تبلیغات
آزادكیش

آزادكیش

آزادكیش
سفر مربوط به پاییز 96 است.
***
صبح بازار جهرم را بررسی كردم و عصر عزم فسا نمودم. واقعا بررسی دو شهر در یك روز، كار سختی است و نیرو و حوصله ی بسیار میخواهد چرا كه باید از وقت استراحتت بزنی و رفت و آمد برون شهری كنی. همین خستگی و كم حوصلگی باعث شده نكته ای از فسا یادداشت نكرده باشم و اكنون برای شرح آن سفر چند ساعته، دستم خالی است!
هوا، چون غالب جاهای كشور در این سالها، گرفته از گرد و غبار بود و كوه و دشت و زمینهای كشاورزی و روستاهای سر راه، تكیده از پاییزی خشك! نزدیكیهای جاده، پرنده ی شكاری سفیدرنگی با دم و بالهای بلند باریك را دیدم كه در ارتفاع پست پرواز میكرد. ردیف اول بالهایش نیز به سیاه میزد. در كمال تعجب گمان كردم مرغ دریایی باشد اما راننده گفت تعجب نكن، این یك نوع پرنده ی شكاری پابلندی است كه روی گندمزارها گشت میزند و شكار میكند.
از جهرم تا فسا 90 كیلومتر راه است و بیش از ساعتی با سواری طول میكشد. از آنجا كه رفت و آمد میان شهرها كم است و در مسیر اصلی همدیگر نیز نیستند، خاطرم است كه طول كشید تا مسافر جمع شد و راه افتادیم. همه ی تلاش راننده تاكسیهای بین شهری چنین مسیرهای خلوتی هم این است كه به مسافر بقبولانند كرایه ی نفرهای اضافه را حساب كند تا ماشین زودتر راه بیفتد! چیز چندانی از فسا در ذهنم نمانده اما در كل اگر درست یادم باشد، شهریت جهرم بیشتر از آنجا بود. از زمان دانشگاه (دانشگاه سیستان و بلوچستان - دهه 80) با مردم فسا آشنا بودم. در میان دانشجویان، نام این شهر گاه به شوخی با یك دال اضافه تلفظ میشد. اما بی شك گرایش به خلافكاری در میان دانشجویان فسایی پررنگتر از خیلی جاهای دیگر بود. چیزی كه مثلا میان دانشجویان لاری -كه جنوبی تر از فسا است- حالا حالاها به چشم نمیآمد. همچنین دانشجویان دختر فسایی به روابط بازتر و راحتتر شهره بودند. این تهور و بی پروایی گاه به بی وفایی و بی تعهدی پهلو میزد كه شخصا چند مورد از این نمونه ها را دیده و شنیده بودم. و نیز شش ده كه نام منطقه ای است متشكل از شش ده، از توابع فسا است و در خلافكاری و شرارت، شهرت ایرانگیری دارد.
متأسفانه از سرسبزی و جغرافیای طبیعی شهر چیزی در ذهنم نیست. بافت شهری بازارش نیز آن قدر كه در ذهنم مانده، معمولی و ضعیف بود. بازار سرپوشیده ای نیز داشت كه به گمانم برخی قسمتهایش قدیمی بود. به قطعیت نمیتوانم بگویم اما به گمانم برخورد كسانی كه در فسا به ایشان مراجعه كردم (داروخانه ها و فروشگاهها)، عموما گرم نبود.
دیرهنگام بود و وقتی به پایانه مسافربری رسیدم، در آستانه ی بسته شدن بود! مسافری هم نبود. راننده ی یك تاكسی برون شهری، مردی بلندبالایی با ته چهره ی تركی مغولی بود كه وقتی پرسیدم آیا ترك استی گفت عربم! با وی در مورد قومیتهای فسا صحبت كردیم. میگفت عربهای اینجا هم لباسشان مثل تركها و دیگر مردم بومی است! خیلی دوست داشت در مورد تهران حرف بزنم و خاطرات یكی دو سال كار كردنش در تهران را برای من مرور میكرد! به گمانم عاقبت، یك تاكسی دربست كردم و آخر شب، خسته و گرسنه به جهرم رسیدم.
فقط از آن جهت كه از قلم نیفتد، چند خطی در باره ی فسا نوشتم اما افسوس میخورم كه چرا در آن چند ساعت حضورم، چیز چندانی از این شهر یادداشت نكرده ام تا حق مطلب را ادا كرده باشم.


تاریخ : جمعه 18 مرداد 1398 | 05:09 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
این سفر مربوط به پاییز 1396 است.
***
از شهر زیبا و به یاد ماندنی یاسوج، عزم گچساران كرده بودم كه در نصف روز بازار آنجا را نیز بررسی كنم اما نمیدانم روز بعدش چه تعطیلاتی بود كه ماشین به سختی گیر میآمد و سواریهای نا-خطی (مسافركشان شخصی) هم نرخ بالایی میگفتند و من هم عهد كرده بودم كه با تاكسی برون شهری بروم و رفتن به گچساران لغو شد و ناچار راه شیراز در پیش گرفتم تا به شهرهای جنوبی استان فارس بروم و بررسی بازارهای آنجا را آغاز كنم. جاده های كوهستانی و جنگلی اطراف یاسوج را پشت سر گذاشتیم و تقریبا از نیمه های راه بود كه هوا تاریك شد و چیز چندانی برای یادداشت كردن به چشم نمیآمد.
یادم میآید كه شب به شیراز رسیدم اما حركت به سمت جهرم را به یاد میآورم كه در روشنایی روز بود! با این وصف، باید آن شب را در شیراز مانده باشم و البته بیش از یك روز تعطیلات بود؛ به گمانم اربعین یا چهل و هشتم به اضافه تعطیلی جمعه. و به همین جهت نمیتوانستم كار كنم و باید تا آغاز روزهای كاری صبر میكردم.
در شیراز افغانستانی بربری شكل یا پشتو زیاد به چشمم خورد. حتی كودكان گدای پشتو هم دیدم كه آن زمان برایم عجیب بود اما اكنون كه بعد از بیش از یك و نیم سال این سفرنامه را مینویسم، افغانستانیها را هم به ویژه در تهران دیده و میبینم كه به گدایی سرگرمند. پیش از این تجربه ها افغانستانیها را ملتی سراسر با عزت نفس و كاری میدیدم. البته خب گدایی هم شغل بی دردسر و بی زحمتی نیست!
در خروجی شیراز به طرف جهرم، در جایی به نام بیدزرد، مغازه های بسیاری بودند كه كنار یا جلویشان یك محوطه ای را با چوب و توری حصار كرده و تعدادی بز و گوسفند نگاه میداشتند. و جالب این كه كنار این محوطه ها هم لاشه های گوسفندها آویزان بود! حتی صحنه ای را دیدم كه جلوی مغازه ای 3 لاشه ی گوسفند آویزان بود كه 2 تایشان تازه بود و در كنار آنها هم گوسفندی را داشتند سر میبریدند و خون جاری بود و حیوان دست و پا میزد. عجبا كه در دوسه قدمی اینها یك حصار پر از گوسفند بود. واقعا هنوز هم نمیتوانم هضم كنم كه چگونه وجدانشان میگذارد گوسفندها را جلوی همدیگر سر ببرند!!
كوهستانهای جنوب و جنوب شرقی شیراز هم پوشش گیاهی نسبتا خوبی دارند و بوته ها و درختچه هایشان زیادند. تاكستانهای خزان زده ی بزرگی را با ردیفهای منظم تاك در كنار جاده میدیدم كه برعكس تاكستانهای منطقه ی ما (شمال خراسان) كه ردیف تاكها بر سر جوهای عمیق كشیده شده اند و روش آبیاری غرغابی است، اینجا جوها كم عمق بودند و تاكها ایستاده و چترشان خیلی كوچك است. پیداست كه هرس میكنند تا چتر درخت بزرگ نشود. برخی از این تاكها در كنارشان به چوبی تكیه داده شده بودند تا راست رشد كنند. آبیاری قطره ای در بسیاری از باغها و زمینهای كشاورزی كنار جاده به چشم میآمد. باغهای انار در كنار جاده بسیار بودند. باغهای هلو و لیمو هم دیده میشدند. بعد از علی آباد، كم كم نخلستانها هم شروع شدند كه مانند عموم دیگر باغهایی كه كنار جاده دیدم، شكل منظم و چشم نوازی داشتند و درختها به ردیف بودند.
شهرك كوچك خَفر نیز كنار جاده بود. نخلستانها و انارستانهای این شهر، گاه در كنار هم بودند و گاه درهم! در جهرم نیز باغهای لیمو و نخلستانها چنین وضعی داشتند كه گاه در یك باغ نخل و لیمو لا به لای هم كاشته شده بودند. نه فقط لیمو بلكه ذغال چوب لیمو هم از محصولات عمده ی جهرم است. میشنیدم كه جهرمیهای بسیاری از باغداری لیمو به ثروتهای كلان رسیده اند.
در جهرم مردانی با لباس بلوچی میدیدم كه حضورشان در این شهر برایم مایه ی تعجب بود. یكیشان خیلی سر و وضع شیكی داشت و به صرافیی مراجعه كرده بود. اندكی بعد كه متوجه حضور چشمگیر افغانستانیها در این شهر شدم، شك كردم كه شاید آنها كه فكر میكردم بلوچند، افغانستانی باشند. زنانی با لباسهای مشابه محلیهای كازرون و یاسوج میدیدم كه به گمانم كمی رنگ بندی لباسهایشان متفاوت بود. و نیز مردانی را دیدم كه كلاه نمدی قشقایی به سر داشتند.
مردم جهرم عموما رنگ پوست میانه ای دارند و البته سبزه هم كم به چشم نمیآید. سفیدپوستها هم كم و بیش دیده میشوند اما چیزی كه برایم عجیب بود، شمار چشم رنگیها بود كه متفاوت از ذهنیتم برای یك شهر جنوب ایران است.
در داروخانه ای از خانمی كه به وی مراجعه كرده بودم در مورد قومیتهای شهر پرسیدم و گفته شد بیشترین جمعیت قومی را عربها دارند. پرسیدم آیا عربهای اینجا تیره پوستند؟ و گفته شد اتفاقا سفیدپوستند! از قومیت خانمهای چندی كه در كوچه و بازار با لباس محلی استان فارس به چشم میآمدند، پرسیدم و خانم طرف گفتگویم گفت قومیتشان را نمیدانم اما میدانم اینها روستاییند.
كوههای نزدیك شهر كه جهرم از جنوب به پایشان رسیده است، زیبایی و عظمت خاصی دارند. اگر گرد و غبار این سالها نبود، این منظره خیلی زیباتر میشد. چند بار و هر بار دقایقی در محوطه ی پشت بام هتلی كه ساكنش بودم، به تماشای این منظره رفتم. (البته اتاقم هم در همان پشت بام بود).
من عاشق خرمایم و جهرم را از مدتها پیش یكی از معادن خرمای ایران تصور میكردم. نمیتوانم در مورد عمده فروشی خرما نظر خاصی بدهم اما در بازار خرده فروشی نه قیمتها چندان با تهران متفاوت بود نه تنوع و كیفیت اما از همین جهرم، خرما سوغاتی گرفتم و آن را كنار خرمای كبكاب بوشهر به خانه بردم.


تاریخ : جمعه 4 مرداد 1398 | 02:28 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
چو نوروز از زمستانها گذر كن
به كوی شادمانیها سفر كن

به پاس این كهن آیین به پا خیز
به دست آورده دلها را، هنر كن

به دستاویز این روز خجسته
ببند امید و دل سرزنده تر كن

به دیدار و به دیده بوسی آمیز
به شور آ، زندگانی چون شكر كن

امید نیكروزیها بیافروز
جهان را با نكوییها دگر كن


تاریخ : پنجشنبه 1 فروردین 1398 | 12:41 ق.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
این سفر مربوط به زمستان 96 است.
مسیر كازرون به یاسوج بسیار زیباست. جنگلهای كوهستانی بلوط و بنه و... این خطه، یكی از زیباترین منظره های ایران را رقم زده اند. دشت ارژن هم در همین حوالی است كه شیر ایرانی، آخرین بار در آنجا و نیز اطراف دزفول دیده شده است. و همین نكته نشان دهنده ی زمینه ی غنی طبیعت و حیات وحش این دیار است. درختان جنگلها اما كمرنگ و گردگرفته اند و چمنها كوتاه و زرد كه همه ی اینها را من از فصل پاییز نمیدانم و به نظرم بیشتر هجوم خشكسالی و گرد و غبار است. اینجا در بهار باید خیلی زیبا باشد. جاده، در دل كوهستان جنگلی پرپیچ و خم، تونلهای كوتاه و بلند چندی را گذراند. شهرهای قائمیه، نورآباد ممسنی و مصیری هم در مسیر بودند. در كنار این جاده، كشتزار زیاد بود و گله های گوسفند و بز هم دیده میشدند.
مانند جاده ی چالوس، در یكی از روستاهای نزدیك یاسوج، كنار جاده، لاشه های گوسفندان را در مغازه ای آویزان كرده بودند كه آب از دهان جانوران گوشتخواری چون من روان میكرد!
یاسوج در تلفظ محلی یاسیج است با جیمی كه شبیه جیم اصفهانیهاست و كمی میزند. نمیدانم نام این شهر كه چند دهه بیشتر از شهر شدنش نمیگذرد، به چه معناست و چرا تلفظ رسمی و ملحیش متفاوت است. یاسوج شهری است در یك دشت مرتفع كوهستانی جنگلی و از این حیث زیباترین منظره ی شهرهای ایران را در آن دیدم. دریغا كه این گرد و غبار غلیظ سالهای اخیر این زیبایی را كمرنگ و بی حال میكند! نسبت به كازرون، خنكی هوای اینجا محسوس بود.
یاسوج اگرچه مركز استان است اما جمعیتی تقریبا 140 هزار نفری دارد و به گمانم بعد از سمنان، كم جمعیت ترین مركز استان كشور است.
به نظرم آمد كه مردم یاسوج، روی هم رفته نسبت به كازرون، سفیدپوست تر و بورتر و چشم رنگی ترند. در مقیاس ایران نیز اینجا را میتوان یكی از مناطقی دانست كه در این ویژگیهای نژادی، بالاترین فراوانیها را دارد. داستان جالبی خواهد بود دانستن این كه طی چه فرایندی، كی و چگونه مردمانی باستانی از سرزمینهای شمالیتر به این مناطق پای گذارده و با بومیان آمیخته اند كه ویژگیهای نژادیشان تا امروز نیز به چشم میخورد.
دماغهای كشیده ی ناظریف نوك پایین كه بعضیهاشان هم عقابی مانند بودند، در یاسوج نسبتا زیاد به چشم میخوردند. به نظر میآید این شكل كلی دماغ، از ویژگیهای نژادهای باستانی پراكنده در اطراف دریای مدیترانه باشد كه در مثلا جغرافیای ایران امروز، بیشتر در اقوام كوهستانهای البرز و زاگرس حفظ شده. دماغهای كوچك جمع و جور هم گاه میدیدم. پیشانی كوتاه، ویژگی مشترك خیلی از یاسوجیها است كه این نكته را در سالهای دانشجویی نیز در میان مردمان لر بزرگ (بختیاری، كهگیلویه بویر احمد و ممسنی) دریافته بودم.
یاسوجیها نسبت به كازرونهای شیكتر، ترتمیزتر و زیباتر مینمودند. یاسوجیها بی شك از خوش چشم و ابروترین مردمان ایرانند. چشمهای درشت و ابروهای پر و كشیده، از ویژگیهای نژادی مردمان این حوالی است و به نظر میآید آنچه در وصف چشم و ابروی اهالی شیراز در تاریخ ادبیات فارسی مثل شده، در اینجا بیشتر و مشخصتر وجود دارد! ته چهره های تركی-مغولی هم در میان یاسوجیها، بیشتر از كازرون به چشمم آمد اما كم و كمرنگند. تك و توك میدیدم كسانی را كه در شهر، تركی محلی حرف میزدند. تو بگو تركها، بومی كجای ایران كه نیستند! از یكی دو نفر كه ویژگیهای تركی-مغولی در چهره داشتند پرسیدم آیا تركید؟ گفتند ما لر یاسوجیم!
افغانستانیِ تاجیك شكلی از كازرون تا یاسوج با ما همسفر بود كه برای كارهای باغبانی به پادنا میرفت. در عجب شدم از این كه افغانستانیها تا این مناطق به زعم من دورافتاده نیز حضور دارند! جالب است كه اما مثلا در شمال خراسان، افغانستانی نداریم یا به گمانم همین طور است در آذربایجان و كردستان. به گمانم افغانستانی هر جای ایران باشد -جز مناطق شرقی و هم مرز با افغانستان- نشان دهنده ی این است كه آنجا كار و درآمد خوب است و نیروهای بومی به هر دلیلی تكافوی نیاز كاری را نمیدهد. اما قطعا حضور و عدم حضور افغانستانیها در جاهای مختلف ایران، تحت تأثیر مولفه های دیگری نیز است از جمله تعصبهای ضد خارجی و یا مشخصا ضدافغانستانی. وگرنه مثلا تبریز خیلی پردرآمدتر از یاسوج است.
متوجه شدم كه چشم رنگیهای یاسوج، عموما چشمهای مشخصا آبی یا سبزی ندارند و بیشتر چشمهای میشی روشنی داشتند كه گاه به سبز یا آبی میزد.
دستگاه آوایی لری این نواحی شبیه بختیاری است و از دستگاه آوایی فارسی معیار، گاه خیلی دور است. برای كسانی كه با این گویشها آشنا نیستند، مثلا تشخیص واجهای ت، چ، ك و س از همدیگر سخت است. نمیدانم اگر به جمله و كلمه توجه نشود، آیا تشخیص این چند واج از یكدیگر، برای خود محلیها هم میسر است؟!
سالها پیش كه در دانشگاه زاهدان درس میخواندم، به واسطه ی حضور گسترده ی دانشجویان كهگیلویه بویراحمد و ممسنی، شناختی كه از این مردم پیدا كرده بودم حاكی از خلق و خویی نسبتا بدوی و قبیله ای و پررنگ بودن شرارت و جنگ و دعوا در میانشان بود. اما حضورم در یاسوج این ذهنیت را تا اندازه ی زیادی تغییر داد. این شهر خیلی آبادتر از تصور من بود و مردمش خیلی بافرهنگتر از آن بودند كه میپنداشتم.
بر خلاف جایی مثل كازرون كه شب، خیابانهای مركز شهر كم نور و دلگیرند، اینجا خیابانهای پرنورتر و مغازه ها نسبتا شیكترند و مردم خوش پوش و ترتمیز، در رفت و آمد و بازارگردیند.
زنانی كه لباس محلی بر تن دارند، در یاسوج بیشتر از كازرونند. لباس محلی اینجا نیز مانند تقریبا همان است كه در كازرون دیده بودم. مردانی را نیز گاه میدیدم كه از لباس محلی، فقط یك كلاه نمدی مانند بر سر داشتند. تنها یك بار مردی را دیدم كه دبیت (شلوار پاچه گشاد لری) پوشیده بود و مانند آنچه در مسجدسلیمان دیده بودم، كمربند چرمی پهنی هم روی این شلوار بسته بود. زنانی كه لباس محلی بر تن دارند، معمولا موهای بلندی دارند و فرق وسط باز كرده اند.  یك بار زن میانسالی با لباس محلی را دیدم كه روسری توری نازكی بر سر داشت كه موهایش كامل مشخص بود و از هر طرف گردنش یك دسته موی مشكی بلند بر روی شانه و سینه رها كرده بود و بقیه موهایش نیز از پشت رها بود. گمانم آن است كه این نوع آرایش سر و مو، احتمالا بومیترین نوعش باشد و پوشاندن موی سر طبق دستور مذهبی، پدیده ای نسبتا جدید است. زنانی را میدیدم كه لباس محلی داشتند و یك دستمال مشكی هم بر سر بسته بودند. خیلی وقتها زنانی كه لباس محلی داشتند، یك چادر توری گل درشت مشكی هم روی لباسهایشان میپوشیدند.
كازرون از یك نظر شهر عمده فروشان بود. در خیابانهای مركزی شهر، خیلی فروشگاه عمده فروشی وجود داشت كه عموما هم مواد غذایی میفروختند. از این نكته میتوان حدس زد كه روستاهای زیادی در اطراف كازرون هستند و مایحتاجشان از كازرون تأمین میشود. شمار زیاد پارچه فروشیهایی كه پارچه لباسهای محلی میفروختند و نیز فراوانی پوستهای خراب و آفتاب سوخته در سطح شهر نیز به نظرم آورد كه رفت و آمد از روستاهای اطراف به یاسوج زیاد است.
فروشگاه آرایشی در یاسوج زیاد است و پررونق كه با توجه به جمعیت اصلا انتظارش را نداشتم.
اگر درست یادم مانده باشد، در شهر جوهایی بود كه آب زلالی در آنها روان بود. و از كنار شهر رودخانه ای میگذرد كه دست كم در آن فصل آب اندكی در آن بود. این ها همه از زیباییهای كم مانند یك شهر در جغرافیای ایران امروزند.
انواع میوه ها و خشكبار كوهی را بانوان دستفروش در پیاده روهای شهر بساط كرده بودند؛ زالزالك، بنه، مورد و... . از هر كدام از این موارد، یك لیوان (پیمانه ی فروشنده لیوان بود) گرفتم كه مزه كرده باشم. میوه ی درخت مورد، تقریبا به اندازه نخود است و رنگی بین سرمه ای و مشكی دارد و داخلش دانه های ریزی هست. این میوه ی گس دهن جمع كن، مزه ی خاصی ندارد و گویا مصرفش بیشتر دارای جنبه ی دارویی است. بنه كه همان پسته ی كوهی است، انگار در همه ی كوهستانهای جنوب ایران میروید و مصرف میشود. این میوه از میوه ی مورد ریزتر است و مانند گردو پوست سبزی دارد كه زیرش پوست سخت چوبیی هست. آن پوست سبز نیز مانند خود مغز هسته، چرب است. محلیها را میدیدم كه بنه را با همان پوست سبزش در دهان میانداختند و با دندان پوست چوبی را میشكستند و میخوردند! پوست سبز بنه هم به نظرم مثل پوست سبز گردو، خوراكی نمیآید ولی به هر حال محلیها بهتر از دیگران میدانند. زالزالكی كه در یاسوج گرفتم را در شمال خراسان "دولانه / دولانك" میگویند و تقریبا اندازه ی تیله است و هسته ی یك یا دوقسمتی سختی دارد كه دورش را میوه گرفته. این میوه وقتی میرسد، نارنجی رنگ است و در برخی نقاط پوستش به سرخی آتشین دلنشینی مایل میشود. زالزالك رسیده تقریبا ملس است اما دست كم بسته به میزان آبی كه خورده، آبداری و مزه اش متغیر است. زالزالكهایی كه در یاسوج گرفتم، ریز، كم آب، كمرنگ و كم مزه بودند. یك آجیلی نیز گرفتم كه هنوز كه هنوز است نفهمیده ام نامش چیست! چیزی در مایه های انجیر یا انجیجك شنیدم كه گفتند ولی نه آن زمان فهمیدم و نه بعدها دوستان معدود یاسوجی راهنمایی كردند! این آجیل، تقریبا اندازه ی تخمه های ریز آفتابگردان بود و شكلش مانند میوه شاه بلوط. پوسته ی چوبیی داشت كه با دندان -حتی دندان محلیها- خرد نمیشد. زیر این پوسته ی سخت چوبی، مغزی قرار داشت كه مزه ی میوه ی كاج را میداد و نسبتا چرب بود. تا مدتها برای تفریح و بازی، روزی چند تا از آن را میشكستم و مغزها را نگه میداشتم كه به همسرم هدیه كنم!!
این دستفروشان با لباسهای محلی و محصولات كوهیشان احتمالا همگی از روستاها و عشایر اطراف به بازار شهر میآیند. خیلی از یاسوجیها كه لباس محلی داشتند، فارسی را یا نمیتوانستند حرف بزنند یا دست و پا شكسته بلد بودند. وقتی میخواستند چیزی را برای من توضیح دهند، خیلی از كلماتشان را میفهمیدم اما بیشتر جمله هایشان را متوجه نمیشدم! این كه نام آن آجیل آخری را نتوانستم متوجه شوم، تقریبا به همین ویژگی دستفروشان مربوط بود.
گدایان پاكستانی از زن و مرد و كودك، در این شهر نیز دیده میشدند. عجبا كه این قوم فرومایه چگونه بی آنكه قدمی برای این آب و خاك بردارند، در همه جای مملكت سبز شده اند؟! و جل الخالق از قدرت تطبیق ایشان با هر آب و هوا و مردم! در مقام مقایسه، افغانستانیهای ایران مردمانیند كه عزت نفس دارند و از دسترنج خود میخورند و لشگر گدایان پاكستانی بسیار فرومایه اند!
در بازار یاسوج، فروشگاهی را بررسی كردم كه وقتی از شهر و دیار من پرسید، همشهری درآمدیم! در این جای ایران كه نه مهاجرپذیر است و نه نزدیك خراسان، دیدن یك همشهری خیلی جذاب بود. ایشان و برادرش، هر كدام در این شهر یك مغازه داشتند و البته مادرشان همشهری ما بود و خودشان نیز سالها در بژنورد زندگی كرده بودند. پدرشان نظامی و از كردستان بوده است. یك عكس سیاه و سفید بر دیوار مغازه داشتند كه گفت این پدرم است؛ پدرشان با لباس نظامی، در كنار امام خمینی ایستاده بود و محافظ ایشان بود.
یكی از دوستان دوره ی دانشگاه را نیز چند نوبت در مغازه اش زیارت كردم و دیدارها تازه شد. البته در همان زمان در شرف معلم شدن بود.
یاسوج یكی از آن شهرهایی است كه من را تحت تأثیر قرار داد و سفر به آن، وسوسه ای همیشگی خواهد ماند. 
از یاسوج به سمت شیراز، باغهای سیب زیاد بودند و با آن كه خزان زده شده بودند، اما سیبهای ریز هنوز بر سرشاخه ها بودند كه انگار قرار نبود جمعشان كنند. یك جا نیز كنار جاده، خرمنی از انواع سیب زرد و سرخ ریز به چشم آمد كه برایم جالب بود. تا كنون خرمن سیب ندیده بودم!


تاریخ : چهارشنبه 29 اسفند 1397 | 07:58 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
این سفر مربوط به پاییز 96 است.
جاده ی بوشهر به كازرون، آنچنان كه پیشتر شرح داده بودم، ناگزیر از برازجان میگذرد. دقایقی بعد از برازجان، جاده وارد كوهستانهای تقریبا خشك با درختچه ها و بوته های تنك میشود. در همان آغاز كوهستان، رود دالكی را میبینی كه آرام و كم رمق با آبی كدر روان است. بافت خاك و سنگ این كوهستان از لایه های نازك رسوبی است كه جنس برخی لایه ها سنگی است و برخی خاكی و به خاطر فرسایش نامتوازن، منظره های جالبی از فرورفتگی و برآمدگی پدید آمده؛ مثلا در برش عمودی، چند لایه در میان، یك لایه ی سست تر فرسایش بیشتری یافته و تو رفته و سوراخ و فضای خالی ایجاد كرده و... . در دل كوهستان كه پیش میرفتیم و ارتفاع میگرفتیم، گاه چمنزارهای خشك و زردشده ای پیدا میشدند كه البته كم وسعت بودند و پراكنده. این جاده كوهستانی نیز چون جاده شیراز-كازرون (كه زمستان 95 رفته بودم)، زیبا و چشم نواز است. با توجه به پیچ و خم بسیار و نیز بی احتیاطی راننده ها چنان كه عادت است و مثلا حتی در تونل هم سبقت میگیرند، این جاده خطرناك است.
در فروشگاههای كنار جاده، بادام كوهی از ریز و درشت، باپوست و مغزشده بسیار دیدم. مغزشده ها تر بودند و هنوز آب نمك را در خود داشتند. این بادامهای كوهی كه در كوهستانهای كرمان نیز بسیار میرویند و اهل آنجا هم به عنوان آجیل مصرفش میكنند، تلخند و برای گرفتن تلخیش، چند بار در آب نمك خوابانده و حتی شنیده ام كه جوشانده میشوند.
در كازرون نژادهای مختلفی را میتوان تشخیص داد؛ ته چهره های تركی مغولی، كمرنگ و كم شمارند. سفیدپوست بور چشم رنگی هم كم نیست. اما چهره های خاورمیانه ای با چشم و ابروهای پررنگ و پوست گندمگون و نیز سبزه روها بیشترند. پوستهای خراب هم زیاد بودند و نمیدانم چقدر زمینه ی نژادی دارد اما قطعا به نوع آب و هوا و شرایط زندگی مربوط است.
زبان تركی، تك و توك در كوچه و بازار شهر شنیده میشد. لهجه ی تركی كازرونیها چنان است كه من با زمینه ی تركی خراسانی میتوانم بیشترش را بفهمم. افغانستانی در كازرون هم هست كه از چهره شناخته میشوند.
در كازرون زنانی كه لباس محلی میپوشند، تك و توك دیده میشوند اما فقط یك مورد مردی را دیدم كه آن هم تنها یك كلاه قشقایی به سر داشت. در كل زنان در حفظ پوشش محلی در همه جا فعالترند. و شاید هم باید چنان گفت كه جامعه این نقش را بیشتر به زنان محول كرده! لباس محلی زنان كازرونی پیرهن و دامن یكسره ای است كه دامنش پرچین است و رنگهای زنده و گلهای درشت لباس زیاد است. پارچه ای متصل به پیراهن نیز از جلو و عقب بر روی دامن میآید.
در كازرون بازار سرپوشیده ای هست كه به آن بازار بزرگ میگویند و صنفهای بسیاری در آن مشغولند اما سر و شكل بازار و مغازه ها اصلا شیك نیست. معماری بازار نیز نه یك دست است و نه حالت سنتی دارد اما همین كه سقفدار است، شبیه بازارهای سنتی مینماید. فروشگاههای ظروف مسی هم در القای حس سنتی بودن این بازار، بی تأثیر نیستند.
درختان نخل، توت و مركبات در خیابانهای كازرون دیده میشوند. از نمای داخل شهر، كوههای اطراف مانند یك دژ كازرون را در بر گرفته اند. این كوهها بلند و با شیب تندند و بعضی جاها مانند دیواره های دژ، راست و عمودیند. پوشش گیاهی این كوهستان نیز نسبتا خوب است و از مركز شهر، جنگلهای تنك و درختان كوچكش پیدایند.
به خاطر نزدیكی به خوزستان و عراق، گرد و غبار این شهر نیز در مقایسه با خیلی از شهرهایی كه بررسی كرده ام، علی حده است و این، آن همه زیبایی كوهستان و جنگل را كمرنگ میكند.


تاریخ : چهارشنبه 29 اسفند 1397 | 06:59 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
این سفر مربوط به پاییز 96 است.
اگر بوشهر و گناوه و برازجان را سه گوشه ی یك مثلث قائم الزاویه در نظر بگیریم، برازجان، آن گوشه ی قائمه است. این شهر تقریبا در شمال شرقی بوشهر است و به نوعی دروازه ی كوهستانهای شمالی به ساحل خلیج فارس در شمار میرود. از طرفی راههای شرق و غرب و شمال و جنوب استان، عموما در اینجا همدیگر را قطع میكنند.
اهالی برازجان شیكتر و ترتمیزتر از گناوه ایها بودند و از این حیث به بوشهریها بیشتر میخوردند. بوشهر نیز كه طبق حدس من تحت تأثیر شیراز است و شیراز نیز متأثر از تهران. همچنین روشن پوستهای برازجان بیشتر از گناوه به نظر میرسیدند. در بوشهر نیز سفیدپوست كم نبود اما نمیدانم آنها عموما بومی بودند یا مهاجر. و اگر عموما بومی بوده باشند، با ذهنیت ما در مورد رنگ و روی جنوبیها، كمی ناهمخوانند.
لهجه ی برازجانیها را دست كم در آهنگ و نظام آوایی، به لهجه ی لری كهگیلویه بویراحمد و ممسنی نزدیك احساس كردم. قیافه ها نیز به آنچه از اهالی مناطق یادشده دیده بودم شباهت داشت.
در گناوه، بیشتر فروشگاههایی كه مراجعه میكردم، فروشنده ها خانم بودند و صاحب مغازه نیز عموما غایب بود. در برازجان نیز این پدیده زیاد به چشم میخورد ضمن آنكه برخی از این صاحبان فروشگاهها نیز خانم بودند. در كل با این كه برازجان شهر كوچكی است اما برخورد زنان فروشنده و مغازه دار این شهر با من مرد غریبه، خیلی باز و راحت و گاه همراه با شوخی و خنده در انظار عمومی بود. این پدیده، برازجان را از مثلا تهرانیهای عبوس و شهرهای كوچك بسته متمایز میكرد.
ویراژ دادن موتورهای بسیار، از ویژگیهای برازجان است.
در شرق برازجان كوهستان بلندی هست كه درختان و درختچه های پراكنده اش در هوای غبارگرفته نیز پیداست. دور و بر برازجان، نخلستانهای بزرگ زیادند.
در بوشهر چند كارگاه ساختمان سازی را دیدم كه در مرحله ی پی ریزی بودند و پی دیوارها را شفته ی آهك ریخته بودند. یكی از ویژگیهای این شفته، عایق رطوبت بودن است. به نظرم سطح آب زیرزمینی در بوشهر بالا است و نم زدن ساختمانها چیزی معمول. در برخی از این كارگاههای یادشده، میدیدم كه موتور انداخته و آب را با شلنگ به بیرون هدایت میكنند!


تاریخ : چهارشنبه 29 اسفند 1397 | 06:32 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
این سفر مربوط به پاییز 96 است.
بندر گناوه شهر كوچك چند ده هزار نفریی است در شمال غرب بوشهر و بیش از ساعتی میانشان با سواری راه است. جاده ای كه از بوشهر به سمت گناوه میرود، از نزدیكیهای برازجان میگذرد. برازجان نیز چهارراهی است كه جنوب و شمال و شرق و غرب استان را به هم وصل میكند.
شرجی هوای گناوه را خیلی كمتر از بوشهر حس كردم.
زبان مردم گناوه نزدیك به لری است كه خودشان نیز همین نكته را میگویند. بومی سفیدپوست، اینجا بیشتر از بوشهر به چشمم میخورد. شاید همان پررنگ بودن ویژگیهای قومی-نژادی لری باشد. گفته شد گناوه عرب زیاد دارد كه جملگی خوزستانیند و مهاجر دوره ی جنگ. تك و توك، لباسهای مردانه و زنانه عربی هم بر تن مردم به چشمم خورد. شمار خیلی كمی را نیز در گناوه دیدم كه ته چهره ی رقیق آفریقایی داشتند.
اجناس قاچاق و خارجی در گناوه زیادند و مشخص است كه از نقاط مختلف كشور هم برای خرید زیاد میآیند اینجا. اما اجناسشان عموما بنجل است. با این حال مثلا لباسهای جنس خوب هم در بازار میدیدم. از نظر جنسهای ایران، اینجا نیز مانند دیگر شهرهای بندری جنوب، محلی از اعراب نداشت. روی هم رفته بازار اجناس خارجی گناوه را خیلی ضعیفتر از شهرتش یافتم.
گویی گنداب در همه ی شهرهای استانهای جنوبی روان است!
درخت كَرَت در این كرانه ی جنوبی خلیج فارس هم زیاد است. راننده ی تاكسیی كه اهل برازجان بود، گفت ما به این درخت میگوییم "كویر" و اهل گناوه میگویند "كور" (با ضمه ی كشیده) و فارسی كتابیش میشود "ابریشم مصری"! فهمیدم كه نام عمومی این درخت در ایران، "كهور" است. راننده گفت این درخت ریشه اش عمیق میشود و نیازی به آبیاری ندارد.




تاریخ : چهارشنبه 29 اسفند 1397 | 06:16 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
این سفر مربوط به پاییز 96 است.
روز از نیمه گذشته بود كه بندرعباس را به مقصد بوشهر ترك كردم. از روی نقشه كه نگاه میكردم، مسیر را 5-6 ساعت حس میكردم اما طولانیتر بود! جاده در امتداد ساحل است اما بیشتر راه را در تاریكی سپردم. حس خسران و زیان داشتم كه همان راهی را كه نیمه شب گذشته با مشقت و معطلی بسیار و تكه تكه از لنگه تا بندرعباس پیموده بودم، بعد از چند ساعت باید بازمیگشتم! اما از این رفت و برگشت ناچار بودم چرا كه وسایلم در هتل بندرعباس بود.
شب، دیرهنگام به بوشهر رسیدم و برای پیدا كردن جا هم كمی گشتم و معطل شدم. با توجه به تجربه ام مبنی بر این كه گاه اتاق یك هتل را با مراجعه ی حضوری، میتوان ارزانتر از قیمت تخفیفدار سایتهای اینترنتی گیر آورد، ساعتی رنج سفر را بر خود اضافه كردم و با چمدان و كیفم دو سه تا هتل را رفتم اما عاقبت باز همان قیمت شد كه در سایتها زده بودند!
در روز، دود و دم غلیظی در بوشهر حس میشد كه از رنگش به این نتیجه رسیدم منشأ آلودگی شهری و صنعتی دارد نه گرد و غبار كه سكه ی رایج آب و هوای این سالهای كشور، به ویژه جنوب غرب است.
بوشهر نسبت به شهرهای هرمزگان و همچنین شهرهای خوزستان، برای من حس ایرانی بودن بیشتری را القا میكرد و كمتر احساس غربت داشتم. منظورم از حس ایرانی بودن، همان شبیه بودن به شهرهای بزرگ ایران چون تهران و شیراز و... در فاكتورهایی چون پوشش مردم، آداب معاشرت، سازه های شهری، لهجه و... است. در بوشهر، هیچ لباس محلیی به چشمم نیامد! پوششهای باز و راحت زنان در بوشهر خیلی زیاد به چشم میخورند و از این حیث اصلا از ام القرای جهان ایران -تهران- متفاوت نیست. به گمانم بوشهر از نظر فرهنگی، خیلی تحت تأثیر شیراز است و بیش از آنكه این از تهران این چیزها را تأثیر گرفته باشد، از واسطه ی شیراز وام گرفته.
هوای بوشهر را نیز نسبت به شهرهای ساحلی خوزستان و نیز هرمزگان معتدلتر یافتم. با این حال، در بوشهر نیز زنگ زدگی و خوردگی فلزات از جمله صندلی پارك، سطل آشغال عمومی، خودرو و... مانند دیگر شهرهای ساحلی جنوب زیاد به چشم میآمد.
در جوهای شهر گنداب هست كه خیلی بو نمیدهد اما در فصل گرم شاید اوضاع متفاوت باشد. از اینها گذشته در وجه تسمیه ی بوشهر، نیز گفته میشود كه شهری بوده و است كه بو میدهد! روی هم رفته بوشهر ترتمیزتر از شهرهای خوزستان به نظر میرسید.
اطراف بوشهر خشك است تقریبا و گاه بوته زارهایی به چشم میآید. هرمزگان را از اطراف شهر بوشهر سرسبزتر یافتم. اینجا و اطراف را شبیه خوزستان حس كردم چنان كه گرد و غبار خوزستان نیز به آن میرسید و خیلی از جاها و درختان و... زیر لایه ای از غبار بودند.
واژه ی "لیان" بر فروشگاهها، خیابانها و... بوشهر زیاد به چشم میخورد كه فهمیدم نام روستایی است در نزدیكی بوشهر.
در بوشهر و اطراف، یك نژاد صورت گرد وجود دارد كه دماغشان كم ارتفاع با شیب ملایم و گاه دارای قاعده ی پهن است. نژادی نیز هست كه صورت و بینی كشیده دارند و خیلیهایشان دماغشان عقابی و چنگه ای است. این گونه دماغ را در شهرهای هرمزگان نیز البته با بسامد كمتر میدیدم. در دوره ی دانشجویی، از توجه به قیافه ی اهالی جنوب استان فارس و بوشهر متوجه شده بودم كه نژادی در اینجاها هست كه از نیم رخ، پس سری نسبتا پهن دارد و شیب صورت تقریبا ملایم است و فك زیرین نسبتا بزرگی دارد كه این ساختمان كلی، صورت را از یك منظر شبیه پوزه و جلو آمده میكند. نمونه ی تقریبی این چارچوب صورت را نیز میتوانم مهدی طارمی فوتبالیست مثال بزنم. نسبت به آنچه انتظار داشتم، در بوشهر چنین صورتهایی خیلی كمتر به چشمم خوردند!
در بوشهر نیز افغانستانی میدیدم كه از چهره شان میشد بازشناخت. از بندرعباس، همسفر افغانی با ما بود كه نزدیكیهای بوشهر (چُغادك) پیاده شد. این مرد، كاملا قیافه ای ایرانی داشت اما لباس و ریش و كلاهش و نیز پشتون صحبت كردنهای تلفنیش نشان میداد كه افغانی است. و نام افغانستان از نام همین قوم غالب افغان (پشتو؛ پشتون) گرفته شده است. از نظر قیافه، پشتوها شبیه ترین افغانستانیها به ایرانیهایند.
خیلی از بازاریان بوشهر رفته بودند راه پیمایی اربعین. آن روزها هر شهری كه میرفتی، با این پدیده زیاد مواجه میشدی. به نظر میآید این راه پیمایی اربعین، طرحی است آمیخته با هیجان و باورهای مردم كه متولیان امر از همین مجرا میتوانند اثرگذاریهای فرهنگی و اعتقادی بر شركت كنندگان داشته باشند. امید است كه هدف منافع ملی و صلح و پیشرفت در منطقه باشد.


تاریخ : چهارشنبه 29 اسفند 1397 | 04:47 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
این سفر مربوط به پاییز 96 است.
روز از نیمه گذشته بود كه از میناب به بندرعباس رسیدم و نهار خورده و نخورده، عازم بندر لنگه شدم. رویه ی من در بررسی بازار شهرهای هر استان، آن بود كه چند شهر پرجمعیت را انتخاب میكردم و میرفتم. بعد از بندرعباس و میناب، دو شهر لنگه و كنگ كه تقریبا به هم چسبیده اند، كانون سوم جمعیتی حساب میشود كه روی هم جمعیتی چند ده هزار نفری دارند. در كل، استان هرمزگان شهرهای بزرگی ندارد و قابل عرضشان بندرعباس است و بس.
بندر لنگه در غرب بندر عباس است و میانشان تقریبا دو ساعت با سواری راه است. جاده، عموما ساحلی است و از كنار بندر شهید رجایی هم میگذرد. بندر شهید رجایی از مهمترین بندرهای ایران برای بارگیری و تخلیه بار است. از نمای جاده هم انواع كانتینرهای كوچك و بزرگ در آن به چشم میآیند كه چند طبقه روی هم چیده شده اند. در حوالی بندر نیز تریلیهای بسیاری رفت و آمد میكردند.

جنگلهایی چون آنها كه نوبت صبح در مسیر بندرعباس-میناب دیده بودم، در این جاده نیز بسیار بودند و عموما نیز شامل درختان كَرَت میشدند. راننده ی تاكسی بندرعباس-لنگه، معتقد بود تخم كرت از آفریقا با كشتیهای اروپاییان به این منطقه آمده است! بوته زارها نیز در این راه به چشم میآمدند. در جنگلهای این حوالی، برخی درختچه ها به نظرم آمد كه متفاوت از كرت باشند اما همسفران گفتند اینها نیز از انواع كرتند اما من قانع نشدم! این درختچه ها مانند مخروطِ برعكسی بودند كه روی نوكش نشسته و قاعده صافشان در بالا قرار داشت! در مسیر جاده، جنگلهای حرا هم دیده میشدند. بر عكس مسیر بندرعباس-میناب، در اطراف این جاده خبری از كشتزار و باغ نبود و حالت كویری تری داشت. در اطراف كَنَخ (نزدیك بندر لنگه)، نخلستانهایی بود و نیز آب انبارهایی با گنبدیهای نسبتا نوك تیز، پرشیب و زیبا. گفته شد این آب انبارها، آب باران را جمع میكنند و امروزه استفاده ی چندانی ازشان نمیشود و فقط در روستاهای خیلی دورافتاده هنوز كاربرد دارند. بعد از كنخ، بعضی حدود گززار است اما همه اش بوته و درختچه بودند و درخت بزرگی به چشمم نیامد.
در طول مسیر، خاك خیلی جاها سفید بود كه نمیدانم گچ بود یا آهك یا شاید چیز دیگر. در نماهایی از ساحل، محدوده های كوچكی از دریا در كناره ها دیده میشدند كه در آنها چوب در كف دریا فرو كرده و بهشان تور وصل كرده اند! همراهان گفتند هنگام مد، در این تورها ماهی میافتد و هنگام جزر، روستاییان میآیند و ماهی برداشت میكنند.
در نزدیكی بندر كنگ تابلویی كنار جاده بود كه فاصله تا شلمچه، كربلا و نجف را مشخص میكرد!

لباس بانوان بندرعباس و میناب شبیه هم است؛ شلوارهای تنگ و پولك دوزی شده. خیلی دقت نكردم اما تفاوت محسوسی میان لباس زنان بندر لنگه و كنگ با بندرعباسیها و مینابیها بود؛ زنان لنگه و كنگ، لباسهایشان گشادتر است و دامنهای بلند به تن دارند و رنگ و نقش پارچه های لباسهایشان سنگینتر و دلنشینتر از زنان بندرعباسی و مینابی است. همچنین به گمانم روی لباسهایشان یا پولك دوزی نیست یا كم است. اما دست كم نقطه ی مشترك همه شان این است كه یك طرف چادر نازكشان را روی شانه میاندازند.
در بندر لنگه مردانی با لباس عربی هم میدیدم. زنان دارای لباسهای عربی خلیجی كه گشاد یك دست مشكی است هم زیاد به چشم میآمدند كه در بندرعباس شمارشان اندك بود. در لنگه مردانی با لباس بلوچی هم بودند اما متوجه نشدم بلوچهای ایرانند یا اتباع پاكستان. و نیز كمتر، زنانی را با لباس بلوچی دیدم. گفته شد از همه جای استان بلوچستان و نیز حتی پاكستان، بلوچها برای كار به این شهر میآیند. در كنگ هم بلوچ زیاد به چشم میخورد. آنجا چند نفر افغانستانی هم دیدم كه میشد از قیافه بازشناختشان. در میان بومیانی كه با لباس بندری (بندرعباسی) در بندر لنگه دیدم، نسبت به بندرعباس، آفریقایی تبارها كمتر بودند. گفته شد آفریقایی تبارهای لنگه به "رودباری" معروفند و محله ی مخصوص خودشان را در شهر دارند (رودبار شهری در تقریبا شمال میناب).
در بندر لنگه و كنگ، زنانی را میدیدم كه روی موتور، پشت مردشان، یك طرفه نشسته بودند (هر دو پا را یك طرف میگذارند نه در طرفین موتور).
چند بار شنیدم كه گفته شد بر خلاف لنگه، جمعیت نابومی كنگ خیلی كم است اما من در آن دو ساعت حضورم، در كوچه و بازار، نابومیهای بسیاری دیدم! همچنین گفته میشد وضع اقتصادی كنگیها خیلی بهتر از لنگه ایها است و دیده های من این ادعا را تأیید میكرد. با این كه شهر اصلا شیك نبود اما بهتر و ترتمیزتر از لنگه بود و مردمانش نیز هم.
شرجی هوا در بندر لنگه و بندر كنگ نیز نسبت به بندرعباس كمتر بود.
لنگه و كنگ بازارهای كوچك و ضعیفی دارند و این هزینه و وقتی كه گذاشتم، دست كم این دستاورد را داشت كه بدانیم اینجا خبری نیست. در فروشگاههای استان هرمزگان، اجناس خارجی و قاچاق فراوانند و خیلی از اجناس ایرانی اینجا غریبند! در میناب، ماننده آنچه در خوزستان دیده بودم، پیاده روهای سقف دار وجود داشت. در لنگه نیز بازاركی سقف دار بود كه از بس مختصر بود، آدم دلش نمیآید بگوید مانند بازار سنتی است.
یكی از دوستان دانشمند كه چند سال پیش دوران سربازی خود را این حوالی گذرانده بود، در پیامهایی كه در آن ساعات به هم میدادیم، گفت مردم بندر كنگ "نژاد عجیبی دارند؛ یك جور سبزه ی كشیده و زیبا با چهره ی ظریف، نه مثل مینابیها و رودانیها كه مثل سیاهان آفریقاییند. اهالی بندر كنگ بهترین دریانوردان خلیج فارس بوده اند (كِی؟) كه تا آفریقا رفت و آمد داشته اند. رسوم جالبی هم دارند مانند ختنه ی زنان. در عین حال زنانشان بسیار آزاد و ریلكسند و بعد از عروسی، مطابق رسم میتوانند شوهرشان را مجبور كنند كه بیاید در خانه ی پدرزن زندگی كند. زبانشان عربی نیست و گویشی قدیمی، شبیه لارستانی است. بومیان بندر لنگه نیز مانند اهالی بندر كنگ استند اما خیلی مهاجر از جاهای مختلف میانشان هست".
میان بندرعباسیها و مینابیها -به جز آفریقایی تبارها- بومیان بسیاری را دیدم كه بینی عقابی داشتند. نمیدانم منظور دوستم از "چهره كشیده ی ظریف" شامل این ویژگی نیز میشود یا نه.
راننده ای كه از بندر لنگه مرا به بندر كنگ آورد، گفت عرب آبادان است كه هنگام جنگ به لنگه كوچیده. وی گفت مردم اینجا -عرب و ناعرب- سنی مذهبند اما با آغاز جنگ، كمی جمعیت شیعه مذهب از خوزستان به اینجا آمده اند و بعدها نیز از جاهای دیگر به اینجا مهاجرت شده و جمعیت شیعه مذهبی شكل گرفته است.
در كنگ و لنگه، با این كه مدتها بود از دهه ی محرم میگذشت، مانند مثلا اهواز و كاشان، موكب عزاداری امام حسین همچنان برپا بود.
رفت و آمد وسایط نقلیه ی عمومی میان بندرعباس با لنگه و كنگ، برخلاف انتظارم، اصلا پررونق نبود. خود همین مسئله نشان دهنده ی میزان رونق اقتصادی كشور ما در منطقه ی مهم خلیج فارس است. برای آمدن از بندرعباس به لنگه، كم معطل نشدم اما مصیبت اصلی هنگام برگشت بود. هیچ ماشینی وجود نداشت و در ساعات پایانی شب، آمدم كنار جاده و منزل به منزل، با سواری و باری و... ساعاتی از نیمه شب گذشته، خسته و گرسنه، خود را به هتلم در بندرعباس رساندم.
عصر روز بعد با اتوبوس راهی بوشهر شدم. در پایانه ی بندرعباس، رقابت برای جذب مسافر، خشن و خارج از آداب نیست و دلالها اسم شهرها را كم و كم رمق داد میزنند! جالب است كه دادزنهای كافه ها و اغذیه فروشیها، با حرارت بیشتری برای جذب مشتری با هم در رقابتند.


تاریخ : سه شنبه 28 اسفند 1397 | 10:23 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
این سفر مربوط به پاییز 1396 است.
از بندرعباس تا میناب تقریبا یك ساعت به سمت شرق و در راستای ساحل، راه است. در راه، جنگلهای كوچك كَرَت بودند كه راننده ی تاكسی برون شهری میگفت این درختان به هیچ دردی نمیخورند؛ نه میوه دارند، نه جانوری میخوردشان، نه ذغال میدهند! میان بندرعباس و میناب بوته زارهای وسیعی بودند كه گاه با جنگلهای كرت در هم میآمیختند. كنار جاده، درختان كهور هم زیاد به چشم میخورد. راننده میگفت شتر كهور را خوب میخورد ضمن این كه كهور ذغال خوبی هم میدهد. درختان گز و كنار هم تك و توك دیده میشدند.
از تقریبا نیمه ی راه بود كه كشتزارها، نخلستانها و باغهای لیمو و انبه شروع شدند و گفته شد از چاههای عمیق آب میگیرند. كشتزارهایی را دیدم كه درختان نخل، مرز آنها را مشخص كرده بودند. در منطقه ما (شمال خراسان) درختان سپیدار چنین نقشی را دارند و معمولا در مرز زمین و مسیر جوهای آب كاشته میشوند.
2 خط لوله آب در امتداد جاده بود كه از میناب به بندرعباس میروند. راننده گفت سومی را هم دارند راه اندازی میكنند.
در ورودی میناب تابلویی به چشمم خورد كه تمثال جناب مرحوم عباس عباسی بر آن نقش بسته بود. راننده گفت آن مرحوم اهل فلان محل میناب بوده است. عباسی، نماینده ی معمم اصولگرای بندرعباس بود در به گمانم دوره ی ششم مجلس و پیش از آن، كه با توجه به خلق و خوی عصبانی و ناسازگارش، خودش نام مناسبی بر خود گذاشته بود؛ عبد عاصی.
در كوچه و بازار میناب، نسب به بندرعباس، آفریقایی تبارها سهم بیشتری از جمعیت را داشتند. دست كم یك دلیلش این است كه در روزگار معاصر، نابومیهای كمتری به این شهر آمده اند تا بندرعباس. و نیز آفریقایی تبارهایی را میدیدم كه برخی ویژگیهای نژاد سفید اروپایی را نشان میدادند؛ موهای بور و چشمان رنگی. به نظر میرسد این ویژگی در همه جای دنیا، منشأش مردمان شمال اروپای روزگاران باستانی بوده باشند. پیشتر در آفریقایی تبارهای بلوچستان هم چنین چیزی را گاه دیده بودم و درباره ی چگونگی چنین اختلاط نژادیی فرضیه پردازی كرده بودم؛ از روزگاران شاید باستانی، تجارت برده، میان شرق آفریقا و جنوب ایران برقرار بوده است كه در سده های متأخر این تجارت از دست بومیان جنوب ایران و كشورهای منطقه خارج شده و به دست اروپاییانی چون پرتقالیها و هلندیها میافتد. آفریقاییها به عنوان برده آورده میشدند و حتی هنوز جزو طبقات فرودست جامعه در شمار میآیند به ویژه در جاهایی چون جنوب بلوچستان كه هنوز سنتها پررنگند. قطعا بومیان فرادست با آفریقایی تباران آمیزشهایی داشته و اثرهای نژادی خود را در میان ایشان بر جای گذاشته اند اما حدس من آن است كه بروز ویژگیهای نژاد سفید اروپایی در این آفریقایی تبارها را باید بیشتر محصول آمیزشهای اروپاییان با ایشان دانست. در جنوب بلوچستان گاه میدیدم كه مثلا دو برادر از طبقه ی غلام (برده) آفریقایی تبار، یكی پوست آشكارا سفیدی دارد و موهای وزوزیش بور است و... .
به نظرم آمد كه جدای از حضور پررنگ بلوچها در میناب، زبان مینابی نیز به بلوچی نزدیك باشد. دست كم میدانستم كه شهر بعدی به طرف شرق -جاسك- بلوچ نشین است. یك جا دیدم كه راننده به مسافر گفت "تو را اینجا زیر كَنُن (نون آخر غنه است)" كه یعنی تو را اینجا پایین (پیاده) میكنم. این واژه ی "زیر" در بلوچی، "ییر" است. ضمن این كه اگر درست شنیده باشم، فعل جمله نیز با معادل بلوچیش یكی است.
گفته شد روستاهای اطراف میناب عموما بلوچند. با این حال من مرد چندانی و نیز هیچ زنی با لباس بلوچی ندیدم. نمیدانم، شاید پوشش زنان بلوچ اینجا هم مانند بندریها باشد!
یك دلیلی كه در بندرعباس و میناب احساس غربت كمتری نسبت به مثلا خوزستان داشتم، شاید این بود كه لهجه و نظام آوایی اهالی این قسمت خوزستان به بلوچی شباهت داشت. من مدتها در بلوچستان زندگی كرده ام و تعلق خاطری به آنجا دارم.
در بازار، جایی بود كه دستفروشان سایه بان افراشته بودند و در سایه اش كاسبی میكردند و عموما هم میوه میفروختند. موز ریز در این بازار زیاد بود كه مرا یاد موزهای بلوچستان میانداخت. این موزها را از چابهار میآورند.
میناب بازار سرپوشیده ای هم دارد كه اصلا حالت سنتی ندارد. راهروهای این بازار تنگ است به ویژه كه مغازه ها، جنسهایشان را هم توی راهرو چیده اند. جمعیت نسبتا خوبی در این بازار در رفت و آمدند و شمار زنان بسیار است. لاریها، اینجا نیز بازاریانی فعالند.
بانوان فروشنده ی محلی، در گفتگوها، خیلی از واژه ی "خاله" برای خطاب قرار دادن بهره میبرند. مثلا چیزی میپرسیدی یا میخواستی، میگفتند "نه خاله، آره خاله و...". در میناب نیز مانند بندرعباس زنانی را میدیدم كه در حین دستفروشی، قلیان هم میكشند!
در فلكه ی شهدا كه تقریبا مركز بازار میناب است، بوته های خشك شده ی بزرگ توتون را میدیدم كه میفروشند.
زنان نقابدار در میناب بسیار بیشتر از بندرعباس به چشم میآیند. هر جا میخواستم عكس بیاندازم، خانمها زود فرار میكردند یا پشتشان را میكردند تا مبادا در عكس بیفتند در حالی كه اصلا موضوع عكس آنها نبودند و از این دست عكسها، بدون واكنش دیگران در شهرهای مختلف كشور زیاد انداخته بودم.
با این كه میناب، آن روز هم دما با دیروز بندرعباس بود اما گرمای كمتری حس میكردم. گویا دلیلش این است كه شرجی هوای این شهر كمتر از بندرعباس است. اهالی هم میگفتند این تفاوت میناب و بندرعباس همیشگی است. در همین راستا، حدس خودم آن است كه چون میناب به اقیانوس نزدیكتر است، هوای معتدلتر و ملایمتری دارد. راننده ای كه با او از میناب به بندرعباس برگشتم، معتقد بود چون میناب به اندازه ی بندرعباس به دریا نزدیك نیست، شرجی هوایش نیز كمتر است.
گربه های بندرعباس و میناب لاغر و كشیده اند و موهای بسیار كوتاهی دارند مانند گربه های چابهار. نمیدانم اینها نژادشان اینجوری است یا این كه اگر حتی گربه های شهرهای شمالیتر ایران را نیز اینجاها رها كنی، تیپ و قیافه شان همین جور میشود. دست كم میتوانم بگویم این لاغری و موكوتاهی، جانور را با محیط گرم و شرجی اینجاها سازگارتر میكند.
میناب احتمالا در ظاهر، فقیرترین و درب و داغان ترین شهری بود كه در سفرهای كاری، بازارش را تا آن زمان بررسی كرده بودم. اینك نیز كه مینویسم، شاید بتوانم بگویم در این ویژگی ناخجسته، صدرنشین همه ی شهرهایی است كه بررسی كردم.


تاریخ : دوشنبه 27 اسفند 1397 | 05:34 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
سفر مربوط به پاییز 1397 است.
ساعت 13:10 از راه آهن تهران راه افتادیم. باید 6:30 میرسیدیم كه یك ساعت دیر شد. ایستگاه راه آهن بندرعباس بیرون شهر است. در همان لحظه ی پیاده شدن از قطار، آدم متوجه میشود اینجا خیلی شرجی است و نسبتا گرم. با این حال چون فصل پاییز بود، اذیت نشدم. امان از تابستان اینجاها.
در دقایق نخست حضور در سطح شهر، خانمهای زیادی را میتوان با لباسهای محلی دید. بومیهای آفریقایی تبار نیز بسیار به چشم میآیند. نابومیهای شهر هم بسیارند. این را از قیافه ها و لهجه ها میتوان تشخیص داد. معدودی را نیز با لباس بلوچی میدیدم كه عموما خانم بودند. لباس محلی خانمهای بندری از پارچه های رنگی تشكیل شده و عموما چندرنگ است. پولك دوزیهایی نیز برخی قسمتهای این لباسها را آذین میكند. پاچه ی شلوار این لباسهای محلی، تنگ است و دیدم كه معمولا (و شاید همیشه) این پاچه زیپی نیز دارد. برخی از خانمهای محلی نقاب بر چهره داشتند. زنان بندری، بر روی لباسشان، یك چادر خیلی نازك توری مانند رنگی و گلدار میپوشند كه یك طرفش را روی دوششان میاندازند. این چادر معمولا كوتاه است و تا بالای زانو. اگر درست یادم مانده باشد زیر این چادر، روسری بر سرشان نیست. بی شك این چادر نقش تزیینی دارد نه پوشاندن بدن از نگاهها. در ته چهره های آفریقایی بندرعباس، رگه های نژاد زرد را نیز میتوان دید (حالت چشمها) اما به گمانم بیش از آنكه محصول اختلاط نژادهای زرد و سیاه در ایران باشد، باید گفت كه این مردمان از نژاد همان برده های شرق آفریقایند كه در سرزمین اصلی، همچنان چنین ویژگیی را در چهره شان میتوان یافت. نمیدانم، شاید در دوره های باستان اختلاطی از مهاجران زردپوست با بومیان آفریقای شرقی به وجود آمده ولی شاید هم این تشابه اصلا محصول اختلاط نباشد.
بازار بندرعباس به نظر میرسد در دست لاریها است. در صنف آرایشی بهداشتی كه بررسی كردم و نیز صنفهای دیگر كه شنیدم، لاریها قویند. این مردم از دیرباز بازرگانان بزرگی بوده اند. در زمان صفویه نیز سكه ی مفتولی شكل لار تا هندوستان معتبر بوده. گفته شد بندریها هم بیشتر در كار دریایند (احتمالا ماهیگیری و كشتیرانی و...). برخی كاسبهای دیگر میگفتند لاریها تازه به دوران رسیده اند و در گذشته ای نزدیك هیچ چیزی نبوده اند و خیلی از موفقیتهای اخیرشان را مدیون حضور در بازار امارات متحده ی عربیند اما جدای از حسادت، این تحقیركنندگان، اطلاعات تاریخی هم از این مردم توانمند نداشتند. لاریها تقریبا در همه استان هرمزگان بازاریانی فعالند.
بازار ساحلیی در نزدیكی پاساژهای مهم شهر دیدم كه گویا بازار شبانه است. فروشندگان این بازار همه دست فروش بودند و بیشتر هم لباس میفروختند. اقلام دیگری چون وسایل آرایش و پتو و... هم به چشم میخورد. به نظرم عموم (یا همه) فروشندگان، خانمهای محلی بودند.
بندرعباس نسبت به شهرهای خوزستان، هم خیابانهایش و هم ساختمانهایش شیكتر و ترتمیزتر است. در بندرعباس دو خیابان موازی همدیگر دیدم كه هر كدامشان به گمانم در وسط، یك جداكننده ی فیزیكی خطوط داشتند و نكته ی جالب این كه مسیر رفت و برگشت این دو خیابان برعكس قوانین بود! یعنی در خط رفت و برگشت یك خیابان، سمت چپ راننده ها باید به طرف هم باشد اما اینجا سمت راست راننده ها به طرف هم بود!
طبیعت اطراف بندرعباس، مرا یاد چابهار میانداخت؛ خاك، تپه ها، پوشش گیاهی و تراكم آن. اینجا نیز درختان و درختچه های خاردار بدبوی "كَرَت" جنگلهای كوچكی را تشكیل میدهند. یادم نیست در بلوچستان به این درخت چه میگفتند اما بومیان بندری به آن كرت میگویند. با مشاهده هایی كه بعدها نیز داشتم، میتوانم نتیجه بگیرم در همه ی خط ساحلی جنوب ایران، شباهت زیادی در بافت طبیعی وجود دارد چرا كه محیط، كویری و ساحلی است و گرمای زیادی دارد و بافت گیاهی مشابهی هم دارد كه عموما هم تراكمشان مثل هم، كم است. 


تاریخ : دوشنبه 27 اسفند 1397 | 09:12 ق.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
سفر مربوط به پاییز 1396 است.
بندر ماهشهر در جنوب استان و در شرق آبادان است. درست یادم نیست اما به گمانم بین اهواز و ماهشهر تقریبا 2 ساعت با سواری راه بود. جاده كفی و بی پیچ و تاب و در دشت خوزستان جاری بود. نزدیكیهای ماهشهر، اینجا و آنجا حوضچه های آب كوچك و بزرگی دیده میشدند كه به نظر كم عمق میامدند. به گمانم این حوضچه ها از جزر و مد آب دریا پدید آمده بودند.
متأسفانه خیلی وقت است كه از آن سفر چند ساعته میگذرد و آنچه از نكته های آنجا ضبط كرده ام، خیلی كمند. از همین رو چیز چندانی برای گفتن در موردش ندارم.
نمیدانم چرا ولی در ماهشهر حس بهتری نسبت به آبادان داشتم. ماهشهر و ماهشهریها را شیكتر و ترتمیزتر از آبادان و آبادانیها حس كردم ولی بهتر است با همین چند ساعت حضور در اینجاها، قضاوت نكنم.
بومیهای ماهشهر (اعراب) را روشن پوست تر از بومیهای آبادان حس كردم. در یك فروشگاه، خانم فروشنده ی روشن پوستی را دیدم كه وقتی فهمیدم بومی همین شهر و از اعراب محلی است، تعجب كردم. وی گفت كه خیلیها به خاطر پوست و چهره ام همین را میگویند. وی معتقد بود اعراب آبادان برخلاف ماهشهریها، بسیار سبزه رویند. مشاهده های آن چند ساعت حضورم نیز این نكته را تأیید میكرد. حتی برخی اعراب محلی را میدیدم كه بور بودند.
خانم گدای شیكی را كه شب گذشته اش در لشكرآباد اهواز دیده بودم، در ماهشهر دیدم كه لباس شیكتری به تن داشت و همان دختربچه ی دیشبی همراهش بود. دنبالشان نیفتادم كه ببینم اما به گمانم به همان گدایی مشغول بودند. خانمهای جوان زیبای شیك پوشی كه در خوزستان گدایی میكردند، همچنان مایه ی حیرت منند!
در ماهشهر بنا به همان كنجكاوی همیشگیم برای دانستن اصالت قومی و منطقه ای افراد، 2-3 نفر را از روی اندك لهجه ی فارسیشان، خراسانی تشخیص دادم كه البته اشتباه بود. و نگفتند و نتوانستم دریابم كه اهل كجاها بودند تا بتوانم یك صورت بندی هم در این خصوص داشته باشم!
شب هنگام به اهواز بازگشتم.


تاریخ : دوشنبه 27 اسفند 1397 | 08:48 ق.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
مسجدسلیمان، منطقه ای كوهستانی است اما از طرف اهواز كه به اینجا آمدم، هر چه كوه دیدم، عموما خشك بود. با این كه تك و توك درخت هم روی سطح این كوهها دیده میشود اما پوشش گیاهیشان روی هم رفته ضعیف مینمود. در راه اهواز به مسجدسلیمان، در منطقه ی كوهستانی، چمنزارهای خشكی دیده میشد كه رد عبور گله های گوسفند، آنها را راه راه كرده بود. مسجدسلیمان، به گمانم گرمسیر بختیاریها بوده است كه به جلگه ی گرم و شرجی خوزستان میپیوندد. دمای هوا در نیمروز پایان مهر ماه، 33 درجه بود و زیر آفتاب واقعا گرم بود.
شهر مسجدسلیمان در جایی ساخته شده كه اصلا امكان درانداختن یك شهر بزرگ نبوده. شهر كنونی در دل دره های به هم پیوسته ساخته و امتداد داده شده. این شهر تقریبا 100 هزار نفری، اصلا زیبا و خوش ساخت نیست. میشد از این فضای كوهستانی معماری زیباتری را درآورد. مانند دیگر شهرهای خوزستان، اینجا نیز خیابانها و كوچه كثیفند و ساختمانها عموما فرسوده و بدنما.
اینجا زیاد دیده میشدند مردانی با شلوارهای شلیته مانند كه كمربندهای پهن عموما كهنه ای رویش بسته اند و زنانی با لباسهای یك سره و دامنهای چین دار كه رویش چادر پوشیده اند. خانم 50 و اندی ساله ای را دیدم كه لباسهای محلی داشت و موهای بلندش را از كناره های روسریش بیرون داده و روی گردنش انداخته بود. به گمانم این باید مدل محلی و قدیمی باشد.
خیلی از مردانی كه لباس محلی دارند، كلاه خاصشان را هم دارند و بعضیهایشان لباس شنل مانند راه راه بختیاری را نیز پوشیده اند. با این كه بیشتر مردم لباس نامحلی تنشان است، اما شمار كسانی كه محلی پوشیده بودند چندان بود كه میتوانم به جرأت بگویم یكی از شهرهایی است كه در ایران كنونی مردمش بیشترین لباس محلی را در بر دارند. روی هم رفته مردم مسجدسلیمان اصلا شیك و آراسته نیستند.
مردم تیره پوست در میانشان كم نیستند. احساس میكنم در دزفول آنهایی كه پوست خیلی روشنی داشتند، بیشتر دیدم تا اینجا.
آنچه دیدم، زبان شهر، عموما فارسی است. بختیاری هم به فارسی نزدیك است. علیرغم دلگیری جغرافیای طبیعی شهر و با این كه نخستین بار بود اینجا میرفتم و نخستین بار بود كه مكانی را با مردمی با چنین پوششهایی میدیدم، اما اصلا حس نمیكردم اینجا ایران نیست. برعكس، حس میكردم اینجا محلی است از جنس ایران كه فقط بار اول است میبینمش.
بینیهای مردم این شهر، شبیه بینیهای مردم نهاوند است؛ كشیده و نوك تیز و نوك پایین كه گمان میكنم مسجدسلیمانیها بینیشان حتی نوك پایینتر هم باشد. در نهاوند بینی عقابی كم بود اما اینجا نسبتا بیشتر است ولی با این حال اكثریت ندارد (بینی عقابی؛ بینیی كه مانند نوك عقاب، خمیده باشد و شیب دوقسمتی داشته باشد. یعنی شیب بینی از بالا به پایین، در یك نقطه ی عطف، افزود میشود).
مشخصا مردم بختیاری اینجا ویژگیهای چند نژاد را نشان میدهند. اهالی شهر معمولا پس كله هایشان پهن است و در بالا، به دو گوشه كشیده شده. مانند جنوب استان فارس و بوشهر، در مسجد سلیمان هم صورتهای چندی را میدیدم كه پوزه به طرف جلو كشیده شده و بینی نیز در امتداد آن، شیبش ملایم شده است.
تاكسیهای برون شهری این استان، حسنی كه دارند این است كه دفتر تعاونیهایشان فعال است و نام مسافر را مینویسند و كرایه را خود دفتر از مسافر میگیرد. در هیچ استان دیگری ندیده بودم كه دفتر تعاونی تاكسیهای برون شهری، این وظیفه ی اولیه اش را انجام بدهد.



تاریخ : جمعه 30 شهریور 1397 | 04:29 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
سه شنبه، 27م مهرماه، صبح از اهواز راه افتادم به سمت آبادان. در كلانشهر اهواز چند پایانه ی برون شهری هست كه هر كدام در یك نقطه ی شهر قرار دارند. پایانه ی مربوط به شهرهای جنوبی استان (آبادان، خرمشهر، بندر ماهشهر و...) هم در حاشیه ی اهواز است.
آبادان را نسبت به اهواز گرمتر یافتم. شاید هم شرجیتر بود كه من گرمتر حس كردم.
متأسفانه چیز چندانی از آن یك روز حضورم در آبادان، ضبط نكرده ام و اكنون كه مینویسم، عموما بر حافظه ام تكیه دارم.
آبادان شهری است در كنار ساحل اروند. از محلیها كه در مورد اندازه ی آب اروند نسبت به گذشته ها پرسیدم، تایید میكردند كه كمتر شده و در مواقع مد دریا، آب شور دریا واردش میشود.
نابومیها در آبادان بسیارند. خیلیها را میتوان دید كه لهجه شان مثلا تهرانی است. قیافه ها هم مشخص است كه نابومیند. در داروخانه ای كه به آن مراجعه كرده بودم، از یكی از مسئولانش كه پرسیدم، تأیید كرد كه نابومیها در این شهر زیادند و گفت خیلیها میگویند آدم از جای دیگر ایران كه به اینجا میآید، احساس غربت نمیكند! اما من در این شهر حس غربتم شدید بود! چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد؛ فضای دلگیر و فرسوده ی شهر، مردمانی عموما عبوس، هوای گرم و شرجی، بودن در دشتی صاف و بی پستی و بلندی و بودن در ساحلی نه زیبا در كنار علاقه ی من به مناطق كوهستانی!
عصر، تا بازار باز شود، به ساحل اروند رفتم. برای دیدن جای جدید، خوب بود اما ساحل آبادی نبود. لنجهای چندی آنجا پهلو گرفته و با طنابهای كلفت به ستونهای كوتاه فلزیی در ساحل بسته شده بودند و برخیشان هم كه فرسوده و اوراق بودند. ساحل نیزار اروند كثیف و لجن بود. آلاچیقهای اندكی هم برای نشستن بود. مسافران بسیاری را اینجا و در پارك نزدیكش دیدم كه پیدا بود عموما با نیت اقتصادی و خرید جنس و احتمالا گاه فروشش در شهر خودشان آمده اند.
راننده تاكسیی میگفت آن دست اروند، خاك عراق است. وقتی به ساحل رفته بودم، آن دست اروند را مینگریستم و روزهای ندیده ای را به یاد میآوردم كه اینجاها درگیری بوده و برای حفظ این شهر و این خاك، رزمندگان ما جنگیده اند. روایتهای جنگ از اروند را به یاد میآوردم؛ قواصان ما و سیمهای خاردار دشمن در دل اروند و كوسه ها و... .
مانند همه ی شهرهای جنوبی كشور، بازار آبادان نیز مملو از جنس خارجی و قاچاق بود. بازاری هست به نام "ته لنجیها" كه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت میشود اما بیشتر شوینده ها و خوراكیهایی چون قهوه و زیتون و... به چشمم خورد.
در آبادان خیابانهای موازیی هستند به نام "لِین" كه شماره گذاری شده اند؛ 1 و 2 و شاید هم بیشتر. به گمانم این نام همان واژه ی انگلیسی است به معنای خط.
اینجا نیز ركود اقتصادی گلوی مردم را میفشارد و محلیها بر این باورند كه فرصتهای اقتصادیشان توسط نابومیان تصاحب میشود. راننده تاكسیی كه خود اهل این شهر بود، گله داشت كه از شهرهای دیگر میآیند اینجا و پروژه ها و پیمانكاریها با پارتی بازی به ایشان واگذار میشود و دست ما خالی میماند! این حكایتی است كه فارغ از میزان درستیش، در جاهای مختلف كشور میشنویم. در هر حوزه ای وقتی وضع خراب میشود، خیلیها به حاشیه ها گیر میدهند و اندیشه های تفرقه انداز جان میگیرند.
لباسهای عربی را بر تن زن و مرد، كمابیش در آبادان میدیدم. زبان عربی را نیز گاهی در این شهر میشنیدم. دست كم در جاهایی كه سر و شكل و گفتار و رفتارشان تهرانیتر بود، میدیدم كلاس عرب و عربی در مرتبه ای فروتر قرار داشت.
بومیان آبادان را كه به گمانم همگی عربند، عموما نازیبا یافتم با پوستهای تیره و ناشفاف. روز بعد در شهر كناری -ماهشهر- اما برعكس این ویژگی را حس میكردم و جالب است كه یكی دو نفر از اعراب ماهشهری هم این نتیجه گیری و تفاوت را تأیید میكردند.
در آبادان نیز مانند اهواز، فعالیت مردم از غروب و با خنكی هوا در شهر زیاد میشود و شب به اوج میرسد. با این كه فصل جهنمی تابستان را پشت سر گذاشته بودیم اما روزها باز آنقدر گرم بود كه فعالیت شب را جذاب كند.



تاریخ : جمعه 9 شهریور 1397 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
دزفول دومین شهر پرجمعیت استان خوزستان است كه در شمال این استان واقع میباشد. پیشتر میدانستم دزفولیها از مردمان باستانی ایرانند كه لهجه یشان شبیه لری است. لرها، بختیاریها و عربها نیز در این شهرستان زندگی میكنند. رود بزرگ و خروشان دز هم از این شهر یا دقیقتر بگوییم از حاشیه اش میگذرد. در شمال شهر و در انتهای خیابانی كه بر تپه ای سنگی قرار داشت و به رود خانه منتهی میشد، چند ده متر بالاتر، به دز نگاه میكردم و آن را یك رود معمولی میدیدم. پایین كه رفتم، نظرم كلا عوض شد. برعكس كارون، دز رودی شفاف و آبی رنگ است و سرعتش زیاد. میخواستم عظمت و قدرتش را برآورد كنم و به جاهایی مینگریستم و از خود میپرسیدم، آیا یك انسان میتواند از آنجاها عبور كند؟ و آخرش به این نتیجه میرسیدم كه یك فیل هم قطعا چنین توانی ندارد!
شهرهایی چون اهواز و دزفول، مَثَل كثیفیند. مانند اهواز، چه گند و كثافتی در جوهای دزفول هست كه عموما این گنداب روان هم نیست. و چه بوی گندی خیابانها و كوچه های این شهر را برداشته! حتی در راسته ای كه مرغ و ماهی میفروختند و همانجا و عموما در پیاده رو تكه تكه و پاك میكردند، آب شستشوی این اقلام نیز به جو میرفت و... . در خیابانهای دزفول، در میانه ی روز كه شهر تقریبا تعطیل بود، موشهای چندی را میدیدم كه در آمد و شدند. در این شهرها و نیز در شهری چون تهران بسیار دیده ام كه فروشگاهها و حتی فروشگاههای مواد خوراكی، هنگام تعطیلی فروشگاه، كركره های آكاردئونی و دیگر انواع كركره مشبك را پایین میكشند و فروشگاه را از دستبرد انسان در امان میگذارند اما در عین حال در فروشگاه باز است یا در شیشه ای فروشگاه شكسته و وجود ندارد یا بخشی از شیشه ی در فروشگاه شكسته است و این چنین راه ورود جانوران از گربه تا موش به فروشگاه باز است! از آنجا كه به چنین چیزهایی حساسم، این مورد را خیلی زود متوجه میشوم.
گندابهایی كه در این شهرها روان است، قطعا به خاطر نبود سیستم لوله كشی فاضلاب و یا حتی چاه فاضلاب میباشد. ولی این كه چرا در این جاها چاه فاضلاب نمیزنند -اگر نمیزنند- شاید به خاطر نزدیك بودن سطح آب زیرزمینی به سطح زمین باشد، شاید سطح زمین لایه ی نفوذناپذیری باشد و یا شاید هم علتی دیگر اما اصلا تعجب نخواهم كرد اگر علتش حتی سنت روان كردن فاضلاب در معابر عمومی باشد كما این كه سیستم لوله كشی فاضلاب شهری پدیده ای جدید است و روان بودن فاضلاب در معابر عمومی هم اصلا پدیده ی نامعمولی در تاریخ بشری نبوده و نیست.
بناهای خیابانهای مركزی دزفول، عموما یك یا نهایتا دو طبقه بودند و كوچك. فرسودگی نیز از ویژگیهای این ساختمانها بود. معماری و نمایشان هم هیچ شكوهی نداشت.
در خیابانهای مركزی شهر كه ساعاتی را گشتم، پارك و فضای سبز واقعا كم دیدم. در خیابانها نیز درخت كم بود و برخی از پیاده روها حتی آن یك وجب جای باغچه را هم نداشتند! روی نقشه ی گوگل هم كه شهر را نگاه میكنی، متوجه كمی فضای سبز این شهر میشوی. در عجبم از شهری كه رود بزرگ و خروشان دز از آن میگذرد، این گستردگی بی درختی حتی در محله های قدیمی، از چه رو است؟! یك نفر غریبه اگر دست كم به خیابانهای مركزی این شهر پا بگذارد، جای نشستن و دمی آسودن را به سختی گیر خواهد آورد!
آثار قدمت از دزفول پیداست. ولی بناهایی كه در كوچه و خیابانها به چشمم آمد، مربوط به دوره های متأخر مینمودند و دیوار آجری داشتند. بر روی رودخانه ی دز البته سازه های سنگیی بود كه مربوط به دوره های باستانی (به گمانم ساسانیان) بودند؛ در بستر سنگی رودخانه، صخره های بزرگ را تراشیده و جای آسیاب و... ساخته بودند.
در اهواز و همچنین دزفول، فروشگاههای چندی را میدیدم كه آفتابگیرشان جزوی از ساختمان بود و با همان مصالح ساخته شده بود؛ ستونهای این سقف آفتابگیر را در منتهی الیه پیاده رو كه منتهی به خیابان بود گذاشته و طرف دیگر سقف بر روی دیوار مغازه بود. در مناطق گرمسیری چون اینجا، چنین سقفهای آفتابگیری نشان از ضرورت وجود همیشگی سایه میدهد. نخستین بار چنین پدیده ی ساختمانیی را سالها پیش در گذر از میناب دیده بودم.
در خیابانهای مركزی دزفول و آنجاهایی كه مطب پزشكان است، مردم چندی را با لباس عربی میدیدم اما لباس لری و بختیاری بیشتر به چشمم آمد. چهره های سفیدپوست در میان مردمی كه به نظر لر و بختیاری میرسیدند، نسبتا زیاد و برخیشان خیلی سفید بودند. شمار بورها و چشم رنگیها هم بینشان قابل توجه بود اما اصلا به جایی چون همدان و ملایر نمیرسید. میان مردم سفیدپوست كه به نظرم عموما بختیاری بودند، چهره های كشیده ی استخوانی معمول بود. پوست سبزه در دزفول پدیده ی تقریبا معمولی است. حتی همان سفیدپوستهایی كه گفتم نیز از شدت آفتاب سوختگی پوستهای سرخ و ملتهبی داشتند.
در یكی از خیابانهای مركزی دزفول كه مطب پزشك و داروخانه زیاد داشت، در داروخانه ای كه زودتر از دیگر داروخانه ها باز كرده بود، در همان چند دقیقه ی حضورم متوجه شدم خیلیها میآیند و آدرس مطبهای پزشكان را میپرسند و نتیجه گرفتم جمعیت روستایی اطراف دزفول كه به این شهر مراجعه میكنند، باید قابل توجه باشد.
یكی از مشكلاتی كه در طول سفر به این دهها شهر كشور داشته ام، پیدا كردن جمعیت شهرها بوده است. در اینترنت كه جمعیت شهرها را جستجو میكنی، معمولا جمعیت شهرستان (شهر و روستاها و شهرهای تابعه) میآید و بعضی وقتها حتی شده كه میزان جمعیت خود شهر را نیافته ام! گاه نیز همچون مورد دزفول، عدد اعلام شده در یك سایتی، میزان جمعیت شهرستان بوده كه به شهر نسبت داده اند و چون منی را به اشتباه انداخته اند. اطلاعاتی كه در هنگام حضورم در آنجا ثبت كرده ام حاكی از آن است كه با آن كه جمعیت شهر دزفول 400 و اندی هزار نفر است اما سر و شكل شهر و مردمش اصلا گویای یك شهر بزرگ نیست و شبیه شهرهای 100 و اندی هزار نفره است؛ تیپ و قیافه ها و پوشش عموم مردم اصلا شیك و آراسته نیست. حال كه فهمیده ام جمعیت شهر تقریبا 300 هزار نفر است، كمی از تعجبم كم میشود. با این كه خیابان شریعتی نسبتا شیك است و فروشگاههای باكلاستر و مردم آراسته تری دارد اما روی هم رفته، در خیابانهای این شهر مردم با لباس محلی بسیارند كه به نظر میرسد روستایی باشند. البته پوشیدن لباس محلی هیچ ایرادی ندارد و چه بسا كه حسنهای خود را نیز داشته باشد ولی این نكته كه این پوشش با نیاراستگی و شیك و مرتب نبودن توام میشود، محل اشكال است وگرنه در جایی چون گنبد، تركمنها عموما لباسهای محلی شیك و زیبا به تن دارند.
حتی در جایی چون "هایپر مادر" كه دزفولیها هی تعریفش میكردند و میگفتند تازه افتتاح شده و بزرگ و باشكوه است و بازار قویی است نیز پررنگی پدیده ی حضور روستائیان را میشد دید. روستائیان را میشد از رفتار و سخن گفتنشان تشخیص داد.
در لهجه ی دزفولی كه یكی از گویشهای زبانهای ایرانی غربی است، حرفهای "ه" و "ء" و "ق" خیلی غلیظ تلفظ میشود و به گمان بسیار، باید اثرگرفته از عربی باشد كه همسایه های در هم آمیز ایشان بوده اند در درازنای تاریخ.
مانند اهواز اما با كمی تفاوت و در كلاسی پایینتر، در دزفول نیز دیدم كه گوشت پرندگان كوچكی چون گنجشك را میفروختند؛ مرد معتادی در پیاده رویی، درون پلاستیك فریزری كه درش را كمی باز كرده بود، توده ی یخ زده ای از لاشه های پر و پوست كنده ی این پرندگان را در دست داشت و به رهگذران نشان میداد تا مشتری پیدا كند. پرسیدم، گفت تور و دام پهن میكنیم و پرندگان درونش میفتند. فروشنده نگذاشت از این توده عكس بگیرم. عكسهای بساط پیرزن اهوازی را كه نشانش دادم، كمی بیشتر اعتماد كرد اما باز هم اجازه ی عكس گرفتن نداد و استدلالش این بود كه این عكسها را میبرید و در سایت اینترنتی میگذارید و میرسد دست سازمان محیط زیست و برای خود ما و حرفه مان بد میشود. پافشاری نكردم و تنها به دیدن و گفتگو بسنده نمودم. كلاس كار هم چیز خیلی مهمی است. قیمت را پرسیدم و فروشنده باز هم اطمینان نكرد و نگفت. قیمت سیخهای پرنده ی پیرزن اهوازی (سیخ 7 گنجشكی 4 تومن، سیخ 4 ساری 5 تومن) را كه گفتم فروشنده خیلی تعجب كرد و فقط به گفتن این كه "قیمت ما خیلی بالاتر است" اكتفا نمود. هر چقدر كه سیخهای پرنده ی پیرزن اهوازی اشتها را تحریك میكرد، این توده ی یخ زده و رنگ پریده ی لاشه های پرندگان كوچك كه پر و پوستشان هم تمیز كنده نشده بود، مشمئز كننده بود.


تاریخ : جمعه 2 شهریور 1397 | 04:39 ب.ظ | نویسنده : سروش | نظرات
تعداد کل صفحات : 21 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.