آزادكیش
 
نویسندگان
چو نوروز از زمستانها گذر كن
ب كوی شادمانیها سفر كن

نگه دار این كهن آیین، ب پا خیز
ب دست آورده دلها را، هنر كن

ب فرداهای این روز خجسته
ببند امید و دل سرزنده تر كن

ب دیدار و ب دیده بوسی آمیز
ب شور آ، زندگانی چون شكر كن

امید نیكروزیها بپرور
جهان را با نكوییها دگر كن

[ یکشنبه 29 اسفند 1395 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ سروش ]
میدونم سرت شلوغه و هزار و یك گرفتاری داری اما گفتم در آخرین روزای سال، یه نامه بنویسم بهت. كمی از تو بگم، از گله هام، از دلخوشیام، از آرزوهام برای تو. بدونی ك ب یادتم. بدونی ك دنیا بی خوشی و روبراهی تو، هر چی ك باشه، باز هم اونی نیست ك باید باشه برام.
از وقتی چشم باز كردم، از وقتی یكی از وجوه بودنمو در نسبت با تو شناختم، برام از عزیزترینهایی. معشوق همیشگی منی. خیلی وقتا از عشق تو مالامال بوده م و خیلی وقتا نفرت از تو، سراپای منو گرفته. چاره ای هم نیست؛ عشق و نفرت دو روی یك سكه ن.
با این ك از وقتی شناخته مت، دست كم یك بار دگرگونی اساسی در شناخت من ازت ایجاد شده و صلابت و عظمتت برام شكسته، اما همچنان در قلب منی و میدونم بقیه ی زندگیمو هم كار قابل عرضی اگه بكنم، ب عشق تو خواهد بود. یعنی اصلا تصورات خودمم همینه. دیگه میدونم همیشه اینی نبودی ك الان -دست كم در باور دیگران- هستی. میدونم مثل هر پدیده ی دیگه ای توی هستی -حتی اگه صرفا یك مفهوم باشه- یك هست شدنی داشته ی و فراز و فرودایی و سرانجام یه روز، نیست شدنی... . غم انگیزه و برای عاشق جانكاه، ك نیستی معشوقشو تصور كنه اما دردا ك از حقیقت و واقعیت گریزی نیست انگار. تنها میتونم امیدوار باشم اون روزی ك قراره نباشی، جای خالیت هم احساس نشه، چون منی نباشه ك حسرت بودنتو ب دل داشته باشه. اصلا ای كاش اون روز، موجودیتهایی از جنس تو محلی از اعراب نداشته باشن ك یكی مثل من باشه و ببینه دیگری هست و تو نه. هر چند اینم آرزوی خامیه؛ تحولات جامعه بشری یك باره و ناگهانی ك رخ نمیده ن. حتی وقتی روز انكار جهانیِ چنین هویتهایی ك تو داری و امثال تو، برسه، خیلیا مثل تو زودتر نیست شده ن و دیگرانم ب نوبت توی كوزه میفتن. ای كاش میراثی از تو بمونه برای اون روزا. حتی اینجوری هم یك جهانوطن میتونه دلشاد بشه از كاری ك تو برای بشریت كرده ی و دل من در روزگاران گذشته ی اون آینده، از این احساس شاد بشه. عاشقیه دیگه، حساب و كتاب درستی سرش نمیشه.
با این ك هی شكسته ی و گاه كمر راست كرده ی، با این ك گاه اصلا نبوده ی، با این ك گاه نه فقط ب خاطر ناتوانی ك حتی از سر زیاده خواهی و شرارت، مایه ی شرم من بوده ی، باز در قلب منی، باز نمیتونم دوستت نداشته باشم و خیرتو نخوام. آدمی ك هویتشو علاوه بر جنبه ی انسانیش، در وابستگی و پیوستگی ب معشوقی چون تو رقم بزنه، سرنوشتش جز این نیست. هنرو، دانشو، فنو، كار و فعالیتو، تلاشها ر، مناسباتو و... ر در درجه ی اول برای تو میخوام. نمیدونم، شاید چون حال و روز خوشی نداری و ذهن و دلم همه ش غصه دار توئه، اینجوریه. شاید اگه روبراه بودی و كارات رو مدار درست بود و روزگارت بر وفق مراد، فراغت از تو بیشتر برای من حاصل میشد. اما سرنوشت -دست كم برای من- اینه ك بودنم در دوره ی عسرت تو باشه. سخته، چنین خاطرخواهیی فرساینده ست. كمی هم ب فكر من باش.
همه چیز دنیا پیشبینی پذیر نیست، شاید هم همه چیزش رو حساب و كتاب نباشه، اما دوست دارم بدونم این بی سر و سامانیی ك بهش گرفتار شده ی، كی تموم میشه و تو میفتی تو جاده ی روبراهی. از بچگی میدیدم حالت خوش نیست، حرفای دیگرانو درباره ت میشنیدم ك همه ش ب حالت تأسف میخوردن. حالا دیگه كم كم موهای سفید دارن رو سرم سبز میشن و من حق دارم ازت دلخور باشم ك چرا وضعیتت بهتر نشده. حق دارم گاهی ازت متنفر بشم این همه خون ب دل من میكنی. یه نگاه ب سر و وضعت بنداز. بعد این همه سال نباید یه ظاهر خوب داشته باشی؟ نباید ب خودت برسی؟ نباید خوب بخوری و خوب بپوشی و خوب بگردی؟ نباید دو تا دوست ب درد بخور داشته باشی؟ نباید دیگران ب دیده ی احترام و ارزشمندی بهت نگاه كنن؟ آخه تا كی ماجراجویی و لات بازی؟! آخه تا كی شاخ و شونه كشیدن برای این و اون؟! تازه اونم ك برای همه رو شده اینا اولدرم بولدرومته. ولی گفته باشم، از این بازیا همیشه هم نمیشه جون سالم ب در بردا! یه هو دیدی زدن ناكارت كردنا! افتادن ب جونت، تیكه پاره ت كردنا! اون وقت من میمونم و حسرت بودنت. اگه یه روزیم میخوای نباشی، دست كم ب عمر من نباشه، من طاقت ندارم.
یك كمم حرف گوش كن، عاقل باش، محترم باش، آینده نگر باش. ب فكر آبرو و اعتبارت باش. دنبال این باش ك كارای خوب بكنی، نمیشه ك بدیها همه ش از دیگران باشه. درست زندگی كن. زندگی ارزشمنده والا. مگه من و امثال من چ گناهی كرده یم ك بودنمون، هویتمون، دنیامون، آرزوهامون با تو و در نسبت با توئه؟!
بدون ك بی تو، من و میلیونها امثال من باید بگردیم تا خودمونو پیدا كنیم و شاید یه عمر تلاش كنیم تا خودمونو از نو بیافرینیم. ب فكر خودت باش ك ب فكر من بودنه.

[ شنبه 28 اسفند 1395 ] [ 07:38 ب.ظ ] [ سروش ]

بیا آتش بیافروزیم

و زردیمان در آن سوزیم

و سرخی از وی اندوزیم

بیا آتش بیافروزیم

 

بیا گِردش كنار هم

ب آتش بسپُریم این دم

زمستان را و سوز غم

بیا آتش بیافروزیم

 

بیا آیین ب پا داریم

ب شادی دل قوی داریم

در این شب كس نیازاریم

بیا آتش بیافروزیم


[ سه شنبه 24 اسفند 1395 ] [ 09:27 ب.ظ ] [ سروش ]
در پایانه ی تهرانپارس، برای آن ك از مراجعه های مكرر و در حقیقت مزاحمتهای دلالان مسافر رها شوم، از پشت ردیف اتوبوسهای كنار هم پارك شده آمدم. دیدم پشت اتوبوسی نوشته بود؛ این سپهسالار به عشق اباالفضل میتازد.
***
دور میدان اعدام خیابان مولوی، در پیاده رو از كنار پمپ بنزین میگذشتم ك ناگاه احساس كردم ماشینی با سرعت بالا از خیابان ب سمت من میآید! سر جایم میخكوب شدم و با ترس و تعجب ب تاكسی سبزرنگی ك میخواست وارد پمپ بنزین شود نگریستم. پیدا بود راننده من را دیده بود اما نه ب حق تقدم توجهی داشت، نه ب این ك با چ سرعتی باید از خیابان اصلی وارد پیاده رو و آنگاه پمپ بنزین شد. چهره ی خونسرد و بیتفاوتش گویی ب من میگفت "حق و ارزشی برایت قائل نیستم"! با نگاه شماتتبارم این تاكسی را همچنان ك ب محوطه ی پمپ بنزین وارد میشد، دنبال میكردم ك دیدم بر شیشه ی پشتش نوشته؛ ای مرحم زخم سینه، پس كی میآیی؟

[ یکشنبه 22 اسفند 1395 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ سروش ]

بیننده ی برنامه - سوال تلفنی: ویژگیهای مولكول در هر یك از حالتهای ماده (جامد، مایع، گاز) چگونه است؟ چگونه میتوان ب این صفات پی برد؟

كارشناس برنامه: مبحث مولكول در علم بسیار مبحث مهمی است و از جایگاه والایی برخوردار است. چنان ك اسحاق نیوتن، آنجا ك بر شانه ی غولها ایستاده، در این باره فرموده اند "از ما نیست آن كه ب مولكول بی اعتنا باشد". همچنین حدیث متواتر است از گالیله ك "از شفاعت آتنا* ب آن كس نمیرسد ك از مولكول بیخبر باشد"! لكن باید بحث مولكول را جدی گرفت و جای بسی سعادت است امت متعلم را ك جوانانی چون شما هستند ك در پی مولكولند.

همانطور ك همه میدانیم، مولكول در هر یك از حالتهای ماده، صفات متفاوتی از خود بروز میدهد. و اما این مولكول از كجا در مباحث علمی وارد شد؟ پایه ی مبحث مهم مولكول در علم، حدیثی است از حضرت ارسطو. ایشان –ك خدایان از او شاد باشند- روزی در جمع مشائیون فرموده اند "المولقول یزید فی الحالت المیع"! حال سوال پیش میآید ك منظور از این حدیث، حقیقتا چیست؟ آیا مولكول در حالت مایع، از لحاظ تعداد زیاد میشود؟ یا آن ك حجمش زیاد میگردد؟ یا معنایی دیگر؟! در تفسیر این معنی، شیخ كوپرنیك از علمای قرون وسطی میفرماید یزید ب مولكول ارجاع دارد و كننده ی فعل، همانا مولكول است و دموكریتوس** در باره اش فرموده ك از آن كوچكتر و بنیادیتر در فیزیك نیست! از این رو كوپرنیك –ك رحمت خدایان بر او باد- تفسیر كرده ك تعداد مولكول نیست ك در حالت مایع افزایش میابد، پس این زیاد شدن باید از لونی دگر باشد ك هنوز بر ما مكشوف نمیباشد!

لكن بر این فرموده، برخی دیگر از علما اشكال كرده اند آن نه مولكول، ك مراد دموكریتوس اتم است، و اتم است ك نمیتوان آن را ب بخشهای كوچكتر تقسیم نمود. بنا بر این، این گروه نتیجه گرفتند ك میتوان مولكولی را بر دو مولكول كوچكتر تقسیم نمود و مراد از این حدیث همانا این است ك در حالت مایع، مولكولها ب اندازه های كوچكتر و در نهایت ب تعداد بیشتر تقسیم میشوند. این گروه از علما شكر را گواه آورده و گفته اند چگونه است ك وقتی شكر جامد است، جای اندكی میگیرد و شیرینیش در فضای كمتری حس میشود اما آنگاه ك در مایعی حل میشود و در واقع خود ب حالت مایع در میآید، آن شیرینی را در فضای بیشتری میتوان حس نمود!

مولانا دیوید هیوم از علمای تجربه گرای قرون روشنگری، ك هر آنچه متافیزیك را ب آتش میسپرد، میفرماید چندی بود سخت خود را مشغول گشودن معنی این حدیث میداشتم ك شبی حضرت ارسطو را ب خواب دریافتم و مكاشفه ای روی نمود. ایشان میفرماید خود را دیدم بر بستری از حریر سیاه و سپید نشسته و در آن سخت مینگرم. دیده چون از بستر باز میگرفتم و باز در آن مینگریستم، نیك میدیدم ك گاه سیاهی پارچه بر سپیدی آن فزونی میگیرد و دیگر بار سپیدی بر سیاهی! از آنچه میگذشت در وحشت میشدم و نمیدانستم چ باید كرد، ك ناگاه نوری از دور پیدا شد. در آن آشفتگی، با خود گفتم این نور با من سر چ دارد؟ خیر است یا شر؟ از عالم غیب آمده یا از همین دنیای ما؟ نور آرام آرام نزدیك شد و دیدم ك قامتی انسانی است. چون بسیار نزدیك آمد، دیدم ك مردی نیك روی است و بویی خوش از وی مشامم را مینوازد. ب راستی دریافتم ارسطو است ك اینك ب من لبخند میزند! در شگفت شدم و زود دست و پای خود را جمع كرده و تعظیم نمودم. زبانم از حیرت و خوشحالی بند آمده بود. آن حضرت ك این حال مرا دریافت، نزدیكتر آمده، دستی بر سرم كشیده و فرمودند؛ یا هیوم! دل قوی دار و ب هوش باش ك امشب سر آن معنی ك چندی است در آن فرومانده ای بر تو بنماییم. از این تفقد نیرو یافتم و ب شوق و شعف خواستم ك ب دست و پای ایشان بیافتم، لكن حضرتش مرا ب آرامی از خویش باز گرفت و فرمود وقت تنگ است و تا در روش علمی آتش نیافكنده اند، بگذار این سر را بر تو آشكار كنم...

خلاصه آن ك ارسطو -ك خدایان از او راضی باشند- ب شتاب فرموده بودند "چگونه برخی میپندارند ك نه زیادت شود آنچه سختی و جمود را رها كرده باشد؟"! و اینچنین بابی دیگر در معنای علم مولكول گشوده شد و دانش بشری گامی پیش نهاد.

 

* ایزد بانوی خرد در یونان باستان.

** از واضعان نظریه ی اتم ب عنوان بنیادیترین ذره ی تشكیل دهنده ی مواد.


[ چهارشنبه 18 اسفند 1395 ] [ 03:47 ب.ظ ] [ سروش ]
همین امروز شنیدم ك نمایندگان (!) مردم در مجلس، با تصویب طرحی، حقوق مدیران دولتی را رسما و علنا تا 24 میلیون تومان افزایش داده اند!* بماند ك ما نامدیران و نامردمان -نه فقط از آن جهت ك دستمان از این دریافتیها كوتاه است و یا جیبمان از چنان داشتنهایی خالی- نیز داغ این مصوبه را بر تن و دل خود، حس كردن میتوانیم. اما آنچه بر این سوز جان میافزاید و آن را با حیرت میآمیزد، توضیحی است ك یكی از این وكیل الدوله ها** در خصوص این مصوبه گفته با این مضمون؛ هدف این طرح "جلوگیری از مهاجرت نخبگان" ب خارج كشور است! تا جایی ك من میدانم و میفهمم، در دستگاه اداری و بوروكراسی ما، آن چیزهایی ك در پیمودن پله های ترقی مدیریت نقش دارند، همانا سرسپردگی ب روسا و نقطه نظرات ایشان، خالی كردن زیر پای همقطاران، پنهان داشتن منویات در بزنگاهها و حتی در عموم مواقع عادی، وقع ننهادن ب مسئولیتهای انسانی و اجتماعی، وانهادن دغدغه های مردم و جامعه و... است! پله ی نخبگی و نبوغ در این نردبان، دیر زمانی است شكسته است!
میفهمم، میفهمم ك باید از این سفره همگانتان بهره ببرید و یكدیگر را راضی نگه دارید. ای نخبگان، مبادا نارضایتی، شما را ب خیل دانشمندان و روشنفكران و كاردانان و سر ب تن ارزندگان و... در راههای غربت بپیونداند! خدایا مباد آن دم ك نخبگان هم در جمع ناچاران از مهاجرت، داخل شوند؛ مگر زمین را فراخ نگردانیدیم؟ پس چرا هجرت نكردید؟!


* http://www.isna.ir/news/95121408726/%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B7%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B5%D9%88%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D9%82%D9%81-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86
** اصطلاح از اكبر اعلمی، نماینده ی شجاع مردم تبریز در چند دوره ی مجلس میباشد.

[ شنبه 14 اسفند 1395 ] [ 11:37 ب.ظ ] [ سروش ]
چندان قوی شد ك كلمات را ب استخدام خودش درآورد! اما چ ب كار گرفتنی! ب كلمات مأموریت داده بود هر جا ك ازشان استفاده شد، گزارش دهند! اختیار كلمات در همین حد بود. میتوانست مأموریتهای بهتری بدهد؛ برای بیان عشق ب ذهنها بدوید، برای مهربانیها ب مخیله ها بتراوید، برای پا گرفتن صلحهای پایدار هماهنگ شوید و...
كم كم مردم از مأموریت كلمات سر درآوردند. اگر چ فضا برای مردم تنگتر شده بود اما راهی پیدا كردند؛ شكل كلمات را تغییر میدادند تا ب درد سر نیافتند. مثلا اگر میگفتند "از آن زمان ك آرزو چو نقشی از سغراب شد"، منظور از سغراب، سَراب بود. و از آنجا ك كلمه ی سغراب اصلا وجود نداشت ك بخواهد گزارش ب كار برده شدنش را بدهد، مشكلی پیش نمیآمد. از سویی، كلمات نیز از بدنامیها و بیمحلیهای اخیر ب تنگ آمده بودند اما جرأت دگرباشی نداشتند.
او فهمید ك مردم فهمیده اند، با دم و دستگاهی ك پدید آورده بود، چاره ای اندیشید؛ از كلمات گذشت و مفاهیم را ب استخدام خود درآورد. مفاهیم و معناها مأموریت یافتند، هر جا ك از ایشان استفاده میشد، گزارش دهند! مهربانیها و نوع دوستیها اگر چ از این تصمیم نحیف شدند، اما بعد از چندی، مردم با پیامدهایی ك گریبانگیرشان شد و از آنجایی ك هیچ كاری را بعید نمیدانستند از او، در توافقهایی نانوشته و حتی ناگفته، از جمله ها و كلمات، معناهای برعكس منظور میداشتند. مثلا میگفتند "او چ تصمیم ب جایی گرفت است / درود بر او / دنیا بی او جای بدی است" و منظور دقیقا برعكس بود.
كشاكشش با مردم همچنان پیش میرفت و او با این همه توانایی ك اندوخته بود، همچنان نمیتوانست اختیار و تفاوت را ب تمامی از مردم بازستاند. و این مصیبت بزرگی برایش ب شمار میرفت! اما درمانده نشد و گامی فراتر نهاد؛ او ذهنها را ب استخدام خود درآورد؛ هر ذهنی، هر فكری را ك ب سراغش میآمد -فارغ از این ك صاحبش كلمات و مفاهیم و معناها را چگونه برای بیان این فكر ب كار میگیرد و فارغ از این ك دیگران چگونه این بیان را تعبیر میكنند- باید گزارش میداد. ذهنها از تكاپو ایستادند و زبانها چندان ك ب كار نیافتادند، دهانها خشكی میكردند. دستها و قلمها، دلشان برای با هم بودن تنگ میشد. چشمها رعایت میكردند و گوشها نیز ك كمتر ببینند و بشنوند تا مگر ذهنها آسوده تر باشند. و اینچنین، حجم گزارشها ب یكباره كاهش چشمگیری یافت. مردم، ذهنها را ب نیاندیشیدن ب حتی ساده ترین چیزها ملزم كردند، مگر عقوبتی دچارشان نكند. تسلطی محض برقرار شده بود و البته سكوتی مرگبار! گزارشها نمیرسید اما اندك اندك رشته ی همه چیز داشت از هم میپاشید؛ نظرها خطاپوش شده بودند و گوشها، گویی ناشنوا. فرو افتادن ناگزیر مینمود انگار؛ آنجا ك تو فرعون زمانی / در تیررس بادخزانی.
این همه نبوغ خداگونه را او، اگر تربیت و شخصیتی متفاوت داشت، میشد جور دیگری ب كار گرفت. او اگر كمتر خودخواه بود، معنای زندگی را میتوانست در عصرش ورق بزند. اگر چندان ترسو و رنجور نبود ك نیازمند تسلط بر همه چیز باشد، بیشك خودش هم از زندگی بهره ی بیشتری میبرد. او ذات انسانیش را دگرگون نكرد، فقط برخی ویژگیهایش را توسعه داد و برخی را نادیده گرفت. ب خدایی رسید اما نه ب عنوان یك خالق یا ناظر، یا حتی داور، بلكه ب عنوان یك پروردگار و صاحب اختیار تام؛ أنا ربكم الاعلی.
شهوت فروننشاندنی تسلط تام و تمام بر همه چیز، كل فضا را چندان شكننده كرد ك فروریختن را كسی حس نكرد!

[ جمعه 6 اسفند 1395 ] [ 12:22 ب.ظ ] [ سروش ]
ب ره مانده مردی
ب برف اندود كوهستانی
در بی ستاره شبی
ب ظلامی اندر از هجوم بوران كر.
خیال، آوردگه و
امید ب كشاكش وهم و بیم و
خاطر ب تشویشِ آغاز در كار.
ب هر دم یأس نیروگیرتر
انجام، دورآرزویی مگر
...

[ جمعه 29 بهمن 1395 ] [ 08:32 ب.ظ ] [ سروش ]
دو بار دیدمش؛ صبح و عصر. هی میزد و زود قطع میكرد. سنی ازش گذشته بود و صورتش، چین و چروكهای ریز و ژرف را با هم داشت. سازش صدای خوبی نمیداد و هنرش چنگی ب دل نمیزد! دستانش اما كارگری بود و پینه بسته. پیوسته و پرشور نواختن، نفس چاق میخواهد و مهارت. بماند ك تمركز هم در وجناتش نبود! اعتنایی از رهگذاران نیز ندیدم ك دریافت كند.
دستانی ك گویا دیگر نیروی كار ندارند، نفسی ك هی فرومیماند، وجناتی ك كلافه و بی انگیزه بود، و سورنایی ك آواز خوشی نداشت...

[ دوشنبه 25 بهمن 1395 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ سروش ]
منم و یك دست راست؛ تكیه گاه من است در كارهای سخت و سنگین و حتی در كارهای ظریف و ساده. مثلا در مسواك زدن، مسواك را برای بعضی قسمتهای دندانهایم وقتی ناچار ب دست چپ میدهم، پی میبرم دست راستم چ مهارتی در كارش دارد. جالب این ك سالهاست تقریبا هر شب مسواك میزنم اما همچنان مهارت و راحت بودن دست راست در انجام این كار، چیز دیگری است. در ناخن گرفتن هم همین داستان است.
وقتی قرار است باری را بردارم، ناخودآگاه، دست راستم این كار را میكند. پوست دست راستم ضخیمتر است و انگشتانش زمختتر. دست راستم، بیشتر كار میكند و كارهای سختتر را انجام میدهد. از این رو بیشتر زخم و زیلی میشود. اصلا دست راستم سختی كشیده است. حتی جان فداست؛ یك بار ك در كودكی در سراشیبی، تند میدویدم، ناگهان ب مانع ك رسیدم، دست راستم بود ك حایل شد تا ب مانع برخورد نكنم. دست راستم در آن حادثه در رفت.
دنیای عجیبی است اما. با این همه زحمتی ك برایش دارم، اما این نه دست راست ك دست چپ است ك بیشتر استراحت میكند، كمتر كار میكند، كمتر در معرض خطر و زخمی شدن است، در سرما درون جیب جا میگیرد -در عین حال ك ممكن است دست راست حتی باری را حمل كند- بیشتر با شصت ب جیب شلوارم آویزان میشود و از حمل بار خود نیز معاف میگردد!

[ جمعه 22 بهمن 1395 ] [ 12:10 ق.ظ ] [ سروش ]
اجدادی ك عموما نمیشناسمشان و در تاریخ و پیشاتاریخ نیز گمند. من برخی از ایشان را ب تخیل ب تصور آوردم؛ گاه هولناكند و گاه منزجر كننده.
***
جد 133مم اگر در آن قحطسالی، آن مردارهای بوگندوی تهوع آور و بیماریزا را نمیخورد، از آن بیابان دور افتاده خلاصی نداشت و نسلی از وی باقی نمیماند! آن سال، مگر دو سه تن، كسی از ایشان نماند.
جد 45م تازه جوانم اگر در شبیخون قبیله شركت نمیجست، از كجا معلوم نسلی از وی باقی میماند؟! او ك صبح همان شب از زخم دوشینش هلاك شد! از این طرف -اصلا- بگذار نگاه كنیم؛ جده ی 45مم آن شب دهشتناك ك ب ایشان شبیخون زدند، ب جای زنده مانی، ب زیر افكندن خویش از آن دیوار بلند را اگر عملی كرده بود -كما این ك تا پایش نیز رفت- سلسله نسبش ب من نمیانجامید!
خودخواهی و خودپرستی و شاید شهوتپرستی جد 15مم اگر نبود، سر پیری و با آن قامت خمیده هوس نمیكرد جده ی 13مم را بگیرد ك هنوز چند بهار را بیشتر ندیده بود! پیر زمینگیر، چقدر هم بعد از آن عمر كرد!
جد 66مم اگر در یكی از گرد و خاكهای جوانیش، جد 67مم را نكشته بود و 68مین را ناكار نكرده بود، شاید حتی فرصت ادامه ی زندگی نمیافت تا مگر نسلی از خود بگذارد.
خیلی آن طرفتر، آنجاها ك شماره ی اجدادم چهار رقمی استند، احراز دو رتبه ی پشت هم، یا یكی در میان، یا حتی سه رتبه ی پشت هم برای اجدادم یا جده هایم در سلسله ی نسب، اصلا چیز عجیب و غریبی نیست. بعدها بود ك قاعده عوض شد و جز در موارد استثنا و شاید بحرانی، این روال تكرار نشد.
اسب! اسب اگر نبود، چگونه موجهای اجدادم، یكی پس از دیگری، ب نوبت، از بیابانهای آسیای میانه سر میتوانستند بردارند و پهنه های گسترده را ب سختجانی درنوردند و بر خان گذشتگان این دیار بنشینند و در دامان زنانش فرزندانشان را بپرورند؟!
آن ابر مرد تاریخ اگر نتوانسته بود در میان قبایل، آن اتحادی را ك دیگر هیچ بار در تاریخ تكرار نشد،پایه بگذارد، نه من ك خیلی از ما نیز در وجود نبودیم اكنون! آن اتحاد قائم ب تجاوز و غارت، دوام كرد و نیرو گرفت و خیلی بر سرنوشت دنیا تأثیر گذاشت.
بسا دین ك از شمشیر بر گردن من است؛ چ آن شمشیر ك بر گردن شوهر جده ی 7مم در جنگ هرات فرود آمد و چ آن ك بر تنهای بسیاری نشست و قلمرو اجداد ایرانی و یونانیم را در هم آمیخت. و چ بسیار شمشیرهای دیگر.
عاشقی اگر نبود، مصلحت اندیشی اگر نبود، ایثار و احساس مسئولیت و طمع كاری و زد و بند و... اگر هر یك در جایی و ب مناسبتی در این سلسله نبودند، من چگونه در وجود میآمدم؟!
خودپرستی و سلطه طلبی و تبهكاری و خونریزی و... اجدادم اگر نبود، من چگونه اینك میتوانستم بود؟!

[ جمعه 15 بهمن 1395 ] [ 10:17 ق.ظ ] [ سروش ]
تبه مردمی ك جان نثارانش را حتی، جز با صفت سرسپرده تقدیر نتوانند كنند.

[ چهارشنبه 13 بهمن 1395 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ سروش ]
در قضیه ی اخیر (!)، من بر آنم ك نخست باید روی حل مشكل یا مشكلهای مشابه تمركز كرد و احتمال بروز چنین حوادثی را ب حداقل رساند. و دوم، باید مقصران حادثه شناخته و ب افكار عمومی معرفی شوند و مطابق قانون با ایشان برخورد شود. و پس از این دو اولویت، سوم، تجلیل از شهدای ایثارگرمان را باید ك ب جا بیاوریم. اما گویی اولویتها، یك سر، برعكسند!

[ دوشنبه 11 بهمن 1395 ] [ 11:53 ب.ظ ] [ سروش ]
این روزها گویا برای وبلاگهای بلاگفا، هر نظر عمومیی ك میگذارم، ثبت نمیشوند! ای كاش بشود روزی برای آن همه و این همه خسارت از بلاگفا غرامت گرفت!
***
این متن، انسجام و چارچوب ادبی را وانهاده و از ذهنِ اینك پریشانم، ب صرف بیان یك نكته از این معنی، درج میگردد.
**
اگر دقیق و درست دانسته باشم، موجودات زنده، از مولوكولهایی تكامل یافته اند ك توانایی همانندسازی داشته اند. این مولوكولهای همنوعساز و توانا برای بقا، چندان پیچیده شدند ك كم كم نخستین سلولهای زنده را شكل دادند. و روند تكامل چنان پیش رفت ك از این تك سلولیهای ساده، تك سلولیهای پیچیده تر و از آنها نیز چند سلولیها و سپس گیاهان و جانوران و... حاصل آمدند. هر چه در جانداران مینگرم، مهمترین كاركرد ایشان در زندگی، و ب بیانی دیگر، هدف جانداران در زندگی، همانا تولیدمثل است. ماهیی ك مسافت طولانی را از دریا میپیماید تا ب سرچشمه ی رودخانه برسد و آنجا تخم ریزی كند و آنگاه بمیرد، همه ی سالهای زندگی را برای این تخم ریزی زنده بوده و رشد كرده. نوع سگ، ك ماده اش سالی چند شكم و هر بار چند توله میزاید، و هم و غم نرش نیز انتقال ژنهای خود است، ب نظر میرسد هیچ هدف دیگری در زندگی، جز آنچه گفته شد، دنبال نمیكنند اگر چ ما انسانها برای آنها هدفهای دیگری از زنده بودنشان تعریف كرده باشیم. یك گیاه، جوانه میزند، نهال میشود، میبالد، درختی تناور میشود و از سال چندم زندگیش ثمر میدهد تا تولید مثل كند. جز این، تا پایان عمر چ هدفی میتوان برای بودن آن گیاه متصور شد؟!
هر موجودی اگر زنده است، حاصل تداوم نسل گونه اش توسط نیاكانش است. گویی تولید مثل، هدف جبریِ گونه است ك در هر یك از اعضای آن گونه ب سنگینی نمود میابد و گریزی از آن نیست. تولید مثل است ك بودن هر عضو گونه را در چارچوب آن گونه توجیه میكند و ب زندگیش جهت میدهد! گویی اعضای یك گونه بردگان كار تداوم نسل آن گونه اند! این را من و شمای انسان -احتمالا- میتوانیم بفهمیم و از آن ناخرسند شویم و جای سوال برایمان باشد، وگرنه دیگر جانداران را چ جای این افكار؟!
انسان اما حكایتی دگر دارد و در تاریخ تكامل خود گویی هدف را توانسته گه گاه جابجا كند، خاصه امروز! هنوز هم بسیارند -دست كم در جامعه ما- انسانهایی ك حاصل عمر و زندگی را فرزند داشتن میدانند. در این نظر عمومی، انسان ك بالغ شد، باید ازدواج كند تا بچه بیاورد؛ حاصل و هدف و معنای بودن همین است. اما وضع، چندی است -حتی در مقیاس عامه- دگرگون شده؛ گه گاه میشنوم و نیز خود میگویم قرار نیست هر كسی حتما ازدواج كند / قرار نیست هر كسی حتما بچه داشته باشد / هدف زندگی ك ازدواج و بچه دار شدن نیست... . آری، دست كم در دنیای امروزمان این معنا پررنگ است ك كسی ك نمیتواند فرزندی را درست تربیت كند، چرا باید آن را ب وجود بیاورد؟ این چرایی تا آنجا پیش میرود ك حتی این اندیشه در بعضیهامان صورت میبندد ك باید قانون و چارچوبی برای صلاحیت ب وجود آوردن فرزند شكل بگیرد! در برخی -و شاید بسیاری- از كشورها نیز تنگ و باز، قانونهایی برای ستاندن حق سرپرستی فرزند از ب وجود آورندگانش هست.


[ جمعه 8 بهمن 1395 ] [ 09:48 ق.ظ ] [ سروش ]
ساختمانی بزرگ، مهم، قدیمی و ناایمن طعمه آتش شد و فروریخت. جانهای بسیاری در این ساختمان تباه شدند. حسرتبارترینشان آنان ك ب نشاندن آتش شتافته بودند و افسوس برنیانگیزترینشان، آنان ك برای تماشا و ثبت تصویر در محل ازدحام كرده بودند. این فاجعه ی بزرگ میتواند كوچك جلوه كند وقتی ب لختی درنگ درمیابیم ناایمنیهای سراپای قواره ی ناتوان و بی تدبیر ما چ كلانند و تهدیدها چ نزدیك و مخوف! شهری اینچنین ناایمن و مردمی اینچنین نایار و دم و دستگاهی ك نتوانست از پس آتش این ساختمان برآید و جان جان بركفان میهن را نیز در این گذارِ نه صعب هدر كرد، زلزله ی تهران را ك همین الان هم امكان وقوع دارد و احتمالا كم شدت هم نخواهد بود، چگونه تاب خواهد آورد؟ شیرازه ی این آب و خاك ب تب یا اسهال مركز از هم میگسلد، از پا افتادنش را چ تدبیر توانیم كرد؟! ترس و تبعیض و ب تبع آنها تمركز است دیگر، چاره ای شاید نیست، نفسها را تا وقوع میتوان در سینه حبس كرد.
فارغ از اینها، مرثیه ای است بر میهن و آتش نشانانش؛

قراری در نمیگیرد در این دلهای جوشانت
امیدی ره نمیابد ب جانهای پریشانت

روان كن ابر پرباران میان مزرع سوزان
تبه گشتی، كجا تدبیر؟ عطا كن چشم گریانت

چ آمد بر سرت میهن، سراپا آهی و آتش
كجا گم كرده ای روح و تن آتش نشانانت؟!

پی نوشت: در ساعات اولیه ك چشم و گوشم با سیمای میلی بود، متولی قلب و دغل و مصلحت، علیرغم نشان دادن فروریختن ساختمان، چنان ب مجروحان و شمار ایشان میپرداخت ك اساسا منظور، كتمان كشتگان بود!
پی نوشت 2: اگر برای دولت ما، تعطیل كردن یك روز ب خاطر كسی یا حادثه ای، نشانه ی احترام است، یعنی حادثه ای چنین خسارتبار و جانخراش و شهادت جانبازان میهن در آن، كمتر از كوتاه شدن دست خواص بی بصیرتِ اینك ب عنایت، دوباره یار دیرین شده از دنیایند؟!

[ جمعه 1 بهمن 1395 ] [ 11:09 ب.ظ ] [ سروش ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 16 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب