تبلیغات
 آزادكیش

این نوشته خطاب به كسانی است كه از كیارستمی به بزرگی و اسطورگی یاد میكنند و در باب دلایل آن، جایزه های او در جشنواره های بین المللی، تمجیدهای نامداران سینما از او و نهایتا برخی ویژگیهای فیلمهایش را بیان میكنند. آنچه در پی میآید نه برای خط قرمز كشیدن بر روی سوژه، بلكه بیان انتقادی جنبه هایی از آن است كه كمتر مورد توجه قرار میگیرد.

منابع همگی اینترنتی میباشند.

نقل قول از برخی شخصیتها در این نوشته فقط به منظور نقل قول و در راستای اهداف نوشته است نه معیار دانستن صاحب قول.

***

كیارستمی را از خیلی سالها پیش میشناختم؛ نمیدانم، شاید از بیش از دو دهه ی پیش كه "خانه دوست كجاست" را دیدم. آن زمان كودك بودم و اگر چه معنا و مفهومی خاص از این فیلم -همچنان كه اخیرا*- در نیافتم، اما سادگی و حس قشنگش آن را در ذهنم ماندگار كرد. اصلا آن زنده یاد با این اثر در ذهن عموم ایرانیان حك شده است. شاید روزگاری "طعم گیلاس"ش را هم دیده باشم. صحنه هایش آشنا به نظر میآید! فیلم "ده" را نیز چند سال پیش در دانشگاه دیدم و آن را صرفا روخوانی ناله وار مظالم نامه ی زنان دیدم كه سراسر در فضای بسته ی ماشین (اتومبیل) جریان داشت و حسابی روی اعصاب بیننده بود. اگر سازنده آگاهانه چیزی ساخته تا بیننده را خسته و اعصاب خورد كند، موفق بوده اما ده را با این دید هم اگر ببینیم، باز هنر والایی نمینماید. اگر ایده ی ابتكاری حضور دائم دوربین در داخل اتومبیل برای القای حس چهارچوب تنگ و تاریك زنانگی است، باز هم چندان عمیق نیست كه تحسینها را حتی در ابعاد ملی برانگیزد. البته برخی چون منتقد هنری روزنامه نیویورك تایمز، تلاش دارند نكات پیش پاافتاده آثار كیارستمی را هنر جلوه دهند: "... (كیارستمی) جزو پیشروان سینمای خودرو نیز هست... او می‌داند خودرو مکانی‌ست برای تفکر، مشاهده و بالاتر از همه، صحبت کردن". (1) در دنباله ی چنین توصیفاتی میتوان گزاره هایی چون "پنجره روزنه ای است به روشنایی، سالن دامداری مكانی برای استثمار جانوران، مبلمان راحتی جایی است برای در خود فرورفتن و مراقبه، رختخواب محمل عالم رویاهاست و..." را مطرح كرد!

 "دو راه حل برای یك مسئله" كه دو جور كنش و واكنش دو همكلاسی را در چند دقیقه به تصویر میكشد نیز نصیحت غیرمستقیم صمیمیی است برای تربیت خلق الله و بس. در این چند روز كاشف به عمل آوردم كه این كلیپی است به سفارش كانون فرهنگی كودك و نوجوان برای هدفی خاص، آن هم در چهار دهه ی پیش و حیرتم برطرف شد. با این همه اصلا جای تعجب نیست كسانی حتی از این اثر هم انگشت به دهان بمانند!

"چَك" ماجرای كوتاهی است از چهار سرنشین یك كوپه ی قطار كه خلاقیت و طراحی داستانش شایسته ی تحسین است. "شیرین" هم دقایق بلند خسته كننده ی ملال آوری است از به تصویر كشیدن واكنشهای عموما غلو شده ی چهره ی بانوان بازیگر معروف عموما ایرانی از دیدن یا شنیدن یك داستان رمانتیك و تراژیك. ایده ی شیرین خلاقانه است اما نه فوق العاده. یك كلیپ چند دقیقه ای از این فیلم دیده ام و بر این باورم اگر این ایده ی خلاقانه به همین دقایق كوتاه محدود میماند، بسیار ارزشمندتر و تأثیرگذارتر بود. بعید میدانم اگر چون منی گمنام این ایده را با آن هنرمندان عزیزه معروفه مطرح میكرد، محلی از اعراب داشت. نمیدانم چیز دیگری هم از آن زنده یاد دیده ام یا نه.

من منتقد فیلم و فیلسوف نیستم اما به تأكید یكی از اساتید، بر "تشخیص فروتنانه" خویش اتكا میكنم و به عنوان یك مخاطب عادی كه قدرت تحلیل و استقلال نظر هم دارد، میگویم من برخی از آثار كیارستمی را نمیفهمم و برخی دیگر را هم شایسته ی تحسین نمیبینم و بالاتر از اینها، دلیل این همه عظمت و بزرگی كه برایش قائلند را درنمیابم! آنچه نیز در تأیید آن بزرگوار خوانده و شنیده ام نیز چندان مفهوم نبوه و عموما شامل مدح و ستایش است نه تحلیل و توصیف. در آثار وی  یك سكوت و سادگی و صمیمیتی هست كه در سینما چیز كمیابی است گویا. به ویژه در سینمای غرب، چنان كه  مثلا در پایان جشنواره ی مراكش (كه برای فیلم "پنج" جایزه اش را از اسكورسیزی میگیرد)، ۱۶ سینماگر جوان مراکشی و آمریکایی درباره ی وی میگویند "کیارستمی به ما یاد داد تا نگاه کنیم، ما یاد گرفتیم که سینما را دوست داشته باشیم، یاد گرفتیم تا همه چیز را ساده و صاف ببینیم. و ساده فیلم بسازیم" (2) من این سخن مشهور گدار (فیلمساز و منتقد فرانسوی) كه "سینما با گریفیث آغاز میشود و با كیارستمی به پایان میرسد" (3) را در همین راستا درك میكنم نه چیزی فراتر. گویی سینمای كیارستمی، برای غرب و سینمای جهان، نوع نگاه تازه ای است. نوع نگاهی كه لزوما قرار نیست عمیق و برخاسته از یك منظومه ی فكری منسجم یا یك جریان فرهنگی باشد. همینقدر ك متفاوت باشد، كافی است.

خیلی بدبینم كیارستمی بزرگوار را هم از نردبان بی قاعده ی پست مدرن بر بام شهرت و افتخار نبرده باشند. آیا معیارهای سنجش سینمای كیارستمی شفاف و دقیقند؟ اصلا چهارچوبی برای معیارها وجود دارد؟ به قول همان استاد یادشده، كیارستمی نشان دهنده ی "انسانیت و عاطفه در حلبی آباد" بود؛ چیزی كه فرنگیها (ی معاصر) خوششان میآید. آمار دستم نیست اما آیا میتوان مدعی بود جشنواره های بین المللی از سینمای ما "حلبی آباد" را میپسندند؟ و مطمئنم اگر دنیای اروپا و جشنواره های غرب نبود كه چنین هنرمندی را بر صدر بنشاند و در بوق و كرنا كند، در میان ما هموطنانش حتی غریب بود. این هم عیب ماست و هم هنر دیگران! محمود دولت آبادی درباره ی ارتباط برقرار نكردنش با سینمای كیارستمی میگوید "هنر در زبان فارسی یعنی توانستن، یعنی توانایی به کارهایی که از عهده هر کسی ساخته نیست. اسفندیار هنر می‌کند در رفتن به دهان اژدها، سیاوش هنر می‌کند در عبور از آتش، رستم هنر می‌کند در این‌که خود را به ندانستن بزند و فرزندش را به خاطر جاه، ملت، وطن و پادشاه ناجوانمردانه بکشد. این‌ها کارهایی است که از عهده شخص عادی برنمی‌آید. باید دید کیارستمی در کجا هنر کرد که مثلا از عهده منِ نوعی برنمی‌آمد". (4)

با توجه به محتوای سخنان دولت آبادی و ذكر خاطراتش با شاملو از نفهمیدن آثار كیارستمی، میتوان این گونه دریافت كه وی برای كیارستمی، در معنایی كه توصیف كرده، قائل به هنر نیست. و به راستی این كه دوربین را جایی كاشته باشی، این كه آن را درون ماشین (خودرو) حبس كرده باشی، این كه دهها دقیقه حالتهای چهره ی یك عده را در واكنش به یك داستان، ثبت و تصویر كرده باشی، این كه خیلی وقتها طرح و برنامه ی مشخصی نداشته باشی و سر صحنه هر چه خوش آمد (نه هر چه پیش آمد) و...، اگر چه خلاقانه اند اما از بسیاری كسان ساخته اند و از این رو برای اسطوره كردن خالقشان ناكافیند. علت یا علل اسطوره و جهانی شدن كیارستمی را نمیتوان در تواناییهای منحصر به فرد هنریش جست.

اگر به جزم اندیشی متهم نشوم، ادعا میكنم چیزی از دغدغه های دنیای ایرانی، مگر در "ده"، در آثار كیارستمی نمیبینم و این نه تخطئه ی سینمای وی كه یك ایراد جدی است. هنرمند جهان وطن ما حتی به دغدغه های جهانی نیز نپرداخته و زمینه ی كارهایش نیازهای همیشگی بشر -كه گویی در این عصر به ویژه در دنیای پیشرفته جدیتر شده اند- همچون ساده گرایی (مینیمالیسم) و آرامش و عاطفه است. خیلی بعید میدانم اگر موضوع "ده" جهانی نبود، كارگردان به آن میپرداخت. هنرمندی كه از روح زمانه ی خویش جداست و از غم مردمش فارغ، اگر چه هنرش جاودان شود، باز در ذهن و اندیشه ی من از اعتبار و ارزشش مرتبه ها كاسته میشود. چنان كه كسانی چون محمود دولت آبادی، ابراهیم حاتمی كیا و بهمن قبادی نیز از همین حیث به كیارستمی انتقاد وارد كرده اند. از موضع كیارستمی برابر این انتقادات و این گروه منتقدان پیداست كه وی حرص شدیدی برای جهانی شدن و جاودانگی دارد و هنر را در قید مسئولیت اجتماعی نمیبیند. اگر چه وی در مصاحبه با نیویورك تایمز میگوید "هیچ فیلمی غیرسیاسی نیست. در هر فیلمی مسائل سیاسی مطرح می‌شوند." (5) و بدیهی است در جایی كه همه چیز عرصه ی جولان سیاست است، هر مسئله ای یا عامدانه سیاسی است یا سیاسی تأویل میشود اما آثار كیارستمی با این وجود هم نكات سیاسی چندانی در بر ندارد. جایی دیگر وقتی از او درباره ی نامه سرگشاده ی انتقادی بهمن قبادی خطاب به وی، سوال میشود، میگوید كه "با فیلم‌های شعاری سیاسی موافق نیست چون فیلم‌های سیاسی تاریخ مصرف دارند و ارزش هنر را پایین می‌آورند". (6) شعاری و جوزده برخورد كردن با مسائلی كه به هر حال در قلمروی سیاست قرار دارند، مشمول دو ایرادی كه كیارستمی وارد میكند میشود اما اصلِ پرداختن به مسائل این قلمرو را مخدوش نمیكند بلكه اهمیت چگونه پرداختن را یادآور میشود. چنان كه حافظ میفرماید "یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان" و این سخنی آشكارا سیاسی و مربوط به احوال روزگار خود حافظ است اما چرا قرنهاست همچنان زنده است؟ به بهانه ی عبور از "تاریخ مصرف" داشتن و پایین نیاوردن "ارزش هنر"ی، نمیتوان هنر فارغ از غم زمانه ی خویش و مسائل مبتلابه و هنرمندش را بالاتر و برتر از پردازندگان به این مسائل جلوه داد!

دولت آبادی میگوید " طیفی که من در آن قرار می‌گرفتم به دنبال هنر در معنای اجتماعی آن بود و طیفی که کیارستمی در آن بود طیف هنر به معنای زیبایی و زیبایی‌شناختی آن بود." (4) حاتمی كیا نیز در فیلم آژانس شیشه ای شخصیتی كه از لحاظ ظاهری شبیه كیارستمی است و كارگردان است را میآفریند كه به مسائل و مشكلات دور و بر خود بی اعتناست و فقط در اندیشه ی این است كه از مخمصه ای كه در آن گرفتار است رها شده تا به پروازش برسد و فیلمش را به یك جشنواره ی خارجی برساند. (7)

كیارستمی به اندازه ی پز و ادای غمگنانه ی سوگواران این روزهایش نیز به فكر این سوگواران نبود. او راه خودش را میرفت و غم جشنوارگی و جاودانگی و پذیرش توسط خواص داشت. او از غم ما مردم فارغ بود. كیارستمی با این كه مدعی بود "ایران بهترین جا برای فیلمسازی است". اما به قول بهمن قبادی "اگر واقعا به حرفت باور داری، چراتازه ترین فیلمت را در ایالت توسکانی ایتالیا، در پنج هزار کیلومتری تهران ساخته ای؟" (8) و بعدها نیز دیگر فیلمهای كیارستمی در ژاپن و اسپانیا و... ساخته شدند. حاتمی كیا در طعنه به امثال كیارستمی میگوید "این دوپاسپورته‌ها بویژه در حوزه فرهنگ یعنی چه که اتفاق افتاده؟ چرا طرف یک پایش این ور است و یک پایش آن ور؟ این غم‌انگیز است برای ما که برخی تا می‌بینند خبری است دنبال عافیت باشند و جای دیگر بروند. اگر از این مملکتی پای آن بایست". (7)

كیارستمی روایتی دلخواه نیز از حافظ و حتی سعدی دارد. جامع الاطراف بودن، این روزگار، ویژگی كم بسامد و از كرامات نوادری چون كیارستمی است كه عكاسی و طراحی پوستر و فیلمسازی و رهبری اپرا و آثار ادبی و... را با هم دارد. اما حافظ به روایت كیارستمی خیلی جنجال كرد و بسیاری به گزاف گفتند او چگونه به خود اجازه داده كه در این عرصه اثری ارائه دهد در حالی كه او یك فیلمساز است و تخصصی در این امور ندارد و... . و كیارستمی خیلی ساده و به باور من درست با اشاره به حق آزادی بیان، در باب این انتقادات چنین میگوید "...(من) یك زندگی هم به عنوان ایرانی دارم. یك زندگی شخصی خصوصی هم دارم. در اتاق دربسته‌ام گاهی سراغ كتاب می‌روم و شعر می‌خوانم. حالا اگر پیشنهاد می‌كنم فلان شعر را این‌گونه كه دیده یا خوانده‌ام بخوانید، جزء حقوق طبیعی من است و نباید نگران باشیم كه حافظ دستكاری شده است. یا به حوزه كسانی كه حافظ دوست اند و یا در حوزه شعر و ادبیات تخصص دارند، تخطی شده است." (9) داریوش آشوری با اشاره به جمله ی "مطلقا باید مدرن بود" از یك نویسنده ی فرانسوی كه در سرلوحه كتاب حافظ به روایت كیارستمی نقل شده است، منتقدانه و با زیر سوال بردن چارچوب نظری شكل گیری این كتاب میگوید: "«مطلقاً مدرن» بودن، یعنی دلخواهانه، با دیدی ناگفته و ناروشن، با یک متنِ کهن رفتار کردن و نظمِ دیرینه‌یِ آن را برهم زدن؟ به گمان‌ام این جا یک بدفهمیِ بزرگ در بابِ «مدرنیّت» در کار باشد." (10) كیارستمی در برابر انتقاداتی كه از او میشود، برای چاپ و انتشار "حافظ به روایت كیارستمی" علتی ذكر میكند كه گمراه كننده و نامسئولانه مینماید: "...این فقط انتخاب بوده، در واقع كتابی بوده كه دلم می‌خواسته خودم داشته باشم و چون دیگران درنیاورده بودند، چاپ كردم. و چون چاپ یك نسخه هزینه‌اش زیاد بود، تعداد بیشتری چاپ كردم. من نسخه خودم را برداشتم و ناشر با فروش نسخه‌های بعدی هزینه خودش را امیدوارم تامین كند. ولی من این جمع‌آوری را صرفا به خاطر خودم كردم". (9) سخت است پذیرفتن این نكته كه كیارستمی اگر شناخته شده و محبوب نبود، باز هم دست به چنین كاری میزد! یك نسخه كتاب شخصی داشتن كه نیازی به چاپ هزاران نسخه و روانه ی بازار كردنشان ندارد! آن چه در این میان نباید از نظر دور داشت، مبنای شخصی داشتن و صرفا سلیقه ای بودن حركت كیارستمی است. كسی كه در خوشبینانه ترین قضاوت برای داشتن یك جلد كتاب از روایت گزینشی شخصیش از حافظ، با محوریت سلیقه و نه یك چهارچوب فكری مشخص، هزاران جلد از آن را روانه ی بازار میكند و توجه ها را –اعم از مثبت و منفی، انتقاد و تحسین- بر میانگیزد، چه دلیلی دارد كه در سینمایش جز این رفتار كند؟ آیا ما باید لزوما گمان كنیم هنرمند ما در پی آفریدن مفاهیم عمیق و پیامهای متعالی در فیلمهایش بوده است؟ تا این گونه برایمان ارج و منزلتی جهانی و اسطوره ای داشته باشد! خیلی ساده میتوان نگریست: كیارستمی در پی تصویر كردن زیباییهایی ساده بوده است. و منزلتش نیز باید در همین اندازه باشد.

 

*شبی كه كیارستمی مرد، شبكه نمایش سیما این فیلم را پخش كرد.

 

منابع:

(1)   https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C#.D8.AF.D9.87.D9.87.D9.94_.DB.B2.DB.B0.DB.B0.DB.B0

(2)   http://www.gulakh.blogfa.com/post-4.aspx

(3)   https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C

(4)   http://www.isna.ir/news/95040111901/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C

(5)   https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C#.D8.B9.D9.82.D8.A7.DB.8C.D8.AF_.D9.88_.D9.86.D8.B8.D8.B1.D9.87.D8.A7

(6)   https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C#.D8.B9.D9.82.D8.A7.DB.8C.D8.AF_.D8.B3.DB.8C.D8.A7.D8.B3.DB.8C

(7)   http://www.cinemajournal.ir/%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1/

(8)   http://www.mashreghnews.ir/fa/print/599965

(9)   http://kiarostamii.blogfa.com/post-2.aspx

(10)                      http://ashouri.malakut.org/?p=55



تاریخ : پنجشنبه 31 تیر 1395 | 10:03 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
چندی پیش در برنامه گفتگوی خبری شبكه دوم سیما وزیر محترم (!) ارتباطات را دعوت كرده بودند تا مبلغی در پیشگاه تلویزیون به ملت حساب پس بدهد! یكی از مسائلی كه مطرح شد، گله و شكایت مردم از پیامكهای تبلیغاتی بود. مجری گفت برخی از مردم میگویند هر پیامكی كه برای ما میآید، هزینه در بر دارد در صورتی كه ما اصلا مایل به پرداخت این هزینه نیستیم. وزیر محترم (!) هم اطمینان داد كه چنین موضوعی صحت ندارد و هیچ پیامكی برای گیرنده اش هزینه در بر ندارد مگر آن كه قبلا خود فرد با ارسال پیام تأیید، خواهان دریافت آن پیامك شده باشد. همچنین فاش كرد كه بعضی وقتها (!) شكایتهایی مبنی بر چنین ادعایی شده و ما پیگیری كرده ایم و فرستنده، "پیامك تأیید" گیرنده را نشان داده و مشخص شده گیرنده خود خواهان دریافت چنین پیامكی و در نتیجه پرداخت چنین هزینه ای بوده. (نقل به مضمون)
كسی اما از آن ولی نعمت مردم نپرسید كه ای حضرت والا اصلا تو به چه حقی دست گروهی را باز گذاشته ای كه پیاپی پیامك بدهند و مزاحم مردم بشوند؟! كسی نگفت كه ای صاحب اختیار مردم، ای خدایگان، ای ارباب، بندگان و خلایق خدوم از این مزاحمتی كه از جانب مسئولیت تو متوجهشان است، اگر به گوشه ی قبای مبارك بر نخورد، در رنجند. سیمای ملی (!) كه مسئول كفر هر چه واقعیت و متولی قلب و دغل است، صحنه این بازخواست را جوری گرداند تا اصل "مزاحمت پیامكی" زیر سوال نرود و ذهنها به حاشیه ی مسئله منحرف شود. از این نمایش كثیفی كه میزبان و میهمان برای تنویر افكار عمومی ترتیب داده بودند، قلبم گرفت!
گوئیا باور نمیدارند روز داوری
كاین همه قلب و دغل در كار داور میكنند


تاریخ : پنجشنبه 17 تیر 1395 | 03:12 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
آمبولانسی دیدم كه بر پشت آن به خط درشت نگاشته بودند: اهدایی مرحوم حاج فلانی، پدر شهید فلانی. و چه زیبا و پربهره یافتم این حركت را. یاد هر دوی ایشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.
یكی از خویشان كه سالهاست آفتاب لب بام است، هر سال به یاد فرزند شهیدش مراسمی بر پا میكرد و خرجی میداد و غذایی. و همه میدانیم مراسمی از این دست در میان مردم ما، بی غذا بی رونق است. یكی از فرزندان این پیر، مدتها تلاش كرد تا توانست وی را قانع نماید این خرج را به جای این مراسم، صرف سرپرستی كودكی یتیم كند. پیر نزدیك به 10سال است با رویه جدید یاد فرزند شهیدش را گرامی میدارد اما همیشه به سختی و دلگرانی این هزینه را میپردازد. گویی هنوز هم اصالت و درستی چنین هزینه ای به دلش نمینشیند!
ای كاش بفهمیم و یاد بگیریم به جای نذرهای بیخود و بیحاصلی چون غذا دادن به جمعی سیر، خرج كردن در راهی كور، بر پا داشتن پارتیهای بی فیض و... نذری كنیم كه گرهی بگشاید و دردی دوا كند.


تاریخ : سه شنبه 15 تیر 1395 | 01:01 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
چند روز پیش در دو نقطه ی مختلف، دو ماشین پارك شده كنار خیابان دیدم كه سایه بان شیشه هایشان نظرم را گرفت. روی سایه بانها هیچ تبلیغی نبود و نوشته ای به خط خوش رویش درج بود؛ من ایران را دوست دارم. در یك طرف یكیشان هم به گمانم تصویر علامه دهخدا نقش بسته بود كه كتابی گشوده در پیش داشت. سایه بانها مرا به وجد آوردند. ذوق داشتم. چه كه در میانه ی این همه تبلیغات بازرگانی و شعارها و وعظهای جور و ناجور كه همیشه در محاصره ی ایشانی، یك حركت فرهنگی میدیدم، آن هم ایراندوستانه. در سایه بان دوم دقیق شدم و شماره تلفنی را كه زیرش بود برداشتم و زنگ زدم. خانمی آن طرف خط گفت اینجا سازمان تبلیغات روزنامه ایران است. خوشحالی و سپاسگزاریم به عنوان یك ایرانی را از بابت چنین سایه بانهایی به او گفتم و از او خواستم این نكته را به مجموعه و همكارانش از طرف من منتقل كند. او نیز كه انتظارش را نداشت، خوشحال شد و سپاسگزار.


تاریخ : یکشنبه 13 تیر 1395 | 12:44 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
نوشته ای كه در پی میآید، در بخش نظرهای پست پیشین ثبت شده بود و مربوط به بخش نظرهای پست "سگ پسند" است كه به خواست نویسنده اش به صورت پستی جداگانه در این وبلاگ ارائه میگردد. نام نویسنده محفوظ است.

***

با سلام.

ایدئولوژی حاکم بر ما
موقعیتی در جامعه امروزی ما حاکم گشته است که که همیشه در هر سخن از عقاید اجتماعی وفرهنگی ، بلافاصله، موضع گیری سیاسی را در پی دارد. مقصود من از سیاسی ، نه سیاست به معنای علمی آن ، وآکادمیک آن می باشد.بلکه آن رفتار اجتماعی است که پنهان کاری بسیاری در خود نهفته دارد.این رفتار سیاسی را اگر من نام ایدئولوژی به آن بنهم ، بهتر مقصود خویش را بیان می دارم.
ایدءولوژی چیست؟
از ایدئولوژی ، 16 تعریف وجود دارد.اما قابل ملموس ترین وبدیهی ترین ، تعریفی که در جامعه ما ، مورد پذیرش همگان قرار گرفته است وتقریبا می توان اظهار داشت که چپ مارکسیست ، وراست لیبرال ، ورادیکال مذهبی ،آن را پذیرفته اند وقبول همگان واقع شده است عبارتند از :«مجموعه باید ونباید هائی که از یک جهان بینی نشات می گیرد.» 
(البته لیبرال راست , اصلا ایدئولوژی را قبول ندارد ، اگر چنین تعریفی را می پذیرد فقط برای رد آن است.) 
در اینکه آیا ایدئولوژی از جهان بینی نشات می گیرد ویا خیر؟ آیا میان ایدئولوژی وجهان بینی رابطه منطقی وجود دارد یا خیر؟ اصلا خود جهان بینی چیست؟ تفاوت میان جهان بینی وتصور از جهان چیست؟ مطالب تخصصی به شمار می آیند که جای آن در این سایت نیست.
ایدئولوژی ، همانند یک هویت واقعی ، (اما در اصل کاذب وذهنی)، باعث برخورد های تند سیاسی می گردد . واین یکی از جنبه های خصم برانگیز ایدئولوزی است. ایدئولوژی ,امروزه باعث یک رفتار اجتماعی شگفت انگیزی در جامعه ما شده است.این رفتار اجتماعی ، باعث گردیده است ، که ما همیشه در مقابل یکدیگر سنگر بندی کرده ، وموضعی تدافعی داشته باشیم. یعنی یک حالت روانی برای همه ما ایجاد گردیده است.
مثلا ، گاهی وقتی شخص الف ، می خواهد سلامی وعرض ادبی به شخص ب داشته باشد، شخص ب، فورا این نکته به ذهنش متبادر می شود که ممکن است که اوجهت تقاضائی ، در خواستی ، بخواهد به وی سلام نماید. واین ضرب المثل را آویزه گوش خود کرد ه است که :«سلام گرگ بی طمع نیست.»و به همین دلیل ، سریعا در مقابل شخص الف ، موضعی تدافعی اتخاذ می نماید.
در وهله اول ، ممکن است که ذهنیت شخص ب، درست باشد. فرض را براین می گیریم ، ذهنیت شخص ب ، درست است.آیا اصول انسانی ایجاب می نماید که در مقابل شخص الف باید موضعی تدافعی وخصمانه به خود گیرد؟ پس انسانیت جه می شود؟پس اصول انسانی کجا می رود؟آیا ما باید در تمامی ساعات زندگی خویش همیشه ودر همه حال می باید در حالت تدافعی به سر ببریم؟وبه افراد انسانی ، نه به عنوان یک انسان ، بلکه بعنوان کسانی بنگریم که هدف شان از نزدیک شدن به ما ، فقط برای این است سکوئی برای پرش به موقعیت دیگری داشته باشند؟ 
ایدئولوژی گرائی ما ، در هر زمینه ای ، باعث شده است که در پس هر برخورد ، در پس هر سلام ، یک توطئه ای را تشخیص دهیم. وهدف از زندگی ما نیز کشف توطئه ها باشد.
علم در دانشگاه ها ، مبدل به توطئه گشته است.چرا که ایدئولوژی ، سلطه خویش را بر علم تسلط بخشیده است.
اخلاق اجتماعی ، مبدل به توطئه گردیده است چرا که ایدئولوژی بر اخلاق چیره گشته است. عقاید واندیشه ها ، مبدل به توطئه شده اند، چرا که ایدئولوژِی ، بر عقاید واندیشه ها سیطره یافته است.
آیا وقت آن نرسیده است که «چشمان را بشوئیم وجور دیگری ببینیم؟» در زندگی سیب هم وجود دارد. گل سرخ هم وجود دارد.مهربانی هم وجود دارد.


تاریخ : جمعه 11 تیر 1395 | 10:45 ق.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
هر جا در این ابرشهر تهران سبزه ای و درختی میبینی، باغبانانی را نیز میبینی كه با لباسهای سازمانی سبز به كار رسیدگی و آبیاری اندرند. و نیز با نگاه نخست درمیابی كه این جماعت فی الجمله افغانستانیند! سخن گفتنشان نیز دریافته ت را موكد میكند.
با آن كه در كارنامه ی درخشان (!) خود به كار گرفتن كارگران افغانی را اگر چه با عذاب وجدان، لیك پربار (!) دارم و میدانم كار كردن با ایشان مطمئنتر و راحتتر از هموطنانمان است، اما باز هم نمیتوانم از بازخواست و توبیخ مسئولان شهرداری برای چنین استخدام گسترده و سازمان یافته ی اتباع بیگانه، در زمانه ای كه بیكاری در مملكتمان بیداد میكند، بگذرم. نمیدانم چقدر بده بستانهای سیاسی با جمهوری اسلامی افغانستان در چنین رویكردی سهم داشته اما میدانم قطعا پای سودهای غیرقانونیی چون حذف هزینه بیمه و عدم رعایت مفاد قانون كار و... در میان است. این خیانتی سازمان یافته و آشكار است به منافع نحیف ملی.


تاریخ : چهارشنبه 9 تیر 1395 | 12:16 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
در صبحی دل انگیز، در پیاده روی ساكت، در میانه خیابانی فراخ و خلوت و ردیفی از درختان و چمنكاری، در سایه ی درختی، از پس ساعتی پیاده روی كاری، روی نیمكتی، برای دقایقی نشسته، آوازی نرم سر داده و نفس تازه میكردم؛ از خون جواااانان وطن لاله / جانم لاله / خدا لاله / حبیب لاله دمیده // وز قامت سرو قدشان سرو و / جانم سرو و / خدا سرو و خمیده // چه كج رفتاری ای چرخ / چه بد كرداری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری، نه آیین داری ای چرخ...
هنوز آفتاب چندان بالا نیامده بود و از آغاز كار روزانه ام چندان نگذشته بود تا گرمای هوا و خستگی خاموشم كنند. میخواندم و از تصویرسازیهای ذهنم لذت میبردم و خوشدل بودم. گاه در ذهنم میگذشت و یاد عارف قزوینی را برای این همه هنر و احساس گرامی میداشتم و آرزو میكردم كاشكی چون او بتوانم آهنگ بسازم و شعرش را بسرایم و خودم هم بخوانمش. البت او خودش نوازنده ی آثارش هم بود كه این یكی را دست كم رشك نمیبرم!
در عوالم خود بودم كه پیرمردی با سگی، نهایتا دو برابر گربه، از چهارراه گذشتند و خوش خوشان راه پیاده رو در پیش گرفتند. به نزدیكی من كه رسیدند، سگ كه هی بازیگوشی میكرد و سرش به زمین بود و اینجا و آنجا را بو میكشید، ایستاد و گردنش را بالا گرفت و چشم و گوش تیز كرد و مرا خیره نگریست. همچنان كه میخواندم، یك لحظه ماندم الان احساس این سگ چیست؟ تعجبش آشكار بود اما به خشم یا هیجان پهلو میزد؟! صاحبش قلاده را كشید و دوستانه خواست به راه خود ادامه دهند اما سگ خیال رفتن نداشت. من نیز خیال خواندن در چنین صحنه ای را نداشتم و ادامه ندادم. حسم خوشدلی بود و نگاهم مهربان. سگ نزدیكتر شد، كنجكاوانه. من به مهربانی زبان گشودم و خندان گفتم چه سگ جالبی. از این بزرگتر هم میشود؟ و گفتگوی من و صاحبش كه بر رفتن پای میفشرد، آغاز شد. سگ چون این دید، گویی احساس امنیتش بیشتر شد و همچنان كه روی به سوی من داشت، خود را به پاهایم رساند. صاحبش گفت میخواهد با تو دوست شود. خواستم نوازشش كنم اما فكر این كه بعدش دستهایم را كجا بشویم، مرا بازداشت. خود را از ملاطفت ناچار میدیدم، پشت دستم را نزدیكش گرفتم تا لمسش كنم كه او لیسیدن آغاز كرد. مهربانی بی ریایش، زیبا بود و من از حس دوستیی كه در وجودم بیدار بود، لذت میبردم. صاحبش درنگ كرد تا این دل و قلوه دادن به پایان رسد كه بروند. میگفت 5-6 ماه بیشتر ندارد و تقریبا دو برابر این اندازه میشود. میگفت این (سگ) باعث میشود من هر روز پیاده روی كنم.
در همین حین كه من دستم در پیشگاه سگ بود و روی در گفتگو با مرد داشتم، حیوان آمد زیر نیمكت، دقیقا زیر من نشست! اصرار صاحبش جواب نمیداد و بلند نمیشد! تعجب كنان پرسیدم الان منظور این طفلك چیست؟! به شوخی گفتم نكند نشسته تا برایش بخوانم؟!
خلاصه كه با اصرار و با این دروغ كه "بیا بریم، دوباره برمیگردیم"، حیوان را كشید و رفتند.

***

در پایان روز، از سر كار كه برگشته بودم، در پیاده روی خلوت، قدم زنان به سوی خانه میرفتم. سگی را دیدم كنار ماشینهای پارك شده كنار خیابان مبلغی استخوان تازه را به سرعت و هیجان میجوید. ماده بود و پستانهایش آویزان. نگاهی هم به من انداخت. گذشتم. دو سه دقیقه بعد، همچنان كه متناسب فضای خلوت و سایه و خنك شده ی پایان روز برای یك آدم خسته از كار روزانه بود، به نرمی آواز سر داده بودم كه ماده سگ، استخوان به دهان از پشت آمد و داشت از كنارم میگذشت. گویی آوای مرا كه شنید سر برگرداند و قدم آهسته كرد و در صورتم نگریست. همچنان كه میخواندم، بی هیچ حسی نگاهش را پاسخ متقابل دادم. این معامله لحظاتی چند برقرار بود. آنگاه حیوان به آرامی سر راست كرد و به نرمی دور شد.

***

خوش دارم اینگونه تفسیر كنم حس آرام و خوبی كه در لحظه های خواندن داشته ام و احتمالا از وجناتم پیدا بوده، این سگ پسندیهای پرآرامش را در پیَم داشته.


تاریخ : دوشنبه 7 تیر 1395 | 11:10 ق.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
این نوشته توضیحی است در باب نوشته ی پیشین كه یا من درست ننوشته ام یا به هر علتی، در پی بردن به معنایش اشكالهایی بروز كرده كه مباحثات حول این موضوع را میتوان در بخش نظرهای همان نوشته دید.
1. جمله "آن زمان كه زنان این قدر خوب رانندگی كنند"، مشخصا جمله ای است دالّ بر زمانی نامشخص در آینده. و احتمال این وجود دارد كه این جمله ادامه دار باشد كه است.
2. عبارت "آن زمان كه زنان این قدر خوب رانندگی كنند كه [...] نباشد"، یعنی در آن زمان نامشخص در آینده، اگر این شرایط (باورهای منفی بخش بزرگی از جامعه در مورد رانندگی و تواناییهای زنان) نباشد. و پیداست كه این جمله ها منتظر جمله ی بعدی اند تا نتیجه گیری انجام شود.
3. كل نوشته میگوید در آن زمان نامشخص در آینده، اگر شرایط فلان و بهمان (همان نكته ها و باورهای منفی عمومی در مورد رانندگی و تواناییهای زنان) وجود نداشته باشد، میتوان فلان ادعا (وجود امنیت در جامعه) را مطرح كرد.
4. تا پیش از "میتوانیم مدعی باشیم"، میتوان دو برداشت احتمالیِ ناتمام از نوشته داشت؛ یكی آن كه خودم مدعیم و در بند بالا آمد و دیگری این كه نویسنده دارد با نیش و كنایه میگوید زنان مقصرند كه رانندگیشان بد است و باید آن را اصلاح كنند. اما ادعا كه مطرح میشود، همه ی این تقصیر از گردن "رانندگی زنان" به جامعه منتقل شده و دیگر فكر منفی احتمالی در مورد زنان منتفی میشود.
باید اعتراف كنم كه در هنگام نوشتن، این فكر دوم اصلا به ذهنم خطور نكرده بود اما پس از نظرهای دوستان، باز هم كلیت نوشته را دربردارنده ی چنین فكری ندیدم.
5. گمان من آن است كه عبارت "پارك دوبلشان مثل دست و پا چلفتی بودن و دست انداختن"، كه برای تشریح افكار عمومی جامعه در نوشته گنجانده شده، چندان سخیف و آزاردهنده است كه باعث میشود ذهنها برآشفته و سیرمنطقی نوشته رها گشته و موضعها گرفته شود.
6. نكته ی مهم و سوال كلیدی این نیست كه این متن چگونه فهمیده میشود، چرا كه به باور من روشن است و تا اندازه ی زیادی سرراست. مهمترین سوال این است كه چگونه باور و قضاوت و رفتار جامعه در یك مورد خاص (رانندگی زنان) میتواند شاخص دقیقی برای وجود امنیت در آن جامعه قلمداد شود؟! چگونه از مشاهده ای موردی، میشود نتیجه ای به این بزرگی گرفت؟ این سوال مهمی است كه باید از نویسنده میشد و تنها كاوه ی عزیز بی پرسشی، پاسخ را تشریح كرد.
متن مورد بحث، به باور من، از آخر به اول فهمیده میشود؛ وقتی میتوان در جامعه ادعای امنیت داشت كه زنان خوب رانندگی كنند. چنان خوب كه فلان افكار و قضاوتها (دست و پاچلفتی بودن) در مورد رانندگی ایشان مطرح نباشد.
جامعه ای كه امنیت داشته باشد، آسیب پذیرترهایش نیز در امنیتند. بی شك زنان نسبت به مردان در جامعه آسیب پذیرترند. جامعه ای كه امنیت در آن برقرار باشد، قضاوت جنسیش در خیلی از حوزه ها تعطیل میشود و اشتباهات رانندگی یك زن، در درجه ی نخست به حساب جنسیتش گذاشته نمیشود. در چنین جامعه ای، روحیه ی مواجهه با اشتباهات رانندگی، دست انداختن و جوك ساختن جنسیتی و تمسخر نیست. چنین جامعه ای از اعضایش برای پیشرفت و تصحیح اشتباهاتش حمایت خواهد كرد. در چنین جامعه ای كسی كه در رانندگیش مهارت كمی دارد، با خیال آسوده تر و روحیه ی بیشتری به رانندگی میپردازد و راحتتر مهارت كسب میكند. در چنین جامعه ای زنان با خیال آسوده و اعتماد به نفس رانندگی خواهند كرد.
البته قبول دارم كه شاخص امنیت هم نسبی است اما من یك شاخص امنیت حداكثری را مراد داشته ام.


تاریخ : جمعه 4 تیر 1395 | 08:07 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
آن زمان كه زنان اینقدر خوب رانندگی كنند كه دیگر پارك دوبلشان مَثَل دست و پاچلفتی بودن و اسباب دست انداختن نباشد، میتوانیم مدعی باشیم در جامعه مان امنیت برقرار است!

تاریخ : یکشنبه 23 خرداد 1395 | 03:58 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
این شبها، از بركات همراهی همسرم، یكی، دیدن سریال تلویزیونی "روزگار قریب" است. آن گونه كه در آغاز سریال مینویسد، این مجموعه برگرفته از زندگی دكتر محمد قریب است و اگر چه تماما بر اساس زندگینامه ی وی نیست اما كوشیده شده نامنطبق بر زندگی و شخصیت آن مرد بزرگ نیز نباشد.
این سریال سالها پیش برای نخستین بار پخش شده بود و من همان موقع اگر چه نه خودش را، محبوبیتش را میدیدم! حال كه خودش را میبینم، خوش ساختی نسبی و گیرایی داستانش را درمیابم. این سریال، روزگار گذشته را به نسبت بسیاری از فیلمها و سریالهای دیگر، واقعیتر به تصویر میكشد، به ویژه اواخر قاجار را. فضاهای كهنه و بازیگرانی كه لباسهایشان تمیز نیست و برق نمیزند و زیر پوستشان آب ندویده و... در این واقعنمایی بسیار موثرند. در این مجموعه، عمق نفوذ خرافات در باورها و امور مردم روزگار داستان به خوبی به نمایش درآمده. در چنین صحنه هایی درمیابی اخباری كه از بلاد پاكستان (!!!) میرسد مبنی بر جهاد با واكسیناسیون یعنی چه! اینجاهاست كه میفهمی كتاب تاریخ را با هر انگیزه و عینكی بخوانی و ورق بزنی، جماعت ایرانی در دوره ی طاغوت (!) و بعد از آن پیشرفت كرده.
از نكته های كمیاب در سریالهایی از این دست، بی طرفی سیاسی-تاریخی است كه به نظر میرسد در این مجموعه ی تلویزیونی تا حدود زیادی رعایت شده باشد. همین خودِ حضور نقش مثبت كسانی چون مهندس بازرگان و مهندس سحابی و... كه مغضوب صدا و سیمایند، در سریالی كه از سیما پخش میشود، نكته ی مهم و در خور تحسینی است.
آفریدن آثاری چنین و شناساندن قهرمانان این آب و خاك و نیكمردان هموطنی چون دكتر قریب، حركت بسیار شایسته و البته اثرگذاری است. انسانی واقعی و و دانا و مردمی و الگوی دلسوزی و پایمردی و وجدان و احساس مسئولیت و... چون دكتر قریب كجا و قهرمانی افسانه ای و خودخواه و بی مسئولیت اجتماعی و... چون جومونگ كجا؟! وقتی ما چنین قهرمانهای واقعی و همه پسندی در مملكت و تاریخمان داریم، و وقتی میتوانیم چنین آثار گیرا و تأثیرگذاری از زندگی آنها بیآفرینیم، چرا كم كاریم؟ چرا عرصه را به حریم سلطان و جودا و اكبر و جومونگ و... واگذاشته ایم؟!


تاریخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 03:00 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
این روزها معمولا از سر كار كه میآیم، تلویزیون روشن است و من از یك جایی به سریال تلویزیونی "امپراتور بادها" میپیوندم! با این كه موضوع داستان و فراز و فرودش، همه جنگ این با آن و آن با این و فتنه ی این و آن علیه یكدیگر و اتحادها و افتراقهای موقت و... و تكراری است، اما باز هم برایم جذابیت دارد!!! حال بماند كه علت جذابیت چیست اما نكته ی مهم و البته منفیی كه نظرم را جلب كرده و این سریال را در ذهنم شایسته ی شدیدترین سرزنشها نموده، همانا جنگها و لشكركشیهای بی پایان قهرمانان داستان و بی توجهیشان به معیشت و سرنوشت مردمشان است. با این كه داستان، میخواهد قهرمانهایش را دلسوز وضع مردم و دلواپس معیشت و استقلال و عزت ایشان نشان دهد و آنها را جوانمرد و آزادكننده ی بردگان بنمایاند و آنها را انسانهایی بلندمرتبه و پیگیر اهداف والا و متعالی بشناساند، اما حقیقت آن است همانگونه كه در سریال نشان داده میشود، همه ی هم و غم این قهرمانان به دست آوردن قدرت و حذف رقبا و كین توزیها و انتقامجوییهای خانوادگی است. این قهرمانها با جنگهای پی در پی و بی پایان كه گاه خودشان آغاز كننده اش استند و در وضعیت ملتهب كه سرزمینها هی دست به دست میشوند و... چگونه میخواهند معیشت مردم را سامان دهند؟! وقتی زندگی مردم در سختی و تنگنا و عدم امنیت است، عزت و استقلال آنها هم دیگر معنا ندارد. از طرفی داستان این سریال، همه اش مختص بزرگزادگان و حاكمان و ماجراهای آنها و تنها گاه دلسوزیهایشان بر بینوایان است. فقر و گرسنگی و بدبختی در داستان این قهرمانان جایی ندارد. در چنین جامعه ای كه طبقاتی است و بالادستان -در سطح و شیوه و چگونگی زندگی- از عامه ی مردم فاصله ها دارند و در جایگاه خدایی، مقدرات عامه را تعیین میكنند، دوختن این دو طایفه به هم و یكی را دلسوز دیگری جلوه دادن، دیگر وصله ی ناجور است.
این سریال دنباله ی سریال "جومونگ" است و قهرمانش نواده ی جومونگ و دقیقا شیوه و داستانش منطبق بر اوست. نقدی كه در بالا داشتم، به سریال جومونگ هم -تقریبا- داشتم. پخش قسمتهای اوج (و شاید پایانی) آن سریال مقارن شده بود با ماههای منتهی به انتخابات ریاست جمهوری 88. بسیاری، سریال جومونگ را نوعی تبلیغات انتخاباتی برای رئیس جمهور وقت میانگاشتند. قهرمان بازیها و بی كلّگیهای جومونگ، در حالی كه معیشت مردم در حاشیه ی داستان و محدود به صحنه های عوامفریبانه ی تفقد و دلسوزی قهرمانان بزرگزاده به بینوایان فرومایه بود، بر كنش هزاره ی سوم تطبیق داشت.
در مجموع از دید من، كسانی چون قهرمانان داستانها و فیلمهایی اینچنین، به حال ملت ضد قهرمانند و بزرگ شدن آنها منجر به الگو شدنشان میشود و چنین الگوهایی سراپا خسارتند.


تاریخ : چهارشنبه 19 خرداد 1395 | 01:35 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
داشتم والیبال ایران با لهستان را میدیدم و مسئله ی بسیار مشكوكی كه هی تكرار میشد، توجه ام را جلب كرد!! توپ كه مثلا به پشت زمین ایران میرفت، تصاویر زنده قطع و جایش تصاویر ضبط شده و بی ربط پخش میشد. نمیدانم آنجای سالن ورزشگاه داشتند سه هزار میلیارد را رد و بدل میكردند یا قاچاق سازمان یافته ی كالا در جریان بود یا شاید خودروسازان داخلی داشتند جیب ملت نجیب را خالی میكردند یا چیز دیگری در همین اندازه زشت و پلید، كه هی سانسور میشد! هر چه بود، مسئله خیلی مهم و اخلاقی و اساسی و حیاتی بود كه باید از دید میلیونها هموطن پنهان میماند!


تاریخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | 01:22 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
همین الان داشتم در حین تمرین ساز، مستندی از شبكه ی مستند میدیدم با موضوع رقابتهای انتخاباتی مجلس. به گمانم مربوط به همین انتخابات اخیر بود. بخشهایی از سخنرانیهای تبلیغاتی پنج شش كاندیدای موجود شهرستان ابهر را نشان میدادند. با مردم هم گفتگوهای كوتاهی انجام داده بودند در موضوعات مربوط به انتخابات و نماینده ها و... . چند ویژگی به طور عمده مشهود بود؛ یكی آن كه حضرات عموما سخنرانیهای با لحن حماسی و شاعرانه را در دستور كار داشتند. دیگر آن كه بدون نام بردن، در كوبیدن رقبا اهتمام میورزدند و انصافا ایرادهای خوبی هم میگرفتند. مسئله ی دیگر، لحن شاكیانه و معترض و طلبكارانه ی حضرات از وضعیت موجود و مسئولان و... بود. هر كسی نداند، گمان هم نمیبرد این آقایان و خانم كاندیدا، خودشان نیز از جمله ی مسئولان و كار به دستانند! بدترین چیز هم وعده های بیخود و توخالی این جنابان بود، از جنس همان وعده هایی كه زیر سوالشان میبردند. یكیشان كه به گمانم رأی اول را آورد، میگفت "یكی (كاندیدا) در فلان روستا گفته من جوی آب زمینهای شما را لایروبی میكنم! كار نماینده كه این نیست. ما باید كارهای بزرگ انجام بدهیم. ما باید مشكل بیكاری را حل كنیم. مشكل اقتصادی را حل كنیم و..." و انصافا تنها نكته ای كه در نقد این گونه مدعیات از میان سخنان كوتاه مردم عادی در این فیلم میشد درآورد، این كه این بزرگواران مدعی، اساسا نیت چنین خیررسانیهایی را ندارد.
عمده ی مردم ما نمیآیند حساب و كتاب كنند و حضرات را به چالش بكشند كه برنامه ها و راهكارهای شما برای تحقق شعارهایتان چیست؟ كسی نمیآید بپرسد كه ای آقای كاندیدا، تو در مقام یك نماینده ی تنها، چگونه و با چه راهكاری میخواهی مشكل بیكاری این شهرستان را حل كنی؟ گویی به عقل این جماعت رأی دهنده نمیرسد كه مگر مشكل بیكاری و اقتصادی، مختص همین شهرستان است كه یك نماینده بتواند آن را حل كند؟! ملت خوش خیال، مشكل را تنها نداشتن نیت خیر در دولتمردان و یكی نبودن حرف و عمل میدانند! آیا جز این است كه مسئله ی اقتصاد و معیشت مردم باید در سیاست گزاریهای كلان -در درجه اول- حل و فصل شود؟ جز این است كه امنیت سرمایه گذاری، حمایتهای قانونی و دولتی از تولید و صنعت خصوصی، مقابله ی راست راستكی با قاچاق كالا و... باید ایجاد شود تا چرخ اقتصاد بچرخد؟ حالا به فرض كه مجلس در رأس امور هم باشد، یك نماینده منفرد چه خاكی میخواهد بر سر مشكلات بكند؟ نمیخواهم بحث سیاسی داشته باشم اما تا یك جماعت متحدی (مثلا حزب) وجود نداشته باشد كه در انتخاباتها هدف و برنامه ی یكدستی را دنبال كند و در وزن كشی با دیگر گروههای سیاسی، به كنش و واكنش و همگرایی و واگرایی بپردازد، قاعده ی بازی همین میشود كه یك عده بروند در موسم انتخابات وعده های توخالی بدهند و مردم هم بدانند قرار نیست دردی دوا شود. وقتی گروه شناسنامه دار و سابقه داری وجود داشته باشد، دیگر مشخص است كی به كی است و شعارها و اهداف فی البداهه آفریده نمیشوند و رأی دهندگان میتوانند در یك افق مشخص زمانی و كشوری، با دست به انتخاب بزنند و یك كاندیدا نمیتواند هر چه دلش خواست وعده بدهد و سر مردم را شیره بمالد.
خلاصه كه با دیدن این فیلم و سخنان كاندیداها با خود میگفتم عرصه ی سیاست ما به چه دغلكارانی مانده است!!!


تاریخ : شنبه 15 خرداد 1395 | 10:55 ق.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
در چهارراه ولی عصر، پس از ساعتها پیاده روی و بازارگردی، سوار بی آر تی شدم و عجبا كه در آن هنگام روز خلوت بود و سه چهار جای نشستن داشت! من رفتم و در تك صندلی خالی ردیف آخر قرار گرفتم. چند ثانیه بیش نگذشته بود كه سخنرانی جوانكی در كنج ردیف آخر توجهم را جلب كرد. بین من و او مرد میانه سال تهران نشینی، تنها پامنبری رسمیش بود و گاهی استماع را به گفتگو  و حتی نصیحت بدل میكرد اما كم كم حساب دستش آمد آن به كه فقط مستمع باشد. بعید میدانم كه تنها من در خفا به جوانك شمالی خوش لهجه گوش جان سپرده بوده باشم. این را میشد از وجنات همقطاران دریافت.
جوانك سرباز بود و كچل. من كه رسیدم، با لهجه ای غلیظ، سخن را در وادی خاطرات سربازی یله كرده بود؛
با فلانی كل انداختیم و تو میدان تیر خوابیده تیر انداختیم! هر كدوم ده تا انداختیم. مال اون دو تاش به هدف نخورد. ولی مال من همه ش خورد ب هدف. نه این كه شكارچیم، همه ش ر زدم ب هدف. شرط بسته بودیم، من شرط ر بردم.
مخاطب میانسال از سوادش پرسید و جوانك گفت تا پنجم ابتدایی بیشتر نخوانده. مرد گویی مجالی برای وارد شدن به گفتگو یافته باشد، نصیحت آغاز كرد كه حیف است ادامه نداده ای و از این دست كلیشه ها. جوان شمالی كم نیاورد و گفت: نه، هیچ وقت پشیمون نیستم. من بی كار نبودم، رفته م كار كرده م. من همیشه كار میكردم. دامداری میكنم، كشاورزی میكنم و... تا 20سالگی 90میلیون تومن جمع كردم. یك روز تعطیل با پدرم رفتیم بیرون. رفتیم نمایشگاه ماشین و داشتیم ماشینا ر نگاه میكردیم. پدرم میگفت أأأ چ ماشینایی! گفتم بابا، گفت چیه پسرم؟ گفتم یك ماشین بردار. گفت پسر ماشین چی بردارم؟! ما ك پول نداریم! گفتم هر ماشینی ر دوست داری بردار، پولش ر من میدم! هی پدرم گفت نه، من ماشین نمیخوام و فلان و... من یك ماشین برای پدرم خریدم.
بعد هم تعریف كرد مادرش با خواهر و برادران بر سر ارث و میراث مشكل داشته اند و مادر اندوهگین این مسئله بوده و ایشان برای شادی وی، برایش طلا خریده است؛
بله، 5میلیون تومن برای مادرم طلا خریدم. یك سرویس كامل طلا خریدم. همه چیز داشت؛ انگشتر و النگو و... آخرشم 3میلیون تومن موند، گذاشتم تو جیبم!
خوشبختانه تا تهرانپارس راه دراز بود و میدان سخن فراخ، مستمع نیز آداب پامنبر نشینی را به جا میآورد و به قول حافظ چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد؛ یك بار با رفیقم نشستیم عرق خوردیم. خیلی خوردیم. مست مست شده بودیم، رفتیم سوار ماشین شدیم. با سرعت 100تا میرفتیم، میفهمی؟ 100كیلومتر! با سرعت 100كیلومتر كوبیدیم تو دیوار! هیچی نفهمیدیم دیگه! دو هفته بعد ما ر از آی سی یو آوردن بیرون! من تا به هوش اومدم، از مادرم پرسیدم حال رفیقم چطوره؟ گفت خوبه، نگران نباش. من میگفتم من ر ببرین پیش رفیقم، ببینمش، خبرش ر بگیرم. من ر نمیبردن. پدر مادر این رفیقمم هی میومدن خبر من ر میگرفتن. نگو كه رفیقم مرده بوده و ب من نمیگفتن! از بیمارستان ك مرخص شدم، رفتم سر قبرش. گریه میكردم و سر خودم ر محكم میزدم ب سنگ! رفیقام میومدن من ر نگه میداشتن، من باز سرم ر میزدم ب سنگ! پدر رفیقم میومد من ر نگه میداشت، میگفت ما یك عزیزی ر از دست دادیم، دیگه نمیخوایم كس دیگه ر از دست بدیم...
موضوعها و داستانهای محیرالعقول بی فرصت تنفسی بر ذهن و زبان جوانك جاری بود و من یكی از شنیدن ماجراهای "آقوی همسایه"وار لذت میبردم. راوی، گویی دم گرم خود را كارگر یافت كه جرأت را فزون كرد و قلدری و خشونت را نیز به عیاریهایش افزود؛
یك اسماعیل آقایی هست تو محل ما، خیلی مرد خوبیه. مردم، جوونا همه دوستش دارن. یك روز تو قهوه خونه نشسته بودیم، دیدم اسماعیل آقا اومد قلیون بكشه. همه یك سر میكشیدن، دیدم این یك سر كشید، دو سر كشید، سه سر كشید... این پنج سر كشید!! گفتم بچه ها این اسماعیل آقا چه ش بود امروز! فهمیدم یك مشكلی داره. رفتم ته توش ر درآوردم، فهمیدم پسرش مغزش باید عمل بشه. پول عملش هم 12میلیون تومنه، این 8میلیون جور كرده، بقیه ش ر نداره. پسرشم اگه تا یك ماه دیگه عمل نشه، میمیره. من رفتم تو قهوه خونه گفتم آقایون جوونا، داداشا، گفتن بله داداش؟ چی شده داداش؟ گفتم شما اسماعیل آقا ر چقدر دوست دارین؟ اسماعیل آقا چقدر براتون ارزش داره؟ گفتن خیلی دوستش داریم، مگه چی شده؟ گفتم اسماعیل آقا همچین مشكلی داره، 4میلیون كم داره برای عمل پسرش. اگر تا یك ماه دیگه هم عمل نشه، میمیره! گفتم این پارچه، هر چقدر در توانتون هست، هر چقدر دوست دارین، بریزین تو این پارچه برای كمك ب اسماعیل آقا. این پارچه ر گردوندیم، گردوندیدم، گردوندیم، پنج دور گردوندیم این پارچه ر، 3میلیون و 500 جمع شد. دیدم 500 كم داریم. گفتم خیلی خب، اشكال نداره، من 500 بقیه ش ر جور میكنم. رفتم دهیاری محلمون و گفتم حاجی، جریان اینجوریه، 500 كم داریم. حاجی هم گفت ما نداریم، از كجا بیاریم؟! گفتم از همین صندوق (گاوصندوق) دهیاری بده. گفت نداریم ب خدا. گفتم حاجی در صندوق ر باز كن، بده. این باز میگفت نداریم. منم ریشش ر گرفتم كشیدم، قمه ر گذاشتم رو گردنش، گفتم حالا 500 بده. در صندوق ر باز كرد، 500 برداشت، داد. بعد من گفتم حالا من این پول ر ببرم بدم ب اسماعیل آقا، خجالت میكشه، میگه یك بچه برای من پول جمع كرده مشكل من ر حل كرده. یك حاج علیی تو محلمون هست، گفتم حاجی جریان اینجوریه، تو بیا با هم بریم، بگو من (حاج علی) این پول ر جمع كردم، بذار خجالت نكشه. با حاج علی رفتیم در خونه اسماعیل آقا، زنگ زدیم. زنش آیفون ر جواب داد. گفتم من و حاج علییم، با شوهرت كار داریم. رفتیم تو خونه، اسماعیل آقا خیلی پكر بود، داشت پشت سر هم سیگار میكشید. گفتم اسماعیل آقا این درسته؟ این رسمشه؟ یعنی تو باید مشكل داشته باشی و ب ما نگی؟! اون وقت مادر من باید از زنت بشنوه؟! اسماعیل آقا گفت مشكل چی؟! زنم بیخود كرده! مشكل نداریم! گفتم بیخود كرده چیه؟! من میدونم پول كم داری. اسماعیل آقا گفت پول لازم ندارم! مشكلی ندارم. گفتم حسین (پسر بیمار اسماعیل آقا) بیا. اسماعیل آقا گفت حسین نیا! گفتم نه، حسین بیا. گفت نیا. گفتم بیا. حسین اومد. دیدیم یك مو ب سر این بچه نیست! ب خاطر این شیمی درمانی، سرطان داشت دیگه! (پیشتر راوی ذكر كرده بود مغز بیمار باید عمل شود). گفتم خب اینم از مشكل. گفتم بیا، اینم 4میلیون. گفت نه من پول لازم ندارم، زنم بیخود كرده. گفتم ببین ما میریم ولی اگه ب زنت چیزی بگی، اذیتش كنی، با همین قمه فلانت میكنم! گفت نه خیالت راحت، كاری با زنم ندارم!
اینا رفتن عمل كردن و پسرش حالش خوب شد و من هر وقت پسرش ر میبینم، خدا ر شكر میكنم میگم خدایا ما این همه كار اشتباه كردیم، این یك كار خوب ر از ما قبول كن، گناهانمون ر ببخش...
وقت خوش بود و شاید نخستین بار بود كه دوست داشتم ای كاش كمی دیرتر میرسیدیم ایستگاه تهرانپارس.


تاریخ : پنجشنبه 13 خرداد 1395 | 10:44 ق.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
پیشتر در همین وبلاگ نوشته بودم با كشتن سگهای ولگرد -به عنوان بهترین راه خلاص شدن از ایشان و تبعاتشان، در وضعیت اقتصادی كنونی كشور- اكیدا موافقم. اما این شهرداریها كه با همه ی اعتراضها و جار و جنجالها پای این كشتار ایستاده اند، چرا به فكر گدایان نیستند؟ حالا چون كشتن مقوله ای است كه نمیتوان برای انسان به راحتی به كار برد، جمع آوری گدایان را باید فروگذاشت؟! فقط كشتن است كه شهرداریها حاضرند انجامش دهند و پایش بایستند؟ آن هم چون كم هزینه ترین و راحتترین راه است؟ از طرفی بدیل كشتن، لزوما تنبل خانه ی شاه عباس نیست كه هیچ یك از ولی نعمتان این مردم حاضر نیست به این وادی درآید!
حال، گدایان خودی و وطنی را من یكی میتوانم به دیده ی اغماض بنگرم اما این گدایان پاكستانی را كجای دلمان بگذاریم؟! سالها پیش در بلوچستان كه بودم، این طایفه آنجا پیدایشان شد. مدتی بعد تا پایتخت هم پیش رفتند. همین پارسال بود كه در شهر خودم هم میدیدم ایشان را!!! این چرك و كثافتی كه این طایفه به آن آراسته اند و این وضعیت آشفته ای كه حال هر بیننده ای را به هم میزند، آیا زنگ خطری برای جامعه ما نیست؟ این فلان الدوله های ما یك دام را میخواهند به این ملك ویران وارد كنند، به درستی روزها در قرنطینه نگهش میدارند تا مبادا بیماریی منتقل كند و چیزهایی از این دست اما انسان پاكستانی كه بر خلاف نوع افغانستانیش به شرافت كار كردن و زحمت كشیدن نیز فرموده است زكی، راحت وارد میشود و شهر به شهر، جلو رفته و مملكت را تسخیر كرده است! این جماعت را كه در بلوچستان میدیدم، عرق ملّیم به قلیان میآمد و به رغم باورم، پیش چشمشان به گدایان محلی كمك میكردم!!!
مگر خیلی سخت است روزی یك هواپیمای باری، گدای پاكستانی از آسمان غبارآلود این سرزمین روانه ی دیار پاكستان* (!!!) كنیم؟ در این كار جدی كه باشیم، گدای پاكستانی میفهمد در ایران روزگاری نخواهد داشت و هوای آمدن به سرش نمیزند! اصلا همین سردار نقدی خودمان، رئیس بسیج كشور، كه دلواپس برداشته شدن تحریمها و سوگوار خرید هواپیماهای خوب خارجی است و مدعی است با پول خرید دو فروند هواپیمای ایرباس میتوان خط تولید هواپیمای 100نفره در كشور راه انداخت، را بگذاریم مسئول این حركت مهم ملی؛ حذف گدایان پاكستانی از صفحه ی روزگار كشور. هواپیمای انتقال گدا بسازد و بیاندازد توی خط. خط تولید آن حضرت و آسمان پاكستان هم پرتردد خواهد شد و امید رونق از این زاویه خواهد رفت. اگر هم چنان كه معمول چنین پرنده های خوش ساختی است، هواپیمایی سقوط كرد، نه كسی شاكی میشود نه وجدان بشریت چندان به درد میآید!


* این جماعت خود را به عجب نامی هم مسمی كرده اند! تنها نكته ی مثبتش در دیده ی تنگ من این است كه هم ریشه ی واژه و هم تركیب و هم پسوندش فارسی است.


تاریخ : سه شنبه 11 خرداد 1395 | 05:49 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات

تعداد کل صفحات : 14 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • paper | ماه دامین | صحاب