آزادكیش

نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 19 آذر 1395 08:21 ب.ظ
با الهام از بخشی از متن كتاب دنیای سوفی؛

رعد و برق همزمان به وجود میآیند اما رعد را بعد از دیدن برق میشنویم و هر چه فاصله ی ما با منبع برق بیشتر باشد، رعد را دیرتر میشنویم. این یعنی زمان میبرد تا صدا از منبع خود به جای دیگر برسد و همچنین یعنی صدا كندتر از نور حركت میكند. نور نیز چنین است كه پس از ساتع شدن از منبعش، زمان میبرد تا به جایی برسد، اگر چه در مقیاسهای فهم عام انسانی، بسیار بسیار پرسرعتتر از صدا.
فاصله ها در كره ی خاك نهایتا به هزاران كیلومتر بالغ میشوند اما در كیهان فاصله ها چنان بیشتر میشوند (باز هم در مقیاسهای فهم عام انسانی) كه دانشمندان برای بیان این فاصله ها از یكا*یی به نام سال نوری بهره میبرند. سال نوری فاصله ای است كه نور -با آن سرعتی كه وصفش رفت- در مدت یك سال در خلأ میپیماید. حال ما اگر شب هنگام از زمین خودمان ستاره ای را در آسمان میبینیم كه مثلا 10 هزار سال نوری از ما فاصله دارد، یعنی این نوری كه از آن ستاره به ما رسیده تا ببینیمش، 10 هزار سال پیش از آن ستاره تابیده شده! یعنی چیزی كه ما از آن ستاره میبینیم و دریافتی كه از موقعیتش در فضا داریم، مربوط به 10 هزار سال قبل است! و مثالهایی از این دست بسیارند. اینها بدیهیات دانش امروز است گویا. اما آنچه به ذهن من خطور كرده این است كه اگر مثلا ما انسانها به فناوریی دست یابیم كه همین فاصله ی 10 هزار سال نوری را برای برخی نقل و انتقالات، بسیار بسیار كمتر كنیم (مثلا در حد عمر یك انسان، یا حتی بسیار كمتر) و آن وقت از فراز آن نقطه با تلسكوپهای قوی به زمین بنگریم و آن را با جزئیات ببینیم، زمینِ 10 هزار سال گذشته را و به تبعش رویدادهای آن زمان را میبینیم. این یعنی مشاهده ی تاریخ زمین و بشر و... . این یعنی مشاهده ی این كه انسان كی و كجا و چگونه كشاورز شد. یعنی این كه میبینیم در میانه ی فلات ایران چه دریاچه های بزرگی هستند. یعنی این كه فلان جانور منقرض شده را در زیستگاه باستانیش میبینیم. یعنی احتمالا تنگه ی برینگ را نمیبینیم و آسیا و آمریكا حتی اگر به مویی، به هم وصلند و...
و این چنین، دانش ما از هستی و تاریخ و خودمان و... دقیقتر میشوند، خیلی دقیقتر.


* واحد اندازه گیری.


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 12 آذر 1395 12:57 ق.ظ
وقتی من بمیرم، دیگر چگونه از هستی اطلاع داشته باشم؟ چگونه این وسوسه را فروگذارم كه میخواهم بدانم 100 سال بعد انسان در كجاست و دنیا در چه وضع است؟ 1000 سال بعد را چه كنم؟ من به مرگ راضیم و حتی مشتاق، اگر برای من این دانستنها و آگاهیها حتی در نیستی نیز جاری و میسر باشد.
آنان كه در راه ارزشهای انسانی-اجتماعی-تاریخیی چون مالكیت، آزادی، شرف، وطن، عدالت، عشق و... هستیشان را به مخاطره میسپارند و چه بسا آگاهانه میبازندش، چگونه وسوسه ی آگاه بودن از هستی و آنچه اكنون میشناسند را وا مینهند؟! آیا هیجان لحظه های مرگ و زندگی این وسوسه را كمرنگ میكنند؟ آیا غم ننگِ نام و سرزنش وجدان و جامعه، نبودن را به بودنی حتی صرفا برای دانستن میچرباند؟ جوانتر كه بودم این شهوتم برای دانستن یا نبود یا چندان نبود كه اكنون به یاد داشته باشم. آن زمان جانبازی برایم آسانتر بود. حتی در مسائل پیش پا افتاده. 
شهوتِ دانستن، محافظه كارت میكند؛ ماندن برای دانستن.



نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 7 آذر 1395 07:02 ب.ظ
این همه سگ سرگردان و بی خان و مان كه من هر روز، در قدم به قدم راههای طولانی كه میپیمایم، میبینم را تدبیر، چه باید كرد؟! چرا باید راه اخلاقی، جمع آوری و نگهداری این خیل بی آغاز و انجام باشد؟ این همه هزینه برای پاسداشت انسانیت مگر ممكن است؟! مملكت اگر هند است و جمعیت در فوران، جان آدمی است كه بی ارزش میشود. من بی شك خود را داناتر از آنانی میدانم كه راه حل را در جمع آوری و پناه دادن این ولشدگان زیاد شونده میدانند و خود را مسئولتر از آنانی میبینم كه عكس مأموری را در فضای مجازی نشر میدهند، تفنگ به دست و نشانه رفته بر بالای سگی بینوا، كنار راهی، بر كرانه ی بیابانی. تا این گونه در تقبیح كشتار جانوران انبوهِ بی حساب و كتاب و خشونت علیه ایشان حركتی كرده باشند اعتراضی، روشنفكرانه و امروزین! با آن كه به انواع انگها متهم خواهم شد، همانگونه كه پیشتر گفته ام، كشتار این بینوایان را بهترین و كارآمدترین راه پیش روی جامعه مان میدانم. اینجا فلان مملكت آبادان نیست كه سگهایش صاحب داشته باشند و معدودی یله شده و بی خانمان را بشود سامان داد. اینجا اخلاقیترین راه آن است كه از شر لشگر ناگزیران خلاص شد؛ اسارت و آنگاه قتل عام در خفا! من از آن جماعتم كه مهربانی و عدالت و آزادی و رفاه و نوع دوستی و... را در تدبیر گاه به گاه ناگزیر خشونت و خون میجویند، شاید دست كم هنوز.
چه كسی دید در این چند روز كه من با دیدن 5 توله سگ یله همین حوالی و شیرین كاریهایشان چگونه مهربانی در دلم میشكفت و ذوق میكردم و بی هیچ درنگی اندیشناك بودنِ اینچنین و بی سر و سامانیشان میشدم؟ در این سرمای سنگ تركان، چه كسی دید كه من ساعاتی پیش بر جنازه یكی از ایشان، در كنار آن 4 دیگر به سوگ ایستادم، دقایقی؟ و اندیشه ی "رساندن پتویی چیزی" را بعد از گرداندن در فضای سرد مغزم، از آن بیرون كردم و مومنتر شدم بر اندیشه این چند روزه ام كه ایشان زیادیند؛ بودنی اینگونه چرا؟! چه كسی دید من با دیدن هر سگی بر كنار جاده های هر روزه طی شونده ام، ذوق كردم و آنگاه بی اختیار ترسیدم از این بودنها در این كناره ی پرتلفات؟ چه كسی دید وقتی نشانه هایی دیدم از سگ سرزمینهای قطبی -هاسكی- در سگی كه هاسكی نبود و آواره میگشت، چقدر از این بی حساب و كتابی گسترده در عالم سگهایمان به تنگ آمدم. یا همینطور وقتی سگهای دیگری را میبینم كه پیداست رگ و ریشه ی این طرفهایی ندارند. این بیچارگیهای بی اندازه را آنان كه حكم میكنند جانوران بی سرپناه را باید جمع كرد و نگه داشت، میبینند؟ وقتی از درمانش ناتوانی، جانور خانگی عزیز و حتی خدمت كرده ات را باید كه روی بگردانی و چشم ببندی و تیر خلاص! این مهربانترین تدبیر است.
 ناگفته نگذارم من نه از آن قوم دریده ی جهانسوزم كه از غربی شدن، حتی در حیوان دوستی نیز در وحشتند و به آزار پناه دهندگان جانوران بی پناه كمر همت بسته اند و به برانداختن پناهگاههای ایشان. من در راستای منافع ملی و اخلاق انسانی افاضه میكنم.
در چشمان تا به تای آبی و قهوه ای سماغ* كه مینگرم، جز رحم و شفتی كه بر وی میآورم و دوست داشتنی كه در دلم زنده میشود، یله شدن نژادهای مختلف رسیده از راههای دور و دراز در سرزمین خودمان را میبینم. و آرزو میكنم ای كاش چون اوهایی معدود بودند. اینها نیز دردی است، اگر دریابی.
بچه كه بودم، وقتی توله های چند روزه ی ماده سگهای قوم و خویشان عموما روستاییمان را میدیدم، ذوق میكردم؛ هم از شیرینیهای كودكانه و هم از شمار بالایشان! خیلی دردناك بود و وحشیانه مینمود، كه در عالم كودكی دریابم ایشان، مگر یكی دو قلاده، برگزیده، در همین روزها طعمه ی چاه خلا خواهند شد! اما همین تدبیر بوده كه همنشینی انسان و قدیمیترین یارش را، برای هزاره ها میسر نموده؛ كنترل جمعیت. و این وارفتگی جمعیت آدمی و شهرهایش در مقیاسهای امروزی است كه زاد ولد این حاشیه وند مظلوم آبادیهای زمانه مان را بیرون از دایره ی تدبیر یار دیرینش نهاده. دردا و ندامتا. انسان قهرمان ایرانی باید بداند مسئول است و سگش را نباید كه رها كند و نباید بگذارد با هر كه خواست و شد بیامیزد. پیشگیری را راهی جز این نیست اگر چه برای من هموطن رویا جلوه كند.

پ.ن: همین الان كه ویرایش را نیز به پایان رساندم، همسرم از فضای مجازی برایم خبر آورد كه شهرداری تهران در این سوز و سرما، كارتن خوابها را سامان میدهد. و چقدر خوشحال شدم و تحسین كردم.


*یك روز صبح كه از خانه بیرون میرفتم، دیدم كنار در خانه است. با محبت بود. من را تا خیابان همراهی كرد. آنجا زنهارش دادم كه خطرناك است و دیگر دنبالم نیاید! و نیامد. شب، در خانه از همسرم شنیدم كه حیوان دیروز از خیابان پایین، دنبال پسرعموی نوجوانش -پسر صاحبخانه كه همسایه ی طبقه ی بالایی مایند- افتاده و تا اینجا آمده و حالا هم كه ماندگار شده. یك چشم آبیش به نژاد هاسكی میرساندش و پشمهای بلند و گوشهای افتاده اش در این اندازه (سایز) به نژاد رتریور. بعید میدانم پای اجداد دیگری در میان نباشد. همسرم پرسیده بود اسمش را چه گذاشته ای؟ گفته شده بود "چماق"! دیدم با ظرافتهایش ناهمخوان است و هم خواستم زیادی پرت نباشد، سماغ صدایش كردم! برای من و همسرم او سماغ است.


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 5 آذر 1395 11:56 ق.ظ
تا همین چند روز پیش كه میدیدم پاییز از میانه گذشته و برخی را در این نیمه های شمالی مملكت با پیراهن و آستین كوتاه در كوچه و خیابان و حتی در سایه میتوان رویت كرد، هی میخواستم بیایم اینجا به آباء انقلاب صنعتی درود و صلوات بفرستم اما تنبلیم میشد. نمیدانم درست میبینم یا نه، این راهی كه صلوات یافتگانم گشودند و ما نیز در جبر زمانه میرویم، طلایه های بیابانهای تركستانش اندك اندك پیدا میشوند!
این روزها برف آمده، در برخی جاها نیك و جاهایی چون اینجا كه منم، اندك! ولی این جاها را همه، سرمای سخت درنوردیده انگار! این شبها هم كه برف و سرما آتش را و گرما را دلپذیر میكنند و جمع و خانه را پررونق، باز میابم كه چه مهربانی و آرامشی از ما امروزیان دریغ شده. بر روح پرفتوح آباء انقلاب صنعتی صلوات.


نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 30 آبان 1395 12:18 ب.ظ
سر صبح، بر صندلی اتوبوس بی آر تی نشسته و سرم توی كتاب بود. نزدیك ایستگاه مقصد، كتاب را بستم و توی كیف گذاشتم. هنوز مانده بود برسم، پیرمردی كه روبرویم نشسته بود و پاكت بزرگ "مركز تصویربرداری حقیقت" را به سینه میفشرد و در طول مسیر بیمارگونه چرت میزد، بی مقدمه رو به من گفت كتاب خواندن توی ماشین ضرر دارد! با نگاهی یخ، لختی در چشمانش درنگ كردم. ادامه داد كه چون نیروی گریز از مركز موتور ماشین در خلاف جهت نیروی گریز از مركز كره ی زمین عمل میكند، برای همین كتاب خواندن توی ماشین به چشمها آسیب میزند! من فقط نگاه میكردم و حضور بی مقدمه اش مانع از آن میشد كه تعجبی در وجناتم بدوانم. برای اعتبار ادعا نیز گویا "سالها پیش در مجله خوانده ام" كافی مینمود. اگر چه از ابراز نصیحت فی البداهه -برای خالی نبودن عریضه- یكی دو مرتبه پوزش طلبیده و نیت، خیر عنوان شد، چنان به نظر میرسید كه در حین بلند شدن و رفتن، فقط یك "بله" سردِ زیر لب از من به گوش پیرمرد رسید.


نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 9 آبان 1395 11:38 ب.ظ
وقتی رسیدم، كنار پله های ورودی ساختمان متروی كرج، یكی دو قدم آنورتر، نشسته بود. دقیق نمیشد تشخیص داد؛ كلافه مینمود یا غمگین! دستهایش را زیر سینه اش گرفته بود و هر از گاهی سری میگرداند و مردم را نگاه میكرد؛ بیتفاوت! با خود گفتم نكند كارت مترویش را نیاورده كه اینجا ویلان است! گفتم بروم جلو ببینم اگر مشكل كارت مترو است، برایش حل كنم. اما باز گفتم شاید به طرفش كه بروم، خوشش نیاید و برود. آن وقت من میمانم و ضایع شدگی مزاحمت برای دیگری! در همین افكار از پله ها بالا میرفتم و نگاهش میكردم كه یك آن خرمگسی اطرافش پیدا شد؛ چشمهایش تیز شد، سر را كمی پس كشید و حالت حمله گرفت. دمش را تكان تكانی داد، آنگاه جستی زد و پنجه سوی خرمگس افكند! لیك نه آن بود كه فراچنگ آید. باز نگاهش را سوی جمعیت برگرداند؛ بیتفاوت.


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 1 آبان 1395 11:10 ب.ظ
در خیابانی كه دانشگاه آزاد كرج (و شاید مراكز آموزش عالیی دیگر نیز) در آن است و دانشجویان بسیار و دسته دسته به چشم میآیند، بیشترین فروشگاههایی كه دیدم، انواع غذاخوریها بودند در تعدادی بالا؛ پیتزایی، ساندویچی، رستوران، كبابی، كافی شاپ و...


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 16 مهر 1395 04:39 ب.ظ
تناسب ناگزیر است و گرنه همین آشفته بازار زوال افزایی میشود كه شده. خوب است آنهایی كه وقاحت كلام و دریدگی صدایشان مناسب شمرخوانی است، امام حسین و حضرت عباس را نخوانند. ساحت اسطوره های پاكی و ایثار یك ملت، اگر چه وضو نیست كه با كوچكترین بی احتیاطیی باطل شود، لیك هفت تیر كشی و بهره برداری از راههای زیرزمینی و چكهای چندین میلیونی و...، لوثش میكند و از صفا خالی. اگر چه اصل سنت تأییدشدنی نیست اما این كه در رسم عمركشان، یكی از فرومایگان را نقش عمر میدادند، نشان میدهد ما -دست كم به روزگار نیاكان- تناسب میدانسته ایم!
نقل است از زندگانی كه هنوز میانسالی را نسپَرده اند، جشنها و شادیهای آیینی و سنتی جمعی بسیاری در گوشه كنار این آب و خاك بر پا بوده است؛ جشنهایی در پایان فصل كشت و كار در جوار امامزاده كه مردم از روستاهای اطراف گرد آمده و به كشتی و ساز و آواز و رقص و پایكوبی میپرداخته اند. جشنهایی كه تقریبا با همان محتوا، در آغاز بهار و روزهای نوروز در میدان*های روستاها و شهرها بر پا بوده. شب چله و آداب جمعی و متقابلش. چهارشنبه سوری و آدابش و... . از این آداب و سنتهای هویت زا، جز آتش بازی شب چهارشنبه سوری كه آن نیز زیر سایه ی سنگین ترقه بازی و هیجاناتش كمرنگ شده است، گویا چیزی نمانده! محرم و آداب و سنتهایش در كنار كاروانها و گردهماییهای شادی و پایكوبی، محملهای شادی، هیجان، تخلیه روانی، با هم بودن، كار جمعی، ارزشی بودن و... جامعه بودند. چرخ روزگار چنان گشت كه فروافتادن آفتاب دولت سنتها با برآمدن روز هیئت شمرخوانان مقارن شد!
یادش به خیر بیش از دو دهه ی پیش، پای شبیه خوانی روستایمان به یاد دارم، صحنه های شهادت حضرت ابوالفضل یا امام حسین، ولوله ای در خلق میافتاد، پرشیون و جانسوز. پریسال، روز عاشورا، دقایقی به تماشای شبیه خوانی روستا ایستاده بودم. دریغا كه آن حس و صفا نه در شبیه خوانان بود، نه در عزاداران.
 ***
این روزها یك نوحه** ی توركی را به روایت یك بانوی خواننده ی تركیه ای و گروه موسیقیش بارها گوش كرده ام. به قول اهل بخیه، خرابم میكند. اگر چه بعضی جاهایش را نیمفهمم اما معصومیت و وفاداری و از خودگذشتگی و... است كه برایم تصویر میشوند.

*زمین باز و مسطح.
**اویان ای یار وفاداریم اویان...


نویسنده :سروش
تاریخ: دوشنبه 12 مهر 1395 11:50 ب.ظ

مدتی است پیچیده اند به كنسرتها، حال به هر بهانه ای و با هر نیتی، بماند. در این گیر و دار یادم آمده از "آقای غریب"*. مردم و گذشتگان محلی ما (شمال خراسان) كه چند سده ی اخیر را به ایرانبانی از جانب شمال شرق گذرانده اند، آقای غریب را در كلام موسیقیهایشان بسیار یاد كرده و میكنند. لیك گردش روزگار است و آقای غریب اكنون در قلمرو دشمن موسیقی و كنسرت!

* "آقای غریب" را از دكلمه ای حماسی از زنده یاد هاشم صادقی كه در سالهای نخست پس از انقلاب از برنامه ی كوردی رادیو خراسان پخش شده، گرفته ام.


پینوشت برای دوستان مجازی عزیز: سپاسگزارم از دوستانی كه پیگیر وبلاگ منند و از پیامهایشان خوشحال میشوم. واقعا وقتم پر شده و نوشتن خیلی سخت است! دوستانی كه لطف دارند، بر من ببخشیایند اگر شاید نتوانم محبتهایشان را جبران كرده و به وبلاگهایشان سر زده، نظر بگذارم.


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 31 تیر 1395 09:03 ب.ظ

این نوشته خطاب به كسانی است كه از كیارستمی به بزرگی و اسطورگی یاد میكنند و در باب دلایل آن، جایزه های او در جشنواره های بین المللی، تمجیدهای نامداران سینما از او و نهایتا برخی ویژگیهای فیلمهایش را بیان میكنند. آنچه در پی میآید نه برای خط قرمز كشیدن بر روی سوژه، بلكه بیان انتقادی جنبه هایی از آن است كه كمتر مورد توجه قرار میگیرد.

منابع همگی اینترنتی میباشند.

نقل قول از برخی شخصیتها در این نوشته فقط به منظور نقل قول و در راستای اهداف نوشته است نه معیار دانستن صاحب قول.

***

كیارستمی را از خیلی سالها پیش میشناختم؛ نمیدانم، شاید از بیش از دو دهه ی پیش كه "خانه دوست كجاست" را دیدم. آن زمان كودك بودم و اگر چه معنا و مفهومی خاص از این فیلم -همچنان كه اخیرا*- در نیافتم، اما سادگی و حس قشنگش آن را در ذهنم ماندگار كرد. اصلا آن زنده یاد با این اثر در ذهن عموم ایرانیان حك شده است. شاید روزگاری "طعم گیلاس"ش را هم دیده باشم. صحنه هایش آشنا به نظر میآید! فیلم "ده" را نیز چند سال پیش در دانشگاه دیدم و آن را صرفا روخوانی ناله وار مظالم نامه ی زنان دیدم كه سراسر در فضای بسته ی ماشین (اتومبیل) جریان داشت و حسابی روی اعصاب بیننده بود. اگر سازنده آگاهانه چیزی ساخته تا بیننده را خسته و اعصاب خورد كند، موفق بوده اما ده را با این دید هم اگر ببینیم، باز هنر والایی نمینماید. اگر ایده ی ابتكاری حضور دائم دوربین در داخل اتومبیل برای القای حس چهارچوب تنگ و تاریك زنانگی است، باز هم چندان عمیق نیست كه تحسینها را حتی در ابعاد ملی برانگیزد. البته برخی چون منتقد هنری روزنامه نیویورك تایمز، تلاش دارند نكات پیش پاافتاده آثار كیارستمی را هنر جلوه دهند: "... (كیارستمی) جزو پیشروان سینمای خودرو نیز هست... او می‌داند خودرو مکانی‌ست برای تفکر، مشاهده و بالاتر از همه، صحبت کردن". (1) در دنباله ی چنین توصیفاتی میتوان گزاره هایی چون "پنجره روزنه ای است به روشنایی، سالن دامداری مكانی برای استثمار جانوران، مبلمان راحتی جایی است برای در خود فرورفتن و مراقبه، رختخواب محمل عالم رویاهاست و..." را مطرح كرد!

 "دو راه حل برای یك مسئله" كه دو جور كنش و واكنش دو همكلاسی را در چند دقیقه به تصویر میكشد نیز نصیحت غیرمستقیم صمیمیی است برای تربیت خلق الله و بس. در این چند روز كاشف به عمل آوردم كه این كلیپی است به سفارش كانون فرهنگی كودك و نوجوان برای هدفی خاص، آن هم در چهار دهه ی پیش و حیرتم برطرف شد. با این همه اصلا جای تعجب نیست كسانی حتی از این اثر هم انگشت به دهان بمانند!

"چَك" ماجرای كوتاهی است از چهار سرنشین یك كوپه ی قطار كه خلاقیت و طراحی داستانش شایسته ی تحسین است. "شیرین" هم دقایق بلند خسته كننده ی ملال آوری است از به تصویر كشیدن واكنشهای عموما غلو شده ی چهره ی بانوان بازیگر معروف عموما ایرانی از دیدن یا شنیدن یك داستان رمانتیك و تراژیك. ایده ی شیرین خلاقانه است اما نه فوق العاده. یك كلیپ چند دقیقه ای از این فیلم دیده ام و بر این باورم اگر این ایده ی خلاقانه به همین دقایق كوتاه محدود میماند، بسیار ارزشمندتر و تأثیرگذارتر بود. بعید میدانم اگر چون منی گمنام این ایده را با آن هنرمندان عزیزه معروفه مطرح میكرد، محلی از اعراب داشت. نمیدانم چیز دیگری هم از آن زنده یاد دیده ام یا نه.

من منتقد فیلم و فیلسوف نیستم اما به تأكید یكی از اساتید، بر "تشخیص فروتنانه" خویش اتكا میكنم و به عنوان یك مخاطب عادی كه قدرت تحلیل و استقلال نظر هم دارد، میگویم من برخی از آثار كیارستمی را نمیفهمم و برخی دیگر را هم شایسته ی تحسین نمیبینم و بالاتر از اینها، دلیل این همه عظمت و بزرگی كه برایش قائلند را درنمیابم! آنچه نیز در تأیید آن بزرگوار خوانده و شنیده ام نیز چندان مفهوم نبوه و عموما شامل مدح و ستایش است نه تحلیل و توصیف. در آثار وی  یك سكوت و سادگی و صمیمیتی هست كه در سینما چیز كمیابی است گویا. به ویژه در سینمای غرب، چنان كه  مثلا در پایان جشنواره ی مراكش (كه برای فیلم "پنج" جایزه اش را از اسكورسیزی میگیرد)، ۱۶ سینماگر جوان مراکشی و آمریکایی درباره ی وی میگویند "کیارستمی به ما یاد داد تا نگاه کنیم، ما یاد گرفتیم که سینما را دوست داشته باشیم، یاد گرفتیم تا همه چیز را ساده و صاف ببینیم. و ساده فیلم بسازیم" (2) من این سخن مشهور گدار (فیلمساز و منتقد فرانسوی) كه "سینما با گریفیث آغاز میشود و با كیارستمی به پایان میرسد" (3) را در همین راستا درك میكنم نه چیزی فراتر. گویی سینمای كیارستمی، برای غرب و سینمای جهان، نوع نگاه تازه ای است. نوع نگاهی كه لزوما قرار نیست عمیق و برخاسته از یك منظومه ی فكری منسجم یا یك جریان فرهنگی باشد. همینقدر ك متفاوت باشد، كافی است.

خیلی بدبینم كیارستمی بزرگوار را هم از نردبان بی قاعده ی پست مدرن بر بام شهرت و افتخار نبرده باشند. آیا معیارهای سنجش سینمای كیارستمی شفاف و دقیقند؟ اصلا چهارچوبی برای معیارها وجود دارد؟ به قول همان استاد یادشده، كیارستمی نشان دهنده ی "انسانیت و عاطفه در حلبی آباد" بود؛ چیزی كه فرنگیها (ی معاصر) خوششان میآید. آمار دستم نیست اما آیا میتوان مدعی بود جشنواره های بین المللی از سینمای ما "حلبی آباد" را میپسندند؟ و مطمئنم اگر دنیای اروپا و جشنواره های غرب نبود كه چنین هنرمندی را بر صدر بنشاند و در بوق و كرنا كند، در میان ما هموطنانش حتی غریب بود. این هم عیب ماست و هم هنر دیگران! محمود دولت آبادی درباره ی ارتباط برقرار نكردنش با سینمای كیارستمی میگوید "هنر در زبان فارسی یعنی توانستن، یعنی توانایی به کارهایی که از عهده هر کسی ساخته نیست. اسفندیار هنر می‌کند در رفتن به دهان اژدها، سیاوش هنر می‌کند در عبور از آتش، رستم هنر می‌کند در این‌که خود را به ندانستن بزند و فرزندش را به خاطر جاه، ملت، وطن و پادشاه ناجوانمردانه بکشد. این‌ها کارهایی است که از عهده شخص عادی برنمی‌آید. باید دید کیارستمی در کجا هنر کرد که مثلا از عهده منِ نوعی برنمی‌آمد". (4)

با توجه به محتوای سخنان دولت آبادی و ذكر خاطراتش با شاملو از نفهمیدن آثار كیارستمی، میتوان این گونه دریافت كه وی برای كیارستمی، در معنایی كه توصیف كرده، قائل به هنر نیست. و به راستی این كه دوربین را جایی كاشته باشی، این كه آن را درون ماشین (خودرو) حبس كرده باشی، این كه دهها دقیقه حالتهای چهره ی یك عده را در واكنش به یك داستان، ثبت و تصویر كرده باشی، این كه خیلی وقتها طرح و برنامه ی مشخصی نداشته باشی و سر صحنه هر چه خوش آمد (نه هر چه پیش آمد) و...، اگر چه خلاقانه اند اما از بسیاری كسان ساخته اند و از این رو برای اسطوره كردن خالقشان ناكافیند. علت یا علل اسطوره و جهانی شدن كیارستمی را نمیتوان در تواناییهای منحصر به فرد هنریش جست.

اگر به جزم اندیشی متهم نشوم، ادعا میكنم چیزی از دغدغه های دنیای ایرانی، مگر در "ده"، در آثار كیارستمی نمیبینم و این نه تخطئه ی سینمای وی كه یك ایراد جدی است. هنرمند جهان وطن ما حتی به دغدغه های جهانی نیز نپرداخته و زمینه ی كارهایش نیازهای همیشگی بشر -كه گویی در این عصر به ویژه در دنیای پیشرفته جدیتر شده اند- همچون ساده گرایی (مینیمالیسم) و آرامش و عاطفه است. خیلی بعید میدانم اگر موضوع "ده" جهانی نبود، كارگردان به آن میپرداخت. هنرمندی كه از روح زمانه ی خویش جداست و از غم مردمش فارغ، اگر چه هنرش جاودان شود، باز در ذهن و اندیشه ی من از اعتبار و ارزشش مرتبه ها كاسته میشود. چنان كه كسانی چون محمود دولت آبادی، ابراهیم حاتمی كیا و بهمن قبادی نیز از همین حیث به كیارستمی انتقاد وارد كرده اند. از موضع كیارستمی برابر این انتقادات و این گروه منتقدان پیداست كه وی حرص شدیدی برای جهانی شدن و جاودانگی دارد و هنر را در قید مسئولیت اجتماعی نمیبیند. اگر چه وی در مصاحبه با نیویورك تایمز میگوید "هیچ فیلمی غیرسیاسی نیست. در هر فیلمی مسائل سیاسی مطرح می‌شوند." (5) و بدیهی است در جایی كه همه چیز عرصه ی جولان سیاست است، هر مسئله ای یا عامدانه سیاسی است یا سیاسی تأویل میشود اما آثار كیارستمی با این وجود هم نكات سیاسی چندانی در بر ندارد. جایی دیگر وقتی از او درباره ی نامه سرگشاده ی انتقادی بهمن قبادی خطاب به وی، سوال میشود، میگوید كه "با فیلم‌های شعاری سیاسی موافق نیست چون فیلم‌های سیاسی تاریخ مصرف دارند و ارزش هنر را پایین می‌آورند". (6) شعاری و جوزده برخورد كردن با مسائلی كه به هر حال در قلمروی سیاست قرار دارند، مشمول دو ایرادی كه كیارستمی وارد میكند میشود اما اصلِ پرداختن به مسائل این قلمرو را مخدوش نمیكند بلكه اهمیت چگونه پرداختن را یادآور میشود. چنان كه حافظ میفرماید "یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان" و این سخنی آشكارا سیاسی و مربوط به احوال روزگار خود حافظ است اما چرا قرنهاست همچنان زنده است؟ به بهانه ی عبور از "تاریخ مصرف" داشتن و پایین نیاوردن "ارزش هنر"ی، نمیتوان هنر فارغ از غم زمانه ی خویش و مسائل مبتلابه و هنرمندش را بالاتر و برتر از پردازندگان به این مسائل جلوه داد!

دولت آبادی میگوید " طیفی که من در آن قرار می‌گرفتم به دنبال هنر در معنای اجتماعی آن بود و طیفی که کیارستمی در آن بود طیف هنر به معنای زیبایی و زیبایی‌شناختی آن بود." (4) حاتمی كیا نیز در فیلم آژانس شیشه ای شخصیتی كه از لحاظ ظاهری شبیه كیارستمی است و كارگردان است را میآفریند كه به مسائل و مشكلات دور و بر خود بی اعتناست و فقط در اندیشه ی این است كه از مخمصه ای كه در آن گرفتار است رها شده تا به پروازش برسد و فیلمش را به یك جشنواره ی خارجی برساند. (7)

كیارستمی به اندازه ی پز و ادای غمگنانه ی سوگواران این روزهایش نیز به فكر این سوگواران نبود. او راه خودش را میرفت و غم جشنوارگی و جاودانگی و پذیرش توسط خواص داشت. او از غم ما مردم فارغ بود. كیارستمی با این كه مدعی بود "ایران بهترین جا برای فیلمسازی است". اما به قول بهمن قبادی "اگر واقعا به حرفت باور داری، چراتازه ترین فیلمت را در ایالت توسکانی ایتالیا، در پنج هزار کیلومتری تهران ساخته ای؟" (8) و بعدها نیز دیگر فیلمهای كیارستمی در ژاپن و اسپانیا و... ساخته شدند. حاتمی كیا در طعنه به امثال كیارستمی میگوید "این دوپاسپورته‌ها بویژه در حوزه فرهنگ یعنی چه که اتفاق افتاده؟ چرا طرف یک پایش این ور است و یک پایش آن ور؟ این غم‌انگیز است برای ما که برخی تا می‌بینند خبری است دنبال عافیت باشند و جای دیگر بروند. اگر از این مملکتی پای آن بایست". (7)

كیارستمی روایتی دلخواه نیز از حافظ و حتی سعدی دارد. جامع الاطراف بودن، این روزگار، ویژگی كم بسامد و از كرامات نوادری چون كیارستمی است كه عكاسی و طراحی پوستر و فیلمسازی و رهبری اپرا و آثار ادبی و... را با هم دارد. اما حافظ به روایت كیارستمی خیلی جنجال كرد و بسیاری به گزاف گفتند او چگونه به خود اجازه داده كه در این عرصه اثری ارائه دهد در حالی كه او یك فیلمساز است و تخصصی در این امور ندارد و... . و كیارستمی خیلی ساده و به باور من درست با اشاره به حق آزادی بیان، در باب این انتقادات چنین میگوید "...(من) یك زندگی هم به عنوان ایرانی دارم. یك زندگی شخصی خصوصی هم دارم. در اتاق دربسته‌ام گاهی سراغ كتاب می‌روم و شعر می‌خوانم. حالا اگر پیشنهاد می‌كنم فلان شعر را این‌گونه كه دیده یا خوانده‌ام بخوانید، جزء حقوق طبیعی من است و نباید نگران باشیم كه حافظ دستكاری شده است. یا به حوزه كسانی كه حافظ دوست اند و یا در حوزه شعر و ادبیات تخصص دارند، تخطی شده است." (9) داریوش آشوری با اشاره به جمله ی "مطلقا باید مدرن بود" از یك نویسنده ی فرانسوی كه در سرلوحه كتاب حافظ به روایت كیارستمی نقل شده است، منتقدانه و با زیر سوال بردن چارچوب نظری شكل گیری این كتاب میگوید: "«مطلقاً مدرن» بودن، یعنی دلخواهانه، با دیدی ناگفته و ناروشن، با یک متنِ کهن رفتار کردن و نظمِ دیرینه‌یِ آن را برهم زدن؟ به گمان‌ام این جا یک بدفهمیِ بزرگ در بابِ «مدرنیّت» در کار باشد." (10) كیارستمی در برابر انتقاداتی كه از او میشود، برای چاپ و انتشار "حافظ به روایت كیارستمی" علتی ذكر میكند كه گمراه كننده و نامسئولانه مینماید: "...این فقط انتخاب بوده، در واقع كتابی بوده كه دلم می‌خواسته خودم داشته باشم و چون دیگران درنیاورده بودند، چاپ كردم. و چون چاپ یك نسخه هزینه‌اش زیاد بود، تعداد بیشتری چاپ كردم. من نسخه خودم را برداشتم و ناشر با فروش نسخه‌های بعدی هزینه خودش را امیدوارم تامین كند. ولی من این جمع‌آوری را صرفا به خاطر خودم كردم". (9) سخت است پذیرفتن این نكته كه كیارستمی اگر شناخته شده و محبوب نبود، باز هم دست به چنین كاری میزد! یك نسخه كتاب شخصی داشتن كه نیازی به چاپ هزاران نسخه و روانه ی بازار كردنشان ندارد! آن چه در این میان نباید از نظر دور داشت، مبنای شخصی داشتن و صرفا سلیقه ای بودن حركت كیارستمی است. كسی كه در خوشبینانه ترین قضاوت برای داشتن یك جلد كتاب از روایت گزینشی شخصیش از حافظ، با محوریت سلیقه و نه یك چهارچوب فكری مشخص، هزاران جلد از آن را روانه ی بازار میكند و توجه ها را –اعم از مثبت و منفی، انتقاد و تحسین- بر میانگیزد، چه دلیلی دارد كه در سینمایش جز این رفتار كند؟ آیا ما باید لزوما گمان كنیم هنرمند ما در پی آفریدن مفاهیم عمیق و پیامهای متعالی در فیلمهایش بوده است؟ تا این گونه برایمان ارج و منزلتی جهانی و اسطوره ای داشته باشد! خیلی ساده میتوان نگریست: كیارستمی در پی تصویر كردن زیباییهایی ساده بوده است. و منزلتش نیز باید در همین اندازه باشد.

 

*شبی كه كیارستمی مرد، شبكه نمایش سیما این فیلم را پخش كرد.

 

منابع:

(1)   https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C#.D8.AF.D9.87.D9.87.D9.94_.DB.B2.DB.B0.DB.B0.DB.B0

(2)   http://www.gulakh.blogfa.com/post-4.aspx

(3)   https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C

(4)   http://www.isna.ir/news/95040111901/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C

(5)   https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C#.D8.B9.D9.82.D8.A7.DB.8C.D8.AF_.D9.88_.D9.86.D8.B8.D8.B1.D9.87.D8.A7

(6)   https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C#.D8.B9.D9.82.D8.A7.DB.8C.D8.AF_.D8.B3.DB.8C.D8.A7.D8.B3.DB.8C

(7)   http://www.cinemajournal.ir/%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1/

(8)   http://www.mashreghnews.ir/fa/print/599965

(9)   http://kiarostamii.blogfa.com/post-2.aspx

(10)                      http://ashouri.malakut.org/?p=55



نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 17 تیر 1395 02:12 ب.ظ
چندی پیش در برنامه گفتگوی خبری شبكه دوم سیما وزیر محترم (!) ارتباطات را دعوت كرده بودند تا مبلغی در پیشگاه تلویزیون به ملت حساب پس بدهد! یكی از مسائلی كه مطرح شد، گله و شكایت مردم از پیامكهای تبلیغاتی بود. مجری گفت برخی از مردم میگویند هر پیامكی كه برای ما میآید، هزینه در بر دارد در صورتی كه ما اصلا مایل به پرداخت این هزینه نیستیم. وزیر محترم (!) هم اطمینان داد كه چنین موضوعی صحت ندارد و هیچ پیامكی برای گیرنده اش هزینه در بر ندارد مگر آن كه قبلا خود فرد با ارسال پیام تأیید، خواهان دریافت آن پیامك شده باشد. همچنین فاش كرد كه بعضی وقتها (!) شكایتهایی مبنی بر چنین ادعایی شده و ما پیگیری كرده ایم و فرستنده، "پیامك تأیید" گیرنده را نشان داده و مشخص شده گیرنده خود خواهان دریافت چنین پیامكی و در نتیجه پرداخت چنین هزینه ای بوده. (نقل به مضمون)
كسی اما از آن ولی نعمت مردم نپرسید كه ای حضرت والا اصلا تو به چه حقی دست گروهی را باز گذاشته ای كه پیاپی پیامك بدهند و مزاحم مردم بشوند؟! كسی نگفت كه ای صاحب اختیار مردم، ای خدایگان، ای ارباب، بندگان و خلایق خدوم از این مزاحمتی كه از جانب مسئولیت تو متوجهشان است، اگر به گوشه ی قبای مبارك بر نخورد، در رنجند. سیمای ملی (!) كه مسئول كفر هر چه واقعیت و متولی قلب و دغل است، صحنه این بازخواست را جوری گرداند تا اصل "مزاحمت پیامكی" زیر سوال نرود و ذهنها به حاشیه ی مسئله منحرف شود. از این نمایش كثیفی كه میزبان و میهمان برای تنویر افكار عمومی ترتیب داده بودند، قلبم گرفت!
گوئیا باور نمیدارند روز داوری
كاین همه قلب و دغل در كار داور میكنند


نویسنده :سروش
تاریخ: سه شنبه 15 تیر 1395 12:01 ب.ظ
آمبولانسی دیدم كه بر پشت آن به خط درشت نگاشته بودند: اهدایی مرحوم حاج فلانی، پدر شهید فلانی. و چه زیبا و پربهره یافتم این حركت را. یاد هر دوی ایشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.
یكی از خویشان كه سالهاست آفتاب لب بام است، هر سال به یاد فرزند شهیدش مراسمی بر پا میكرد و خرجی میداد و غذایی. و همه میدانیم مراسمی از این دست در میان مردم ما، بی غذا بی رونق است. یكی از فرزندان این پیر، مدتها تلاش كرد تا توانست وی را قانع نماید این خرج را به جای این مراسم، صرف سرپرستی كودكی یتیم كند. پیر نزدیك به 10سال است با رویه جدید یاد فرزند شهیدش را گرامی میدارد اما همیشه به سختی و دلگرانی این هزینه را میپردازد. گویی هنوز هم اصالت و درستی چنین هزینه ای به دلش نمینشیند!
ای كاش بفهمیم و یاد بگیریم به جای نذرهای بیخود و بیحاصلی چون غذا دادن به جمعی سیر، خرج كردن در راهی كور، بر پا داشتن پارتیهای بی فیض و... نذری كنیم كه گرهی بگشاید و دردی دوا كند.


نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 13 تیر 1395 11:44 ق.ظ
چند روز پیش در دو نقطه ی مختلف، دو ماشین پارك شده كنار خیابان دیدم كه سایه بان شیشه هایشان نظرم را گرفت. روی سایه بانها هیچ تبلیغی نبود و نوشته ای به خط خوش رویش درج بود؛ من ایران را دوست دارم. در یك طرف یكیشان هم به گمانم تصویر علامه دهخدا نقش بسته بود كه كتابی گشوده در پیش داشت. سایه بانها مرا به وجد آوردند. ذوق داشتم. چه كه در میانه ی این همه تبلیغات بازرگانی و شعارها و وعظهای جور و ناجور كه همیشه در محاصره ی ایشانی، یك حركت فرهنگی میدیدم، آن هم ایراندوستانه. در سایه بان دوم دقیق شدم و شماره تلفنی را كه زیرش بود برداشتم و زنگ زدم. خانمی آن طرف خط گفت اینجا سازمان تبلیغات روزنامه ایران است. خوشحالی و سپاسگزاریم به عنوان یك ایرانی را از بابت چنین سایه بانهایی به او گفتم و از او خواستم این نكته را به مجموعه و همكارانش از طرف من منتقل كند. او نیز كه انتظارش را نداشت، خوشحال شد و سپاسگزار.


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 11 تیر 1395 09:45 ق.ظ
نوشته ای كه در پی میآید، در بخش نظرهای پست پیشین ثبت شده بود و مربوط به بخش نظرهای پست "سگ پسند" است كه به خواست نویسنده اش به صورت پستی جداگانه در این وبلاگ ارائه میگردد. نام نویسنده محفوظ است.

***

با سلام.

ایدئولوژی حاکم بر ما
موقعیتی در جامعه امروزی ما حاکم گشته است که که همیشه در هر سخن از عقاید اجتماعی وفرهنگی ، بلافاصله، موضع گیری سیاسی را در پی دارد. مقصود من از سیاسی ، نه سیاست به معنای علمی آن ، وآکادمیک آن می باشد.بلکه آن رفتار اجتماعی است که پنهان کاری بسیاری در خود نهفته دارد.این رفتار سیاسی را اگر من نام ایدئولوژی به آن بنهم ، بهتر مقصود خویش را بیان می دارم.
ایدءولوژی چیست؟
از ایدئولوژی ، 16 تعریف وجود دارد.اما قابل ملموس ترین وبدیهی ترین ، تعریفی که در جامعه ما ، مورد پذیرش همگان قرار گرفته است وتقریبا می توان اظهار داشت که چپ مارکسیست ، وراست لیبرال ، ورادیکال مذهبی ،آن را پذیرفته اند وقبول همگان واقع شده است عبارتند از :«مجموعه باید ونباید هائی که از یک جهان بینی نشات می گیرد.» 
(البته لیبرال راست , اصلا ایدئولوژی را قبول ندارد ، اگر چنین تعریفی را می پذیرد فقط برای رد آن است.) 
در اینکه آیا ایدئولوژی از جهان بینی نشات می گیرد ویا خیر؟ آیا میان ایدئولوژی وجهان بینی رابطه منطقی وجود دارد یا خیر؟ اصلا خود جهان بینی چیست؟ تفاوت میان جهان بینی وتصور از جهان چیست؟ مطالب تخصصی به شمار می آیند که جای آن در این سایت نیست.
ایدئولوژی ، همانند یک هویت واقعی ، (اما در اصل کاذب وذهنی)، باعث برخورد های تند سیاسی می گردد . واین یکی از جنبه های خصم برانگیز ایدئولوزی است. ایدئولوژی ,امروزه باعث یک رفتار اجتماعی شگفت انگیزی در جامعه ما شده است.این رفتار اجتماعی ، باعث گردیده است ، که ما همیشه در مقابل یکدیگر سنگر بندی کرده ، وموضعی تدافعی داشته باشیم. یعنی یک حالت روانی برای همه ما ایجاد گردیده است.
مثلا ، گاهی وقتی شخص الف ، می خواهد سلامی وعرض ادبی به شخص ب داشته باشد، شخص ب، فورا این نکته به ذهنش متبادر می شود که ممکن است که اوجهت تقاضائی ، در خواستی ، بخواهد به وی سلام نماید. واین ضرب المثل را آویزه گوش خود کرد ه است که :«سلام گرگ بی طمع نیست.»و به همین دلیل ، سریعا در مقابل شخص الف ، موضعی تدافعی اتخاذ می نماید.
در وهله اول ، ممکن است که ذهنیت شخص ب، درست باشد. فرض را براین می گیریم ، ذهنیت شخص ب ، درست است.آیا اصول انسانی ایجاب می نماید که در مقابل شخص الف باید موضعی تدافعی وخصمانه به خود گیرد؟ پس انسانیت جه می شود؟پس اصول انسانی کجا می رود؟آیا ما باید در تمامی ساعات زندگی خویش همیشه ودر همه حال می باید در حالت تدافعی به سر ببریم؟وبه افراد انسانی ، نه به عنوان یک انسان ، بلکه بعنوان کسانی بنگریم که هدف شان از نزدیک شدن به ما ، فقط برای این است سکوئی برای پرش به موقعیت دیگری داشته باشند؟ 
ایدئولوژی گرائی ما ، در هر زمینه ای ، باعث شده است که در پس هر برخورد ، در پس هر سلام ، یک توطئه ای را تشخیص دهیم. وهدف از زندگی ما نیز کشف توطئه ها باشد.
علم در دانشگاه ها ، مبدل به توطئه گشته است.چرا که ایدئولوژی ، سلطه خویش را بر علم تسلط بخشیده است.
اخلاق اجتماعی ، مبدل به توطئه گردیده است چرا که ایدئولوژی بر اخلاق چیره گشته است. عقاید واندیشه ها ، مبدل به توطئه شده اند، چرا که ایدئولوژِی ، بر عقاید واندیشه ها سیطره یافته است.
آیا وقت آن نرسیده است که «چشمان را بشوئیم وجور دیگری ببینیم؟» در زندگی سیب هم وجود دارد. گل سرخ هم وجود دارد.مهربانی هم وجود دارد.


نویسنده :سروش
تاریخ: چهارشنبه 9 تیر 1395 11:16 ق.ظ
هر جا در این ابرشهر تهران سبزه ای و درختی میبینی، باغبانانی را نیز میبینی كه با لباسهای سازمانی سبز به كار رسیدگی و آبیاری اندرند. و نیز با نگاه نخست درمیابی كه این جماعت فی الجمله افغانستانیند! سخن گفتنشان نیز دریافته ت را موكد میكند.
با آن كه در كارنامه ی درخشان (!) خود به كار گرفتن كارگران افغانی را اگر چه با عذاب وجدان، لیك پربار (!) دارم و میدانم كار كردن با ایشان مطمئنتر و راحتتر از هموطنانمان است، اما باز هم نمیتوانم از بازخواست و توبیخ مسئولان شهرداری برای چنین استخدام گسترده و سازمان یافته ی اتباع بیگانه، در زمانه ای كه بیكاری در مملكتمان بیداد میكند، بگذرم. نمیدانم چقدر بده بستانهای سیاسی با جمهوری اسلامی افغانستان در چنین رویكردی سهم داشته اما میدانم قطعا پای سودهای غیرقانونیی چون حذف هزینه بیمه و عدم رعایت مفاد قانون كار و... در میان است. این خیانتی سازمان یافته و آشكار است به منافع نحیف ملی.


تعداد کل صفحات : 15 1 2 3 4 5 6 7 ...
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :