آزادكیش

نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 18 آذر 1396 06:49 ب.ظ
میان سیرجان و رفسنجان از پاریز گذشتم. زنده یاد باستانی پاریزی از ذهنم میگذشت. از سیرجان تا رفسنجان، خیلی جاهای مسیر كوهستانی است و گاه جلوه های زیبا و تازه ای در نظر من داشت. حال كه مینویسم، فارس را نیز گشته ام و میتوانم ادعا كنم طبیعت استان كرمان دنباله ی فارس است؛ شكل و جنس كوهها و پوشش گیاهی. درختچه های بادام كوهی و بنه (پسته ی كوهی) از انواعیند كه در این طبیعت زیاد به چشمم آمدند. منطقه ی نسبتا كوهستانی پاریز و سرچشمه هم پوشش بوته ای خوبی دارد.
به نظر میآمد برای كارخانه ی مس سرچشمه، مناطق گسترده ای از كوهستان را تخریب كرده اند. این نزدیكیها سدی زده اند كه از جاده و در فاصله ی كوتاهی، كمی از آن نمایان است. كارخانه ی صنعت آببر (آب بر) مس در این منطقه به همین سد وابسته است. راننده و یكی از مسافران از آثار سوء آلودگیهای صنعتی كارخانه مس سرچشمه و به طور كل، صنعت مس بر طبیعت و سلامت مردم منطقه میگفتند. البته از یاد نبردند از پولداری این صنعت و این كارخانه هم یاد كنند.
بین سیرجان و رفسنجان، سقفهای قدیمی گنبدی زیاد به چشمم آمد ولی همه مربوط به بناهای قدیمی است.
در رفسنجان و سیرجان، شمار قابل توجهی لباس فروشی شیك و ترتمیز به چشمم آمد كه به نظرم از سر و وضع خود شهر بهترند. در رفسنجان، پارچه فروشی نیز زیاد دیدم. پیداست لباسهای محلی یا پارچه های متناسب سلیقه ی محلی اینجا زیاد كاربرد دارند.
به نسبت سیرجان، در رفسنجان چادرهای رنگی را خیلی بیشتر بر سر بانوان میتوان دید كه در رنگ و نیز طرح متنوعترند. اینجا حتی چادر مشكی طرحدار هم بر سر خانمها دیدم. روی هم رفته مردم سیرجان را به نسبت رفسنجانیها، شیكتر و ترتمیزتر و مطابقتر با سلیقه روز احساس كردم. ضمن این كه نسبت خود شهرهای سیرجان و رفسنجان نیز در نظرم چنین آمد. روی هم رفته رفسنجان را سنتیتر از سیرجان یافتم. حتی لهجه ی استان كرمانی رفسنجانیها نیز غلیظتر از سیرجانیها بود. خیابانهای عموما كم درخت و كاجهای كم برگ و بار با آن سبزی غبار گرفته ی بیحالشان، در كنار بافت شهری نسبتا فرسوده و فضای رنگ پریده ی شهر، حس غربت و دلگیری را از رفسنجان به من القا كردند.
به نظرم آمد رفسنجانیها تیره پوستتر از سیرجانیهایند. این نكته را یكی دو نفرشان هم تأیید كردند. رگه های توركی-مغولی در رفسنجان هم مانند سیرجان وجود دارند اما چیزی كه برایم خیلی جالب بود غلظت زیاد برخی از این ته چهره ها در رفسنجان است. از یكی دوتایشان كه پرس و جو كردم، تا چند پشت پیششان هم رفنسجانی بوده اند. دروغ نگفته باشم، مرحوم هاشمی رفسنجانی هم در آن مدت كه رفسنجان بودم، هی در حال رفت و آمد به ذهنم بود، به ویژه وقتی ته چهره های توركی-مغولی را میدیدم.
حضور افغانستانیها در رفسنجان پررنگتر از سیرجان است. خیلی از این افغانستانیها لباس محلی خودشان را بر تن دارند كه لباس مردانشان شبیه لباس بلوچی است و لباسهای زنانشان، شامل پیرهن دامن یك سره ای میشود با پارچه های رنگهای جیغ و گاه گلدار. با یك جوان واكسی افغانستانی به بهانه ی واكس زدن كفشهایم دمخور شدم كه میگفت بیشتر افغانستانیهای این شهر (و به گمان من این استان) ازبكند (ازبكهای افغانستان).


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 9 آذر 1396 09:45 ب.ظ
صبح، آفتاب با رسیدن من به سیرجان دمید. با قطار بندرعباس آمده بودم. در ایستگاه راه آهن، زود دریافتم كه از این شهر انتظاراتم زیادی بودند؛ ایستگاه راه آهن خلوت بود. ماشینها زود مسافر گرفتند و ایستگاه را ترك كردند. تاكسیها و سواریها دنبال خر مرده میگشتند و چند برابر كرایه را طلب میكردند، پس به تاكسی بیسیم زنگ زدم. هتلی كه در آن اتاق گرفتم، بزرگ بود اما كهنه و نیازمند تعمیرات بسیار بود. واقعا كه وضعیت هتلها و مسافرخانه در ایران از یك دستورالعمل یكدست و ایران شمولی پیروی نمیكند. مثلا همین هتل با وضعیتی كه داشت، در مقایسه با عموم هتلهایی كه در شهرهای دیگر رفته بودم، كرایه اش منصفانه نبود. یا خیلی جاها میبینی وضعیت نظافت اصلا مناسب نیست اما تأثیری در درجه و كرایه هتل ندارد گویا! تا كنون كه مینویسم، این مطلب را در چند هتل و مهمانپذیر مطرح كرده ام و مسئولانشان سخت مخالف نظر منند و مدعیند كاركنان اداره ی مربوطه در سازمان میراث فرهنگی، رسیدگیها و بازرسیهای منظم، مفصل و البته سخت گیرانه ای را از هتلهایشان دارند. اگر ادعای ایشان راست باشد، آن سخن حكیمانه ی مظفرالدین شاه در خصوص مملكتمان نقض میشود؛ آخر همه چیز ما باید به همه چیز ما بخورد!
این كه ریشه ی نام سیرجان چیست، نمیدانم و به همین نكته بسنده كنم كه "ج" عربی شده ی "گ" است و "گان" یا "كان" در بخش پایانی بسیاری جای-نامهای ایران هست كه عموما در دوره ی اسلامی به "جان" دگرگون شده اند؛ سیرجان، رفنسجان، زنجان، ارسنجان و... . ادعایی نیز هست مبنی بر این كه سمنگان یادشده در اسطوره های ایرانی، همین سیرجان بوده. در این باب نیز پژوهشی نداشته ام و سخنی ندارم.
با توجه به جمعیت 200 هزار نفری شهر، خیابانهای سیرجان خلوتتر از انتظارم بودند. این رویه را در دیگر شهرهای استان نیز مشاهده كردم. سیرجان بازار سنتیی دارد كه از خیابانهایش شلوغتر است. این بازار دارای سقف گنبدی است كه آن را سفیدكاری كرده اند و نیز با لكه گیریهایی كه رویش انجام شده و آثار نم باران، دورنگ و بدنما گشته. ای كاش سفیدش نمیكردند، این گونه زیباتر بود.
اگرچه به خاطر صنعتی بودن و وجود گمرك مهم جنوب كشور و نیز حضور پادگان مهم نیروهوایی ارتش، سیرجان دارای موقعیتهای خاصی است و مهاجرپذیر اما جمعیت شهر قابل عرض نیست و گمان نمیكنم مهاجرتها چندان باشند كه جو شهر را تغییر داده باشند. به نسبت جمعیت، در قیاس با شهری چون سبزوار كه اخیرا رفته ام، به نظر میرسد مانتوییهای سیرجان خیلی بیشترند. پوشش زنان در این شهر از جایی چون بژنورد -كه مثلا از شهرهای دور و برش كمتر سنتی است- نیز امروزیتر و آزادتر است. تیپهایی كه شاید در تهران عادی باشند و در شهرستانها نه، اینجا كم به چشم نمیآیند. یك نوعی گرایش به تهران و تمایل به تمایز با مركز استان را در میان مردم این شهر حس كردم. برخی را دیدم كه با نفرت از اهالی كرمان یاد میكردند! برخی بازاریان را دیدم كه چشم دیدن همكاران كرمانیشان را نداشتند! شركتهای پخش كالا از شیراز به این شهر فروشنده میفرستند و جنس میدهند. كم نبوده اند شهرهایی كه دریافته ام گرایشهای گاه غلیظی به استانهای كناریشان دارند، هرچند شاید رنگ و بوی خودشان بیشتر به استان خودشان بخورد.
چادرهای تیره ی نا-مشكی گلدار به رنگ زمینه (عموما قهوه ای) در سیرجان كم به چشم نمیآیند. سالها پیش در سفرم به كرمان این پدیده را دیده بودم. در دنباله ی این سفر دریافتم سیرجانیها كمتر و لوكستر از كرمانیها از این چادرها بهره میبرند. در خیابان خانمی را دیدم كه چادر قهوه ای گلداری را از روی مانتو به سر داشت كه پارچه اش توری بود و عملا نقش پوشانندگی نداشت و زینتی مینمود. تا كنون ندیده بودم راننده ی نیسان آبی زن باشد كه در سیرجان دیدم و توجه كسی هم البته جلب نشده بود.
ته چهره های توركی-مغولی در سیرجان به چشم میآیند اما نه چندان. نیز رگه های سفیدپوستی و تیره پوستی هم هر كدام بسامد بالایی دارند. اینها نشان میدهد كه مردمانی با خاستگاههای گوناگون در طول دوره های زمان در این منطقه و این شهر گرد آمده اند. بی شك مهاجرتهای توركان در سده های اخیر از مناطق شمال غربی ایران به این منطقه، در سفیدتر شدن پوست مردم اینجا تأثیر داشته است. همچنین است ویژگیهای نژادی توركی-مغولی در میان مردم این حوالی. پرسیدم و جز توركها، قومیت دیگری برای مردم منطقه ی سیرجان معرفی نشد و باقی مردمان فارسی زبان یاد شدند. همچنین تأیید شد كه توركهای محلی، روشن پوستتر از دیگر مردمان منطقه اند.
نظام آوایی هر جایی، جوری است. مثلا در سیرجان احساس میكردم برخی واجها را با شدتها و كششهایی متفاوت از فارسی تهرانی و خراسانی و دیگر لهجه هایی كه آشنایی دارم، تلفظ میكنند. با لهجه ی استان كرمانیها پیشتر بیگانه نبوده ام اما سرعت، آهنگ، شدت و... تلفظهای اهالی این استان با لهجه هایی كه بیشتر میشناسم تفاوتهایی دارد و این باعث میشد برخی واژگان (عموما نامها) را بخواهم كه دوباره تلفظ كنند تا متوجه شوم چه میگویند. روی هم رفته سیرجانیها تندتر و كم جانتر از فارسی معیار واژگان را تلفظ میكنند و برخی حروف را نیز میخورند!
در فروشگاههای سیرجان دیدم كه خیلی برای تخفیف گرفتن چانه میزنند. پیداست این خرده فرهنگ جزو فرهنگ اهل این منطقه است و شاید هم بر معمول بودن گرانفروشی دلالت كند!
رانندگی باشتاب و متهورانه در سیرجان بسیار به چشمم آمد و این تجربه را در شهرهای دیگر استان نیز داشتم. نمیدانم این رفتار مشابه در استانهای كرمان و بلوچستان تبار قومی-فرهنگی مشترك دارد یا صرفا از علتهای مشترك آب میخورد.
در قیاس با آب لوله كشی شهرهای خراسان كه مزه دارد و به شوری میزند، آب شهرهایی چون تهران، دماوند و مثلا همین سیرجان، بی طعم و گوارا است.
حضور افغانستانیها در سیرجان پررنگ است و خیلیهاشان چهره ی بربری (مغولی) نیز ندارند و اگر لهجه و لباسهای خاصشان نبود، من از شناسایی ملیتشان ناتوان میبودم. افغانستانیهایی با قومیتهای پشتون، هزاره و ازبك در این استان دیدم. شاید نزدیك ده سال پیش از رادیوی استان كرمان بود كه شنیدم یكی از مسئولان استان از جمعیت چندصد هزار نفری افغانستانیها در این استان خبر میداد. و یا همان مسئول نسبت را گفت یا خودم حساب كردم و جان كلام آن كه به ازای هر 5 ایرانی، در این استان 2 افغانستانی زندگی میكردند! فاجعه آنجاست كه این پسرعموهای وطندارمان بیشترشان ناقانونی در ایران ساكنند و از بسیاری امكانات نیز محروم میباشند و جملگی حاشیه نشینند!
در سیرجان از دوستانی یاد كردم كه در دوره ی دانشگاه حاصل كرده بودم. یاری و همراهی یكی از ایشان را سالهاست كه از دست داده. انسان ساده، صادق، مودب و محترمی بود و پشتكارش چنان مثال زدنی كه در میان دوستان به بولدوزر نامدار بود. من قدرش را ندانستم و هر از گاهی از نداشتنش افسوس میخورم و حتی شرمسار میشوم. یكی دیگر از دوستان سیرجانی، همچنان از دوستی و لطفش بهره مندم اما افسوس كه در این سفر درك حضور میسر نشد. با توجه به دوستانی كه از این شهر داشته ام یا كسانی كه تا كنون از سیرجان شناخته ام، مدعیم این شهر یك اصالت فرهنگی و اخلاقی دارد كه مردمان باكیفیت بسیاری میپرورد. شایسته نیست از سیرجان گفت و از باستانی پاریزی، سعیدی سیرجانی، احمد زیدآبادی و... یاد نكرد.


نویسنده :سروش
تاریخ: سه شنبه 7 آذر 1396 09:10 ب.ظ
نیمروز از اسفراین به بژنورد برگشتم و عصر، از آنجا رفتم شیروان. خستگی و طولانی شدن سفر، دقت و توجه مرا به مسائل نا-كاری كم كرده بود. چیز چندانی برای گفتن از این شهر ندارم.
شیروان شهری است كه در امتداد جاده ی بژنورد به مشهد كشیده شده و به نظرم میرسد یكی از مولفه های هویت شهریش نیز همین شكل گرفتن خطی، حول جاده باشد. هم از این رو به دل من نمینشیند و آن را صرفا شهری حس میكنم كه از كوچ روستاییان در دهه های اخیر شكل گرفته. با این همه شاید بهتر باشد این قضاوتها را گمانها و حدسهایی بدانم و بس. چه كه در شیروان نگشته و هر بار از میانش گذشته ام.
به نظر میرسد شیروان یك نام كوردی باشد چرا كه در كوردستان بزرگ، شهرها و روستاهای چندی به این نام هستند. نیز نام شیروان را به شیركوه كه در حاشیه ی شهر امروزی است، نسبت میدهند. این كوه سنگی هیبتی شیرمانند دارد. تركیب جمعیتی این شهر و حومه اش نیز از سه قوم كورد، تورك و تات تشكیل شده، البته اگر بشود مجموعه تاتها را یك قوم در شمار آورد. توركهای شیروان زبان و لهجه ی یكدستی ندارند اما زبان عمده ی ایشان در جمله ی توركی خراسان است. برای ما بژنوردیها، توركی شیروانی تقریبا متمایز و مشخص است. برای مثال وقتی میخواهیم بگوییم شیروانیها چگونه توركی حرف میزنند، میگوییم میگویند؛ گَله سَن، گئده سن (میآیی، میروی)! شناسه ی این افعال متفاوت از لهجه ی توركی بژنورد و بیشتر توركان خراسان است و از این رو متمایز و منحصر به فرد. در میان خیلی از توركهای منطقه ی شیروان كه تا كنون دیده ام، ته چهره ی توركی-مغولی آشكار است. اگر چه پوستهای سفید، موهای بور و چشمهای رنگی هم در میانشان كم نیست.
به گمانم كورد (كورمانج) ها بیشترین درصد جمعیت را در میان اقوام شیروان داشته باشند و جو شهر و منطقه بیشتر كوردی است. برای ما بژنوردیها، كورمانجی شیروانیها نیز مشخصات آوایی و تكیه كلامی و... خود را دارد. مانند همه جای شمال خراسان، تركیب اقوام و پیوندهای خویشی میان ایشان در شیروان نیز بسیار است.
با توجه به جمعیت تقریبا صد هزار نفری شهر، شیروانیها را در بازار، نسبتا شیك و ترتمیز و حتی زیبا یافتم و در این شاخصه ها به نظرم آمد روی هم رفته از همشهریان خودم برترند. لهجه ی فارسی شیروانیها تفاوت خاصی با لهجه ی بژنوردیها ندارد اگر چه این نكته را با یكیشان در میان گذاشتم و وی معارض نظر من بود.
نمیدانم میان بژنورد و شیروان از قدیم سابقه ی رقابتی وجود داشته یا نه اما از اواسط دهه ی 80 كه خراسان به سه استان تقسیم و بژنورد مركز خراسان شمالی شد، روح تخاصم در میان این دو شهر نسبت به هم رشد یافت! یادآوری میكنم كه ایرانیان عموما به دنبال برقراری روابط طولی با یكدیگرند و به جای همكاری برای رسیدن به اهداف، ترجیح میدهند روابط هرمی قدرت را تشكیل دهند و هر كسی تا میتواند بر دیگران سلطه برقرار كند و از آن طرف هم اجازه ندهد بر او مسلط شوند (و البته كم هم نیستند كسانی كه ترجیح میدهند زیردست باشند). نیز ایرانیان در پی انحصار قدرت و امكانات و منصبها و منابع در اختیار خود و قبیله ی خویشند. حال در چنین فضای فرهنگی و شخصیتیی، بژنوردیها -مثلا- در پی تشكیل باند خود برای تسلط بر مناصب مدیریتی استان و امكانات و منابعش میباشند و از تسلط اسفراینیها و شیروانیها -كه بی شك همه ی اینها نسبی است- مینالند. یك هپل هپویی كه از مدیران ارشد استان در دوران ریاست جمهوری معجزه ی هزاره ی سوم بود و به گمانم یقین كرده بود برای نشستن بر كرسی نمایندگی مجلس رسالتی بر دوش دارد، برنامه اش را این معرفی میكرد كه "چرا ما بژنوردیها لابی خودمان را در مركز (پایتخت)، برای گرفتن مناصب مدیریتی استان نداریم / چرا در شهر و استان ما شیروانیها و اسفراینیها باید حاكم باشند؟!" (نقل به مضمون). و بی شك تشنگان قدرت شیروانیها و اسفراینیها و سبزواریها و خراسانیها و ایرانیها با همین زمینه ی ذهنی است كه توی سر و كله ی هم میزنند و هر كسی تكه ای از این تن را میدراند و در دهان خود و قبیله و باندش میگذارد! شكر كه با چنین مرزبندیها و دسته بندیهای زوال افزایی همیشه بیگانه بوده ام و شیروانی و ایرانی را همواره خودی و خویش دانسته ام.


نویسنده :سروش
تاریخ: دوشنبه 6 آذر 1396 10:10 ب.ظ
دریافته ام وقتی سفرهایم طولانی میشوند، رفته رفته از دقت و توجه من نیز كاسته میشود. در اسفراین اگرچه ساعاتی چند بیشتر نبودم، اما دلیل اصلی كم بودن نكاتی كه ضبط كرده ام، همان است كه گفتم. شرحی كه در پی میآید، بیشتر بر پایه ی ذهنیات و دریادهایم است تا یادداشتها و آنچه ضبط كرده ام.
در بامدادی پایان تابستانی از بژنورد به اسفراین رفتم. جاده از میان باغهای حومه ی شهر راه میگشاید و كم كم و در سربالاییی ملایم، به میان باغهای انبوهتر روستاهای نزدیك وارد میشود. سربالایی كم كم تند و پیچ در پیچ گشته و بژنورد و روستاها و كوههای دور و برش در ارتفاعی پست و در پس غبار بسیار، دیده میشوند. این رشته كوه كه میان بژنورد و اسفراین است، به گمانم بلندترین رشته كوه دور و بر بژنورد است و قله ی "سالوك"ش با تقریبا 3 كیلومتر ارتفاع از سطح دریا، بلندترین كوه این حوالی است. این كوهستان زیبا است و علفزارهای فراخ و روستاها و باغهایش خوش منظر. به گمانم پربارشترین جای حومه ی بژنورد همینجاست. زمستانها مردم برای تیوپ سواری روی برف به گردنه ی اسدلی این كوهستان میآیند. یادم است در بیش از دو دهه ی پیش، نخستین بار كه این جاده را میپیمودیم، اوایل بهار بود و خیلی قسمتهای جاده آسفالت نبود. میگفتند شیبش تند است و آسفالت كردنش خطرناك. تا همین چند سال پیش هم میشنیدیم در یخبندان زمستانها، كسانی در این جاده با ماشینشان مانده و طعمه ی گرگها شده اند!
جاده با پیچهای بیشتر و شیب تندتر به جلگه ی اسفراین سرازیر میشود و اگرچه در میان باغهای روستاهای حومه ی شهر، به اسفراین وارد میشود اما خشكی دشت پیش رو نسبت به جلگه ی بژنورد، كاملا پیداست. كوهستان یادشده نیز، در سمت اسفراین خشكتر از سمت بژنورد است. اسفراین را نخستین بار بیست و چند سال پیش دیدم. رودخانه ی نسبتا پرآبی از میان شهر میگذشت كه آبش تا اندازه ای گل آلود بود و ناشی از بارشهای بهاره یا آب شدن آب برفهای كوهستانها بود. در سفر اخیر، از آن رودخانه فقط بستری بر جا بود!
اسفراین شهری نسبتا سرسبز است و طبیعتی شاداب دارد. درختان خزان شونده و چنارهای بزرگ و بلند در آن بسیارند و به خیابانهایش صفایی داده اند. از این بالاتر، آبهای زلال چندی است كه در جویهای خیابانهای با شیب ملایم شهر، نه روان كه تازانند! سرعت و شدت حركت این آبها از آنچه مثلا در گناباد دیدم، خیلی بیشتر است. گفته شد منشأ این آبها چشمه است. همچنین قنات و رودخانه هم ذكر شد! وقت نبود به سرچشمه ای كه میگفتند بروم. یكی از مغازه دارانی كه با وی گفتگو میكردم، گفت ما مغازه داران در این آب ظرفهایمان را میشوییم! مغازه دار دیگری نیز این سخن را تأیید كرد. اسفراین برای صفا و نشاط این آبهای روان زلالش در میان شهرهایی كه پیش و پس از آن بررسی كردم، اگرچه یگانه نیست، اما در میان انگشت شمار همتایان، سرآمد است. در شهری حاشیه ی كویری، قدم زدن در پیاده روهای خیابانهای نه چندان شلوغ، زیر سایه ی چنارها و در كنار آب زلال روان، چه سعادتی میتواند باشد.
در اسفراین چند میدان هستند كه دهه هاست به نامهای جالبی در میان مردم نامدارند؛ میدان پئچِك؛ واژه ای كورمانجی به معنای انگشت. مجسمه ای به شكل یك دست كه همه ی انگشتان را جمع كرده و انگشت اشاره را بالا گرفته. به گمانم نام رسمی این میدان "توحید" باشد. میدان قُلپئچ: قلپئچ واژه ای كورمانجی است و در كشتی باچوخه كه محلی شمال خراسان میباشد، نام فنی است كه پا را دور پای حریف میپیچند و به بالاتنه ی حریف فشار آورده و او را با پشت نقش زمین میكنند. قل به معنای پا اگر چه در میان كوردهای خراسان دیگر رواج ندارد اما مثلا در میان كوردهای كرماشان هنوز به كار میرود. میدان كفتر؛ مجسمه ی چند كبوتر است در كنار هم. به گمانم این كبوترها نمادی از شهیدان باشند.
این شهر تا دهه های اخیر میان آباد نام داشت و به گمانم نام باستانی اسفراین را اخیرا زنده كرده و بر آن گذاشته اند. اهلش آن را با كسره ای زیر ف تلفظ میكنند و دیگران آن را با فتحه تلفظ مینمایند. تركیب قومی اسفراین و حومه از سه قوم كورد (كورمانج)، تورك و تات تشكیل شده. توركان منطقه ی اسفراین در مناطق بام و صفی آباد ساكنند و توركیشان اگرچه با توركی بژنوردی یك زبان و یك قاعده را دارد اما دستگاه آواییشان غلیظتر و دستورشان دقیقتر مانده است. در توضیح كوردهای این ناحیه نیز ارجاع میدهم به شرحی كه در نوشته ی "بژنورد" آورده ام. تنها دو نكته را اضافه تر میگویم؛ یكی آن كه در این منطقه، قرنها و تا دوره ی معاصر، قدرت در دست خانهای ایل كورمانج میلان (میلانلو) بوده و این ایل از نخستین ایلات كوردی است كه در دوره ی صفویه به شمال خراسان كوچانده شده اند. و دیگر آن كه جو شهر عموما كورمانجی است و چنان مینماید كه جمعیت این قوم نسبت به دیگر اقوام این شهرستان بیشتر باشد. به نظر میرسد نسبت تاتها به دیگر مردم در این شهر در قیاس با جایی چون بژنورد فزونتر است و لهجه ی فارسی اسفراینیها نیز تحت تأثیر دستگاه آوایی و آهنگ زبانهای تاتی است و بیش از آنكه به بژنورد نزدیك باشد، به سبزوار نزدیك است. اما به نظر میرسد با مهاجرت اقوام تورك و به ویژه كورد به شهر اسفراین و نیز قرار گرفتن در جغرافیای سیاسی خراسان شمالی و تبعیت از بژنورد، لهجه فارسی این شهر را به بژنورد نزدیك كرده. دیده ام مردم نافارس زبان روستاهای اطراف اسفراین را كه فارسی را با لهجه ی بژنوردی حرف میزنند.
در اسفراین برنامه داشتم كه به دیدار یكی از دوستان دوران سربازی بروم. زلالی و آرامش فرشته خویانه ای داشت كه برای همه اهل پادگان جذابش كرده بود. پس از نزدیك پنج سال، دیدارش اگرچه كوتاه، میسر شد. در شهر كه میگشتم، به یاد دوستان اسفراینیم میافتادم كه عموما در دانشگاه با آنها آشنا شده بودم. در همین احوال در پیاده رو، پشت به جمعیت و مغازه ها ایستاده بودم و با گوشیم گفتگو میكردم. یك لحظه برگشتم و سنگینی نگاه خانمی را در یكی از مغازه های اطراف حس كردم. نگاه كه كردم، همكلاسی دوران دانشگاهم را -علیرغم تغییراتی كه در چهره داشت- زود شناختم. خوشحال شدم و رفتم عرض ادب كردم. شهر كوچك است و ایشان هم در آن فروشگاه مشتری بود و نمیشد بیشتر از آن احوالپرسی مختصر جولان داد.
بسامد ته چهره های توركی-مغولی در اسفراین از شهرهای بژنورد و سبزوار كمتر به چشمم خورد. نیز چهره های سفید و بور و چشم رنگی، بیشتر از این دو شهر به نظر میآمدند. مردم اسفراین را روی هم رفته دارای زمینه ی زیبارویی یافتم اما سختی معیشت جمعیت عموما روستایی، گویا چندان مجال ثمردهی به این زمینه ی نیكو نمیدهد.


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 4 آذر 1396 12:25 ق.ظ

جالب است كه برعكس جایی مثل گناباد كه حواسم جمع بود و توجهم بالا، در شهر خودم چیزی نظرم را چندان جلب نمیكرد! شاید هم از این رو كه همه چیز برایم تكراری بود و آشنا.

14 سال پیش تقریبا از بژنورد كوچ كردم برای تحصیل در دانشگاه. دیگر فقط موسم تعطیلات میرفتم آنجا. چند سال بعد دیگر تعطیلاتی هم در كار نبود و اینجا و آنجا مشغول كار بودم. سربازی را با چند سال دیركرد رفتم. نیمه هایش توانستم انتقالی بگیرم برای شهر خودم. آخر تك پسر خانواده بودم. اندكی پس از سربازی باز از بژنورد كوچیدم و تقریبا پس از یك سال بازگشتم و دو سال دیگر آنجا زندگی كردم؛ این بار ازدواج كرده بودم و فصلی نو را میسپردم. سال 95 را با كوچی دیگر از بژنورد آغاز كردیم. سرنوشت آنچنان رقم خورد كه بی بازگشتترین كوچ مینماید این آخری. شهر من اما در جغرافیای خراسانِ ارجمند است و من تا هستم، بژنوردی خواهم ماند.

هر وقت در این سالها كه از بژنورد رفته ام، بدان بازگشته ام، شهر برایم غریبه تر بوده؛ ساختمانها، كوچه ها و خیابانها عوض شده اند، چیزهای نو و متفاوت ساخته اند، نقشه ی شهر را خیلی جاها عوض كرده اند. شهر دیگر آن صمیمیت گذشته ها را ندارد. هر روز برایم كمتر شهر خاطره ها و گذشته هاست. منكر ضرورت نوسازی در خیلی جاها نیستم اما آیا درك میكنیم كه نیاز است بخشهایی از شهر را به عنوان گوشه ای از هویت اینجا و این مردم در دوره ای از زمان، به همان شكلی كه بوده حفظ كنیم؟ بود آیا كه چنین بصیرتی بیابیم یا همچنان در ظلمات جهل نسبت به هستی و چیستی خود خواهیم ماند؟!

بجنورد نوشته و مینویسند اما تلفظ، همان بُژنورد است؛ با ضمه ی كشیده در میان كلمه. از آنجا كه وجه تسمیه ی شهر را بیژن یورد (سرزمین بیژن) گفته اند، گمانم بر آن است كه در سنت عربی نویسی تاریخ ما، ژ به ج تبدیل شده است. اگر چه وجه تسمیه های دیگری نیز ذكر شده اما من بیژن یورد را محتملتر میبینم. یورد در توركی و نیز كورمانجی به معنای سرزمین است. و گفته میشود بیژن از حاكمان محلی و سازنده ی این شهر بوده. نیز از كسی شنیده ام بژنورد نام شهر محل حكومت ایل شادلو در خاستگاهشان –ارمنستان امروزی- بوده. بیش از دو دهه ی پیش از روستاییان كورمانج زیاد میشنیدی كه بژنورد را "بیژنورد / بِژنورد" (با اوی میان كلمه) تلفظ كنند اما در این سالها این تلفظ هم تقریبا برافتاده است.

نمیتوانم درباره ی بژنورد از بسیاری جهات كه شهرهای دیگر را قضاوت كردم، قضاوت كنم. چرا كه اینجا را میشناسم و برایم تازگی ندارد. شناخت من از اینجا عمیقتر و گسترده تر است. عمده ی مردم منطقه ی بژنورد از دو قوم كورد و تورك تشكیل شده اند كه در روستاهای مناطق مختلف پخشند. تاتها و تركمنها نیز جمعیت عمده ای دارند. یك روستای بلوچ هم سراغ دارم كه در نسلهای اخیر، به گمانم از جنوب خراسان به منطقه ی بژنورد آمده اند. نمیدانم، شاید در همین شمار از اقوام دیگر هم پیدا بشوند.

تات عنوان قومی و زبانی دقیقی نیست و گمانم آن است كه این واژه را توركها و كوردها از مناطق غربی كشور به خراسان آورده اند و این عنوان را به خراسانیان اصلی و قدیمی داده اند. با آن كه شناختم در این مورد اندك است، مدعیم گویشهای تاتی را نمیتوان یك زبان در شمار آورد چرا كه تفاوتهای حتی دستوری در میانشان هست و شاید برخی روستاها زبان یكدیگر را نیز نفهمند. این گویشها به فارسی معیار شباهتهای زیادی دارند. مثلا در جنوب بژنورد، تاتها، حروف حلقی دارند مانند سبزواریها اما در مناطق شمالی این چنین نیست. تاتها اگر چه در منطقه ی ما پرشمار نیستند و در میان جمعیت عمدتا كورد و تورك محبوب شمرده نمیشوند اما در مشاغل دولتی و مناصب حكومتی پله های ترقی را بهتر از دیگران پیموده اند. همچنین ایشان شهریت و سنت تحصیل علم را بیشتر از دیگر مردم این خطه از خود بروز داده اند و شاعران و عالمان دینی بزرگی از میانشان در روزگار اخیر برخاسته است. تاتها مردمانی به نسبت مذهبیترند.

تركمنها در كناره های مرزهای تركمنستان و استان گلستان ساكنند و كمتر از دیگر اقوام مناطق ما قاطی كلیت مردم شده اند و از بابت شاخصهای توسعه ی فرهنگی عقبتر از دیگر ساكنان خراسان شمالیند. ایشان مذهب تسنن دارند و نظام قبیله ایشان هنوز كمابیش برقرار است. اكنون ازدواجهای اندكی میان تركمنها و غیر اتفاق میافتد اما همچنان این كار خارج از عرف و سنتهایشان در شمار میآید. تركمنها اگر چه به طور سنتی از ناتركمنها دختر میگرفته یا میخریده یا میدزدیده اند اما دختر تركمن را به هیچ عنوان به غیر نمیداده اند و این كار ناموس فروشی و ننگ بزرگی بوده است. من به عمر خویش سراغ دارم نمونه هایی را كه خانواده هایی دخترانشان را از سر فقر به تركمنها فروخته اند. البته تركمنهای منطقه ی بژنورد عموما فقیر بوده و استند و غالبا تركمنهای استان گلستان دختران ما را میخریده اند. و روایتهایی از كسانی كه هنوز زنده اند نیز نقل میشود مبنی بر دزدیده شدن یكی از دختران خویشانشان توسط تركمنها! در زمینهای كشاورزی بیرون روستای پدرم اینها، شاید هنوز هم بقایای یك برج كوچك گلی باشد كه مردمی كه سر زمینهایشان مشغول كار بوده اند، هنگام حمله ی تركمنها به آن پناه میبرده اند. آخرین غارتهای دسته جات اَلَمان* در این صفحات، پس از دوران امن رضاشاهی، سالهای آغازین حكومت محمدرضاشاه بوده كه اوضاع مملكت به سامان نبوده و قدرت مركزی ضعیف بوده و مملكت در اشغال اجانب. دنیای جدید و حكومت مركزی قوی ایران جدید، برای همیشه سایه ی شوم ناامنی و چپاول قبایل تورك و مغول آسیای میانه را از سر این مملكت برچید!

زبان تركمنها اگر چه لهجه ای از توركی است اما در دستگاه آوایی و واژگان، اصیلتر از توركیهای خراسان و دیگر مناطق ایران و قفقاز و آناتولی و روم و... است. خشكی و خشونت مردمی بیابانگرد و شورشگر را میتوان در آهنگ زبان تركمنی دریافت. تركمنهای بژنورد كه عموما در منطقه ی جرگلان ساكنند، به طایفه ی نخورلی از ایل تكه وابسته اند و توركیشان از نظر آوایی و دستوری بسیار تحت تأثیر توركی خراسان و بژنورد قرار گرفته و نیز به خاطر وصلتها و آمیزشهای بسیاری با مردم بومی خراسان، قیافه هایشان نیز عنصر توركی-مغولی ضعیفتری را از دیگر تركمنها نشان میدهد. تركمنها بیش از دیگر اقوام منطقه ما ویژگیهای سنتی صداقت و درستكاری را نشان میدهند كه آن نیز در معرض تاراج دوران گذار از دنیای سنتی به مدرن، هر روز كمرنگتر میشود.

شهر بژنورد، دست كم در چند سده ی اخیر تورك زبان بوده است. وقتی ما دوره ی ابتدایی و راهنمایی را در دو دهه ی پیش و پیش از آن میگذراندیم، معلمهایمان با یكدیگر توركی اختلاط میكردند. مثلا وقتی وارد دفتر مدرسه میشدی، همه مشغول توركی حرف زدن بودند، حتی آنها كه تورك نبودند! با این كه حكومت شمال خراسان از زمان شاه عباس بزرگ در اختیار خاندانهای كورد محلی بوده و بژنورد نیز در كنار قوچان، یكی از دو مركز حكومت محلی در شمار میآمده، افراد خاندان حاكم (شادلو) در این شهر تورك شده و در نسلهای اخیر عموما كوردی هم بلد نیستند! توركی در شمال و مركز خراسان شامل گویشهایی است كه مشخصا در بعضی موارد حتی دستوری با یكدیگر تفاوتهایی دارند. دیده ام در خراسان مواردی را كه دو تورك از دو شهر مختلف، نمیتوانند به این زبان به راحتی و با تفهیم مناسب با هم گفتگو كنند و از زبانی واسط ناچارند. چنین اتفاقی در میان كوردهای خراسان محال است و همه كوردهای خراسان لهجه ی كمابیش یكسانی دارند. من از این شرح نتیجه میگیرم خاستگاه توركهای خراسان یكسان نیست و از مناطق مختلف و در دوره های گوناگون به این منطقه آمده اند. نمیدانم از توركهای سلجوقی كه به حوالی نیشابور كوچیدند، چیزی به روزگار ما رسیده یا در طول تاریخ در كلیت خراسان حل شده اند؟ مدتی پیش در شبكه ی مستند سیما برنامه ای نشان میداد كه سنگ نوشته ای از دوره ی ساسانیان در درگز را خوانده بودند و این سند مشخص میكرد هپتالها –كه از توركهای باستانیند- در آن زمان در منطقه درگز از جانب شاهنشاه ساسانی حكومت محلی داشته اند! برخی توركهای خراسان به گمانم در دوران حمله ی مغول به این منطقه آمده باشند. برخی توركهای دیگر باید در زمان صفویان و از آذربایجان، قفقاز و آناتولی به این حدود كوچیده باشند. مثلا ایل قاجار را شاه اسماعیل صفوی سه پاره كرد و یك بخششان را به خراسان برای ایستادن جلوی ازبكها فرستاد و بخش دیگر را به دره رود گرگان برای ایستادن مقابل تركمنها كوچ داد. هم اكنون نیز توركی خراسان در پیوستگی با توركی استان گلستان است. مهاجرتهای اخیر توركان به خراسان هم هستند كه مثلا از قفقاز و در پی اخراج اتباع ایرانی پس از وقایع معاصر در جدا كردن سرزمینهای قفقاز از خاك ایران و اعمال سیاستهای روس و شوروی در آن سامان اتفاق افتاده اند. البته این مورد به خاطر اندك بودن، در بافت جمعیتی و زبانی منطقه تأثیرگذار نبوده است.

توركهای خراسان آمیخته ای از نژادها زرد و سفید و... میباشند و قیافه های توركی-مغولی، اروپایی، هندی و... را میتوان در ایشان یافت. نیز نباید از یاد برد كه به گمان، مانند بسیاری جاهای دیگر در پهنه ی خاورمیانه و آسیای میانه و قفقاز، توركها در طول قرنها توانسته اند مردمان چندی را در دل قومیت و زبان خود حل نمایند.

به نظر میرسد كوردها یك دستترین گروه قومی شمال خراسانند چرا كه زبان واحدی دارند و هیچگاه دو كورد از برقراری ارتباط با یكدیگر به زبان مادری ناتوان نیستند. كوردی خراسان لهجه ی كورمانجی است و در میان خود كوردها واژگان كورمانجی و كورمانج، برای نامیدن زبان و قومیتشان رواج دارد و از واژه های كورد و كوردی برای یاد كردن از خود و زبانشان، در گفتگو با ناهمزبانان خود ممكن است بهره ببرند. مثلا وقتی دو كورد با هم گفتگو میكنند، هیچ وقت زبان خود را "كوردی" و خود را "كورد" یاد نمیكنند و زبانشان را كورمانجی و خود را كورمانج میخوانند. كوردهای خراسان به طور سنتی از پیوستگیشان به كوردستان بزرگ آگاهند و حس همگرایی با كوردهای دیگر در ایشان كم و بیش وجود دارد. این دو مولفه مثلا در میان توركهای خراسان كمرنگ است. احساس پیوستگی با توركهای آذربایجان یا تركیه و حس همگرایی با ایشان در منطقه ی ما قابل عرض نیست.

اگر چه گزارشهایی از حضور قبایل كورد از روزگاران باستان و پیش از صفویه در خراسان میدهند اما گمان من آن است كه باید در چنین اسنادی، كورد را معادل چادرنشین و كوهنشین كوچرو در شمار آورد، نكته ای كه بسیاری از آن غافلند. مثلا وقتی سعدی میفرماید؛ چو سیلاب خواب آمد و مرد برد / چه بر تخت سلطان چه در دشت كُرد، منظور از "كرد" همان انسان بیابانگرد كوچنشین احتمالا دامدار است. حال باید رفت و پژوهش كرد كه سیر تحول معنی واژه كورد چگونه و از كدام معنی به كدام بوده. یا مثلا طوایف بسیاری در بلوچستان خود را دارای اصالت كوردی میدانند كه احتمالا از ایشان در نسخه هایی با نام كورد یاد شده و ایشان و برخی دیگر گمان برده اند كه منظور قوم كورد بوده است! همچنین در سفرنامه ی كلاویخو كه در عهد تیمور و از راه روم و آذربایجان و جنوب البرز و خراسان به فرارود و سمرقند رفته و سپس از همین راه به اروپا بازگشته، نویسنده در حوالی نیشابور قبایل كورد را گزارش میكند كه كوچ میكرده اند و من بعید میدانم بتوان بی سند افزونتری ایشان را منسوب به همین قوم كورد كه امروز ما میشناسیم دانست.

 كوردهای خراسان در زمان صفویه از آناتولی، شام، قفقاز و آذربایجان و... به داخل مرزهای ایران كوچ كرده و سپس به خراسان میكوچند. این روایت مختصر و كلی، مورد اتفاقترین بخش كوچ كوردها از كوردستان به خراسان است. در شرح جزئیات اختلافها بسیار است. من به مطالعه ی منابع و اسناد دست اول نپرداخته ام و محققانه موضوع را نپژوهیده ام اما روایت من كه خالی از تعصب و غرض است، در این باب چنین است؛ قبایل علوی مذهبی كه عموما در شرق قلمروی عثمانی قرار داشتند از حامیان و پایه های قدرت خاندان صفوی به شمار میرفته اند. ایشان در میانه ی كشاكش جهانشاهی عثمانی و دولت نوخاسته صفوی، یا توسط سپاه عثمانی تار و مار شده یا از برابر ایشان میگریزند و یا تركیبی از این دو. این قبایل پریشان شده عموما (یا همگی) به ایران پناه میآورند و در مناطق ری، ورامین، خوار، گرمسار و... جایگیر میشوند و به ییلاق و قشلاق میپردازند و در زمان شاه عباس بزرگ، به خراسان كوچانده میشوند تا در برابر ازبكان و تركمنها، سد دفاعی محكمی در آن حدود تشكیل شود.

***

درختهای خزان شونده ی بژنورد و راه رفتن زیر سایه ی آنها در پیاده روها و خیابانها، یكی از جذابیتهای این شهر است. و این یكی از تفاوتهای اساسی بژنورد با شهرهای جنوبیتر خراسان است. خود همین تفاوت، در مقایسه با شهرهای عموما نیمه كویری خراسان، شاید نشانگر برخورداتر بودن بژنورد از نعمت آب باشد. بهره مندیی كه سال به سال كمرنگتر میشود! چند سالی است اینجا و آنجا، دور و بر شهر درختچه های خودروی گز –این گیاه كویری- را میبینیم كه بی سابقه اند و نیز نگران كننده.

بسامد ته چهره های توركی-مغولی در بژنورد بالاست؛ چیزی كه پیشتر كمتر بدان دقت كرده بودم. در عین حال چهره هایی كه ویژگیهای نژادهای اروپایی را نشان میدهند نیز اینجا زیاد است. رنگ پوست بژنوردیها روشنتر از شهرهای جنوبیتر خراسان است و در میانگین، حتی مثلا از سبزواری به طور محسوسی روشن پوستترند.

به نسبت جمعیتی كه در بازار دیدم، احساس میكنم مردم گناباد پوست شفافتر و شادابتری از بژنوردیها دارند. در بژنورد، پوستهای خراب و خشك زیادند. بر خلاف تصور پیشینم، اینك كه خراسان را گشته بودم و بسیاری جاهای دیگر، دیگر نمیتوانم مدعی باشم كه مردم بژنورد در زیبارویی سرآمد اهل خراسانند و در كشور، مثال زدنی! قیافه های نازیبا و هیكلهای نخراشیده -از زن و مرد- در بژنورد كم نیستند. اما چنان مینماید كه بسیاری از این نازیباییها ناشی از سبك زندگی عموما روستایی و بی اهمیتی به وضع ظاهر است و اگر همین آدمها مثلا در تهران زندگی میكردند، جلوه ی متفاوتی میداشتند.

در میان شهرهای خراسان، به جز مشهد، در بازار و بافت مركزی بژنورد، احساس كردم كه شیك بودن مردم و ساختمانها و خیابانها چیزی در مایه های نیشابور است. اما بیرجند را شهری ترتمیزتر، خلوتتر، شسته رفته تر و شیكتر از دیگر شهرهای خراسان یافتم. اهل بژنورد به آداب دانی جایی چون بیرجند نیستند و رفتارهای گاه خشن، بی ادبانه و بی محلی كردن، از ایشان كمابیش سر میزند. در این ویژگی نیز حس كردم به نیشابوریان نزدیكند.

در پایان این سفر كوتاه كاری، گذرم به محله ای افتاد كه زمانی ته یك خیابان بلند بود و باغی بزرگ و معروف به نام باغ اردشیرخان آنجا قرار داشت. سالها پیش این باغ را از مالك گرفتند (یا خریدند، نمیدانم)، دیوارها را برداشتند، زمینش را قطعه قطعه كرده، آن خیابان را امتداد داده، از میان باغ گذراندند، گوشه ای از زمین را هم پارك بی رمقی درانداختند كه هنوز پس از سالها یك درخت درست و حسابی ندارد! به گمانم چشمه ای هم در این باغ بوده كه نمیدانم چه بلایی سرش آورده اند. این باغ، زمانی حدفاصل بین شهر و روستای باصفای ملكش بود. سالهاست ملكش نه تنها این حدفاصلش با شهر را از دست داده، بلكه باغهای خویش را نیز ویران كرده تا خانه بسازند و محله ای از شهر باشند! یادش به خیر دبیرستان ما همین حوالی بود و ساعتهای بیكاری را با همكلاسیها میان آن باغها میرفتیم و لذتی بود. ای كاش كلیت ما بفهمد چه از دست میدهیم و آن را با چه جایگزین میكنیم.
غرق در همین حسرتها، در هوای غبارآلود تكراری این سالها، در عصری پایان تابستانی در آن پارك نشسته و آینده ی مبهم و تار این مرز و بوم را نگران بودم كه كلامی در ذهنم نقش بست. بعدتر راست و ریسش كردم؛


در غروب چشم من افسرد

خاك گرفت و رونقش پژمرد

خانه ها،

خیابان،

كوچه ها افسوس

رنگ و روی شهر و این مردم

تات و تورك و تركمن یا كورد

هر چه ره به خاطراتم برد


چشمه ها پای حرص و جهل ما خشكید

باغها را هجوم سازه هامان خورد


دود و آهن و آجر

با غبار مرگ اندود

كاز كویر بختمان آزرد

در سكوت سرد حسرتبار

اندك اندك آخر برد

یادگار كودكیهایم

شهر جان من بژنورد

 

*المان: شاید الامان باشد. عنوانی كه مردم محلی به دسته جات غارتگر تركمن داده بودند. من این نام را از مادربزرگهای خودم و همنسلانشان شنیده بودم.



نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 09:18 ب.ظ
سر راه بیرجند به مشهد، گناباد نخستین شهر خراسان رضوی است. نیمروز بود به گمانم كه رسیدم. در همان خیابانهای ورودی شهر دریافتم اینجا نسبت به شهرهایی كه در خراسان جنوبی دیده بودم، سرسبزتر است. گناباد را بیش از آن كه با قناتهایش در ذهن ثبت كرده باشم، با بیدخت و خانقاه دراویشش به یاد داشتم. برای همین از همان راننده تاكسی كه در ورودی شهر سوار ماشینش شدم، سراغ بیدخت و چگونگی رفت و آمد به آن را گرفتم. دلم میخواست بروم بیدخت –مركز دراویش نعمت اللهی؛ دراویش گنابادی- را ببینم اما فرصت نشد. از مردم گناباد شنیدم كه میگفتند شهرداری بیدخت خیلی به آن شهر كم جمعیت و كوچك رسیدگی میكند و جای تمیز و مرتبی است. همكلاسیها و دوستان دانشگاهی گنابادیم را نیز به یاد میآوردم اما نشانی از ایشان نداشتم.
در هتلی اتاق گرفتم و زود به بازار رفتم تا كارم را شروع كنم. بازار گناباد به نظرم آمد كه از قائن كوچكتر و متمركزتر است. در كل گناباد را شهری كوچكتر از قائن احساس كردم. جمعیت گناباد تقریبا 50 هزار نفر است و با این كه از روی جمعیت میتوان قضاوتهایی را در خصوص اندازه و شلوغی شهر و بازارش داشت اما انتظار بازار بزرگتری را داشتم. در بیرجند، قائن و گناباد، مانند تربت حیدریه، فروشگاههای زعفران فروشی زیادند و بوی خوش زعفران حول آنها به مشام میرسد.
 اگر چه از نظر جمعیت، گناباد و قائن تقریبا هم اندازه اند و مصافت میانشان هم تقریبا نزدیك است اما شهریت بیشتری در گناباد احساس میشود. سر و شكل مغازه ها و خود شهر زیباتر و شیكتر است. نگاههای گنابادیها نسبت به قائنیها خیلی نرمتر و عادیتر است. قائنیها خیلی خیره مینگریستند و نگاههای ترسناكی داشتند! شمار بیشتر خانمهای چادری در گناباد نسبت به قائن و بیرجند محسوس است و روی هم رفته اینجا مردم و زنان شیكتر و ترتمیزتری نسبت به قائن دارد. آداب دانی و توانایی برقراری ارتباط این مردم نیز كیفیت خوبی داشت. با یكی از ایشان كه به داروخانه شان مراجعه كرده بودم، در این معنی گفتگو میكردم كه وی نظری كارشناسیی داد كه من نیز بدان معتقد بودم؛ اهل خراسان نسبت به آذربایجانیها و مردم استانهای غربی و تهرانیها و... روی هم رفته نرم خوتر و مودبترند! ایشان وقتی فهمید كه من اهل شمال خراسانم، با شرمندگی یادآور شد كه مردم منطقه شما هم همان ویژگیهای مردم غرب كشور را تا حدودی دارند چرا كه ریشه در همان مناطق غربی و شمال غربی دارند!
با این كه قائن شهر كوچك و بسته ای بود اما رانندگی خانمها زیاد به چشم میآمد. در بیرجند هم شمار زنان راننده زیاد بود. در گناباد هم رانندگان زن كم به چشم نمیآمدند. این شواهد –خاصه در شهرهای نسبتا سنتی- نشان میدهد فرهنگ ما برای پذیرفتن رانندگی زنها تواناتر و بازتر شده.
در گناباد پوست مردم روشنتر از شهرهای خراسان جنوبی است و كیفیت پوست و شفافیتش بهتر از بیرجند و قائن میباشد. اینجا بسامد ته چهره های توركی-مغولی از قائن و بیرجند بیشتر است. این مردم روی هم رفته نسبتا زیبایند.
آثار قدمت در گناباد بیشتر از جایی چون شهر خودم –بژنورد- پیداست؛ سقفهای گنبدی، بادگیرهای خانه های عموما ویران یا نیمه ویران، آب انبارهای متروك و... حكایت دورانهایند. در همان دقایق نخست گردش در شهر درمیابی آبهای زلال در جوها، نرم و مهربان روان است. جلبكهایی و گاه ماهیانی و نیز جاندارانی از خانواده ی حلزون كه صدف سیاه رنگی دارند و در آبهای شیرین و روان جاهای دیگر دیده بودمشان، اینجا هم بودند و به صفای این آبهای روان میافزودند. در روستای پدرم –در خراسان شمالی- به این جانداران حلزونی، "شیطان" میگویند! و من با دیدن آنها یاد تعجب و خنده ی همسرم از یادآوری و تكرار نام محلیشان میافتادم؛ شیطان! شیطان، صدف مخروطی شكل پیچ پیچی یك تكه ای دارد كه درونش جسم نرم جانور قرار میگیرد و به سنگها یا جسمهای سخت درون آب چسبیده اند. منشأ آبهای روان گناباد، كاریز (قنات) هایی است كه به شهر میرسند.
روز بعد، جمعه بود و پس از صبحانه مشتاقانه به تماشای این كاریزها شتافتم. پایاب –اگر درست فهمیده باشم- جاهایی را میگویند كه آب كاریز در دسترس قرار دارد. پایابهایی كه دیدم، چند پله –كم و بیش- به پایین میرفتند و رویشان سقفی بود. در یكی از پایابهای قنات حسن آباد، چند پسربچه را دیدم كه ماهی میگرفتند. ماهیگیریهای کودکیهامان یاد باد. ماهیانی كه در این آبها دیدم، بیش از 10 سانت نمیشدند. آب قنات حسن آباد در كوچه خیابانهای شهر پیچ و تاب میخورد و از پشت به پارك كوچكی به نام باغ ملی كه شهرداری نیز آنجا واقع است، میرسد و زلال و زندگی بخش، باز در جوها روان میشود و محله ها را میپیماید. جالب است كه در چند شهر از خراسان –مثل نیشابور، تربت حیدریه، گناباد و...- پاركی به نام باغ ملی هست.
قنات قصبه به عنوان بزرگترین رشته كاریز كره زمین نامبردار است و میخواستم كه ببینمش، خاصه مظهرش را. مظهر آنجایی است كه آب كاریز سرانجام به سطح زمین راه میابد. روی نقشه جایی را در حاشیه ی شهر، به عنوان قنات قصبه مشخص كرده بود و كارمند پذیرش هتل هم نشانیی كه داد، تقریبا همان حوالی بود. جمعه بود و وقت، كمی فراخ. پیاده رفتم. راه درازی بود تا به نزدیكیهای محل قنات قصبه روی نقشه رسیدم. آنجا دیگر باید از خیابان بیرون زده و توی راه خاكی میان زمینهای كشاورزی و باغها میرفتم. آن طرف خیابان پاركی بود كه آب قنات قصبه به آن وارد میشد. مسافرهایی با پلاك ماشینهای شهرهای اطراف در آن پارك دیده میشدند. در طول این خیابان دراز كه آمده بودم هم یكی دو پایاب بسته و بی استفاده دیدم. به محل قنات قصبه روی نقشه رسیدم، روی زمین خبری نبود! از این و آن میپرسیدم و هر یك كوچه ای نزدیك را آدرس میدادند و باز هم خبری نبود! یكی روشنم كرد كه اگر مظهر قنات قصبه را میخواهی، باید خیلی دورتر بروی! ناچار در همان راه خاكی راهی شدم. گاه تابلوهایی بود. یك استخر كوچكی سر راه دیدم كه آب قنات قصبه از یك سرش وارد میشد و از سر دیگر بیرون میرفت. چند نفر كه عموما نوجوان بودند در آن شنا میكردند. به یاد سالهای دور استخر شنای بش قارداش بژنورد، دقایقی به تماشا ایستادم. آب ورودی و خروجی كم بود و رنگ آب استخر تقریبا سبز میزد. همین شادیها و نعمتهای كوچكند كه روح زندگی را در شهری چون گناباد جاری میكنند و شور زندگی را زنده نگاه میدارند. كمی جلوتر، ماشینهایی با مسافرانی از شهرهای اطراف، كنار آب جو نگه داشته و زیر و كنار تابلوی "شستشوی ماشین و لباس ممنوع" داشتند ماشین و لباس میشستند! در میان این زمینهای كشاورزی و باغها، برخیشان را به تالار پذیرایی تبدیل كرده بودند. در طول راه، گاه آدرس مظهر را میپرسیدم و دیگر مطمئن شده بودم كسی دقیقا نمیداند كجاست، چرا كه هر كسی چیزی میگفت و...! پیدا بود پایابها را رسیدگی و مرمت میكنند. مصالح به كار رفته هم عموما شامل آجرهای فشرده ی شكل قدیمی است. در یكی از پایابها كه در حقیقت مظهر بود و آب از زیر زمین به آنجا میرسید، استخر خیلی كوچكی با آجرهای فشرده ی قدیمی ساخته بودند و پسران چندی از كودك و نوجوان و جوان در آن به شنا مشغول بودند. دقایقی آنجا ماندم و عكسهایی گرفتم. مناسبات رفتاری میان این جمع مرا یاد جمعهای دوران كودكی و نوجوانیم –به ویژه در وقت شنا- در روستاهای پدر و مادرم انداخت؛ بزرگترها در صدد آزار كوچكترها و زور گفتن به ایشان بودند! و نیز به یاد مناسبات قدرت در میان مثلا چند سگ افتادم! این مناسبات حیوانی در میان كودكان و نوجوانان دنیای امروز كمرنگتر شده اند.
كمی جلوتر از این پایاب به پایاب دیگری رسیدم كه تابلویی و توضیحاتی در مورد قنات قصبه و تاریخ و وضعیتش داشت. چند جوان با شور و سر  و صدا از آن بیرون شدند و با موتورهایشان گاز داده، رفتند. پیدا بود آن پایین شنا كرده اند. این پایاب چندین پله میخورد و به زمین فرو میرفت. در روشنایی وسط روز وارد این تاریكی شدم و پس از چند پله، چشمم به سختی پله های بعدی را تشخیص میداد. آرام آرام پایین رفتم و احساس كردم به تاریكی مطلق رسیده ام. پشت سرم در بالا، سوراخ نور ورودی پیدا بود. چشمانم كه به تاریكی عادت كرد، دیدم حوض بسیار كوچكی این پایین هست كه آن جوانان اینجا آبتنی كرده اند. آب از یك طرف از دل تاریکی میآمد و از طرف دیگر در سیاهی فرومیرفت. خلوت خاصی بود و دل انگیز. دلم نمیآمد از آنجا بروم. اما وقت تنگ بود و برگشتن ناگزیر.
اگر چه با توجه به موقعیت كویری این شهر و در مقایسه با شهرهای دور و بر، گناباد شهر پرآب و از این رو زنده ای در شمار میآید، با این حال بیشتر خیابانهایی كه دیدم، در دو طرف، جوهای خشكی داشتند كه پیدا بود مدتهاست آبی در آنها روان نشده! به جز كاج كه در خراسان و شرق كشور و مناطق كویری ایران حضور پررنگی در شهرها دارد و انرژیش منفی است، درختان خزان شونده هم در این شهر یافت میشوند كه مایه ی زیبایی و امیدواری است. به نظرم آمد آفتاب در گناباد به تیزی قائن و بیرجند نیست و این نكته، حس كویری بودن را در انسان كمتر میكند.
گناباد با كاریزهای آرام و زلالش که شور زندگیند در دل عذاب کویر، خیلی به دلم نشست و برایم خاطره شد.


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 13 آبان 1396 11:05 ب.ظ
از بیرجند، شروع كردم به ضبط صدا و یا نوشتن نكته ها در گوشیم تا بمانند و هنگام نوشتن، آنها را به كار گیرم. گاه آدم حالش خوب است و حواسش جمع و به قول ژید، نویسنده ی فرانسوی، اهمیت در نگاهش هست و از چیزهای ریز و بی اهمیت، نكته های خوبی درمیاورد. اما گاه مانند همین قائن، سرحال نیستی و چیز چندانی نظرت را جلب نمیكند تا یادداشت كنی.
قائن جزو خراسان جنوبی است و در شمال بیرجند. قاین هم مینویسند و تلفظ مردمش، چیزی بین این دو رقم نوشتار است. به گمانم در گویش محلیشان الف قائن را نزدیك به فتحه تلفظ میكنند. در خراسان چنین تلفظهایی از الف (آ) معمول است؛ خَنه (خانه). دستگاه آوایی در همه جای خراسان -كم یا بیش- متفاوت از فارسی معیار است و در جاهایی چون قائن، در كلام قدیمیها یا روستاییان این را بیشتر درك میكنی و گاه برخی واژگان را جوری تلفظ میكنند كه فكر میكنی تا كنون نشنیده ای!
قائن شهر كوچكی است و در نیم روزی كه آنجا بودم، اصالت شهری در كوچه و بازارش به چشمم نیامد. قیافه ها، پوشش و اطوار روستایی در این شهر قوی است. فقر و قناعت را از جلوه های پررنگ زندگی در این شهر میتوان شمارد. پیداست درآمدهای اینجاییان اندك است. اكنون كه مینویسم، 2 ماه از آن سفر میگذرد و میتوانم مدعی باشم در همه ی شهرهایی كه رفته ام، قناعت و ساختن با اندك داشته های زندگی را در اهل خراسان بیشتر از دیگر جاها دیده ام و از این حیث، قائن به گمانم بر دیگر شهرهای خراسان پیشی دارد. پیرمرد یا پیرزنهایی را میدیدم كه لباسهای بسیار قدیمیی را به گمانم سالها بر تن داشتند و اندام نحیف و پوست چروكیده و رنگ روی و دستهایشان حكایت از تنگی معیشت و كمبود خوراك در این پهنه ی نسبتا خشك و آبادیهای بیرونق داشت.
در قائن ریشم را طبق معمول تراشیده بودم، موهایم را ژل زده و لباسهایم اتوشده، تمیز و مرتب بود. با این همه بیناموسی كه مرتكب شده بودم، نگاههای خیره و ناجور مردم و به ویژه مردان جوان شهر شاید عجیب نبود! تا كنون چنین تجربه ای را در هیچ شهری نداشته ام. اینجا حتی متلك هم شنیدم! بیچاره زنها چه میكشند در چنین جوامعی!
ته چهره های توركی-مغولی قائن كمی بیشتر از بیرجند است اما كمتر از جاهایی چون نیشابور میباشد. روی هم رفته در این شهر قیافه های ایرانی و چشم و ابروهای درشت پررنگ كشیده كم ندیدم. پوستهاشان هم به گمانم كمی روشنتر از بیرجندیها بود.
در قائن هم مثل دیگر شهرهای خراسان، راننده ها -اعم از شخصی و تاكسی- دنبال اینند كه كرایه را زیاد بگیرند و تا بتوانند، میكَنند. در این خصوص در شهرهای پیشین داد سخن داده ام.
وقت نبود بخواهم در شهر چرخی بزنم و از این رو اصلا در اینترنت نزدم و از كسی نپرسیدم ببینم قائن چه جاهای تاریخی و دیدنیی دارد. در بازار، مسجد قدیمی بزرگی بود كه شب هنگام كه دیدمش نورپردازی داشت و دیوارهای بلند و گنبد بزرگش باشكوه جلوه میكرد. به نظرم آمد همچنان كار میكند و خلقی نیز از در محوطه اش به آن رفت و آمد داشتند.
نیمبلوك از توابع قائن است و سر راه گناباد. آنجا در نزدیكی یك سد، دارند صنایع فولاد میسازند! منطقه كم آب است و نمیدانم چنین صنعتی اینجا چقدر توجیه دارد!
صبح روز بعد كه داشتم شهر را ترك میكردم، سوار اتوبوس شده و در ایست و بازرسی بعد از شهر یادم افتاد كه كارت شناساییم را از محل اقامتم نگرفته ام! همانجا پیاده شده و به شهر برگشتم. ایست و بازرسیهای این مسیر برایم خاطرات سفرهای چند ساله ی زاهدان-مشهد در دوران دانشجویی است. همین كه افسر آمد توی اتوبوس، من ناخودآگاه یاد كارت شناساییم افتادم! با این بیحواسی، كارت ملیم را نیز در همین سفرهای كاری، اخیرا گم كرده ام. امروز كه مینویسم هم ام پی تری پلیرم را جایی جا گذاشته بودم. بخت با من یار بود كه از این شهر هنوز خارج نشده بودم و عصر برگشتم و گرفتمش.


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 5 آبان 1396 11:05 ق.ظ
تقریبا دو ماه پیش بود كه فروشگاههای بیرجند را بررسی كردم، دو روز پس از سفر مشهد. شاگرد اتوبوس در پایانه ی جنوب گفت 17 ساعت راه است تا بیرجند، اما یكی دو ساعت زودتر رسیدیم. راه، از یزد در دل كویر و بیابان به سمت طبس میرود و از آنجا به بیرجند میرسد. به طبس كه رسیدیم، روشنایی خورشید صبحگاهی از پس كوههای دوردست پیدا بود و آرامش و نور كمی در پهنه ی سكوت بیابان میگشت.
مسافرخانه ای كه در بیرجند رفتم (مسافرخانه صفا)، با این كه ارزان بود، انصافا تمیز و مرتب بود و مسئولانی بااحساس مسئولیت، مودب و محترم داشت. جمع این ویژگیها در جایی كه پول چندانی از مهمان نمیگیرند، در ایران كم مانند و مثال زدنی است.
بیرجند، در مقایسه با شهری چون سبزوار كه همین اخیرا رفته بودم، خیابانهای ترتمیزتر و ساختمانهای شیكتری دارد. سر و شكل و پوشش مردمش نیز همچنین تمیزتر و شیكتر است و با این كه زمینه ی تیره ی پوستشان بیشتر از مردم شهرهای خراسان رضوی است اما شفافیت و شادابیش بیشتر به چشم میآید. با این حال پوستهای خراسانیان -روی هم رفته- از مردم آذربایجان، تهران، شمال و... كه تا كنون در سفرهای كاری یا شخصی بررسی كرده ام، كیفیت كمتری دارد و نیز تیرگی بیشتر. جثه ی اهل خراسان، سراسر، از مردم جاهایی كه یاد كردم كوچكتر است و استخوابندیشان باریكتر.
سر و شكل فروشگاهها در بیرجند، روی هم رفته شیك و تمیز است. شاید به جرأت بتوانم بگویم مثبت ترین و راحتترین برخوردهایی كه در مراجعه های كاریم به فروشگاهها، داروخانه ها و شركتهای پخش در همه ی این مدت -چه بعد و چه قبل از اینجا- با من شده، در بیرجند بوده. انرژی این مردمِ متشخص مثبت و رویكردشان رعایت ادب، همكاری و همیاری بود. اما لطف ویژه ای نیز ندارند و آن ویژگی عمومی خراسانیان كه در معاشرت (دست كم معاشرتهای اولیه) محافظه كارند، در ایشان نیز به چشم آمد. تمیزی ساخت و خیابانهای شهر، شیك بودن پوشش مردم و آداب دانی رفتار و گفتار ایشان مینمایاند كه دست كم در نسلهای اخیر، یك اصالت شهری و كیفیت معیار در اینجا برقرار بوده.
بیرجند بازاری سرپوشیده دارد اما این بازار معماری سنتی ندارد و سقفهای ضربی و حجره های قدیمی یا با سبك معماری قدیمی در آن یافت نمیشود. سقف این راسته بازار را با ایرانیتهایی كه بر روی قوطیهای فلزی مستقر شده اند، پوشانده اند. اكنون كه مینویسم، میتوانم گواهی دهم كه راسته بازارهای سرپوشیده ی قدیمی و سنتی در خراسان، بر خلاف غرب و جنوب ایران، وجود ندارند.
در كوچه و بازار، زبان و لهجه ای كه میشنیدم، در نظرم چنان آمد كه برای مثلا یك تهرانی، آشناتر از لهجه ی سبزواریها و نیشابوریهاست و از گویش ایشان به فارسی معیار یا تهرانی نزدیكتر است.
پرسیدم و كسی نگفت یا تأیید نكرد كه در جنوب خراسان و دور و بر بیرجند تورك زبان وجود دارد. بسامد ته چهره های توركی-مغولی در اینجا نسبت به مركز و شمال خراسان به طور محسوسی كمتر است. نیز فهمیدم بسیاری از این چهره های یادشده، افغانستانیهای ساكن این دیارند كه شمارشان كم هم نیست. بلوچها هم در بیرجند كم نیستند. ایشان را از لباسهایشان میشناختم. اگر چه در لباس هم اگر همرنگ جماعت میشدند، باز از لهجه ی فارسی حرف زدنشان حتی میتوانستم ایشان را شناخت. جنوب خراسان بلوچ دارد و نیز به خاطر همسایگی با بلوچستان، رفت و آمد بین ایشان زیاد است. در زاهدان و ایرانشهر، بیرجندیها و نهبندانیها بسیارند كه دیگر بومی به شمار میروند. برخی ویژگیهای بیرجند نیز مرا یاد زاهدان میانداخت؛ مثلا درختهای كاج رنگ پریده و خاك گرفته اش، جنس خاك ماسه مانندش، كوههای خشك و تفتیده ی اطرافش كه از درون شهر به چشم میآیند و نیز رنگ این كوهها. اینجا هم مثل زاهدان شبهایش قشنگ است و ملایم. روزهای بیرجند اما با آفتاب نسبتا تند و با سایه های تنك كاجهای رنگ پریده، دوست داشتنی نیستند.
آسمان بیرجند را شفافتر از آنچه در آذربایجان، خراسان رضوی، تهران و... دیده بودم، یافتم. شاید بیابانهای مركزی ایران كانونهای كم رونقتری برای گرد و غبار به شمار میآیند! باد هم كه از غرب میآید و بیرجند هم در شرق این بیابانهاست.
اینجا دستفروشان چندی را میدیدم كه با كیسه ی گونی سبزی آورده و كنار خیابان میفروشند. حس میكردم سبزیهایشان از آنچه در جاهای دیگر دیده ام اندكی ریزتر، پررنگتر، سرحالتر و بسیار معطرتر بودند. لذت میبردم وقتی از كنار این بساطها میگذشتم؛ آن شادابیی كه در درختان عموما كاج شهر نمیافتم، در این سبزیها حسشان میكردم و عطرشان كه بسیار دلپذیر بود.
چنان كه در همه جای خراسان معمول است، در بیرجند نیز مسافركشها، كرایه ها را بیشتر از نرخ میگیرند، خاصه كه دریابند غریبه ای یا ناآشنا به نرخها! و این بیشتر گرفتن كرایه ها، در خراسان نسبت به جاهای دیگر كشور عمومیت بیشتری دارد.
در بیرجند به دیدار یك دوست قدیمی رفتم و از پذیرایی و محبت خانواده شان ساعاتی بهره مند شدم. دیدارها تازه شد و خاطرات مرور گشت. دوستی و داشتن دوست، از نیازها و لذتهای زندگی است، دل بی دوست دلی غمگین است.


نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 9 مهر 1396 05:18 ب.ظ
كتاب "حكایت دختران قوچان" (از یاد رفته های انقلاب مشروطه)
افسانه نجم آبادی
چاپ نخست: باران، سوئد 1995
***
كتاب را كمی بر روی صفحه ی لپتاب و بیشتر بر روی گوشی خواندم. فایل PDF كتاب، اسكن صفحه های چاپ شده بود.
***
كتاب "حكایت دختران قوچان" ب موضوع ب اسارت رفتن زنان و دختران ایل باشكانلو (باشقانلو) ی قوچان توسط تركمنهای قبایل یموت و گوكلان و ماجراهای ایجاد شده حول این موضوع در سطح ملی و مجلس شورای ملی میپردازد. ماجرا از این قرار است ك آصف الدوله (حاكم خراسان، مستقر در مشهد)، حاكم بومی قوچان (شجاع الدوله زعفرانلو) را عزل كرده و پسر خود را جانشین وی میكند. حاكم وقت بژنورد (سالار مفخم شادلو، بعدها سردار معزز) نیز ك از خویشان شجاع الدوله بوده و احتمالا از طرفی دیگر نیز موقعیت خود را ب عنوان یك حاكم بومی با عزل و نصب یادشده در خطر میافته، میخواهد وضعیت منطقه را ناامن و حاكم جدید قوچان را ناتوان جلوه دهد. وی ب تركمنهای قبایل یموت و گوكلان (ك در مطالعه ی كتاب درست نفهمیدم در درون مرزهای ایران بوده اند یا بیرون آن) پیام میفرستد شما ك زمانی ب پدرم (سردار مفخم شادلو) خدمت میكردید، چرا اكنون ب ما خدمتی نمیكنید؟ و اینچنین از ایشان میخواهد ك از شمال منطقه ی بژنورد ب حدود قوچان رفته و غارتی انجام دهند. تركمنها نیز چنان ك تا سده ی اخیر هجری خورشیدی میكردند، در نوامبر 1905 میلادی از سرحد بژنورد آمده و در سرحد قوچان بر سر چادرهای ایل باشكانلو ریخته و 12 نفر را میكشند و 62 نفر ك عموما زن و دختر بوده اند را ب یغما میبرند! گویا در این راه جدای از درخواست و چراغ سبز حاكم بژنورد، تنی چند از مأموران وی نیز تركمنها را همراهی مینموده اند.
حمله ی تركمنها و ب اسارت رفتن دختران قوچانی، تنها 2-3 ماه بعد از امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه صورت گرفته بود و بحثهای زیاد و پرشور و حرارتی را در مجلس شورای ملی ایجاد كرده بود. واقعه ی اخیر و بحثهای یادشده ی پیرو آن، چند وجه داشت و منشأ برخی آثار در تاریخ كشور ما شد؛
1. چنان ك گفته اند، نخستین دادگاه ملی ایران، در مجلس شورای ملی برای رسیدگی ب این مسئله و شناختن و مجازات مقصران و دست اندركاران حادثه تشكیل شد. در اینجا بحثهایی پیش آمد مبنی بر این ك وظیفه ی مجلس آیا قانون گذاری است یا رسیدگی ب دادخواهیهای مردم؟ برخی از وكلا (نمایندگان) ی مجلس گاه مطرح میكرده اند ك وظیفه ی مجلس قانون گذاری است و باید وزارت عدلیه و وزارت داخله پیگیر این ماجرا باشند و وظیفه ی مجلس فقط قانونگذاری است (در باب نیت و هدف مطرح كنندگان این موضع سخنی در كتاب گفته نشده).
2. از دیگر دغدغه های مجلس آن بود ك طرحی ك در خصوص آزادسازی دختران قوچانی و مجازات مقصران و دست اندركاران حادثه ب تصویب رسانده و ب وزارت عدلیه ابلاغ كرده بودند، با روی كار آمدن وزیر جدید، از اعتبار قانونی ساقط باشد. و در اینجا این مسئله مطرح شد ك ما با وزارت طرفیم نه با وزیر؛ وزیر اگر چ عوض میشود، وزارت پابرجا است.
3. در مذاكرات مجلس حول این قضیه، مشخص شد ضمانت اجرایی قویی برای اجرا شدن مصوبه های مجلس وجود ندارد و وزرا، عموما مجلس را سر میدواندند یا جدی نمیگرفتند. از این رو مذاكرات مجلس نیز بسیار طولانی شد و عاقبت ب نتیجه ی دقیق و مشخص و قاطعی ختم نگشت. طولانی شدن مذاكرات مجلس و حاصل نشدن نتیجه ی درخور، باعث یأس افكار عمومی و بدگمانیشان ب قاطعیت و توانایی مجلس و وكلا در پیگیری حقوق مردم و بهبود اوضاع شد. گفتنی است در مطالعه ی شرح مذاكرات مجلس مشخص میشود برای برگرداندن دختران اسیر، دو راهكار پیشنهاد میشده؛ یكی آن ك پول داده و ایشان را از تركمنها بخرند ك با این پیشنهاد مخالفتهایی میشد مبنی بر این ك از این پس تركمنها رویه شان این خواهد شد ك بیایند از ما اسیر بگیرند تا ب خودمان بفروشند و برای ایشان مایه ی درآمد و برای ما اسباب بدبختی خواهد گردید. و راه حل دیگر ك مطرح میشده، آن ك لشكركشی كرده و اسرا را پس گرفته و تركمنها را گوشمالی بدهند. جدای از عجزی ك در اظهارات صاحب منصبان برای سركوب تركمنها مشخص است، مسئله ی مهمتری مطرح میشده ك همانا ترس از دخالت نظامی دولت روسیه، در صورت شدت عمل و لشكركشی ایران بوده است.
4. كاربرد واژه "رأی" ب معنای نظر، عقیده و باور، در ادبیات فارسی سابقه ای دراز دارد و در مجلس نوپای شورای ملی و از جمله در مذاكرات حول قضیه ی دختران قوچانی، با معنای حقوقیِ رأی وكلا و مجلس ایهام ایجاد میكرده و از این رو محل اشكال میشده. مثلا وقتی نماینده ای میگفته "رأی من بر این است ك ..."، بیشتر نظر و منظورش را میخواسته بیان كند. در همین دوره است ك "رأی" شخصیت حقوقی پیدا میكند.
5. در افكار عمومی و مذاكرات مجلس و نوشته جات نشریات، دختران قوچان ب "دختران ایران" توسعه یافته و مشخصا روح ملی و احساس تعلق ب ملیت ایران در میان هموندان مرزهای جغرافیای سیاسی ایران آن روز بروز میابد. ب نظر میآید مسئله دختران قوچان در قوام یافتن و گسترش روح و هویت ملی و ایجاد خودآگاهی نسبت ب این مسئله، با توجه ب كاركرد اصل "ما و دیگری" دخیل بوده است. همچنین ب اسیری رفتن دختران قوچان، در فرهنگ مردسالار و ناموس پرست ایرانی، ب معنای بر باد رفتن نوامیس مملكت و اسلام و ب طور مشخصتر تشیع تعبیر میشد. در مذاكرات مجلس و نامه های مردم و مقاله های نشریات، غیرت مردانه برای حفظ و پاسداری از زنان مملكت را ب اسلامیت پیوند زده اند و بارها ندای وااسلاما سرداده اند. با مطالعه ی اسناد مطرح شده كاملا مشخص میشود ك یكی از وجوه ایرانیت در نظر عموم ایرانیان، اسلام و تشیع است. مسئله ی غارت شدن و ب اسیری رفتن دختران مردم شیعه توسط گروهی سنی مذهب، نمود مظلومیت ایران در برابر بیگانه است. و گفتنی است دست كم در شمال خراسان، هنوز نیز رابطه ی تشیع و تسنن، میتواند مثل ایرانی و بیگانه باشد.
در پایان كتاب، نویسنده یك نكته ی ظریف را نیز بیان میدارد ك شایان تأمل و مایه ی تأسف است؛ زنان و دختران ب اسیری رفته، با توجه ب طولانی شدن روند تلاش برای برگرداندنشان، دیگر صاحبان (شوهر) جدید پیدا كرده و از طرفی نوامیسِ بر باد رفته و بی عصمت شده اند و بودن ایشان در جمع خانواده و ایل مایه ی سرافكندگی است! نویسنده میگوید هم از این رو شاید بستگان و ایل، دیگر بیشتر ترجیح میداده اند تا ایشان باز نگردند...
نویسنده با استناد ب مذاكرات مجلس و غوغایی ك حكایت دختران اسیر قوچان در افكار عمومی ایران ایجاد كرده، ب درستی آن را یكی از وقایع مهم و موثر بر جریانهای صدر مشروطیت میداند و اظهار شگفتی میكند ك چرا در تاریخ نویسیهای دوره های بعد، این واقعه همپای وقایعی چون چوب خوردن تاجران قند، كشته شدن دو سید طلبه در تجمعهای اعتراضی، لباس روحانیت پوشیدن موسیو نوز بلژیكی و... ب عنوان عوامل زمینه ساز انقلاب مشروطه یاد نشده است. وی خود جوابهایی برای این فراموش شدگی دارد؛ از جمله این ك تاریخ مردمَدار بوده و تاریخهایی ك نوشته شده اند، تاریخ مردان بزرگ بوده اند (چون تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، مهدی ملك زاده) و یا تاریخ اندیشه های بزرگ (ایدئولوژی انقلاب مشروطه، فریدون آدمیت). نویسنده باور دارد ك تاریخ نویسان با اندیشه ی بی اهمیت بودن و "داخل آدم نبودن" زنان ب روایت و بررسی تاریخ مشروطه پرداخته اند.
***
گفتنی است چنان ك در اسناد كتاب نیز مطرح میشود، بحث دخترفروشی در زمان وقوع ب اسیری رفتن دختران قوچان، در سطح كشور مطرح بوده و بسیاری از رعایا از فرط فقر و نداری، و عموما برای تأمین مالیاتهای متنوعی ك حاكمان میگرفته اند، ب این كار دست میزده اند. مثلا دخترفروشی در خراسان، كرمان و بلوچستان، بارها در اسناد كتاب مطرح شده است. در شمال خراسان، دخترفروشی ب تركمنها معمول بوده و من نیز نمونه های بسیار متأخر دخترفروشی را تا دهه ی 60 سده ی اخیر خورشیدی ب یاد دارم! مَمّد كَل مرد بیچیزی بود در روستای ما ك عموما از گدایی و گاه دله دزدی روزگار خانواده اش را میگذرانید. در دهه ی 60 ك ما بچه بودیم، میگفتند ایشان دخترش را ب تركمنها فروخت! موارد دیگری نیز از این دست سراغ دارم.
اسنادی ك از نامه ها و مذاكرات و مقاله جات در این كتاب ذكر شده اند، نشان میدهد ك سرزمینهای آسیای میانه ك ب موجب لشكركشی روسیه و قرارداد آخال، شاه ایران دیگر ادعایی بر آنها نداشته (پیشتر نیز تسلط چندانی بر آن حدود نداشته)، نسبت ب سرزمینهای مرزی ایران امنیت و نظم بهتری یافته و از این رو ملكشان رونق داشته و ثروت و درآمد مردمش بیشتر بوده است. همچنین حكومت روسیه برخلاف حاكمان ایرانی، رعایت حال مردم را میكرده اند و مثلا در روزگار قحطی ب ایشان برای مالیات فشار نمیآورده و در رسیدگی ب رعیت خود و نجات جان و زندگی ایشان میكوشیده اند. و پیدا است ك حاكمان ایرانی ب این مسائل بی اعتنا بوده و حتی در روزگاری ك ملخ قحط سالی آورده، در گرفتن تام و تمام انواع مالیاتها از مردم بی چیز كوتاهی نكرده و برای وصول مالیاتها، تا پای آزار و شكنجه ی آنها  پیش میرفته اند ك بسیاری مجبور ب دخترفروشی میشده اند! واقعه ی حمله ی تركمنها و غارت چادرهای ایل باشكانلو و ب اسیری رفتن دخترانشان و غلغله ای ك این مسئله در افكار عمومی ایران درانداخت باعث شد مسئله ی دخترفروشی -ك همیشه و حتی بعد از آن رواج داشته- نیز ب این مسئله پیوسته شود و حاكمانی ك از جور ایشان، رعیت ناچار ب دخترفروشی شده اند، پایشان وسط آمده و مورد مواخذه قرار گیرند.
همچنان ك در ادبیات شفاهی مردم شمال خراسان (ب طور مشخص كورمانجها) نیز جاری است، در كتاب ب اسارت بسیاری از ایرانیان، جمله از زن و مرد، توسط تركمنها اشاره میشود ك در بازارهای برده فروشی خیوه و بخارا (خان نشینهای آسیای میانه، هر دو در ازبكستان كنونی) و عشق آباد (پایتخت تركمنستان) فروخته میشده اند و دیگر بازگشتی ب وطن نداشته اند. در یكی از ترانه های كورمانجی خراسان ك ب غارت تركمنها و ب اسیری رفتن زنها اشاره دارد، از زبان مرد جوان عاشقی ك نامزد یا معشوقش (گلنار) در این واقعه ب اسیری رفته و او كوه و دشت را منزل ب منزل در جستجوی محبوبش درمینوردد،  آمده؛
من ك امروز بسیار غمگینم ای یارم
در میان چادرهای ایل چشم میگردانم
نشانی از تو نمیابم گلنارم

درد دل من كاری است ای یارم
غصه ها جانم را تباه كرده اند ای جانم
دیدار ب قیامت مانده گلنارم

جوانان را كشتند، زنان را بردند ای یارم
گلنار مرا اسیر كردند ای یارم
آنها را در خیوه و بخارا فروختند...


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 7 مهر 1396 10:05 ب.ظ
از تهران با قطار ب مشهد رفتم. نیمه ی شهریور بود و میدانستم هم قطارها شلوغند هم مشهد. ب كوپه ك رسیدم، تعجب كردم ك دیدم دیگر مسافران كوپه خانمند! با تعجب بلیطم را نگاه كردم ك همسفران حالیم كردند درست آمده ام و هنوز وارد كوپه نشده بودم، از من خواستند ب كوپه ی بغل بروم ك آنجا نیز خانواده ی ایشانند. من گفتم مشكلی ندارم اما ب گمانم باید تا آمدن مسئولان قطار و بررسی و كنترل بلیطها و مسافران انتظار بكشم. خانواده ای بودند متشكل از یك زن و مرد میانسال و دو دختر و یك نوه ی دو و نیم ساله شان و دو بانو از خویشان و پیرزنی از همسایگانشان ك ب قصد زیارت عزم مشهد داشتند. پس از بررسی بلیطها، در كوپه ی كنار با آقا و همسرش همكلام شدیم. آقا در بازار تهران مشغول بود. نوه شان پسركی كم سن و ریز جثه بود، اما فهم و سخن گفتنش بسیار فراتر مینمود و مرا مجذوب خود كرده بود.
صبح، پیش از برآمدن آفتاب ب مشهد رسیدم و هر چ هتل و مسافرخانه سراغ كردم، هیچ كدام جا نداشتند. و مانند همیشه پیدا كردن هتل قیمت مناسب از طریق اینترنت هم خود داستان پیچیده ی كم حاصلی بود. تا پیدا شدن هتلی قیمت مناسب، كیلومترها راه را با كوله پشتی و چمدانم پیموده بودم. هتل از حرم فاصله داشت و هم از این رو شاید اتاق خالی گیرم آمد! شهریورماه یكی از دو شلوغترین موسم مشهد است. زائران از همه جا میآیند؛ داخله و خارجه. حضور زائران عرب خارجی (بیشتر عراقی) در مشهد چندان پررنگ است ك بسیاری از داروخانه ها و فروشگاههایی ك دور و بر حرم بررسی كردم، یا یكی از كاركنانشان عرب زبان بود یا در حد راه انداختن مشتری، عربی میدانست. بیشتر این كاركنان نیز بانو بودند. برخیشان را از روی رنگ پوست و اجزا و تركیب صورت و لهجه اصلا نمیشد گمان برد ك عرب تبارند. مسافران و زائران عرب، عموما زنهایشان لباس متفاوت از مشهدیها دارند اما خیلی از مردهایشان لباس عربی در بر ندارند. ب طور مشخص پوستشان تیره تر است و ب چشم من درشت اندامتر -نه لزوما بالابلندتر- از مردم محلی بودند.
برخوردهای فروشندگان و كسبه ی حوالی حرم، با آن ك واقعا سرشان شلوغ بود، خوب و مثبت و كارراه اندازانه بود. با توجه ب مراجعاتم در شهرهای پیشین خراسان، با زمینه ی مثبتی ك ذهنم نسبت ب خراسانیان پیدا كرده بود داشتم یقین حاصل میكردم ك اهل خراسان، تماما خوشبرخوردتر و كارراه اندازتر از دیگر مردمان كشورند ك گذرم ب مناطق دیگر شهر مشهد نیز افتاد؛ تقریبا طبق الگوی شهر تهران، مناطق اجتماعی-اقتصادی مرفه تر، برخورد سردتری دارند و تمایلشان برای گفتگو با من و راه انداختن كار دیگران كمتر است. اما جالب است ك در همین مناطق، تفاوت سطح و نوع برخوردها خیلی بیشتر است. مثلا برخیشان بسیار با ادب و متواضعانه و مهربانانه برخورد میكنند اما برخی دیگرشان عقده ها و تكبرهایی بروز میدهند و تحقیرهایی میكنند ك آدم در شگفت میشود!
داروخانه ی حرم، شاید شلوغترین داروخانه ای است ك در همه ی شهرهای كشور بررسی كرده ام. آنچنان شلوغ ك وقتی وارد شدم، با این ك دستگاههای تهویه و كولرها كار میكردند، بوی نم تنها (بدنها) و نفسها خیلی توی ذوقم زد! ولوله ای بود اینجا و با بلندگو پیج میكردند ك صدایش بلند بود و گوش خراش، و در طول چند دقیقه حضورم واقعا آزار دهنده مینمود. این نكته را با سه بانوی محترمی ك با ایشان گفتگو میكردم در میان گذاشتم و ایشان نیز ب تأسف سری تكان داده و گفتند ما دیگر عادت كرده ایم اما باز هم گاهی اذیت میشویم.
در مشهد ب دیدن دوستی قدیمی -صادق- رفتم ك صبح تا شب در فروشگاه بزرگ عمویش ب مدیریت یكی از بخشها میپردازد و وقتی برای پرداختن ب خود و خانواده و... ندارد! در همان فروشگاه هم دیدمش. فروشگاهشان یكی از 3-4 فروشگاه بزرگ مرغ و محصولات پروتئینی در مشهد است و بالغ بر 100 نفر در بنگاه اقتصادی ایشان مشغولند! وقتی صادق از شرایط كار و هزینه ها و درآمدهایشان برایم میگفت، تهش چیز چندانی برای مالك فروشگاه نمیماند. و من با توجه ب تجربه ای ك از بازار این سالهای كشور دارم و شناختی ك از وضعیت اقتصاد كنونی مملكت پیدا كرده ام، درمیافتم ك راست میگوید. اما شغل فقط درآمد نیست، خاصه ك شما یكی از 2-3 بنگاه اقتصادی تعیین كننده ی وضعیت یك صنف در كلانشهری چون مشهد باشی؛ از یك جایی ب بعد، اعتبار، قدرت، تعهد ب كاركنان و نان خوران مجموعه و... اهمیت پیدا میكنند.
در مشهد از دوست با محبتی یادم آمد ك اگر چ در دانشگاه بیشتر در حد سلام و علیك رابطه داشتیم اما در سالهای پس از آن همیشه از نعمت احوالپرسی گهگاهش برخوردار بوده ام. انصاف آن بود ك حضورش را دریابم. زنگ زدم و پیش از كلام من، آقا روح الله با صدای خوشحال ب نام خطابم كرد و سلام داد. گفت مغازه دارد و نشانی داد ك بروم. نزدیكیهای مغازه، از یك سوپرماركت یك بسته شكلات خریدم تا دست خالی نرفته باشم. اما خوب ك شكلات را گرفتم، با خودم گفتم نكند مغازه ی دوست ما هم سوپرماركت باشد و من زیره ب كرمان ببرم! و البته چنین بود! این دوست من متولد اواخر دهه ی 50 در مشهد است اما پدر و مادرش افغانستانیند. تا خودش نگوید، نمیفهمی ك تبار افغانستانی دارد. چند سال پیش یادم است شكوه داشت ك با این ك متولد ایران است و خانواده شان از اوایل بعد از انقلاب در ایران زندگی میكنند، اما تابعیت ایرانی ب ایشان نمیدهند. آن موقع شاید نظر متفاوتی -در كلیت- داشتم اما اكنون مدتی است عمیقا باور دارم ما باید در جذب افغانستانیها با برنامه تر باشیم و در دادن مجوزهای اقامت و تابعیت دقیقتر و قویتر عمل كنیم. ما باید ك چهارچوب ایران فرهنگی را ملاك گرفته و برای احیایش بكوشیم. ما باید مثل كشورهای پیشرفته در جذب استعدادهای كشورهای دیگر بكوشیم، خاصه ك آن كشور همسایه و حوزه ی فرهنگی و تاریخی مشترك ما باشد.
در روزهایی ك مشهد بودم، از دوست و همكلاسی دانشگاهم یادم میآمد ك بی وفا بود و زودتر از ما ك فارغ التحصیل شد، دیگر خبری از وی نداشتیم جز این ك دوستان دیگر میگفتند احمد ازدواج كرده و... . ب مغازه ی روح الله ك رفتم، در همان جمله های نخست گفت احمد را یادت است؟ پاسخ مثبت داده، گفتم چطور؟! گفت مغازه اش همین روبروی ما است! خیلی تعجب كردم و خوشحال شدم. رفتم سراغش، میخواستم غافلگیرش كنم. مغازه ی نوشتن پرده و چاپ بنر و ساخت و نصب تابلو و... داشت و كارش خوب گرفته. در همان زمان دانشگاه هم از این هنرش درآمدكی داشت. آفتابگیرم را گذاشتم و كمی پایین كشیدم ك وقتی سرم را پایین میگیرم، چهره ام اصلا معلوم نباشد. وارد مغازه ك شدم و سلام دادم، دوستم جلوی مانیتورش نشسته بود و جز جواب سلام و عرض یك بفرمایید سنگین، التفاتی ب من نكرد. گفتم میخواهم برایم بنری چاپ كنید. و ایشان بی آن ك رویش را از مانیتورش برگرداند، از موضوعش پرسید. من پرسیدم آیا پرده هم مینویسید ك پاسخش مثبت بود. و تا پرسیدم ك آیا "خطتان مثل قدیمها خوب است؟"، احمد از روی صدا مرا بی معطلی شناخت و ب شعف آمد. دیده بوسی كردیم و چند عكس خودانداز گرفتیم. روز از نیمه گذشته بود و داشت تعطیل میكرد. ب فروشگاه روح الله رفتیم و نهار را مهمان او بودیم. احمد و روح الله هر كدام 2 فرزند دارند. كلی از دوستان مشترك و خاطرات یاد كردیم و ب یاد روزهای شاد و پرنشاط دانشگاه، دمی خوش بودیم.
شبی نیز نزد خواهرم بودم و دست خود را ب بچه گربه ی بسیار بازیگوشش سپردم ك خراشهای چندی بر آن گذاشت. پیش از رسیدن ب خانه شان، خواهرم میگفت مموش بسیار بازیگوش است و با همه ی گربه هایی ك پیشتر دیده و داشته، از این حیث متفاوت. میگفت این پیشی در همه احوال مشغول چنگ انداختن و گاز گرفتن و سر ب سر گذاشتن است. من البته اینها را اغراق فرض كرده و جدی نگرفتم. اما واقعیت این بود ك این جانور بازیگوش، از همان لحظه ی نخست دیدارمان هیچ احساس غریبگی نداشت و یك راست آمد سراغم و وقتی ملایمت و مهربانیم  را دریافت، بازی را آغاز كرد! ناگفته نماند ك ایشان هیچ بازیی جز چنگ انداختن و پنجه كشیدن و گاز گرفتن، با انسانها بلد نبود. چنان ك از گربه ها شناخت دارم، پس از كمی یا كلی بازی، میآیند ك نوازششان كنی یا وقتی نوازش میكنی، آرام میگرند و خرخر میكنند و... . اما این پیشی هیچگاه از بازیهای خشنش دست نكشید و هر بار هم ك خواستم نوازشش كنم، بازی چنگ و دندان در پیش گرفت. من روی طرد كردنش را نداشتم و مهرش ب دلم نشسته بود اما برای در امان ماندن از خشونتش، میكوشیدم حركتی انجام ندهم تا تحریك نشود اما ب قول خواهرم اگر مثلا وقتی گازت میگیرد، ملایمت نشان دهی یا بی تفاوت باشی، شدیدتر گاز میگیرد! و همین اتفاق افتاد. یك بار ب دستم هجوم آورد و مانند دیگر گربه سانان ك گلو و تن شكار و حریف را با دست و پنجه شان گرفته و در آغوش میفشارند، ساعد دستم را گرفته و این بار ب جای مچ دستم ب مثابه ی گلوی شكار، كف دستم را در دهان گذاشته بود و وقتی دید من هیچ حركتی نمیكنم، بر فشار گازش افزود و انگار ك سوزنی در كف دستم فرو كرده باشند و من ناخودآگاه پرتش كردم! بعد از آن هم دست از بازی برنداشت و دقایقی بعد باز ب سراغم آمد! مهرش اما همچنان در دل من است.
جدای از هزاره تبارهای اصالتا افغانستانی ك در نسلهای اخیر ب خاطر گریز از كشتار شیعیان، ب ایران آمده اند یا هزاره جاتی ك پس از انقلاب و در پی جنگهای داخلی افغانستان ب ایران آمده اند، ته چهره های توركی-مغولی، در مشهد نسبتا پربسامدند هر چند ب غلظت هزاره جات نیستند. با بسیاری ك گفتگو میكردم، مشخصا رگه هایی از تبار توركی را در چهره شان میدیدم اما برخی دیگر را نیز برای دریافتن این نكته در ایشان، ب دقت چون منی نیاز بود! نژاد تیره پوستی ك در شهرهای پیشین خراسان از آن یاد كرده بودم، در مشهد نیز تأثیرات چندی دارد. همچنین مردمانی با پوستهای سفید و چهره های گاه اروپایی نیز در مشهد بسیارند. مشهد را باید ك شهری با مردمانی از جاهای مختلف ایران و خاورمیانه در نظر آورد ك عمده ی جمعیتش خراسانی تبارند.
گاه پیش میآید كسانی را میبینی ك خیلی ب چشمت آشنایند اما آخرش هم نمیفهمی كه اند و كجا دیده ایشان. مثلا یك بار در خیابان تهرانپارس تهران پیاده راه میرفتم و آقایی با عینك دودی از روبرویم میآمد. وقتی دیدمش تقریبا 30 متر با هم فاصله داشتیم. از دیدنش مشعوف شدم اما هر چ ب ذهنم فشار آوردم، ب جا نیاوردمش! حتی تصمیم گرفتم ب هم ك رسیدیم، بروم ازش بپرسم و معلوم كنم ك كجا با هم بوده ایم! نزدیك ك شد در چهره اش خیره شدم و انتظار داشتم او نیز واكنش نشان دهد اما هیچ از او سر نزد و من با خود گفتم حتما من را از یاد برده یا شاید همان موقع ك با هم جایی بوده ایم هم من را در ذهن نداشته! با این حال رویم نشد بروم و بپرسم. این موضوع ساعتها ذهن مرا مشغول كرده بود و بیشترین احتمالی ك میدادم این بود ك در دانشگاه ما بوده باشد. عاقبت چون جرقه ای ب ذهنم خطور كرد ك ایشان مزدك میرزایی، مجری ورزشی سیما است! در مشهد هم آقای میانسالی ك تیپ اسپرت زده و در خیابان ملك آباد قدم میزد را دیدم ك بسیار ب چشمم آشنا بود اما یادم نمیآمد كی بود! حتی نگاهمان لحظه ای با هم تلاقی كرد و امیدوار شدم ك شاید واكنشی نشان دهد ك نگاهش را دزدید و رفت و فهمیدم من را نمیشناسد. و هنوز و پس از چند هفته نفهمیده ام كه بود و كجا دیده امش. در شغلها و شهرها و موقعیتهای مختلف تصورش كرده ام تا شاید یادم بیاید كه بود و كجا با او بوده ام اما جز آن ك لباس سفید آشپزی بر تنش محتملترین چهره ای است ك باید از او دیده باشم، هیچ توفیق دیگری نداشته ام.
سالهاست میدانم رسیدگیی ك ب شهر مشهد شده و میشود، بیشتر و قویتر از خیلی شهرهای دیگر است. و وقتی كلانشهرهایی چون تبریز و اصفهان و شیراز را میبینم ك روزگاری نه چندان دور همسنگ مشهد بوده اند، بر درست بودن یافته ام صحه میگذارم. قطار شهری مشهد ك چند سالی است راه افتاده، برخی ایستگاهها را در زیر زمین میرود و برخی دیگر -در سر و ته خط- را روی زمین. چند باری ك سوارش شده ام، برای مسافرت درون شهری وسیله ی ترتمیز و جالبی آمد ب نظرم. ابعاد خیلی كوچكترش و مسافران ب مراتب كمترش نسبت ب متروی تهران و نیز رنگ آبی روشن و دلنشین درون واگنهایش، آن را در نظرم اسباب بازی دوست داشتنیی جلوه میداد! این قطار دو واگن دارد و در دو طرف هر واگن روزنامه گذاشته اند و بسیاری را میدیدم ك ب آنها سرگرمند. إنشاءالله ك روزنامه ها در تربیت و توسعه افكار عمومی موثرند. حمل و نقل عمومی روی هم رفته در مشهد قوی است و خط اتوبوسهای تندرو -بی آر تی- هم دارد ك دست كم در این فصل مسافرخیز، خیلی شلوغتر از قطار شهری است. البته ناگفته نماند ك قطار شهری مشهد از حرم كمی دور است و جزو مسیرهای مستقیم حرم نمیباشد. بزرگراهها و خیابانهای مشهد هم عموما پهنای خوبی دارند و تمیزند و نیز پردرخت.
سالها پیش، دو ماه و اندی ك در مشهد سرباز بودم، در ساعتهای اندك بیكاری، زبان انگلیسی كار میكردم. برای این منظور ب پاساژی در خیابان ملك آباد مراجعه میكردم و از آنجا رمانهای ساده شده (simplified novels) را میگرفتم و میخواندم. ب یاد آن روزهای سرد و تاریك، در مسیر، ب آن پاساژ سر زدم اما چیز چندانی برایم آشنا نبود. مشهد را در كودكی اصلا دوست نداشتم؛ شهر شلوغ و بزرگ و غریبی بود ك مسافرخانه های چند طبقه ی تنگ و تاریك و بی تفریحش برایم مثل زندان بود. اما در سالهای بزرگسالی، هر بار ك ب این شهر آمده ام و در خیابانهایش قدم زده ام یا ب حرم رفته ام یا در پاركهایش بوده ام، لذتی در آن حس كرده ام. مشهد اكنون برایم شهر خوشی است. شهری ك امكانات نسبتا خوبی دارد و خیابانهایی پردرخت و مهمتر از اینها مردمانی ك در دوره ی دانشگاه و سربازی از آن شناخته ام، خیلیهاشان در ذهن و دلم جای خوبی دارند.


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 6 مهر 1396 10:06 ب.ظ
با گوشی نوشته شد.
***
صبح زود تربت جام را ب مقصد سرخس ترک کردم. برنامه‌ام این بود ک از راه میانبر بروم؛ تربت جام ب صالح آباد و از آنجا ب سرخس. شب قبلش از یکی دو نفر پرسیده بودم و گفته بودند از تربت جام خطی مستقیم ب سرخس وجود ندارد و اگر نخواهی از مسیر مشهد بروی، باید نخست ب صالح‌آباد و سپس از آنجا ب سرخس بروی. اما صبح ک هتل را ب مقصد پایانه برون‌شهری ترک کردم، تاکسی تو شهریی ک گرفته بودم وقتی از مقصد و برنامه سفرم باخبر شد، مرا از پیمودن این مسیر بر حذر داشت و هشدار داد مسیری ک انتخاب کرده‌ای، کم‌ رفت و آمد و هم‌مرز با افغانستان و خطرناک است! من نیز ک جایی برای این احتمال در ذهنم در نظر گرفته بودم، با شنیدنش، زود و راحت تصمیمم را عوض کردم و راه مشهد پیش گرفتم تا از آنجا ب سرخس بروم. راننده ی یاد شده پیازداغ روضه‌اش را زیاد کرد و ناامنیی ک از آن میگفت را ب دین و مذهب ساکنان دور و بر این مسیر ربط داد ک البته من همراهی نکردم. یادم است در سالهای دهه ی هفتاد خورشیدی، وقتی بین ما و طالبان دشمنی بالا گرفت، من ک نوجوانی بودم، از یکی شنیدم طالبان وارد خاک ایران شده‌اند و "پاسگاه صالح‌آباد را داغان کرده‌اند". و نام صالح آباد، اینچنین در ذهن من حک شد.
سرخس در شمال تربت جام است و من میخواستم یک خط تقریبا مستقیم و البته مرزی را بپیمایم تا کمترین وقت را صرف کرده باشم. چرا ک باید تا غروب خود را ب مشهد، ب اتوبوسهای تهران میرساندم. پایانه سرخس در شرق مشهد قرار دارد و بین پایانه اصلی شهر (پایانه امام رضا) تا آنجا فاصله چنان است ک ناچار باید دربست میگرفتم تا زمان را از دست نداده باشم! مسیر مشهد ب سرخس کم رفت و آمد است و برای جور شدن مسافر کلی معطل شدیم و عاقبت هم من کرایه ی یک نفر اضافه را حساب کردم تا تاکسی برون‌شهری راه بیفتد و من ب کارم برسم.
راننده، جوان بلوچ بامرامی بود از طایفه نارویی ک فارسی را روان و ترتمیز سخن میگفت. و چنان ک در بلوچستان نیز رایج است، در رانندگی متهور و خونسرد بود. اما با این حال ب دست‌فرمانش ایمان داشتم. پیشتر میدانستم سرخس، بلوچ و سیستانی دارد و این اقوام از سیستان بدینجا کوچیده‌اند. سابقه این کوچ چندان قدیمی نیست و ب نسلهای اخیر محدود میشود و بلوچهای امروزی سرخس، پیوندها و رفت‌ و آمدها را با سیستان حفظ کرده‌اند. اگر چ چند بلوچی ک در سرخس دیدم، آهنگ زبان بلوچی در فارسیشان پیدا بود و این را منی ک سالها در میان مردم بلوچستان زندگی کرده‌ام، درمیابم اما یک جور خراسانی شدگی نیز در ایشان مشهود بود. چنان ک لهجه فارسیشان خیلی ب مشهدی میخورد و نیز بیشترشان لباس بلوچی در بر نداشتند. پوست‌ تیره‌تر بلوچها، ایشان را از دیگر خراسانیان متمایز میکند.
سرخس در شرق مشهد و تقریبا در نقطه صفر مرز ما با ترکمنستان است. سرخس کهنه و تاریخی، در آن سوی مرز است و این سرخس ما تازه‌ساز میباشد. در حقیقت  منطقه ی سرخس بین ایران و ترکمنستان تقسیم شده است. استخراج گاز و پالایشگاه گاز، عمده‌ترین صنعت این ناحیه است گویا. تا جایی ک من میدانم، گاز سرخس ب مصرف شهرهای خراسان میرسد. در جاده مشهد-سرخس، تریلیهای کشور ترکیه هم ب چشم میایند ک از انواع وطنیشان شیکتر ب نظر میآیند. اما روی هم رفته این جاده خلوت است. از یک جایی ب بعد، جاده وارد بلندیها میشود و آنگاه ب جایی میرسی ک پشت سرت دشت وسیع خشک بی‌انتهایی را زیر پا میبینی. و چون آنجایی ک ایستاده‌ای نیز خشک است و خلوت و جایی ک میروی هم پایان خاک کشور و مرز کشور دیگر است و منطقه هم ک محروم، گویی قدم ب قدم ب آخر دنیا نزدیک میشوی. تصور این ک بخواهم در چنین جایی زندگی کنم، هول‌انگیز و نفسگیر بود!
در بلندیهای جاده، شهر کوچک مزدوران (مزداوند) قرار دارد ک گویا آبی از آن میجوشد و از این راه سرسبزی و طراوتی با اوست. یک پادگان ارتش نیز اینجا مستقر است ک وقتی من در خراسان سرباز بودم، گاه حرف آن پیش میآمد و برای سربازان جای غریب و سخت‌گذرانی جلوه میکرد.
نزدیکیهای سرخس، کشتزارها بسیارند و نسبتا آباد اما باز دل من رضا نمیداد ک اینجا جای خوبی برای زندگی باشد. سر و وضع شهر اصلا تمیز و شیک و زیبا نبود. و نیز سر و وضع مردمش و فروشگاههایش. فقر و دورافتادگی از جای‌جای شهر و مردمش میبارید. گاه برخی را از زن و مرد، با لباسهای بلوچی میدیدم. چند زن را دیدم ک لباس ترکمنی داشتند و سر و وضعشان ژنده و نامرتب بود و با توجه ب گردن بازشان و روسریی ک ب پشت گردن انداخته بودند، گمان کردم از اهل ترکمنستانند اما اکنون مطمئن نیستم، شاید هم ایرانی بودند. در سرخس بیش از هر جای دیگر خراسان پوست سبزه و تیره دیدم. بسامد ته‌چهره‌های ترکی-مغولی اینجا زیاد نبود.
حضورم در شهر کمی بیش از دو ساعت ب درازا کشید و چیز زیادی دستگیرم نشد. روز از نیمه گذشته بود ک راه برگشت پیش گرفتم و از این ک در آخر دنیا زندگی نمیکردم، از این ک از آخر دنیا بازمیگشتم ب سوی آبادانی و جمعیت آدمها، از این ک ب سوی خانه میرفتم، خوشحال بودم.



نویسنده :سروش
تاریخ: چهارشنبه 5 مهر 1396 03:54 ب.ظ
ای کاش ایرانیت مهمترین وجه وجود ما ب عنوان یک گروه و کلیت در مقیاس جهانی بود. آنگاه دوست و دشمن را ب درستی تعیین میکردیم و میفهمیدیم رقبای ما کیانند و میدانستیم راه کدام است و چاه کدام.
پریشان حالی ما چنان است ک ایرانی را ب هزار ترفند و نادانی از خویش میرانیم و آنگاه برچسب ارتباط با بیگانه را برایش خوشتر میداریم! ای کاش دریابیم ایرانی استیم و در افق سپهر ایرانیت باید ک بیاندیشیم و این جامعترین و قدرتمندترین صورت ماست. ای کاش دریابیم رقیبان منطقه‌ای ما، همچنان روم و عاشورند. ای کاش بصیرتی در پیکره ی ما دمیده شود...


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 24 شهریور 1396 01:53 ق.ظ
درون شدم. سلام و خسته نباشیدی گفتم. خانمی میانسال داشت کرم میخرید. پرسیدم آقا کرم فلان (تولید شرکت خودمان) دارید؟ گفت داریم. گفتم بسیار خوب، چند سوال دارم، صبر میکنم مشتریتان را راه بیاندازید.
دورتر ایستادم. سنگینی نگاه مشتری را حس کردم ک برگشت و مرا نگاه کرد اما نگاهم را از روبرویم باز نگرفتم. بعد از آمدن من، زود کرمش را برداشت و حساب کرد و آمد ک برود. در چشمهایم خیره مینگریست و ممتد. میخواست حالی کند و بفهماند ک چ کاره است و مطلب چیست! شاید مثلا چند سال پیشترک سرم توی حساب نبود اما حالا  این نگاهها را خوب میفهمم. یقه ی باز ناجورش نیز میتوانست مهر تاییدی بر این تشخیص باشد.
زن تن‌فروش با وجود ظرافتی ک از چهره و نگاهش گم شده و نگاه شیطانی و خبیثانه‌ای ب جایش نشسته، خیلی ترحم‌انگیز است...




نویسنده :سروش
تاریخ: چهارشنبه 22 شهریور 1396 02:46 ب.ظ
با گوشی نوشته شد.
***
نیشابور را صبح زود ب مقصد مشهد ترک کردم و نزدیک پایانه ی امام رضای مشهد، ب تاکسیهای برونشهری تربت جام سوار شدم. برای پر شدن تاکسی، دقایق زیادی معطل شدم. خود تاکسیهای خطی هم نظم را ب هم میزنند و فضا را آشفته میکنند، چ رسد ب مسافرکشهای شخصی ک انگار کسی چندان جلودار جولانشان نیست. راننده‌های خطی ب طور متناوب، یکی‌یکی میآمدند جلو و اصرار داشتند دربست بروم چرا ک مسافر نیست! کافی است کمی کم‌رو باشی تا ساکت را بردارند و سوارت کنند. خانمی، زودتر از من ب ایستگاه آمده بود. رانندگان همچنین ب من و او پیشنهاد میکردند کرایه ۲ نفر دیگر را حساب کنیم تا برویم. من عجله‌ای نداشتم اما آن خانم با این پیشنهاد بی‌تاب میشد. گویا کار اداری داشت. سرانجام او زودتر رفت. راننده‌های خطی ب هم مسافر هم قرض میدهند. ب گمانم خانم از این تبصره بهره‌مند شد. مردم هم در بی‌نظمیها و پریشان‌حالیهای عرصه حمل و نقل مسافر، مقصرند و همه تقصیرها پای ناخلفی اهل این صنف و بی‌مسئولیتی مسئولان نیست. اگر مردم ب سواریهای غیرمجاز سوار نشوند، اگر مردم در رعایت نوبت و حفظ حقوق خود اهتمام داشته باشند و... خیلی از مشکلات از میان خواهند رفت.
فریمان در میان راه بود و دریافتم ک این شهر چندان هم بیخ گوش مشهد نیست. انتظاری ک داشتم از منطقه و شرق مشهد، بیابانهای بی‌رونق بود اما انصافا ذهنیتم اشتباه بود و باغهای چندی در اطراف فریمان و تربت جام بودند و بیشتر از آن کشتزارهایی. این مناطق اصلا ناآباد و فراموش‌شده نیستند. رفت و آمد نیز در راههایشان کم نیست.
ب تربت جام رسیدیم و راننده مرا ب یک مسافرخانه ی مثلا ترتمیز رساند. از پله‌ها ک بالا میرفتم، امیدم از تمیز بودن مسافرخانه را از دست میدادم. طبقه بالای همکف، در مسافرخانه بسته بود و روی کاغذی نوشته بودند در صورت نبودن مسئول پذیرش  ب این شماره زنگ بزنید. جوانکی پشت در مانده و با اخم داشت شماره را میگرفت. معلوم شد دقایقی است اینجا معطل مانده! و این رها کردن و رفتن پذیرش مسافرخانه برایم دلیل کافی بود ک زود آنجا را ترک کنم و صرف هزینه بیشتر برای اقامت را ب جان بخرم. هتلی ک آنجا اتاق گرفتم، نسبتا ترتمیز بود و اگر درست یادم مانده باشد، تنها هتل این شهر است. در طبقه ی زیرزمینش هم رستوران پرمراجعه‌ای داشت. از نوع برخورد پذیرش و مهماندارش نیز میتوانم حدس بزنم مهمان راه دور، چندان گذرش ب اینجا نمیافتد، منی ک نیز لهجه ی خراسانیم را پنهان میکردم، کمی برایشان تازگی داشتم گویا. این هتل نزدیک پادگان تیپ زرهی ارتش تربت جام است و در آن یک شب ک اقامت داشتم، دیدن این پادگان مرا یاد خاطرات سربازیم انداخت؛ در میان سربازان -ک گاه صحبتش پیش میآمد- این تیپ ب عنوان یکی از سختترین مکانها برای خدمت سربازی جاافتاده بود. یک چیزی در مایه‌های آخر دنیا! والله اعلم.
تربت جام ب مرز افغانستان نزدیک است و از جنوب ب شهرستان تایباد محدود میشود و از شمال ب شهرستان سرخس. ب گمانم از غرب نیز با شهرستان تربت حیدریه هم مرز باشد. کسانی را با لباس محلی میدیدم ک بیشترشان را افغانستانی تشخیص دادم. نیز ماشینهای پلاک افغانستان هم در شهر دیده شدند. گویا رفت و آمد افغانستانیها در این شهر کم نیست. 
مردم تربت جام از نظر مذهبی ترکیبی از شیعه و سنیند. امیدی ک اختلافات، همیشه کمرنگ باشند. راننده تاکسی برون‌شهری، بین فریمان و تربت‌جام منطقه‌ای را نشان میداد و میگفت از اینجا ب آن ور (ب طرف مرز) بیشتر روستاها سنی‌مذهبند. با توجه ب پیوستگی زبانی-قومی و مذهبی مردم مرز نشین این منطقه و افغانستانیهای همسایه‌شان، رفت و آمدهای افغانستانیها ب این منطقه میتواند چیز معمولی باشد. یادم است در دوران سربازی، هم‌خدمتیی داشتیم اهل دور و بر خواف (نزدیک تربت‌جام) ک میگفت از افغانستان برای مردم محلشان مهمان میآید.
تربت جام شهری است با تقریبا ۱۰۰ هزار نفر جمعیت و بازار کوچکی دارد و نسبتا ضعیف. و اکنون میتوانم ادعا کنم جز مشهد، بازار بقیه ی شهرهای خراسان، هیچکدام قوی نیست. ب نظر میرسد مردم خراسان، امروزه هم طبق رویه‌ ی باستانی، همچنان خاستگاه روستایی دارند و درآمدها متوسط و اندکند و میزان مصرف بالا نیست.
بسامد ته‌چهره‌های تورکی-مغولی در تربت جام بسیار کمتر از آنچه بود ک چشم داشتم! باید بگویم پوست گندمگون و سبزه بسیار بیشتر از ته‌چهره تورکی-مغولی میتواند مشخصه مردم این منطقه در قیاس با شهرهای پیشین خراسان ک بررسی کردم، باشد. انتظار پوستهای عموما روشنتری را داشتم. گویا در این منطقه گروهی از ترکمنهای سالور نیز زندگی میکنند و میدانم دست کم برخیشان در میان مردم محلی -از نظر قومی و زبانی- حل شده‌اند. نمونه‌اش را شاید بتوان شادروان پورعطایی -موسیقی‌دان برجسته محلی ک اخیرا درگذشت- دانست. چند سال پیش در تهران آموزگار سه‌تاری داشتم ک دوتار تربت‌جام را نزد پورعطایی آموخته بود و از وی نقل میکرد ک من ترکمنم. اگر درست در ذهنم مانده باشد، بلوچهای اندکی نیز در این شهرستان ساکنند.
انتظار داشتم لهجه ی رایج در شهر -ب خاطر فارسی معیار نبودنش- کمی برایم نامفهوم باشد اما هم ب واسطه ی خراسانی بودنم و آشنایی نسبی گوشم با آهنگ و واژگان محلی و بیشتر از آن ب خاطر تاثیر فزاینده زبان رسمی و لهجه ی محاوره‌ای تهرانی در زبانها و گویشهای محلی، مشکلی در دریافت و ارتباط نداشتم و لذت کشف و درک یک لهجه ی دورتر را از دست دادم!
تربت جام شهر نسبتا سرسبزی است و درختان در کنار خیابانهایش برقرارند (البته فقط خیابانهای مرکز شهر را دیدم). مردمش، ب آنهایی ک مراجعه کردم، عموما محترم و مبادی آداب بودند. مدت کمی در تربت حیدریه با دو جوان تربت جامی هم‌خدمتی بودم ک محترم و درستکار بودند. هوای دیدنشان در سرم بود اما نشانی ازشان نداشتم. نیز ب یکی از دوستان شوخ‌طبع و ب یادماندنی دوران سربازی -ک گمان میکردم اینجایی است- زنگ زدم تا مگر ببینمش ولی گفت اهل شهر کناری -تایباد- است. طفلکی خیلی اصرار کرد ک مهمانش شوم اما فراغتی میطلبید ک نبود.
در تربت جام با دیدن میوه ی جالیزیی از خانواده خیار و خربزه، دیگر مطمئن شدم ک این باید رسیده ی همان تیل یا شمامه‌ای (دستنبو) باشد ک نارسش را در زنجان و آذربایجان دیده بودم میوه‌فروشیها میفروشند. رسیده‌اش بسیار شیرین و خوشبو است. نارسش را هم در زنجان و آذربایجان خورده بودم ک مزه خیار میداد تقریبا.


نویسنده :سروش
تاریخ: دوشنبه 20 شهریور 1396 10:11 ب.ظ
با گوشی نوشته شد.
***
روز از نیمه گذشته بود ک متوجه شدم همین اندازه بررسی بازار نیشابور، بسنده است و ای کاش بتوانم نوبت عصر را ب بررسی شهری دیگر بپردازم تا از زمانم بهترین بهره را برده باشم. هم از این رو پس از مبلغی حساب و کتاب، عزم تربت کردم.
راننده‌ای ک مرا میبرد، خود اهل تربت بود اما سالهاست ساکن نیشابور است. خوشحال بودم ک یک بار دیگر پس از دوره سربازی، ب تربت میروم. همچنین از این ک گمان میکردم از کدکن خواهیم گذشت نیز خوشحال بودم. هم برای نقشی ک شفیعی کدکنی در ذهن من دارد، هم از آن رو ک رد تورکان را در خراسان -در همان روزهای سربازی- تا کدکن زده بودم و دوست داشتم بیشتر و دقیقتر از ایشان بدانم. ب گمانم تورکان کدکن، جنوبیترین تورکان خراسانند. نیز شنیده بودم در شهرستان کاشمر هم برخی روستاها تورک زبانند. حیف ک از کنار کدکن گذشتیم و راننده نیز چیزی از آن چیزها ک من میخواستم، سر در نمیآورد. او ک قیافه‌ای بربری و رویی کم مو داشت، آشناییش ب تاریخ تورک و مغول در این مملکت، فقط در همین اندازه بود ک مغولان نیشابور را ویران کردند و ب زنان نیشابوری تجاوز کردند و حالا نسل نیشابوریها شبیه مغولهاست (نقل ب مضمون). و اینها را با تاسف و اندکی نیشخند و شیطنت میگفت. جوری ک انگار از مغول، مویی حتی در تن وی نیست! دلم نیامد قیافه‌اش را و ربطش ب تورک و مغول را ب وی یادآور شوم.
راه، بسیار کم‌رهرو بود و نیمه بیابانی و البته گرم. شب ک بازمیگشتیم، موشها، تکی تکی، در عرض جاده جولان میدادند. اینها و نیز و پرندگانی چند از خانواده گنجشک ک در راه رفت دیده بودیم، همه جانوران این خلوت بود ک در نظرم ثبت شد.
جاده‌ای ک رفتیم، از نزدیکیهای تربت ب جاده اصلی میپیوندد و از گردنه‌ها و بلندیهای شمال تربت میگذرد. چ آن زمان ک مسیر زاهدان-مشهد را در دوره دانشجویی میپیمودم و چ آن زمان ک سرباز بودم، این گردنه‌ها همیشه برفگیر بودند و گاه راه‌بندان.
تربت صد و سی چهل هزار نفر جمعیت دارد و بازارش قوی نیست. مشخص است ک اینجا درآمدها عموما بخور و نمیرند. در بازار، از راسته زعفران‌فروشیها ک میگذشتم، عطر زعفران در هوا پیچیده بود و چ خوش بود. از برابر دکان ابزارفروشیی ک در دوران سربازی برای کارهای پادگان ب آن مراجعه کرده بودم گذشتم و دلخوشیهای کوچک و روزهای کوتاه و شبهای سرد و بلند زمستان سربازی و بیم و امیدهای آن دورانم در نظر آمد. لحظاتی چند، دلم گرفت. از جلوی کوچه‌ای رد شدم ک گرمابه‌ ی عمومی داشت. زهرخندی ب یاد دوران سربازی زدم؛ ماهها در پادگان حمام نداشتیم و ب زور و با منت بسیار، هر از چند روز، ساعتی دو سه، ب ما مرخصی میدادند تا ب این گرمابه مراجعه کنیم و چرک و بوی گند را از تنمان بشوییم! از چهارراهی گذشتم ک دیگر آن ردیف مغازه‌های تایپ و تکثیری در کنارش وجود نداشت و عقب نشینی کرده و خراب شده بودند. آن زمان دنبال کار میگشتم و امیدوار بودم با راضی کردن فرماندهان برای دریافت مرخصی ساعتی، بتوانم درآمدکی هم داشته باشم. پول لازم داشتم. و ب این تایپ و تکثیری مراجعه کرده بودم و با نرخ بهره‌کشانه‌اش هم ساخته بودم و یک روز هم آمدم سر کار اما مانیتور قدیمی و صفحه لرزانش مرا ترساند ک چشمهایم را برای این چندرغاز پول گدایی هم خواهم گذاشت! ب یاد پزشکی بودم ک یک یا دو بار و بعد از ناامیدی از پزشک بی‌مسئولیت بیمارستان ارتش ب وی مراجعه کرده و سرماخوردگی کهنه شده‌ام درمان شده بود. در این چند سال بعد از سربازی هر بار ک از خاطرات سربازی و سرماخوردنم سخن گفته‌ام، او را نیز یاد کرده‌ام. رفتم ب دیدنش. مثل آن وقتها باز مطب بی‌مراجع بود و باز خانم منشی میانسال در اتاق پزشک! خانم منشی بعد از استنطاقی عبوسانه _عبوسانه‌اش هم طبق معمول بود- از من، ک اگر بیمار نیستی، چرا مراجعه کرده‌ای و چ کار داری، اجازه داد خدمت آقای دکتر برسم. برای دکتر شرح دادم ک در همه این سالها از وی ب نیکی یاد کرده‌ام و در متن شرح خاطراتم بوده است. گفتم امروز برای ساعاتی گذرم باز ب این شهر افتاده و خواستم عرض ادبی کرده باشم. دکتر کوچک اندام وقتی توانست قضیه را هضم کند، گل از گلش شکفت و از جا بلند شد و ابراز لطف میکرد. وقتم کم بود و زود مرخص شدم. از جلوی پاساژی رد شدم ک هنرمند میانه‌سالی در آن دکانی داشت و کارهای هنری عرضه میکرد و نیز اتیکت سربازان را با خط نستعلیق مینوشت. یادم است مرا ب نام کوچک صدا میزد و مهربانی میکرد. من نیز درک محضرش را گاه غنیمتی میدانستم در میان خشک‌حالیها و خشک‌مغزیهای  محیط نظامی. اما از خیر دیدارش گذشتم ک وقت تنگ بود. و ب همین علت، باغ ملی و مزار قطب الدین حیدر و مسجد جامع تاریخی شهر را نیز فروگذاشتم و تنها ب گذر از مقابلشان بسنده کردم. هوای دیدن یکی از هم‌خدمتیهایم را داشتم اما دریغ از نشانی! همچنین یکی از کادریها را ک سلام و علیکمان همچنان پابرجاست، دوست داشتم ک ببینم اما امید دیدار ب مهلتی بهتر بستم.
از تنها شبی یاد آوردم ک در طول دوره ی سربازیم در محیط تربت گذارندم؛ شب چله ی سال ۹۰ بود و زوجی از دوستانم از راه دور آمده بودند تربت، زادگاه یکیشان. و مرا دعوت کرده بودند ک آن شب را با ایشان و در جمع خانواده‌شان بگذرانم. و من هم با اعتباری ک در پادگان برای خودم دست و پا کرده بودم، توانسته بودم روسا را مجاب کنم ک قضیه از چ قرار است و پی الواطی نمیروم و... . خلاصه آن شب را مرخصی مرحمت کرده بودند و من طبق وعده، صبح علی الطلوع در پادگان آماده ب خدمت بودم. و چ پدربزرگ خوشرو و مهمان‌نوازی داشت این دوست ما. سرحال هم بود. اما ۲ روز بعد آن شب خبرش را شنیدم ک زندگی را بدرود گفته. گویا صبح بعد از شب چله، حالش بد شده و ب عصر نرسیده بود.
یادم آمد از آن همه سرما ک در زمستان سخت آن سال ما در سربازی خوردیم؛ آسایشگاه ما بزرگ بود و نه عایق سرما بود نه گرما! در فصل گرم همه را میپزاند و در فصل سرد قندیل میبستیم. هر چ لباس داشتیم، میپوشیدیم و ۳ بخاری با همه توان میسوختند و هر چ پتو داشتیم، روی خود میکشیدیم و سرهایمان را زیر پتو میکردیم ک گرمای نفسمان هم اضافه شود اما باز هم بسیاری شبها بسیاریمان ساعتها خواب ب چشمانمان نرفته بود. جالب این ک گاه ساعتها در این حالت از هجوم سرما بیحرکت مانده بودیم و تنها صبح و همصحبتی بوده ک ما را از احوال هم باخبر کرده است. زمستان سختی بود و من ایمان آوردم ک در زمستان، سرباز همیشه سردش است. چ ک وقتی میرفتیم داخل شهر، میدیدم ما سربازان بیشتر از مردم لباس پوشیده‌ایم اما همچنان سردمان است.
تربتیها ب طور محسوسی نسبت ب نیشابوریها قیافه ی ایرانیتری دارند؛ روی مردانشان پرموتر است و چشمانشان بزرگتر و ابروهایشان بیشتر. ته‌چهره‌های تورکی-مغولی اینجا خیلی کم بسامدتر از نیشابور است. خوش‌چشم و ابرو بودن نسبی این مردم را همان دوران سربازی، دریافته بودم. راننده‌ای ک مرا‌ آورده بود نیز بی آنکه من خطی بدهم، معتقد بود نیشابوریان زیبا نیستند ولی تربتیها زیبایند. در شدت نسبتی ک میداد، میشد عرق و تعصب تربتی بودن را یافت اما در اصل و کلیتش چنین برداشتی نکردم.
درختهای کاج در باغ ملی و خیابانهای این شهر جولان میدهند و امان از این درخت سرد دوست نداشتنی.
برخورد تربتیهایی ک ب ایشان مراجعه کردم، گاه مغرورانه و سرد بود. شاید نمود همان توداری خراسانیان مرکزی است ک یکی از دوستان دانشمند بدان باور دارد. در مجموع از برخوردهایشان ناراضی نیستم. خاصه ک روی گشاده و کارراه‌اندازی هم کم ندیدم.
از خیابان و کوچه‌های دور و بر پادگان ارتش هم هنگام برگشت گذشتیم و نه دلتنگی چندان بود ک ب دیدارش بشتابم نه وقت اجازه میداد.
در راه بازگشت ب نیشابور، راننده بیشتر از دور رفت حرف میزد. از این شاخه ب آن شاخه زیاد میپرید و انسجامی در کلامش نبود اما محور همه ی افاضاتش، اعتراض و زیر سوال بردن خیلی از خرافات و باورهای ب ارث رسیده از گذشتگان بود. پراکنده و گاه نادرست و ناقص، اطلاعاتی تاریخی هم داشت ک دستمایه یا حتی شاید علت تحدیدنظرخواهیهایش بودند. در کل مبنای منطقیی دقیق و منسجم و یکدستی در ذهنش نیافتم تا با وی وارد گفتگو شوم و نیز احساس کردم بیش از طرح بحث، تمایل ب تایید شدن دارد. من نیز بیشتر همراهی میکردم و گاه نکته‌های چالش‌انگیز در میان میانداختم. راننده از حمله ی مغول دلخون بود اما بیشتر از آن، حمله عرب و برانداختن جهانشاهی ساسانی دهانش را تلخ میکرد.
در برگشت، از جاده اصلی ک ب فرعی رسیدیم، دیگر سکوت بود و تاریکی و تنهایی در پهنه ی دشت. موشهای شبگرد، در نور چراغ ماشین پیدا میشدند ک در جاده جولان میدادند و گاه جنازه‌هاشان بر کف آسفالت، مینمایاند ک پیش از ما نیز ماشینی دیگر دل این تاریکی را شکافته. چراغهای نیشابور، سرانجام پیدا شد و اندک اندک پرنور گشت. و از جوار خیام و عطار و مشکاتیان ب دل شهر درآمدیم.







تعداد کل صفحات : 19 1 2 3 4 5 6 7 ...
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :