تبلیغات
آزادكیش

آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 14 اردیبهشت 1397 06:59 ب.ظ
از خودم در عجبم كه هیچ صدایی هنگام حضور در محلات ضبط نكرده ام و حتی هیچ چیزی هم یادداشت نكرده ام! ناگزیر همه ی آنچه در مورد این شهر مینویسم از خزانه ی ذهن است.
محلات در شمال شرقی خمین و سر راه دلیجان و سپس قم است. این شهر به دلیجان خیلی نزدیك است و با خمین، به گمانم تقریبا یك ساعت فاصله دارد. جاده ی محلات-خمین خلوت و كم مسافر است. اینجا پایتخت گل ایران نامیده میشود اما من در ساعتهای حضورم در آن چیزی مربوط به این قضیه ندیدم! اما معدنهای چندی را دور و بر شهر، از همان جاده میشد دید. آری، محلات به داشتن معادن بسیار هم مشهور است و معدن و گلخانه دو بنگاه اقتصادی عمده و پولساز این شهرند.
محلات شهری است كوچك با جمعیت كمتر از پنجاه هزار نفر كه خلوتی، پردرختی خیابانها، شیك پوشی و رفاه نسبی مردمش از ویژگیهای آنند. اهل این شهر از متوسط ایرانیها پولدارترند و نیز زمینه ی قوی اقتصادی و طبیعیش، پولداران چندی را از جاهای دیگر كشور به اینجا كشانده است. شیك و لوكس بودن 6-7 داروخانه ی شهر، خود گواه سطح زندگی در محلات است. انبوه درختهای چنار كه عموما باریك و بلندند، به خیابانهای این شهر حاشیه ی كویر، صفای كم مانندی داده است. آدم از قدم زدن در خیابانهای پرچنار شهر دل نمیكند. اگر درست در یادم مانده باشد، آب زلالی نیز در برخی جوهای شهر روان است.
در اندك ساعتهای حضورم، از محلاتیها -كه به باصفا بودن شهرشان واقفند- تعریف و توصیف "سرچشمه" را میشنیدم و مشتاق شدم كه حتی اگر شده برای ده دقیقه، آنجا را ببینم. سرچشمه محلات، چشمه ای است در شمال شهر با آبی كه نمیدانم دبیش چقدر است اما قابل توجه میباشد. این چشمه كه بالادست شهر است و آبش به سمت شهر روان میشود را چنارزاری در برگرفته كه به باغهای محلات منتهی میشود. خیلی زود درمیابی بسیاری از باغهای باصفای این شهر از میان رفته و به جایشان خانه ساخته شده اند! سرچشمه تا شهر را پیاده برگشتم. در میان خانه های محله های شمالی شهر، گاه باقیمانده ی دلگیر باغهای بیرمقی را میدیدم كه در حبس و خلوتند تا وارهند به مرگ و خانه شدن! یكیشان را كه دارمیم (اصطلاح محلی خراسانی به معنای درخت انگور كشیده شده بر روی درختان بزرگ) و درختهای میوه اش پیدا بود، همان تازگیها آتش زده بودند. و این سرنوشت شوم باغهای چندصد و چندهزار ساله ی سرزمین ماست كه در این روزگار پریشانی ما، چون بسیاری دیگر از داشته ها و ثروتهایمان از كفمان میروند!
بافت طبیعی و قدیمی سرچشمه ی محلات را در سالهای اخیر به هم زده اند و جاهایی را كنده و صاف كرده و جاهای دیگری را سنگفرش و آجرفرش كرده و سازه ها و حوضها و آبراههایی ساخته اند كه از نظر من اگرچه جالب بود اما محلیها میگفتند دیگر آن صفا و زیبایی قدیمیش را ندارد. برعكس شهر، چنارهای سرچشمه، عموما تنومندند. گردشگرانی نیز از جاهای دیگر آنجا بودند اما گویا آخر هفته هاست كه جمعیت انبوهی از دور و نزدیك، آنجا گرد میآیند. فاصله ی اینجا تا تهران همه اش سه ساعت است! پایین دست سرچشمه، دریاچه ای كوچك ساخته اند كه قایقهای پارویی نیز در آن خدمات میدهند. كناره ی راه آب سرچشمه كه به شهر میرفت، از روییدنیها و درختان سرشار بود و گاه كلبه های خشتی-گلی خرابه ای نیز در آن یافت میشد كه روزگاری رونقی داشته اند. این مسیر من را یاد همتایش در روستایمان (شوغان؛ خراسان شمالی) میانداخت و دوست داشتم ساعتها در این سكوت سبز خنك مهربان حاشیه ی آب، به یاد روزگاران كودكی و سرچشمه و كوچه باغهای روستایمان، آنجا قدم بزنم.
در محلات شمالی شهر گاه خانه های قدیمیی را میدیدم كه فرورفته در گل و درخت بودند. یكی از ایشان را وقتی از خیابان میگذشتم، در پیچ كوچه ای دیدم و نتوانستم دل بكنم؛ رفتم و دقایقی به تماشایش نشستم؛ خانه ای قدیمی و فرسوده با دیوارهایی كاهگلی، سكوت و كوچه ای خلوت، درختان سبز و باطراوتی كه از حیات خانه بیرون زده بودند و عطش داشتن این زیباییها در حاشیه ی كویر...
در محلات بانوان بسیاری را دیدم كه پوستهایی لطیف و شفاف داشتند و این با الگوی شهرهای كوچك ایران، یكسره متفاوت بود. این نكته را البته كه باید تا اندازه ی زیادی به سطح بالای زندگی مردم این شهر (درآمد، خوراك، تفریحات و...) نسبت داد. همچنین رنگ آبی كبود را در چشمان چند محلاتی دیدم كه چنین بسامدی برای چنین رنگ چشمی در ایران برایم عجیب بود و تازگی داشت خاصه در شهری چنین كم جمعیت. این آبی با بیشتر آبیهایی كه تا كنون دیده ام نیز متفاوت بود و چیزی بین خاكستری و آبی بود. به گمانم پراكندگی ژن این رنگ چشم در این منطقه بالا است. روی هم رفته اهل محلات را مردمی نسبتا زیبا و خوشپوش یافتم.
افغانستانیهای چندی را نیز در شهر دیدم كه برخیشان خیلی شیك و ایرانی شده بودند. حدسم این است كه كار در گلخانه ها اصلیترین عامل كشیده شدن پای این پسرعموهایمان به محلات باشد.
و من همچنان نگران باقیمانده ی باغهای محلاتم، نگران خشك شدن سرچشمه ی زیبایش، نگران داشته هایمان.


نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 31 فروردین 1397 06:11 ب.ظ
خمین شهری است پردرخت با خیابانهایی سرسبز. از آب روان در جوها چیزی در ذهنم نیست اما گمان میکنم که بی آب نبود. غروبها، دسته های بزرگ سار در آسمانهای شهر به پرواز درمیآیند و این بر زیباییهای آنجا میافزاید.
دهه ی محرم بود و دسته های عزاداری، اینجا نیز چون ساوه, عصر و وقتی هنوز هوا کاملا روشن بود توی خیابان میآمدند. حضور دسته ها چنان زیاد بود که خیابانهای مرکز شهر با حضور و عاملیت پررنگ پلیسهای راهنمایی رانندگی، به روی ماشینها بسته میشد و تماشاگران خمینی نیز پرشورتر و پرشمارتر از ساوه ایها و اراکیها -که در روزهای گذشته دیدم- در پیاده روها جای سوزن انداختن نمیگذاشتند! در عجبم اهتمامی که ایرانیان برای دیدن نمایش دسته های عزاداری دارند از چه سبب است؟! این نمایشها نه چندان مهیجند و نه بعد هنری قویی دارند و نه نظم و ترتیب و حرکات موزونشان محلی از اعراب دارد و... . حتی گرایشهای مذهبی هم در دنبال کردن و به تماشا نشستنشان چندان قوی نمینماید. دست کم میدانم به تماشای دسته ها رفتن یک سنت قدیمی است و شاید مهمتر از آن، تنها کارناوالی است که در ایران کنونی اجازه ی برگزاری دارد و تنها رویدادی است که در آن زنان میتوانند در پیاده روها برای تماشا تجمع کنند! گویا از قدیم الایام، پسر و دخترها نیز این رویداد را محل خوبی برای دید زدن و دیده شدن یافته اند و هم از این رو است که رونق دارد.
برای شام به رستوران کوچکی رفتم که مانند دو سه همتای همسایه اش یک شقه ی گوسفند را آویزان کرده بود و از همان، تکه های گوشت را میکند و همانجا چرخ میکرد و کباب میزد. هوس کوبیده کردم. فضای رستوران را دود سوختن دمبه و چربی گرفته بود و در چشم گوشتخواری چو من بر هوسناکی فضا میافزود. یکی دو سیخ سفارش دادم با پلو اما دریغ از مزه! خیلی توی ذوقم خورد ولی پول میدادم و نمیشد ازش گذشت! یادش بخیر همین چند هفته پیش بود که در کرمان چند بار کباب کوبیده های مثال زدنیی خورده بودم. به جرأت میتوانم بگویم دو یا سه کبابیی که در کرمان به ایشان مراجعه کردم، خوشمزه ترین کوبیده هایی را داشتند که در این سالها خورده ام. در این مدت چند بار از چند کبابی در مورد علت خوشمزه یا بیمزه شدن کوبیده ها پرسیده ام و آنچه یافته ام از این قرار است که اگر در کباب غش نزنند (تا هزینه ی تمام شده اش کمتر شود) و نیز هر چه بیشتر شامل گوشت گوسفند باشد تا گوساله، کوبیده خوشمزه تر میشود. یکی از عوامل خوشمزه شدن کباب، دمبه است اما گویا اگر دمبه بیش از اندازه باشد نیز باعث ریختن کباب از سیخ میشود. از طرفی وجود چربی و دمبه در کباب هر چه بیشتر باشد، هنگام پخت، کاهش وزن و حجم کباب نیز بیشتر است. اما نکته ی تعیین کننده ی کلیدی در مزه ی کباب کوبیده آن است که انگار گوسفند هر منطقه ای به فراخور خوراک و نوع زندگی، مزه ی گوشتش نیز متفاوت میشود. مثلا گوسفند مناطقی چون بلوچستان به خاطر آنکه در دامن کوهستانها و دشتها پرورش میابند و تحرک و فعالیت مناسبی دارند، گوشت خوشمزه ای دارند و گوسفند جایی مثل تهران چون از نان خشک و گیاهان پرورش یافته با آب فاضلاب و... تغذیه میشوند و تحرک کافی ندارند، گوشت خوشمزه ای نیز ندارند.
خمینیها را کمی تیره پوست تر از اراکیها یافتم. و نیز چشمان درشت و ابروهای پهن و کشیده اینجا کم نبود. قدهای خیلی بلند و بدنهای پهن در خمین هم جلوه مینمودند اما نسبتشان به کل جمعیت، به اندازه ی مثلا اراک یا آنچنان که بعدها در ملایر دیدم، نبود. ته چهره های ترکی-مغولی در اراک اندک بودند اما در خمینی بیشتر به چشمم آمدند. حتی کسانی را دیدم که ترکند و با ایشان کمی ترکی هم گفتگو کردم. ترکهای خمین ساکنان روستاهای اطرافند و در نسل یا نسلهای اخیر نیز ممکن است به شهر کوچیده باشند. در خصوص میزان جمعیت ترک، از خمینیها شنیدم که از 20 درصد تا نیمی از جمعیت این شهرستان را تخمین میزدند. نمیدانم شهرستان خمین لر هم دارد یا نه ولی به هر حال لهجه و زبان محلی ایشان با لرها در پیوند نزدیک مینماید. دست کم نظام آواییشان را میتوانم مدعی باشم که به هم نزدیک است.
لهجه ی خمینیها با آن که قطعا به غلظت دهه های پیش نیست، مرا که نخستین بار بود با ایشان میآمیختم، شگفت زده میکرد چرا که یادآور لهجه ی امام خمینی بود. گاه حتی میخندیدم چون که مثلا از یک لات یا یک زن یا یک راننده تاکسی و... کلامی میشنیدم که احساس میکردم دارد ادای امام خمینی را درمیاورد!
خمینیها را مردمی نسبتا سنتی یافتم. بانوان چادری در میانشان اکثریت داشتند و تیپهای قرتی و مزلف -از زن و مرد- چندان نبود.
"بیت امام خمینی" در همان محله ی مرکزی شهر کوچک خمین است و حالت موزه دارد گویا. روزی که به خمین رسیدم، نشد برای بازدید از آنجا بروم و صبح روز بعد که رفتم، هنوز مجموعه باز نشده بود و بلیط اتوبوس برای تهران داشتم و نشد که منتظر بمانم تا باز شود! این مجموعه از نمای بیرونی یک حیاط چند صد متری است با دیوارهای خشتی و گلی چند متری بلند و ستبر. خانه ی باابهتی به نظرم آمد و مشخص بود از رسیدگی و مرمت خوبی بهره میبرد. دست کمش این بود که کاهگلش از بیرون خیلی تازه و تمیز بود. اگر در دوره ی خردسالی امام خمینی و پیش از آن نیز این خانه چنین هیبت و شکوهی داشته، باید حدس زد که در آن روزگار تنگنا و پریشان اواخر قاجار، خانواده ی ایشان نه فقط ملاهای محلی و ساداتی محترم بوده اند بلکه احتمالا از بزرگان و اشراف و شاید حاکمان محلی در شمار میآمده اند و به گمان خدم و حشمی داشته اند.
جایی که ساکن بودم، در کنار میدان "ادواردو آنیلی" بود! نامبرده یکی از اعضای خانواده ی ایتالیایی متمول آنیلی است که یک قلم از داراییهایشان مثلا باشگاه یوونتوس است! وقتی در دوره ی راهنمایی درس میخواندم، یک فیلم مثلا مستند برای ما نشان دادند که داوود نماینده (گوینده ی مستندهای حیات وحش و...) رویش حرف میزد و در آن به ماجرای شهادت ادواردو آنیلی پرداخته میشد. این فیلم را اخیرا از سیمای خودمان هم دیده ام. آنچنان که فیلم روایت میکرد، ایشان به اسلام گرایش پیدا کرده و شیعه شده بود و گویا با برادران خودی ما ارتباط یافته و ارادتمند انقلاب اسلامیمان شده و حتی نامش را به عربی تغییر داده بود. و در این مستند ادعا شده بود هم از این رو دشمنان انقلاب و دستگاههای امنیتی غربیها سر به نیستش کردند! والله اعلم.
از نامگذاریهای اینچنین کمی عجیب در خمین چندی به چشمم خورد اما متأسفانه نه چیزی از آنها ضبط کرده ام و نه در یاد دارم! فقط میتوانم بگویم در خصوص نامگذاری جاهای عمومی، این شهر کوچک پیوندی گسترده با امام خمینی و انقلاب اسلامی دارد و کیفیت موجودیت کنونیش با مهمترین چهره ی تاریخش -که معاصر نیز میباشد- گره خورده.
در خمین پستهای مخابرات و برق پیاده روها را دیدم که با برچسبهایی به نقش گره چینی (نقوش هندسی روی چوب در تزئینات معماری سنتی ایرانی) آذین شده بودند و چه زیبا و مبتکرانه بود. همین که یک فضای بی رنگ و روح را اینچنین زنده و جذاب کرده و یک زیبایی و شادی کوچک به بینندگان و همشهریان تقدیم کرده بودند، جای خوشدلی است.
خمین بازار سرپوشیده ی کوچکی نیز دارد که یادم نیست آیا دارای بافت تاریخی هم میشود یا نه اما اگر هم میشود، گمان نکنم قابل توجه باشد.
در بازار خمین به صنف آرایشی بهداشتی که مراجعه میکردم، متوجه شدم نسبت قابل توجهی از مالکان فروشگاهها، زنانند. چنین مینمود که بیشترشان نیز سرپرستان خانوار باشند. در مراجعه ای که به گلپایگان (شهر نزدیک خمین در استان اصفهان) داشتم، یکی از توزیع کنندگان اجناس آرایشی، در توضیح این ادعا که بازار آرایشی بهداشتی خمین بی اعتبار است، بی آن که من خط دهیی کرده باشم، از جمله ی علتها، یکی را چنین گفت که در خمین زنان مطلقه ی چندی با اندک سرمایه ای که اندوخته اند و عموما هم از محل دریافت مهریه شان است، فروشگاه آرایشی زده اند و مدتی در بازارند و زود جمع میکنند و هم بازار را خراب میکنند هم بدهکارِ توزیع کنندگان میشوند!


نویسنده : سروش
تاریخ : شنبه 25 فروردین 1397 07:43 ب.ظ

11.  ارتباط با انگلستان:

"باید به پرسشی بپردازم كه حیرت بسیاری را برانگیخته است: چگونه با سیاستهای انگلیسی پیوند خوردم و كدام انگیزه های اصلی سبب شده تا به مدافع سرسخت علایق بریتانیا در آسیا بدل شوم؟". و گویا جواب وامبری برای این پرسش، "مأموریت متمدن سازی ما (دولت بریتانیا) در شرق" میباشد! این ادعا، در میان قدرتها رقیب معارضانی داشته است؛ "روسها به اضافه هواخواهان آنان، بخشی از آلمانها و نیز برخی از روزنامه نگاران فرانسوی –كه یا به علت بدهضمی عقیده در مورد مأموریت متمدن سازی ما در شرق و یا از سر دشمنی پوچ و حسادت نسبت به انگلیسیها مدام به نظرات من حمله كرده اند و همیشه آماده بوده اند تا نوشته های ضد روسی مرا یا به عداوت به اصلاح ضدروسی مربوط سازند و به رغبت من به انگلیسیها ارتباط دهند".

وامبری در پایان با ژستی خیرخواهانه میگوید "بلی مردم آسیای میانه وحشیهای خشنی هستند، نور فرهنگ غربی ما در آنجا بسیار لازم است؛ اما اگر در میان مشعل داران انتخابی صورت گیرد، من انگلیسیها را ترجیح میدهم؛ ملتی كه (...) بی تردید در رأس تمدن ما قرار گرفته است".

 

12.  در انگلستان:

در انگلستان وامبری برای سفری كه داشته و شرح آنها بسیار مورد توجه و عنایت از سوی بسیاری كسان قرار گرفته است.

 

13.  روسیه در آسیای میانه:

از دستاوردهای حضور روسیه در آسیای میانه، برانداختن ملوك الطوایفی و ایجاد امنیت و از میان بردن برده فروشی بوده است. این دستاوردها قطعا بر زندگی مردم خراسان نیز تأثیر مثبت داشته اند. وامبری میگوید حتی در انگلستان هم با آنكه "اظهارات ضد روسی بسیار بلندتر" از اظهارات همدلانه بوده است اما مثلا در یك انجمن حكومتی "رئیس عالیقدر انجمن به حمایت كسانی برخاست كه با روسیه همدلی میكردند و پیشرفت روسیه در آسیای میانه را بركتی به نفع تمدن میشمردند". یا در جای دیگر از زبان برخی از انگلیسها در باب پیشروی روسیه در آسیای میانه میگوید "او به تمدن خدمت میكند و حتی اگر موفق به تصرف بخارا هم شود ما به آن اهمیتی نمیدهیم". البته پیداست كه این رویكرد غالب در انگلستان نسبت به روسیه نبوده است.

در باب آثار مثبت تسلط روسیه در آسیای میانه، وامبری میگوید "خوشحالم كه بگویم این سوداگری نفرت آور (برده فروشی) بعد از سفر من به بخارا هر چند كاملا متوقف نشده اما به یقین كاهش فراوان یافته است و احتمال فراوان میرود از این پس دیگر برده فروشی در آسیای میانه به كلی موقوف شود. در قطع این داد و ستد هولناك مدیون روسیه هستیم زیرا تجارت برده را در مایملك آسیاییش و نیز در ممالك تحت حمایتش ممنوع ساخته است. به علاوه تركمنها، این آدم رباهای واقعی، دیگر نمیتوانند مثل گذشته به داخل ایران تجاوز كنند (احتمالا به خاطر تسلط روسها) تا رمه ها و آدمها را بربایند".

پیداست در زمان سفر وامبری، حتی آبهای جنوب دریای مازندران تحت نفوذ روسیه میباشد. با توجه به سنت غارتگری و برده فروشی تركمنها، برایم عجیب بود كه وامبری گزارش میدهد روسها با برده گیری و برده فروشی تركمنها مقابله میكرده اند؛ "به رغم تلاش سرسختانه حاكم نظامی روسی این منطقه، بارها شمار زیادی از ایرانیهای بداقبال در زنجیر اسارت به گمش تپه (واقع در ساحل جنوب شرقی دریای مازندران) كشیده شده اند كه البته اسارت ملوانان روسی نیز چندان كم اتفاق نیافتاده است. كشتیهای روسی شب و روز در آبهای تركمن گشت میزنند (...) در چنین مواقعی كشتی را به دقت برای یافتن اسیر و سلاح و سایر اقلامی كه حمل آنها قدغن است جستجو میكنند".

وامبری در آسیای میانه "كالاهای ساخت اروپای غربی را خیلی كم و اجناس ساخت روسیه را به وفور" یافته و این نشانگر حضور پررنگ روسیه در این ناحیه، حتی در آن زمان میباشد.

 

14.  در ارتباط با روسیه:

وامبری میگوید "بی گمان به عنوان فردی مجار هیچ دلیلی ندارم تا عاشق روسیه شوم زیرا در اوایل زندگیم آنان را دیده ام كه سركوبگر آرزوهای ملی ما برای آزادی و استقلال كشورمان شده اند". ولی با این حال وامبری مدعی است كه حس منفیش نسبت به روسیه را وارد نوشته هایش در باب آسیای میانه نكرده است.

 

15.  روم:

دست كم تا روزگار معاصر، آسیای صغیر برای مسلمانان و شرق اسلامی، قرنها عنوان "روم" داشته است. وامبری نیز برای آن كه وطن خود را آسیای صغیر یاد كند و بگوید كه تبعه ی عثمانی است، از این منطقه با عنوان "روم" یاد مینماید. در شرح سفر ایران به آسیای میانه نیز میگوید همسفران تركستانیم هنگام چاووش خوانی، همراهی نكردن من را "عمل بی موردی تعبیر نمیكردند زیرا واقف بودند كه مردم روم، همانند مردم تركستان بر اساس دقیق شریعت بار نمیآیند". گفتنی است وامبری در این سفر خود را یك مسلمان سنی مذهب اهل استانبول جا زده بوده. همچنین جالب است كه مترجم در پرانتز، "مردم روم" را "ساكنان بخش اروپایی عثمانی" توضیح داده كه بی شك توضیح درست و دقیقی نیست.

در سفر به آسیای میانه نیز یكی از همراهان تركستانی برای گفتن توصیه ای به وامبری، كشور وی را "كشور روم" یاد میكند. این نكته نشان میدهد در میان مردم آسیای میانه و تركستان نیز قلمروی عثمانی را با نام روم میشناخته اند. در جایی دیگر، یكی از روحانیان تركمن در دیدار وامبری خدا را بسیار شكر میگوید كه این قسمت را نصیب وی كرده تا در وجود "مسلمانی از اهالی روم (وامبری)، سرچشمه ی حقیقی دیانت را زیارت كند". و نیز وامبری از تركمنها درباره ی خودش نقل میكند كه "حاجی شَل رومی (وامبری شل بود)، رفیقی شاد و شنگول است".

 

16.  در ضعف مترجم:

ماههاست از خواندن این كتاب میگذرد و اكنون كه شرح مختصر آن را مینویسم، ضعفهای مترجم كه نشان از عدم تسلطش به مباحث مورد ترجمه میباشد، چندان در نظرم نمانده اند؛
1. روم را بخش اروپایی قلمروی عثمانی دانسته.

2. "تقصیر" را كه در آسیای میانه برای عذر تقصیر خواستن گفته میشده، همان گونه كه وامبری نوشته و نوشتار از روی تلفظ بوده، "تخسیر" نوشته و توضیحی نیز نیاورده كه این همان واژه ی تقصیر است در حالی كه شرح داده "این جمله به معنای ببخشید آقا است".



نویسنده : سروش
تاریخ : شنبه 25 فروردین 1397 07:40 ب.ظ
5.      تقابل و تمایز ایرانیها و آسیای میانه ایها:

در مازندران، وامبری متوجه میشود كه برخی روستاییان از حالات و اطوار او دریافته اند كه اروپایی است و در جامه ی مبدل با حاجیان تركستانی همسفر شده اما این یافته ی خود را با تركستانیهای همسفر وامبری –كه گمان میكرده اند او درویشی اهل استانبول است- در میان نمیگذارند چرا كه "ایرانیها از آسیای میانه ایها چنان بیزارند كه چیزی لذتبخشتر از آن نیست كه ببینند دشمنانشان فریب خورده اند".

در خیوه، وامبری، وزیرِ خان را در نگاه اول، از روی مشخصات چهره (پوست تیره و ریش انبوه و دراز)، ایرانی تشخیص داده است. در بیابانهای میان خیوه و بخارا نیز چند چوپان برده ایرانی از وامبری و همراهان پذیرایی میكنند كه آنها نیز "ریش بلند" توصیف شده اند. با توجه به غلبه ی نژاد زردِ تركی-مغولی در آسیای میانه ی آن زمان، ریش انبوه و بلند میتوانسته مشخصه خوبی برای تبار ایرانی افراد آن سامان در شمار رود.

در بیان حال و هوای تقابل ایرانیها با آسیای میانه ایها، وامبری میگوید "سُنیها، تركمنها و ازبكهای مغرور با حال و هوای خاضعانه و معذرت خواهانه" در مشهد حضور میابند. و از زبان اهل مشهد خطاب به خودش كه بخارایی در شمار میآید، مینویسد "در اینجا با لباس مبدل ظاهر میشوید تا از كیفر بیرحمیهایی كه در بخارا نشان داده اید در امان بمانید اما ناراحتی شما بیجاست چون ما كاری به شما نداریم".

 

روی هم رفته تضاد و تقابل آسیای میانهایها-ایرانیها نکته جالب و مهمی است و من را به این نتیجه رساند که مردم آسیای میانهاعم از فارس و تورک، خودشان را از کلیت و هویت ایرانی جدا میدانسته اند و همینطور ایرانیها هم چنین انگاره‌ای در ذهن داشته اند. با این اوصاف باید ادعا كرد هیچ كدام از عوامل زبان، دین، نژاد، قومیت و... به تنهایی و یا حتی گاه آمیخته با یكدیگر نیز نمیتوانند یك روح جمعی را در قالب ملت-دولت به وجود آورند و به وجود آمدن و آوردن چنین پدیده ای پیچیده تر از صرف وجود این عوامل بوده و نیازمند چسب دیگری نیز است. مثلا مردم ترك زبان شمال خراسان كه شیعه مذهب بوده اند، خود را با ترك زبانان آسیای میانه یكی نمیدانسته اند. یا مثلا فارس زبانان سنی مذهب قلمروی ایران نیز خود را از فارس زبانان سنی مذهب بخارا جدا میپنداشته اند!

 


6.      رابطه آسیای میانه و جهانشاهی عثمانی:

پیداست دست كم در زمان وامبری، عامه تركمنها دولت عثمانی را میشناخته اند و در تضاد با دولت شیعی ایران و دولت متجاو روس، آن را پشت و پناه مسلمین، خودی و مورد ارادت قلبی خود میدانسته اند. وامبری به خاطر این كه خود را تبعه ی این دولت معرفی میكرده، بسیار مورد احترام مسلمانان سنی مذهب آسیای میانه قرار داشته. با این حال و علیرغم كسوت درویشیی كه پیش گرفته بوده، برخی "فكر میكردند از جانب سلطان با نوعی مأموریت سری و محرمانه ضدروسی، به خیوه و بخارا اعزام" شده.

علاوه بر علت یادشده، ترك زبان بودن عمده ی ساكنان آسیای میانه و بیشتر مردم آسیای صغیر و سلاطین عثمانی، به گمان من یكی دیگر از علتهای احساس تعلق و نزدیكی آسیای میانه ایها به عثمانیها بوده است.

از جای جای سفرنامه ی وامبری میتوان حس همبستگی مسلمانان را دست كم در میان مسلمانان جهانگشته سراغ گرفت. و این حس همبستگی و تعلق به یكدیگر، مرزهای نژادی و زبانی را در بسیاری جاها زیر پا میگذاشه است. احاطه ی مسلمانان توسط مردم و ملتهای دیگر ادیان، در پدیدار شدن چنین حس تمایز ناخودآگاه ما-دیگری میتواند موثر بوده باشد. نیز تضاد و تقابل شیعی-سنی با این كه هر دو فرقه مسلمان بوده اند، میتواند در شكل گیری حس یادشده اثرگذار بوده باشد چرا كه مثلا سنی مذهبان شرق قلمروی ایران شیعی را دلبسته ی مثلا دولت عثمانی میكرده. از طرفی حضور توسعه طلبانه و استعماری ابرقدرتهای آن روزگار را نیز میتوان از علتهای شكل گیری و حتی توسعه ی این احساس همبستگی اسلامی حدس زد. شرح هنگامی كه حاجیان تركستانی همسفر وامبری، زمان جدایی از وی در آسیای میانه، او را به گشت و گذار در تركستان (عمدتا در قلمروی چین امروز) دعوت میكنند و وعده میدهند كه از آنجا وی را راهی مكه میكنند، یكی از جلوه های این همبستگی اسلامی است؛ "تا آقسو و حتی تا كمول با مشكلی مواجه نخواهی شد زیرا در طول این راه مسلمانان و برادران ما زندگی مینمایند و تو را به چشم درویشی از روم نگاه میكنند. اما از كمول به بعد كافرها را میبینی و درست است كه به تو اذیتی نمیرسانند اما (...)".

 

7.      تقابل و تمایز ایران و عثمانی:

تقابل میان دو قدرت ایران و عثمانی تا آن زمان، بیش از دو سده است كه از دو قطبی شیعه-سنی تغذیه میشود و پیداست كه در سطح عامه ی جامعه و چنان كه در سفرنامه ی وامبری پیداست، بیشتر از جانب ایرانیان دنبال میشود.

 اگرچه عمده همراهان ایرانی وامبری در سفر به ایران را اهالی آذربایجان –كه ترك زبان بوده اند- تشكیل میداده اند اما آشكارا پیداست كه خود را دارای هویتی ایرانی و متمایز از عثمانی میدانسته اند. وامبری میگوید ایشان در طول راه بسیار میگفته اند "افندی، ایران با كشور تو خیلی فرق دارد، مراقب باش عجایبهایی خواهی دید" (یادآوری میكنم كه وامبری خود را یك ترك مسلمان اهل عثمانی جا زده بوده).

در شرح تفاوت ایرانیها با عثمانیها، وامبری میگوید "همان رفتار بی ظرافتی كه در ولایتهای مرزی شرقی هست در ولایتهای مرزی غربی هم دیده میشود. تفاوت فاحشی میان ایرانیان با عثمانیها و كردهای آسیای صغیر وجود دارد؛ ایرانیها در تمام هنرهای مربوط به تمدن از آن دو بسیار پیشتر رفته اند. تا امروز هم تقریبا ایران واقعا جایگاه تمدن كهن آسیایی باقی مانده است".

 


8.      در افغانستان:

گویا هرات ابتدا با دسیسه ی انگلیس از ایران جدا میشود و سپس توسط حاكمان كابل و قندهار فتح شده و ضمیمه ی افغانستان میشود. هدف انگلیس از این كار، ایجاد مانع مطمئنی در برابر پیش روی و نفوذ جهانشاهی روسیه به سوی شبه قاره ی هند -كه مستعمره انگلیس بود- بوده است. زمانی كه وامبری به هرات پا میگذارد، این شهر تازه به دست افغانها (پشتوها) افتاده و به قلمروی كابل و قندهار ضمیمه گشته است و بر خلاف تصوری كه داشتم، نفرتی میان هراتیان و افغانیان جریان داشته است. چنان كه وامبری شرح میدهد "هیچ تنفری از فاتح، به پای شدت نفرت مردم هرات از افغانها نمیرسد".

چنان مینماید كه در شرح كشور افغانستان، منظور وامبری از "افغانی"ها همون پشتوها استند. مثلا آنجا كه میگوید "هیچ تنفری از فاتح، به پای شدت نفرت مردم هرات از افغانها نمیرسد"، برای ما كه افغان را ملیت هر كسی میپنداریم كه در افغانستان زندگی میكند، عجیب مینماید مگر این كه بدانیم این عنوان قومی معین بوده و است. البته اطلاق عنوان یك قوم از یك كشور به تمام شهروندان آن كشور، میتواند در طول زمان جا بیفتد و هم شهروندان و هم خارجیان آن را بپذیرند. چنان كه در روزگار باستان عنوان قوم پارس رفته رفته به معنای همه ی ملت ایران در جهان جاافتاده یا در روزگار معاصر، عموما در میان خارجیان، عنوان "ترك" به همه ی ساكنان تركیه اطلاق میشود در صورتی كه این عنوان هنوز در تركیه مربوط به گروه قومی-زبانی خاصی است كه اكثریت و قدرت دارند.

وامبری افغانستان تازه تأسیس را پریشان احوال توصیف میكند؛ "تصور كرده بودم افغانستان كشوری است كه اداره آن تا اندازه ای قاعده دارد. بیهوده امید بسته بودم كه رنجهای من در این كشور به پایان میرسد و از این رو میتوانم در اینجا ظاهر و خصوصیات درویشی خود را كنار بگذارم (...) در هیچ جا هیچ كس مثل مأموران جمع آوری عوارض گمرك افغانستان با ما بیرحمانه رفتار نكرد (...) (این مأموران) هر كس كه نمیتوانست عوارض بپردازد، خیلی ساده وسایل او را ضبط میكردند". فساد گسترده دستگاه و مأموران حكومتی افغانستان، در كنار ملوك الطوایفی و حضور همزمان قدرتهای ایلی و حكومتی در كنار هم كه از آن یاد شده، چهره ی افغانستان كنونی را پیش چشم میآورد! پیداست در آن روزگار نیز افغانستان كشوری با حاكمیت درگیرانه ی قبایل بوده و وضعیت بی ثبات كنونی این كشور را نمیتوان تنها محصول جنگ در دهه های اخیر دانست و باید به ساختار اجتماعی، سنتها و روندهای شكل گیری افغانستان نیز نظر داشت.

اگرچه وامبری توصیفاتی در خصوص سنگدلی و بیرحمی و خشونت و بدویت افغانها (پشتوها) ارائه میكند اما من را قانع نكرد كه ادعایش مبنی بر اینكه افغانها "خشنترین و بیرحمترین" مردمیند كه وجود دارند، بپذیرم در حالی كه شرح سنگدلیها و شرارتهای مردم آسیای میانه خیلی پررنگتر است در این سفرنامه. و برایم سوال شد كه آیا نویسنده غرض خاصی از چنین القائی داشته یا نه؟!

توصیفاتی كه وامبری در هرات از بدویت و خشونت افغانها میكند، چنین است: "لباس ملی مرد افغانی شامل پیراهن و زیرشلواری و پتوی كثیفی است و بعضی اوقات پالتوی قرمز انگلیسی میپوشد اما هرگز از گذاردن دستار افغانی-هندوی دیدنی بر سرش غفلت نمیورزد. آنانی كه متمدنترند، تا اندازه ای به پوشیدن لباس ایرانی متمایلند. همه نوع سلاح اینجا یافت میشود. مردم و نیز سربازان به ندرت بی شمشیر و سپر به بازار میآیند و افرادی كه مایلند ممیز باشند، با خود مجموعه ای از سلاح حمل میكنند. مرد افغانی هم در وضع و هم در سلوك، خشنترین و بیرحمترین فرد است و همه با تحقیر فراوان از كنار او میگذرند (...)".

در جایی دیگر، نویسنده میگوید "احتمالا افغانها را میتوان به درستی جنگجوترین، وحشیترین و نامطمئنترین نژاد به حساب آورد؛ مردمی كه تعصب مذهبیشان فقط وسیله ای برای انگیختن میل ذاتی به غارتگری و كشتار است و مثل مردم بخارا نتیجه ی حس متعالی مذهبی نیست". و وامبری پیشنهاد میكند كه با تحت تسلط در آوردن افغانها و یا همراه كردن آنها با دولت انگلستان، میتوان آسیای میانه را تحت نفوذ این دولت درآورد و حتی مسخر كرد. پیداست كه چنین راهبردی –حتی اگر وامبری در نسبت دادن آن به خود اغراق كرده باشد- سرلوحه ی دولت بریتانیا در آسیای میانه و تشكیل كشور افغانستان بوده است.

وامبری جایی در اوصاف بیرحمی "افغانها" (پشتوها) وقتی شرح میدهد كه برای تأمین "نیاز روزانه" به گدایی در میان ایشان میپرداخته، میگوید "خصیصه ی حرص و لئامت آنان مرا بینیاز میكند تا بگویم تحریك حس ترحم آنان چه اندازه مشكل بود"!

از برخی جزئیات شرح هرات توسط وامبری، برمیآید كه در این شهر رنگ و بوی ایران و ایرانی را میتوان حس كرد و نیز اینكه در داد و ستد فرهنگی بین این منطقه و ایران، ایران دست بالا را دارد. چنان كه در توصیف افغانهای این شهر میگوید "آنانی كه متمدنترند، تا اندازه ای به پوشیدن لباس ایرانی متمایلند".

از توصیفات وامبری، هرات را شهر مهمی باید در شمار آورد كه در آن "تنوع حیرت انگیز انواع چهره ها و لباسهای متنوع در میان افغانها، هندوها، تركمنها، ایرانیها و یهودیها" را میشده دریافت.

 


9.      مقایسه ی ولایات و ممالك:

در شرح مشهد و قیاسش با شهرهای آسیای میانه، وامبری میگوید "این زندگی سرشار از حیات، پس از تجربه ی آن كسادی و ركودی كه خصیصه ی شهرهای تركستان است و به تازگی شاهد آن گشته بودم، برای من بسی دلپذیر مینمود". پیداست در آسیای میانه به وامبری خیلی سخت گذشته است و اگر مثلا از اروپا یا استانبول به مشهد آمده بود، جور دیگری به شرح نگاه میكرد كما این كه حال نیز از دیدن و دریافتن برخی ایرادهای آن شهر درنمانده است.

یا مثلا در قیاس تهران با شهرهای آسیای میانه و اروپا میگوید "سیاحتگری كه از غرب وارد این شهر میشود و برای نخستین بار كلبه های گلی بدنما را میبیند و از خیابانهای تنگ و پیچاپیچ آن عبور میكند به تلخی مأیوس میشود اما برای كسی كه از بخارا میآید، منظر شهر به كلی تفاوت میكند (...) به واقع به لحاظ شرایط اجتماعی چنان تفاوتی میان بخارا و تهران دیده میشود كه گویی قرنها میان آنها فاصله وجود دارد".

حضور كالاهای اروپایی و گرایش به اروپا در زمان وامبری یكی از تفاوتهای اساسی میان قلمروی ایران با مثلا آسیای میانه بوده است.

 

10.      ارتباط میان آسیای میانه و عثمانی:

وامبری میگوید "تركمنها مشتاق بودند از سلطان (عثمانی) تبعیت كنند تا مبادا به چنگ روسها -كه اینك آنان را تهدید میكردند- بیفتند". وی، جایی در بازگشت به عثمانی از گفتگویش با یكی از "مقربان خاص وزیر اعظم" در مورد آسیای میانه و تركمنها میگوید كه بخارا و خیوه را خوب میشناخت اما "قضاوتش تحت تأثیر پیشداوریهای مذهبی قرار داشت (...) به نظرم رسید از گفته ی من در باب تصویر كوچكی كه از تعصب و وحشی گری آن مردم و نیز از امیر آنجا ترسیم كرده بودم چندان خرسند نشد".

 



نویسنده : سروش
تاریخ : شنبه 25 فروردین 1397 07:39 ب.ظ

4.      در آسیای میانه:

4-1. تركمنها:

وامبری از ایران عزم بخارا دارد. بخارا یكی از سه خان نشین آسیای میانه (بخارا، خیوه، سمرقند) و مهمترین ایشان در آن زمان بود. این خان نشینها در آن زمان آخرین نفسهای خود را در برابر استیلای روسیه میكشیده اند. در راهِ رفتن از قلمروی ایران به بخارا، وامبری دو راه را پیش روی خود میبیند؛ "یك راه از مشهد به مرو و بخارا میرود" كه پیمودنش آسانتر است اما در قلمروی سكونت تركمنهای ایل تكه (تكه لی) بوده كه در غارتگری حتی شهره بوده اند كه افراد مقدس را نیز اسیر كرده و به بردگی میفروشند. راه دیگر نیز از جنوب شرقی دریای مازندران و در میان بیابانهای سوزان و گسترده ای بوده كه علیرغم ملایمت نسبی ساكنان آن قلمرو (تركمنهای طایفه ی یموت)، "در بیست منزلگاه آن قطره ای آب نوشیدنی یافت نمیشد". وامبری این راه دوم را برمیگزیند. و در مقایسه ی تركمنهای حوالی رود اترك و تركمنهای كناره ی دریای مازندران نیز، وامبری ساحل نشینان را متمدنتر یافته است.وامبری تركمنها را "فرزندان آزمند بیابان" یاد میكند.

در سفرنامه ی حاضر، از میان اقوام و مردم آسیای میانه، بیرحمترین و خونریزترینشان، تركمنها توصیف شده اند. رفتاری كه این قوم به ویژه با ایرانیان برده شان میكرده اند، چنان بیرحمانه بوده كه در یكی از نخستین منزلگاههای تركمن نشین، همسفران تركستانی وامبری با وجودی كه "به بهترین نحو پذیرایی میشدند" برای عزیمت، "اصرار و شتاب میكردند" و علتش را چنین میگفتند؛ "نمیتوانیم بیشتر از این شاهد درنده خوییهایی باشیم كه بر ضد این بردگان بیچاره ی ایرانی به كار برده میشود. درست است كه اینان رافضیند و هنگام عبور از مملكتشان با ما بسیار بدرفتاری كردند، اما رنجی كه این مردم بدبخت میكشند از حد بیرون است"! اندازه شقاوت تركمنها وقتی دریافته میشود كه مینگریم ما ایرانیان –همچنان كه وامبری نیز نظری تلویحا چنین دارد- تاتارها (به طور عمومی ساكنان تركستان) را مردمی وحشی در شمار میآورده و میآوریم. حس غمخواری خود وامبری نیز نسبت به این اسیران برانگیخته شده بوده، چنان كه شرح میدهد "خانجان (تركمن دولتمندی كه وامبری و همراهان مهمانش بوده اند) هم دو برده هجده و بیست ساله داشت كه هر وقت میدیدم زنجیرهای سنگین را به دنبال خود میكشند، قلبم به درد میآمد. به علاوه من شرمندگی بیشتری هم به دوش میكشیدم زیرا مجبور بودم در ملأ عام به آنان توهین كنم و فحش بدهم. چون زبان فارسی را بلد بودم، اسرا اغلب مرا صدا میزدند. از این رو نشان دادن كوچكترین همدردی میتوانست سوء ظن میزبانم را برانگیزد"!

در توصیف بیچارگی بردگان ایرانی آورده شده؛ "معمولا این مردم بیچاره را در اثنای شب از آغوش خانواده هایشان میربایند و اغلب با بدنی پر از زخم به اینجا میكشانند. لباس مرد نگونبخت را پس از اسارت میكنند و در عوض چند تكه ژنده پاره بر تن او میپوشانند كه به سختی میتواند برهنگیش را بپوشاند و زنجیرهای ثقیل بر اندامش میبندند كه پاشنه و قوزك پاهایش را میساید و با هر قدمی كه برمیدارد به شدت احساس الم میكند. به این ترتیب او هفته ها به زندگی اسفبار خود با غذایی ناهنجار ادامه میدهد و شبها نیز برای جلوگیری از فرار، بر گردنش بخوی آهنی (قره بوقرا) میبندند و به میخ طویله زنجیرش میكنند كه با كمترین حركت سر و صدای آن بلند میشود. آن قدر به این سرنوشت غم انگیز ادامه میدهد كه یا بستگانش او را با پرداخت فدیه آزاد كنند یا برای فروش به خیوه و بخارا فرستاده شود". در ادبیات شفاهی و ترانه های محلی شمال خراسان، یادگارهای تلخی از این روزگار پریشان مانده كه در پیوند با تركمنها و خیوه و بخارایند. در یكی از این ترانه ها كه برگرفته از حمله ی قبیله ای از تركمنها به چادرهای یكی از ایلات كرمانج خراسان و به اسیری بردن دختران و زنان ایل است، آمده "جوانها را كشتند، زنان را بردند / گلنار، یار مرا اسیر كردند / آنها را در خیوه و بخارا فروختند. در داستان دیگری كه به نظر خیالی میآید، خانزاده ای به اسیری برده و در آسیای میانه به بردگی فروخته میشود. قهرمان داستان با دست و پای زنجیر شده، در صحرا به كار گمارده میشود و یك روز متوجه پِهن گراز میگردد كه در آن دانه های انگور هست! با توجه به این كه در آن حدود از انگور خبری نبوده، وی در میابد این گراز شب هنگام برای تغذیه به حدود ایران میرود و صبح باز میگردد و روز در لانه اش میآرامد. از این رو نقشه ای میكشد و در بالای سوراخ گراز پنهان شده و هنگام غروب كه گراز از لانه بیرون میآید تا راهی سرحدات ایران شود، خود را روی آن میاندازد و یال و بدن گراز را محكم میگیرد. گراز نیز از ترس پا به فرار گذاشته و با تمام توان قهرمان را تا مرز ایران میرساند و آنجاست كه او از مركبش پیاده شده و در میان هموطنان آزاد میشود!

در سفرنامه ی حاضر، در حدود میان خیوه و بخارا از پسربچه ی برده ی پنج ساله ای یاد شده كه در میان مردان برده ی ایرانی به چوپانی گوسفندان مشغول است. این بچه 2 سال پیش از آن با پدرش به اسارت در آمده بوده اند و پدر فدیه را پرداخته و خلاص شده و نزدیك بوده است كه فدیه ی كودك نیز پرداخت شود. چه بسیار كودكانی این چنین كه از یاد خانواده هایشان رفته اند. این را از روی داستانها و روایتهای محلی شمال خراسان میگویم. پدربزرگم در دهه ی شصت در سفری كوتاه با مردی از اهالی منطقه سملقان (در شمال خراسان) آشنا شده بود كه در كودكی، تركمنها خواهر بزرگش را با تنی چند از دیگر دختران روستا میربایند و راوی از این صحنه، تصویری مات و مبهم در ذهن داشته است. وی كه به خرید و فروش گوسفند اشتغال داشته، در ایام پیری و به صورت تصادفی در روستایی تركمن نشین در شرق مازندران آن روز (استان گلستان كنونی) مهمان خانواده ای میشود و توسط مادربزرگ فرتوت این خانواده شناسایی میشود؛ این همان خواهر گم شده ی دهها ساله ی اوست...

چنان كه پیداست، تجارت برده در آسیای میانه پررونق بوده و لازمه ی این تجارت نیز راهزنی و شبیخون و قتل و غارت بوده است. چه بسیار كسانی كه بارها به اسارت درمیامده و به بردگی گرفته میشده اند و با پرداخت فدیه از طرف خانواده شان آزاد شده و در راه بازگشت به دیار، باز گرفتار و اسیر دسته ای دیگر از راهزنان میگشته اند. در میان نیاكان خود من نیز دست كم 2 تن ایشان چنین سرنوشتی داشته اند؛ پدربزرگ پدربزرگ من از طرف پدر و نیز پدربزرگ پدربزرگ مادریم. اگرچه بازارهای عمده ی برده فروشی در آسیای میانه (به ویژه خیوه و بخارا) بوده اند اما بردگان گاه در قلمروی ایران نیز فروخته میشده اند كه از این مورد اخیر در سفرنامه ی وامبری یادی نشده! در چنین وضعیتی و ضعف دولت ایران، باید سپاسگزار جهانشاهی روس باشیم كه به هر ترتیب بر فعالیت كانون ناامنی (آسیای میانه) نقطه ی پایانی گذاشت. در این خصوص، وامبری شرح میدهد؛ "خوشحالم كه بگویم این سوداگری نفرت آور بعد از سفر من به بخارا هر چند كاملا متوقف نشده اما به یقین كاهش فراوان یافته است و احتمال فراوان میرود از این پس دیگر برده فروشی در آسیای میانه به كلی موقوف شود. در قطع این داد و ستد هولناك مدیون روسیه هستیم زیرا تجارت برده را در مایملك آسیاییش و نیز در ممالك تحت حمایتش ممنوع ساخته است. به علاوه تركمنها، این آدم رباهای واقعی، دیگر نمیتوانند مثل گذشته به داخل ایران تجاوز كنند (احتمالا به خاطر تسلط روسها) تا رمه ها و آدمها را بربایند".

گویا اندك سالهایی پیش از سفر وامبری، دولت مركزی ایران برای بازگرداندن امنیت به حدود شرقی ایران و تسلط بر مناطق تركمن نشین، تصمیم به اقدام جدی میگیرد و سپاه بزرگ و مجهزی روانه ی این منطقه میكند. در این زد و خوردها كه تقریبا دو سال به درازا میانجامد، در مهمترین رویارویی، در نبرد سرنوشت ساز مرو، سپاه ایران قلع و قمع میشود و نیروهای متحد تركمن تقریبا 10 هزار اسیر از ایرانیان میگیرند و با زیاد شدن عرضه، قیمت برده بسیار كاهش میابد.

وامبری از زبان یكی از مهمترین سردستگان تركمنهای غارتگر، "سفر برای چپو و غارت" را "آلامان" نام داده. گفتنی است این واژه با تلفظ "اَلَمان" به معنی گروه و دسته ی غارتگر، در منطقه ی شمال خراسان در میان ایرانیان نیز رواج داشته است و آخرین نسلهایی كه گرفتار اَلَمانها بوده اند، اكنون انگشت شمار زنده اند.

به خاطر نبود قدرت مسلط در بیابانهای تركمنستان كنونی، گروههای المان چندی –از ضعیف و قوی- در این منطقه با تداخل منافع و عمل فعالیت میكرده اند كه بر پریشانی هر چه بیشتر آن سامان دامن میزده است. وامبری در گذر از این منطقه ناچار باید به سرسپردگی و ابراز ارادت به برخی از قویترین این گروهها تن میداده تا از شر باقیشان در امان باشد. جالب است كه انگار دسته جات غارتگر تركمن، تنها به اسیر گرفتن و برده كردن ایرانیان تمایل داشته اند و ذكری در كتاب به میان نیامده كه دال بر آن باشد كه از تركمنها یا دیگر اقوام آسیای میانه نیز اسیران و بردگانی گرفته میشده اند!

4-2. در قلمروی خان نشینهای آسیای میانه:

روی هم رفته حضور یك نابومی –مثلا وامبری- در آسیای میانه خیلی توی چشم میآمده و مایه كنجكاوی میشده. دست كم همین نكته مینمایاند كه این منطقه در آن زمان چقدر از گذشته پررونقش كه در مسیر جاده ابریشم بوده و مردمی از اقوام مختلف در آن رفت و آمد میكرده اند، فاصله گرفته بوده. شناسایی و توسعه ی راههای دریایی میان شرق آسیا و خاورمیانه و اروپا از طرفی و از طرف دیگر كشف سرزمینها و در نتیجه منابع جدید در آمریكا و آفریقا و استرالیا، میتوانسته اند از عمده ترین علتهای این ركود آسیای میانه در شمار آیند. وامبری در بازار بخارا –كه بزرگترین و مهمترین شهر و مركز آسیای میانه بوده- "كالاهای ساخت اروپای غربی را خیلی كم و اجناس ساخت روسیه را به وفور" یافته است. خود همین نكته مینمایاند كه آسیای میانه در آن زمان دیگر در مسیر شرق و غرب عالم نبوده و بیشتر با روسیه تبادل میكرده است.

یكپارچه نبودن حكمرانی، ناامنی و نیز هرج و مرج ملوك الطوایفی آسیای میانه نیز از عوامل مهم ركود تجاری و تمدنی این ناحیه در شمار میرفته است. چنان كه وامبری در راه بازگشت به ایران، در شرح سرمرز افغانستان مینویسد "اجحافهای متعدد كه بر مسافران عادی و فقیر آسیای میانه تحمیل میشود، مبادلات بازرگانی را تقریبا ناممكن میسازد و گنجینه های تجاری كه در این نواحی وجود دارد به علت همین اجحافها به هدر میرود و خراب میشود".

اگرچه در بخارا، وامبری از "تنوع و گوناگونی نژادها و البسه و رفتارها"ی مردم متعجب شده است اما شرحی كه از ایشان میدهد، نشان میدهد كه عمده ی ایشان از اقوام بومی آسیای میانه بوده اند و تنها هندیان بوده اند كه از سرزمینهای دوردست در آنجا حضور داشته اند.

در بخارا، وامبری "در چهره ی اكثر مردم بشره ی ایرانی" را مشاهده كرده اما ویژگیهای قیافه ی تاتاری را نیز بسیار گسترده یافته است. معماری و شهرسازی بخارا، در نظر وامبری شایسته ی "بخارای شریف" تشخیص داده نشده و نیز ثروت شهر چندان نظر وی را جلب نكرده و تنها گوناگونی اقوام بوده است كه در نظرش بااهمیت جلوه كرده. وامبری ساكنان بخارا را اعم از ایرانیان (به گمانم منظورش فارسی زبانان بوده)، تورانیان، یهودیها و هندوها ذكر كرده است.

وامبری از زبان ساكنان آسیای میانه دو صفت را به اهل بخارا نسبت میدهد و پیداست كه خود نیز در زمان اقامت در آن شهر، به آن دو صفت اذعان دارد؛ یكی فریبكاری ایشان؛ "محیل و بی اعتمادند" و دیگری خسّتشان؛ بسیاری از اهل بخارا "برای دعای خیر پیش من میآمدند و به صوت قرآنم در امكنه ی عمومی گوش میدادند اما هرگز پشیزی پول نثارم نكردند"!

4-3. دین و نهاد دینی در آسیای میانه:

در این سفرنامه، نفوذ قوی مظاهر و آیینهای دینی و نهاد روحانیت در آسیای میانه برایم نکته جالبی بود. از شرح سفر وامبری پیداست روحانیان مسلمان در آسیای میانه از نفوذ بسیاری در میان مردم برخوردارند. مثلا در اشاره به تركمنها گفته شده "زود پی بردم كه علما تنها طبقه ای هستند كه میتوانند هرگونه نفوذی را بر این مردم بیرحم اعمال كنند"!

در بازگشت از سرزمین تركمنها، وامبری شرحی از عمل یك روحانی آورده كه نشان دهنده عمق و شدت خرافات مذهبی در میان مردم آن زمان است و نیز جنبه ی تجاری و اقتصادی آیینهای دینی را مینمایاند؛ "خانقاهی برای خود داشت و از مكه برای قرائت قصاید شریف اجازه نامه ی خاص گرفته بود. هنگام خواندن شعر هر وقت بندی از آن را تمام میكرد، در فنجان پر از آبی كه در پهلوی خود نهاده بود، تف میكرد. آب دهنی را كه به این طریق با كلمات مقدس آمیخته شده بود، به عنوان داروی همه دردها به بالاترین پیشنهاد دهنده میفروخت".

 




نویسنده : سروش
تاریخ : شنبه 25 فروردین 1397 07:38 ب.ظ

3.      در ایران:

در این سفرنامه، از توصیفاتی که از شهرها و راهها و... در ایران میشود، من این حدس ر میزنم که احتمالا کشور ما از دورهای چوناوج صفویه خیلی ضعیفتر و پریشانتر بوده است. مثلا در شرح اصفهان، وامبری بازار را "مركز هر شهری در خاورزمین" میداند و میگوید بازار اصفهان چنان است كه "انسان میتواند ساعتها در این خیابانهای سرپوشیده و معظم كه با شاخه های متعدد به تمام قسمتهای شهر منتهی میشود، قدم بزند و غریبه ای كه بلد محلی نداشته باشد، چه بسا به آسانی گم شود". با این حال این بازار را دور از "دوران رونق اصفهان" توصیف میكند و میگوید تقریبا متروك مانده.

3-1. دین و نهاد دینی در ایران:

در این سفرنامه، گستردگی و پرتکرار بودن آیینهای شیعی (روضهخوانی، عزاداری محرم، زیارت قبور ائمهدر ایران خیلی نظرم راجلب کرد.

وامبری در بیان تعصبات مذهبی ایرانیان شیعه مذهب میگوید وقتی كه با ایشان در سفر از تركیه به ایران، از سرزمینهای ارمنی نشین میگذشته اند، این ایرانیان "حاضر نبودند لب به غذایی بزنند كه به دست نامسلمان تهیه شده بود"! همچنین در جایی دیگر نقل میكند در ایران "هر چیزی كه دست كم مذهب تسنن عثمانی را به نمایش بگذارد، مورد بیزاری و خواری است" و به خاطر همین تصمیم میگیرد از هیئت یك افندی –كه تا آن زمان خود را جا زده بود- بیرون بیاید.

وامبری كه در هیئت یك افندی عثمانی در سفری از تهران به شیراز میرود، با آن كه میخواسته نزد همسفرانش "رفیق راه خوبی قلمداد" شود و لذا از "هرگونه جدل مذهبی" پرهیز میكرده، این خودداری را سخت توصیف مینماید چرا كه "ایرانیها خیلی علاقه مند به مباحثه اند و با اشتیاق با مسیحیان و گبرها و خاصه اهل تسنن بحث میكنند"!

در توصیف اهمیت آیینهای دهه ی محرم در میان ایرانیان شیعه مذهب، وامبری عزاداری قزوینیان را چنین شرح میدهد "... دیگری آن قدر به سینه میكوبید كه خون از دهانش جاری میشد و سومی بر پیكر خود قمه ی تیز میزد تا با جاری شدن خون، جمعیت را به هیجان آورد. (...) همراهم میگفت قزوین –یا به قول او قزوین، مجاهد فی سبیل الله- در این روز (احتمالا عاشورا) دست كم با دادن دو تن فدایی كه در راه حسین جان میسپارند، خود را در میان تمام شهرهای دیگر ایران ممتاز میكند". وامبری چنین اعمالی را یادآور "عمل هندیهایی" میداند كه "ملهم از تعصب مذهبی، خود را ناقص میكنند" و نیز بیانگر صحنه ای در روز "بایرام" در مصر میخواند كه "مردان در مقابل مسجد روی زمین دراز میكشند تا زیر سم اسب قوی هیكل پیشنماز لگدمال شوند".

از آداب عجیب مذهبی كه وامبری در این كتاب از ایرانیان نقل كرده، حمل مردگان به كربلا برای دفن در كنار آرامگاه امام سوم شیعیان است! وی میگوید "چنین رسمی در سراسر ایران جاری است و هر كس كه بتواند هزینه ی این كار را بپردازد، حتی اگر در منطقه ی دوردست خراسان باشد، میتواند ترتیبی دهد كه بقایای جسدش را به كربلا حمل كنند تا در خاكی دفن شود كه امام محبوب او آرمیده است". وامبری در سفر تهران به شیراز، كاروانی را دیده مركب از 40 اسب و قاطر كه 3 مرد عرب 10 روز بوده آن را راه میبرده اند و 20 روز دیگر به كربلا میرسند! وی طول سفر كاروانهای مردگان را حتی تا 2 ماه نیز عنوان میكند. وامبری گزارش میدهد كه در كاروان یادشده، هر قاطر 4 تابوت را حمل مینماید. اگر چنین باشد باید گفت كه كاروان مورد نظر تا 160 مرده را حمل میكرده. با توجه به جمعیت آن روز ایران و این كه فقط مردگانی راهی این سفر میشدند كه وارثشان توان مالی لازم و تمایل برای دفن ایشان در كربلا را داشته بوده باشد، وجود این همه مرده در آن واحد بعید است كه مربوط به یك منطقه بوده باشد و احتمالا مردگان را از شهرها و روستاهای چندی جمع كرده بوده اند. یا مثلا از جایی شروع كرده و مردگان آن دیار را جمع میكرده و در آبادیها و شهرهای مسیر هم مردگان دیگری را به كاروانشان اضافه مینموده اند. بوی شدید تعفن و حضور مردگان، چنین كاروانی را بسیار خوف انگیز جلوه میداده! وامبری حمل مردگان را در زمستان "كاری نسبتا بی زیان" توصیف میكند اما اذعان دارد كه در فصل گرم و "در هوای سوزان ایران، هم بر انسان و هم بر حیوانهای باركش تأثیری مرگبار مینهد".

وامبری "صحن و گنبد" حرم امام رضا را از لحاظ "عظمت و غنا از تمام مقابر دنیای اسلامی كه مسلمانان به زیارت آنها میروند، حتی از مدینه و نجف و كربلا و قم نیز" دارای جلوه ی بیشتری میداند. این در حالی است كه خودش میگوید "بسیاری از شكوه و جلال پیشین آن از میان رفته و درصد زیادی از غنیترین تزئینات آن را در ادوار گوناگون، ازبكها، افغانها و دیگران غارت كرده اند".

3-2. امنیت در ایران:

از نوشته های وامبری چنین برمیآید كه در قیاس با شرق قلمروی عثمانی، غرب خاك ایران امنتر است. وی شرح میدهد "جاده ای كه از تبریز به داخل كشور میرود، كاملا انباشته از كاروان و مسافر است. از این رو به نظر رسید راه به قدر كفایت امن است و مصمم شدم همراه یك چاروادار به تنهایی تا پایتخت مملكت سفر كنم".

 در بازگشت از آسیای میانه به ایران نیز، وامبری وقتی به مشهد میرسد، احساس امنیت میكند و هویت اروپایی خود را حتی بروز میدهد و لباس اروپایی میپوشد و در شهر آزادانه میچرخد. همین نكته تفاوت فرهنگی و امنیت ایران با آسیای میانه و افغانستان آن روز را مینمایاند. با چنین اوصافی میتوان ادعا كرد عقب ماندگی افغانستان كنونی فقط محصول جنگ و ناامنی 3-4 دهه ی اخیر نیست. همچنین اگر تسلط و نفوذ روسیه و شوروی در آسیای میانه نبود، احتمالا آن سامان نیز در پذیرش دنیای امروز و بایسته هایش وضعی چون افغانستان امروز میداشته است.

وامبری با اشاره به حضور "سُنیها، تركمنها و ازبكهای مغرور با حال و هوای خاضعانه و معذرت خواهانه" در مشهد، میگوید "به هیچ وجه سنیها در معرض اقدام تلافی جویانه ی كسانی نیستند كه همكیشان آنان اغلب قربانی خشمشان قرار گرفته اند" و میافزاید "سُنی در ایران در امنیت است اما نمیتواند از حس گناهی برهد كه بیرحمی او كاملا مستحق كیفر است و اثر این خودآگاهی نامطلوب در حركات و سكنات و سلوك او نمایان است".

وامبری در مشهد فارسی را با لهجه ی بخارایی حرف میزند و از این رو تلاشش برای این كه خود را مردی از استانبول جا بزند، با این واكنش مشهدیها بیهوده میماند؛ "ما لحن بخارایی را به خوبی میشناسیم. در اینجا با لباس مبدل ظاهر میشوید تا از كیفر بیرحمیهایی كه در بخارا نشان داده اید در امان بمانید اما ناراحتی شما بیجاست چون ما كاری به شما نداریم". و وامبری در پناه فرهنگ مداراگرتر و آنچه در قیاس با آسیای میانه، در ایران "شبه حكومت" میخواند، در امان است.

در بیان ساختار سلطانی حكومت ایران و وابستگی شدیدش به پادشاه، گفته شده "در ایران خصوصیات پادشاه وقت بر هر چیزی در قلمروی پادشاهی اثر میگذارد و به همین سبب هم ویژگی حكام وقت چندین ولایت در قلمروی این كشور تا حد محدودی تعیین كننده ی امنیت و آسایش نسبی جاده ها به شمار میرود".

وامبری شرح میدهد كه "ایرانیان سفر از مشهد به تهران را به عنوان تهوری مینگرند كه نیاز به روحیه ای قوی دارد و شجاعترین مردم ممكن است به سبب وجود خطر در بخش نخست جاده خراسان كه تركمنها و بلوچها و كردها موجب وحشت آن هستند، از مسافرت در این خطه امتناع كنند". و این توصیف در حالی است كه وامبری اهتمام والی خراسان در ایجاد امنیت در آن حدود و راههایش را شایسته ی این مثل رایج میان مردم میداند؛ "حتی كودكی هم میتواند با امنیت كامل بشقابی پر از پول را در جاده ها با خود حمل كند بی آن كه هیچ آسیبی ببیند".

فاصله میان سبزوار تا شاهرود كه چهار منزلگاه (عباس آباد، میان دشت، میامی، شاهرود) دارد را وامبری از جهت دست اندازی گروههای چپاولگر، به ویژه تركمنها، خوفناكترین مسیر در ایران میخواند.

با وجود توصیفات ذكر شده، وامبری دلیل اصلی ناامنی راههای ایران و از جمله راه مشهد به تهران را "كم دلی نامعقول خود ایرانیان" میداند چرا كه حتی اگر در شمار زیاد و مسلح باشند، جرأت مقابله با راهزنان را نداشته و زود تن به اسارت و عمری بردگی میدهند.

3-3. بهداشت در ایران:

در توصیف وضعیت بهداشتی اسفبار عامه ایرانیان، وامبری خاطره ای را نقل میكند؛ "...در همان حال كه در یك طرف حوض كسانی اشیای كثیف را میشستند، عده ای نیز چرمهای نیمه دباغی را در آن خیس میكردند و شخص ثالثی هم طفل خود را در همان آب تمیز میكرد و در طرف دیگر حوض مردانی ایستاده بودند كه با طمأنینه و دقت وضو میگرفتند و یكی از آنان –كه در واقع میبایست خیلی تشنه بوده باشد- خم شد و حریصانه از آن مایع سبز و تیره رنگ نوشید". و وقتی یكی از حاضران اشمئزاز وامبری از این صحنه را مشاهده میكند، ضمن "نكوهش جهل" وی، روشنش مینماید كه "بر طبق شریعت" وقتی مقدار آب از فلان اندازه بیشتر باشد، "پاك است"!
وامبری میگوید "صابون كالایی لوكس و مصرف آن نادر است". وی در بیان سطح پایین بهداشتی ایرانیان، اشرافی را توصیف میكند كه "از دستمال جیبی خدمتكاران خود استفاده كرده اند".

وامبری، "كارد و چنگال و قاشق" را در میان ایرانیان "اشیای ناشناخته" توصیف میكند و میگوید "برای فرد اروپایی فوق العاده زننده است كه میبیند صاحب خانه با انگشتانش مرغ پخته ای را قطعه قطعه میكند و هر تكه ای را به مهمانی میدهد و یا قدح شربتی را دور میگرداند كه تا به نفر آخر برسد، سبیل حنایی ده دوازده مرد در آن فرو رفته است"!

وامبری "فقدان پاكیزگی خیابانها و درون منازل" ایرانیان را چنان میداند كه "بیگانه را حیرت زده میكند"! وی كه احیانا در ایران جز به خانه ی طبقات متوسط و بالاتر راه نیافته، اتاقهای این خانه ها را "تالارهای وسیع بی مبلمان" توصیف مینماید كه اتاق پذیراییشان "با فرشهای گرانبها مفروش" میشوند و "دیوارهای آن را با تزئینات گرانبها میپوشانند اما آشپزخانه و اتاق مسكونی" و آبدارخانه را "به اسفبارترین وضع رها" میكنند.

از توصیفاتی كه آمد، میتوان دریافت در زمان وامبری، از لحاظ باورها و رفتارهای بهداشتی، اروپاییان خیلی از ایرانیان جلو افتاده بوده اند. و نیز باید اذعان كرد كه در موضوع مورد اشاره، در دهه های اخیر نیز همچنان ما مشابهتهای زیادی با نیاكانمان كه معاصر وامبری بوده اند، به ویژه در مناطق دورافتاده تر كشور شاهد بوده و استیم.

3-4. آداب و باورهای ایرانیان:

روی هم رفته وامبری باورد دارد كه "ایران آن طوری كه نمایندگان پرحرارتش در اروپا مینمایانند و ما را به این گمان رهنمون میكنند، چندان متمدن نیست".

جشنها: وامبری در توصیف یكی از عناصر جشنهای ایرانی میگوید "از نظر ایرانیان هر نوع جشن و سرور بدون وجود شیرینی ناقص است". گویا این خصیصه همچنان از عناصر فرهنگی ما ایرانیان میباشد و من الان كه مینویسم، واقعا برایم جای سوال است مگر مردمی نیز وجود دارند كه در جشنشان شیرینی نباشد؟!

لباس: در توصیف آداب و سلایق لباس ایرانیان (و به طور كلی شرقیان) و تفاوتش با اروپاییان، وامبری خاطره ای از روزهای اقامتش در تبریز نقل میكند كه هیئتی ایتالیایی "در هوای گرم فوق طاقت، در اونیفورمها و البسه ی فوق العاده فاخر، با سینه های مزین به مدالهای درخشنده ی گوناگون و كلاهخودهای پردار و شمشیرهای عالی" وارد شهر شدند و ادامه میدهد "تماشای این منظره برای ما اروپاییان خیلی جالب بود" اما از نظر مردم شهر "ریشخندآمیز" مینمود. وامبری میگوید "آنچه به نظر ما (اروپاییان) پرشكوه و جلال است، نزد ایرانیان مسخره است. به نظر ایشان كتهای كوتاه و تنگ ما ناشایسته ترین لباس و فاقد هرگونه سلیقه است و هر نوع البسه ی ساده و تنگ و بی تصنع به نظر ایرانیها حقیر و ناچیز است. زیباپسندی ایشان در باب البسه شامل لباسی میشود كه گشاد و بلند و پرچین و مطنطن باشد. عفت مآبی و فروتنی كاذبشان آنان را وامیدارد تا هر سبك لباسی كه خطوط اعضا و جوارح بدن انسان را برجسته نشان دهد مستهجن بدانند در حالی كه اروپاییان چنین مدی را دوست دارند و از این رو ناخشنودی آسیاییها را برمیانگیزند". پیداست كه سلیقه پوشش ما ایرانیان امروزی كاملا اروپایی شده و آداب البسه مان تغییر یافته است.

در توصیف فرهنگ البسه، وامبری در عجب است كه چطور ایرانیانی كه پول زیادی برای لباس بیرونشان خرج میكنند، درون خانه شمار اندكی لباس دارند كه آن نیز بی ارزش است! وی این تفاوت میان لباسهای بیرون و درون خانه ی ایرانیان را به تفاوت میان اتاق پذیرایی و اتاق مسكونی ایشان مانند میداند.

آرایش و پیرایش: گویا رسم حنا زدن به "دستها و ناخنها" و احتمالا ریشها در میان ایرانیان و آنگونه كه وامبری توصیف میكند "اشخاص متشخص" عمومیت داشته است كه مایه ی بیزاری نویسنده از ایشان نیز میشده!

مجلس آرایی: وامبری ظرافت ایرانیان را "تنها محدود به حركات سر و دست و سخنوری و شیوه محاوره ی آنان" میداند و در این ویژگی ایشان را از تقریبا همه ملل دنیا برتر میشمارد! و نیز تذكر میدهد كه این ویژگی را باید در میان "بالاترین صاحب كمالان" این قوم جست.

تملق، دورویی، ریاكاری: در بیان عمق فرهنگ تملق و دورویی در میان ایرانیان، وامبری میگوید "ایرانیان در حضور زمامداران مملكت خود به پایینترین درجه تملق تن میدهند، لیكن به مجردی كه از چشم آناان دور شدند، در هتك حرمتشان كوتاه نمیآیند". پیداست كه این ویژگی همچنان در فرهنگ ایرانی پررنگ و كارساز است! و در جای دیگر میآورد؛ "هنرهای ریاكاری و سالوس ورزی كه با تمام تلألوی خود در اینجا جلوه گر است، هر چند هم زشت و قابل سرزنش باشد، نباید برخی از كیفیات عالیتر ایرانیان یعنی آراستگی ظاهر و آداب دانی و مواهب ذهنی اصیلشان را از چشم ما پنهان كند. زیرا فقط در اینجاست كه میبینیم بلندهمتی ذهنی كه طالب رسیدن به مراتب عالی فرهنگی است در شاه و دهقان به یك اندازه احساسی قابل تحسین و الهام بخش را بر میانگیزد".

ادب دوستی: از توصیفات وامبری چنین برمیآید كه "مردم طبقه متوسط اصفهان" را بافرهنگترین مردم ایران یافته است چرا كه "صدها بیت شعر از بهترین شعرای خود را حفظ میدانستند و با شاهكارهای ادب كشورشان كاملا آشنا بودند". وامبری مردم "ایشان را مردمی زیرك، شاعر مسلك و در بدیهه گویی سریع الانتقال" یاد میكند.

از شرح و توصیفات وامبری پیداست كه سعدی و حافظ پیش از روزگار معاصر نیز در شیراز شناخته شده بوده اند و اعتبار مستمری در طی قرون داشته اند. مثلا در خصوص سعدی آمده كه "اكرام این شاعر بزرگ تنها محدود به مردم ایران نمیشود بلكه در نزد هر یك از مسلمانان آسیایی نیز صاحب احترام است" و در چین و آفریقا، گلستانش خوانده میشود و "هرجا جوانان محمدی (مسلمان) در مكتبی گرد آیند، به یقین گلستان اساس تعلیم آنها به شمار میرود".

پیداست در تقریبا 150 سال پیش هم توجه به فردوسی وجود داشته و ایرانیان شناخت نسبتا خوبی از او داشته اند. مثلا چنان كه وامبری میگوید "طبق باور كنونی ایرانیان" در زمان ناصرالدین شاه، مزار فردوسی در توس واقع است. وامبری فردوسی را "یكی از بزرگترین شاعران ملی دنیا" و بنای مزارش را "یادبودی كه متعلق به عصر جدید است" میخواند. نیز با نظر احترام بر كوشش و توانایی وی در سره گویی پارسی اشاره كرده و این را در تقابل با عنصر عربی توصیف مینماید. هم از این جهات میتوان دریافت ایرانیان آن روزگار هم فردوسی را مهم دانسته و به او ارادت داشته اند.

در گذر از نیشابور و با اشاره به احترام و توجه مردم به هر دوی خیام و عطار، وامبری ایران را دارنده "كاملترین مجموعه ی تصویر جهان خاورزمین" میداند چرا كه "به وضوح واجد خصیصه ی شرقی است؛ زیرا دارای منتهای اضداد است" و "ضد خدا و متقی فروتن رودرروی هم قرار دارند"!

جبرباوری: در شرح سفر تهران به شیراز، وامبری در پایان شرح واقعه ی زد و خوردی كه در پی یك جر و بحث، یكی، دیگری را با تیر زده و همراهان نفر تیرخورده، تیرانداز را گرفته و كتك مفصلی زده اند و كت بسته، كنار شخص تیرخورده نشانده اند، میگوید این دو خیلی زود و بی دخالت دیگران "به دوستانه ترین شیوه به گفتگو پرداختند. زخمهای یكدیگر را بستند، به هم دلداری دادند و در این نوع دوستی تا آنجا پیش رفتند كه همدیگر را بوسیدند". وامبری این پایان را مصداقی بر این باور جبرگرایی و قضا و قدری به قول خودش "شرقی" میآورد كه "هیچ یك در این واقعه مسئول نبودند. سرنوشت چنین خواسته بود و هر كس میباید بی گفتگو تن به فرمان قضا دهد".

آنچه امروزه ماساژ دادن میخوانیم و چنین گمان میكردم كه راه و رسمش و نیز رواجش از مغرب زمین به فرهنگ و زندگی ما وارد شده و میشود، در میان ایرانیان زمان وامبری گزارش شده است. همچنین روایت وامبری چنان است كه گویا این پدیده را پیشتر در اروپا یا حتی سرزمین عثمانی ندیده است. در سفر شیراز شرح میدهد كه به هنگام اتراق، "توانگرها نوكران خود را واداشتند تا پشت و شانه ی آنان را مشت و مال دهند و اعضای بدن خود را به دستشان سپردند كه آن قدر بكشند تا صدای تق كند. مقصود آشكار از این كار منحصر به فرد، تمدد بدن بود".

در گذر از منطقه ی نیشابور هم مردی بومی همراه وامبری میشود و با اشاره به خرابه های اطراف شهر، به تمجید از تمدن ایرانی و غنای آن میپردازد كه البته با اعتراض و ردیه ی وامبری مواجه میشود. این رویكرد مرد نیشابوری نسبت به تمدن و فرهنگ ایرانی، چند بار دیگر نیز از سوی اتباع ایران در نقاط مختلف این سفرنامه گزارش شده و میتوان در آن عرق به میهن و نیز تمایز ایران با دیگر نقاط جهان و همسایگانش در دید شهروندانش را یافت و هم حدس زد كه نوعی اعتقاد به وجود گذشته ای طلایی در این سرزمین در میان مردمانش در یك و نیم سده ی پیش نیز رواج داشته.

وامبری در "شیوه ی رفتار ساكنان خراسان با مردم عراق عجم" تضادی میبیند؛ "همجواری با آسیای مركزی اثر خود را بر بسیاری از عادتهای خشن مردم خراسان باقی گذاشته است در حالی كه صیقل تمدن ایرانی بی تردید بر ساكنان عراق عجم دیده میشود". (البته عنوان عجم از سوی مترجم به عراق اضافه شده).

ولایت فارس: وامبری كه از راه آذربایجان به تهران آمده و از آنجا نیز عازم فارس است، مردم فارس را به شكل محسوسی متفاوت از "سایر مردم ایران" كه دیده، توصیف میكند. وی اهل فارس را در مقایسه با دیگر ایرانیان، "سیه چرده تر"، "شادتر"، بذله گوتر و پرهیجانتر توصیف میكند. وامبری در وصف شیراز میگوید "در واقع شهری را در ایران سراغ ندارم كه ساكنان آن به قدر مردم شیراز شاد و شنگول باشند". نیز وی نقل به مضمون، ضرب المثلی را میآورد كه مشخص مینماید اهل شیراز نیز به این ویژگی متفاوت خود با سایر ایرانیان واقف بوده اند؛ "شاید در اصفهان دانشمندان و هنرمندان زیادی ببینید / اما رقاصان، خنیاگران و باده نوشان را فقط در شیراز پیدا میكنید". اگر چه ضرب المثل یادشده كمی با بیت معروف حافظ (اگر چه زنده رود آب حیات است / ولی شیراز ما از اصفهان به) متفاوت است اما از آنجا كه به شكل یك بیت نوشته شده و نیز از آنجا كه وامبری پس از سالها و در زمانی كه به اروپا بازگشته بوده، سفرنامه اش را نوشته، شاید آنچه از اهل شیراز شنیده، همین سخن حافظ بوده باشد. و اما پیداست كه خصیصه ی ذكر شده ی شیرازیان، تا روزگار ما نیز همچون روزگار وامبری دوام داشته و "به رغم نهی شدید شریعت اسلام، هر كسی به دلخواه باده مینوشد. مسافر بیخبر، صنعتگر و دیوانیان بیدرنگ با غروب آفتاب تا نیمه شب و حتی دیرتر به باده پیمایی و عیاشی میپردازند".

با این حال، وامبری "شگفت انگیزترین خصیصه" ی مردم شیراز را "تندمزاجی و آشفته حالی" ایشان میداند چنان كه "همه بدون استثنا خنجری دودَم بر شال كمر میبندند و آماده اند تا با كوچكترین برآشفتگی و یا اختلاف عقیده ای از آن استفاده كنند". وی در شرح آثار این تندمزاجی اضافه میكند "هیچ شهر دیگری در ایران نیست كه در آن زندگیهای بسیاری با چنین شیوه ای لاابالی از كف برود"!

در "ولایت فارس"، وقتی به آثار باستانی پیش از اسلام برخورد میكنند، وامبری شرح میدهد كه تركان چادرنشین محلی و به تعبیر او "باقیمانده های دوران سلاجقه" كه با "هنر و صنعت" ضدیت دارند، به ویران كردن این سازه ها میپرداخته اند و مثلا برای استخراج چند گرم سرب از سوراخ وسط ستونهای سنگی برای ساخت گلوله، كودكان ستونهای سنگی را واژگون میكرده اند و... .

3-5. فساد دستگاه حكومت:

شاه (ناصرالدین شاه) از شكارهایی كه میكرده به عنوان هدیه برای سفیران كشورهای خارجی میفرستاده و ایشان نیز باید در ازای آن هدیه انعامی به آورنده اش میداده اند. كم كم شمار این هدیه های شاهانه از اندازه برون میشوند و سفیران درمیابند كه این نقشه ی "نوكران" برای گرفتن انعامهای كلان بوده و از جانب خاندان سلطنتی انجام نمیشود. برای حل این معضل، سفیران دست به دامن وزیر خارجه دولت ایران میشوند تا هر شكاری كه میرسد، او تأیید نماید كه از جانب شاه است. بدین ترتیب مدتی جلوی تقلبها گرفته میشود اما پس از اندك زمانی باز رویه ی پیشین تكرار میگردد و سفیران در میابند كه وزیر محترم خارجه هم به صف متقلبان پیوسته است!

 




نویسنده : سروش
تاریخ : شنبه 25 فروردین 1397 07:36 ب.ظ

نام كتاب: زندگی و سفرهای وامبری

نویسنده: آرمین وامبری

مترجم: محمدحسین آریا


وامبری یهودیی مجارستانی (زاده 1832 م) بوده. وی یك پیایش در كودكی شل میشود و با سختی و در فقر بزرگ میشود و در آغازین سالهای جوانی چند زبان –از جمله انگلیسی- میآموزد و راهی استانبول میشود و چند سال در آنجا میكوشد تا فرهنگ و زبان بومی را فراگیرد. وامبری در سال 1863 م، زمانی كه كه تقریبا 30 ساله بوده، عزم سفر به آسیای میانه را دارد و انگیزه ی این سفر را ترك شناسی معرفی میكند! اما در پایان سفرنامه اش رهاورد این سفر را شناخت آسیای میانه و دادن پیشنهادها و نظریاتی برای متمدن و اهلی كردن مردم آن سامان –آنچنان كه خود میگوید- به دست انگلیس میابیم! در این سفر از استابول به شرق قلمروی عثمانی میرود و وارد آذربایجان شده و از آنجا به تهران میرسد. اندكی در تهران اقامت كرده و خوش میدارد تا اصفهان و شیراز را نیز دریابد و در سفری كوتاه راهی آنجا شده و به تهران باز میگردد و سپس در معیت حاجیانی از تركستان از طریق مازندران راهی تركمن صحرا شده و از آنجا به خان نشینهای خیوه و بخارا میرود كه گویا هدف اصلی سفرش رسیدن به این منطقه بوده است. سپس از بخارا و از راه افغانستان و هرات به مشهد میآید و از آنجا به تهران میرود و از راه آمده به استانبول بازمیگردد.

وامبری كه مردی جهان دیده و مردم آمیخته است با نثری روان و توصیفاتی جالب، مردم، اقوام، زبانها، دولتها و حكومتها، طبیعت، خصوصیات فرهنگی و اخلاقی و... را توصیف میكند. سفرنامه ی او شیرین است و گزارش خوبی از احوال ایران آن زمان و نیز سرزمینهای همسایه به ما میدهد كه البته یكی داستان است پر آب چشم و لبریز از ناامنیها و كشتارها و فقر اقتصادی و بهداشتی و... .

این كتاب را در پاییز 96 خوانده ام.

 

1.      در اوصاف وامبری:

در بخارا، كسی را میآورند تا ادعایش مبنی بر این كه از "اعراب اهل دمشق است" توسط وامبری آزموده شود. این شخص قصد خود از سفر به این سامان را "زیارت مقابر برخی از اكابر چین" عنوان نموده بوده. وامبری "بلافاصله پس از ورود از خصوصیات چهره" آن كس درمیابد كه اروپایی است و بعد از گفتگو ظنش تأیید میشود زیرا كه میفهمد "لحن تلفظش اصلا عربی خالص نیست"! شرحی نیامده اما برمیآید كه وامبری آن شخص را لو نمیدهد و نیز در ادامه میگوید "متأسف شدم كه بعدها او را ملاقات نكردم زیرا ظن قوی دارم همان كاری را میكرد كه من بدان مشغول بودم". فحوای این سخن وامبری چیزی فراتر از ماجراجویی و صرف شوق شناخت مردم آسیای میانه و ترك زبانان را به ذهن متبادر میكند؛ آیا واقعا باید وامبری را آنگونه كه برخی گمانه زنیها میگویند، جاسوس انگلیس دانست؟

وامبری هنگامی كه در تهران به عنوان یك درویش مسلمان سنی اهل عثمانی میخواهد به همراه حاجیانی از تركستان به آسیای میانه سفر كند، مقصود خود از این سفر خطرناك و طولانی و سخت را آرزومندی "زیارت مقابر زهاد خیوه و سمرقند و بخارا" معرفی میكند و برای مخاطب سفرنامه اش شرح میدهد كه "تجارب ممتد من با شرقیها در مراتب گوناگون و در ممالك مختلف، كاملا متقاعدم ساخته بود كه (...) با این مردم ساده و عامی باید هرگونه سخن از علم و كنجكاوی را به عنوان محرك و مقصود سفرم" مطرح نكنم. شاید بتوان وجود و عدم وجود چنین رویكرد و روحیه ای كه بر قلم وامبری جاری شد را یكی از تفاوتهای مهم شرق اسلامی با اروپای مسیحی، دست كم در آن زمان دانست.

1-1.           زبان آموزی و تشبه به مردمان محلی:

وامبری در جایی میگوید "در مشهد مرا بخارایی و در بخارا مشهدی میدانستند و در تمام طول مسافرت ترك بودم، گاه مرا روسی و زمانی اروپایی میپنداشتند و چه چیزی كه نبودم"! وی با جا زدن خود به عنوان یك اشرافی مسلمان عثمانی و یك نفر اهل بخارا، ضمن پذیرش اتهام وجدانی-اخلاقی "دورویی ظاهری"، سعی داشته با این "نقش دوگانه" به مردم مسلمان سرزمینهایی كه در آنها سفر كرده نزدیكتر شود و "بینش خاصی درباره ی زندگی بومی" كسب كند. وی با نگاهی عالمانه، میگوید "اگر دوستان اروپایی نظر خود را در باب اصول و رسوم محلی برایم مطرح میساختند، بی قید و شرط نمیپذیرفتم و موضوع را در پرتو نوری كه ملاحضات و احساسات مردم بومی بر آن افكنده بود، میسنجیدم".

وامبری در شرح سفرش به آسیای میانه در معیت حاجیان و دراویش تركستانی، با شگفتی میگوید برخی روستاییان مازندرانی "با تیزبینی دهاتی خود به سرعت پی برده بودند كه من نه تاتارم و نه حتی عثمانلی. بلكه در ظاهر و باطن مردی فرنگیم كه از همراهی دراویش استفاده كرده ام تا در آسیای میانه، در سرزمینی كه میتوان گفت برای اروپاییان دسترسی به آن میسر نیست، سیاحت كنم".

یك بار نیز در راه بازگشت از آسیای میانه به ایران، در حالی كه در جامه و هیئت درویشی از بخارا درآمده است، احتمالا از آنجا كه نمیتوانسته نقش خود را دقیق بازی كند، به ظن این كه برده ای فراری است، گرفتار میشود و تنها با تركی استانبولی و وانمود كردن به تبعیت عثمانی خلاص میابد.

نتوانستم ادعای وامبری مبنی بر این که در فراگیری زبانها و فرهنگهای بومی چنان قوی و دقیق عمل میکرده که بومی به شمار میرفته را بپذیرم. جا به جا متهم شدنش به اروپایی بودن را هم دلیل این گمان خود میدانم. بعید میدانم که طبق ادعای خودش، فقط چهره ی اروپاییش دلیل این مسئله بوده باشد.

1-2.           سر در كیسه ی فتوت اغیار:

از ویژگیهای وامبری یكی این است كه چنان تربیت شده یا خود را بار آورده كه "سر در كیسه ی فتوت اغیار داشته". و از این رو در سفرهایی كه از سرزمین مادریش –مجارستان- آغاز كرده و در جاهایی كه سكنی گزیده، تقریبا همیشه مهمان دیگران -خواه توانگران و خواه ضعیفان- بوده است! روی هم رفته وامبری با خودساختگیی كه در دوران سخت كودكی و نوجوانی حاصل كرده، در سختیهای سفرهای طولانی و طاقت فرسا، خوب تاب میآورد.

 

2.      در قلمروی عثمانی:

وامبری در مقایسه جامعه عثمانی روزگار خودش با اروپاییان به نكته ای توجه داده؛ تفاخرهای نسبی در اروپا بیشتر است و در مناسبات اجتماعی تعیین كننده تر. وامبری مدعی است كه شرقیها به اهل معرفت، فارغ از ریشه های تباریش، احترام بیشتری میگذارند تا اروپاییها.

وامبری در حین گذر از آناتولی، به افسانه كوراوغلی و گستردگی آن در میان ترك زبانان اشاره میكند و میگوید اشعار این افسانه در میان تركان آسیای میانه، تركان آناتولی و مردم سرزمینهای جنوب شرق اروپا خوانده میشوند.

در بازگشت از آسیای میانه و ایران، وامبری میگوید "با ورود به قسطنطنیه با مقایسه ی زیباییهای طبیعی بسفر با بیابانهای هولناك آسیای میانه نه تنها پایتختت عثمانی را چندین مرتبه بیشتر از گذشته جذاب یافتم بلكه تركهای عثمانی را ملتی متمدن دیدم كه به مراتب بر برادران همكیش خود در آسیای میانه پیشی داشتند. گذشته از این خصوصیات جسمانی مردان عثمانی بسیار بیشتر از نژاد ایرانی و تورانی به اروپاییان اصیل شباهت دارند".

در توصیف زبان تركی بسیار آمیخته ی عثماین، در جایی وامبری میگوید "گفتگو را با تركی عثمانی با اصطلاح شسته و رفته ای آغاز گردیم كه از هر ده كلمه ی آن شش یا هشت حرف آن یا عربی بود یا فارسی و بقیه فقط ریشه ی تركی داشت".

2-1.           در سرزمین كوردها و ارمنیها:

وامبری در حین گذر از سرزمینهای كوردنشین آناتولی، به "شهرت نامحسود" كوردها در راهزنی اشاره میكند و آنان را بسیار خشن، بیرحم و بدوی توصیف مینماید. در شرح سفر مشهد به تهران نیز از دسته جات راهزن كورد خراسان (كورمانج) سخن به میان میآورد!

وامبری در گذر از آناتولی، با توجه به احترام هر دوی مسلمانان و مسیحیان به راهبان یكی از دیرهای ارمنیان، میگوید "یكی از سرشتهای عجیب همه ملل خاورزمین آن است كه به فریرها، رهبانان، جادوگران و غیبگویان یكسان و بدون توجه به دیانت آنان، حرمت خاص مینهند" و اضافه میكند كه "كُردها كه برای ارضای مشرب غارتگری خود به مسافات دور هم میروند، به این اقامتگاه منزوی و بی خطر آسیبی نمیرسانند".

در این سفرنامه، كوه آرارات (در توركی و كوردی؛ آگری) –كه برای ارمنیان مقدس است- تقریبا در آخرین نقطه خاك ایران است در حالی كه اكنون كوه آرارات در خاك تركیه واقع میباشد. گویا در دوره ی رضاشاه و با یك پیمان نامه، این كوه مهم و سوق الجیشی از ایران جدا میشود!
در گذر از آناتولی، وامبری از تمایل ارمنیان این دیار به تزار روسیه خبر میدهد و در وصف ناامنی و پریشانی شرق قلمروی عثمانی، به نقل از چند نفر از ایشان میگوید "تنها خدا و نماینده او در زمین -تزار روسیه- میتوانند ما را یاری كنند". با توجه به تقابلهای دینی مسلمان-مسیحی در این ناحیه، بی شك شهروندان مسیحی قلمروی عثمانی همیشه احساس نزدیكی قلبی به حكومتهای مسیحی داشته اند و حكومت عثمانی نیز به این شهروندان خود –روی هم رفته- بی اعتماد بوده است. در چنین فضایی و با شكستهای مهم و سرنوشت ساز عثمانی در جنگ جهانی اول از ابرقدرتهای مسیحی، میتوان اندیشه و نیت عقده گشایی با قلع و قمع مسیحیان قلمروی عثمانی را بسیار محتمل دانست. تقریبا نیم سده ی بعد بود كه نسل كشی ارامنه در تركیه ی نوپا به وقوع پیوست.

 



نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 24 فروردین 1397 02:46 ب.ظ

در چهارمین روز پاییز 96، عصر هنگام اراك را دریافتم. از ساوه تا آنجا تقریبا 2 ساعت راه بود. در بافت مركزی شهر اتاقی با كیفیت و قیمت مناسب گیرم نیامد. بدتر از همه این كه مسافرخانه های شهر كه همگی در بافت قدیمیند نیز حمام ندارند! نخست باورم نشد اما از هر كدامشان پرسیدم گفتند حمام نداریم! دلیلش آنچنان كه ادعا كردند این است كه در بافت قدیمی شهر، اجازه ی حفر چاه فاضلاب برای حمام ندارند و نیز لوله كشی فاضلاب نیز در این بافت نیست!

هتلها در این شهر صنعتی گرانند. پایینترین قیمتی كه گیرم آمد، نزدیك 200 تومان بود. برای شهری با جمعیت بالای 500 هزار نفر، نبودن هتل كیفیت مناسب با قیمت مناسب، تقریبا عجیب است. از ناچاری حمام به زور قیمتها تن دادم. هتل بین المللیی بود در محلات حاشیه ای شهر و خارجیها نیز در آن آمد و شد داشتند. حدس میزنم صنعتی بودن شهر علت بالا بودن قیمت هتلها باشد.

در همان ساعت نخست حضورم در بازار شهر، مردمش را به نسبت مردم بیشتر شهرهای كشور كه رفته بودم (آذربایجان، خراسان، كرمان، فارس، اصفهان، زنجان، قزوین، چهارمحال و بختیاری)، شیكتر و مرتبتر و دارای پوستی شفافتر و با كیفیتتر یافتم. آثار سوء تغذیه در این مردم چنان كه در خراسان و كرمان و فارس میتوان دید، به چشم نمیآید و نیز آدمهای فربه در بازار كم ندیدم. میتوانم حدس بزنم درآمد اراكیها باید از متوسط ایرانیها بیشتر باشد و شاید هم در كنار این مسئله، در خورد و خوراك هم از دیگر ایرانیان یاد شده، رسیدگی بیشتری به خود دارند.

در بازار اراك بسیاریِ مردان و زنان بسیار بلند قامت نظرم را جلب كرد. به جز تهران، تا آن زمان خود را درمیان مردمی با این همه هیكلهای بلند و بدنهای پهن و ستبر احساس نكرده بودم. و این در حالی بود كه عموم آنهایی كه با این مشخصات دیدم، ورزشكار هم نبودند. عمومیت این مشخصه ی بدنی را بعدها در مردم شهرهای نزدیكش؛ خمین و ملایر نیز دیدم. خمین كمتر از ساعتی با اراك فاصله دارد و ملایر نیز تقریبا یك ساعت. اما ملایر جزو استان همدان است. با این حال چنان كه من دریافتم و محلیهایش نیز تأیید كردند، ملایریها از لحاظ فرهنگی و قومی بیشتر شبیه اراكیهایند تا همدانیها. درشت اندامی اراكیان را با مسئول یكی از داروخانه های شهر كه حرفمان گل انداخته بود، در میان گذاشتم و او تعجب میكرد و میگفت ولی آمار میگوید متوسط رشد و قد اراكیها از متوسط كشوری پایینتر است!! با این حال بیش از آن كه باور كنم بر پایه ی آمار اظهار نظر میكند، به این نتیجه رسیدم كه مانند بیشتر ایرانیها از سر حس نارضایتی از وضعیت موجود این ادعا را مطرح میكند!
تك و توك در این شهر افغانستانی دیدم. لباسهای ایشان با مردم عادی تفاوتی نداشت و تر و تمیز و مرتب بودند. خود وجود افغانستانیها در منطقه ای دور از مرز افغانستان، میتواند موید این نكته باشد كه آنجا به نسبت دیگر نقاط ایران، درآمد بهتر و شغل بیشتر است.

در اراك و به طور كلی در استان مركزی، تركها و لكها (و احتمالا لرها) و لهجه های محلی نزدیك به همین زبانهای لكی و لری و فارسی وجود دارند. چیزی یادداشت نكرده ام و الان نیز به یاد ندارم چه توصیفی میتوانم از لهجه ی ایشان داشته باشم!

اراك شهری است نسبتا پر درخت و خوش آب و هوا است اما آنچنان كه میگویند، میزان آلودگی صنعتی در این شهر بیش از حد مجاز و خطرناك است. حتی شنیدم به همین دلیل انواع سرطان و بیماریها در اینجا بالاتر از دیگر نقاط كشور است. البته نمیدانم منبع این آمار نسبی كجاست و چقدر معتبر است و صرفا برای بیان باور مردم شهر، اینجا آوردمش. گرد و غبار نیز مانند عموم شهرهای ایران در این سالها، جزو طبیعت آن حدود است. آب زلال و صافی در جوی خیابان بهشتی (از خیابانهای مركزی و اصلی) از جنوب به شمال جاری است كه زیبایی و لذتی دارد. از ساوه كه به اراك میآمدم، در مسیر راه و هر چه به اراك نزدیكتر میشدیم، احساس میكردم این نواحی از بیشتر نقاط فلات داخلی ایران آب بیشتری دارند.

اراك بازار سنتی نسبتا پر و پیمانی دارد؛ راهروهای دراز و متقاطعی كه سقفش گنبدهای به هم پیوسته ی بلند است با ساختاری منظم و تكرار شونده. انگار این بازار جدید و یكدست ساخته شده. در نوك این گنبدها دریچه ای هست كه هواكش مینماید. برخی از این هواكشها را دیدم كه به شكل قلب ساخته اند. این شهر و این بازار، در دوره ی قاجار ساخته شده كه آثار آن دوره را در بافت مركزی شهر میتوان دید. یكدستی و همگنیی در این آثار میتوان یافت و در مقایسه با عموم شهرهای ایران، بافت مركزی شهر تر و تمیز و منظم است.

شب دوم، ناچار برای پایین آوردن هزینه ی سفر، در حاشیه میدان مركزی شهر در مسافرخانه ای اتاق گرفتم كه تا صبح مگر خوابی سبك و منقطع نصیبم نشد! سر و صدای ماشینها از یك طرف و صدای بلندگوهایی كه در شبهای محرم تا پاسی از شب با تمام قدرت و حجم در خدمت عزاداران بودند، نگذاشتند استراحت كنم و روز بعد كسل و بی رمق اراك را ترك كردم!

در اراك نیز مانند دیگر شهرهای شیعه نشین، دسته های عزاداری در شبهای محرم به خیابانها میآیند و قدم زنان و گاه ساكن به اجرای نوحه خوانی و سینه زنی و زنجیرزنی میپردازند. مركزیترین جاهای شهرها هم عموما جولانگاه حرفه ای ترین و پر شور و حرارتترین اصحاب آیین محرم است. خانواده های بسیاری را نیز در پیاده روها دیدم كه به تماشای سینه زنیها آمده بودند.

در بافت مركزی شهر، میوه فروشی زیاد به چشم میآید و عموم میوه هایشان نیز تر و تازه و هوس انگیزند. حضور انگور و سیب، در این دكانها چشمگیرتر از دیگر انواع میوه است؛ هم از حیث حجم و شمار و هم از باب دلبری از چشم و هوش! گمانم آن است كه این میوه های تازه باید مال باغهای همین دور و بر بوده باشند.

در استان مركزی وقتی با تاكسیهای برون شهری سفر میكردم، به راننده ها كه میگفتم برایم بلیط صادر كنند تا برای پس گرفتن هزینه ی سفر به دفتر شركتمان ارائه كنم، ایشان تعجب میكردند و با پوزخند میگفتند "بلیط دیگر چیست؟! بگو فاكتور میخواهم"! (نقل به مضمون). در همین جاهاست كه آدم به دنیا ندیدگی و نادانی خودش پی میبرد!



نویسنده : سروش
تاریخ : سه شنبه 29 اسفند 1396 06:23 ب.ظ
ز سالی پر از آتش و سوگ و غم
برون آمدیم عاقبت بیش و كم

امید است اینك كه نوروز باد
وزین پس همه روز پیروز باد


نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 25 اسفند 1396 10:41 ب.ظ

دو ساعت از تهران تا ساوه راه است. بزرگراهی هم به نام همین شهر از تهران تا مقصد وجود دارد. جاده ی پررفت و آمدی است. چه كه هم ساوه شهر صنعتیی است و ارتباطش با تهران بسیار، هم در میانه ی مسیر شهرهای و مناطق پرجمعیت و مهمی چون اراك، همدان و... است. شهر را در احاطه ی بیابانها یافتم، تقریبا موید همان تصاویری كه جسته گریخته و عموما در مطالعات تاریخی از این شهر در ذهنم نقش بسته بود. آب ساوه هم كمی مزه ی شوری میدهد و به القای ذهنیت بیابانی كمك میكند.

به نسبت جمعیت دویست و اندی هزار نفریش، خیابانهای ساوه را شلوغ یافتم. البته دهه ی محرم بود و دسته های عزاداری هم خیلی زود (ساعت تقریبا 16 در نخستین روزهای پاییز) در خیابانها ظاهر میشدند. به گمانم بسیاری از مردم حاضر در خیابان نیز به تماشای ایشان آمده بودند. ساوه، با آنكه از لحاظ جمعیتی با شهری چون سیرجان قابل مقایسه است اما در برابر مثلا همان سیرجان، بازار مختصرتری دارد. در راسته كار ما (آرایشی بهداشتی)، این تفاوت آشكار بود و اینجا فروشگاهها عموما كوچك و كم جنس و یا با جنسهای كم ارزشتر بودند. سر و وضع خیابانها و پیاده روهای شهر نیز عموما فرسوده و درب و داغان بود. البته شاید دقیقتر این باشد كه بگویم بعضی جاهایش چندان آباد نیست. با توجه به صنعتی بودن این شهر، تصورم از سر و وضع شهر چیز دیگری بود. اما در میان كسانی كه به ایشان مراجعه كردم، چند نفر گفتند اینجا بافت كارگری دارد و از نظر اقتصادی مردمش ضعیفند. اگر بخواهیم همه ی این مشاهدات را در كنار هم درست فرض كنیم، شاید باید اینگونه گفت كه ساوه شهر صنعتیی است نزدیك تهران و كارگرهایش در خود شهر ساكنند و مدیران و مالكان در تهران. و همچنین نزدیكی به تهران باعث شده بازار شهر چندان رشد نكند و مردم خیلی از خریدهایشان را در تهران انجام دهند. اما همین نزدیكی، در پوشش بسیاری از ساوجیان اثر كرده و از شهرهای با بعد جمعیتی مشابه، به آزادی و شیكی پوشش تهرانیان نزدیكترند.

در چند جای شهر بافت تاریخی را دیدم كه هر كدام به دوره ای تعلق داشتند؛ سلجوقیان، ایلخانان، صفویان و... . دست كم ساخته شدن از آجر و طاق و سقفهای ضربی، از عناصر مشترك همه ی این ساختمانها بود. بازار سرپوشیده ی سنتی نیز اینجا هست و معماری و نمایَش تركیبی از سنتی و دوران امروز است. آب انبارهای چندی در شهر دیدم كه نه تنها دیگر كار نمیكنند كه تقریبا مخروبه اند و جایگاه آشغال! مسجد جامع شهر نیز پس از گذشت تقریبا هزار سال از ساختش، همچنان پابرجاست و مركزی است برای مومنان. در حیاط مسجد، دقایقی قدم زدم و برای گوش سپردن به تركی دو پیرمرد ساوجی و یافتن شباهتهایش با تركی خراسان، دقایقی جایی بر صفه ی در مسجد نشستم.

آنچه در بافت قومی-زبانی شهر غلبه دارد، تركی است. اگرچه نه بسیار اما قیافه های تركی-مغولی با شدتهای متفاوت را میتوان در شهر دید. تركان پرشمارترین گروه قومی-زبانی این شهرستانند و با اینكه تركان امروزی این منطقه –دست كم همه- از نسل موج اولیه ی مهاجران نیستند اما به گمانم ساوه یكی از قدیمیترین سكونتگاههای تركان در فلات داخلی ایران باید بوده باشد. تركیشان نیز از لحاظ آوایی به غلظت آذربایجانی نیست و برای چون منی –كه اهل خراسانم- قابل فهمتر بود. كردهای مهاجر نسل اخیر هم كم نیستند كه عموما برای كار در كارخانه ها و محیط صنعتی این شهر آمده اند. افغانستانیها هم در خیابانهای مركزی ساوه دیده میشوند اما تك و توك. همانهایی كه دیدم نیز از پوشش و سر و ضعشان به نظر میرسید در میان ایرانیان حل شده اند. این را خاصه از پوشش بانوان ایشان میگویم كه چادر و روسری و مقنعه و مانتوی ایرانی بر سر و در بر داشتند. در این قیاس، از آن رو میگویم "ایرانیان" و نمیگویم "مردم محلی" كه ساوه را شهری با جمعیت نابومی بسیار یافتم. اما در بافت پایین شهر (دور و بر مسجد جامع) افغانستانیها بسیارند و لباسهای خیلیهاشان نیز متمایز و بومی خودشان است. گویا این شهر صنعتی یكی از كانونهای قدیمی حضور افغانستانیها در ایران به شمار میرود. از بسیاریِ جمعیت ایشان، در این محل اردوگاه افغانستانیها را ایجاد كرده اند كه شنیدم ساكنانش همگی پشتونند. از مردم محلی شنیدم خیلی از افغانستانیها در روستاهای اطراف ساوه ساكنند.

لهجه ی ساوجیان شبیه قمیها است گویا. لهجه ی قمیها و ساوجیان و شهرهای این حوالی، پیشتر به گوشم آشنا نبود چه كه با این گروه مردم ارتباط اندكی داشته ام. مردم این شهر –حتی محلیها- فارسیشان خیلی تحت تأثیر تهران است اما تك و توك لهجه ی فارسی ساوه ای هم به گوشم خورد كه برایم تازگی داشت و بعضی شباهتها با لهجه ی اصفهانی و بعضی شباهتها با لهجه ی مردمان غرب ایران و... داشت. نمیدانم اصلا میتوان تا پیش از دوران معاصر لهجه ی فارسی ساوه ای را دارای موجودیت دانست یا نه اما آنچه من از تفاوتهای این لهجه با لهجه های فارسی پرگویشوری چون تهرانی و اصفهانی و... گمان میكنم، در آواها و آهنگ ادای واژگان و جمله ها است.

بر خلاف استان كرمان و حتی خیلی جاهای دیگر، سرعت و كاركرد اینترنت در ساوه خیلی خوب بود و این باید از بركات نزدیكی به تهران باشد.

هنگام ترك هتل، از پله ها كه پایین میآمدم، نگاهم به نگاه چهره ای آشنا در لابی هتل گره خورد و بی درنگ شناختمش؛ ناصر ابراهیمی، مربی پیشین پرسپولیس و تیم ملی. پیرمرد افتاده و مودبی بود؛ تا از نگاهم خواند كه شناخته امش، روی از من برنگرداند و سلام و لبخندم را پاسخ داد و از جا بلند شد!



نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 11 اسفند 1396 04:45 ب.ظ

برای خودم عزمی همیشگی و پشتكار آرزو میكنم.

***

با قرار تلفنی، رفتم و دوستی قدیمی از دوران دانشگاه را در بازار جیرفت، دقایقی زیارت كردم و در شرح جیرفت، این نكته از قلم افتاد. البته ما در تهران گاه همدیگر را میبینیم، چه كه او نیز سالهاست در تهران ساكن است. انصافا جایی چون جیرفت برای حضور و بروز چنین آدمهایی، تنگ است. خیلی دوست داشت برای عروسی خواهرش (فردا)، باهشان بروم شهر بافت (بین جیرفت و سیرجان) اما شرایط كار این اجازه را نمیداد. سرگرم فراهم كردن سور و سات عروسی بودند و سرشان شلوغ بود، از این رو با وجود اصرارهای پیاپی كه بروم خانه شان اقامت كنم، پوزش خواستم و نرفتم.

از رفسنجان كه میخواستم بروم جیرفت، به كرمان آمدم و از آنجا برای جیرفت سوار شدم. كرمان را سالهای دانشجویی (كه زاهدان بودم) و وقتی خواهرم اینجا دانشگاه میرفت، یك بار دیده بودم. چند بار هم كه بین بلوچستان و تهران یا اصفهان یا شیراز رفت و آمد داشتم، از این شهر گذشته بودم. زمانی كه نخستین بار آمدم كرمان، زمستان بود. از بارندگی خبری نبود و سرمایی خشك داشت. رنگ شهر به نظرم گرفته میآمد و نورش كم بود. با زاهدان كه قیاسش میكردم، زاهدان را دلگشا میافتم. البته چنین حسهایی را نمیشود مبنای قضاوت گرفت چرا كه انسان در هر محیط جدیدی، با حس غریبگی وارد میشود.

یزد را نرفته ام اما كرمان را میتوان به جرأت شهر خشت و گل دانست. بافتهای قدیمی خشت و گلی در این شهر كم نیستند و حس خوبی به من میدادند. برخی دیوارهای چنین خانه هایی را دیدم كه بیرونشان دو تسمه ی كلفت پهن فلزی با طول شاید نیم متر را ضربدری روی هم گذاشته و میله ای پیچ مانند به قطر چند سانت از میانشان گذشته و بیرون زده و سرش نیز مهره ای نشسته و تسمه ها را محكم به دیوار چسبانده. سر دیگر این میله نیز احتمالا در خانه، به ستونی، چیزی محكم است تا این گونه دیوارهای خانه را از در رفتن زیر بار سقف ایمن كند. در برخی از این خانه های خشت و گل، سوراخهایی میدیدم رو به كوچه كه در میانه های قامت یك انسان و گاه جفت بودند. به نظرم آمد سوراخ لوله بخاریند اما جالب بود كه در ارتفاعی پست كار گذاشته شده اند!

دنبال جای ارزان و در عین حال با كیفیت مناسب میگشتم برای چند شب اقامت. گویا كرمان نیز از آن شهرها و جاهایی است كه چنین نیازی را سخت برآورده میكند. در همان محله های خشت و گلی هتلی یافتم با محوطه ای بزرگ، پردرخت و باصفا. روی نقشه و در سایتهای اینترنتی اجاره ی اتاق هتل، اثری ازش نبود. ساختمانش دو قسمت یك طبقه ی كنار هم داشت. یكی كه پذیرش هتل نیز در آن بود، گفته شد قدمتی 120 ساله دارد و خانه خانها و بزرگان بوده و ورثه ی كنونی اجماع كرده و آن را هتل نموده اند. دیگری نیز اگر چه عنوان آثار تاریخی به خود نمیگرفت اما مصالحش مینمود كه چند ده سال از عمرش میگذرد. ساختمان قدیمی سقفی بلند و ضربی داشت و ورودیش چند پله میخورد و به نظر میرسید در وسط باغ بزرگی ساخته شده كه اكنون چند صد متر از آن بیشتر نمانده. بی شك این بنای كهنه در دوران اوج خود و نشیمنهایش، شكوهی كم مانند در این شهر داشته. خیلی دوست داشتم شبی را در این فضای قدیمی سر كنم اما علیرغم میلم، در ساختمان پشتی كه جدیدتر بود به من اتاق دادند. آنجا نیز كم باصفا نبود؛ سقف ساختمان جدید هم از انواع امروزیش خیلی بلندتر بود اما نه به اندازه ی ساختمان قدیمی. پنجره اش هم پایین و بزرگ بود و به باغی باز میشد كه با توریهای زخیم فلزی (فنس) از محوطه ی هتل جدا شده بود. پیدا بود روزگاری این دو محوطه یكی بوده اند. باغ آشفته بود و گیاهان خشك در این آخر تابستان، بلند بودند و پریشان. مینمود كه از رسیدگی، مدتهاست كه شاید فقط آب نصیبش شده باشد. در راهروهای گشوده ی هتل، گربه ها در رفت و آمد بودند. برخیشان آدمیتر بودند و تا نزدیكشان هم میشد رفت. میدانستم شیشه های شكسته ی پنجره ها، از مسیرهای عبور و مرور این طایفه دوست داشتنی حساب میشوند. هواكش مشبك پایین در اتاقم كه سه صفحه ی فلزی موازی رو به پایین با پهنای چند سانت داشت، یكی (یا شاید هم دو تا) از این صفحه هایش كنده شده بودند. من كه به موش خیلی حساسم، همان لحظه ی اول كه دیدمش، ذهنم رفت سراغ امكان رفت و آمد موش. ظهر رسیده بودم هتل و بعد از خوردن نهار، روی تخت دراز كشیده و داشتم میخوابیدم كه صدای نرم تق و توقی حواسم را جمع كرد. لحظه ای بعد با خود گفتم كه بالاخره سر و كله ی موش پیدا شد. زود رو برگرداندم و دیدم سر و پاهای جلو و نیمی از تن یك گربه ی زیبا از شبكه وارد اتاق شده! یك آن با تعجب مرا نگاه كرد كه برگشته بودم نگاهش میكردم و بعد با ترس و دست پاچگی تقلا كرد كه از راه آمده دربرود. واكنشی نشان ندادم تا طفلكی پریشانتر از این كه است نشود. اگر چه رفت و آمد بی اجازه ی گربه ها به اتاقم را نمیپسندیدم اما به خاطر حضورشان، دیگر نگرانیم بابت موش برطرف شد. روی هم رفته این فضای قدیمی و آرام میتوانست با كمی رسیدگی و سازمان یافتگی بیشتر، خدمات بهتر و شایسته تری ارائه كند. برخورد ناحرفه ای خدمه و فرسودگی و نامرتبی و شكستگی در و پنجره و دیوار و دستشویی و... از كاستیهای اینجا بود.

در كرمان نیز مانند دیگر شهرهای این استان، چادرهای رنگی با رنگهای عموما تیره و گلدار را بر سر خیلی از خانمها میدیدم. زنان چندی را میدیدم كه چادر رنگیشان را زیر چانه كلیپس زده بودند. حتی زنانی بودند كه مانند زنان بندری هرمزگان، چادر را از یك سو بر شانه انداخته بودند. در ادامه دریافتم اینان –كه چادر را روی شانه میاندازند- زنان فرقه ی شیخی (شیخیه) میباشند. در باب این طایفه چیزهایی خوانده و شنیده ام. گویا شیعیان دوازده امامیی استند كه در بحبوحه ی فرقه سازی در اوایل و میانه های دوره ی قاجار، توسط شیخ احمد احسائی –از عالمان روحانی شیعه- راهشان را از جریان عمومی شیعیان جدا كرده اند. پیشتر شنیده بودم مردان اهل این طایفه، همیشه موهایشان را كوتاه نگاه میدارند و آدابی دیگر نیز از ایشان برایم نقل شده بود كه در یادم نیست. به گمانم مركز این عقل گم كردگان، دهه هاست كه شهر كرمان میباشد و اخباری كه از مردم درباره ی ایشان شنیده ام، همگی مربوط به همین شهر است. كسروی "شیخی گری" را زمینه ساز "بابی گری" دانسته و این باورها و پیش و پسشان را "پندار بر پندار" میخواند و هر یك را بر پنداری (و نه واقعیت و حقیقت و پایه ای علمی و عقلی) استوار میداند كه پیشینیانش ساخته اند.

برخی از بانوان شیخی بسیار جوان بودند و مینمود هنوز ازدواج نیز نكرده اند. پیش از آن كه دریابم این نوع پوشش چادر از آداب فرقه ای است، تعجب میكردم كه چگونه دختران نوجوان و جوان امروزی نیز چنین پوشش از مد افتاده ای دارند! شنیدن این جمله ی قطعی كه "زنان شیخی بدون استثنا، همگی چادر سر میكنند و مانتو نمیپوشند" از یكی از شهروندان مطلع كرمانی، عمق تسلط آداب فرقه بر مناسبات فردی شیخیها را برایم روشن كرد. از جمله ی چیزهایی كه دیده و شنیده ام، میتوانم حدس بزنم شیخیها جامعه ی بسته ای را تشكیل داده و تعاملات و ازدواجهای درون گروهی دارند و روی هم رفته از جامعه ی روز عقب افتاده اند.

در كرمان نیز چون دیگر شهرهای این استان، افغانستانیها بسیارند. قطعا بسیاری از ایشان از قوم ازبك میباشند. این را از روی قیافه های تركی-مغولی و به ویژه رنگ و شكل و پارچه لباسهای زنانشان و گاه نیز زبانشان میگویم. اگر درست یادم مانده باشد، سالها پیش از رادیو، از زبان یكی از مسئولان استان كرمان شنیدم كه نسبت افغانستانیها به جمعیت بومی استان 2 به 5 است. یعنی از ار هر 7 نفر كرمانی، 2 نفرشان از مهاجران افغانستانند. البته ما در مورد مهاجران پرشمار افغانستان، مانند عموم حوزه های مهم كلانمان، سیاست دقیق و كارشده و روشنی نداریم وگرنه خود همین معضل میتواند برایمان فرصت باشد و خیر هر دو طرف در پی آن. حضور گسترده ی افغانستانیها در ایران، میتوانست ما را بازیگر نخست تحولات این كشور كند، میتوانست ما را پررنگتر از امروز، شكل دهنده ی فضای اجتماعی امروز این كشور كند و... . ولی افسوس. افسوسی در میان بیشمار افسوسهای دیگرمان...

كرمان نیز مانند رفسنجان و خاصه سیرجان، شهری است با خیابانهایی به نسبت جمعیتش خلوت! همان شهروند مطلع كرمانی در این خصوص برایم گفت كه مردم این استان "بیشتر محفلیند" تا این كه اهل بیرون رفتن و خیابان گردی باشند. و احتمالا این نكته بیراه نیست و جزو فرهنگ اجتماعی ایشان به شمار میرود. مثلا در سیستان و بلوچستان كه بودم، بر خلاف شهر خودم (بژنورد) و شهرهای اطرافش كه شناخت داشتم، مردم چندان اهل تفریح و تفرج در پاركها یا فضاهای بیرون شهر نبودند ولی مسافرتهای دور و دراز بیرون استان در بینشان گسترده تر و جاافتاده تر از همشهریانم بود. همچنین در میان مردم سیستان و بلوچستان رسم است كه تا خانواده ای مكنتی به دست میآورد -جدای از خانه ای كه دارند- خانه ای هم در مركز استان یا خانه ای در مشهد یا كرمان و گاه شیراز یا تهران یا اصفهان یا ... بخرند. اگرچه چنین رویه ها یا رسمهای جاافتاده ای، برخیشان علتهای ساده و دقیق و امروزیی دارند اما از آن جهت این مثال دوم را آوردم كه بگویم هر جایی میشود آداب و رویه های جاافتاده خود را داشته باشد.

كرمانیها هم مانند دیگر هم استانیهایشان بی حال و با صدای شل حرف میزنند و علاوه بر این، از آنجا كه چندان در معرض شنیدن لهجه شان نبوده ام، بعضی وقتها برخی كلماتشان برایم نامفهوم بود. بالاخره شنوایی انسان بسیار به عادت متكی است.

در رفسنجان شماره های موبایلی دیده بودم كه با 0914 شروع میشدند و ابتدا گمان كرده بودم شماره های آذربایجانند اما وقتی دیدم یكی دو تا نیست، پرسیدم و كاشف به عمل آمد بومیند. در كرمان نیز این شماره را دیدم. باز یاد جمله ی تاریخی مظفرالدین شاه افتادم؛ آخر همه چیز ما باید به همه چیز ما بخورد! نمیشود در عرصه ی خطیر واگذاری شماره ی موبایل به مردم عظیم الشأن، نظم و دسته بندی دقیق رعایت شود در حالی كه در بقیه ی عرصه ها –از ریز و درشت- از بی نظمی دچار بحران شده ایم!

در استان كرمان، دو جور گرایش رفتاری-فرهنگی قوی حس كردم؛ یكی كه نشان لایه های پایین جامعه را داشت و اهلش، ادبیات و رفتار و سر و شكلی لاتی دارند و چاقوكشی و دعواگری در میانشان رواج دارد و پیداست مورد توجه گروههایی در جامعه میباشد و گرایش دیگر، آداب دانی و اهل ادب و احترام بودن و تظاهرات دینی داشتن و... است. برایم سوال شد كه اینها را باید صرفا دو خرده فرهنگ موجود در یك گروه انسانی دانست یا میتوان برایش ریشه های قومی -دست كم در گذشته ها- جداگانه نیز تصور كرد؟ مثلا بارها شنیده ام كه در این استان بمیها و جیرفتیها گرایش نخست را پررنگ دارند و بروز میدهند. در این استان آنها كه لات مینمودند، بارزترین ویژگی ظاهریشان، آرایش موهایشان بود؛ موها روی گوش را گرفته، موهای بالای پیشانی را كمی بالا داده و موهای پشت سر را مانند دیواری ستبر و راست و منظم روی گردن كشیده اند. چنین آرایش مویی -به صورت كلی- را در بلوچستان یا در فیلمهای هندی زیاد دیده بودم اما اینجا اگرچه آن اندازه عمومیت نداشت، با تجمل و ابهت بیشتری اجرا میشد! چنین مردانی، شلوارهای چند جیب كتانی با كمربندهای پهن و كلفت هم در بر داشتند. یادم است در بازگشت از نخستین سفری كه به كرمان داشتم، یكی از آشنایان زاهدانی را در اتوبوس ملاقات كردم كه در كرمان دانشگاه میرفت. این دوست فاضل به آمارهای رسمی منتشر شده استناد میكرد و میگفت در یكی از این سالهای اخیر كرمان پایینترین ضریب امنیت را در میان شهرهای ایران داشته است. آمارهایی با این مضمون را در سالهای اخیر دیده و شنیده ام و كرمان همیشه جزو دارندگان پایینترین ضریبهای امنیت بوده است.

اضافه گرفتن كرایه ی وسایط نقلیه در این استان بیشتر از خراسان به نظرم آمد. با سابقه زندگیی كه در بلوچستان دارم، تأیید میكنم در شرق كشور، این دزدیِ جاافتاده، بیشتر از دیگر شهرهای كشور كه رفته ام، رواج دارد! البته تهران را در این تقسیم بندی جدا میكنم؛ حساب این كلانشهر از نوعی دگر است و ختم هر رقم پلیدیی میباشد. اگر مثلا در كرمان، مسیر 700 تومانی را تاكسی با توی غریبه 1000 تومان حساب میكند، در تهران هر اتفاق بدتری -با احتمال وقوع بالا- محتمل است. اگر در تهران اخلاق گرگی نداشته باشی یا در میان گرگها و كفتارها زیستن و زنده ماندن را تمرین نكرده باشی، دریده خواهی شد!

اهل استان كرمان را روی هم رفته چاقتر از خراسانیان یافتم. نمیدانم سبك زندگی علت آن است یا نژاد، آب و هوا و... یا تركیبی از عوامل. اگر چه روی هم رفته مردم خوش پوششی نیستند و شهرهایشان خوش نما نیست، اما گمانم آن است كه از بسیاری جاهای كشور كه دیده ام، كسانی كه درآمدهای خوبی دارند، اینجا بیشترند. این را از روی قوت بازار و شمار فروشگاههای لوكس فروش –در صنفهای مختلف- میگویم. مثلا در صنف آرایشی بهداشتی كه خودمان در آن فعالیم، شاید بتوانم مدعی شوم شهر كرمان قویتر از مثلا همدان است در حالی كه جمعیتشان تقریبا هم اندازه است و همدان زیباتر و شیكتر و سر و شكل همدانیان نیز سرتر است.

در استان كرمان، سیرجانیها را شیكتر از اهل سه شهر دیگری (رفسنجان، جیرفت، كرمان) كه رفتم یافتم. ایشان روی هم رفته، نیز سفیدپوستترند. همچنین شنیدم در این ویژگی، بافتیها هم چون سیرجانیهایند. گمانم آن است كه كوچ اقوام ترك از حدود شمال غربی ایران در سده های اخیر، میتواند علت این مسئله را توضیح دهد.

چنان كه در شهرهای پیشین این استان یاد كردم، بد رانندگی كردن و ویراژ دادن و كورس گذاشتن در كرمان نیز رواج بسیار دارد. ویژگیهایی كه میان كرمان و بلوچستان –با شدت و ضعف- مشتركند، به نظر كم نیستند، یكیش هم همین سلیقه در رانندگی.

پایانه ی اتوبوسرانی كرمان نسبتا خلوت است. هنگام خرید اینترنتی بلیط برای تهران نیز 2 اتوبوس بیشتر در فهرست نداشتند! در این پایانه، بلوچها از مرد و زن، زیاد بودند. بلوچها در سطح شهر هم زیاد به چشم میخورند. مراودات بسیاری میان بلوچستان و كرمان هست. جالب آن كه زاهدان گرچه سالهاست پرجمعیتتر و بزرگتر از كرمان است، اما بسیاری برای كارهای درمانی و... از آن شهر و استان به كرمان مراجعه میكنند.

آنچنان كه در شرق كشور معمولتر است، اتوبوس با رعایت بی نظمی و اهتمام خدمه در بی توجهی به حقوق مسافر –اعم از نوع برخورد- با 40 دقیقه دیركرد بالاخره راه افتاد! آن جور كه گرفته بودند، واقعا شرمنده شدم كه برای چند ده دقیقه ی ناقابل كاروانسالاران را در خاطر خود ملامت كرده بودم؛ داشتم خودم را آماده میكردم برای دیركردی یكی دو ساعته!

اگرچه كلمپه معروفترین سوغاتی كرمان به شمار میرود اما من هیچ علاقه ای، هیچ وقت به این شیرینی نداشته ام! با این حال از جایی كه نوع خانگیش را تولید میكرد، بسته ای برای همسرم سوغات آوردم كه میدانستم خیلی دوست دارد. برعكس كلمپه، قاووت (قُوَّتو) را بسیار دوست میدارم. كمی از آن را در رفسنجان گرفته و آن چند روز كه در استان بودم، هی ناخونك میزدم. كلمپه شیرینیی است كه وسطش خرما و تكه های گردو دارد. خیلی شیرین است و طعم خرمایش كمی به ترشی میزند كه هم بدمزه است در نظر من و هم شاید نشان ماندگی. به نظر من خرما را حیف كرده اند! یكی از ایرادهای ذائقه من به كلمپه، بی مزه بودن خمیر دور خرما است. خاصه كه دو مزه ی كاملا جدا را زیر دندانت حس میكنی؛ خامی و بیمزگی در كنار شیرینی متمایل به ترشی. قاووت مخلوطی از انواع خوردنیهای آرد شده است و میتواند تركیبهای بسیار متفاوتی از غلات، ادویه ها، گیاهان، تخم گیاهان و... داشته باشد اما میدانم دست كم شكر در همه ی این تركیبها ثابت است و شیرینی این خوردنی لذیذ را تأمین میكند.

دوست كرمانیی دارم از دوران دانشگاه و به ویژه سالهای كار در بلوچستان. در سه روز اقامتم بخت با من یار نبود و ایشان در تهران بودند وگرنه مشتاق بودم دیدارها تازه شوند. دوست دیگری نیز دارم كه گویا اخیرا از اسفراین كوچ كرده و ساكن كرمان شده. او نیز تماسهای من را پاسخ نداد تا مگر دیدار میسر شود.



نویسنده : سروش
تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1396 08:25 ب.ظ
به قصد جیرفت، از رفسنجان راهی كرمان شدم و از آنجا با تاكسی برونشهری راهی جیرفت شدیم. مانند بسیاری جاهای دیگر، میان مسافركشان شخصی و تاكسیها برای تصاحب مسافر، كش و قوس بود و اینجا یكی از شدیدترین حالتهایش را داشت.
كوههای دور و بر كرمان، آدم را یاد بلوچستان میاندازد. در میانه ی مسیر شهر كوچك ییلاقیی است به نام راین. جاده از كرمان، دقایقی چند در سراشیبی است تا به راین میرسد. راین شهری است در كوهپایه. راننده و مسافر بغل دستی پرحرفش در توصیف خوش آب و هوایی این شهر، در گفتگویشان غلو میكردند و آن را یكی از بهترین نمونه ها در كشور میدانستند! در این شهر كوچك درختان چنار بسیاری میدیدم اما كوچك، كم جان، كم برگ و برگهایشان با این كه فصل خزان فرا نرسیده بود، خیلیهاشان زرد بودند. آفتاب این شهر مثل همه جای استان كرمان سوزان است اما در سایه، نسیم خنكی میوزد.
نزدیك جیرفت، كوهستان جبالبارز واقع است كه اصلا انتظار چنین سرسبزی و سرحالی گیاهان را در این حدود نداشتم! گمان من آن بود كه این گوشه از كشور هم باید سراسر كویری باشد. از دیدن شهر راین هم حتی تعجب كرده بودم، چه رسد به جبالبارز. جنس و شكل این كوهستانها شبیه كوههای بلوچستانند؛ عموما ساختار سنگی دارند و كم خاكند. در جبالبارز هوا معتدل است و در جنگلهای عموما تنكش درختچه های زرشك كوهی، بادام كوهی، بنه (پسته كوهی) و نوعی درخت سرو زیادند. برخی از این سروها حالت كلاسیك و مخروطی شكل دارند اما عموما شاخ و برگشان پخش است و با سروهای كوهی رشته كوه البرز و شمال خراسان شباهتهایی دارند. به گمانم انواع سرو را باید عمومیترین درخت طبیعت ایران بدانیم چرا كه تقریبا در بیشتر جنگلها و كوهستانهای ایران كه تا كنون دیده ام، هستند. در داستان زاده و پیداشدن مهر (ایزد آیین مهرپرستی) كه گویا در آسیای صغیر به وقوع میپیوندند نیز درخت سرو، كنار غاری است كه مهر در آن زاده میشود و مرد بازرگان در آن درخت نوری میبیند و در پی آن نور به غار رهنمون میشود و... . مهرپرستی در روم باستان نشر میابد و برخی آداب و باورهایش در روم مسیحی و سپس اروپای مسیحی زنده میمانند. از جمله بابانوئل كه آن را همان مرد بازرگان یابنده ی مهر میدانند و درخت كاجی كه برای جشن كریسمس تزیین میكنند، نماد همان درخت سرو یادشده است.
بوته های گون و انواعی دیگر هم در جبالبارز بسیارند كه از همه ی همنوعانشان كه در جاهای دیگر دیده بودم، درشتتر و سرحالتر بودند! در باغهای این كوهستان رویایی، درختان انار، مركبات، پسته، نخل، سپیدار و دارمیم* دیده میشدند. خانه باغهای ویلایی هم در میانشان بود. از روی نقشه ی گوگل ارث كه منطقه ی جیرفت را نگاه میكردم، پهنه ی بسیار گسترده ای در اطراف و به ویژه جنوب شهر، باغ است. به گمانم عمده ی این باغها مركباتند.
جیرفت، كثیفترین و درب و داغانترین محیط شهری را در میان همه ی شهرهایی كه بررسی كرده ام، داشت. مرا یاد شهرهای جنوب بلوچستان میانداخت كه البته از نظر قومی و فرهنگی هم نزدیكیهایی دارند. سالها پیش ایرانشهر كه بودم، رفت و آمد بومیان با جیرفت زیاد بود. نیز به صورت سنتی هم جیرفت یكی از راههای ارتباط جنوب بلوچستان با دنیای خارج بوده است. شهرهای سیرجان و بیشتر از آن، رفسنجان هم شهرهای تمیزی نبودند و در خیابانهای مركزی و بازار شهر آشغال زیاد ریخته بود اما جیرفت در این ویژگی گوی سبقت را از شهرهای هم استانیش ربوده بود. گنداب در جویهای خیابانهای این شهر روان است و بوی گندش نیز در فضای شهر میپیچد اما مثل خیلی جاهای دیگر ایران از جمله پایتخت، گویا برای كسی مهم نیست!
در جیرفت نیز تیپ و قیافه های شیك و ترتمیز به چشم میآیند اما اینجا كمتر از رفسنجان و آنجا نیز كمتر از سیرجان از این چیزها بود. روی هم رفته تیپ و قیافه ها در جیرفت ضعیف است و این را میتوان به آب و هوا، وضع مالی و فرهنگ مردم نسبت داد. پوست عامه ی مردم گندمگون است و سبزه ها هم بسیارند اما روی هم رفته از آن چیزی كه گمان میكردم سفیدپوستترند. همچنین كسانی كه سفیدپوستند یا خیلی سفیدند هم كم به چشم نمیآیند. آفریقایی تبارها هم تك و توك در جیرفت دیده میشوند كه شمارشان بسیار كمتر از انتظار من بود.
در قیاس با دیگر شهرهای كشور كه جمعیتشان تقریبا به یك اندازه است، شهرهای استان كرمان دارای فروشگاههای آرایشی قوی و بزرگی استند. سرآمد این مقایسه را نیز سیرجان یافتم. البته جیرفت از این حیث تعریف خاصی نداشت. من جدای از فرهنگ اهمیت آرایش، این پدیده را به وجود حجم قابل توجهی از مردم پولدار در این شهرها نسبت میدهم.
حضور پررنگ پلیس در خیابانهای جیرفت -مانند رفسنجان- جلب توجه میكرد. در سیرجان هم نه به اندازه ی این دو شهر اما روی هم رفته این حضور پررنگتر از بسیاری از شهرهای دیگر كشور حس میشد. مثلا در جیرفت پلیسها در اجتماعات چند نفری با كلاشینكف، خیلی جدی در خیابانهای پررفت و آمد ایستاده یا میگشتند و اطراف را میپاییدند.
در مسیر رفت و برگشتی كه میان كرمان و جیرفت پیمودم، عمده ی گفتگوی راننده و مسافران درباره ی پرسیدن نسبتهای خویشاوندی، دوستی، همسایگی و... یكدیگر و در نتیجه ی آن آشناییت دادن و صحبت در مورد آشنایان مشترك بود. همین نكته به نظرم رساند كه مناسبات قبیله ای و شناختن و شناساندن رگ و پیوند قبیله ای یكدیگر، باید در این منطقه قوی و تعیین كننده باشد. همچنین در میان این سخنان، خاطرات خشن، خلافكاری و گاه خونباری نیز روایت میشد! این گفتگوها مرا یاد بلوچستان میانداخت. چهره های خط خطی در جیرفت زیادند و این به من ثابت كرد دعواگری و تیزی كشیدن این مردم افسانه نیست و به همان شدت است كه نقل میشود!
گویا تكیه كلام معروف جیرفتیها "ناموسا" است كه اهالی استان و كمابیش خودشان از آن برای ساختن طنز در مورد جیرفتیها و دست انداختنشان بهره میبرند. این عبارت برای بیان شدت راستی و درستی سخن به كار میرود. كسی و شاید كسانی را دیدم كه شدیدا به این تكیه كلام یا به طنزهایی بر محور آن حساس بودند و واكنش منفی نشان میدادند.
در كوچه خیابانهای شهر، درختهای كُنار و دِرَّ بسیارند. هر دوی اینها را در جنوب بلوچستان زیاد دیده بودم و آشنا بودند. درّ درختی است خاردار و همیشه سبز كه در همه ی پهنه های گرم و شرجی جنوب كشور میروید و البته در محیط شهری تهران هم یافت میشود. برگ این درخت بوی تند ناخوشایندی دارد و به گمانم هیچ جانوری از آن تغذیه نمیكند. در بلوچستان دیده بودم این درخت مأوای گنجشكان انبوه بود. نیز اگر اشتباه نكرده باشم، ذغال هیزم درّ مرغوب است. گلبرگهای گل این درخت زرد است و خامه هایش قرمز و این رنگبندی قشنگی است. این گل به میوه ای تبدیل میشود كه مانند غلاف لوبیا است و دانه های ریزی چون لوبیا در آن میپرورد.
پسرعموهای افغانستانیمان در جیرفت نیز حضور دارند. بلوچها هم با لباس محلیشان دیده میشوند. از كرمان به جیرفت، مرد میانسال افغانستانیی با همسر و دو فرزند كوچكشان، كنار من در سواری نشسته بودند. قیافه هایشان به مردم شمال خراسان میخورد؛ كمی بور بودند و آثار ته چهره های توركی-مغولی هم در ایشان پیدا نبود. حتی از لهجه شان گمان بردم اهل خراسانند. اهل ولایت نیمروز افغانستان و از طایفه ی زوری بودند. پرسیدم، گفت با زوریهای سیستان ایران از یك اصلند و با ایشان رفت و آمد دارند. نیمروز آن بخش سیستان است كه در خاك افغانستان میباشد.


* دارمِیم: در شمال خراسان، درخت انگور را میم میگویند و درخت انگوری كه بر روی داربست یا بر روی درخت بزرگ دیگری چون گردو گسترده میشود را دارمیم مینامند.


نویسنده : سروش
تاریخ : شنبه 18 آذر 1396 06:49 ب.ظ
میان سیرجان و رفسنجان از پاریز گذشتم. زنده یاد باستانی پاریزی از ذهنم میگذشت. از سیرجان تا رفسنجان، خیلی جاهای مسیر كوهستانی است و گاه جلوه های زیبا و تازه ای در نظر من داشت. حال كه مینویسم، فارس را نیز گشته ام و میتوانم ادعا كنم طبیعت استان كرمان دنباله ی فارس است؛ شكل و جنس كوهها و پوشش گیاهی. درختچه های بادام كوهی و بنه (پسته ی كوهی) از انواعیند كه در این طبیعت زیاد به چشمم آمدند. منطقه ی نسبتا كوهستانی پاریز و سرچشمه هم پوشش بوته ای خوبی دارد.
به نظر میآمد برای كارخانه ی مس سرچشمه، مناطق گسترده ای از كوهستان را تخریب كرده اند. این نزدیكیها سدی زده اند كه از جاده و در فاصله ی كوتاهی، كمی از آن نمایان است. كارخانه ی صنعت آببر (آب بر) مس در این منطقه به همین سد وابسته است. راننده و یكی از مسافران از آثار سوء آلودگیهای صنعتی كارخانه مس سرچشمه و به طور كل، صنعت مس بر طبیعت و سلامت مردم منطقه میگفتند. البته از یاد نبردند از پولداری این صنعت و این كارخانه هم یاد كنند.
بین سیرجان و رفسنجان، سقفهای قدیمی گنبدی زیاد به چشمم آمد ولی همه مربوط به بناهای قدیمی است.
در رفسنجان و سیرجان، شمار قابل توجهی لباس فروشی شیك و ترتمیز به چشمم آمد كه به نظرم از سر و وضع خود شهر بهترند. در رفسنجان، پارچه فروشی نیز زیاد دیدم. پیداست لباسهای محلی یا پارچه های متناسب سلیقه ی محلی اینجا زیاد كاربرد دارند.
به نسبت سیرجان، در رفسنجان چادرهای رنگی را خیلی بیشتر بر سر بانوان میتوان دید كه در رنگ و نیز طرح متنوعترند. اینجا حتی چادر مشكی طرحدار هم بر سر خانمها دیدم. روی هم رفته مردم سیرجان را به نسبت رفسنجانیها، شیكتر و ترتمیزتر و مطابقتر با سلیقه روز احساس كردم. ضمن این كه نسبت خود شهرهای سیرجان و رفسنجان نیز در نظرم چنین آمد. روی هم رفته رفسنجان را سنتیتر از سیرجان یافتم. حتی لهجه ی استان كرمانی رفسنجانیها نیز غلیظتر از سیرجانیها بود. خیابانهای عموما كم درخت و كاجهای كم برگ و بار با آن سبزی غبار گرفته ی بیحالشان، در كنار بافت شهری نسبتا فرسوده و فضای رنگ پریده ی شهر، حس غربت و دلگیری را از رفسنجان به من القا كردند.
به نظرم آمد رفسنجانیها تیره پوستتر از سیرجانیهایند. این نكته را یكی دو نفرشان هم تأیید كردند. رگه های توركی-مغولی در رفسنجان هم مانند سیرجان وجود دارند اما چیزی كه برایم خیلی جالب بود غلظت زیاد برخی از این ته چهره ها در رفسنجان است. از یكی دوتایشان كه پرس و جو كردم، تا چند پشت پیششان هم رفنسجانی بوده اند. دروغ نگفته باشم، مرحوم هاشمی رفسنجانی هم در آن مدت كه رفسنجان بودم، هی در حال رفت و آمد به ذهنم بود، به ویژه وقتی ته چهره های توركی-مغولی را میدیدم.
حضور افغانستانیها در رفسنجان پررنگتر از سیرجان است. خیلی از این افغانستانیها لباس محلی خودشان را بر تن دارند كه لباس مردانشان شبیه لباس بلوچی است و لباسهای زنانشان، شامل پیرهن دامن یك سره ای میشود با پارچه های رنگهای جیغ و گاه گلدار. با یك جوان واكسی افغانستانی به بهانه ی واكس زدن كفشهایم دمخور شدم كه میگفت بیشتر افغانستانیهای این شهر (و به گمان من این استان) ازبكند (ازبكهای افغانستان).


نویسنده : سروش
تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1396 09:45 ب.ظ
صبح، آفتاب با رسیدن من به سیرجان دمید. با قطار بندرعباس آمده بودم. در ایستگاه راه آهن، زود دریافتم كه از این شهر انتظاراتم زیادی بودند؛ ایستگاه راه آهن خلوت بود. ماشینها زود مسافر گرفتند و ایستگاه را ترك كردند. تاكسیها و سواریها دنبال خر مرده میگشتند و چند برابر كرایه را طلب میكردند، پس به تاكسی بیسیم زنگ زدم. هتلی كه در آن اتاق گرفتم، بزرگ بود اما كهنه و نیازمند تعمیرات بسیار بود. واقعا كه وضعیت هتلها و مسافرخانه در ایران از یك دستورالعمل یكدست و ایران شمولی پیروی نمیكند. مثلا همین هتل با وضعیتی كه داشت، در مقایسه با عموم هتلهایی كه در شهرهای دیگر رفته بودم، كرایه اش منصفانه نبود. یا خیلی جاها میبینی وضعیت نظافت اصلا مناسب نیست اما تأثیری در درجه و كرایه هتل ندارد گویا! تا كنون كه مینویسم، این مطلب را در چند هتل و مهمانپذیر مطرح كرده ام و مسئولانشان سخت مخالف نظر منند و مدعیند كاركنان اداره ی مربوطه در سازمان میراث فرهنگی، رسیدگیها و بازرسیهای منظم، مفصل و البته سخت گیرانه ای را از هتلهایشان دارند. اگر ادعای ایشان راست باشد، آن سخن حكیمانه ی مظفرالدین شاه در خصوص مملكتمان نقض میشود؛ آخر همه چیز ما باید به همه چیز ما بخورد!
این كه ریشه ی نام سیرجان چیست، نمیدانم و به همین نكته بسنده كنم كه "ج" عربی شده ی "گ" است و "گان" یا "كان" در بخش پایانی بسیاری جای-نامهای ایران هست كه عموما در دوره ی اسلامی به "جان" دگرگون شده اند؛ سیرجان، رفنسجان، زنجان، ارسنجان و... . ادعایی نیز هست مبنی بر این كه سمنگان یادشده در اسطوره های ایرانی، همین سیرجان بوده. در این باب نیز پژوهشی نداشته ام و سخنی ندارم.
با توجه به جمعیت 200 هزار نفری شهر، خیابانهای سیرجان خلوتتر از انتظارم بودند. این رویه را در دیگر شهرهای استان نیز مشاهده كردم. سیرجان بازار سنتیی دارد كه از خیابانهایش شلوغتر است. این بازار دارای سقف گنبدی است كه آن را سفیدكاری كرده اند و نیز با لكه گیریهایی كه رویش انجام شده و آثار نم باران، دورنگ و بدنما گشته. ای كاش سفیدش نمیكردند، این گونه زیباتر بود.
اگرچه به خاطر صنعتی بودن و وجود گمرك مهم جنوب كشور و نیز حضور پادگان مهم نیروهوایی ارتش، سیرجان دارای موقعیتهای خاصی است و مهاجرپذیر اما جمعیت شهر قابل عرض نیست و گمان نمیكنم مهاجرتها چندان باشند كه جو شهر را تغییر داده باشند. به نسبت جمعیت، در قیاس با شهری چون سبزوار كه اخیرا رفته ام، به نظر میرسد مانتوییهای سیرجان خیلی بیشترند. پوشش زنان در این شهر از جایی چون بژنورد -كه مثلا از شهرهای دور و برش كمتر سنتی است- نیز امروزیتر و آزادتر است. تیپهایی كه شاید در تهران عادی باشند و در شهرستانها نه، اینجا كم به چشم نمیآیند. یك نوعی گرایش به تهران و تمایل به تمایز با مركز استان را در میان مردم این شهر حس كردم. برخی را دیدم كه با نفرت از اهالی كرمان یاد میكردند! برخی بازاریان را دیدم كه چشم دیدن همكاران كرمانیشان را نداشتند! شركتهای پخش كالا از شیراز به این شهر فروشنده میفرستند و جنس میدهند. كم نبوده اند شهرهایی كه دریافته ام گرایشهای گاه غلیظی به استانهای كناریشان دارند، هرچند شاید رنگ و بوی خودشان بیشتر به استان خودشان بخورد.
چادرهای تیره ی نا-مشكی گلدار به رنگ زمینه (عموما قهوه ای) در سیرجان كم به چشم نمیآیند. سالها پیش در سفرم به كرمان این پدیده را دیده بودم. در دنباله ی این سفر دریافتم سیرجانیها كمتر و لوكستر از كرمانیها از این چادرها بهره میبرند. در خیابان خانمی را دیدم كه چادر قهوه ای گلداری را از روی مانتو به سر داشت كه پارچه اش توری بود و عملا نقش پوشانندگی نداشت و زینتی مینمود. تا كنون ندیده بودم راننده ی نیسان آبی زن باشد كه در سیرجان دیدم و توجه كسی هم البته جلب نشده بود.
ته چهره های توركی-مغولی در سیرجان به چشم میآیند اما نه چندان. نیز رگه های سفیدپوستی و تیره پوستی هم هر كدام بسامد بالایی دارند. اینها نشان میدهد كه مردمانی با خاستگاههای گوناگون در طول دوره های زمان در این منطقه و این شهر گرد آمده اند. بی شك مهاجرتهای توركان در سده های اخیر از مناطق شمال غربی ایران به این منطقه، در سفیدتر شدن پوست مردم اینجا تأثیر داشته است. همچنین است ویژگیهای نژادی توركی-مغولی در میان مردم این حوالی. پرسیدم و جز توركها، قومیت دیگری برای مردم منطقه ی سیرجان معرفی نشد و باقی مردمان فارسی زبان یاد شدند. همچنین تأیید شد كه توركهای محلی، روشن پوستتر از دیگر مردمان منطقه اند.
نظام آوایی هر جایی، جوری است. مثلا در سیرجان احساس میكردم برخی واجها را با شدتها و كششهایی متفاوت از فارسی تهرانی و خراسانی و دیگر لهجه هایی كه آشنایی دارم، تلفظ میكنند. با لهجه ی استان كرمانیها پیشتر بیگانه نبوده ام اما سرعت، آهنگ، شدت و... تلفظهای اهالی این استان با لهجه هایی كه بیشتر میشناسم تفاوتهایی دارد و این باعث میشد برخی واژگان (عموما نامها) را بخواهم كه دوباره تلفظ كنند تا متوجه شوم چه میگویند. روی هم رفته سیرجانیها تندتر و كم جانتر از فارسی معیار واژگان را تلفظ میكنند و برخی حروف را نیز میخورند!
در فروشگاههای سیرجان دیدم كه خیلی برای تخفیف گرفتن چانه میزنند. پیداست این خرده فرهنگ جزو فرهنگ اهل این منطقه است و شاید هم بر معمول بودن گرانفروشی دلالت كند!
رانندگی باشتاب و متهورانه در سیرجان بسیار به چشمم آمد و این تجربه را در شهرهای دیگر استان نیز داشتم. نمیدانم این رفتار مشابه در استانهای كرمان و بلوچستان تبار قومی-فرهنگی مشترك دارد یا صرفا از علتهای مشترك آب میخورد.
در قیاس با آب لوله كشی شهرهای خراسان كه مزه دارد و به شوری میزند، آب شهرهایی چون تهران، دماوند و مثلا همین سیرجان، بی طعم و گوارا است.
حضور افغانستانیها در سیرجان پررنگ است و خیلیهاشان چهره ی بربری (مغولی) نیز ندارند و اگر لهجه و لباسهای خاصشان نبود، من از شناسایی ملیتشان ناتوان میبودم. افغانستانیهایی با قومیتهای پشتون، هزاره و ازبك در این استان دیدم. شاید نزدیك ده سال پیش از رادیوی استان كرمان بود كه شنیدم یكی از مسئولان استان از جمعیت چندصد هزار نفری افغانستانیها در این استان خبر میداد. و یا همان مسئول نسبت را گفت یا خودم حساب كردم و جان كلام آن كه به ازای هر 5 ایرانی، در این استان 2 افغانستانی زندگی میكردند! فاجعه آنجاست كه این پسرعموهای وطندارمان بیشترشان ناقانونی در ایران ساكنند و از بسیاری امكانات نیز محروم میباشند و جملگی حاشیه نشینند!
در سیرجان از دوستانی یاد كردم كه در دوره ی دانشگاه حاصل كرده بودم. یاری و همراهی یكی از ایشان را سالهاست كه از دست داده. انسان ساده، صادق، مودب و محترمی بود و پشتكارش چنان مثال زدنی كه در میان دوستان به بولدوزر نامدار بود. من قدرش را ندانستم و هر از گاهی از نداشتنش افسوس میخورم و حتی شرمسار میشوم. یكی دیگر از دوستان سیرجانی، همچنان از دوستی و لطفش بهره مندم اما افسوس كه در این سفر درك حضور میسر نشد. با توجه به دوستانی كه از این شهر داشته ام یا كسانی كه تا كنون از سیرجان شناخته ام، مدعیم این شهر یك اصالت فرهنگی و اخلاقی دارد كه مردمان باكیفیت بسیاری میپرورد. شایسته نیست از سیرجان گفت و از باستانی پاریزی، سعیدی سیرجانی، احمد زیدآبادی و... یاد نكرد.


نویسنده : سروش
تاریخ : سه شنبه 7 آذر 1396 09:10 ب.ظ
نیمروز از اسفراین به بژنورد برگشتم و عصر، از آنجا رفتم شیروان. خستگی و طولانی شدن سفر، دقت و توجه مرا به مسائل نا-كاری كم كرده بود. چیز چندانی برای گفتن از این شهر ندارم.
شیروان شهری است كه در امتداد جاده ی بژنورد به مشهد كشیده شده و به نظرم میرسد یكی از مولفه های هویت شهریش نیز همین شكل گرفتن خطی، حول جاده باشد. هم از این رو به دل من نمینشیند و آن را صرفا شهری حس میكنم كه از كوچ روستاییان در دهه های اخیر شكل گرفته. با این همه شاید بهتر باشد این قضاوتها را گمانها و حدسهایی بدانم و بس. چه كه در شیروان نگشته و هر بار از میانش گذشته ام.
به نظر میرسد شیروان یك نام كوردی باشد چرا كه در كوردستان بزرگ، شهرها و روستاهای چندی به این نام هستند. نیز نام شیروان را به شیركوه كه در حاشیه ی شهر امروزی است، نسبت میدهند. این كوه سنگی هیبتی شیرمانند دارد. تركیب جمعیتی این شهر و حومه اش نیز از سه قوم كورد، تورك و تات تشكیل شده، البته اگر بشود مجموعه تاتها را یك قوم در شمار آورد. توركهای شیروان زبان و لهجه ی یكدستی ندارند اما زبان عمده ی ایشان در جمله ی توركی خراسان است. برای ما بژنوردیها، توركی شیروانی تقریبا متمایز و مشخص است. برای مثال وقتی میخواهیم بگوییم شیروانیها چگونه توركی حرف میزنند، میگوییم میگویند؛ گَله سَن، گئده سن (میآیی، میروی)! شناسه ی این افعال متفاوت از لهجه ی توركی بژنورد و بیشتر توركان خراسان است و از این رو متمایز و منحصر به فرد. در میان خیلی از توركهای منطقه ی شیروان كه تا كنون دیده ام، ته چهره ی توركی-مغولی آشكار است. اگر چه پوستهای سفید، موهای بور و چشمهای رنگی هم در میانشان كم نیست.
به گمانم كورد (كورمانج) ها بیشترین درصد جمعیت را در میان اقوام شیروان داشته باشند و جو شهر و منطقه بیشتر كوردی است. برای ما بژنوردیها، كورمانجی شیروانیها نیز مشخصات آوایی و تكیه كلامی و... خود را دارد. مانند همه جای شمال خراسان، تركیب اقوام و پیوندهای خویشی میان ایشان در شیروان نیز بسیار است.
با توجه به جمعیت تقریبا صد هزار نفری شهر، شیروانیها را در بازار، نسبتا شیك و ترتمیز و حتی زیبا یافتم و در این شاخصه ها به نظرم آمد روی هم رفته از همشهریان خودم برترند. لهجه ی فارسی شیروانیها تفاوت خاصی با لهجه ی بژنوردیها ندارد اگر چه این نكته را با یكیشان در میان گذاشتم و وی معارض نظر من بود.
نمیدانم میان بژنورد و شیروان از قدیم سابقه ی رقابتی وجود داشته یا نه اما از اواسط دهه ی 80 كه خراسان به سه استان تقسیم و بژنورد مركز خراسان شمالی شد، روح تخاصم در میان این دو شهر نسبت به هم رشد یافت! یادآوری میكنم كه ایرانیان عموما به دنبال برقراری روابط طولی با یكدیگرند و به جای همكاری برای رسیدن به اهداف، ترجیح میدهند روابط هرمی قدرت را تشكیل دهند و هر كسی تا میتواند بر دیگران سلطه برقرار كند و از آن طرف هم اجازه ندهد بر او مسلط شوند (و البته كم هم نیستند كسانی كه ترجیح میدهند زیردست باشند). نیز ایرانیان در پی انحصار قدرت و امكانات و منصبها و منابع در اختیار خود و قبیله ی خویشند. حال در چنین فضای فرهنگی و شخصیتیی، بژنوردیها -مثلا- در پی تشكیل باند خود برای تسلط بر مناصب مدیریتی استان و امكانات و منابعش میباشند و از تسلط اسفراینیها و شیروانیها -كه بی شك همه ی اینها نسبی است- مینالند. یك هپل هپویی كه از مدیران ارشد استان در دوران ریاست جمهوری معجزه ی هزاره ی سوم بود و به گمانم یقین كرده بود برای نشستن بر كرسی نمایندگی مجلس رسالتی بر دوش دارد، برنامه اش را این معرفی میكرد كه "چرا ما بژنوردیها لابی خودمان را در مركز (پایتخت)، برای گرفتن مناصب مدیریتی استان نداریم / چرا در شهر و استان ما شیروانیها و اسفراینیها باید حاكم باشند؟!" (نقل به مضمون). و بی شك تشنگان قدرت شیروانیها و اسفراینیها و سبزواریها و خراسانیها و ایرانیها با همین زمینه ی ذهنی است كه توی سر و كله ی هم میزنند و هر كسی تكه ای از این تن را میدراند و در دهان خود و قبیله و باندش میگذارد! شكر كه با چنین مرزبندیها و دسته بندیهای زوال افزایی همیشه بیگانه بوده ام و شیروانی و ایرانی را همواره خودی و خویش دانسته ام.