آزادكیش

نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 30 دی 1395 10:09 ق.ظ
من، با تأكید، از طرح مطرح شده مبنی بر عقیم كردن كارتن خوابهای معتاد بی كار و... حمایت میكنم. چ دلیلی هست ك جامعه ب اینها حق زادِ ولد بدهد؟ روشنفكرنماهایی ك جلوی این طرح -ك بعید است حتی بدون مخالفت آنها هم اراده ی عملی شدنش وجود داشته باشد- چ راه حل بهتری برای معضل آنها دارند؟ كجای چنین طرحی ناانسانی است؟ چرا نباید جلوی آمدن انسانهای بیگناهی ب چرخه ی بدبختی و تباهی گرفته شود؟ همان نابزرگوارانی ك بدترین حمله ها را ب مطرح كننده و حامیان چنین طرحی داشته اند، تا ب حال چند نفرشان برای حل مسئله ی مورد بحث كاری كرده اند؟ چند نفرشان اصلا حال دارند و احساس مسئولیت میكنند ك كاری بكنند؟ اصلا با اولویت بندی مشكلات جامعه ما و در نظر گرفتن توان جامعه و دولت، میتوان برنامه موفقی برای بازگرداندن كارتن خوابهای آنچنانی ب زندگی عادی داشت، ك حالا عمله ی پز و ناز، سازهای دیگر را میشكنند؟ از اینها گذشته، آیا مثلا كارتن خوابی ك سرش همیشه توی سطل آشغالهاست تا چیزی بیابد و آبش كرده و مواد تهیه كند، كارتن خوابی ك شیوه ی زیست و بودنش، چنان تباه است ك مخل امنیت جامعه است، اصلا مجالی برای آرزوی داشتن فرزند -كیفیتش بماند- در دلش هست؟ اصلا این بینواها دنبال فرزندآوری استند یا ك نه، ناخواسته و بی برنامه انسانی را ب وجود میآورند؟
پدرم فقیر بود،
پدربزرگم هم.
من فرزندی ندارم،
شاید فقر تمام شود.


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 18 دی 1395 10:25 ب.ظ
تفاوت
بیتفاوت
بیتفاوتتر
بیتفاوتترین
بیتفاوتترینِ
بیتفاوتترینِشان
هر یك از واژگان بالا، اگر چ ب واژه ی مركزی (تفاوت) وابسته است اما معنای متفاوتی دارد و از این رو، ب نظر من شخصیتش مستقل است. و برای این شخصیت مستقل، باید شكل مستقلی نیز قائل شد. اما با توجه ب چسبان بودن برخی حروف و ناچسبان بودن برخی دیگر در دبیره (رسم الخط) فارسی، این شخصیتهای عموما مستقل ممكن است با شخصیت مركزی (واژه ی هسته ای) چنان شكل متفاوتی پیدا كند ك تشخیص و خواندنش برای چشم و ذهن نیازمند خواندن حرف ب حرف آن باشد؛ اشتغالی ك برای باسوادان ب ندرت پیش میآید. از سوی دیگر پیوندی (پیشوندی و پسوندی) بودن زبان فارسی نیز باعث میشود یك واژه مشتق مركب، چنان بزرگ و طولانی شود ك چشم را بیازارد! مثلا اگر همین واژه ی "بیتفاوتترینشان" را بخواهیم ب انگلیسی بگوییم، چنین میشود؛ the most apathetic of them. این عبارت ك در فارسی یك واژه است در انگلیسی 5 واژه را شامل میشود! اما ب خاطر دست نخوردن ظاهر هیچ كدام از این واژگان، عبارت انگلیسی شاید برای چشم زودخوانتر باشد تا فارسیش! همین طولانی شدن، در كنار پرنقطگی و پردندانگی دبیره ی فارسی، شَوند (علت) بی قوارگی برخی واژگان میگردند و باعث میشود ك من با وجود اعتقاد ب سرهم نویسی (ب خاطر قائل بودن ب استقلال معنایی و هویتی واژگان)، وقتی واژه خیلی دراز میشود، ب جدانویسیش رضایت میدهم!
در سالهای اخیر ك تایپ با رایانه باب شده و گسترش یافته، چیزی ب نام "نیم فاصله" نیز طراحی كرده اند ك میان اجزای واژه های مشتق و مركب كاربرد دارد (در مقابل "فاصله" ك بین واژگان كاربرد دارد). البته من هنوز موفق ب كشف و كاربرد نیم فاصله نشده ام! از طرفی در فضای رایانه حتی اگر بتوان نیم فاصله را رعایت كرد (ك آن هم احتمالا كلیدهای تركیبی است و كاربردش ب راحتی فاصله نیست)، با دستنوشته ها چ میتوان كرد؟!
ب مشكلات دبیره های دیگر زبانها چندان واقف نیستم اما دبیره ی فارسی ما، مشكلاتش را -ك كم هم نیستند- راه حلی نیست انگار!
بی تفاوت ترینِ شان
بی تفاوت ترینِ
بی تفاوت ترین
بی تفاوت تر
بی تفاوت
تفاوت


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 16 دی 1395 01:29 ق.ظ
شكر ك سرانجام در كتابخانه ای نام نویسی كردم ك "فلاسفه ی بزرگ" را داشت. امروز گرفتمش. اما در این مدت، این كتاب را از نظر گذراندم؛

زمینه انقلاب مشروطیت ایران (سه خطابه)
سیدحسن تقی زاده
چاپ دوم، انتشارات گام، پاییز 36

كتاب، چاپ سال 36 است و چاپ تمیز و موجهی دارد. ضمن این ك طرح جلد نارنجی رنگش با ذهنیت من از دنیای سیاه و سفید آن سالها متفاوت است! كتاب مشتمل بر 4 بخش است ك 3 بخش آن، خطابه ها در 3 جلسه است و بخش چهارم، ب خواهش ناشر و برای تكمیل خطابه ها و درج پاسخ برخی سوالها ذكر شده. نویسنده و یا بهتر است بگوییم خطابه كننده، خود از دست اندركاران مشروطیت و از نمایندگان دوره ی نخست مجلس شورای ملی و وكیل بازاریان تبریز بوده است. این كتاب را باید در سلسله مباحث و مطالعات حوزه مشروطیت ارزیابی كرد و جز این، فقط میتوان ب نكاتی از آن اشاره كرد ك در پی میآید؛
-  تقی زاده در جای جای خطابه ی دوم از مجاهدتها و پایمردیهای مشروطه خواهان در برابر دسیسه ها و تهدیدها و مشكلات متعدد، برای حفظ نام مشروطه و محتوای آن یاد میكند ك باید گفت مشروطه سخت ب دست آمده است.
-  تقی زاده با اشاره ب خطاهای راه و روش برخی (و شاید بسیاری) از مشروطه خواهان در مواجهه با مخالفان و دستگاه سلطنت، میگوید: "(جدای از حادثه بمب انداختن ب شاه) تندی افراطی بعضی جرائد ملی و عدم رعایت ادب لازم هم او (محمدعلی شاه) را سخت برآشفته نمود، ظاهرا اگر مدارای بیشتری با او میشد، امكان سازش منتفی نبود..." (ص 56)
-  تقی زاده در این كتاب بارها –كم و بیش- آثار كسروی در حوزه ی مشروطه را ب باد انتقاد میگیرد اگر چ چند بار نیز از آثار وی ب عنوان مهمترین و بهترین آثار این حوزه یاد مینماید. یكی از اظهار نظرهای تقی زاده در مورد كسروی؛ "خطاهای آن مرحوم خارج از حساب است و جز وقوع فلان حادثه در فلان روز و ماه، دیگر كمتر مطلبی در كتاب او دارای صحت و كمتر تفسیری موافق عقل است". (ص 57)
-  در این كتاب بارها ب صراحت ب نقش استعماری روسیه و ضدیت ایشان با منافع ایران و ایرانی پرداخته شده: "روسها مانع هر قدم اصلاحی و ترقی مدنی در ایران میشدند..." (ص 29) "...روسیه كه نسبت به ایران بزرگترین قدرت جبار بود..." (ص 41)
-  تقی زاده انقلاب 1917 روسیه و روی كار آمدن حكومت كمونیستی را رهاننده ی تمامیت ارضی ایران از چنگال دولت استعمارگر روسیه میداند.
-  تقی زاده در این كتاب چند بار از توهم توطئه ی ایرانیها یاد كرده و از آن انتقاد نموده است.


نویسنده :سروش
تاریخ: سه شنبه 7 دی 1395 10:15 ب.ظ
ب توله سگهایی ك در همین برگریز ب این دنیا آمده و در زیر پل تنگ و تاریكی ك بر جویی ك هر روز از آن راه میگذرم لانه دارند.
***
میدانید دنیا گاه گرم میشود؟ یعنی زمانهایی پشت سر هم گرم است و بعد، زمانهایی -مثل الان- سرد. گرم یعنی این ك دیگر نیاز نیست شما ب هم یا به مادرتان بچسبید تا این حسی ك ما بهش میگوییم سرما، اذیتتان كند. گرم وقتی است ك در آن نیازی نیست شما بروید جلوی آفتاب لم بدهید. وقتی گرم است، شما میروید زیر سایه ی چیزی تا راحت باشید. وقتی هوا گرم شود، شما كمی اذیت میشوید و زبانتان همه ش بیرون خواهد بود. واقعا نمیدانم هوای گرم را چگونه برایتان توصیف كنم تا بفهمید. باید تجربه اش كنید تا درش یابید. اصلا اگر فصل گرم را تجربه نكنید، معنای هوای سرد را هم ك الان تویش هستیم، نمیفهمید. میدانید، ما آدمها نیز از این جور ندانستنها كم نداریم، یا بهتر است بگویم كم نداشتیم. مثلا آدمهایی هستند در آفریقا ك تا ب حال برف ندیده اند و نمیدانند چیست! جالب است ك حتی شما سگهای تازه آمده ب این دنیا میدانید برف چیست! از وقتی دنیا ب هم پیوسته شده و انتقال اطلاعات ب شیوه های مختلف تصویری و صوتی و... ممكن و آسان شده، دیگر همه ی آدمها پدیده هایی را ك در محل زندگیشان ندیده اند، میشناسند. مثلا الان همان آدمهای آفریقا، برف را توی موبایلها و تلویزیون دیده اند و احتمالا اسم انگلیسیش را بلدند.
مرگ را میدانم ك میدانید چیست. با شما هم دردی میكنم. من هم گاهی دلم برای از دست رفتگانم خیلی تنگ میشود. دیدم خواهر یا برادرتان بود ك چند وقت پیش تن بی جانش چند روز كنار لانه تان افتاده بود و یك دو روز اول، شما همه ش بالای سر جسدش ایستاده بودید. یكی دیگرتان را هم ك میبینم چندی است، نیست، پس حتما همان ك بر سر آن یكی آمده، بر سر این یكی هم آمده. خیلی زود با مرگ آشنا شده اید ولی این واقعیتی است ك همه ی زندگی را زیر اثر خود دارد. اصلا زندگی اگر معنایی دارد، یك بخشش ب خاطر وجود مرگ است! ما آدمها این نكته را عمیقتر از شما درك میكنیم. دلایل زیادی هم برای این درك عمیقتر داریم؛ شاید مهمترینش این باشد ك زندگی ما چند برابر شما طول میكشد! از طرفی این خانه و ماشین و لباس و... ك در آدمهای این دور و بر میبینید و برای همه ی آدمهای دنیا هم همین است، همه نشان میدهند ما انسانها دنیایمان را پیچیده تر از حالتهای طبیعی كرده ایم و با انباشت و انتقال تجربه، معنای زندگی و خودمان را عمیق كرده ایم و این واقعیت، مرگ را هول انگیزتر و تلختر كرده. میدانم، میدانم خیلی از این چیزها را نمیفهمید ولی همین قدر ك در این گفت و شنید، مهربانیم را درمیابید، برای من رضایتبخش است.
راستی میدانید تنازع بقا چیست؟ معنایش چندان پیچیده نیست اما یكی از ضروریترین چیزهایی است ك باید آن را زود و خوب دریابید. اصلا شما خود از آغازین روزها با این مسئله درگیر بوده اید؛ همین ك وقتی مادرتان غذا میآورد، شما خواهر و برادرها با هم زد و خورد میكنید ك هر چ بیشتر از آن سهم داشته باشید. فقط میخواهم بگویم هر چ جلوتر بروید، تنازع برای بقا در شما و زندگیتان جدیتر میشود. كم كم مادرتان شما را رها میكند و باید روی پای خودتان بایستید و برای یافتن و حفظ كردن خوراكتان برای زنده ماندن، فقط با برادر و خواهرهایتان نیست ك باید دست و پنجه نرم كنید، بلكه با غریبه ها ب هم میپیچید و گاه تا پای جان باید بجنگید! همین زد و خوردها وقتی شدید شود، ب آن میگویند جنگ. یعنی همان ك گاه دیده اید میان مادرتان با دیگر سگها ك ب شما نزدیك میشوند، اتفاق میافتد. جای نگرانی نیست. زندگی همین است، عادت خواهید كرد. مثل من ك اكنون ماههاست در سرما و گرما، بار بر دوش، كیلومترها راهپیمایی میكنم و برایم عادی شده اما مثلا پارسال اصلا فكر نمیكردم چنین توانی داشته باشم و تصورش هم برایم حول انگیز بود! حتی روزها اول ب این فكر میكردم ك عطای این شغل را ب لقایش ببخشم.
در دنیای ما آدمها چیزی هست ك ب آن عشق میگویند. از عشق چیزی شنیده اید؟ گمان نكنم. اصلا گمان نكنم بین شما سگها چیزی ب نام عشق باشد. البته آن محبت و توجهی ك مثلا مادرتان ب شما دارد هم نوعی عشق است اما منظور من عشق بین دو نفر است ك والد و فرزند نیستند. البته چرا فقط باید این جوری حساب كنم! اصلا عشق بین دو موجود زنده. مثلا آن گربه ای ك ما داشتیم، بین من و او علاقه و توجه وجود داشت. یعنی ب نظرتان میشود گفت من و او عاشق هم بودیم؟! یا مثلا میشود بین من و شما دوستی و محبتی برقرار شود ك برای هم از جان مایه بگذاریم؟ و آیا این هم همان عشق است؟
راستی، بگذارید خیالتان را از یك چیز راحت كنم؛ شما درس و مشق نخواهید داشت! این بچه هایی ك سر صبح میبینید كیفی روی پشت و دوششان انداخته و از اینجا میگذرند، دارند میروند مدرسه. آنها میروند ك درس یاد بگیرند و مشق بنویسند! چقدر بد است آدم چند ساعت در طول روز در اختیار خودش نباشد و هی بخواهد در چارچوب نظم و مقررات مدرسه بگنجد یا بخواهند بگنجانندش و هی باید توجه كند و دقت كند و ب ذهن بسپارد و یاد بگیرد و خیلی از كارهایی را ك دوست ندارد انجام دهد و... . تازه بدتر از آن هم این است ك چند ساعت هم بعد از مدرسه باید كارهایی را بكند ك در مدرسه ب او دستور داده اند! اصلا همین است ك ما آدمها با شما خیلی فرقها داریم. مثلا اگر شما را هم روزی چند ساعت در این چارچوبها بگذارند، شما هم تربیت میشوید و كارهایی را یاد میگیرید ك ب ذهنتان هم نمیرسد. یا برعكس، اگر ما آدمها در چارچوبهایی اینچنین ك گفتم نباشیم، ب شما شبیهتر میشویم؛ آزاد، رها، بی عار، رفتارهای غریزی!
دیگر خیلی دیرم شده! اصلا برنامه ی نشستن و حرف زدن با شما را نداشتم. همینجوری یك دفعه ای ب ذهنم آمد و آمدم پیشتان. نكند الان مادرتان سر برسد و نجسته و ندانسته، گریبان مرا بچسبد! محكم باشید و ب هم اتكا كنید، خاصه در این شبهای برفی و سرد.


نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 5 دی 1395 12:08 ق.ظ
خیلی وقتها با حسرت دوست دارم بروم یك جای دور و بكر، گم شوم. سالها پیش، اوایل پاییز از گرگان ك ب زاهدان میرفتم، یكی از پررنگترین این حسها را در كوهستانهای بین شاهرود و سبزوار تجربه كردم! آرزو میكردم یك روزی بیایم اینجاها و در این كوههایی ك خلوت و دور افتاده تخیلشان میكردم، در این كوههایی ك هر از گاهی درخت یا درختچه ای سكوت تصویرشان را میشكست، كوههایی ك انگار نه فقط دورافتاده، ك چندان بلندند ك از زمین و قیل و قالش دورند، برای همیشه گم شوم! حس میكردم حس آدم را خواهم داشت، وقتی از بهشت رانده و ب زمین فرستاده شد؛ تنها، غریب، با سكوتی غمبار اما آرام، فارغ از زمان و هیجان!
بعضی جاها، عجیب من را ب گم شدنی همیشگی در خود میخوانند؛ مثلا دنیای ساكت و تاریكی ك بین دستهای روی سر گذاشته و زانوان جمع كرده ات، زیر لحافی ك در یك هوای سرد و ابری روی سرت كشیده ای، میآفرینی؛ دنیایی امن، فارغ از هجوم سرما و تك و تای بیرون، خلوت، پر سكوت...


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 2 دی 1395 11:40 ق.ظ
در راستای مطلب پیشین. نوشته شده در هفته ی گذشته.


نام كتاب: بیشعوری
نویسنده: خاویر كرمنت
مترجم: محمود فرجامی

با توجه ب گیر نیاوردن، كتاب "فلاسفه ی بزرگ"، علی الحساب سراغ "بیشعوری" رفتم. بیش از نیمی از كتاب را از روی نسخه ی اسكن شده، در حین رفت و آمدهای كاری، بر صفحه ی كوچك گوشی همراه خواندم و 2 روز بعد، خواستم بقیه اش را در خانه، بر صفحه ی لپ تاپ بخوانم. در حین مطالعه ی صفحاتی چند با لپ تاپ، مطمئن شدم هر چه صفحه ی پیش رویت كوچكتر باشد و خط ریزتر، سرعت مطالعه بالاتر میرود (در با چشم خواندن). از این رو باز به گوشیم مراجعه كردم. نسخه ی گوشی، حاشیه نگاریهای طعنه آمیز و طنز دست نویس یكی از خوانندگان را در خود دارد ك عموما ب خواهش مترجم در مقدمه ی مترجم مبنی بر واریز كردن حق الترجمه ی كتاب توسط خوانندگان ب حساب وی است. ناگفته نماند در این مقدمه مترجم ادعا كرده اجازه ی چاپ از طرف مسئولان ذیربط وزارت ارشاد ب ایشان داده نشده و اینچنین از حق الزحمه ی خود محروم مانده است.
چند سالی میشود تعریف و توصیف بیشعوری را از این و آن میشنوم. پررنگترین نكته ای ك از این شنیده ها و توصیفات در یادم هست، این است ك خوانندگان بی-شعوری را در اطرافیان خود رصد كرده اند! برای من هم پررنگترین نكته ی كتاب همین بود كه هنگام مطالعه، ذهنم آدمهای دور و نزدیك را جستجو میكرد! از این حیث، بیشعوری، یك چیزی در مایه های قلعه ی حیوانات است اما با این تفاوت ك مثالهایش برای همه دم دستترند. جذابیت بیشعوری برای خواننده، مانند قلعه ی حیوانات و البته بیشتر از آن، ب رو كردن دست شخصیتهای منفی ذهن و زندگی ایشان است. یك جورهایی انگار با نمایاندن كنشهای ناهنجار این شخصیتهای منفی و بیان ریشه های این كنشها و دسته بندی این جماعت در زمره ی بیشعوران، از جانب خوانندگان از اینان تقاص گرفته میشود.
بیشعوری در پی تعریف علمی از بی-شعوری نیست و پاسخش ب معترضین این نقیصه آن است ك "آن قدر اعتراض كنند تا جانشان در بیاید" (ص46)! كتاب با آن ك نتوانسته و یا اصلا در بند آن نبوده ك بخواهد تحلیلی و طبقه بندی شده در بحثش وارد شود، اما خالی از نكته، واقعیت، راه حل و... نیست و این نكات جای درنگ دارند. اگر چ زبان كتاب طنز و كنایه آمیز است، با این حال اصلا گمان ندارم نویسنده كتابش را جزو فكاهیات نوشته باشد. اما ابلها مردا ك فراتر از این ب كلیت كتاب نظر افكند! 
اگر چه ویژگیهایی چون "تكبر، وقاحت و فرومایگی" (ص161)، "غر زدن و دیگران را مقصر دانستن" (ص164)، "كینه جویی" (ص167)، "تحقیر و تمسخر" (ص169) و... برای بیشعوران ذكر شده اما خواننده نمیفهمد وجه مشترك همه ی این ویژگیها چیست ك دارندگانشان به بی-شعوری منتسب میشوند! نداشتن تعریف مشخص و دقیق برای واژه كلیدی كتاب (موضوع كتاب)، نبودن تحلیل یك دست و فقدان یك سیر منطقی در مباحث، مانع از آن میشود ك بیشعوری را جدیتر از یك لفاظی پرنكته ی یك انسان ب ستوه آمده از خود و دیگران در نظر آورم!
ب نظر میرسد نویسنده هر ویژگی منفیی را در شخصیت و رفتار انسانها –خاصه ك پررنگ باشد- بی-شعوری میداند. از این رو برای درك معنا، شاید دقیقتر آن باشد ك دست كم در زبان فارسی ب جای واژگان بیشعور و بی-شعوری، مشكلدار، مشكلداری را در نظر بگیریم. با این اوصاف، ب راحتی میتوان گفت نویسنده نیز خود بیشعور است. فقط ب همان دلیل ك انسانها، عموما یك مشكلی در شخصیت و رفتارشان دارند و هر كسی ك یك ناهنجاریی در فكر و عملش هست، بیشعور است! بماند ك با توجه ب متن، ذهن پلید نگارنده ی سطور، انگیزه ی سود مالی را در نگارش این كتاب، خیلی مهم حس میكند!
اگر چ نمونه های مشابه برای مثالهای كتاب در همه جا پیدا میشوند اما نباید از یاد برد ك این كتاب در فضای آمریكایِ زمان نگارش كتاب، نوشته شده است (حدود سال 1990 میلادی).

در این نوشته تمایز میان بیشعوری و بی-شعوری فقط برای بیان تفاوت میان نام كتاب با كلمه است.


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 26 آذر 1395 12:19 ب.ظ
مدتی است ب ویژه برای پر كردن اوقات بسیارِ در راه بودنم (برای شغلم)، كتابخوانی پیشه كرده ام! البته اشتغالات مهم دیگری نیز در این بین مطرحند. دنیای سوفی نخستین كتابی است از این میان ك چیزی در موردش نوشتم. هدف از نوشتن این شرح، قرار دادن آن در گروه تلگرامیی است با عنوان "كتابهایی كه میخوانیم". و نیت از تشكیل این گروهِ فعلا كم عضو ك پیشنهادش از من بوده، درانداختن موج كار جدی است در میان دوستانِ عموما یله در فضا و گروههای مجازی ك وقت را ب نقل فكاهیات و اباطیل میگذرانیم!

***

نام كتاب: دنیای سوفی (داستانی درباره ی تاریخ فلسفه)
نویسنده: یوستین گُردر
مترجم: حسن كامشاد
چاپ نخست: 1374  -  چاپ هشتم، ویرایش جدید: 1384

توضیح عنوان كتاب، گویای همه چیز است. این داستان كه گویا فیلمی نیز از رویش ساخته شده، در بردارنده ی درسهای معلم فلسفه ای است به یك دختر نوجوان. درسها از فلاسفه ی یونان باستان و بیان ساده و همه فهم اندیشه های ایشان و نحله ها و سیر این اندیشه ها آغاز شده و تقریبا با همین چارچوب به دوران ما ختم میشود. از آنجا كه تاریخ فلسفه ای كه در این داستان مطرح میشود تماما مربوط به حوزه ی جغرافیا و تمدن اروپا (مگر اندكی آسیای صغیر یونانی كه آن را نیز بیشتر باید جزو حوزه ی فرهنگی و تاریخی اروپا در شمار آورد) میشود، باید گفت بی آن كه بیان شود، از نظر نویسنده، تاریخ فلسفه محدود به همین حوزه است و لاغیر. البته بی راه نیست كه اندیشه ی بی پیرایه ی ثبت شده ی كنونی بشری را منشأگرفته از یونان و پرورده شده در اروپا بدانیم و نهایتا استثناهای بی ادامه ای چون ذكریای رازی را حامل این جریان در جایی جز اروپا در نظر آوریم، با این توضیح كه شاید ایشان فلسفه را از آنچه بوده جلوتر نبرده باشند.
تردیدی نمیتوان داشت كه هدف نویسنده از پدید آوردن این داستان، دادن درسهای فلسفی چهارچوب دار و منظم و با قاعده و با زبان ساده و همه فهم به نوآموزان –از نوجوان تا بزرگسال- بوده است. و نویسنده چه خوب فهمیده كه دست كم عموم انسانها به دانستن تاریخ اندیشه ها نیازمندند. چه كه در بسیاری حوزه های دیگر به كارشان میآید و گریزی از آن نیست.
از میانه های داستان، كم كم دو شخصیت دیگر (پدر و دختر) اضافه میشوند و درمیابیم یكی از ایشان (سرگرد) خالق داستان معلم فلسفه و دختر نوجوان است. از این به بعد معلم فلسفه و دختر نوجوان و كارهایشان و اتفاقهای دور و برشان، نمود واقعی خود را رفته رفته، هر چه بیشتر از دست میدهند و جنبه ی تخیلی و فراواقعی میابند. قالب داستان كه برای این درسهای شیرین فلسفی در نظر گرفته شده، به نویسنده امكان میدهد نامستقیم، مثالهای خوبی برای فهم بهتر و مصداقی، در جای جای درسها بزند. برای نمونه وقتی درسهای فلسفی این داستان به آنجا میرسد كه در قرون جدید، دانش انسانی باعث بی اعتبار شدن آموزه ها و داستانهای كتاب مقدس شده است، دختر نوجوان از پنجره، یك زن و مرد لخت را میبیند كه در كنار شخصیتهای افسانه ای و داستانی چون آلیس (آلیس در سرزمین عجایب) و... دارند قدم میزنند. و منظور این است كه حالا كه فلسفه به اینجای تاریخش رسیده (عصر روشنگری)، آدم و حوا و شخصیتهای كتابهای مقدس نیز در اندیشه ی بشری، در ردیف افسانه ها و داستانها طبقه بندی میشوند.
وقتی داستان به قرون اخیر و زمان معاصر میرسد، شرح اندیشه ی بزرگانی كه لزوما و یا دست كم صرفا فیلسوف نبوده اند (جامعه شناس، روانشناس، عالم علوم طبیعی و...)، نیز در داستان گنجانده میشود و به باور من، این ناچار از آن رو است كه فلسفه (اندیشه) از علم جدا نیست و با توجه به حجم گسترده دانش معاصر، هر چه بیشتر فلسفه به دانش طبیعی و دیگر علوم وابسته شده و همه ی حوزه های اندیشه باید بر این پایه ها استوار باشند. مثلا كسی نمیتواند صرفا تاریخ فلسفه را بخواند و بدون دانستن و در نظر گرفتن علوم جدید، فیلسوف باشد. در همین جاهای داستان است كه از زبان معلم فلسفه خطاب به دختر نوجوان نقل میشود "ما به قرن خودمان رسیده ایم، از این پس خودت باید بتوانی راهت را بیابی".
من در نظر دارم این كتاب را بار دیگر و اگر نیاز شد بارهای دیگر، بخوانم و یادداشت برداری نموده و آنچه را باید، حفظ كرده و به خاطر بسپارم. بسیار پیش میآید كه متنی را میخوانم و به خاطر عدم آشناییم با فلسفه و فیلسوفان، چیز چندانی از آن دستگیرم نمیشود.


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 19 آذر 1395 08:21 ب.ظ
با الهام از بخشی از متن كتاب دنیای سوفی؛

رعد و برق همزمان به وجود میآیند اما رعد را بعد از دیدن برق میشنویم و هر چه فاصله ی ما با منبع برق بیشتر باشد، صدای رعد دیرتر به گوشمان میرسد. این یعنی زمان میبرد تا صدا از منبع خود به جای دیگر برسد و همچنین یعنی صدا كندتر از نور حركت میكند. نور نیز چنین است كه پس از ساتع شدن از منبعش، زمان میبرد تا به جایی برسد، اگر چه در مقیاسهای فهم عام انسانی، بسیار بسیار پرسرعتتر از صدا.
فاصله ها در كره ی خاك نهایتا به هزاران كیلومتر بالغ میشوند اما در كیهان فاصله ها چنان بیشتر میشوند (باز هم در مقیاسهای فهم عام انسانی) كه دانشمندان برای بیان این فاصله ها از یكا*یی به نام سال نوری بهره میبرند. سال نوری فاصله ای است كه نور -با آن سرعتی كه وصفش رفت- در مدت یك سال در خلأ میپیماید. حال ما اگر شب هنگام از زمین خودمان ستاره ای را در آسمان میبینیم كه مثلا 10 هزار سال نوری از ما فاصله دارد، یعنی این نوری كه از آن ستاره به ما رسیده تا ببینیمش، 10 هزار سال پیش از آن ستاره تابیده شده! یعنی چیزی كه ما از آن ستاره میبینیم و دریافتی كه از موقعیتش در فضا داریم، مربوط به 10 هزار سال قبل است! و مثالهایی از این دست بسیارند. اینها بدیهیات دانش امروز است گویا.
آنچه به ذهن من خطور كرده این است كه اگر مثلا ما انسانها به فناوریی دست یابیم كه همین فاصله ی 10 هزار سال نوری را برای برخی نقل و انتقالات، بسیار بسیار كمتر كنیم (مثلا در حد عمر یك انسان، یا حتی بسیار كمتر) و آن وقت از فراز آن نقطه با تلسكوپهای قوی به زمین بنگریم و آن را با جزئیات ببینیم، زمینِ 10 هزار سال گذشته را و به تبعش رویدادهای آن زمان را میبینیم. این یعنی مشاهده ی تاریخ زمین و بشر و... . این یعنی مشاهده ی این كه انسان كی و كجا و چگونه كشاورز شد. یعنی این كه میبینیم در میانه ی فلات ایران چه دریاچه های بزرگی هستند. یعنی این كه فلان جانور منقرض شده را در زیستگاه باستانیش میبینیم. یعنی احتمالا تنگه ی برینگ را نمیبینیم و آسیا و آمریكا حتی اگر به مویی، به هم وصلند و...
و این چنین، دانش ما از هستی و تاریخ و خودمان و... دقیقتر میشوند، خیلی دقیقتر.


* واحد اندازه گیری.


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 12 آذر 1395 12:57 ق.ظ
وقتی من بمیرم، دیگر چگونه از هستی اطلاع داشته باشم؟ چگونه این وسوسه را فروگذارم كه میخواهم بدانم 100 سال بعد انسان در كجاست و دنیا در چه وضع است؟ 1000 سال بعد را چه كنم؟ من به مرگ راضیم و حتی مشتاق، اگر برای من این دانستنها و آگاهیها حتی در نیستی نیز جاری و میسر باشد.
آنان كه در راه ارزشهای انسانی-اجتماعی-تاریخیی چون مالكیت، آزادی، شرف، وطن، عدالت، عشق و... هستیشان را به مخاطره میسپارند و چه بسا آگاهانه میبازندش، چگونه وسوسه ی آگاه بودن از هستی و آنچه اكنون میشناسند را وا مینهند؟! آیا هیجان لحظه های مرگ و زندگی این وسوسه را كمرنگ میكنند؟ آیا غم ننگِ نام و سرزنش وجدان و جامعه، نبودن را به بودنی حتی صرفا برای دانستن میچرباند؟ جوانتر كه بودم این شهوتم برای دانستن یا نبود یا چندان نبود كه اكنون به یاد داشته باشم. آن زمان جانبازی برایم آسانتر بود. حتی در مسائل پیش پا افتاده. 
شهوتِ دانستن، محافظه كارت میكند؛ ماندن برای دانستن.



نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 7 آذر 1395 07:02 ب.ظ
این همه سگ سرگردان و بی خان و مان كه من هر روز، در قدم به قدم راههای طولانی كه میپیمایم، میبینم را تدبیر، چه باید كرد؟! چرا باید راه اخلاقی، جمع آوری و نگهداری این خیل بی آغاز و انجام باشد؟ این همه هزینه برای پاسداشت انسانیت مگر ممكن است؟! مملكت اگر هند است و جمعیت در فوران، جان آدمی است كه بی ارزش میشود. من بی شك خود را داناتر از آنانی میدانم كه راه حل را در جمع آوری و پناه دادن این ولشدگان زیاد شونده میدانند و خود را مسئولتر از آنانی میبینم كه عكس مأموری را در فضای مجازی نشر میدهند، تفنگ به دست و نشانه رفته بر بالای سگی بینوا، كنار راهی، بر كرانه ی بیابانی. تا این گونه در تقبیح كشتار جانوران انبوهِ بی حساب و كتاب و خشونت علیه ایشان حركتی كرده باشند اعتراضی، روشنفكرانه و امروزین! با آن كه به انواع انگها متهم خواهم شد، همانگونه كه پیشتر گفته ام، كشتار این بینوایان را بهترین و كارآمدترین راه پیش روی جامعه مان میدانم. اینجا فلان مملكت آبادان نیست كه سگهایش صاحب داشته باشند و معدودی یله شده و بی خانمان را بشود سامان داد. اینجا اخلاقیترین راه آن است كه از شر لشگر ناگزیران خلاص شد؛ اسارت و آنگاه قتل عام در خفا! من از آن جماعتم كه مهربانی و عدالت و آزادی و رفاه و نوع دوستی و... را در تدبیر گاه به گاه ناگزیر خشونت و خون میجویند، شاید دست كم هنوز.
چه كسی دید در این چند روز كه من با دیدن 5 توله سگ یله همین حوالی و شیرین كاریهایشان چگونه مهربانی در دلم میشكفت و ذوق میكردم و بی هیچ درنگی اندیشناك بودنِ اینچنین و بی سر و سامانیشان میشدم؟ در این سرمای سنگ تركان، چه كسی دید كه من ساعاتی پیش بر جنازه یكی از ایشان، در كنار آن 4 دیگر به سوگ ایستادم، دقایقی؟ و اندیشه ی "رساندن پتویی چیزی" را بعد از گرداندن در فضای سرد مغزم، از آن بیرون كردم و مومنتر شدم بر اندیشه این چند روزه ام كه ایشان زیادیند؛ بودنی اینگونه چرا؟! چه كسی دید من با دیدن هر سگی بر كنار جاده های هر روزه طی شونده ام، ذوق كردم و آنگاه بی اختیار ترسیدم از این بودنها در این كناره ی پرتلفات؟ چه كسی دید وقتی نشانه هایی دیدم از سگ سرزمینهای قطبی -هاسكی- در سگی كه هاسكی نبود و آواره میگشت، چقدر از این بی حساب و كتابی گسترده در عالم سگهایمان به تنگ آمدم. یا همینطور وقتی سگهای دیگری را میبینم كه پیداست رگ و ریشه ی این طرفهایی ندارند. این بیچارگیهای بی اندازه را آنان كه حكم میكنند جانوران بی سرپناه را باید جمع كرد و نگه داشت، میبینند؟ وقتی از درمانش ناتوانی، جانور خانگی عزیز و حتی خدمت كرده ات را باید كه روی بگردانی و چشم ببندی و تیر خلاص! این مهربانترین تدبیر است.
 ناگفته نگذارم من نه از آن قوم دریده ی جهانسوزم كه از غربی شدن، حتی در حیوان دوستی نیز در وحشتند و به آزار پناه دهندگان جانوران بی پناه كمر همت بسته اند و به برانداختن پناهگاههای ایشان. من در راستای منافع ملی و اخلاق انسانی افاضه میكنم.
در چشمان تا به تای آبی و قهوه ای سماغ* كه مینگرم، جز رحم و شفتی كه بر وی میآورم و دوست داشتنی كه در دلم زنده میشود، یله شدن نژادهای مختلف رسیده از راههای دور و دراز در سرزمین خودمان را میبینم. و آرزو میكنم ای كاش چون اوهایی معدود بودند. اینها نیز دردی است، اگر دریابی.
بچه كه بودم، وقتی توله های چند روزه ی ماده سگهای قوم و خویشان عموما روستاییمان را میدیدم، ذوق میكردم؛ هم از شیرینیهای كودكانه و هم از شمار بالایشان! خیلی دردناك بود و وحشیانه مینمود، كه در عالم كودكی دریابم ایشان، مگر یكی دو قلاده، برگزیده، در همین روزها طعمه ی چاه خلا خواهند شد! اما همین تدبیر بوده كه همنشینی انسان و قدیمیترین یارش را، برای هزاره ها میسر نموده؛ كنترل جمعیت. و این وارفتگی جمعیت آدمی و شهرهایش در مقیاسهای امروزی است كه زاد ولد این حاشیه وند مظلوم آبادیهای زمانه مان را بیرون از دایره ی تدبیر یار دیرینش نهاده. دردا و ندامتا. انسان قهرمان ایرانی باید بداند مسئول است و سگش را نباید كه رها كند و نباید بگذارد با هر كه خواست و شد بیامیزد. پیشگیری را راهی جز این نیست اگر چه برای من هموطن رویا جلوه كند.

پ.ن: همین الان كه ویرایش را نیز به پایان رساندم، همسرم از فضای مجازی برایم خبر آورد كه شهرداری تهران در این سوز و سرما، كارتن خوابها را سامان میدهد. و چقدر خوشحال شدم و تحسین كردم.


*یك روز صبح كه از خانه بیرون میرفتم، دیدم كنار در خانه است. با محبت بود. من را تا خیابان همراهی كرد. آنجا زنهارش دادم كه خطرناك است و دیگر دنبالم نیاید! و نیامد. شب، در خانه از همسرم شنیدم كه حیوان دیروز از خیابان پایین، دنبال پسرعموی نوجوانش -پسر صاحبخانه كه همسایه ی طبقه ی بالایی مایند- افتاده و تا اینجا آمده و حالا هم كه ماندگار شده. یك چشم آبیش به نژاد هاسكی میرساندش و پشمهای بلند و گوشهای افتاده اش در این اندازه (سایز) به نژاد رتریور. بعید میدانم پای اجداد دیگری در میان نباشد. همسرم پرسیده بود اسمش را چه گذاشته ای؟ گفته شده بود "چماق"! دیدم با ظرافتهایش ناهمخوان است و هم خواستم زیادی پرت نباشد، سماغ صدایش كردم! برای من و همسرم او سماغ است.


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 5 آذر 1395 11:56 ق.ظ
تا همین چند روز پیش كه میدیدم پاییز از میانه گذشته و برخی را در این نیمه های شمالی مملكت با پیراهن و آستین كوتاه در كوچه و خیابان و حتی در سایه میتوان رویت كرد، هی میخواستم بیایم اینجا به آباء انقلاب صنعتی درود و صلوات بفرستم اما تنبلیم میشد. نمیدانم درست میبینم یا نه، این راهی كه صلوات یافتگانم گشودند و ما نیز در جبر زمانه میرویم، طلایه های بیابانهای تركستانش اندك اندك پیدا میشوند!
این روزها برف آمده، در برخی جاها نیك و جاهایی چون اینجا كه منم، اندك! ولی این جاها را همه، سرمای سخت درنوردیده انگار! این شبها هم كه برف و سرما آتش را و گرما را دلپذیر میكنند و جمع و خانه را پررونق، باز میابم كه چه مهربانی و آرامشی از ما امروزیان دریغ شده. بر روح پرفتوح آباء انقلاب صنعتی صلوات.


نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 30 آبان 1395 12:18 ب.ظ
سر صبح، بر صندلی اتوبوس بی آر تی نشسته و سرم توی كتاب بود. نزدیك ایستگاه مقصد، كتاب را بستم و توی كیف گذاشتم. هنوز مانده بود برسم، پیرمردی كه روبرویم نشسته بود و پاكت بزرگ "مركز تصویربرداری حقیقت" را به سینه میفشرد و در طول مسیر بیمارگونه چرت میزد، بی مقدمه رو به من گفت كتاب خواندن توی ماشین ضرر دارد! با نگاهی یخ، لختی در چشمانش درنگ كردم. ادامه داد كه چون نیروی گریز از مركز موتور ماشین در خلاف جهت نیروی گریز از مركز كره ی زمین عمل میكند، برای همین كتاب خواندن توی ماشین به چشمها آسیب میزند! من فقط نگاه میكردم و حضور بی مقدمه اش مانع از آن میشد كه تعجبی در وجناتم بدوانم. برای اعتبار ادعا نیز گویا "سالها پیش در مجله خوانده ام" كافی مینمود. اگر چه از ابراز نصیحت فی البداهه -برای خالی نبودن عریضه- یكی دو مرتبه پوزش طلبیده و نیت، خیر عنوان شد، چنان به نظر میرسید كه در حین بلند شدن و رفتن، فقط یك "بله" سردِ زیر لب از من به گوش پیرمرد رسید.


نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 9 آبان 1395 11:38 ب.ظ
وقتی رسیدم، كنار پله های ورودی ساختمان متروی كرج، یكی دو قدم آنورتر، نشسته بود. دقیق نمیشد تشخیص داد؛ كلافه مینمود یا غمگین! دستهایش را زیر سینه اش گرفته بود و هر از گاهی سری میگرداند و مردم را نگاه میكرد؛ بیتفاوت! با خود گفتم نكند كارت مترویش را نیاورده كه اینجا ویلان است! گفتم بروم جلو ببینم اگر مشكل كارت مترو است، برایش حل كنم. اما باز گفتم شاید به طرفش كه بروم، خوشش نیاید و برود. آن وقت من میمانم و ضایع شدگی مزاحمت برای دیگری! در همین افكار از پله ها بالا میرفتم و نگاهش میكردم كه یك آن خرمگسی اطرافش پیدا شد؛ چشمهایش تیز شد، سر را كمی پس كشید و حالت حمله گرفت. دمش را تكان تكانی داد، آنگاه جستی زد و پنجه سوی خرمگس افكند! لیك نه آن بود كه فراچنگ آید. باز نگاهش را سوی جمعیت برگرداند؛ بیتفاوت.


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 1 آبان 1395 11:10 ب.ظ
در خیابانی كه دانشگاه آزاد كرج (و شاید مراكز آموزش عالیی دیگر نیز) در آن است و دانشجویان بسیار و دسته دسته به چشم میآیند، بیشترین فروشگاههایی كه دیدم، انواع غذاخوریها بودند در تعدادی بالا؛ پیتزایی، ساندویچی، رستوران، كبابی، كافی شاپ و...


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 16 مهر 1395 04:39 ب.ظ
تناسب ناگزیر است و گرنه همین آشفته بازار زوال افزایی میشود كه شده. خوب است آنهایی كه وقاحت كلام و دریدگی صدایشان مناسب شمرخوانی است، امام حسین و حضرت عباس را نخوانند. ساحت اسطوره های پاكی و ایثار یك ملت، اگر چه وضو نیست كه با كوچكترین بی احتیاطیی باطل شود، لیك هفت تیر كشی و بهره برداری از راههای زیرزمینی و چكهای چندین میلیونی و...، لوثش میكند و از صفا خالی. اگر چه اصل سنت تأییدشدنی نیست اما این كه در رسم عمركشان، یكی از فرومایگان را نقش عمر میدادند، نشان میدهد ما -دست كم به روزگار نیاكان- تناسب میدانسته ایم!
نقل است از زندگانی كه هنوز میانسالی را نسپَرده اند، جشنها و شادیهای آیینی و سنتی جمعی بسیاری در گوشه كنار این آب و خاك بر پا بوده است؛ جشنهایی در پایان فصل كشت و كار در جوار امامزاده كه مردم از روستاهای اطراف گرد آمده و به كشتی و ساز و آواز و رقص و پایكوبی میپرداخته اند. جشنهایی كه تقریبا با همان محتوا، در آغاز بهار و روزهای نوروز در میدان*های روستاها و شهرها بر پا بوده. شب چله و آداب جمعی و متقابلش. چهارشنبه سوری و آدابش و... . از این آداب و سنتهای هویت زا، جز آتش بازی شب چهارشنبه سوری كه آن نیز زیر سایه ی سنگین ترقه بازی و هیجاناتش كمرنگ شده است، گویا چیزی نمانده! محرم و آداب و سنتهایش در كنار كاروانها و گردهماییهای شادی و پایكوبی، محملهای شادی، هیجان، تخلیه روانی، با هم بودن، كار جمعی، ارزشی بودن و... جامعه بودند. چرخ روزگار چنان گشت كه فروافتادن آفتاب دولت سنتها با برآمدن روز هیئت شمرخوانان مقارن شد!
یادش به خیر بیش از دو دهه ی پیش، پای شبیه خوانی روستایمان به یاد دارم، صحنه های شهادت حضرت ابوالفضل یا امام حسین، ولوله ای در خلق میافتاد، پرشیون و جانسوز. پریسال، روز عاشورا، دقایقی به تماشای شبیه خوانی روستا ایستاده بودم. دریغا كه آن حس و صفا نه در شبیه خوانان بود، نه در عزاداران.
 ***
این روزها یك نوحه** ی توركی را به روایت یك بانوی خواننده ی تركیه ای و گروه موسیقیش بارها گوش كرده ام. به قول اهل بخیه، خرابم میكند. اگر چه بعضی جاهایش را نیمفهمم اما معصومیت و وفاداری و از خودگذشتگی و... است كه برایم تصویر میشوند.

*زمین باز و مسطح.
**اویان ای یار وفاداریم اویان...


تعداد کل صفحات : 15 1 2 3 4 5 6 7 ...
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :