب چشم آمدند. خیابانها نیز جلوه ی خاصی ندارند. مردمی هم ك من در كوچه و بازار دیدم، سر و وضع ظاهرشان از متوسط شهرهایی ك رفته ام ب اندازه ی چشمگیری پایینتر است و ایمان آوردم ك مردم شهر من همانگونه ك ادعا میكنند، احتمالا در خراسان جزو خوش سر و شكلترینها و تر و تمیزترینهایند. فقط این نیست ك در سبزوار نسبت ب مثلا تهران، مردم پوشیده ترند یا لباسهای گشادتری میپوشند. ب نظر میرسد اهمیت ب ظاهر و لباس در سبزوار خیلی جاافتاده نیست.
زمانی ك در بژنورد مغازه داشتم، شنیده بودم بازار سبزوار از شهر ما قویتر است اما در ظاهر ك اصلا چنین ب چشم نمیآمد. پاساژهای كمی در سبزوار دیدم و آنها ك دیدم نیز كوچك بودند و ب نظر ضعیف. بازار سبزوار را عموما مغازه های یك طبقه و حاشیه ی خیابان تشكیل میداد. رنگ و لعاب و اجناس مغازه ها نیز ذهنیت القا شده ی پیشین را برایم نقض میكرد. ولی با این حال نمیتوانم ادعایی داشته باشم.
در سبزوار خیابانی و میدانی هست ب نام دكتر علی شریعتی و در این میدان تندیس سنگی سفیدی با ارتفاع چند متر افراشته اند ك شریعتی ایستاده، ب دور دستها مینگرد و ب جای سیگار، در دست قلم دارد! علاقه، تفاخر و تعصب آگاه و ناآگاه این شهر نسبت ب شریعتی را زود میتوان دریافت. خیابانی ب نام بیهق نیز وجود دارد و چند نفر با نام خانوادگی باشتنی (منصوب ب باشتین) دیدم و اینها همه پیوندهای این آب و خاك را با ریشه هایش مینمایاند. اگر چ این سبزواری ك امروزه میبینیم، از گردش قرنها گسست و بی رونقی جاده ابریشم و شرق اسلامی پس افكنده شده.


نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 5 شهریور 1396 01:51 ب.ظ
در باب موضوع همه پرسی برای استقلال كوردستان از عراق:
ایجاد بحث در چارچوب آكادمیك و شروع آن از تعریف واژگان كلیدی، از حوصله ی نگارنده و این مجال بیرون است.
1. حق تعیین سرنوشت برای گروههای انسانی، ب باور من امروزه ذاتا محلی از چون و چرا ندارد. لذا یك گروه مردم فی نفسه حق دارد تصمیم بگیرد چ زبانی داشته باشد، چ قوانینی داشته باشد، چ حكومتی و... . اما شرایط و ضوابطی نیز بر این حق مترتب میباشند ك بدون رعایت آنها، اعمال این حق چ بسا ك ناحق باشد. و مهمترین این مولفه ها شاید زیر پا نگذاشتن حقوق دیگران در حوزه های مشترك است. همان مثال قدیمی مناسب است ك یكی در كشتی نشسته بود و داشت جای خودش را سوراخ میكرد و... . اما یك كشور -ك امروزه یك واحد سیاسی مشخص در یك محدوده ی جغرافیایی معین است- در همه ی حوزه ها و نمودهای وجودیش ملك مشا محسوب میشود؟ مثلا آیا مردم خوزستان حق دارند جداگانه در موردش نفتشان تصمیم بگیرند یا این ك ورود ب این مسئله حق همه ی باشندگان ایران است؟ پاسخ ب این سوال مهم لزوما فلسفی و دارای بعد صرفا نظری و مطلق نیست و میتواند موردی باشد و ب تاریخ و نحوه ی شكل گیری آن كشور و مناسبات داخلیش -فارغ از قوانین موجود آن كشور و جنبه ی حقوقی مسئله بر طبق این قوانین- مربوط باشد. این ك خوزستان چگونه و طی چ پروسه و فعل و انفعالاتی در چارچوب كشور ایران قرار گرفته و این ك بافت قومی و مردمی این خطه چ تناسبی با دیگر نقاط ایران دارد و... میتوانند از مولفه های موثر و تعیین كننده باشند و در نفس داشتن یا نداشتن حق تصمیم گیری نمیتونن خللی ایجاد كنند.
اما بپردازیم ب عراق. در تاریخ، یك عراق عرب داریم و دیگری عراق عجم است. بین النهرین گویا عراق عرب بوده و قسمتهای كوهستانی شرق و تا حدودی شمالش عراق عجم. عراق، معرب اراك میباشد و این واژه با واژه های آریا، ایر و ایران از یك ریشه اند. ب زبان ساده، میتوان اراك و عراق را سرزمین آریاییها یا ایرانیها معنا كرد (البته این ك این اسم كی و چگونه ب این منطقه اطلاق شده، بماند. فقط یادمان باشد ك دست كم عراق عرب موجودیتی عموما سامی تبار داشته از دوره ی باستان تا كنون). نه تنها در معنای امروزی ملت-دولت-كشور بلكه حتی در معنای یك قلمروی صرفا سیاسی مستقل هم عراق (عرب) موجودیتی تاریخی ندارد. برای كشوری چون ایران میتوان در طول تاریخ ریشه ها و موجودیتی هویتی پیدا كرد اما عراق -مثلا- خلق الساعه است و در پی توافق قدرتهای بین المللی پس از جنگ اول جهانی برای تقسیم قلمروی جهانشاهی عثمانی ب وجود آمده. در توافق اولیه قرار بوده یك كشور كورد نشین هم ایجاد شود اما لابی قدرت توركهای جوان، پریشانی قدرتهای محلی كورد و قطعا مسائل چند دیگری در محقق نشدن تشكیل كشور كوردستان نقش داشته اند. و این چنین، سرزمینهای كوردنشین میان كشورهای جدیدالتأسیس تقسیم شد. كشورهایی ك پیش از تشكیل، هم سابقه ی هویتی مشخص و مستمری نداشته اند و هم تشكیلشان بر مبنای محوریت یك قوم -قوم اكثریت- و نادیده گرفتن دیگر گروههای قومی-زبانی استوار بوده؛ تركیه، سوریه، عراق! همچنین در تاریخ چند ده ساله ی این كشورها، تبعیضها، تنگ نظریها، بی حق كردنها، جنگها و... پی در پی و همیشگیی وجود داشته و داره ك كوردها را ب عنوان موجودیتی دارای روح قومی متفاوت نگه داشته و در خودشان حل نكرده اند.
2. تأثیر تشكیل كشور كوردستان با استقلال اقلیم كوردستان از عراق، باعث میشود مسئله ی جدا شدن سرزمینهای عرب سنی نشین غرب و شمال عراق هم جدیتر مطرح شود و ب وقوع نزدیكتر گردد. خود استقلال كوردستان و ب دنبال آن استقلال اعراب سنی، بی هیچ شكی ب جنگها و درگیریهای داخلی عراق دامن خواهد زد. كسی در وقوع چنین درگیریهایی شك ندارد، فقط عمق و مدت آنها است ك محل اختلاف نظر میتوانند بود. جدای از تنش زا بودن نفس مسئله ی استقلال، حوزه های مشا نیز میتوانند كانونهای درگیری همیشگی باشند. مثلا شهر كورد-عرب نشین كركوك را چگونه باید تقسیم كرد؟! تصور كنید در ایران ما مسئله ی استقلال كورد و تورك در شرف وقوع باشد، شهرهای اورمیه، سلماس، نقده، شاهین دژ و... را با كدام معیار ب كدام سرزمین باید متعلق دانست؟!
همچنین از یاد نبریم ك عراق، اكنون در ضعیفترین و پریشانترین وضعیتش از ابتدای تشكیل تا كنون ب سر میبرد و همچنین اقلیم كوردستان در بهترین وضعیت خود از تشكیل عراق تا كنون. هم از این رو شاید این فرصت تاریخی برای تشكیل كشور كوردستان دیگر دست ندهد. هیچ تضمینی نیست ك عراق در آینده اگر قوی شود، داشته ها و خودمختاریهای اقلیم كوردستان را نقض نكند.
جدای از تأثیرهای درون اقلیمی عراق امروزی، تأثیرهای فرامرزی مسئله هم جدی است و دست كم كوردهای سه كشور تركیه، سوریه و ایران تكاپوی بیشتری برای كسب استقلال و شاید پیوستن ب كشور كوردستان (عراق) از خود نشان دهند و كشورهای یاد شده نیز با بحران روبرو خواهند شد یا بحرانهایی ك از این ناحیه متوجهشان است، تشدید میگردند. استقلال كوردستان از عراق، نه تنها میتواند بر كوردهای كشورهای همسایه تأثیر بگذارد بلكه میتواند الهام بخش تجزیه طلبان خوزستان و آذربایجان در كشوری چون ایران نیز باشد.
3. اگر ما ایران را چ با رویكرد قومی-زبانی باستانگرا و چ با رویكرد اصل گرفتن بافت موجود دارای هویتی بدانیم، قطعا بخشهایی از سرزمینها و مردم حامل این هویت در خارج از مرزهای ایران امروزی قرار میگیرند؛ مثلا افغانستان و تاجیكستان، كوردها، آذربایجانیها، بلوچها، بخارا، سمرقند و... . مسلما استحاله ی گروههای مردمیی ك حامل هویت ایرانی در هویتهای انیرانیند (یا ب زعم ما چنینند)، برای ایران پرستان پذیرفتنی نیست و از آن طرف هم كسب استقلال توسط این گروهها یا ساز و كارهایی ك هویت ایرانی را در این گروهها زنده نگه میدارد، مورد تأیید ایران پرستان است قطعا.
نگارنده خود را ایران پرست میداند و از این رو قویا از استقلال كوردستان -فی نفسه- خوشنود است و حمایت میكند (پرستیدن در زبانهای ایرانی متفاوت از رابطه عبد و رب میباشد و در پیوند با واژگانی و مفاهیمی چون پرستار، دوست داشتن، فدایی و... است).
4. ب عنوان كسی ك رگ و ریشه ی كوردی هم دارم و همواره ب این زبان و این مردم عرق داشته ام، نمیتوانم در قبال مسئله ی استقلال كوردستان بی نظر و بی تفاوت باشم. البته گفتنی است عرق و تعصب یادشده، همواره ذیل و در راستای ایران پرستی برایم معنا داده و میدهد و اگر جایی این دو در تناقض با هم بیفتند، تكلیف من مشخص است.
***
و انجام كلام اینكه اینجا خاورمیانه است و مناسبات بسیار پیچیده و مردم نابالغ. زیاده خواهی و در عین حال مسئولیت ناپذیری عمومی و شرایط زیست محیطی منطقه و نقش گاه توطئه آمیز ابرقدرتها، همه چیز را حساستر از خیلی جاهای دیگر دنیا كرده است. درست است ك مردم كوردستان حق دارند تصمیم بگیرند مستقل باشند و این دل ما ایران پرستان خو كرده ب ذلت تحقیر قرون اخیر را نیز شاد میكند اما شاید مصلحت خودشان حتی اقتضا كند استفاده از این حق را فعلا مسكوت بگذارند.


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 3 شهریور 1396 10:28 ق.ظ
مدتی این مثنوی باز تاخیر شد. اورمیه را سه هفته پیش رفته‌ام لیک نوشتنش اکنون حاصل میشود. حالش ب همان است ک داغ و تازه نوشته شود. خاصه ک ذهن هنوز درگیرش است و خاطر مملو از خاطراتش.
اگر چ مینویسند ارومیه، اهلش میگویند اورمیه. در این باب ک وجه تسمیه‌اش چیست، بسیار گفته‌اند اما گمان میکنم بن این واژه در پیوند با نامها و جای-نامهای اور، اورفا، اورارتو، اورشلیم و... باشد ک همگی نامهایی باستانی در همین حوالی بوده یا هنوز استند.
جو امروز شهر تورکی است اگر چ کوردها شاید پرشمارتر باشند. ارمنیان و آشوریان نیز هنوز در این شهر و حوالی -کم شمار- زندگی میکنند. درست است ك تورکها آخرین گروه قومییند ک این دور و بر سر و کله‌شان پیدا شده اما مهاجرت گسترده کوردها از روستاهای اطراف ب شهر اورمیه، در دهه‌های اخیر صورت گرفته. اگر چ امروز، دعوای اصلی برای سند زدن شهر ب نام قوم خود، میان کوردها و تورکهاست اما ارمنیان و حتی آشوریان هم اگر پشتوانه‌ای داشته باشند و جمعیتی در این محل ب هم بزنند، خالی از ادعا نیستند. طرفه آنکه پیشتر از مدعیان امروزی، ایشان و نیاکان مورد ادعایشان فرمانروایان این حدود بوده‌اند. سازه‌ها و آثار چندی نیز از ایشان ب امروز رسیده ک برخی حتی هنوز کاربرد دارند. ارمنیان خود را ب شاهنشاهی اورارتو در هزاره‌های پیشین منتسب میکنند و آشوریان نیز گویا بر آنند ک بازماندگان جهانشاهی آشورند. ارمنیان قومیند ک هنوز در پهنه گیتی هستند و دولت-کشوری با نام قوم خود دارند اما آشوریان بینواتر از این حرفهایند. گویا در تاریخ دوره اسلامی خاورمیانه، سامی‌تباران خاورمیانه ک مسیحی میباشند و ب گویشهای زبان آرامی (سریانی) سخن میگویند، همه یک خاستگاه دارند. این گروه مردم، پیش از اسلام نیز -ب گمانم همگی- مسیحی بوده و زیر فرمان حکومتهای روم و ساسانی، عموما در بین النهرین زندگی میکرده‌اند. در واقع باید گفت چیزی در حدود ۱۰۰۰ سال پیش از اسلام، سامی‌تباران بین‌النهرین، جهانشاهیها و حکومتهای مقتدر خود را در برابر جهانگیری ایرانیان و رومیان برای همیشه از دست دادند. برخی از ایشان در دنیای اسلام حل شدند و بازماندگان، جمعیتهای پراکنده ی اهل ذمه را تشکیل دادند. گویا ضربه ی نهایی ب عقبه این قوم با بیرون راندن رومیان از خاورمیانه در دوره ترکان سلجوقی وارد شده و دیگر خلاص! این ك مسیحیان این دیار، قرنهای طولانی است زیر دستند و بارها با ایشان بدرفتاری شده و كشتار گشته اند، دلم را مدام بر ایشان سخت سوزان میدارد!
برساختن دولت-کشورهایی چون سوریه و عراق در سده ی بیستم را میتوان ب نوعی بازآفرینی دولتهای باستانی سامی‌تباران خاورمیانه دانست اما این بار در قالب قدرتهای مسلمان عربی. و مسیحیان ک شاید در این میانه وارثتر بودند، ب گمانم از این بازگشت ب خویشتنها، در شان و جایگاه اجتماعی ارتقا یافتند. چونان زرتشتیان ایران ک در دهه‌های اخیر ب خاطر آگاهی عمومی جامعه ب ایران باستان و پیوند این مردم با آن سابقه، احترام بیشتری را متوجه خود میبینند.
و در این سالها ك حكومت مركزی و امنیت در عراق و سوریه ضعیفند، چقدر مسیحی كشی شد و چقدر مسیحیان ناچار از كوچ ب دیگر كشورها و خاصه اروپا و آمریكا شدند. و این مسیحیان عراق و سوریه، در پیوستگی قومی با آشوریان ایرانند.
در اورمیه ب دیدار دوستی از دوران دانشجویی زاهدان رفتم ك نزدیك یك دهه بود ندیده بودمش. ساعت چند با وی نشستم. همچنان سرحال و جوان بود و جز آن ك خطوط صورتش فقط اندكی عمیقتر شده بود، تغییر محسوسی در تیپ و اندام و صورتش نمیدیدم. دوستم كورد است و از طایفه ی شكاك و اهل اطراف اورمیه. زبان طایفه ی شكاك را باید كورمانجی دانست اما قرابتهای چندی نیز با كوردی سورانی دارد. شكاكها -دست كم در اطراف اورمیه- بیان واژگانشان اصلا درشت و قوی نیست و واجها را عموما با شدت كم ادا میكنند. مثلا حرف ر را خیلی بچگانه و بی شدت تلفظ میكنند یا از سر و ته كلمات ممكن است بزنند و... . از این رو نظام آوایی و تلفظهای شكاكها خیلی ب نظام آوایی توركهای اورمیه و تبریز نزدیك مینماید. سالها پیش ك در دانشگاه این لهجه را از این دوستم شنیدم، از آنجا ك با چارچوب آوایی زبان كوردی در ذهن من تطابق نداشت، خیلی برایم عجیب بود. در اورمیه مغازه داری را دیدم ك از آهنگ فارسی گوییش دریافتم باید كورمانج باشد. او از طایفه ی هركی بود و مانند كورمانجهای خراسان واژگان و واجها را درشت و فراخ ادا میكرد. كورمانجی ك با وی گفتگو كردم نیز، احساس كردم نظام آواییش خیلی ب كوردهای ما (شمال خراسان) نزدیك است.
دوستم با توركهای محلی وصلت كرده بود و اگر چ سعی میكرد تفهیم كند در اورمیه مشكل اساسیی میان كورد و تورك وجود ندارد و فقط در انتخابات است ك صف بندی ایجاد میشود، من چنین برداشتی نداشتم. و با اینكه او میگفت میان كورد و تورك در این منطقه وصلت صورت میگیرد، اما گویا چندان نیست. این كینه های آزاردهنده، دست كم سابقه ی چند قرنه دارند و شاید هم از دوران صفوی تحت صورت شیعه و سنی سازماندهی شده اند. امیدوارم صلح و زندگی شاد و مرفه بر قوم گراییها و باورها و عصبیتهای جاهلی پیروز شوند و دنیای جدید مهر عالم گستریش را بر این منطقه نیز بزند. آرزو میكنم در خاورمیانه ی ملتهب، آن بلا ك بر سر عراق و سوریه آمد، هرگز دیگری را ب گرداب خود نكشاند.
در اورمیه لباسهای محلی چندی بر تن زنان و مردان میدیدم. این مردان گویا همه كورد بودند و اگر چ از زبان زنان یادشده، توركی نیز میشنیدم اما بیشترشان كورد بودند. این زنان، لباسهای یكسره ی بلند چین دار ك تا مچ پا را میپوشاند، زیر چادر سیاه و گاه زیر مانتو میپوشیدند. جالب است، تركیب بیقواره ی لباسهای امروزین و محلی! شنیده بودم مردم اورمیه در مقایسه با شهرهای همجوار و همچنین آذربایجان شرقی، شیكپوشند اما من تفاوت چندانی نیافتم. دست كم آنچه تعریف كرده بودند فراتر از آنچه بود ك میدیدم. میتوانم مدعی باشم جلوه گری زنان و دختران جوان در اورمیه بیشتر از تبریز بود.
در چهره های كوردهای اورمیه ك دقت میكنی، كمترین بسامد ویژگیهای توركی-مغولی را میابی اما ب جرأت میتوانم بگویم در استانهای تورك نشینی ك تا كنون گشته ام (زنجان و آذربایجانها) بیشترین و شاید شدیدترین قیافه های دارای ویژگیهای یادشده را در اورمیه دیدم! از شدت بروز قیافه های توركی-مغولی در بعض ایشان واقعا در شگفت میشدم و دلم میخواست دقایق طولانی بشینم و نگاهشان كنم! اصلا گمان نمیكردم در آذربایجان این همه رگ و ریشه ی توركی قوی باشد! پندار من آن بود ك طبقات بالا و حاكمان برای چند قرن تورك تبار بوده اند و مردم محلی را نیز تورك زبان كرده اند اما مشاهدات میدانی ثابت میكند مهاجرتهای پرشمار و احتمالا چند لایه ی توركان ب منطقه، تعیین كننده در تبدیل زبانی و حل كردن بومیان بوده اند. در اورمیه زنان و دختران چندی را دیدم ك صورتی كشیده، بینیهای باریك، گونه هایی تقریبا برجسته و چشمانی درشت و كشیده و براق داشتند؛ قیافه های جذابی ك مرا یاد ابرو گوندش (خواننده ی تركیه) و نفیسه كوهنورد (خبرنگار بی بی سی اهل اورمیه) میانداختند. از تكرار این صورتها ب این نتیجه رسیدم ك این ویژگیهای ظاهری باید مختصات نژادیی باشند ك در این منطقه بروز نسبی زیادی دارند.
در اورمیه متوجه شدم چند رقم كورد هست و انگار كوردهای اورمیه در خاستگاههایشان، قبیله تا قبیله و شهر تا شهر، كوردیشان كم و بیش متفاوت است. اما توركها را یك دست احساس كردم. دوستم میگفت تقسیم بندی مردم در دید ما كوردها، اینجا اینگونه است ك خودمان كوردیم، توركهای شیعه مذهب را "عجم" میگوییم و توركهای سنی مذهب را "سنی"! وی شمار توركهای سنی مذهب را زیاد ارزیابی كرد و این نكته ای بود ك من نمیدانستم. دوستم مدعی بود توركهای سنی مذهب هم از توبره میخورند و هم از آخور؛ ب واسطه ی تورك بودن، هم جذب دستگاههای دولتی میشوند و خود را جای توركهای شیعه جا میزنند و هم ب واسطه سنی بودن، جایی ك كارشان نزد كوردها گیر میكند خود را اصالتا كورد و عمواغلی (پسرعموی) كوردها میدانند! دوستم میگفت این طایفه تا جای ممكن سنی بودن خود را در میان توركهای شیعه مخفی نگه میدارند. آرزو میكنم روزی مرزبندیهای انسانیتری بر ما مترتب باشند!
در اورمیه آثار قدمت در جای جای بافت مركزی شهر پیداست. چ از هزاره های پیشین و چ از دهه های گذشته. پیداست این شهر در طول دورانها، پیوسته مركزیت داشته و آباد بوده. آثار قدیمیتر ب ارمنیان و آشوریان تعلق دارد و متأخرترها ب مسلمانان. بازار سرپوشیده و قدیمی اورمیه ك مرمت نیز شده، ب بزرگی بازار سنتی تبریز نیست اما وسعت خوبی دارد. در بخشهایی از آن كوردها ب صورت متمركز، حجره دارند و فروشگاههای پارچه و لباسهای كوردی در آن بسیارند اما در بیشتر بازار از مغازه دارها توركی میشنیدم. بازار، طبق ویژگی سنتیش، اینجا ب مسجد جامع تاریخی اورمیه چسبیده. مسجد را نیز داشتند مرمت میكردند. كلیسایی چند را نیز از بیرون زیارت كردم. ساختمان شهرداری اورمیه ك یادگار دهه های گذشته است نیز زیبا و چشم نواز است اما ب باور من ساختمان شهرداری تبریز زیباتر و باشكوهتر است.
در خیابانی در اورمیه، دیدم دسته های گیاهان بلندی (تا یك متر و شاید گاه بیشتر) ك از ریشه كنده شده اند را جلوی فروشگاهها روی هم خرمن كرده اند و مردم هم میخرند. دقت كردم و نعناع و پونه و بادرنج را تشخیص دادم. گفتند اینها ب كار عرق گیری میآیند. چنین بازاری را در جای دیگر ندیده بودم!
با وجود وسعت و جمعیت چند صد هزار نفری شهر، كرایه های حمل و نقل عمومی، ارزان است و خیلی از مسیرها 500 تومانند! مردم اورمیه را نسبتا آرام یافتم. این در رانندگیشان نیز نمود داشت. بازارگردی و قدم زدن در خیابانها نیز گویا در میان اهل شهر، سنت رایجی است.
در هتلی ك ساكن بودم، مسافرانی از ژاپن، تركیه، عراق، سوریه و... در رفت و آمد بودند. ب خاطر همجواری با تركیه و عراق، اورمیه ایستگاه شلوغی برای این دو راه است.


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 28 مرداد 1396 09:22 ق.ظ
دیشب، ساعت از 2:30 گذشته بود ك ب خانه رسیدیم، خسته و خواب آلود. ساعت شروع برنامه 10 شب بود اما تقریبا 11 شروع كردند و 1 پس از نیمه شب ب پایانش بردند. پس از شروع هم همچنان خیل مشتاقان ایرانی صفتِ وقت شناس، میآمدند ك ب اجرا برسند. نام برنامه "سی" بود؛ بسی رنج بردم در این سال سی! برنامه شامل اجرای نمایش ب همراه نورپردازی و پخش برخی صداهای ضبط شده، و همچنین اجرای موسیقی زنده ی در پیوند با نمایش بود. اجرا در محوطه ی كاخ سعدآباد انجام میشد ك جلوی یكی از ساختمانها دكور بسته و صندلی چیده بودند و نیز یك ضلع همان ساختمان ك روبروی تماشاگران قرار داشت، جزو نمایش بود و چون صفحه ی بزرگی را تشكیل میداد، برای نورپردازی و در نتیجه صحنه آفرینی، بهره ی خوبی ازش گرفته بودند. تماشاگران چند هزار نفری میشدند و پیدا بود ك عمده ی این جمع چون من و خانواده ام برای نشستن پای اجرای همایون شجریان آمده اند. من ك تا پیش از آغاز اجرا و دیدن بروشور برنامه، اصلا یادم نبود فقط كنسرت همایون نیست! از سر و وضع و نیز ماشینهای آمدگان میشد فهمید ك عموما از طبقات متوسط و بالاتر جامعه اند. بلیطها نیز ب فراخور جایگاه نشستن، از دور و بر 40 هزار تومان تا 200 و اندی هزار تومان قیمت داشتند. حامی مالی برنامه، شركت سامسونگ بود ك لوگویشان بر در و دیوار جایگاه خودنمایی میكرد. گروه برگزار كننده نیز یك دست، كت و شلوارهای قهوه ای سوخته ب تن داشتند و برخوردشان مناسب بود.
نمایش در پیوند با اجرای گروه موسیقی بود. یعنی چنان ك چند دقیقه نمایش بود و موسیقی یا همراهش میشد یا نمایش قطع میشد و گروه موسیقی ب اجرایی در موضوع آن دقایق نمایش میپرداخت. و این دومی بیشتر هنگامی بود ك خواننده نیز ب آواز در میآمد. كلیت منظور و پیام برنامه -اگر ك پیامی داشت- همان بندی از مرغ سحر بود ك در لحظه های پایانی اجرا، توسط گروههای موسیقی و نمایش خوانده شد؛ ظلم ظالم، جور صیاد / آْشیانم داده بر باد / ای خدا، ای فلك، ای طبیعت / شام تاریك ما را سحر كن. و اما داستان نمایش -اگر بتوان گفت ك داستانی داشت- بر پایه ی داستانها و شخصیتهای اسطوره ای شاهنامه فردوسی و از این قرار بود ك زال سپیدموی (با بازی بهرام رادان)، ب پای قلعه ی رودابه (با بازی سحر دولتشاهی) میرسد و برای رسیدن ب وصال محبوب، ناچار است از قلعه بالا رود. وی ب بلندیهای قلعه تیر -ك باید طناب بدان وصل باشد- میزند تا تیرش ب جایی گیر كند و بتواند خود را از دیواره بالا بكشد. در ادامه ك زال در این كار خود را ناتوان میابد، رودابه است ك گیسوی بلند خود را از دیوار قلعه ب پایین رها میكند تا زال بگیردش و بالا بیاید. بالا رفتن طولانی و نفسگیر میشود و در این گیر و دار و در حالتی ك نفهمیدم رویای زال بود یا نه، پریی پیدا شده و خود را مادر زال معرفی میكند (زال از زمان زاده شدن از دامان مادر بازگرفته و در كوهستان رها گشته و سیمرغ است ك او را میپرورد) و زال را از رفتن و وصال نهی میكند ك این وصلت اهریمنی و شوم است. زال از وی گله دارد ك تا كنون كجا بوده و چرا برایش مادری نكرده؟ و این نكته ك نمیتواند ادعای مادری و خیرخواهی او را باور كند. با این حال زال دچار تردید میشود. در حین همین گفتگوها، رودابه نیز سر و كله اش در پایین قلعه پیدا میشود و لحن و گفتارش شیطانی و متفاوت از قبل است و این بر تردیدهای زال میافزاید. رستم (با بازی مهدی پاكدل) و سهراب و اسفندیار نیز در دنباله ی گفتگوها ب میدان میآیند و رستم نیز زال را نهی میكند ك ب وصال رودابه عزم نكند چرا ك سرنوشتی شوم از این وصلت صورت خواهد بست و رستمی زاده خواهد شد ك پسرش را میكشد. و سهراب نیز ب بیانی دیگر این معنی را با زال باز میگوید. اسفندیار ك در این نمایش نمایانده میشود ك ب پا خواسته تا با گرفتن سلطنت از پدر ستمگر خویش، مردم كشورش را از بدبختیها برهاند، نیز زال را نهی میكند ك در پی وصال نباشد چرا ك وگرنه رستمی ب وجود خواهد آمد و گشتاسپ (پدر تاجدار اسفندیارِ تاج جو) شرط تاجبخشی ب فرزند را ب بند كردن این رستم قرار خواهد داد و... .
از این پس سه شخصیت رستم، سهراب و اسفندیار و گفتگوی ایشان است ك محور نمایش میشود و بقیه بیشتر در حاشیه اند. رستم از عشق، آزادی، صلح و ایران میگوید و خود را ب تكرار، نماد و پاسدار این ارزشها و باورها معرفی میكند. و سهراب آمده تا با جنگ با ایرانیان، سلطنت ایران را ب پدر نادیده اش (رستم) ببخشد. رستم میگوید من نمیدانستم او پسر من است اما اگر میدانستم هم مگر میتوانستم ك او را ك ب ایران حمله كرده، نكشم؟! و اینجاست ك باز پای ارزشها و باورهایی ك رستم نماد و پاسدارشان است، ب میان میآید. اسفندیار میگوید میخواهد پدرش را از تخت كنار زده و خود فرمانروای این سرزمین شود تا مردمش را از فقر و بدبختی و سیه روزی نجات بخشد و آنگاه رستم را فرمانروای جهان كند. و این روایت ك اسفندیار هوادار مردم فرودست و ضعیف جامعه است و در پی ارزشهای انسانی، چ زیباست. اما پدر شرط گذاشته ك تاج یافتن در گرو ب بند كشیدن رستم دستان است. و اسفندیار با شرم و آزرم و ب رغم میل، اما ثابت قدم، پای در این راه گذاشته. و رستم میگوید "كه گفتت برو دست رستم ببند؟! / نبندد مرا دست چرخ بلند" ك من نماد آزادیم در این سرزمین!
رستم در این نمایش پریشان است چرا ك عشق در سرزمینش پریشان روزگار است. رستم اینجا بی تاب است ك آزادی ب بند است. رستم نگران است چ ك از هر سو ب جنگ خوانده میشود. او نالان و درمانده است ك ایران در مانده است...
شخصیتها همه در عالم ذهن مخاطب وجود دارند و نقش و كاركرد و سرنوشتشان در داستانهای اساطیری مشخص است و در این نمایش محدودیتهای زمانی برداشته شده و ایشان تقریبا با همان تعریف شدگی در ذهن مخاطب، در هم میآمیزند و با كمی تغییر توسط نویسنده، ب چالش رویكردهایشان با هم مشغولند. ساختار انتزاعی و ذهن گرای این اثر، ب نظر من نقطه ی قوت مهمی برایش است. در این نمایش شخصیت پروری، ب اعتبار استفاده از شخصیتهای شناخته شده ی اساطیر جایی ندارد اما نمادگرفتن شخصیتهای نمایش، شاید كمی متفاوت از داستانهای اساطیری باشد. هر كدام از شخصیتها، انگار نماد یك وضعیت یا یك نیروی اجتماعیند ك در زمانه ی ما با هم ب چالشند. یا داستان نمایش خوب پرورانده نشده یا من انسجامش را و در خدمت یك كل بودن همه ی اجزایش را درك نكردم. مثلا منجم دانای شیطان روی طرد شده ای (با بازی ستودنی صابر ابر) را ك هی میآمد و دیالوگهایی میگفت، اگر از نمایش حذف كنیم، ب نظرم اتفاقی نخواهد افتاد، خاصه ك اصلا در پیوند با بازی دیگر بازیگران نبود و جداگانه و هنگام قطع نمایش ب میدان میآمد. اگر چ فضاسازی بازیگر نقش منجم قوی بود و گوشه های خوبی هم میزد اما بدون حضور وی هم فضای نمایش همین میشد ك بود. نمایش تا میانه ها -دست كم- بی ربط در نظرم میآمد و بی انسجام و درنیافتنی. كسل كننده بود. حس میكردم وقتم را هدر كرده ام. هنوز هم نمیتوانم ادعای انسجام و معناداری كاملِ از میانه ها ب بعد نمایش را داشته باشم اما ب باور من در رساندن منظورش -اگر درست دریافته باشم- موفق بود. نمایش ب همراهی موسیقی موفق شد بحران عشق و آزادی و صلح و... را در مملكت ما گوشزد كند. و موفق بود ك گوشه هایی بزند ب آنها ك در نمایش نبودند اما آثارشان همه جا پیداست!
خانمی ك نقش پری را بازی میكرد، خواننده ی توانایی بود و با صدای سوپرانو (زیر زنانه) و ب سبك كلاسیك اروپایی میخواند. در عجب شدم ك والی خراسان هنوز بر تخت باشد و هوای این خاك همچنان مملو از عطر نفسهای وی، و صدای زنی در فضا پیچ و تاب بخورد و از زیبایی پسندان دلبری كند؟! كنسرررت؟! این پری اگر چ خواننده توانایی بود اما ادای واژگانش هنگام سخن گفتن، خیلی وقتها نامفهوم بود. البته طبق فرموده، تند نیز سخن میگفت و این اگر علت نبود، مزید بر آن میشد. بهرام رادان (زال) اگر چ سعی میكرد اقتدار و هیبت یك پهلوان جوان دلیر را در صدایش بنمایاند اما لحن شُل بالاشهری تهرانیش را همچنان داشت و این فضای شخصیت و بازیش را شدیدا تحت تأثیر قرار میداد و آن نمیشد ك باید. مهدی پاكدل (رستم) اگر چ صورت گیرایی برای نقشش داشت و بازی صورتش جدی و توانا بود و هیبت و نگرانی و پریشانی را نیز خوب میرساند اما صدایش قوت لازم برای نقش را نداشت. صدای پاكدل احتمالا ب خاطر تمرین زیاد، كمی افتاده مینمود اما پیدا بود ك فارغ از این مسئله، جوهر و حجم بایسته را ندارد. و این البته ك ضعف بزرگی بود برای انتقال حس رستمیت (!) ب تماشاگر. پاكدل، اگر چ بلندقدترین بازیگر این جمع بود اما بر و بازوی پهلوانی نداشت. زال و اسفندیار بر و بازوی كار كرده ای داشتند و متناسب نقش. میشد رستم را نیز با 2 ماه بدنسازی رو آورد! بازیگر نقش سهراب، از رستم و زال و اسفندیار ریزجثه تر بود. و ب باور من باید نقش بازیگران سهراب و اسفندیار با هم جا ب جا میشد چرا ك در اسطوره، سهراب است ك بسیار در باب درشت اندامی وی سخن رانده شده. همچنین در نقاشیهای شاهنامه ای نیز آنچه از اسفندیار تصویر شده، بر خلاف سهراب، آشكارا ریزجثه تر از رستم بوده است. اكنون ب جرأت میتوانم بگویم تصویری از صورت سهراب نمایش در ذهن ندارم چ ك هم دوربین كمتر رویش میرفت (ما چون در جایگاههای آخری بودیم، بیشتر از طریق مانیتور پیگیر اجراها بودیم تا خیره شدن ب صحنه ی دور) و هم موهای بلند فرق وسط بازكرده اش، صورت كوچكش را كمتر نمایان میكرد. از این رو باید بگویم سهراب نتوانست با ذهن و ضمیر مخاطب ارتباط برقرار كند. از بداقبالیهای سهراب، یكی هم آنكه میكروفونش بارها قطع شد! سحر دولتشاهی (رودابه) را پیشتر ب نام میشناختم و دوربین ك رویش رفت دریافتم حتی پیشتر در فیلمها دیده امش! بازیی ك از وی دیدم، گمان میكنم هر كس دیگری نیز میتوانست آن را انجام دهد و البته ك بازیگرانی هستند ك این نقش را زنده و تأثیرگذار اجرا كنند! صدای خانم دولتشاهی در آفرینشهای حالتهای گوناگون واقعا ضعیف بود. تنها میتوانم حجم صدایش را نقطه قوت بگیرم ك آن هم اگر نتواند در قالب حالتها بیاید ب چ كار آید؟! هنگامی ك رودابه ب پایین قلعه آمده بود و وجهه ای شیطانی یافته بود، تند تند قهقهه میزد، آن هم شیطانی و البته موزون و آهنگین. اما جز یكی دو بار اولش ك تقریبا خوب و تأثیرگذار این كار را كرد، در باقی موارد كم میآورد و وقتی با صدای رهای پری مقایسه میكردی، تفاوتها را خیلی میافتی. صابر ابر بازی گیرایی داشت و بر خلاف دیگر بازیگران، صدای قوی و پرحجمی داشت و حالتهای گوناگون را با صدایش ب خوبی بیان میكرد و نمونه ی خوبی برای ثابت كردن این نكته است ك صدای توانا چقدر میتواند در آفرینش نقش مهم باشد. حیف از ابر ك جزو محور نمایش نبود.
یك عیب كلی و ب چشم من مهم این نمایش در لباس و سر و وضع بازیگران بود. چرا ك حس ایرانی بودن و شاهنامه ای بودن را منتقل نمیكرد، حتی لباس زنانش! شلوارهای تنگ و بالاتنه ی بی آستین و موی دم اسبی آدم را یاد نقاشیها و فیلمهای تاریخی اروپایی میاندازد نه آن چ از گذشته ی ایران در نقش و نگارها مانده است. بعید میدانم ك مسئولان نمایش آگاهانه و با علم ب تفاوتها، چنین سر و شكلی را ب بازیگران بخشیده باشند.
ما برای نشستن پای آواز همایون رفته بودیم و اینك میبینم آنچه مرا بیشتر با خود درگیر كرده، بخش نمایش و مضمون و پیام نمایش بوده تا كلام موسیقیش. حتی اكنون میتوانم مدعی باشم، موضوع و روایت نمایش اصل بوده و موسیقی و آواز همایون و گروهش جزوی از آن. و البته بی این جزء، نمایش آن حال را ك باید، اصلا نداشت و نیز در رساندن پیامش و میزان تأثیرگذاریش البته توانا نمیشد. از آهنگسازی و نوازندگی نشسته و ایستاده و قدم زنان چند ساز (تنبور، كمانچه، سه تار) توسط سهراب پورناظری، نباید گذشت ك زیباییهای كار، بسیاریش مرهون اوست. در خیلی از قسمتهای نمایش، پورناظری در لابلا یا قدم زنان در پی بازیگران در حال نواختن بود و گاه جزوی از نقش یك بازیگر مینمود. توانایی وی در نوازندگی و آفرینشهای صدایی ستودنی بود. آواز و صدای همایون از قله های موسیقی آوازی ما -در همه ی دورانها تا كنون- بوده و است اما برخی جاها ملودی و شعر ب دلم نمینشست ولی جاهایی دیگر، شور و حرارتی میآفرید یا آتش ب جان میافكند. ناگفته نماند بیشتر تصنیفهایی ك اینجا خوانده شد را پیشتر شنیده بودم. منی ك علیرغم حسن نظر و اشتیاق، آغاز و بیشتر ادامه ی برنامه توی ذوقم زده بود، با رضایت و چشمان نمدار، پایان تأثیرگذار اجرا را تماشا میكردم.
این دومین بار بود ك پای اجرای زنده ی همایون مینشستم. اگر چ این بار وضعیت بهتری داشتیم اما باز هم بر صحنه ی اجرا مسلط نبودیم و این از حال كار میكاست. درست یا غلط، در كنسرت چند سال پیش احساس میكردم همایون همه ی توانش را در اجرای صحنه ب كار نمیگیرد و با خودم گفته بودم شاید از آن روست ك دو اجرای پشت سر هم در یك شب و چند شب اجرای متوالی دارند! و در اجرای دیشب نیز دوباره برخی جاها چنین حسی ب من دست داد ك ب ویژه در تحریرها آن قدرت و صلابت و حجم صدایی ك از او انتظار هست را رو نمیكند. امیدوارم مشكل از گوش و دریافت من باشد.
این روزها اینجا و آنجا، اتفاقی میخواندم ك در "سی" همایون خوانده "در حصر هم آزاده ای" و این انگار نقطه ی اوج پیامهای سی جلوه كرده برای برخیها. اما من بیشتر از این -چ كمی و چ كیفی- در سی دیدم و حاشا ك این جمله اشاره ب آن دو سیاستمداری داشته باشد ك از یك جایی ب بعد مبلغی آزادگی پیشه كردند و ب همراهی مردم -كمابیش- آمدند و "حصر" میكشند! مطلب اگر فراتر از این چیزها نباشد ك پیش و پا افتاده میشود. در برخی تصنیفها، كلام، من میگویم بار اجتماعی دارد و توسعه طلبی و تمامیت خواهی قدرتمندان، آنها را در اذهان، سیاسی تعبیر میكند. اوج این برنامه و تكمیل كننده ی همه ی منظورها، تصنیف پایانی است؛ ایران؛ ای در رگانم خون وطن / ای پرچمت ما را كفن / دور از تو بادا اهرمن / ایران من ایران من... . و آنجا ك ب مرغ سحر پیوندش زدند و تماشاگران فهمیدند ك وقت ب پای ایستادن است و اشاره ی سهراب پورناظری هم تكمیل كننده ی این دریافت بود و گروه موسیقی و نمایش و مردم، همه با هم نغمه سر دادند؛ ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد / ای خدا، ای فلك، ای طبیعت / شام تاریك ما را سحر كن / ... / ایران من ایران من / ای پرچمت ما را كفن / دور از تو بادا اهرمن / ایران من ایران من.


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 21 مرداد 1396 01:38 ب.ظ
با گوشی و فارغ از ویرایش نوشته شد.
***
خوی شهری است با دویست و اندی هزار نفر جمعیت در شمال اورمیه و شمالیتر از سلماس. از اورمیه تا خوی با اتوبوس تقریبا ۲ ساعت راه میشود. آثار قدمت از جای‌جای شهر پیداست؛ کاروانسراها و مسجدها و... . برعکس دو شهر جنوبی استان آذربایجان غربی، اینجا اصلا کسی با لباس محلی ب چشمم نیامد. حتی معدود کوردزبانانی ک دیدم نیز لباسی متفاوت از دیگر مردم در بر نداشتند.
از محلیها پرسیدم و یادم نیست ک در باب حضور ارمنیها و احتمالا آشوریها در این شهر چ گفتند (از آسیبهای کار امروز ب فردا فکندن در نوشتن میباشد) اما برعکس تصورم، شمار و نسبت کوردها ب تورک‌ها را ناچیز یاد میکردند، آن هم با نیش کلام و سخنان تحقیرآمیز ک حکایت از شکرآب میان تورکان و کوردان این منطقه دارد. در دو روزی ک آنجا بودم، اندک بارهایی کوردی کورمانجی ب گوشم خورد و در ضمن خوشحالی، اندوهناک شدم از دید منفیی ک ب ایشان هست در این شهر. من ب دلیل تبارهای کوردی و تورکیی ک دارم، دلبسته ی هر دوی این قومهایم و دریافتن و حس کردن کینه و نفرت ایشان از هم برایم تلخ است خاصه در سرزمینهای خاستگاهیشان. شاید برخی بر این سخن خرده بگیرند و خاستگاه تورکان را ترکستان بدانند و نه آذربایجان اما در پاسخ ب ایشان باید گفت ک بازنشر تورکان در حدود ایران کنونی و حتی خراسان، دست کم از صفویه ب این ور بیشتر از خاستگاه آذربایجان و مجاورت کوردان بوده و این منطقه قرنهاست کانون تورک‌زایی  در خاورمیانه میباشد. کوردهای کورمانج منطقه ما نیز از سرزمینهای شمالی کوردستان بزرگ ب خراسان کوچانیده شده‌اند. مثلا در همین  حوالی خوی، میدانم ک طایفه جلالی زندگی میکنند و این طایفه کورمانج در خراسان در باجگیران و... نیز پراکنده‌اند.
خوی را بیش از هر شهر دیگر ایران ک تا کنون گشته‌ام (ب جز شهرهای دور و بر شهر خودم)، شبیه زادگاهم بژنورد حس کردم. همانندیهایی چون پوشش مردمان و قیافه‌هاشان، ترکیب جمعیتی کورد و تورکشان، حالتها و نگاههای مردمشان، خیابان‌کشیها و نماهای شهری و میزان شلوغی بازارشان، درختهای چنارشان و دیگر درختان خزان‌شونده و... همه میتوانند دلیل ایجاد چنین حسی باشند. اما خوی ب گمانم -دست کم در این سالها- محیط شهری و پیرامونی سرسبزتری تا بژنورد ما دارد.
گاه حضور روستاییان را در خیابانهای شهر در میافتم و اگر چ باید این ارتباط روستاییان با شهر در خوی قوی باشد اما چندان برای من ملموس نبود. همچنین حس میکنم تیپ و قیافه‌های شیک و سانتیمانتال در بژنورد ما بیشتر از اینجا ب چشم میآیند.
قیافه‌های تورکی مغولی در خوی نیز کم‌شمار نبودند اما آنچه در این شهر برایم جالب بود بسامد بالای قیافه‌هایی بود ک چنین خاصیتی را از خود بروز نمیدادند اما تورک زبان بودند. فارسی گویی مردم خوی نیز روانتر از دیگر شهرهای کورد و تورک‌نشین استانهای آذربایجان آمد در نظرم. شاید ب خاطر حضور بیش از یک زبان در شهر و نیاز بیشتر ب زبان واسطه باشد اما شاید قرار داشتن بر راه ترکیه و گذر مردمانی از سراسر ایران از اینجا، چنین مسئله‌ای را ب وجود آورده است. در کنار همه این موضوعات باید در نظر آورد ک نوع رویکرد مردم محلی ب زبان فارسی نیز تعیین کننده است؛ این ک چ میزان گرایش ب فراگیری فارسی در میان ایشان هست و تاثیرپذیریشان از فارسی چگونه میباشد. اگر چ زبان واسط میان همه مردم شهر -مانند بیشتر مناطقی ک دیده‌ام تورک‌زبانان در کنار دیگر مردم میزیند- ب صورت سنتی و غالب تورکی است، اما مثلا برایم جالب بود ک زن جوان روستایی‌ای را دیدم ک با فرزند و همسرش ب کورمانجی سخن میگفت و با صاحب‌مغازه تورکی. جالبتر آنکه شوهر این زن با صاحب‌مغاز ب تورکی میآمیخت. این یعنی دست کم در نسل اخیر و در قشری ک تورک‌زبان نیستند و سر و کارشان با تورکی کمتر است، زبان فارسی آنقدر خوب آموخته شده ک جایگزین تورکی گشته ب عنوان زبان واسط. اما در باب ابعاد این جایگزینی زبان واسط ادعایی نمیتوانم کرد. 
پرسیدم و تایید شد ک از میان کوردهای این منطقه خانواده‌هایی بوده‌اند ک نسلهای پیش در تورکان شهر حل شده‌اند و مثال آوردند مثلا خانواده ی شیخکانلو (این طایفه کورمانج در شمال خراسان نیز هستند) و... . در شمال خراسان چنین حل‌شدنهایی بسیار معمول بوده و است و از این رو کمتر تعجب‌انگیزند اما با توجه ب تفاوت مذهبی مردم منطقه آذربایجان و نیز کینه ی دیرینه ی تورکان عموما شیعه‌مذهب و کوردان سنی‌مذهبش، اینجا چقدر این اتفاقِ احتمالا پرتکرار، عادی جلوه میکند؟
آقایی را دیدم با نام خانوادگی زنگلانی ک میگفت نسل اندر نسل تورکند در حالی ک زنگلانی و زنگلانلو نام طایفه‌ای کورمانج در خراسان است. پیش از یای نسبت، ب الف و نون توجه شود ک پسوند نسبت یک گروه مردم یا جا است و همچنان در زبانهای ایرانی و نیز فارسی ب کار میرود و طوایف کورمانج، عموما نامشان ب همین الف و نون ختم میشود (شادیان؛ شادلو، قره‌چوریان؛ قره‌چورلو و... . در نمونه‌های نامگذاری امروزین فارسی؛ زاهدان؛ جای زاهدها).
خوییها کمی خوی تهاجمی دارند. این را در قیاس برخوردهایشان با رفتار مردم جنوب استان و شهرهای استانهای دیگر ک دیده‌ام میگویم. از این بابت ایشان را ب مردم مرند نزدیک دیدم ک اتفاقا ساعتی بیشتر میانشان فاصله نیست اگر چ در دو استانند.
در بازارش اندک اما در پایانه مسافربری خوی بسیار کورمانجی و فارسی میشنوی. چنان دریافتم ک این شهر یکی از باراندازهای راه ترکیه است و اتراق‌گاهی برای ایرانیان در سفر ب بلاد روم (ترکیه). نیز حدس میزنم باید خیلی یا بیشتر رانندگان مسیر خوی تا مرز، کورمانج باشند چرا ک مرز در سرزمین مادریشان واقع است.
شب نخست ک در خوی بودم، صدای تیراندازی از فاصله ی نه چندان نزدیک ب گوش میرسید. همسایه من در اتاق مسافرخانه -مردی جوانی از زنجان- تیرهای تک‌تک نخست را شلیک‌شده از کلت تشخیص داد و رگباریهای بعدش را از کلاش! وی بی‌درنگ صدای تیراندازی را نیز ب درگیری نیروهای امنیتی با گروهکهایی چون پژاک نسبت داد. الله اعلم، اگر چ سخنش با توجه ب رویدادهای منطقه بیراه نیز نبود.
روز نخست و پس از فارغ شدن از کار، در حالی ک خسته بودم و آفتاب در سراشیب بود، عزم دیدن آرامگاه شمس تبریزی نمودم. آرامگاه شمس از مرکز شهر دور است و ب نظر در محله‌ای پایین‌شهر. در کنار مزار ساده ی شمس ک پیداست در این سالها سنگ نما کرده‌اندش و دو وجب بالاتر از زمین آمده، یک برج یادمان ب قطر ۲-۳ متر و بلندای شاید ۱۰-۱۲ متر هست ک منظره عجیب و بی‌تناسبی دارد از جمجمه‌های شاخدار قوچهای وحشی ک در ۲۸ ستون تقریبا ۳۰ تایی بر دیواره آن نصبند. چیزی بین ۸۰۰ تا ۹۰۰ قوچ را شاه‌اسماعیل صفوی گویا در یک روز در این حوالی شکار کرده و برای ثبت قدرت‌نمایی کودکانه‌اش و لابد ب احترام حضرت شمس و از باب تناسب فضایی ک در میان بوده، در این برج جمجمه‌های شاخدارشان را کار گذاشته‌اند. جایی خواندم ک این برجهای یادمان پیشتر ۳ تا بوده‌اند و امروزه یکیشان مانده است‌! اگر آن دو دیگر نیز چنین مزین بوده باشند ک باید شاه جوان و جویای نام صفوی را ب جرم عاملیت در انقراض گونه‌ ی جانوری، تحت تعقیب قرار داد. ز باد و ز باران و از گردش آفتاب،  در طی قرون جمجمه‌های بسیاری از جا کنده شده و بیشتر از آن، شاخهای بسیاری جایشان بر جمجمه‌ها خالی است. تقریبا هیچ شاخ سالمی بر دیواره ی این میل نبود. لازم ب نظر میرسد مسئولان جویای نام امروز، قتل عام دیگری ترتیب دهند تا مگر آثار تاریخیمان مرمت شوند!


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 20 مرداد 1396 10:45 ق.ظ
لای هه لوی به رزه فری، به رزه مژی / چون بژی مه رجه نه وه ك چه ند بژی (ماموستا هه ژار)
بوكان را ب مقصد مهاباد ترك كردم با پیش زمینه های ذهنی بسیار. بیراه نیست اگر مهاباد را مركز ملی گرایی كوردی بدانیم. چ آنكه جمهوری مهاباد هنوز هم نقطه ی عطفی در تاریخ كوردستان است و در عمر كوتاهش نیز از جای جای كوردستان گرد آن جمع شده بودند. همچنین ادیبانی چون هژار و هیمن از این دیار، قله ها و پیشروان ادبیات معاصر كوردستانند. و شاید پیشگامی ایشان و پیروی گروهی دیگر بوده باشد ك لهجه ی سورانیِ مُكریانی را لهجه ی رسمی زبان كوردی كرده باشد. آشكارا دیده ام ك كوردزبانان دیگر نیز با سخن گفتن ب این لهجه پز میدهند و ادعای اصالت قومی میكنند. مهاباد یا همان ساوجبلاغ قدیم (سابلاغ هم گفته اند) نیز ك گویا مركز منطقه مكریان بوده و است.
در بوكان و حتی پایانه آزادی، نام "سابلاغ" را میشنیدم و گمان میكنم شاید همچنان نام اصیلتری برای مهاباد در نظر محلیها باشد. در مهاباد هم ب گمانم این نام را از دهانها شنیدم.
هر چ این شهر در نظرم احترام داشت و در آن و مردمش ب اصالت و بزرگی مینگریستم، در این سفر خراب شد! سردی مغرورانه ی عمده ی مردمی ك با ایشان سر و كله زدم خیلی توی ذوق میزد! همچنین عدم اعتمادی ك در برخورد با من از خود بروز میدادند، مرا عصبانی میكرد! این ك یكی از قویترین ویژگیهایم -جلب اعتماد دیگران- اینجا كار نمیكرد، مرا سخت آزرده و پریشان میكرد. صادقانه باید بگویم كارم را در مهاباد ب پایان نرساندم و آنجا را ترك نمودم! با خود میگفتم اگر این مردم با چنین روحیه ای، سابقه و قدرت و اعتبار تبریزیان را میداشتند، چ میكردند؟! خیلی دوست داشتم علت برخوردهای سرد و در عین حال مغرورانه و نگاه از بالایشان را بكاوم و بدانم. با حالت اعتراض از دو سه كسشان پرسیدم ك جز تعجب و كتمان، جوابی نگرفتم! كسانی ك برخورد سرد و مغرورانه ای داشتند، در عین حال ب نظر میرسید خیلی احساس باكلاسی و سطح بالا بودن نیز دارند! برخی از اینها هم با دیسیپلین خاصی فارسی حرف میزدند! حس كردم این گونه رفتار با دیگران (یا شاید با غریبه ها) را قطعا مرتبه و شأنی برای خود حساب میكنند و احتمالا در طول زندگی بارها آن را در موقعیتهای مختلف تمرین نموده اند. همچنین در پشت این رفتار، نوعی عدم اعتماد ب نفس و شكنندگی نیز حس میكردم. نمیدانم آیا بخشی از علت این رفتار را میتوان ب مشكل ارتباط ب فارسی این مردم ربط داد یا نه! مهمترین علتی ك برای رفتاری چنان، در ذهنم نقش میبندد، تقابلهای مردم این منطقه و كلیت ایران در سده ی اخیر است. در بستری از تقابلهای همیشگی مذهبی، جمهوری مهاباد و سركوبش توسط حكومت وقت، درگیریهای پس از انقلاب ك تا سالها در این منطقه میان گروههای كوردی با حمایت مردمی از یك طرف و نیروهای دولتی با حمایت عامه مردم ایران از طرف دیگر جریان داشت، میل سركوب شده ب خودمختاری و جدایی طلبی مردم این منطقه و برخورد خشن با این گرایشها، و بالاخره تفاوتهای زبانی، همگی علتهای كافی و قویی برای عدم احساس یگانگی مردم این منطقه با چون منی میتوانند بود. این میتواند توضیحی برای عدم اعتماد و اطمینان حتی برای گفتگویی چند دقیقه در خصوص كسب و كار باشد. و اما توجیه این نكته ك چرا در خود احساس برتریی داشتند، در ذهن من؛ مركزیت این شهر در ملی گرایی كوردی از طرفی و از طرف دیگر بزرگان و مشاهیر چندی ك در قرن معاصر داشته و دارند، میتواند علت خوبی برای خودبزرگ دانستن و رفتار مغرورانه باشد. همچنین محبوبیت ایده آل گرایی سازش ناپذیری با ظلم و دشمنان و ناراستیها در میان این مردم نیز میتواند مزیدی بر این علتها باشد. این آرمان گراییهای انقلابی را میتوان در تك بیت شعری ك در آغاز نوشته آورده ام تجسم كرد.
در مهاباد وقتی ب سراغ فروشگاهها میرفتم تا در مورد اجناس تولیدیمان و برندهای مشابه و توزیع كنندگان و... گفتگو كنیم، كم نبودند كسانی ك فكر میكردند من مأمورم و یك جورهایی معذب بودند و نه كارت ویزیت فروشگاهشان را میدادند و نه شماره ای از خودشان و نه حتی نام فروشگاهشان و آدرسش را میگفتند! در هیچ جای دیگر ایران با چنین رویكرد جمعیی مواجه نبوده ام! خیلی برایم جالب است ك بدانم در ذهن مردم این شهر چ میگذرد! مشكل یادشده، ب باور من فقط ناشی از زمینه ی بی اعتمادی شكل گرفته در ذهن و ضمیر این مردم نسبت ب دیگر ایرانیان نیست بلكه كم ارتباطی با دیگر هموطنان و بسته بودن اقتصاد را نیز باید مزید بر علت چنین رفتارهای متوهمانه ای دانست.
مهاباد شهر ترتمیزی است و مردمش بسیار شیكتر و امروزیتر از بوكانیان و خیلی جاهای دیگر ایران ب نظر میرسند. خوش پوشی و خوش سیمایی را میتوان از ویژگیهای این مردم شمارد. لباسهای محلی در این شهر كمتر از بوكان ب چشم میآیند و لباسهای محلی شیك و ترتمیز نیز بر تن مردم بیشترند. كم نبودند مردمان سن و سالدار ك با لباسهای رایج در شهرهای بزرگ ایران در كوچه و بازار دیده میشدند و البته آراسته نیز بودند. مشكل ارتباط ب زبان فارسی اما ب نظرم آمد ك در این شهر شدیدتر از بوكان است. معلم بازنشسته ای را مثلا دیدم ك جان میكند و نمیتوانست منظورش را درست ب من برساند!
رودخانه مهاباد، آرام در این شهر جاری است. تصور كنید ك آبی ب عرض 10 تا 15 متر و ب ارتفاع مثلا نیم متر، آرام روان است. پیش از رسیدن رود ب مهاباد، رویش سد بسته اند و رودخانه تا دریاچه ی اورمیه ادامه دارد. نمیدانم چقدر از این آب ب دریاچه اورمیه میرسد اما اینك و با حضور در منطقه، نیك میدانم اگر برای بقای دریاچه اورمیه بخواهیم از برداشت آب از رودهای تغذیه كننده اش بكاهیم، كشاورزیها و باغداریهای بسیاری در مسیر رودخانه تعطیل میشود و خیلیها بیكار میشوند و قطعا بحران امنیتی نیز پیش میآید ك اصلا دور نیست ابعاد ملی پیدا كند. برای حل این مشكل قطعا باید ابتدا بهره وری مصرف آب را بسیار بالا برد تا با آب كم هم بتوان شغلها و درآمدهای كنونی (و چ بسا بیشتر) را داشت. اما بعید میدانم نظام تصمیم سازی و اجرایی ما توان حل مسائلی در چنین ابعادی را داشته باشند، چرا ك میز مهمترین بخش مسئولیتشان است و مردم همچنان نامحرمند.
وقتی از بوكان میآمدم، در نزدیكیهای مهاباد، دختر نوجوانی 14-15 ساله، شلوار كوردی در بر و پیرهن درون شلوار، بر موتور سوار بود و با سبدی بر ترك، در جاده ب سوی باغشان میرفت گویا. چهره دخترك محجوب و آرام بود. چقدر لذت بردم ك اینجا جامعه اش چنین پذیرشی دارد و حضور اجتماعی زن آزادتر از خیلی جاهای دیگر است.
در هتلی ك ساكن بودم، از آغاز تا انجام، لبخندی بر چهره ی 2 نفر مسئول پذیرش ندیدم. محبت ایشان نیز در دلم نیافتاد! صبح، از سالن هتل صدای زنهایی میآمد. میخواستم از هتل بیرون ك بروم، دیدم بانویی میانسال از هتل بیرون رفت. كلید را ك ب پذیرش تحویل دادم، دخترك لاغر و بالابلند 15-16 ساله ای را دیدم بر مبل سالن نشسته بود و 2 آقای پذیرش نیز بودند. ساعتی بعد ك ب هتل برگشتم، از پله ها ك بالا میآمدم، صدای جیغ و سر و صدای دختری همراه خنده هایش میآمد. ب سالن هتل ك رسیدم، دیدم مرد تقریبا 40 و چند ساله ی پذیرش، دختر را از پشت در آغوش گرفته و از زمین كنده و... من را ك دیدند، مرد با خونسردی دختر را رها كرد و با حالت امتناع ب وی گفت برو، و تكرار كرد! دختر نیز چیزی نمیگفت. من هم ك انگار چیزی ندیده بودم. نیمروز ك میخواستم اتاقم را تحویل دهم، دیدم همان خانمی ك صبح از هتل بیرون رفته بود، مشغول نظافت اتاقهاست و آن دخترك نیز در آشپزخانه هتل است. حدس زدم دخترك باید دختر همین نظافتچی باشد.


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 11:47 ق.ظ
اگر پیش روی کسی، یکی ک میشناسدش بمیرد و آن کس، مرده را دیگر روز زنده دریابد، چ حالی خواهد داشت؟! بی‌شک بسیار در شگفت میشود و اگر ب خرافات ایمان نداشته باشد، نمیتواند این باززنده‌شدن را در ذهنش هضم کند. اما برای دیگر جانداران، چنین رویدادی چ حسها و تفسیری خواهد انگیخت؟ مثلا اگر سگی صاحب خودش را مرده بیابد و فردایش زنده، چ حالی خواهد شد؟! آیا تعجب خواهد کرد؟ اگر مثلا شگفت‌زده میشود، چ تفسیری از مردن و باززنده‌شدن دارد؟
کلیت مسئله را شاید باید این‌گونه صورت بست ک برداشت و تفسیر جانوران جز انسان از مرگ چیست؟ و هر گونه ی جانوری چ شرایط و ویژگیهایی را با مرگ در پیوند میبیند؟ مثلا جانور حافظه‌مندی، آیا بی‌بازگشتی و باززنده‌نشدن را نیز در واقعه ی مرگ درمیابد؟
و انسان -تا اینجای تاریخ- با آموزش و تجربه است ک میداند مرگ را بازگشتی نیست. اما دیگر جانوران ک توانایی انباشت تجربه‌ها را در مقیاس انسانی ندارند، در این باب چ میاندیشند؟


تعداد کل صفحات : 18 1 2 3 4 5 6 7 ...
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :