آزادكیش

نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 29 بهمن 1395 08:32 ب.ظ
ب ره مانده مردی
ب برف اندود كوهستانی
در بی ستاره شبی
ب ظلامی اندر از هجوم بوران كر.
خیال، آوردگه و
امید ب كشاكش وهم و بیم و
خاطر ب تشویشِ آغاز در كار.
ب هر دم یأس نیروگیرتر
انجام، دورآرزویی مگر
...


نویسنده :سروش
تاریخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 11:33 ق.ظ
دو بار دیدمش؛ صبح و عصر. هی میزد و زود قطع میكرد. سنی ازش گذشته بود و صورتش، چین و چروكهای ریز و ژرف را با هم داشت. سازش صدای خوبی نمیداد و هنرش چنگی ب دل نمیزد! دستانش اما كارگری بود و پینه بسته. پیوسته و پرشور نواختن، نفس چاق میخواهد و مهارت. بماند ك تمركز هم در وجناتش نبود! اعتنایی از رهگذاران نیز ندیدم ك دریافت كند.
دستانی ك گویا دیگر نیروی كار ندارند، نفسی ك هی فرومیماند، وجناتی ك كلافه و بی انگیزه بود، و سورنایی ك آواز خوشی نداشت...


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 22 بهمن 1395 12:10 ق.ظ
منم و یك دست راست؛ تكیه گاه من است در كارهای سخت و سنگین و حتی در كارهای ظریف و ساده. مثلا در مسواك زدن، مسواك را برای بعضی قسمتهای دندانهایم وقتی ناچار ب دست چپ میدهم، پی میبرم دست راستم چ مهارتی در كارش دارد. جالب این ك سالهاست تقریبا هر شب مسواك میزنم اما همچنان مهارت و راحت بودن دست راست در انجام این كار، چیز دیگری است. در ناخن گرفتن هم همین داستان است.
وقتی قرار است باری را بردارم، ناخودآگاه، دست راستم این كار را میكند. پوست دست راستم ضخیمتر است و انگشتانش زمختتر. دست راستم، بیشتر كار میكند و كارهای سختتر را انجام میدهد. از این رو بیشتر زخم و زیلی میشود. اصلا دست راستم سختی كشیده است. حتی جان فداست؛ یك بار ك در كودكی در سراشیبی، تند میدویدم، ناگهان ب مانع ك رسیدم، دست راستم بود ك حایل شد تا ب مانع برخورد نكنم. دست راستم در آن حادثه در رفت.
دنیای عجیبی است اما. با این همه زحمتی ك برایش دارم، اما این نه دست راست ك دست چپ است ك بیشتر استراحت میكند، كمتر كار میكند، كمتر در معرض خطر و زخمی شدن است، در سرما درون جیب جا میگیرد -در عین حال ك ممكن است دست راست حتی باری را حمل كند- بیشتر با شصت ب جیب شلوارم آویزان میشود و از حمل بار خود نیز معاف میگردد!


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 15 بهمن 1395 10:17 ق.ظ
اجدادی ك عموما نمیشناسمشان و در تاریخ و پیشاتاریخ نیز گمند. من برخی از ایشان را ب تخیل ب تصور آوردم؛ گاه هولناكند و گاه منزجر كننده.
***
جد 133مم اگر در آن قحطسالی، آن مردارهای بوگندوی تهوع آور و بیماریزا را نمیخورد، از آن بیابان دور افتاده خلاصی نداشت و نسلی از وی باقی نمیماند! آن سال، مگر دو سه تن، كسی از ایشان نماند.
جد 45م تازه جوانم اگر در شبیخون قبیله شركت نمیجست، از كجا معلوم نسلی از وی باقی میماند؟! او ك صبح همان شب از زخم دوشینش هلاك شد! از این طرف -اصلا- بگذار نگاه كنیم؛ جده ی 45مم آن شب دهشتناك ك ب ایشان شبیخون زدند، ب جای زنده مانی، ب زیر افكندن خویش از آن دیوار بلند را اگر عملی كرده بود -كما این ك تا پایش نیز رفت- سلسله نسبش ب من نمیانجامید!
خودخواهی و خودپرستی و شاید شهوتپرستی جد 15مم اگر نبود، سر پیری و با آن قامت خمیده هوس نمیكرد جده ی 13مم را بگیرد ك هنوز چند بهار را بیشتر ندیده بود! پیر زمینگیر، چقدر هم بعد از آن عمر كرد!
جد 66مم اگر در یكی از گرد و خاكهای جوانیش، جد 67مم را نكشته بود و 68مین را ناكار نكرده بود، شاید حتی فرصت ادامه ی زندگی نمیافت تا مگر نسلی از خود بگذارد.
خیلی آن طرفتر، آنجاها ك شماره ی اجدادم چهار رقمی استند، احراز دو رتبه ی پشت هم، یا یكی در میان، یا حتی سه رتبه ی پشت هم برای اجدادم یا جده هایم در سلسله ی نسب، اصلا چیز عجیب و غریبی نیست. بعدها بود ك قاعده عوض شد و جز در موارد استثنا و شاید بحرانی، این روال تكرار نشد.
اسب! اسب اگر نبود، چگونه موجهای اجدادم، یكی پس از دیگری، ب نوبت، از بیابانهای آسیای میانه سر میتوانستند بردارند و پهنه های گسترده را ب سختجانی درنوردند و بر خان گذشتگان این دیار بنشینند و در دامان زنانش فرزندانشان را بپرورند؟!
آن ابر مرد تاریخ اگر نتوانسته بود در میان قبایل، آن اتحادی را ك دیگر هیچ بار در تاریخ تكرار نشد،پایه بگذارد، نه من ك خیلی از ما نیز در وجود نبودیم اكنون! آن اتحاد قائم ب تجاوز و غارت، دوام كرد و نیرو گرفت و خیلی بر سرنوشت دنیا تأثیر گذاشت.
بسا دین ك از شمشیر بر گردن من است؛ چ آن شمشیر ك بر گردن شوهر جده ی 7مم در جنگ هرات فرود آمد و چ آن ك بر تنهای بسیاری نشست و قلمرو اجداد ایرانی و یونانیم را در هم آمیخت. و چ بسیار شمشیرهای دیگر.
عاشقی اگر نبود، مصلحت اندیشی اگر نبود، ایثار و احساس مسئولیت و طمع كاری و زد و بند و... اگر هر یك در جایی و ب مناسبتی در این سلسله نبودند، من چگونه در وجود میآمدم؟!
خودپرستی و سلطه طلبی و تبهكاری و خونریزی و... اجدادم اگر نبود، من چگونه اینك میتوانستم بود؟!


نویسنده :سروش
تاریخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 10:48 ب.ظ
تبه مردمی ك جان نثارانش را حتی، جز با صفت سرسپرده تقدیر نتوانند كنند.


نویسنده :سروش
تاریخ: دوشنبه 11 بهمن 1395 11:53 ب.ظ
در قضیه ی اخیر (!)، من بر آنم ك نخست باید روی حل مشكل یا مشكلهای مشابه تمركز كرد و احتمال بروز چنین حوادثی را ب حداقل رساند. و دوم، باید مقصران حادثه شناخته و ب افكار عمومی معرفی شوند و مطابق قانون با ایشان برخورد شود. و پس از این دو اولویت، سوم، تجلیل از شهدای ایثارگرمان را باید ك ب جا بیاوریم. اما گویی اولویتها، یك سر، برعكسند!


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 8 بهمن 1395 09:48 ق.ظ
این روزها گویا برای وبلاگهای بلاگفا، هر نظر عمومیی ك میگذارم، ثبت نمیشوند! ای كاش بشود روزی برای آن همه و این همه خسارت از بلاگفا غرامت گرفت!
***
این متن، انسجام و چارچوب ادبی را وانهاده و از ذهنِ اینك پریشانم، ب صرف بیان یك نكته از این معنی، درج میگردد.
**
اگر دقیق و درست دانسته باشم، موجودات زنده، از مولوكولهایی تكامل یافته اند ك توانایی همانندسازی داشته اند. این مولوكولهای همنوعساز و توانا برای بقا، چندان پیچیده شدند ك كم كم نخستین سلولهای زنده را شكل دادند. و روند تكامل چنان پیش رفت ك از این تك سلولیهای ساده، تك سلولیهای پیچیده تر و از آنها نیز چند سلولیها و سپس گیاهان و جانوران و... حاصل آمدند. هر چه در جانداران مینگرم، مهمترین كاركرد ایشان در زندگی، و ب بیانی دیگر، هدف جانداران در زندگی، همانا تولیدمثل است. ماهیی ك مسافت طولانی را از دریا میپیماید تا ب سرچشمه ی رودخانه برسد و آنجا تخم ریزی كند و آنگاه بمیرد، همه ی سالهای زندگی را برای این تخم ریزی زنده بوده و رشد كرده. نوع سگ، ك ماده اش سالی چند شكم و هر بار چند توله میزاید، و هم و غم نرش نیز انتقال ژنهای خود است، ب نظر میرسد هیچ هدف دیگری در زندگی، جز آنچه گفته شد، دنبال نمیكنند اگر چ ما انسانها برای آنها هدفهای دیگری از زنده بودنشان تعریف كرده باشیم. یك گیاه، جوانه میزند، نهال میشود، میبالد، درختی تناور میشود و از سال چندم زندگیش ثمر میدهد تا تولید مثل كند. جز این، تا پایان عمر چ هدفی میتوان برای بودن آن گیاه متصور شد؟!
هر موجودی اگر زنده است، حاصل تداوم نسل گونه اش توسط نیاكانش است. گویی تولید مثل، هدف جبریِ گونه است ك در هر یك از اعضای آن گونه ب سنگینی نمود میابد و گریزی از آن نیست. تولید مثل است ك بودن هر عضو گونه را در چارچوب آن گونه توجیه میكند و ب زندگیش جهت میدهد! گویی اعضای یك گونه بردگان كار تداوم نسل آن گونه اند! این را من و شمای انسان -احتمالا- میتوانیم بفهمیم و از آن ناخرسند شویم و جای سوال برایمان باشد، وگرنه دیگر جانداران را چ جای این افكار؟!
انسان اما حكایتی دگر دارد و در تاریخ تكامل خود گویی هدف را توانسته گه گاه جابجا كند، خاصه امروز! هنوز هم بسیارند -دست كم در جامعه ما- انسانهایی ك حاصل عمر و زندگی را فرزند داشتن میدانند. در این نظر عمومی، انسان ك بالغ شد، باید ازدواج كند تا بچه بیاورد؛ حاصل و هدف و معنای بودن همین است. اما وضع، چندی است -حتی در مقیاس عامه- دگرگون شده؛ گه گاه میشنوم و نیز خود میگویم قرار نیست هر كسی حتما ازدواج كند / قرار نیست هر كسی حتما بچه داشته باشد / هدف زندگی ك ازدواج و بچه دار شدن نیست... . آری، دست كم در دنیای امروزمان این معنا پررنگ است ك كسی ك نمیتواند فرزندی را درست تربیت كند، چرا باید آن را ب وجود بیاورد؟ این چرایی تا آنجا پیش میرود ك حتی این اندیشه در بعضیهامان صورت میبندد ك باید قانون و چارچوبی برای صلاحیت ب وجود آوردن فرزند شكل بگیرد! در برخی -و شاید بسیاری- از كشورها نیز تنگ و باز، قانونهایی برای ستاندن حق سرپرستی فرزند از ب وجود آورندگانش هست.



نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 1 بهمن 1395 11:09 ب.ظ
ساختمانی بزرگ، مهم، قدیمی و ناایمن طعمه آتش شد و فروریخت. جانهای بسیاری در این ساختمان تباه شدند. حسرتبارترینشان آنان ك ب نشاندن آتش شتافته بودند و افسوس برنیانگیزترینشان، آنان ك برای تماشا و ثبت تصویر در محل ازدحام كرده بودند. این فاجعه ی بزرگ میتواند كوچك جلوه كند وقتی ب لختی درنگ درمیابیم ناایمنیهای سراپای قواره ی ناتوان و بی تدبیر ما چ كلانند و تهدیدها چ نزدیك و مخوف! شهری اینچنین ناایمن و مردمی اینچنین نایار و دم و دستگاهی ك نتوانست از پس آتش این ساختمان برآید و جان جان بركفان میهن را نیز در این گذارِ نه صعب هدر كرد، زلزله ی تهران را ك همین الان هم امكان وقوع دارد و احتمالا كم شدت هم نخواهد بود، چگونه تاب خواهد آورد؟ شیرازه ی این آب و خاك ب تب یا اسهال مركز از هم میگسلد، از پا افتادنش را چ تدبیر توانیم كرد؟! ترس و تبعیض و ب تبع آنها تمركز است دیگر، چاره ای شاید نیست، نفسها را تا وقوع میتوان در سینه حبس كرد.
فارغ از اینها، مرثیه ای است بر میهن و آتش نشانانش؛

قراری در نمیگیرد در این دلهای جوشانت
امیدی ره نمیابد ب جانهای پریشانت

روان كن ابر پرباران میان مزرع سوزان
تبه گشتی، كجا تدبیر؟ عطا كن چشم گریانت

چ آمد بر سرت میهن، سراپا آهی و آتش
كجا گم كرده ای روح و تن آتش نشانانت؟!

پی نوشت: در ساعات اولیه ك چشم و گوشم با سیمای میلی بود، متولی قلب و دغل و مصلحت، علیرغم نشان دادن فروریختن ساختمان، چنان ب مجروحان و شمار ایشان میپرداخت ك اساسا منظور، كتمان كشتگان بود!
پی نوشت 2: اگر برای دولت ما، تعطیل كردن یك روز ب خاطر كسی یا حادثه ای، نشانه ی احترام است، یعنی حادثه ای چنین خسارتبار و جانخراش و شهادت جانبازان میهن در آن، كمتر از كوتاه شدن دست خواص بی بصیرتِ اینك ب عنایت، دوباره یار دیرین شده از دنیایند؟!


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 1 بهمن 1395 12:55 ب.ظ
اخیرا گویا ب نام من در وبلاگ یكی از دوستان نظرهایی گذاشته شده ك محتوای ضداخلاقی و شرم آور داشته. نمیدونیم هم ك هدف من بودم یا اون دوست بزرگوار. از همینجا اعلام میكنم هر كدوم از دوستان اگر چنین پیامهایی ب نام من چ در گذشته و چ در آینده، دریافت كرده ن، لطفا با خودم در میان بذارن و پیش از اطمینان قضاوت نكنن. در ضمن رهگیری آی پی پیامها و نظرها هم نكته ی مهمیه. این اتفاق ممكنه ب نام هر كسی در وبلاگ بیافته و از نامش سوء استفاده بشه.


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 30 دی 1395 10:09 ق.ظ
من، با تأكید، از طرح مطرح شده مبنی بر عقیم كردن كارتن خوابهای معتاد بی كار و... حمایت میكنم. چ دلیلی هست ك جامعه ب اینها حق زادِ ولد بدهد؟ روشنفكرنماهایی ك جلوی این طرح -ك بعید است حتی بدون مخالفت آنها هم اراده ی عملی شدنش وجود داشته باشد- چ راه حل بهتری برای معضل آنها دارند؟ كجای چنین طرحی ناانسانی است؟ چرا نباید جلوی آمدن انسانهای بیگناهی ب چرخه ی بدبختی و تباهی گرفته شود؟ همان نابزرگوارانی ك بدترین حمله ها را ب مطرح كننده و حامیان چنین طرحی داشته اند، تا ب حال چند نفرشان برای حل مسئله ی مورد بحث كاری كرده اند؟ چند نفرشان اصلا حال دارند و احساس مسئولیت میكنند ك كاری بكنند؟ اصلا با اولویت بندی مشكلات جامعه ما و در نظر گرفتن توان جامعه و دولت، میتوان برنامه موفقی برای بازگرداندن كارتن خوابهای آنچنانی ب زندگی عادی داشت، ك حالا عمله ی پز و ناز، سازهای دیگر را میشكنند؟ از اینها گذشته، آیا مثلا كارتن خوابی ك سرش همیشه توی سطل آشغالهاست تا چیزی بیابد و آبش كرده و مواد تهیه كند، كارتن خوابی ك شیوه ی زیست و بودنش، چنان تباه است ك مخل امنیت جامعه است، اصلا مجالی برای آرزوی داشتن فرزند -كیفیتش بماند- در دلش هست؟ اصلا این بینواها دنبال فرزندآوری استند یا ك نه، ناخواسته و بی برنامه انسانی را ب وجود میآورند؟
پدرم فقیر بود،
پدربزرگم هم.
من فرزندی ندارم،
شاید فقر تمام شود.


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 18 دی 1395 10:25 ب.ظ
تفاوت
بیتفاوت
بیتفاوتتر
بیتفاوتترین
بیتفاوتترینِ
بیتفاوتترینِشان
هر یك از واژگان بالا، اگر چ ب واژه ی مركزی (تفاوت) وابسته است اما معنای متفاوتی دارد و از این رو، ب نظر من شخصیتش مستقل است. و برای این شخصیت مستقل، باید شكل مستقلی نیز قائل شد. اما با توجه ب چسبان بودن برخی حروف و ناچسبان بودن برخی دیگر در دبیره (رسم الخط) فارسی، این شخصیتهای عموما مستقل ممكن است با شخصیت مركزی (واژه ی هسته ای) چنان شكل متفاوتی پیدا كند ك تشخیص و خواندنش برای چشم و ذهن نیازمند خواندن حرف ب حرف آن باشد؛ اشتغالی ك برای باسوادان ب ندرت پیش میآید. از سوی دیگر پیوندی (پیشوندی و پسوندی) بودن زبان فارسی نیز باعث میشود یك واژه مشتق مركب، چنان بزرگ و طولانی شود ك چشم را بیازارد! مثلا اگر همین واژه ی "بیتفاوتترینشان" را بخواهیم ب انگلیسی بگوییم، چنین میشود؛ the most apathetic of them. این عبارت ك در فارسی یك واژه است در انگلیسی 5 واژه را شامل میشود! اما ب خاطر دست نخوردن ظاهر هیچ كدام از این واژگان، عبارت انگلیسی شاید برای چشم زودخوانتر باشد تا فارسیش! همین طولانی شدن، در كنار پرنقطگی و پردندانگی دبیره ی فارسی، شَوند (علت) بی قوارگی برخی واژگان میگردند و باعث میشود ك من با وجود اعتقاد ب سرهم نویسی (ب خاطر قائل بودن ب استقلال معنایی و هویتی واژگان)، وقتی واژه خیلی دراز میشود، ب جدانویسیش رضایت میدهم!
در سالهای اخیر ك تایپ با رایانه باب شده و گسترش یافته، چیزی ب نام "نیم فاصله" نیز طراحی كرده اند ك میان اجزای واژه های مشتق و مركب كاربرد دارد (در مقابل "فاصله" ك بین واژگان كاربرد دارد). البته من هنوز موفق ب كشف و كاربرد نیم فاصله نشده ام! از طرفی در فضای رایانه حتی اگر بتوان نیم فاصله را رعایت كرد (ك آن هم احتمالا كلیدهای تركیبی است و كاربردش ب راحتی فاصله نیست)، با دستنوشته ها چ میتوان كرد؟!
ب مشكلات دبیره های دیگر زبانها چندان واقف نیستم اما دبیره ی فارسی ما، مشكلاتش را -ك كم هم نیستند- راه حلی نیست انگار!
بی تفاوت ترینِ شان
بی تفاوت ترینِ
بی تفاوت ترین
بی تفاوت تر
بی تفاوت
تفاوت


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 16 دی 1395 01:29 ق.ظ
شكر ك سرانجام در كتابخانه ای نام نویسی كردم ك "فلاسفه ی بزرگ" را داشت. امروز گرفتمش. اما در این مدت، این كتاب را از نظر گذراندم؛

زمینه انقلاب مشروطیت ایران (سه خطابه)
سیدحسن تقی زاده
چاپ دوم، انتشارات گام، پاییز 36

كتاب، چاپ سال 36 است و چاپ تمیز و موجهی دارد. ضمن این ك طرح جلد نارنجی رنگش با ذهنیت من از دنیای سیاه و سفید آن سالها متفاوت است! كتاب مشتمل بر 4 بخش است ك 3 بخش آن، خطابه ها در 3 جلسه است و بخش چهارم، ب خواهش ناشر و برای تكمیل خطابه ها و درج پاسخ برخی سوالها ذكر شده. نویسنده و یا بهتر است بگوییم خطابه كننده، خود از دست اندركاران مشروطیت و از نمایندگان دوره ی نخست مجلس شورای ملی و وكیل بازاریان تبریز بوده است. این كتاب را باید در سلسله مباحث و مطالعات حوزه مشروطیت ارزیابی كرد و جز این، فقط میتوان ب نكاتی از آن اشاره كرد ك در پی میآید؛
-  تقی زاده در جای جای خطابه ی دوم از مجاهدتها و پایمردیهای مشروطه خواهان در برابر دسیسه ها و تهدیدها و مشكلات متعدد، برای حفظ نام مشروطه و محتوای آن یاد میكند ك باید گفت مشروطه سخت ب دست آمده است.
-  تقی زاده با اشاره ب خطاهای راه و روش برخی (و شاید بسیاری) از مشروطه خواهان در مواجهه با مخالفان و دستگاه سلطنت، میگوید: "(جدای از حادثه بمب انداختن ب شاه) تندی افراطی بعضی جرائد ملی و عدم رعایت ادب لازم هم او (محمدعلی شاه) را سخت برآشفته نمود، ظاهرا اگر مدارای بیشتری با او میشد، امكان سازش منتفی نبود..." (ص 56)
-  تقی زاده در این كتاب بارها –كم و بیش- آثار كسروی در حوزه ی مشروطه را ب باد انتقاد میگیرد اگر چ چند بار نیز از آثار وی ب عنوان مهمترین و بهترین آثار این حوزه یاد مینماید. یكی از اظهار نظرهای تقی زاده در مورد كسروی؛ "خطاهای آن مرحوم خارج از حساب است و جز وقوع فلان حادثه در فلان روز و ماه، دیگر كمتر مطلبی در كتاب او دارای صحت و كمتر تفسیری موافق عقل است". (ص 57)
-  در این كتاب بارها ب صراحت ب نقش استعماری روسیه و ضدیت ایشان با منافع ایران و ایرانی پرداخته شده: "روسها مانع هر قدم اصلاحی و ترقی مدنی در ایران میشدند..." (ص 29) "...روسیه كه نسبت به ایران بزرگترین قدرت جبار بود..." (ص 41)
-  تقی زاده انقلاب 1917 روسیه و روی كار آمدن حكومت كمونیستی را رهاننده ی تمامیت ارضی ایران از چنگال دولت استعمارگر روسیه میداند.
-  تقی زاده در این كتاب چند بار از توهم توطئه ی ایرانیها یاد كرده و از آن انتقاد نموده است.


نویسنده :سروش
تاریخ: سه شنبه 7 دی 1395 10:15 ب.ظ
ب توله سگهایی ك در همین برگریز ب این دنیا آمده و در زیر پل تنگ و تاریكی ك بر جویی ك هر روز از آن راه میگذرم لانه دارند.
***
میدانید دنیا گاه گرم میشود؟ یعنی زمانهایی پشت سر هم گرم است و بعد، زمانهایی -مثل الان- سرد. گرم یعنی این ك دیگر نیاز نیست شما ب هم یا به مادرتان بچسبید تا این حسی ك ما بهش میگوییم سرما، اذیتتان كند. گرم وقتی است ك در آن نیازی نیست شما بروید جلوی آفتاب لم بدهید. وقتی گرم است، شما میروید زیر سایه ی چیزی تا راحت باشید. وقتی هوا گرم شود، شما كمی اذیت میشوید و زبانتان همه ش بیرون خواهد بود. واقعا نمیدانم هوای گرم را چگونه برایتان توصیف كنم تا بفهمید. باید تجربه اش كنید تا درش یابید. اصلا اگر فصل گرم را تجربه نكنید، معنای هوای سرد را هم ك الان تویش هستیم، نمیفهمید. میدانید، ما آدمها نیز از این جور ندانستنها كم نداریم، یا بهتر است بگویم كم نداشتیم. مثلا آدمهایی هستند در آفریقا ك تا ب حال برف ندیده اند و نمیدانند چیست! جالب است ك حتی شما سگهای تازه آمده ب این دنیا میدانید برف چیست! از وقتی دنیا ب هم پیوسته شده و انتقال اطلاعات ب شیوه های مختلف تصویری و صوتی و... ممكن و آسان شده، دیگر همه ی آدمها پدیده هایی را ك در محل زندگیشان ندیده اند، میشناسند. مثلا الان همان آدمهای آفریقا، برف را توی موبایلها و تلویزیون دیده اند و احتمالا اسم انگلیسیش را بلدند.
مرگ را میدانم ك میدانید چیست. با شما هم دردی میكنم. من هم گاهی دلم برای از دست رفتگانم خیلی تنگ میشود. دیدم خواهر یا برادرتان بود ك چند وقت پیش تن بی جانش چند روز كنار لانه تان افتاده بود و یك دو روز اول، شما همه ش بالای سر جسدش ایستاده بودید. یكی دیگرتان را هم ك میبینم چندی است، نیست، پس حتما همان ك بر سر آن یكی آمده، بر سر این یكی هم آمده. خیلی زود با مرگ آشنا شده اید ولی این واقعیتی است ك همه ی زندگی را زیر اثر خود دارد. اصلا زندگی اگر معنایی دارد، یك بخشش ب خاطر وجود مرگ است! ما آدمها این نكته را عمیقتر از شما درك میكنیم. دلایل زیادی هم برای این درك عمیقتر داریم؛ شاید مهمترینش این باشد ك زندگی ما چند برابر شما طول میكشد! از طرفی این خانه و ماشین و لباس و... ك در آدمهای این دور و بر میبینید و برای همه ی آدمهای دنیا هم همین است، همه نشان میدهند ما انسانها دنیایمان را پیچیده تر از حالتهای طبیعی كرده ایم و با انباشت و انتقال تجربه، معنای زندگی و خودمان را عمیق كرده ایم و این واقعیت، مرگ را هول انگیزتر و تلختر كرده. میدانم، میدانم خیلی از این چیزها را نمیفهمید ولی همین قدر ك در این گفت و شنید، مهربانیم را درمیابید، برای من رضایتبخش است.
راستی میدانید تنازع بقا چیست؟ معنایش چندان پیچیده نیست اما یكی از ضروریترین چیزهایی است ك باید آن را زود و خوب دریابید. اصلا شما خود از آغازین روزها با این مسئله درگیر بوده اید؛ همین ك وقتی مادرتان غذا میآورد، شما خواهر و برادرها با هم زد و خورد میكنید ك هر چ بیشتر از آن سهم داشته باشید. فقط میخواهم بگویم هر چ جلوتر بروید، تنازع برای بقا در شما و زندگیتان جدیتر میشود. كم كم مادرتان شما را رها میكند و باید روی پای خودتان بایستید و برای یافتن و حفظ كردن خوراكتان برای زنده ماندن، فقط با برادر و خواهرهایتان نیست ك باید دست و پنجه نرم كنید، بلكه با غریبه ها ب هم میپیچید و گاه تا پای جان باید بجنگید! همین زد و خوردها وقتی شدید شود، ب آن میگویند جنگ. یعنی همان ك گاه دیده اید میان مادرتان با دیگر سگها ك ب شما نزدیك میشوند، اتفاق میافتد. جای نگرانی نیست. زندگی همین است، عادت خواهید كرد. مثل من ك اكنون ماههاست در سرما و گرما، بار بر دوش، كیلومترها راهپیمایی میكنم و برایم عادی شده اما مثلا پارسال اصلا فكر نمیكردم چنین توانی داشته باشم و تصورش هم برایم حول انگیز بود! حتی روزها اول ب این فكر میكردم ك عطای این شغل را ب لقایش ببخشم.
در دنیای ما آدمها چیزی هست ك ب آن عشق میگویند. از عشق چیزی شنیده اید؟ گمان نكنم. اصلا گمان نكنم بین شما سگها چیزی ب نام عشق باشد. البته آن محبت و توجهی ك مثلا مادرتان ب شما دارد هم نوعی عشق است اما منظور من عشق بین دو نفر است ك والد و فرزند نیستند. البته چرا فقط باید این جوری حساب كنم! اصلا عشق بین دو موجود زنده. مثلا آن گربه ای ك ما داشتیم، بین من و او علاقه و توجه وجود داشت. یعنی ب نظرتان میشود گفت من و او عاشق هم بودیم؟! یا مثلا میشود بین من و شما دوستی و محبتی برقرار شود ك برای هم از جان مایه بگذاریم؟ و آیا این هم همان عشق است؟
راستی، بگذارید خیالتان را از یك چیز راحت كنم؛ شما درس و مشق نخواهید داشت! این بچه هایی ك سر صبح میبینید كیفی روی پشت و دوششان انداخته و از اینجا میگذرند، دارند میروند مدرسه. آنها میروند ك درس یاد بگیرند و مشق بنویسند! چقدر بد است آدم چند ساعت در طول روز در اختیار خودش نباشد و هی بخواهد در چارچوب نظم و مقررات مدرسه بگنجد یا بخواهند بگنجانندش و هی باید توجه كند و دقت كند و ب ذهن بسپارد و یاد بگیرد و خیلی از كارهایی را ك دوست ندارد انجام دهد و... . تازه بدتر از آن هم این است ك چند ساعت هم بعد از مدرسه باید كارهایی را بكند ك در مدرسه ب او دستور داده اند! اصلا همین است ك ما آدمها با شما خیلی فرقها داریم. مثلا اگر شما را هم روزی چند ساعت در این چارچوبها بگذارند، شما هم تربیت میشوید و كارهایی را یاد میگیرید ك ب ذهنتان هم نمیرسد. یا برعكس، اگر ما آدمها در چارچوبهایی اینچنین ك گفتم نباشیم، ب شما شبیهتر میشویم؛ آزاد، رها، بی عار، رفتارهای غریزی!
دیگر خیلی دیرم شده! اصلا برنامه ی نشستن و حرف زدن با شما را نداشتم. همینجوری یك دفعه ای ب ذهنم آمد و آمدم پیشتان. نكند الان مادرتان سر برسد و نجسته و ندانسته، گریبان مرا بچسبد! محكم باشید و ب هم اتكا كنید، خاصه در این شبهای برفی و سرد.


نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 5 دی 1395 12:08 ق.ظ
خیلی وقتها با حسرت دوست دارم بروم یك جای دور و بكر، گم شوم. سالها پیش، اوایل پاییز از گرگان ك ب زاهدان میرفتم، یكی از پررنگترین این حسها را در كوهستانهای بین شاهرود و سبزوار تجربه كردم! آرزو میكردم یك روزی بیایم اینجاها و در این كوههایی ك خلوت و دور افتاده تخیلشان میكردم، در این كوههایی ك هر از گاهی درخت یا درختچه ای سكوت تصویرشان را میشكست، كوههایی ك انگار نه فقط دورافتاده، ك چندان بلندند ك از زمین و قیل و قالش دورند، برای همیشه گم شوم! حس میكردم حس آدم را خواهم داشت، وقتی از بهشت رانده و ب زمین فرستاده شد؛ تنها، غریب، با سكوتی غمبار اما آرام، فارغ از زمان و هیجان!
بعضی جاها، عجیب من را ب گم شدنی همیشگی در خود میخوانند؛ مثلا دنیای ساكت و تاریكی ك بین دستهای روی سر گذاشته و زانوان جمع كرده ات، زیر لحافی ك در یك هوای سرد و ابری روی سرت كشیده ای، میآفرینی؛ دنیایی امن، فارغ از هجوم سرما و تك و تای بیرون، خلوت، پر سكوت...


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 2 دی 1395 11:40 ق.ظ
در راستای مطلب پیشین. نوشته شده در هفته ی گذشته.


نام كتاب: بیشعوری
نویسنده: خاویر كرمنت
مترجم: محمود فرجامی

با توجه ب گیر نیاوردن، كتاب "فلاسفه ی بزرگ"، علی الحساب سراغ "بیشعوری" رفتم. بیش از نیمی از كتاب را از روی نسخه ی اسكن شده، در حین رفت و آمدهای كاری، بر صفحه ی كوچك گوشی همراه خواندم و 2 روز بعد، خواستم بقیه اش را در خانه، بر صفحه ی لپ تاپ بخوانم. در حین مطالعه ی صفحاتی چند با لپ تاپ، مطمئن شدم هر چه صفحه ی پیش رویت كوچكتر باشد و خط ریزتر، سرعت مطالعه بالاتر میرود (در با چشم خواندن). از این رو باز به گوشیم مراجعه كردم. نسخه ی گوشی، حاشیه نگاریهای طعنه آمیز و طنز دست نویس یكی از خوانندگان را در خود دارد ك عموما ب خواهش مترجم در مقدمه ی مترجم مبنی بر واریز كردن حق الترجمه ی كتاب توسط خوانندگان ب حساب وی است. ناگفته نماند در این مقدمه مترجم ادعا كرده اجازه ی چاپ از طرف مسئولان ذیربط وزارت ارشاد ب ایشان داده نشده و اینچنین از حق الزحمه ی خود محروم مانده است.
چند سالی میشود تعریف و توصیف بیشعوری را از این و آن میشنوم. پررنگترین نكته ای ك از این شنیده ها و توصیفات در یادم هست، این است ك خوانندگان بی-شعوری را در اطرافیان خود رصد كرده اند! برای من هم پررنگترین نكته ی كتاب همین بود كه هنگام مطالعه، ذهنم آدمهای دور و نزدیك را جستجو میكرد! از این حیث، بیشعوری، یك چیزی در مایه های قلعه ی حیوانات است اما با این تفاوت ك مثالهایش برای همه دم دستترند. جذابیت بیشعوری برای خواننده، مانند قلعه ی حیوانات و البته بیشتر از آن، ب رو كردن دست شخصیتهای منفی ذهن و زندگی ایشان است. یك جورهایی انگار با نمایاندن كنشهای ناهنجار این شخصیتهای منفی و بیان ریشه های این كنشها و دسته بندی این جماعت در زمره ی بیشعوران، از جانب خوانندگان از اینان تقاص گرفته میشود.
بیشعوری در پی تعریف علمی از بی-شعوری نیست و پاسخش ب معترضین این نقیصه آن است ك "آن قدر اعتراض كنند تا جانشان در بیاید" (ص46)! كتاب با آن ك نتوانسته و یا اصلا در بند آن نبوده ك بخواهد تحلیلی و طبقه بندی شده در بحثش وارد شود، اما خالی از نكته، واقعیت، راه حل و... نیست و این نكات جای درنگ دارند. اگر چ زبان كتاب طنز و كنایه آمیز است، با این حال اصلا گمان ندارم نویسنده كتابش را جزو فكاهیات نوشته باشد. اما ابلها مردا ك فراتر از این ب كلیت كتاب نظر افكند! 
اگر چه ویژگیهایی چون "تكبر، وقاحت و فرومایگی" (ص161)، "غر زدن و دیگران را مقصر دانستن" (ص164)، "كینه جویی" (ص167)، "تحقیر و تمسخر" (ص169) و... برای بیشعوران ذكر شده اما خواننده نمیفهمد وجه مشترك همه ی این ویژگیها چیست ك دارندگانشان به بی-شعوری منتسب میشوند! نداشتن تعریف مشخص و دقیق برای واژه كلیدی كتاب (موضوع كتاب)، نبودن تحلیل یك دست و فقدان یك سیر منطقی در مباحث، مانع از آن میشود ك بیشعوری را جدیتر از یك لفاظی پرنكته ی یك انسان ب ستوه آمده از خود و دیگران در نظر آورم!
ب نظر میرسد نویسنده هر ویژگی منفیی را در شخصیت و رفتار انسانها –خاصه ك پررنگ باشد- بی-شعوری میداند. از این رو برای درك معنا، شاید دقیقتر آن باشد ك دست كم در زبان فارسی ب جای واژگان بیشعور و بی-شعوری، مشكلدار، مشكلداری را در نظر بگیریم. با این اوصاف، ب راحتی میتوان گفت نویسنده نیز خود بیشعور است. فقط ب همان دلیل ك انسانها، عموما یك مشكلی در شخصیت و رفتارشان دارند و هر كسی ك یك ناهنجاریی در فكر و عملش هست، بیشعور است! بماند ك با توجه ب متن، ذهن پلید نگارنده ی سطور، انگیزه ی سود مالی را در نگارش این كتاب، خیلی مهم حس میكند!
اگر چ نمونه های مشابه برای مثالهای كتاب در همه جا پیدا میشوند اما نباید از یاد برد ك این كتاب در فضای آمریكایِ زمان نگارش كتاب، نوشته شده است (حدود سال 1990 میلادی).

در این نوشته تمایز میان بیشعوری و بی-شعوری فقط برای بیان تفاوت میان نام كتاب با كلمه است.


تعداد کل صفحات : 16 1 2 3 4 5 6 7 ...
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :