نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 21 مرداد 1396 02:38 ب.ظ
با گوشی و فارغ از ویرایش نوشته شد.
***
خوی شهری است با دویست و اندی هزار نفر جمعیت در شمال اورمیه و شمالیتر از سلماس. از اورمیه تا خوی با اتوبوس تقریبا ۲ ساعت راه میشود. آثار قدمت از جای‌جای شهر پیداست؛ کاروانسراها و مسجدها و... . برعکس دو شهر جنوبی استان آذربایجان غربی، اینجا اصلا کسی با لباس محلی ب چشمم نیامد. حتی معدود کوردزبانانی ک دیدم نیز لباسی متفاوت از دیگر مردم در بر نداشتند.
از محلیها پرسیدم و یادم نیست ک در باب حضور ارمنیها و احتمالا آشوریها در این شهر چ گفتند (از آسیبهای کار امروز ب فردا فکندن در نوشتن میباشد) اما برعکس تصورم، شمار و نسبت کوردها ب تورک‌ها را ناچیز یاد میکردند، آن هم با نیش کلام و سخنان تحقیرآمیز ک حکایت از شکرآب میان تورکان و کوردان این منطقه دارد. در دو روزی ک آنجا بودم، اندک بارهایی کوردی کورمانجی ب گوشم خورد و در ضمن خوشحالی، اندوهناک شدم از دید منفیی ک ب ایشان هست در این شهر. من ب دلیل تبارهای کوردی و تورکیی ک دارم، دلبسته ی هر دوی این قومهایم و دریافتن و حس کردن کینه و نفرت ایشان از هم برایم تلخ است خاصه در سرزمینهای خاستگاهیشان. شاید برخی بر این سخن خرده بگیرند و خاستگاه تورکان را ترکستان بدانند و نه آذربایجان اما در پاسخ ب ایشان باید گفت ک بازنشر تورکان در حدود ایران کنونی و حتی خراسان، دست کم از صفویه ب این ور بیشتر از خاستگاه آذربایجان و مجاورت کوردان بوده و این منطقه قرنهاست کانون تورک‌زایی  در خاورمیانه میباشد. کوردهای کورمانج منطقه ما نیز از سرزمینهای شمالی کوردستان بزرگ ب خراسان کوچانیده شده‌اند. مثلا در همین  حوالی خوی، میدانم ک طایفه جلالی زندگی میکنند و این طایفه کورمانج در خراسان در باجگیران و... نیز پراکنده‌اند.
خوی را بیش از هر شهر دیگر ایران ک تا کنون گشته‌ام (ب جز شهرهای دور و بر شهر خودم)، شبیه زادگاهم بژنورد حس کردم. همانندیهایی چون پوشش مردمان و قیافه‌هاشان، ترکیب جمعیتی کورد و تورکشان، حالتها و نگاههای مردمشان، خیابان‌کشیها و نماهای شهری و میزان شلوغی بازارشان، درختهای چنارشان و دیگر درختان خزان‌شونده و... همه میتوانند دلیل ایجاد چنین حسی باشند. اما خوی ب گمانم -دست کم در این سالها- محیط شهری و پیرامونی سرسبزتری تا بژنورد ما دارد.
گاه حضور روستاییان را در خیابانهای شهر در میافتم و اگر چ باید این ارتباط روستاییان با شهر در خوی قوی باشد اما چندان برای من ملموس نبود. همچنین حس میکنم تیپ و قیافه‌های شیک و سانتیمانتال در بژنورد ما بیشتر از اینجا ب چشم میآیند.
قیافه‌های تورکی مغولی در خوی نیز کم‌شمار نبودند اما آنچه در این شهر برایم جالب بود بسامد بالای قیافه‌هایی بود ک چنین خاصیتی را از خود بروز نمیدادند اما تورک زبان بودند. فارسی گویی مردم خوی نیز روانتر از دیگر شهرهای کورد و تورک‌نشین استانهای آذربایجان آمد در نظرم. شاید ب خاطر حضور بیش از یک زبان در شهر و نیاز بیشتر ب زبان واسطه باشد اما شاید قرار داشتن بر راه ترکیه و گذر مردمانی از سراسر ایران از اینجا، چنین مسئله‌ای را ب وجود آورده است. در کنار همه این موضوعات باید در نظر آورد ک نوع رویکرد مردم محلی ب زبان فارسی نیز تعیین کننده است؛ این ک چ میزان گرایش ب فراگیری فارسی در میان ایشان هست و تاثیرپذیریشان از فارسی چگونه میباشد. اگر چ زبان واسط میان همه مردم شهر -مانند بیشتر مناطقی ک دیده‌ام تورک‌زبانان در کنار دیگر مردم میزیند- ب صورت سنتی و غالب تورکی است، اما مثلا برایم جالب بود ک زن جوان روستایی‌ای را دیدم ک با فرزند و همسرش ب کورمانجی سخن میگفت و با صاحب‌مغازه تورکی. جالبتر آنکه شوهر این زن با صاحب‌مغاز ب تورکی میآمیخت. این یعنی دست کم در نسل اخیر و در قشری ک تورک‌زبان نیستند و سر و کارشان با تورکی کمتر است، زبان فارسی آنقدر خوب آموخته شده ک جایگزین تورکی گشته ب عنوان زبان واسط. اما در باب ابعاد این جایگزینی زبان واسط ادعایی نمیتوانم کرد. 
پرسیدم و تایید شد ک از میان کوردهای این منطقه خانواده‌هایی بوده‌اند ک نسلهای پیش در تورکان شهر حل شده‌اند و مثال آوردند مثلا خانواده ی شیخکانلو (این طایفه کورمانج در شمال خراسان نیز هستند) و... . در شمال خراسان چنین حل‌شدنهایی بسیار معمول بوده و است و از این رو کمتر تعجب‌انگیزند اما با توجه ب تفاوت مذهبی مردم منطقه آذربایجان و نیز کینه ی دیرینه ی تورکان عموما شیعه‌مذهب و کوردان سنی‌مذهبش، اینجا چقدر این اتفاقِ احتمالا پرتکرار، عادی جلوه میکند؟
آقایی را دیدم با نام خانوادگی زنگلانی ک میگفت نسل اندر نسل تورکند در حالی ک زنگلانی و زنگلانلو نام طایفه‌ای کورمانج در خراسان است. پیش از یای نسبت، ب الف و نون توجه شود ک پسوند نسبت یک گروه مردم یا جا است و همچنان در زبانهای ایرانی و نیز فارسی ب کار میرود و طوایف کورمانج، عموما نامشان ب همین الف و نون ختم میشود (شادیان؛ شادلو، قره‌چوریان؛ قره‌چورلو و... . در نمونه‌های نامگذاری امروزین فارسی؛ زاهدان؛ جای زاهدها).
خوییها کمی خوی تهاجمی دارند. این را در قیاس برخوردهایشان با رفتار مردم جنوب استان و شهرهای استانهای دیگر ک دیده‌ام میگویم. از این بابت ایشان را ب مردم مرند نزدیک دیدم ک اتفاقا ساعتی بیشتر میانشان فاصله نیست اگر چ در دو استانند.
در بازارش اندک اما در پایانه مسافربری خوی بسیار کورمانجی و فارسی میشنوی. چنان دریافتم ک این شهر یکی از باراندازهای راه ترکیه است و اتراق‌گاهی برای ایرانیان در سفر ب بلاد روم (ترکیه). نیز حدس میزنم باید خیلی یا بیشتر رانندگان مسیر خوی تا مرز، کورمانج باشند چرا ک مرز در سرزمین مادریشان واقع است.
شب نخست ک در خوی بودم، صدای تیراندازی از فاصله ی نه چندان نزدیک ب گوش میرسید. همسایه من در اتاق مسافرخانه -مردی جوانی از زنجان- تیرهای تک‌تک نخست را شلیک‌شده از کلت تشخیص داد و رگباریهای بعدش را از کلاش! وی بی‌درنگ صدای تیراندازی را نیز ب درگیری نیروهای امنیتی با گروهکهایی چون پژاک نسبت داد. الله اعلم، اگر چ سخنش با توجه ب رویدادهای منطقه بیراه نیز نبود.
روز نخست و پس از فارغ شدن از کار، در حالی ک خسته بودم و آفتاب در سراشیب بود، عزم دیدن آرامگاه شمس تبریزی نمودم. آرامگاه شمس از مرکز شهر دور است و ب نظر در محله‌ای پایین‌شهر. در کنار مزار ساده ی شمس ک پیداست در این سالها سنگ نما کرده‌اندش و دو وجب بالاتر از زمین آمده، یک برج یادمان ب قطر ۲-۳ متر و بلندای شاید ۱۰-۱۲ متر هست ک منظره عجیب و بی‌تناسبی دارد از جمجمه‌های شاخدار قوچهای وحشی ک در ۲۸ ستون تقریبا ۳۰ تایی بر دیواره آن نصبند. چیزی بین ۸۰۰ تا ۹۰۰ قوچ را شاه‌اسماعیل صفوی گویا در یک روز در این حوالی شکار کرده و برای ثبت قدرت‌نمایی کودکانه‌اش و لابد ب احترام حضرت شمس و از باب تناسب فضایی ک در میان بوده، در این برج جمجمه‌های شاخدارشان را کار گذاشته‌اند. جایی خواندم ک این برجهای یادمان پیشتر ۳ تا بوده‌اند و امروزه یکیشان مانده است‌! اگر آن دو دیگر نیز چنین مزین بوده باشند ک باید شاه جوان و جویای نام صفوی را ب جرم عاملیت در انقراض گونه‌ ی جانوری، تحت تعقیب قرار داد. ز باد و ز باران و از گردش آفتاب،  در طی قرون جمجمه‌های بسیاری از جا کنده شده و بیشتر از آن، شاخهای بسیاری جایشان بر جمجمه‌ها خالی است. تقریبا هیچ شاخ سالمی بر دیواره ی این میل نبود. لازم ب نظر میرسد مسئولان جویای نام امروز، قتل عام دیگری ترتیب دهند تا مگر آثار تاریخیمان مرمت شوند!


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 20 مرداد 1396 11:45 ق.ظ
لای هه لوی به رزه فری، به رزه مژی / چون بژی مه رجه نه وه ك چه ند بژی (ماموستا هه ژار)
بوكان را ب مقصد مهاباد ترك كردم با پیش زمینه های ذهنی بسیار. بیراه نیست اگر مهاباد را مركز ملی گرایی كوردی بدانیم. چ آنكه جمهوری مهاباد هنوز هم نقطه ی عطفی در تاریخ كوردستان است و در عمر كوتاهش نیز از جای جای كوردستان گرد آن جمع شده بودند. همچنین ادیبانی چون هژار و هیمن از این دیار، قله ها و پیشروان ادبیات معاصر كوردستانند. و شاید پیشگامی ایشان و پیروی گروهی دیگر بوده باشد ك لهجه ی سورانیِ مُكریانی را لهجه ی رسمی زبان كوردی كرده باشد. آشكارا دیده ام ك كوردزبانان دیگر نیز با سخن گفتن ب این لهجه پز میدهند و ادعای اصالت قومی میكنند. مهاباد یا همان ساوجبلاغ قدیم (سابلاغ هم گفته اند) نیز ك گویا مركز منطقه مكریان بوده و است.
در بوكان و حتی پایانه آزادی، نام "سابلاغ" را میشنیدم و گمان میكنم شاید همچنان نام اصیلتری برای مهاباد در نظر محلیها باشد. در مهاباد هم ب گمانم این نام را از دهانها شنیدم.
هر چ این شهر در نظرم احترام داشت و در آن و مردمش ب اصالت و بزرگی مینگریستم، در این سفر خراب شد! سردی مغرورانه ی عمده ی مردمی ك با ایشان سر و كله زدم خیلی توی ذوق میزد! همچنین عدم اعتمادی ك در برخورد با من از خود بروز میدادند، مرا عصبانی میكرد! این ك یكی از قویترین ویژگیهایم -جلب اعتماد دیگران- اینجا كار نمیكرد، مرا سخت آزرده و پریشان میكرد. صادقانه باید بگویم كارم را در مهاباد ب پایان نرساندم و آنجا را ترك نمودم! با خود میگفتم اگر این مردم با چنین روحیه ای، سابقه و قدرت و اعتبار تبریزیان را میداشتند، چ میكردند؟! خیلی دوست داشتم علت برخوردهای سرد و در عین حال مغرورانه و نگاه از بالایشان را بكاوم و بدانم. با حالت اعتراض از دو سه كسشان پرسیدم ك جز تعجب و كتمان، جوابی نگرفتم! كسانی ك برخورد سرد و مغرورانه ای داشتند، در عین حال ب نظر میرسید خیلی احساس باكلاسی و سطح بالا بودن نیز دارند! برخی از اینها هم با دیسیپلین خاصی فارسی حرف میزدند! حس كردم این گونه رفتار با دیگران (یا شاید با غریبه ها) را قطعا مرتبه و شأنی برای خود حساب میكنند و احتمالا در طول زندگی بارها آن را در موقعیتهای مختلف تمرین نموده اند. همچنین در پشت این رفتار، نوعی عدم اعتماد ب نفس و شكنندگی نیز حس میكردم. نمیدانم آیا بخشی از علت این رفتار را میتوان ب مشكل ارتباط ب فارسی این مردم ربط داد یا نه! مهمترین علتی ك برای رفتاری چنان، در ذهنم نقش میبندد، تقابلهای مردم این منطقه و كلیت ایران در سده ی اخیر است. در بستری از تقابلهای همیشگی مذهبی، جمهوری مهاباد و سركوبش توسط حكومت وقت، درگیریهای پس از انقلاب ك تا سالها در این منطقه میان گروههای كوردی با حمایت مردمی از یك طرف و نیروهای دولتی با حمایت عامه مردم ایران از طرف دیگر جریان داشت، میل سركوب شده ب خودمختاری و جدایی طلبی مردم این منطقه و برخورد خشن با این گرایشها، و بالاخره تفاوتهای زبانی، همگی علتهای كافی و قویی برای عدم احساس یگانگی مردم این منطقه با چون منی میتوانند بود. این میتواند توضیحی برای عدم اعتماد و اطمینان حتی برای گفتگویی چند دقیقه در خصوص كسب و كار باشد. و اما توجیه این نكته ك چرا در خود احساس برتریی داشتند، در ذهن من؛ مركزیت این شهر در ملی گرایی كوردی از طرفی و از طرف دیگر بزرگان و مشاهیر چندی ك در قرن معاصر داشته و دارند، میتواند علت خوبی برای خودبزرگ دانستن و رفتار مغرورانه باشد. همچنین محبوبیت ایده آل گرایی سازش ناپذیری با ظلم و دشمنان و ناراستیها در میان این مردم نیز میتواند مزیدی بر این علتها باشد. این آرمان گراییهای انقلابی را میتوان در تك بیت شعری ك در آغاز نوشته آورده ام تجسم كرد.
در مهاباد وقتی ب سراغ فروشگاهها میرفتم تا در مورد اجناس تولیدیمان و برندهای مشابه و توزیع كنندگان و... گفتگو كنیم، كم نبودند كسانی ك فكر میكردند من مأمورم و یك جورهایی معذب بودند و نه كارت ویزیت فروشگاهشان را میدادند و نه شماره ای از خودشان و نه حتی نام فروشگاهشان و آدرسش را میگفتند! در هیچ جای دیگر ایران با چنین رویكرد جمعیی مواجه نبوده ام! خیلی برایم جالب است ك بدانم در ذهن مردم این شهر چ میگذرد! مشكل یادشده، ب باور من فقط ناشی از زمینه ی بی اعتمادی شكل گرفته در ذهن و ضمیر این مردم نسبت ب دیگر ایرانیان نیست بلكه كم ارتباطی با دیگر هموطنان و بسته بودن اقتصاد را نیز باید مزید بر علت چنین رفتارهای متوهمانه ای دانست.
مهاباد شهر ترتمیزی است و مردمش بسیار شیكتر و امروزیتر از بوكانیان و خیلی جاهای دیگر ایران ب نظر میرسند. خوش پوشی و خوش سیمایی را میتوان از ویژگیهای این مردم شمارد. لباسهای محلی در این شهر كمتر از بوكان ب چشم میآیند و لباسهای محلی شیك و ترتمیز نیز بر تن مردم بیشترند. كم نبودند مردمان سن و سالدار ك با لباسهای رایج در شهرهای بزرگ ایران در كوچه و بازار دیده میشدند و البته آراسته نیز بودند. مشكل ارتباط ب زبان فارسی اما ب نظرم آمد ك در این شهر شدیدتر از بوكان است. معلم بازنشسته ای را مثلا دیدم ك جان میكند و نمیتوانست منظورش را درست ب من برساند!
رودخانه مهاباد، آرام در این شهر جاری است. تصور كنید ك آبی ب عرض 10 تا 15 متر و ب ارتفاع مثلا نیم متر، آرام روان است. پیش از رسیدن رود ب مهاباد، رویش سد بسته اند و رودخانه تا دریاچه ی اورمیه ادامه دارد. نمیدانم چقدر از این آب ب دریاچه اورمیه میرسد اما اینك و با حضور در منطقه، نیك میدانم اگر برای بقای دریاچه اورمیه بخواهیم از برداشت آب از رودهای تغذیه كننده اش بكاهیم، كشاورزیها و باغداریهای بسیاری در مسیر رودخانه تعطیل میشود و خیلیها بیكار میشوند و قطعا بحران امنیتی نیز پیش میآید ك اصلا دور نیست ابعاد ملی پیدا كند. برای حل این مشكل قطعا باید ابتدا بهره وری مصرف آب را بسیار بالا برد تا با آب كم هم بتوان شغلها و درآمدهای كنونی (و چ بسا بیشتر) را داشت. اما بعید میدانم نظام تصمیم سازی و اجرایی ما توان حل مسائلی در چنین ابعادی را داشته باشند، چرا ك میز مهمترین بخش مسئولیتشان است و مردم همچنان نامحرمند.
وقتی از بوكان میآمدم، در نزدیكیهای مهاباد، دختر نوجوانی 14-15 ساله، شلوار كوردی در بر و پیرهن درون شلوار، بر موتور سوار بود و با سبدی بر ترك، در جاده ب سوی باغشان میرفت گویا. چهره دخترك محجوب و آرام بود. چقدر لذت بردم ك اینجا جامعه اش چنین پذیرشی دارد و حضور اجتماعی زن آزادتر از خیلی جاهای دیگر است.
در هتلی ك ساكن بودم، از آغاز تا انجام، لبخندی بر چهره ی 2 نفر مسئول پذیرش ندیدم. محبت ایشان نیز در دلم نیافتاد! صبح، از سالن هتل صدای زنهایی میآمد. میخواستم از هتل بیرون ك بروم، دیدم بانویی میانسال از هتل بیرون رفت. كلید را ك ب پذیرش تحویل دادم، دخترك لاغر و بالابلند 15-16 ساله ای را دیدم بر مبل سالن نشسته بود و 2 آقای پذیرش نیز بودند. ساعتی بعد ك ب هتل برگشتم، از پله ها ك بالا میآمدم، صدای جیغ و سر و صدای دختری همراه خنده هایش میآمد. ب سالن هتل ك رسیدم، دیدم مرد تقریبا 40 و چند ساله ی پذیرش، دختر را از پشت در آغوش گرفته و از زمین كنده و... من را ك دیدند، مرد با خونسردی دختر را رها كرد و با حالت امتناع ب وی گفت برو، و تكرار كرد! دختر نیز چیزی نمیگفت. من هم ك انگار چیزی ندیده بودم. نیمروز ك میخواستم اتاقم را تحویل دهم، دیدم همان خانمی ك صبح از هتل بیرون رفته بود، مشغول نظافت اتاقهاست و آن دخترك نیز در آشپزخانه هتل است. حدس زدم دخترك باید دختر همین نظافتچی باشد.


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 12:47 ب.ظ
اگر پیش روی کسی، یکی ک میشناسدش بمیرد و آن کس، مرده را دیگر روز زنده دریابد، چ حالی خواهد داشت؟! بی‌شک بسیار در شگفت میشود و اگر ب خرافات ایمان نداشته باشد، نمیتواند این باززنده‌شدن را در ذهنش هضم کند. اما برای دیگر جانداران، چنین رویدادی چ حسها و تفسیری خواهد انگیخت؟ مثلا اگر سگی صاحب خودش را مرده بیابد و فردایش زنده، چ حالی خواهد شد؟! آیا تعجب خواهد کرد؟ اگر مثلا شگفت‌زده میشود، چ تفسیری از مردن و باززنده‌شدن دارد؟
کلیت مسئله را شاید باید این‌گونه صورت بست ک برداشت و تفسیر جانوران جز انسان از مرگ چیست؟ و هر گونه ی جانوری چ شرایط و ویژگیهایی را با مرگ در پیوند میبیند؟ مثلا جانور حافظه‌مندی، آیا بی‌بازگشتی و باززنده‌نشدن را نیز در واقعه ی مرگ درمیابد؟
و انسان -تا اینجای تاریخ- با آموزش و تجربه است ک میداند مرگ را بازگشتی نیست. اما دیگر جانوران ک توانایی انباشت تجربه‌ها را در مقیاس انسانی ندارند، در این باب چ میاندیشند؟


نویسنده :سروش
تاریخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 11:27 ب.ظ
با گوشی و فارغ از ویرایش نوشته شد.
***
الان شبکه مستند دارد برنامه‌ای نشان میدهد در مورد کشته شدگان کنسولگری ایران در مزارشریف افغانستان ب دست طالبان در سال ۱۳۷۷. کلیت ماجرا از این قرار است ک طالبان مزارشریف را محاصره و سپس تصرف میکنند و دیپلماتها و خبرنگار ایرانی مستقر در کنسولگری جمهوری اسلامی ایران این شهر را میکشند. در مستندی ک الان دارد پخش میشود، با اعضای خانواده‌های دیپلماتهای کشته‌شده و نیز تنها بازمانده ی آن کشتار گفتگو میکنند. همچنین بخشهایی از فیلم سینمایی‌ "مزار شریف" ک بر اساس داستان این ماجرا ساخته شده نیز پخش میشود.
یک نکته قابل تامل و اسف‌انگیز در این مستند مطرح شد ک شاید کمتر کسی ب آن توجه کرده باشد‌. تنها بازمانده کشتار، در مستند روایت میکند ک طالبان داشت وارد مزارشریف میشد و ما (اعضای کنسولگری) هم تمایل نداشتیم در این شهر بمانیم اما مسئولان نظرشان این بود ک شما در مزارشریف بمانید چرا ک حضورتان در آنجا مایه دلگرمی شیعیان شمال افغانستان است (نقل ب مضمون). حال سوال پیش میآید و جای این تامل در مستند پیش رو هم خالی است ک کدام مسئول یا مسئولان چنین تصمیمی را گرفته بودند و بعد از کشتار اعضای کنسولگری کسی از این مسئولان آمد بگوید مسئول این قضیه منم و مسئولیت میپذیرم؟! یا ک فقط هیاهو ب پا شد ک استکبار جهانی و ایادی منطقه‌شان جنایت کرده‌اند و...؟! آن مسئولانی ک تصمیم گرفته بودند فرزندان بی‌دفاع این ملت را در وضعیت جنگی در دهان شیر قرار بدهند، آیا خود و فرزندان و نزدیکانشان را نیز در چنین وضعیتهایی گذاشته و میگذاشتند؟! آیا مسئولانی ک چنین خسارت و بحرانی را با تدبیرشان رقم زدند، توسط افکار عمومی یا مسئولان بالاترشان مواخذه و محاکمه شدند یا طبق معمول ترفیع گرفتند بابت این شهیدپروری؟!
***
پیش از مستند بالا، مستند "غزال ایرانی" را نشان دادند ک مربوط ب ساخت خودروی خورشیدی غزال ۳ ب دست دانشجویان دانشگاه تهران و شرکت خودرو و تیم سازنده ‌اش در مسابقات خودروهای خورشیدی استرالیا بود. در میان ۱۲ تیم، غزال ۳ هفتم شد و اعضای تیم از این نتیجه راضی بودند و چشم ب آینده‌های بهتر داشتند. از این ک یک جمع دانشمند و فنی ایرانی در داخل کشور داشتند یک پروژه ی مهم و در مقیاس جهانی را امیدوارانه کار میکردند، احساس شعف و غرور میکردم. اگر چ این پروژه در ابعاد غیرصنعتی و صرفا دانشگاهی بود اما خودروهایی با انرژیهای پاک، نیاز ناگزیر سالهای پیش روی بشریت است و پیشگام بودن در این عرصه، خود امتیاز مهمی است.
گروه ایرانی در انجام پروژه با انواع مشکلات و ب ویژه مشکلات مالی و اسپانسر روبرو بودند. هزینه غزال ۳ شده بود ۲۵۰ هزار دلار، در حالی ک تیمهای برتر، میلیونها دلار هزینه کرده بودند و هر کدام دهها اسپانسر داشتند و آن هم چ اسپانسرهایی؛ غولهای خودروسازی و صنایع دیگر!
میگفتند از غزال ۱ تا ۲ و اینک ۳، پیشرفت داشته‌اند و در ۴ و ۵ و... هم پیشرفت تداوم خواهد داشت. اما با این ک مثلا پروژه غزال ۱ با پشتیبانی ایران‌خودرو انجام شده بوده اما برای غزال ۳، خودروسازها حمایتی نکرده بودند و مدیر یکی از این خودروسازان معظم داخلی گفته بوده طرح شما فانتزی است. و همچنین یکی دیگر گفته بوده اصلا خودروی خورشیدی ب چ درد ایران میخورد! یعنی در این حد احمق! اینها هم باید از همین دست مسئولان و مدیرانی باشند ک بستگی یقه‌شان و پینه‌بستگی پیشانیشان و نیز وابستگی محفلیشان، شرایط لازم و البته صلاحیت کافی  است برای نشستن بر مسند تصمیم‌سازی این نیرنگستان آریایی-اسلامی! آن وقت انتظار داریم یقه ی بسته مسئولیت اخلاقی سرش بشود؟! یا این ک پیشانی پینه‌بسته وجدان کاری میداند؟! شاید هم در محافل راه بالا بردن جوانان این مملکت از نردبام پیشرفت و توسعه ب وابستگان آموزش داده میشود؟!
آخر فیلم زیرنویس کرد ک از هر کدام از تیمهای غزال ۱ و ۲ و ۳ چ کسری از اعضاشان راه خارج کشور را پیش گرفته‌اند! و چ کم دوام بود غرور و شعف "ما هم میتوانیم" در خاطر نگران چون منی. خاصه ک ب فاجعه کنسولگری مزارشریف پیوست!


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 13 مرداد 1396 04:09 ب.ظ
یك هفته -تقریبا- بعد از بازگشت از تبریز، عزم آذربایجان غربی كردم و شهر نخست، بوكان بود. از تهران تا بوكان، تقریبا 8 ساعته با اتوبوس رفتیم. اتوبوس خلوت بود اما جای شكرش بود ك خیال پركردنش را نداشتند، وگرنه خیلی معطل میشدیم. مرد جوانی ك اهل بوكان بود و مدعی بود زیاد این مسیر را میرود و میآید و در تهران خرید و فروش ماشین میكند، میگفت اتوبوسهای بوكان همیشه خلوتند! كلی هم انواع بار، در پایانه ی آزادی ب اتوبوس زدند. مسیر از زنجان ب سمت بیجار و سپس دیواندره و سقز میرفت تا ب بوكان میرسید. شب راه افتادیم و چیز چندانی در راه توجهم را جلب نكرد. سر صبح رسیدم و در مسافرخانه ای در مركز شهر اتاق گرفتم. تپه ها و كوههای كم بلندایی در كنار شهرند و بر آن مسلط و این حس خوبی ب من میداد. عصر، یك لك لك را بر فراز شهر در پرواز دیدم و كمی هم از آن فیلم گرفتم. لك لك را در محیط شهری، فقط در فیلمهای اروپایی دیده بودم!
بوكان طبق آمار رسمی تقریبا 200 هزار نفر جمعیت دارد اما سر و وضع شهر و بازارش اصلا این همه جمعیت را نشان نمیدهد! سوپرماركتها و صنف آرایشی بهداشتیش، حتی از میانه -ك جمعیتش دهها هزار نفر كمتر است- هم ضعیفتر ب نظرم آمدند! یك بازار سرپوشیده كوچك و كم جان دارد ك همانگونه ك كسبه گفتند یك راسته است! خانه های مجلل یا چند طبقه در این شهر كمند. پاساژهای قابل عرضی هم ندیدم. ب تأیید كاسبانش، شهری است از لحاظ اقتصادی ضعیف. ایشان میگفتند امسال خیلی وضع بدتر شده و بازار ضعیفتر!
اهل بوكان را نسبتا نرم خو، مودب و مهربان دیدم اما نه ب اندازه مراغه! گفته شد همگی اهل این شهر و روستاهایش كورد زبانند. در لهجه ی مردم این منطقه -مانند دیگر مناطق مُكریان- حرفهای ك، چ، ج شان میزند و از این جهت شاید باید توركهای آذربایجان نزدیك باشند اما مثلا ق شان -برعكس- غلیظ است. اینجا زیاد ب چشم میآیند ك لباسهای كوردی پوشیده باشند و میانسالان و پیران در این خصوص بر جوانان پیشی دارند. نكته ی جالب و زیبای لباسهای كوردی مردان -برای من- منگوله هایی بود ك در ردیفهای منظم از عمامه شان آویزان بود. این منگوله ها دنباله ی تار و پود پارچه ی عمامه اند. یكی دو بانوی سن وسال گذشته را نیز دیدم ك با شلوار كردی و پیراهنی درون شلوار در خیابان میگشتند اما بیشتر بانوانی ك لباس محلی در بر داشتند، لباسهایشان گشاد و یكسره و با چینهای دامن بود. در پوشش محلی، شالی چند لا و از پارچه ای پهن نیز بر دور كمر زن و مرد بسته است. نكته ی جالب و ب باور من نه زیبا، این بود ك گویا امروزه بیشتر رسم است ك زنان بر روی این لباس محلی، مانتو یا چادر مشكی میپوشند و تناسب ب هم میخورد و لباس محلی از زیر بیرون میزند و... . اما نكته ی جالب و زیبایی را نیز دریافتم ك پوشیدن مانتوهایی با مدل لباسهای محلی -بلند و لخت- باب است.
بوكان، آشكارا شهری است با ارتباط تنگاتنگ و بسیار با روستاییانش. پیدا میشدند كسانی ك ارتباط ب فارسی برایشان سخت یا ناممكن بود اما ب صورت كاملا مشخصی، فارسی دانیشان بهتر از اهل آذربایجان شرقی بود. و این نكته ی مهمی است وقتی با یادآوری این مسئله همراه شود ك "خود ایرانی پنداری" اهل آذربایجان بیشتر از ایشان است. زبان در روزگار ما اصلیترین مسئله ی هویت بخشی است اما "احساس تعلق" را من تازه كشف كرده ام و این خود حدیث مفصل و پیچیده ای است ك ب گمانم تحت تأثیر چند مولفه میباشد و بر همه ی مولفه های دیگری چون مذهب، زبان، نژاد و... میچربد. ما دست كم از صفویه ب این سو، در مناطق با مذهب تسنن، در راه ایجاد احساس عدم تعلق پیش رفته ایم! روی هم رفته از آنجا ك كوردی سورانی را نیز كمابیش میدانم، در فهم سخنان مردم بومی و برقراری ارتباط با ایشان مشكلی نداشتم اما ب سختی ب كانال كوردی میزدم تا مگر دچار گیر و گرفت و ناروانی ارتباط نشوم.
یك روز عصر در مسافرخانه بودم و داشتم از خماری درمیآمدم ك برای كارم ب بازار بروم ك صداهای مشكوكی ب گوشم رسید. اول توجه نكردم و گفتم فقط یك شباهت بوده و دقایقی بعد گمان بردم شاید صدای فیلم و كلیپ آنچنانیی باشد اما صداها آشكارتر و فاصله ی ب گوش رسیدنشان كمتر شد و دریافتم در اتاق بغل، زن و مرد جوانی ك دقایقی پیش دیدم وارد آن شدند، ب راز و نیاز مشغولند! خدایشان خیر دهاد. ایشان را شب در خیابان دیدم و پیدا بود از اهل همین شهرند ك در محرومیت ب سر میبرند. خداوند نهاد مسافرخانه را حفظ كناد.


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 09:52 ب.ظ
و اما تبریز...
مطرب ز شهناز شوری عیان كن / آهنگ آذربایجان كن / بر خاك تبریز اشكی فرو ریز...
با شوق از مرند ب سوی تبریز گریختم! حس خوبی آنجا نداشتم. مردم تندمزاجی حسشان كردم با رفتاری كمابیش تهاجمی!
تبریز برای من شهر یادها و خاطره ها است، شهر حماسه ها، شهر غرورها و زخمهای ملی، شهر تاجگذاری شاه اسماعیل و بازآفریدن ایرانش، شهر اسیر رومیان (عثمانیان)، شهر بردار شدن ثقةالاسلامها ب دست روسیان، شهر مشروطه و ستارخان، پایگاه جنگهای شكست انجام روس و ایران، شهر شیخ محمد خیابانی و آزادستان، و اما شهر پیشه وری و جداسری آذربایجان! این آخری اگر چ انجامش ب مراد دل ما بود اما نشانگر ورق خوردن تاریخ بود ك بعد از آن نیز این ورق بیشتر خوانده میشود، ب ویژه این سالها! و از این بابت دل ملی گرایان ایران خون است. دوست آگاه تبریزیی میگفت ملی گرایی تركی در آذربایجان شدیدا تحت تأثیر تركیه است و دوست دانشمند تهرانیی میگفت اگر وضعیت اقتصادی و اجتماعی كشور ما بالاتر از تركیه بود، ناسیونالیسم از این دست ك اشاره شد در آذربایجان محلی از اعراب نداشت. و این هر دو سخن از نظر من بیراه نیستند. این یكی دو روز داشتم فكر میكردم میراث بران رومیان، برای آن ك دولت-ملتی یك دست و بی چون و چرا در جغرافیای سیاسی كنونی تركیه دراندازند، چ جنایتها ب راه انداختند و در آغاز ارمنیان پرشمار را تصفیه كردند و نوبت را ب كوردها رساندند و همچنان در این چالشند. این جماعت برای ایجاد چنین یك دستیی، از تحریف و جنایت و كینه افروزی علی حده ناگزیر بوده اند. و گمان میدارم ك شكرآب امروزین میان كورد و تورك در آذربایجان، همه اش محصول تاریخ نیست و خیلی از كشمكشهای آناتولی تأثیر گرفته و بیشتر میگیرد! بدتر از اینها، آنهاییند ك با تأثیرپذیری از چنین فضایی، در شمال خراسان دور بر میدارند! انگار نه انگار ك نسلهاست تورك و كورد در شمال خراسان در هم تنیده و با هم زندگی میكنند.
در خیابان فردوسی تبریز در مسافرخانه آرام و مناسبی اتاق گرفتم. این خیابان مسافرخانه بسیار دارد. خیابان فردوسی كوتاه است و یك سرش دقیقا ب پشت ارگ علیشاه میرسد. پارسال ك تبریز آمده بودیم، این بنا بیش از همه جای دیگر تبریز مرا تحت تأثیر قرار داد و شكوهی ماندگار در ذهن من در انداخت. اما حسرت خرابكاریهای گمراهان عصر در این بنا را چاره چ میتوان كرد؟! این ك بخشهایی از بنا را خراب كرده و بر زمین ویرانه ها سازه های جدیدی ساخته اند ك راه بازگشت را نیز بسته باشند و شاید گمان برده اند بناهای دوره ی ایشان ماندگار خواهد بود و بناهای تاریخی را از یادها قلم خواهد گرفت! هر وقت از كنار این محوطه رد میشوم و چشمم ب این خسارتها و سازه های ویرانی میافتد، آنچه از نفرین و لعن شایسته ی سازندگان است، نثارشان میكنم. باشد ك مجال بازگشتی باشد هم برای این قوم گمراه و هم برای ارگها و داشته های از دست رفته مان!
بازمانده ی ارگ علیشاه، بزرگ و بلند است، چندان ك كلاه از سر بیننده اش میافتد. و این بخشی از بنای اصلی است و وقتی در نظر میآوری ك چ بنای بزرگ و باشكوهی بوده و سالن آمفی تیاتر آكوستیك داشته و مدرسه داشته و... غرور و عظمت را در خود حس میكنی. تبریز اگر تبریز است، قطعا از بهره وریش از چنین داشته هایی است. بعد از این ارگ، گوی مسجد (مسجد كبود) بود ك مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد. تصور این ك یك اتاق بزرگ با سقف بلند گنبدی، سراسر از كاشیهای لاجوردی براق پوشیده بوده است، بسیار با شكوه و زیباست، فضایی استثنایی است. خوشا تبریز ك چنین چیزها دارد. مقبرةالشعرای تبریز هم كلی شاعر و دانشمند و... در خود جای داده یا یادمانشان هست. این هم یكی دیگر از تفاوتهای چون تبریزی است با بیشتر جاهای دیگر. گاه در ذهنم شهر خودم (بژنورد) را با تبریز مقایسه میكنم. آن وقت است ك میفهمم تبریز چرا تبریز است! سابقه ی مدنیت، شمار و قدمت بناهای تاریخی، بزرگان گذشته و حال شهر، رویدادهای مهم شهر و...
اهل تبریز علیرغم شعار خودشان خطاب ب گردشگران ك "شهر تبریز است و جان قربان جانان میكند"، بی هیچ شكی خوش استقبال نیستند و سخت با دیگران میآمیزند، خاصه ك ترك زبان هم نباشد! این ویژگی را در همه ی آذربایجان كم و بیش میتوان یافت اما گویا تبریز سرآمد است. قیافه ها در تبریز جدی است و خنده در ارتباطها زیاد محلی از اعراب ندارد! تقابل با تهران و فارسی زبانان، گاه ب چشم میآید و بیشتر از آن شنیده میشود.
مشكل ارتباط ب زبان فارسی، در آذربایجان و تبریز اساسی است و در میان شهرهای بزرگ ایران، امروز بی شك همین تبریز است ك نه تنها زبان اولش فارسی نیست، بلكه در ب كار بردن فارسی هم گیر دارند هم دلگیرند! این چوب، ب تعبیر هدایت، دو سر گهی است و میدان دادن ب فارسی، ب هر تقدیر جا را بر تركی تنگتر از این میكند و طردش نیز ناچار ب توسعه یافتگی در چارچوب ایران ضربه میزند ك ب نظر من زده است.
پایین شهر تبریز در شمال آن است و از نظر ارتفاع بر جنوبش تسلط دارد. خاك تبریز، مثل خاك ساحل است؛ ماسه ای. گمان میكنم در روزگاران باستان، دریاچه ی كنونی اورمیه بزرگتر بوده و تا این دور و بر نیز میرسیده. تبریز را چ پارسال و چ امسال ك دیدم، غبارآلود بود و شك ندارم ك خشكی و نحیف شدن دریاچه اورمیه نقشی اساسی در این وضعیت دارد. نمیدانم آن زمان ك دریاچه سرحال بوده، دمای هوای تبریز ب همین 38-39 درجه ی كنونی میرسیده در این مواقع سال یا نه!
بازار سنتی و سرپوشیده تبریز از آنچه در شیراز دیدم، ب نظرم بزرگتر و پربارتر میآمد. بازار سنتی سرپوشیده و خنكایش در فصل گرم، لذتی خاص دارد ك گشت و گذار در آن را خوشایند میكند.
در تبریز 2 بانو را با لباسهای بلند یكسره ی یكی صورتی و دیگری سبز فیروزه ای دیدم و این هیبت ب اضافه ی روسریهایشان ك ب فرم عربی بسته شده بودند، مرا بر این گمان داشت ك حتما خارجیند و ب گمان عراقی. دو آقا نیز در كنارشان بودند ك قیافه های بور و دماغ عقابی داشتند و احتمال بسیار دادم ك باید كورد باشند. در داروخانه ی كنارشان كارم را ك انجام دادم، دل ب دریا زدم و نزدیك رفته، از مردانشان ب كوردی سورانی پرسیدم آیا شما كورد استید؟ و ایشان گویا سخن من برایشان مفهوم نبود. ب كوردی كورمانجی سوالم را دوباره پرسیدم و كاشف ب عمل آمد ك ایشان كورمانجند و اهل نخجوان. دست و پا شكسته با یكدیگر دقایقی گفتگو كردیم و عكسی نیز ب یادگار با ایشان انداختم. برای مراجعه ب پزشك ب تبریز آمده بودند و راهنمایشان ترك زبان بود. میگفتند از طایفه ی موتی میباشند و در روستایشان مردمان طایفه قره چورلو نیز زندگی میكنند. طایفه موتی را نمیشناسم و در اینترنت هم خبری از آنها نبود اما قره چورلوها خویشان منند ك در شمال خراسان بسیارند و نسل اندر نسل حكومت محلی داشته اند.
یك روز عصر در سالن مسافرخانه ام، صدای آوازی چند صدایی با ملودیی نه آشنا از یكی از اتاقها ب گوشم رسید. خواستم بروم اتاقم اما گفتم چرا ك گوش ندهم! ایستادم و دقایقی گوش سپردم. صدای یك مرد و دست كم یك زن را تشخیص دادم. یكیشان بود ك احتمالا با ضربه ی دست ب روی پا، ضرب میگرفت. اگر درست تشخیص داده بوده باشم، دور ضربشان 6 تایی بود. هیچ چیزی از كلامشان نمیفهمیدم! نزدیكترین چیزی ك ب موسیقیشان در ذهنم نقش میبست نیز ملودیهای كلیسایی بود. از این دو جهت ب این نتیجه رسیدم ك باید ارمنی باشند! نمیدانم چرا اصلا ذهنم ب جای دورتری از كشورهای دور و بر نرفت! از پذیرش مسافرخانه ك پرسیدم، گفت كره ای میباشند! شب، یك پسر جوان و 3 بانو را در سالن مسافرخانه دیدم و دانستم ك ایشانند.
بسامد چهره های تركی-مغولی، در همه جای مناطق ترك نشین استانهای آذربایجان ك تا كنون دیده ام، ب نظرم در تبریز كمترین بود! همچنین ب نظرم آمد ك در آذربایجان شرقی و ب ویژه در تبریز، سفیدپوست و بور و چشم رنگی، بیش از همه جای دیگر ایران ك تا كنون دیده ام، وجود دارند.


نویسنده :سروش
تاریخ: چهارشنبه 11 مرداد 1396 11:27 ب.ظ
با گوشی و فارغ از ویرایش نوشته شد.
***
برای رفتن از مراغه ب تبریز در پایانه کلی معطل شدم. مسافر پیدا نمیشد. بعد از ساعتی گفتم من با اتوبوس میروم و راننده رضایت داد ک راه بیفتد و جز من مسافری نبود! در همه این مدت انتظار، راننده‌ها و صادرکننده بلیط در گوشم میخواندند ک بیا و دربست حساب کن، برو! باز هم این صنف همواره ناراست!
هوای نیمروز تابستان گرم بود و دار و بر دور و بر جاده صفایی نداشت انگار. از دریاچه اورمیه هم گاهی بستری خشک دیده میشد و دیگر هیچ! مسیر را با گوگل ارث دنبال میکردم و یک چشمم همه‌ش ب نقش دریاچه در نقشه جغرافیا بود. این حوض باستانی آب انگار در ناخودآگاه ذهن من و امثال من میتواند تداعی کننده همه نگرانیهایمان باشد از آنچه از ندانم‌کاریها و گمراهیها و کژرویها و...در سطح کلان ملی و منطقه‌ای بدان گرفتاریم.
در پایانه مرکزی تبریز تاکسیی دربست کردم تا ب پایانه شمال غرب بروم. در جلوی پایانه شمال‌غرب تبریز، سواریهای شخصی جولان میدادند و با زور مسافرها را از هم میربودند و راننده‌های خطی هم نای مقابله ب مثل نداشتند. در بازگشت از مرند هم حکایت همین بود. ب این جماعت قالتاق محل نگذاشتم و رفتم داخل پایانه و پس از معطلیی چند ده دقیقه ای تا جور شدن مسافر، ب سمت مرند راه افتادیم. در سالن پایانه ۲ بانوی جوان کره‌ای یا چینی نیز حضور داشتند. تعجب نخواهم کرد اگر چون اصحاب کهف، از هم اینک بعد از فقط یک نسل سر از خواب بردارم و ببینم ک سرزمین خشک و نحیفم را با مردمان شرق آسیا شریکم! از بس ک ایشان را اینجا و آنجا میبینم. و زنده باد زنانشان ک با جرات و راحت و خیلی وقتها بدون همراهی مردانشان قدم در دیار زن‌ستای ما میگذارند.
مرند جلگه ای است سبز در حصار کوهستانهای اطراف. ب این جلگه ک سرازیر میشوی، سبزی و جانداریش خوش جلوه میکند و رشته ی کوههای سر ب بالاها کشیده اطراف نیز بر این جلوه میافزاید.
راننده مثلا من را جلوی بهترین مسافرخانه مرند پیاده کرد اما ساعاتی بعد حس کردم بعید است از اینجا بهتر گیرم نمیآمد. لیکن یک شب را با همه گرمای اتاق و مبال بوگندو و حمام کوچک و سر صدای همسایه‌ها میشد ب سر آورد. و خاطره‌ای شد ک بدترین شب و بدترین اتاق را در سفرهای کاری، تا این لحظه ک مینویسم، آنجا ب سر آوردم!
مرند شهر کوچکی در نظرم آمد. کوچکتر از آنچه ب واسطه جمعیتش انتظار داشتم. بافت روستایی مردم روان در بازارش نیز مشهود بود. گمان میکنم اینجا، بیش از هر شهر دیگری، آفتابگیری ک ب سر داشتم برای مردم عجیب بود‌. ب گمانم مردم با خود میگفتند این بی‌ناموسیها دیگر چیست ک یک مرد توی شهر آفتابگیر بزند. نگاههای کنجکاو و متعجب و غضبناک مردم این را ب من میگفت. کار حتی ب متلک گفتن ب من هم کشید. آذربایجان اگر چ در تاریخ معاصر ما پیشرو است و منشاء بسیاری آثار جدید، اما دست کم در نسل من، سنتی‌تر و ب واقع در برخی جهات عقب‌مانده‌تر از خیلی جاها و شهرهای کشور است.
در مرند مردم چهره‌های خندان و شادابی نداشتند و از بابت مهرورزی و آداب‌دانی خیلی با مراغه متفاوت بودند. گرفتگی چهره و خشکی رفتار، برعکس مراغه، در اینجا حالت عمومی داشت. حس میکردم مرند باید از آن شهرهای جدیدی باشد ک از اجتماع روستاییان شکل گرفته است. بازار سنتی و سرپوشیده‌ای نیز در آن ندیدم.
مرند، میانه راه است بین تبریز و جلفا. و در جلفا چند صباحی است منطقه آزاد تجاری در‌انداخته‌اند و رونقی ب هم زده‌اند انگار و راه تبریز-جلفا پر رهروست.
در پیاده روی، تنه خشکیده درختی را در جای خودش، هنرمندی تراشیده و پیکره مردی دعاکنان -ب گمانم- را آفریده بود. اگر چ باید اعتراف کنم مجسمه ی چندان مفهوم و استادانه‌ای خلق نشده بود اما در کل همین ک درخت را از وسط پیاده رو در نیاورده و خشکیده‌اش را ب اثری هنری تبدیل کرده بودند، کار قشنگ و کم مانندی است و شایسته ستودن.
بسامد و غلظت چهره‌های ترکی-مغولی، اینجا هم محسوس بود. در کل آذربایجان را باید ملغمه‌ای از نژادهای گوناگون دانست ک هر کدام ظهور و بروز پررنگی دارند؛ مردمانی با قیافه‌های شمال اروپایی، مردمانی با قیافه‌های غالب آسیای مرکزی، مردمانی با قیافه‌های مشخصا خاورمیانه‌ای، مردمانی با ترکیب ویژگیهای نژادی...
فارسی‌ندانی در اینجا بیشتر از میانه و مراغه بود. حتی فارسی ستیزی هم دیدم در برخی. و من اگر ترکی نمیدانستم، بعید میدانم ک این جماعت اندک اخیر خیال آلودن دهان مبارک ب دو سه کلام فارسی ناقابل جهت کارراه‌اندازی میداشتند! مشکل و ناتوانی ارتباط ب زبان فارسی در آذربایجان قوی است و این از نشانه‌های توسعه نیافتگی است. و بایستگی این توانایی ارتباطی، تناقضی نیز -ب ذات- با حفظ زبان مادری ندارد. آه ک ما همچنان در دنباله تاریخ، در آذربایجان خودمان با رومیان و توسعه طلبیشان در چالشیم...


نویسنده :سروش
تاریخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 10:26 ب.ظ
دو هفته -تقریبا- بعدتر دارم مینویسم. از این رو خیلی چیزها از قلم افتاده‌اند بی‌شک. با گوشی موبایل مینویسم و نوشته از دقت و حوصله ی کیبورد نیز بی‌بهره است.
***
صبح علی الطلوع از میانه راه افتادم ب سمت تبریز. مقصد مراغه بود. با این ک میدانستم خط آهن از میانه ب مراغه میرود، اصلا ب ذهنم خطور نکرد ک مستقیم و با قطار بروم مراغه. هر چند پیش از این ک ب سوی تبریز حرکت کنیم، متوجه این نکته شدم اما دیگر دیر شده بود و قطار رفته بود.
جاده میانه ب تبریز را سرسبز حس میکردم اما با خودم میگفتم اگر آفتاب بالا بود و در گرمای روز تابستان این راه را میرفتم، این دار و بر اندک، باز هم در نظرم جلوه میکردند؟! و این مرا ب تردید میانداخت ک آیا واقعا جاده میانه-تبریز سرسبزی شایان ذکری دارد!
پایانه ماشینهای میانه جایی دگر بود و من پیش از رسیدن ب آنجا، پیاده شدم و راه پایانه مرکزی (اصلی) تبریز را پیش گرفتم. ماشینهای مراغه از آنجا راه میافتادند. این پایانه شیک، تمیز و تازه‌ساز است. دقایق چندی طول کشید تا صدایم کردند ک حرکت کنیم. گفتند صندلی عقب ۳ نفر با همند و شما ۳ تومن اضافه‌تر بده و در صندلی جلو بنشین (ماشین سواری). من نیز پذیرفتم و دادم. هنگام سوار شدن، خانمی رفت و در صندلی جلو نشست. من اعتراض کردم و خانم آمد عقب نشست. دیدم جز من فقط ۲ مسافرند ک گویا با هم هم نیستند! فهمیدم سرم کلاه گذاشته‌اند. اما راننده بی‌اطلاع بود و من هم پِیش را نگرفتم. روزی اگر دستم برسد، شدیدترین سختگیریها را بر صنف حمل و نقل بار و مسافر جاده‌ای خواهم کرد و مو را از ماست این جماعت همواره ناراست خواهم کشید! این را سالهاست ک میگویم.
در طول راه چشمم همواره ب سمت راست بود و از روی گوگل ارث هم مسیر و اطراف را زیر نظر داشتم تا مگر از دریاچه اورمیه اثری ببینم. جز گرد و غباری روشن‌رنگ چیزی اما نمیدیدم. کناره‌های جاده ی تبریز-مراغه از جاده‌ای ک صبح پیموده بودم سرسبزتر بود اما آفتاب سوزان و گرمای تقریبا ۴۰ درجه‌ای محیط مگر مجال میداد ک این سبزی، احساس طراوت را ب بیننده منتقل کند!
آدرس و شماره تلفن مسافرخانه‌ها را از اینترنت پیدا کردم و زنگ زدم. قرار شد یکیشان را بروم. آن ۳ دیگر، یکی گوشی را برنداشتند، یکی تعمیرات داشتند و دیگری قیمتش مناسب من نبود. از پایانه مراغه تا مرکز شهر و مسافرخانه‌ها راهی نبود و ۵۰۰ تومان کرایه تاکسی داشت‌. در کل مراغه شهر کوچکی است.
مسافرخانه‌ای بود ک در آن احساس راحتی و خلوت داشتم. صاحب مسفرخانه مردی ریزاندام و لاغر، تقریبا ۶۰ ساله بود ک کتاب جیبیی مربوط ب قوانین فلان را دم دست داشت! اصلا ب سر و وضعش نمیامد  ک سواد درست و حسابی داشته باشد اما بعد از او پرسیدم و گفت اخیرا لیسانس حقوق گرفته. یک نقاشی کوچک از قمرالملوک وزیری هم بر دیوار اتاقم قاب گرفته بودند ک گمان نمیکردم صاحب مسافرخانه او را بشناسد اما وقت رفتن ک پرسیدم، نیک میشناخت و گفت این نقاشی را از تهران گرفته!
مراغه شهری است ک اصالت شهری و آداب‌دانی از رفتار و گفتار مردمانش پیداست. دست کم در قیاس با شهرهایی چون میانه و مرند میتوان چنین قضاوت نسبیی را داشت. مردم گشاده‌رو و مهمان‌نوازی داشت ک بارها مرا ب صرف چای و خوردنی و نشستن در کنارشان دعوت کردند. و این در تجربیات من در مقیاس یک شهر و در سر و کله زدن با جماعت کاسب، بینظیر است.
با پیش زمینه‌ای ک از سالها پیش از گفته‌های دیگران در مورد مراغه داشتم، انتظار قیافه‌های شدیدا ترکی-مغولی را میکشیدم اما در دو روزی ک آنجا چرخیدم، ذهنیتم خیلی عوض شد و حتی حس میکنم در میانه و بعدش مرند، قیافه‌های بیشتر و شدیدتری از این دست دیده‌ام!
پرسیدم و ب تواتر گفته شد مراغه و روستاهایش سراسر ترکند. زبان کوچه و بازار نیز ترکی است اما ب فارسی نیز خوب ارتباط برقرار میکنند. خیابانهای مراغه مزین ب صفای درختانند. گاریها و فرغونهای دست‌فروشان هم همه جایش جولان میدهند و عموما میوه میفروشند. خیابانی ک از میدان مسلّم (مصلی هم میگویند) کشیده میشود و با خواجه نصیرالدین توسی ادامه میابد، پررفت و آمدترین خیابان این شهر است و بازار نیز همین خیابان و حومه‌اش میباشد. وضع و موقعیت این خیابان، زنجان را برای من تداعی میکند.
صبح یکی از روزها از خیابانی ک رد میشدم، چشمم افتاد ب تابلوی کلیسای هوانس در یک بن‌بست و چشمانم برق زد و کار را برای دقایقی رها کرده و ب سیاحت در این کلیسای متروک و در حال تعمیر پرداختم و عکس فیلم گرفتم‌. ساختمان میراث فرهنگی مراغه نیز در محوطه همین کلیساست. از سرباز گشاده‌رویی ک دم در بود، پرسیدم و وی گفت ۴-۵ مسیحی (ب زعم من ارمنی، شاید هم آشوری) بیشتر در مراغه نمانده‌اند و باقی ب تهران و تبریز و‌... کوچیده‌اند. کلیسا  سالنی با سقفی بلند و دیوارهایی خشتی و کاهگل‌اندود داشت با سقفی شیروانی. داخلش مشغول تعمیر بودند و چندان گرد و خاک بود ک تو نرفتم. ورودیش سازه‌ای بود با ارتفاع کم و چهارگوش ک از یک سمت ب کلیسا راه داشت و از سه سمت ب حیاط. سقف این سازه از شیروانی و حالت هرمی با شیب تند بود. بر فراز این هرم نیز صلیبی افراشته بودند. در ورودی سالن کلیسا، سنگ‌نوشته‌ای بود ب گمانم ب خط ارمنی ک گوشه‌ای از این سنگ مرمر هم شکسته بود. آثار و یادگاریهای مردم روزگار ما هم در جای جای این کلیسا و حتی درختان محوطه‌اش هم پیدا بود. در محوطه و کنار سالن کلیسا، گورهایی چند ب چشم میخوردند ک برخیشان زیر مصالح و ابزار کار قرار داشتند! یکی از این گورها ک خیلی سنگش کوچک بود و البته شکیلتر از دیگران بود، رویش تاریخ نوشته بودند: ۱۹۴۰-۱۹۴۱. یعنی طفل معصوم یک سال -یا بیشتر یا کمتر- داشته. بقیه چیزها ب خطی - گمانم ارمنی- بود ک من نمیتوانستم بخوانم. گمان کردم آن طفلک شاید از آقازادگان این کلیسا بوده ک توفیق دفن در این جوار را یافته! یک لحظه هم اندوه مادر و خانواده‌اش در ذهنم افتاد از این مرگ! ب گمان، این اندوهها نیز اکنون با صاحبانشان در سینه ی خاکند...
بیشترین گله از ضعف و کسادی بازار را، در همه این یک سال و اندی ک تحقیق بازار انجام میدهم، در مراغه دیدم. با نجابت خاصی از وضع بازار مینالیدند.
بر در اغذیه‌ای دیدم نوشته بودند "قورمه" و برایم جالب شد یک وعده امتحانش کنم! وقت خوردن فهمیدم اصلا قورمه‌ای در کار نیست و همان جغوربغور است ک جگرسفیدش را چرخ کرده‌اند! جالب بود ک در این اغذیه ناتمیز، در لقمه‌های آغازین یک تار مو بر روی نان دیدم و یقین کردم ک موی خودم است. چ ک هنگام نشستن، دستهایم را شسته و دستی ب موهایم نیز کشیده بودم و البته موهای چسبیده ب دستم را جدا کرده و انداخته بودم. لقمه‌ای چند بعد، مویی روی کف قاشق دیدم ک ب روغن و رب گوجه آغشته بود! این بار با شک و تردید گفتم یعنی این هم از من است؟! چند لقمه بعدتر تار مویی چنان ک وصف در کف بشقاب دیدم و این بار تعجب کنان سر و کله صاحب مغازه و شاگردش را نگاه کردم! از خودم تعجب میکردم ک چطور حالم ب هم نمیخورد و بیخیال ب خوردن ادامه میدادم!
در مراغه یاد بزرگان تاریخ شهر با نامگذاریهای جایها گرامی داشته میشود. مثلا خیابان خواجه نصیرالدین توسی (ک وزیر هلاگوخان مغول بود و مراغه پایتخت ایشان). یا مثلا چند جا و موسسه ب نام اوحدی مراغه‌ای بود. و نامگذاریهایی از این دست با مشاهیر و بزرگان چندی ک این دیار در تاریخ خود داشته است.


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 24 تیر 1396 11:13 ب.ظ
زنجان را ننوشتم و ابهر و قیدار (خدابنده) را! قزوین را نیز ک پیش از اینها بود. بود هوای نوشتن در سرم اما برای وبلاگ ب کیبورد وابسته‌ام و آموخته ی گوشی موبایل نیستم. آن تسلطی ک ب کیبورد دارم و صفحه لپتاپ و مانیتور ک بزرگ است، هیچ  کدام در گوشی موبایل برقرار نیست. اکنون نیز با حسی غریبانه مینویسم. حوصله ی پس و پیش کردن و ویرایش با گوشی را نیز ندارم.
***
میانه شهری است کشیده از جنوب شرقی ب شمال غربی. این را از روی نقشه میگویم. مردمانش همه ترکند و در فهمیدن زبانشان تقریبا مشکلی نداشتم در این یک شب و روز گذشته. عموما فارسی را راحت سخن میگویند اما نه ب نیکویی زنجانیان. زنجانیها، آشکارا خودباخته ی فارسی بودند. از چند کس پرسیدم و گفتند این شهر (میانه) و دهاتش سراسر تُرکند. 
بازار سنتی سرپوشیده‌ای دارد با چند راسته اما هیچ کدام را ندیدم ک سقف آجری ضربی داشته باشند. سقف همه شان ایرانیت فلزی است گویا. صرف همین بازار سنتی داشتن، حس قدمت و اصالت شهری را برای من تداعی میکند. چیزی مثل زنجان و قزوین و تبریز و اصفهان و شیراز و تبریز. شهر من (بژنورد) چنین بازاری ندارد.
اینجا هم مثل زنجان میوه جالیزیی از خانواده خیار میفروشند ک آن را تیل مینامند و ب لهجه ی خودشان تِل میگویند. در زنجان پاپِی نشدم ک نامش را بدانم اما محض کنجکاوی یکی خریدم و خوردم ک بدانم چیست. تیل، برعکس آنچه در خراسان دی ده بودم ک خربزه‌مانند کوچک شیرینی است، اینجا آشکارا خیاری چاق و خربزه شکل است. امروز دقایقی با پیرمردی ک همکلام شده بودم، تیل را یکی از سوغاتیهای میانه معرفی میکرد. هر چ سوغاتی امروز سراغ کردم، همه ش خوردنی بود و نه انحصاری؛ ماست، تیل، زردآلو، خیار!
زردآلوهایی ک امروز در مغازه‌ها و گاری‌های اینجا زیاد دیدم، همگی کم یا بیش سرخی خوشرنگی در خود داشتند ک ب تُردیشان ب هم در، گاه سخت هوس‌انگیز میشدند.
در قیاس با زنجان، نگاه‌های اینجاییان غضبناک‌تر است و غریب‌نوازیشان کمتر. ب زنجان ارادت پیدا کردم. مردمان راحتی یافتمشان و محترم و بامحبت. اما اینجا کمی سخت انگار غریبه را میپذیرند. با این حال نمیتوانم نظری قطعی بدهم، چ ک یک روز بیشتر در میانشان نگشته‌ام. وانگهی رای من اگر درست نیز باشد، قیاس دو مردمان دو شهر است با موقعیت‌های تاریخی، اقتصادی، اجتماعی و... متفاوت. زنجان مدتهاست مرکزیت دارد و سر جاده بین‌المللی است و چند برابر این شهر تقریبا صدهزار نفری جمعیت دارد.
میانه را با جمعیت قابل توجه روستاییان یا روستازادگان یافتم. بعد از شیراز و شاید هم کمی اصفهان، در سفرهای کاری، اینجا نیز مردمانی -و عموما زنانی- با لباسهای محلی دیدم ک فکر نمیکردم در این دور زمان مانده باشد: زنانی میانسال یا پیر ک پیراهن-دامن یکسره‌ای ب تن داشتند و دامن گشاد و تقریبا چین‌دار بود. اگر اشتباه نکرده باشم، این زنان روسری بر سر داشتند. من در این چیزها هیچ وقت دقیق نبوده ام اما این لباسهای رنگی رنگی من را یاد لباسهای زنان گیلان و تالش و قشقاییها و عشایر شمال آذربایجان میاندازند.
بسامد ته‌چهرهه‌های ترکی-مغولی در اینجا ب نسبت قزوین بیشتر ب چشم من آمد. در زنجان هم چنین بود. اما مقایسه ی میانه و زنجان در این خصوص برایم سخت است.
اینجا ۱۱۸ و اداره اماکن و مسئولان قطار و... همه ترکی حرف میزنند مگر آنکه ضرورت، فارسی را ایجاب کند. دوست دارم ب ترکی با ایشان بیامیزم اما دوست هم ندارم ترک بیگانه جلوه کنم و ناهمسانی‌های لهجه‌ها باعث شود در دست‌انداز تفهیم همدیگر بیفتیم و خویشی و همزبانی بی‌مزه شود!
با توجه ب جمعیت، ماهیِ فروشیِ بسیاری در فروشگاه‌ها نظرم را جلب کرد. همه هم قزل‌آلا، و کمی تیره‌تر از ماهی‌های فروشگاه‌های تهران بودند ب چشمم‌. ب گمان،  استخرهای پرورش ماهی بسیاری باید در این منطقه باشتد. از قزوین ب این سو، کنار جاده و خط‌آهن، باغها و کشتزارهای آباد بسیاری دیده میشوند و بی‌شک اینجاها در باب کشاورزی و باغداری، از آبادترین و پررونق‌ترین جاهای ایران -پس از حاشیه شمالی- اند.
اینجا مغازه‌هایی هست با نام ماهی‌پزی! پیشتر جایی ندیده بودم. در اینترنت جستم، اینجا و زنجان را میآورد ک ماهی‌پزی دارند. محض کنجکاوی و ماهی‌دوستی، برای شام ب یکیشان سر زدم. فعلا فقط قزل‌آلا داشتند و من از نیازمودن طعمی دیگر، ناچار. دیگ پخت و پز، کوره ی فلزیی است ک من را یاد بخاریهای هیزمی میاندازد. سوختش نیز هیزم است. ماهی را پاک کرده، استخوان ستون فقراتش را درمیآورند و ب حالت سفره‌ای پهن و بازش میکنند و رویه ی داخلی این صفحه را آرد میمالند و از همان رو روی کوره ی فلزی میاندازند. بعد از چند دقیقه برمیگردانند و از روی دیگرش ک پوست ماهی از گوشتش در برابر سوختن محافظت میکند، بر کوره مینهند تا خوب از هر دو طرف پخته شود. گویا رسم است ک عموما بی‌نان میخورندش و فقط با آبلیمو. با این حال من ک آن را وعده ی شام در نظر گرفته بودم، نان خواستم و با نان خوردم. تجربه جالبی بود و ب فکرم آمد ک با صفحه‌ای فلزی، من نیز میتوانم چنین کبابی برای خود فراهم کنم. ب نظرم بامزه‌تر از کباب ماهی با توری فلزی آمد!
دو سه روز گذشته ک دماوند و تهران و قزوین و زنجان باران بوده، اینجا گویا خبری نبوده است! دمای هوا در این دو سه روزه کاهش داشته و امروز، بیشینه، ۳۱ درجه بود. پیش‌بینی هواشناسی میگوید تا پایان هفته ب ۴۰ درجه -تقریبا- میرسد. غم گرما ندارم چندان، غصه بی‌آبی هولناک در کنار این گرمای جهنمی، دورنمای فرداها را پیش چشمم تار میکند. مینماید ک دروغ و خشکسالی قرار است طومار این خاک اهورایی را در سالهای آینده -شاید برای همیشه- در هم خواهند پیچید. اندوه از این دهشتناکتر؟!


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 9 تیر 1396 10:49 ب.ظ
توضیح و پوزشی است در خصوص "روزگاران" ك 2 قسمتش در این وبلاگ نوشته آمد؛
بیش از 2 سال پیش طرح كلی این داستان در ذهنم شكل گرفت و همانجا فهمیدم ك میتواند طرح و داستان بدیع و قویی باشد. اما زود دریافتم برای درآوردنش نیاز است ب وقایع و جریانهای تاریخی روسیه و آسیای میانه در در دو سده ی اخیر اشراف داشته باشم. پی موضوع را از چند طریق و كس گرفتم اما در این خصوص منبعی ب فارسی ب دست نیاوردم. از این رو موضوع را ب بایگانی حسرتها فرستادم. از آن پس نیز چند بار میل ب نوشتنش در من فوران كرد اما باز خود را با دربایستگیهای این كار رو در رو میدیدم. این بار آخر اما دل ب دریا زدم و با خود گفتم تا هر جا ك شد، مینویسمش و نیز جستجوهایم برای منابع را افزایش میدهم. 2 قسمتش را نوشتم و سومینش را هم در ذهن آماده داشتم اما برای بعد از آن، جستجوهایم باز ب بن بست خورد! امید دارم یك روزی نه چندان دور، بنویسمش. بی هیچ شكی، نوشتن این طرح، قابل عرضترین كارِ همه ی این 10 سال و اندی ماهه ی وبلاگداریم میتوانست بود؛ چیزی ك هم محصول پژوهش میشد و هم خلاقیت و طرح پردازی و هم قوت قلم و ادب نیز. افسردگی این ناكامی و هیجانهایی ك من و میهن را این اواخر در گیر داشت، آن داشت ك مدتی این مثنوی -وبلاگ- تأخیر شد.
از همه ی بزرگوارانی ك پیگیر این وبلاگ و این داستان بودند، برای ناتمام رها كردنش پوزش میخوام.


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 12:29 ب.ظ
سفلگان این خاك را عذر بنه ك همیشه بوده اند و در هر جا، خاصه در روزگاران فترت. خراسان را ب یاد میآوری اگر، با فردوسیها ب یاد آر و شاهنامه ها و آرمان ایرانشهرشان، با ابومسلمها و خیزشهایی ك این آرمان را زنده نگه داشتند، با خیامها ك -نه حتی امروز- بی پیرایه اندیشیدند، با سربداران ك روح آزادگی و غرور این قوم را پاس داشتند، با بیهقیها و وام داری هویت و ادبمان از ایشان، با شجریانها و اوج آفرینشهای هنر این خلق كهن، با اخوانها ك در "زمستان" این "سنگستان" "بر حكومتها" ماندند، با شفیعی كدكنیها ك در كار گردآوردن "بادآورده ی این خرمن آتش زده" در جهدند هنوز...
"ب دور ما ك همه خون دل ب ساغرهاست"، مرا ب یاد آوردی اگر، و "پنداشتی ك ریشه ی پیوند من گسست"، بدان  "در خون من غرور نیاكان نهفته است"، و آگاه باش ك "در سینه ام هزار خراسان نهفته است"...


نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 01:29 ب.ظ
3 مولفه است ك باید مد نظر داشته باشیم؛
1. اهداف. اهدافی ك من و خیلیهای دیگر برای این آب و خاك و مردمش آرزومندیم، توسعه، رفاه، اقتدار ملی در منطقه، تأثیرگذاری بر مناسبات جهانی از طریق قدرت اقتصادی و فرهنگی و... و چیزهایی از این دستند.
2. برنامه ها. برای دست یافتن ب چنان اهدافی باید تنش زدایی با همه ی كشورها، ایجاد زمینه و ثبات برای سرمایه گذاریهای داخلی و خارجی، مطبوعات آزاد و دسترسی آزاد مردم ب اطلاعات، شفافیت اداری و مالی و... و برنامه هایی از این دست را چید.
3. كارنامه (ها). شعارها بسیارند و گاه فریبنده و حتی متناقض با سابقه ی شعار دهنده و یارانش. برای سنجش توان و اراده ی عمل ب برنامه ها برای رسیدن ب چنان اهدافی باید سراغ سابقه و كارنامه ی شعار دهنده و اطرافیانش رفت.
یك آلت دست خسارت آفرینی، سالها پیش گفت "مگر مشكل مملكت ما حجاب خانمها است" و وعده داد اصلا وارد چنین مسائلی نمیشود ك وظیفه ی رئیس دولت چیز دیگری است. و همان موقع ك ایستاده بر در نمازخانه ی خوابگاه دانشجویی، این سخنان را بر تلویزیون نمازخانه با دو چشم خود دیدم و با دو گوشم شنیدم، در دل گفتم یا دروغ گفت یا اگر صادقانه گفت، این جمع دور و برش فردا چنین شعاری را زیر پا میگذارند. آن ك وعده ی مبارزه با فساد میدهد، جدای از برنامه اش، سابقه اش را نیز در این راه باید بگوید. آن ك كسری از این جامعه را زالوصفت و بهره ور نامشروع مینمایاند و خود را جزو آن كسر دیگر میداند ك محرومشان میخواند، دست كم باید بگوید امروز ظهر چ بر سر سفره داشته است. آن ك مدیریتها را ضعیف و ناتوان میداند، باید بگوید خود در همه ی سالهایی ك مدیر بوده، چ ترازی در بهره وری دارد.
این روزها، با این ك چندان پیگیر تبلیغات انتخاباتی نیستم، اما شدیدا از یك مشكل رنج میبرم و آن یله بودن انتخاب شوندگان و انتخاب كنندگان در فضای انتخابات است. یعنی شدیدا جای خالی یك ساز و كاری را حس میكنم ك از طریق آن اهداف، برنامه ها، كارنامه ها و پشتوانه ها مشخص باشند. سرراست بگویم، كشورهای پیشرو، برای این ساز و كار حزب درست كرده اند. حال اگر در آب و خاك ما مصالح برخی بر این است ك همه چیز همیشه آشفته و بی شكل و توده ای بماند، یكی داستان است پر آب چشم. این آهن فروشی ك در عالم سیاست، زیر بته عمل آمده، میخواهد در یك شورای شهر چند نفره، چگونه تعامل داشته باشد تا پیگیر اهداف بلندبالا و برنامه هایش باشد؟ پشتوانه و كارنامه اش چیست؟ آن كاپیتان نیروی دریایی، ك احتمالا خوب دریافته پشت دریا شهری است، تخصصش در عالم سیاست و مسائل اجرایی و شهری چقدر است ك در خود احساس وظیفه و توانایی و تمایل كرده در شورای شهر خدمت كند؟! آن بانوی پریچهره ك انشاءالله از كمالات هم بی بهره نیست، در كدام اداره دولتی یا دستگاه سیاسی یا حتی انجمن مردم نهاد تجربه اندوخته ك شورای شهر را عرصه ی خدمات رسانی خویشتن یافته است؟ آن كلانتری ك ب تصدی بالاترین مقام اجرایی كشور چشم طمع دوخته، چقدر سابقه ی اجرایی دارد؟ چقدر سابقه ی كار سیاسی دارد؟ در دیگ كدام تشكل و حزب برنامه هایش پخته شده؟ فولاد حكمرانیش در كدام كوره آب دیده است؟ چرا در عموم جاهای كوچك ك چند قطبیهای جمعیتی نیست، هر كسی با هر نیتی نامزد انتخابات شده و بر آشفتگی این بازار افزوده است؟ آیا نباید ورود و حضور افراد در عالم سیاست پیشگی را مقید ب شناسنامه و كارنامه كرد؟ آیا نباید تشنگان قدرت و شیفتگان ثروت را در قالب احزاب قرار داد تا هم بپرورانندشان و هم برای سواری دادن ب ملت، رامشان كنند؟ آیا نباید برای راه یافتن ب یك شورای چند نفره یا یك مجلس شورای ملی، افراد ب صورت گروهی و ائتلافی ب میدان بیایند؟ این ك هر كسی خر مراد خود را براند، جز ب اتلاف نیروها و صرف شدنشان در راه خنثی سازی یكدیگر نمیانجامد. این جیب حال و آینده ی من و مای مردم است ك هزینه های این بازیهای اشتباه را میپردازد. و این میشود ك كسر بزرگی از  مردم شعور تحلیل مناسبات سیاسی و اهداف حاضران و رقیبان این عرصه را ندارند و نه برنامه ها را درست میدانند و نه حتی كارنامه ها را چندان توجه میكنند و نقش ارتباطهای عاطفیی ك یك طرفه و دورادور با كاندیداها برقرار میكنند، در رأی دادنشان پررنگ میشود!
هی فلانی، بدان و آگاه باش حتی در سیستم حزبی هم میشود خط قرمزهایی تعریف و اعمال كرد ك "من و تو ما نشویم"، خانه ات آبادان، كمی هم در اندیشه حال و آینده ی این آب و خاك باش.


نویسنده :سروش
تاریخ: سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 04:18 ب.ظ
امروز سالروز درگذشت استاد محمدرضا لطفی، از بزرگ مردان موسیقی معاصر است. آن زنده یاد از پیشگامان و رهبران حضور موسیقی در عرصه های اجتماعی بود. همچنین با تعصب و پیگیریی ك در خصوص موسیقی دستگاهی ایرانی داشت، نقش پررنگی در حفظ و نشر این میراث ایرانی در دوره ی معاصر ایفا كرد. این نقش وقتی پررنگتر میشود ك تسلط جهانگیر فرهنگ و موسیقی غربی از طرفی و از طرف دیگر مشكلات موسیقی در سرزمینمان را پیش چشم آوریم.
اگر چ دنیای موسیقی -ب ویژه موسیقی آب و خاك ما- نوازندگان و موسیقیدانان را چون خوانندگان نمینوازد و ارج نمینهد، لطفی خود را با آثارش جاودانه كرد؛ سپیده (ایران ای سرای امید)، كاروان شهید (میگذرد كاروان)، شب نورد (شب است و چهره میهن سیاهه) و... هر كدام ب نحوی جزئی از تاریخ پرتلاطم معاصر مایند.
لطفی ك رفت، من یاد كاروان شهید افتادم و حس جان فشانیی ك در راه میهن بارها با این تصنیف تجربه كرده بودم در نظرم آمد؛ جان فدای وطنم / خاك ایران كفنم. یاد غرور و حس همبستگی ملی و امید ب آینده ای افتادم ك با سپیده داشتم؛ اتحاد، اتحاد رمز پیروزی است. یادم آمد از معصومیتی ك در تلاشهای نومیدانه مان در راه این معشوق خاك داشتیم؛ ك هر كه عاشقه پایش ب راهه... . از این رو فراتر از حسی ك موسیقی دوستی جدی میتواند ب موسیقیدانی بزرگ داشته باشد، ب عنوان یك ایرانی میهن دوست، خود را وامدار او میابم. یادش گرامی.



نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 01:20 ق.ظ
یك جریان در میان مخاطبانش زنده میماند. اما این فرمول، همه ماجرا نیست، ك بی مخاطبی بخواهد مجهولات را معلوم كند! نوع كنشها و واكنشهای هر كسی در موقعیتها و شرایط گوناگون نیز فراتر از استثنا، بر كاركرد این قانون موثرند. در این ده سال و تقریبا نیم وبلاگی، بارها پوست انداخته ام در موضوعات مورد توجهم، دوستانم، میزان حضورم، سبك و قوت نوشته هایم، تعهد و شهوت ب ارتباطهایم و... . و دیگر بار مینماید ك وقت پوست اندازی است. مخاطب را جستن در جمع اغیار، از خامی سالك حكایت دارد و بر كم مایگیش دلالت. چندی است بر پوستی ك اینك میدانم انداخته ام، ب دیده ی خواری مینگرم و از این ك در بر داشتمش، خود را سرزنش میكنم. پهلوانی ك در پنجه ی ترینها پنجه افكند، حتی اگر قرین پیروزی نباشد، مرتبه ای یافته است ك ب میدانهای كوچك نباید ك ببازدش، حتی اگر برنده شان باشد! اگر نه، مرتبه اش همین میدانهایند.
موضوعها و گفتگوها و نظرهای خاله زنكی، كشككی، الكی و اهلش را یك جایی باید پشت سر گذاشت. آتش شهوت دیده شدن و تمجید شدن را در بیابانهایش و با خس و خارش باید ك وانهاد. آرمیدن در سایه ی حتی درختی ب همه ی آن سرگردانیها ارزا (ارزنده) است. آب كم جو، تشنگی آور ب دست / تا بجوشد آبت از بالا و پست.


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 17 فروردین 1396 06:12 ب.ظ
این، تخیلی است در فضاهای واقعی. جریان تاریخ میتوانسته بی حادثه ای بزرگ و خارق العاده حتی، مسیری دیگر پیموده باشد.

***

مانده بود هاج و واج و نگران. اینجا كجاست؟ ماجرا چیست؟ او در این میانه چ میكند؟ در این افكار آشفته بود ك سواری از كوچه ای بیرون آمد و ب زبان كورمانجی(1) و با لحنی آمرانه ب وی گفت "دیگر باید برویم. زود باش". اما او در جای خود میخكوب بود و هنوز خود را و نسبتش با محیط و وقایع را نیافته بود. در چشمان سوار خیره بود و از هیجان نفس نفس میزد اما بهت از آن بازش میداشت ك چیزی بگوید یا بپرسد؛ من كیستم؟ او كیست؟ اینجا چ خبر است؟ ناگاه سوار، نامش را گرفت و با لحنی خشن فریاد زد "رَجو(2)! پس كو تفنگت؟"! بر تعجبش افزوده شد! سوار، نامش را حتی میدانست. راست هم میگفت؛ صدای گلوله از هر سو برمیخواست و دود و خون و آتش، فضا را اندوده بود و اگر این قطار فشنگ را حمایل داشت، تفنگی هم در دستش میباید ك بود. سوار ك حالا كنارش، روی اسب بود، منتظر جواب نماند و با سر و دست اشاره كرد سوار شو و دستور داد ك "زود"!
رجو گویی ك ب خود آمده باشد. زود سوار شد و ب سمت بیرون شهر تاختند. راه ك افتادند، صدای چند شلیك با ضرباهنگی خاص بلند شد و سوار گویی خطاب ب شلیك كنندگان گفت "الان میرسیم". گویی این شلیكها علامت بودند.
تا نمایان شدن دیوارهای شهر، از دور و نزدیك، جز جنازه هایی ك بر زمین بودند و جای جای شهر ك در آتش میسوخت یا از آن دود میخاست، چند سوار دیگر از دار و دسته ی خودشان را دیدند ك گویی هر یك از سویی، تازان، راه شمال شرق شهر را پیش گرفته و در راه ب هم میپیوستند. صدای گلوله ها نیز از پس ایشان روان بودند و پیدا بود شهریان در پی مهاجمان روانند. دیگر سوارها را ك دیدند، همسوار رجو، شماتت كنان خطاب ب او گفت، "هم اسبت را ب باد دادی، هم تفنگت را. سردار خانه ات را خراب خواهد كرد. فكر چاره باش"! و رجو سخت در اندیشه شد ك در كجای تاریخ فرود آمده و چرا هیچ از گذشته ب یاد ندارد و نمیداند كیست و چ میكنند و ب چ عقوبتی گرفتار خواهد شد!
در قطار سواران و با فاصله آخر بودند. در چند قدمی دروازه شهر ب جوی بزرگ پرآبی رسیدند و اسبها از آن پریدند، یكی پس از دیگری. رجو و همسوارش ك رسیدند، اسب بی درنگ پرید اما سنگینی دو سوار خیزش را چنان كوتاه كرد ك پاهای جلویش ب زحمت بر زمین نشست و پاهای عقب حیوان توی جو افتاد و شكمش محكم ب كناره ی جو خورد و اسب و سواران توی آب شیرجه زدند. سر و صداهای تعقیب كنندگان هر لحظه رساتر میشد و جای درنگ نبود. جستی خود را از آب بیرون كشیدند اما هر چ زور زدند و تلاش كردند، اسب نای تكان خوردن نداشت. ب گمان دست و پای حیوان شكسته بود. تعقیب كنندگان گاه تیری نیز در میكردند. دو سه سواری پای دروازه مانده و فریاد میزدند "رها كنید، خورجین را بردارید و بیایید، بژنورد(3)یان رسیدند". بالاخره همسوار رجو تصمیم خود را گرفت و افسار را رها كرد! خورجین را از آب بیرون كشید و خیزی برداشته و پا ب دو گذاشتند ك صدای گلوله ای بلند شد و همسوار نقش زمین گشت! رجو جا خورد و یك نظر وی را نگریست و بیدرنگ سر چرخاند و با نگاه نگرانش پشت سر را پایید. تعقیب كنندگان ب سرعت نزدیك میشدند و در پناه دیوارها و ناهمواریها مكثهایی میكردند تا مگر هدف تیری نشوند.
رجو، ماندن را بیشتر جایز ندید. نعش همسوار را ك در خون خود، بینفس خفته بود، رها كرد و ب اشاره ی تنها سواری ك بر دروازه مانده و بر سرش فریاد میكشید، خورجین را برداشته و ب او پیوست. و دو تركه، از پی چند سوار دیگر، ب سوی خیل سواران ك چند صد متر آن سوتر دیده میشدند، اسب را هی كردند. همچنان ك از دیوارهای شهر دور میشدند، فحش و ناسزا بود ك تعقیب كنندگان ك اینك ب بالای دیوارهای شهر رسیده بودند، ب كورمانجی و تركی نثارشان میكردند و گاه نیز برایشان كری میخواندند. این هل من مبارز طلبیدنها اما حتی تیر انداختنهای دقایقی پیش را نیز در پی نداشت. چ ك مدافعان بیم داشتند خیل دهها نفره ی الامان(4)های سواره در پاسخ این تیراندازیها، آهنگ بازگشت كنند و شهر همچنان جز این چند تفنگ چی، چیزی برای دفاع نداشت.
اخیرا اوضاع منطقه مشوش شده بود. تركمنهای گوكلان و تكه(5)، یورشهای موسمی خود را وسعت بخشیده و گاه و بیگاه تاخت و تاز میكردند. خان شادلو (6) هم بالاخره عزم را جزم كرده و نیروهایش را جمع نموده، با تمام قوا برای سركوب تركمنهای یاغی ب سملقان(7) رفته بودند و بژنورد در آسیب پذیرترین وضعیتش قرار داشت، بیدفاع. اگر چ تركمنها كارد را ب استخوان رسانده بودند و حضور با همه ی قوا لازم مینمود، اما گمان این ك ممكن است از حدود شرقی و از طرف ایلات و مردم خودی، شهر ب خطر افتد، حتما ب مخیله ی كسی هم خطور نمیكرده ك بژنورد چنین رها شده بود.
رجو و همسوار ب دسته سواران جلالی(8) رسیدند ك هر لحظه بیشتر سرعت میگرفت تا پیش از غروب آفتاب، از حدود بژنورد دور شده و ب یورد خود برسند و خود را آماده پاسخ خان شادلو نمایند. سواران در گرد و توز(9) تاختشان ك با نور سرخ كم رمق آفتاب غروب تابستان میآمیخت، از دیدگان بژنوردیان محو شدند.
دنباله دارد...


1. پرگویشورترین شاخه ی زبان كوردی. كوردهای شمال خراسان همگی ب این گویش سخن میگویند. ب كار بردن نام "كورمانج" و عنوان "كورمانجی" در میان كورمانجها بسیار متداولتر از "كورد و كوردی" است.
2. رجو (با ضمه ی كشیده): رجب، شاید رجبعلی. در كورمانجی، متداول بوده و است ك نامها را چنین میشكنند.
3. بُژنورد؛ ضمه ی دوم كشیده تر از نخست است. مركز استان خراسان شمالی كنونی. نام این شهر بنا ب سنت عربی نویسی دبیران زبان فارسی، بجنورد ثبت شده اما مردم شهر این نام را چنان ك اینجا آمده تلفظ میكنند. این نام گویا مشتق از واژه ی "بیژن یورد" است ب معنای سرزمین بیژن. یورد واژه ای تركی-مغولی است ك در زبان كورمانجی نیز ب همین معنا ب كار میرود.
4. كلمه ای ك برای پناه خواستن در ترس و وحشت و حوادث ناگوار ب كار میرود و در شمال خراسان ب دسته های غارتگران اطلاق میشده است.
5. دو ایل از ایلهای تركمن.
6. از ایلهای كورد شمال خراسان ك از زمان صفویه در ناحیه ی بژنورد حكومت داشته اند. گویا اوج قدرت ایشان در زمان قاجار و ب ویژه ناصرالدین شاه بوده ك استرآباد (گرگان) و سبزوار نیز تحت امر ایلخان شادلو بوده اند. یارمحمدخان شادلو، در زمان ناصرالدین شاه، از قدرتمندترین و در عین حال مترقیترین حاكمان محلی ایران ب شمار میرفته است. آوردن ماهیانه ی معلمان دارالفنون از تهران ب بژنورد برای آموزش خانزاده های شادلو و راه اندازی دومین (شاید هم نخستین) موتور برق در ایران و برقدار كردن برخی كوچه ها و خانه های شهر، از كارهای وی است.
7.ناحیه ای در شمال خراسان و غرب بژنورد.
8. از ایلهای كورمانج خراسان ك عموما در منطقه باجگیران ساكنند. نیز در زمانی ك داستان ما در آن جریان دارد، مركزشان آبادی فیروزه بوده. فیروزه اكنون در نزدیكیهای عشق آباد -پایتخت تركمنستان- قرار دارد و ماجرای ایستادگی سردار عوض خان (از امرای ایل جلالی) در برابر هجوم روسهای تزاری و كشته شدنشان تا آخرین نفر و سپس اسلحه ب دست گرفتن زنان ایل، از حماسه های مردم شمال خراسان است. در پی قرارداد آخال، مرزهای شمال شرقی ایران در حدود امروزی واقع شد و بسیاری از مردمی ك خود را ایرانی میدانستند و ب ایرانی بودن وفادار بودند، سرزمینشان در آن سوی مرز قرار گرفت ك این مسئله منشأ مشكلات و برخی كشاكشها شد. ب یاد دارم در سال 93، مرد جوانی ك میشد از روی چهره اش حدس زد كورمانج است، ب فروشگاه من مراجعه كرد. وی فارسی نمیدانست و زبان كورمانجیش نیز بسیار ضعیف بود. وی از تركمنستان آمده بود. ناچار، دست و پا شكسته، با تركی و كورمانجی كارش را راه انداختم.
9. گرد و خاك. توز یا دوز ب معنای گرد و غبار، در شرق كشور، كورد و ترك و... و حتی بلوچها نیز این واژه را ب كار میبرند.


تعداد کل صفحات : 17 1 2 3 4 5 6 7 ...
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :