آزادكیش

نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 30 شهریور 1397 04:29 ب.ظ
مسجدسلیمان، منطقه ای كوهستانی است اما از طرف اهواز كه به اینجا آمدم، هر چه كوه دیدم، عموما خشك بود. با این كه تك و توك درخت هم روی سطح این كوهها دیده میشود اما پوشش گیاهیشان روی هم رفته ضعیف مینمود. در راه اهواز به مسجدسلیمان، در منطقه ی كوهستانی، چمنزارهای خشكی دیده میشد كه رد عبور گله های گوسفند، آنها را راه راه كرده بود. مسجدسلیمان، به گمانم گرمسیر بختیاریها بوده است كه به جلگه ی گرم و شرجی خوزستان میپیوندد. دمای هوا در نیمروز پایان مهر ماه، 33 درجه بود و زیر آفتاب واقعا گرم بود.
شهر مسجدسلیمان در جایی ساخته شده كه اصلا امكان درانداختن یك شهر بزرگ نبوده. شهر كنونی در دل دره های به هم پیوسته ساخته و امتداد داده شده. این شهر تقریبا 100 هزار نفری، اصلا زیبا و خوش ساخت نیست. میشد از این فضای كوهستانی معماری زیباتری را درآورد. مانند دیگر شهرهای خوزستان، اینجا نیز خیابانها و كوچه كثیفند و ساختمانها عموما فرسوده و بدنما.
اینجا زیاد دیده میشدند مردانی با شلوارهای شلیته مانند كه كمربندهای پهن عموما كهنه ای رویش بسته اند و زنانی با لباسهای یك سره و دامنهای چین دار كه رویش چادر پوشیده اند. خانم 50 و اندی ساله ای را دیدم كه لباسهای محلی داشت و موهای بلندش را از كناره های روسریش بیرون داده و روی گردنش انداخته بود. به گمانم این باید مدل محلی و قدیمی باشد.
خیلی از مردانی كه لباس محلی دارند، كلاه خاصشان را هم دارند و بعضیهایشان لباس شنل مانند راه راه بختیاری را نیز پوشیده اند. با این كه بیشتر مردم لباس نامحلی تنشان است، اما شمار كسانی كه محلی پوشیده بودند چندان بود كه میتوانم به جرأت بگویم یكی از شهرهایی است كه در ایران كنونی مردمش بیشترین لباس محلی را در بر دارند. روی هم رفته مردم مسجدسلیمان اصلا شیك و آراسته نیستند.
مردم تیره پوست در میانشان كم نیستند. احساس میكنم در دزفول آنهایی كه پوست خیلی روشنی داشتند، بیشتر دیدم تا اینجا.
آنچه دیدم، زبان شهر، عموما فارسی است. بختیاری هم به فارسی نزدیك است. علیرغم دلگیری جغرافیای طبیعی شهر و با این كه نخستین بار بود اینجا میرفتم و نخستین بار بود كه مكانی را با مردمی با چنین پوششهایی میدیدم، اما اصلا حس نمیكردم اینجا ایران نیست. برعكس، حس میكردم اینجا محلی است از جنس ایران كه فقط بار اول است میبینمش.
بینیهای مردم این شهر، شبیه بینیهای مردم نهاوند است؛ كشیده و نوك تیز و نوك پایین كه گمان میكنم مسجدسلیمانیها بینیشان حتی نوك پایینتر هم باشد. در نهاوند بینی عقابی كم بود اما اینجا نسبتا بیشتر است ولی با این حال اكثریت ندارد (بینی عقابی؛ بینیی كه مانند نوك عقاب، خمیده باشد و شیب دوقسمتی داشته باشد. یعنی شیب بینی از بالا به پایین، در یك نقطه ی عطف، افزود میشود).
مشخصا مردم بختیاری اینجا ویژگیهای چند نژاد را نشان میدهند. اهالی شهر معمولا پس كله هایشان پهن است و در بالا، به دو گوشه كشیده شده. مانند جنوب استان فارس و بوشهر، در مسجد سلیمان هم صورتهای چندی را میدیدم كه پوزه به طرف جلو كشیده شده و بینی نیز در امتداد آن، شیبش ملایم شده است.
تاكسیهای برون شهری این استان، حسنی كه دارند این است كه دفتر تعاونیهایشان فعال است و نام مسافر را مینویسند و كرایه را خود دفتر از مسافر میگیرد. در هیچ استان دیگری ندیده بودم كه دفتر تعاونی تاكسیهای برون شهری، این وظیفه ی اولیه اش را انجام بدهد.



نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 9 شهریور 1397 03:57 ب.ظ
سه شنبه، 27م مهرماه، صبح از اهواز راه افتادم به سمت آبادان. در كلانشهر اهواز چند پایانه ی برون شهری هست كه هر كدام در یك نقطه ی شهر قرار دارند. پایانه ی مربوط به شهرهای جنوبی استان (آبادان، خرمشهر، بندر ماهشهر و...) هم در حاشیه ی اهواز است.
آبادان را نسبت به اهواز گرمتر یافتم. شاید هم شرجیتر بود كه من گرمتر حس كردم.
متأسفانه چیز چندانی از آن یك روز حضورم در آبادان، ضبط نكرده ام و اكنون كه مینویسم، عموما بر حافظه ام تكیه دارم.
آبادان شهری است در كنار ساحل اروند. از محلیها كه در مورد اندازه ی آب اروند نسبت به گذشته ها پرسیدم، تایید میكردند كه كمتر شده و در مواقع مد دریا، آب شور دریا واردش میشود.
نابومیها در آبادان بسیارند. خیلیها را میتوان دید كه لهجه شان مثلا تهرانی است. قیافه ها هم مشخص است كه نابومیند. در داروخانه ای كه به آن مراجعه كرده بودم، از یكی از مسئولانش كه پرسیدم، تأیید كرد كه نابومیها در این شهر زیادند و گفت خیلیها میگویند آدم از جای دیگر ایران كه به اینجا میآید، احساس غربت نمیكند! اما من در این شهر حس غربتم شدید بود! چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد؛ فضای دلگیر و فرسوده ی شهر، مردمانی عموما عبوس، هوای گرم و شرجی، بودن در دشتی صاف و بی پستی و بلندی و بودن در ساحلی نه زیبا در كنار علاقه ی من به مناطق كوهستانی!
عصر، تا بازار باز شود، به ساحل اروند رفتم. برای دیدن جای جدید، خوب بود اما ساحل آبادی نبود. لنجهای چندی آنجا پهلو گرفته و با طنابهای كلفت به ستونهای كوتاه فلزیی در ساحل بسته شده بودند و برخیشان هم كه فرسوده و اوراق بودند. ساحل نیزار اروند كثیف و لجن بود. آلاچیقهای اندكی هم برای نشستن بود. مسافران بسیاری را اینجا و در پارك نزدیكش دیدم كه پیدا بود عموما با نیت اقتصادی و خرید جنس و احتمالا گاه فروشش در شهر خودشان آمده اند.
راننده تاكسیی میگفت آن دست اروند، خاك عراق است. وقتی به ساحل رفته بودم، آن دست اروند را مینگریستم و روزهای ندیده ای را به یاد میآوردم كه اینجاها درگیری بوده و برای حفظ این شهر و این خاك، رزمندگان ما جنگیده اند. روایتهای جنگ از اروند را به یاد میآوردم؛ قواصان ما و سیمهای خاردار دشمن در دل اروند و كوسه ها و... .
مانند همه ی شهرهای جنوبی كشور، بازار آبادان نیز مملو از جنس خارجی و قاچاق بود. بازاری هست به نام "ته لنجیها" كه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت میشود اما بیشتر شوینده ها و خوراكیهایی چون قهوه و زیتون و... به چشمم خورد.
در آبادان خیابانهای موازیی هستند به نام "لِین" كه شماره گذاری شده اند؛ 1 و 2 و شاید هم بیشتر. به گمانم این نام همان واژه ی انگلیسی است به معنای خط.
اینجا نیز ركود اقتصادی گلوی مردم را میفشارد و محلیها بر این باورند كه فرصتهای اقتصادیشان توسط نابومیان تصاحب میشود. راننده تاكسیی كه خود اهل این شهر بود، گله داشت كه از شهرهای دیگر میآیند اینجا و پروژه ها و پیمانكاریها با پارتی بازی به ایشان واگذار میشود و دست ما خالی میماند! این حكایتی است كه فارغ از میزان درستیش، در جاهای مختلف كشور میشنویم. در هر حوزه ای وقتی وضع خراب میشود، خیلیها به حاشیه ها گیر میدهند و اندیشه های تفرقه انداز جان میگیرند.
لباسهای عربی را بر تن زن و مرد، كمابیش در آبادان میدیدم. زبان عربی را نیز گاهی در این شهر میشنیدم. دست كم در جاهایی كه سر و شكل و گفتار و رفتارشان تهرانیتر بود، میدیدم كلاس عرب و عربی در مرتبه ای فروتر قرار داشت.
بومیان آبادان را كه به گمانم همگی عربند، عموما نازیبا یافتم با پوستهای تیره و ناشفاف. روز بعد در شهر كناری -ماهشهر- اما برعكس این ویژگی را حس میكردم و جالب است كه یكی دو نفر از اعراب ماهشهری هم این نتیجه گیری و تفاوت را تأیید میكردند.
در آبادان نیز مانند اهواز، فعالیت مردم از غروب و با خنكی هوا در شهر زیاد میشود و شب به اوج میرسد. با این كه فصل جهنمی تابستان را پشت سر گذاشته بودیم اما روزها باز آنقدر گرم بود كه فعالیت شب را جذاب كند.



نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 2 شهریور 1397 04:39 ب.ظ
دزفول دومین شهر پرجمعیت استان خوزستان است كه در شمال این استان واقع میباشد. پیشتر میدانستم دزفولیها از مردمان باستانی ایرانند كه لهجه یشان شبیه لری است. لرها، بختیاریها و عربها نیز در این شهرستان زندگی میكنند. رود بزرگ و خروشان دز هم از این شهر یا دقیقتر بگوییم از حاشیه اش میگذرد. در شمال شهر و در انتهای خیابانی كه بر تپه ای سنگی قرار داشت و به رود خانه منتهی میشد، چند ده متر بالاتر، به دز نگاه میكردم و آن را یك رود معمولی میدیدم. پایین كه رفتم، نظرم كلا عوض شد. برعكس كارون، دز رودی شفاف و آبی رنگ است و سرعتش زیاد. میخواستم عظمت و قدرتش را برآورد كنم و به جاهایی مینگریستم و از خود میپرسیدم، آیا یك انسان میتواند از آنجاها عبور كند؟ و آخرش به این نتیجه میرسیدم كه یك فیل هم قطعا چنین توانی ندارد!
شهرهایی چون اهواز و دزفول، مَثَل كثیفیند. مانند اهواز، چه گند و كثافتی در جوهای دزفول هست كه عموما این گنداب روان هم نیست. و چه بوی گندی خیابانها و كوچه های این شهر را برداشته! حتی در راسته ای كه مرغ و ماهی میفروختند و همانجا و عموما در پیاده رو تكه تكه و پاك میكردند، آب شستشوی این اقلام نیز به جو میرفت و... . در خیابانهای دزفول، در میانه ی روز كه شهر تقریبا تعطیل بود، موشهای چندی را میدیدم كه در آمد و شدند. در این شهرها و نیز در شهری چون تهران بسیار دیده ام كه فروشگاهها و حتی فروشگاههای مواد خوراكی، هنگام تعطیلی فروشگاه، كركره های آكاردئونی و دیگر انواع كركره مشبك را پایین میكشند و فروشگاه را از دستبرد انسان در امان میگذارند اما در عین حال در فروشگاه باز است یا در شیشه ای فروشگاه شكسته و وجود ندارد یا بخشی از شیشه ی در فروشگاه شكسته است و این چنین راه ورود جانوران از گربه تا موش به فروشگاه باز است! از آنجا كه به چنین چیزهایی حساسم، این مورد را خیلی زود متوجه میشوم.
گندابهایی كه در این شهرها روان است، قطعا به خاطر نبود سیستم لوله كشی فاضلاب و یا حتی چاه فاضلاب میباشد. ولی این كه چرا در این جاها چاه فاضلاب نمیزنند -اگر نمیزنند- شاید به خاطر نزدیك بودن سطح آب زیرزمینی به سطح زمین باشد، شاید سطح زمین لایه ی نفوذناپذیری باشد و یا شاید هم علتی دیگر اما اصلا تعجب نخواهم كرد اگر علتش حتی سنت روان كردن فاضلاب در معابر عمومی باشد كما این كه سیستم لوله كشی فاضلاب شهری پدیده ای جدید است و روان بودن فاضلاب در معابر عمومی هم اصلا پدیده ی نامعمولی در تاریخ بشری نبوده و نیست.
بناهای خیابانهای مركزی دزفول، عموما یك یا نهایتا دو طبقه بودند و كوچك. فرسودگی نیز از ویژگیهای این ساختمانها بود. معماری و نمایشان هم هیچ شكوهی نداشت.
در خیابانهای مركزی شهر كه ساعاتی را گشتم، پارك و فضای سبز واقعا كم دیدم. در خیابانها نیز درخت كم بود و برخی از پیاده روها حتی آن یك وجب جای باغچه را هم نداشتند! روی نقشه ی گوگل هم كه شهر را نگاه میكنی، متوجه كمی فضای سبز این شهر میشوی. در عجبم از شهری كه رود بزرگ و خروشان دز از آن میگذرد، این گستردگی بی درختی حتی در محله های قدیمی، از چه رو است؟! یك نفر غریبه اگر دست كم به خیابانهای مركزی این شهر پا بگذارد، جای نشستن و دمی آسودن را به سختی گیر خواهد آورد!
آثار قدمت از دزفول پیداست. ولی بناهایی كه در كوچه و خیابانها به چشمم آمد، مربوط به دوره های متأخر مینمودند و دیوار آجری داشتند. بر روی رودخانه ی دز البته سازه های سنگیی بود كه مربوط به دوره های باستانی (به گمانم ساسانیان) بودند؛ در بستر سنگی رودخانه، صخره های بزرگ را تراشیده و جای آسیاب و... ساخته بودند.
در اهواز و همچنین دزفول، فروشگاههای چندی را میدیدم كه آفتابگیرشان جزوی از ساختمان بود و با همان مصالح ساخته شده بود؛ ستونهای این سقف آفتابگیر را در منتهی الیه پیاده رو كه منتهی به خیابان بود گذاشته و طرف دیگر سقف بر روی دیوار مغازه بود. در مناطق گرمسیری چون اینجا، چنین سقفهای آفتابگیری نشان از ضرورت وجود همیشگی سایه میدهد. نخستین بار چنین پدیده ی ساختمانیی را سالها پیش در گذر از میناب دیده بودم.
در خیابانهای مركزی دزفول و آنجاهایی كه مطب پزشكان است، مردم چندی را با لباس عربی میدیدم اما لباس لری و بختیاری بیشتر به چشمم آمد. چهره های سفیدپوست در میان مردمی كه به نظر لر و بختیاری میرسیدند، نسبتا زیاد و برخیشان خیلی سفید بودند. شمار بورها و چشم رنگیها هم بینشان قابل توجه بود اما اصلا به جایی چون همدان و ملایر نمیرسید. میان مردم سفیدپوست كه به نظرم عموما بختیاری بودند، چهره های كشیده ی استخوانی معمول بود. پوست سبزه در دزفول پدیده ی تقریبا معمولی است. حتی همان سفیدپوستهایی كه گفتم نیز از شدت آفتاب سوختگی پوستهای سرخ و ملتهبی داشتند.
در یكی از خیابانهای مركزی دزفول كه مطب پزشك و داروخانه زیاد داشت، در داروخانه ای كه زودتر از دیگر داروخانه ها باز كرده بود، در همان چند دقیقه ی حضورم متوجه شدم خیلیها میآیند و آدرس مطبهای پزشكان را میپرسند و نتیجه گرفتم جمعیت روستایی اطراف دزفول كه به این شهر مراجعه میكنند، باید قابل توجه باشد.
یكی از مشكلاتی كه در طول سفر به این دهها شهر كشور داشته ام، پیدا كردن جمعیت شهرها بوده است. در اینترنت كه جمعیت شهرها را جستجو میكنی، معمولا جمعیت شهرستان (شهر و روستاها و شهرهای تابعه) میآید و بعضی وقتها حتی شده كه میزان جمعیت خود شهر را نیافته ام! گاه نیز همچون مورد دزفول، عدد اعلام شده در یك سایتی، میزان جمعیت شهرستان بوده كه به شهر نسبت داده اند و چون منی را به اشتباه انداخته اند. اطلاعاتی كه در هنگام حضورم در آنجا ثبت كرده ام حاكی از آن است كه با آن كه جمعیت شهر دزفول 400 و اندی هزار نفر است اما سر و شكل شهر و مردمش اصلا گویای یك شهر بزرگ نیست و شبیه شهرهای 100 و اندی هزار نفره است؛ تیپ و قیافه ها و پوشش عموم مردم اصلا شیك و آراسته نیست. حال كه فهمیده ام جمعیت شهر تقریبا 300 هزار نفر است، كمی از تعجبم كم میشود. با این كه خیابان شریعتی نسبتا شیك است و فروشگاههای باكلاستر و مردم آراسته تری دارد اما روی هم رفته، در خیابانهای این شهر مردم با لباس محلی بسیارند كه به نظر میرسد روستایی باشند. البته پوشیدن لباس محلی هیچ ایرادی ندارد و چه بسا كه حسنهای خود را نیز داشته باشد ولی این نكته كه این پوشش با نیاراستگی و شیك و مرتب نبودن توام میشود، محل اشكال است وگرنه در جایی چون گنبد، تركمنها عموما لباسهای محلی شیك و زیبا به تن دارند.
حتی در جایی چون "هایپر مادر" كه دزفولیها هی تعریفش میكردند و میگفتند تازه افتتاح شده و بزرگ و باشكوه است و بازار قویی است نیز پررنگی پدیده ی حضور روستائیان را میشد دید. روستائیان را میشد از رفتار و سخن گفتنشان تشخیص داد.
در لهجه ی دزفولی كه یكی از گویشهای زبانهای ایرانی غربی است، حرفهای "ه" و "ء" و "ق" خیلی غلیظ تلفظ میشود و به گمان بسیار، باید اثرگرفته از عربی باشد كه همسایه های در هم آمیز ایشان بوده اند در درازنای تاریخ.
مانند اهواز اما با كمی تفاوت و در كلاسی پایینتر، در دزفول نیز دیدم كه گوشت پرندگان كوچكی چون گنجشك را میفروختند؛ مرد معتادی در پیاده رویی، درون پلاستیك فریزری كه درش را كمی باز كرده بود، توده ی یخ زده ای از لاشه های پر و پوست كنده ی این پرندگان را در دست داشت و به رهگذران نشان میداد تا مشتری پیدا كند. پرسیدم، گفت تور و دام پهن میكنیم و پرندگان درونش میفتند. فروشنده نگذاشت از این توده عكس بگیرم. عكسهای بساط پیرزن اهوازی را كه نشانش دادم، كمی بیشتر اعتماد كرد اما باز هم اجازه ی عكس گرفتن نداد و استدلالش این بود كه این عكسها را میبرید و در سایت اینترنتی میگذارید و میرسد دست سازمان محیط زیست و برای خود ما و حرفه مان بد میشود. پافشاری نكردم و تنها به دیدن و گفتگو بسنده نمودم. كلاس كار هم چیز خیلی مهمی است. قیمت را پرسیدم و فروشنده باز هم اطمینان نكرد و نگفت. قیمت سیخهای پرنده ی پیرزن اهوازی (سیخ 7 گنجشكی 4 تومن، سیخ 4 ساری 5 تومن) را كه گفتم فروشنده خیلی تعجب كرد و فقط به گفتن این كه "قیمت ما خیلی بالاتر است" اكتفا نمود. هر چقدر كه سیخهای پرنده ی پیرزن اهوازی اشتها را تحریك میكرد، این توده ی یخ زده و رنگ پریده ی لاشه های پرندگان كوچك كه پر و پوستشان هم تمیز كنده نشده بود، مشمئز كننده بود.


نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 26 مرداد 1397 05:37 ب.ظ
در روزهای پایانی مهرماه، سفر قم را ناتمام گذاشتم و به دستور رئیس راهی خوزستان شدم. نخستین بار بود كه این استان را میدیدم.
اهواز شهری است كه در آن روزها تا 40 درجه هم دمایش میرسید و شرجی هوا محسوس بود. با خود اندیشیدم كه مثلا دو یا سه ماه جلوتر از این و در اوج گرمای تابستان، اینجا چه جهنمی میشود! و بر این جهنم، شرجی شدید و گرد و غبار غلیظ را نیز باید علاوه كرد!
در اهواز زنانی را و كمتر مردانی را با لباس عربی دیدم. برخی مردان را میدیدم كه دستار (عمامه) ی بر سر داشتند و گمان داشتم كه این باید بخشی از پوشش عربی باشد. نیز مردهایی را با شلوار كردی دیدم. و كسانی را دیدم كه لهجه شان شبیه لری و بختیاری بود.
میگویند خیابان نادری مركز اهواز است و من دست كم میتوانم تایید كنم كه بازار شلوغی دارد. نادری، خیابانی است با پیاده روهای پهن و بافت ساختمانهایش نسبتا قدیمی است. شب هنگام كه آنجا بودم، جنب و جوش مردم بسیار بود. در خیابان نادری، بر خلاف خیابانهای اطرافش (شریعتی، طالقانی، بازار امام)، زبان عربی را خیلی میشنیدم و مردم بیشتری را نیز با لباس عربی میدیدم. مردانی را نیز با شلوارهای گشاد چین دار میدیدم كه احتمالا باید از انواع مردم لر باشند.
برخی از اهوازیها، همانطور كه زیاد میشنویم، خیلی سفیدپوستند و اصلا بهشان نمیآید كه جنوبی باشند. با این حال، سبزه روها پرشمارترند و عموم مردم گندمگونند.
خیابانهای اهواز و دیگر شهرهای خوزستان، پر از آشغال است و میتوانم در همه ی شهرهایی كه در ایران دیده ام، این منطقه را سرآمد این ویژگی بدانم! همه رقم آشغال در خیابانهای این شهر -به ویژه خیابانهای مركزیش- دیده میشود؛ سبزی، میوه و پوست میوه، كارتن، پلاستیك و... . از در و دیوار خیابانهای مركزی اهواز چرك و كثافت میبارید. این حالت را پیشتر در شهرهای جنوبی كه شرجیند نیز حس كرده بودم. نمیدانم شرجی بودن باعث چنین حالتی میشود یا آشغال ریختن و شاید هم جمیع عوامل. با این وصف، روان بودن گنداب در خیابانهای اهواز و دیگر شهرهای خوزستان اصلا پدیده ی غریبی نیست. وه كه این ساكنان سرزمین رودخانه ها چگونه به گند و كثافت خو كرده اند!
با آن كه گرد و غبار چندانی در هوای آن چند روز نبود، اما اگر فقط خیابانهای مركزی شهر را معیار قضاوت بگیرم، اهواز را شهری خاك گرفته و رنگ پریده باید دانست! اگر نبود جنب و جوش اهالی به ویژه در غروب و شب، بی شك این قضاوت را به دیگر ابعاد اهواز و اهوازی گسترش میدادم!
اهواز از چند جهت برای من تازگی غریبی داشت؛ اگرچه لهجه ی خوزستانی را بارها در فیلمها و مجموعه های تلویزیونی شنیده ایم اما تا آن زمان در یك محیط خوزستانی نبودم و گوشم حس تازه ای داشت. به هر حال هر شهری و مردمش حس و حال خودشان را دارند و اهوازیها را به نسبت بیشتر شهرهای ایران، مردمی دیدم كه هیجانهای سخن و صورت و بدنشان شدید است و كمتر از مردم دیگر جاها میخندند! حضور در شهری كه رودخانه ای چنان عظیم (كارون) درش در جریان باشد را تا كنون تجربه نكرده بودم و این در ایران، ممیزه ی شهری چون اهواز است چه كه اصفهان را در روزگار خشكی و كم آبی زاینده رود دیده ام و رودخانه های جاری در شهرهای شمالی هم همین حال و روز را دارند و رودهایشان هم خیلی كوچكتر و كم آب تر است. مهاباد هم رود زیبای زلالی دارد كه باز در برابر كارون، كم آب و ناچیز است. پلهای چندی روی كارون هست كه دو بخش اهواز را به هم وصل میكند و این پلها شماره گذاری شده اند؛ 1، 2، 3 و... .
آب كارون خیلی لای و كثیف است. آدم تأسف میخورد كه رودی چنین عظیم و زندگی بخش در این شهر جریان دارد اما حسش اصلا مثبت نیست! شبها كنار كارون میرفتم و آواز تمرین میكردم. یك بار روی یكی از پلها كه داشتم قدم میزدم، چشمم افتاد و در كم نوری شب دیدم لوله ای چندان بزرگ كه یك ماشین سواری كوچك درونش جا میشود، تقریبا زیر پل قرار دارد و فاضلاب پر و پیمانی از آن به درون كارون جاری است! خیلی حس بدی بود كه در این آشفتگی محیط زیستی و از دست رفتن منابع كمیاب طبیعیمان، چنین چیزی را ببینی!
در یكی از خیابانهای مركزی اهواز بساط پیرزن عربی را دیدم كه گنجشك و سار پوست كنده شده را به سیخهای چوبی كشیده بود و میفروخت. صحنه ی بدیعی و عجیبی بود. پرسیدم اینها را چگونه و كجا شكار میكنند؟ گفت در نیزارها و دشتها با تور میگیریم. غریضه ی گوشتخوارم تحریك شده بود اما ساكن هتل بودم و ساز و برگ پخت و پز نداشتم. ناچار از دیدن لذت میبردم! خاطره های ایام كودكیم زنده شده بود؛ در روستایمان، در فصل جوجه كشی به لانه های گنجشكها هجوم میبردیم و بچه گنجشكها و گاه بالغها را در لانه میگرفتیم و... . مزه ی آن پرندگان بینوا همچنان زیر زبانم است. یك گنجشك سرخ كرده در روغن را میشود با استخوانهایش جوید و بسیار لذیذ است! (زمانه ای است كه انسان از اظهار شهوت گوشتخواری و درندگیش شرم دارد)! تعجب كردم كه این سیخهای گوشت، قیمتی هم ندارند؛ یك سیخ 7 گنجشكی (!) 4 هزار تومن و یك سیخ 4 ساری، 5 هزار تومن! دلم به پیرزن سوخت. چند تا از نمونه (ساشه؛ سمپل) ی محصولات بهداشتیمان را كه همراه داشتم، به او دادم، ذوق كرد.
در اهواز، چند جا خانمهای شیك ترتمیز زیبای جوانی را میدیدم كه گدایی میكردند! این صحنه ها را در بندر ماهشهر (و شاید آبادان هم) هم دیدم كه دریافتم در این حدود، پدیده ی مرسومی است. پیشتر گدای لوكس ندیده بودم! این خانمها یا بچه ای در بغل یا همراهشان بود و گاه نیز هر دو را با هم داشتند و چندان هم جزع فزع نمیكردند و نسبتا با سردی گدایی میكردند. یك شب به لشكرآباد رفتم تا غذا خوردن در این خیابان معروف فلافلیها و جگركیهای اهواز را تجربه كنم. روی تختهای یك جگركی كه در پیاده رو مستقر بود، نشسته و مشغول خوردن بودم. كنار من چند مرد جوان عرب هم مشغول شام بودند. زن شیك جوانی با دختربچه ای آمدند و پس از آن كه من چیزی كمك نكردم، از آن چند مرد گدایی كرده، پولی گرفتند و رفتند. برای گرفتن اطلاعات در مورد این گدایان لوكس، سر صحبت را با یكی از مردها باز كردم. وی مدعی بود كه این زنان گدای جوان شیك، از اهالی لرستانند و اغلب، شوهرانشان "دوایی" (معتاد، معتاد مواد صنعتی) میباشند!
در خیابان نادری، با صاحب فروشگاهی قدیمی و رنگ و رو رفته و پسرش، درباره ی اهواز و ریشه ی نامش و قومیت مردمانش گفتگویمان درگرفت. ایشان كه خود را اهوازی اصیل میدانستند، میگفتند ما نه عربیم و نه لریم. بیشتر كه جستم، تأیید كردند كه تقریبا لهجه و هویت قومی-زبانیشان شبیه دزفولیهاست. از آنجا كه با تعصب اظهار نظر میكردند و دوست نداشتند گفتگو در میان باشد، نشد كه خیلی حرف بزنیم اما حس خوبی به اعراب نداشتند و واژه ی "اهواز / احواز" ر جمع مكسر "حوز / خوز" نمیدانستند و معتقد بودند بومیان این محل (اعراب یا دیگران؟) به نی میگویند "خوز" و چون اینجا نیزار زیاد است، نام اینجا خوزستان شده! وقتی من میگفتم در فارسی باستان "حوز / خوز" نام قوم بومی این مناطق بوده و اعراب كه بعد از اسلام به این مناطق آمدند، نام مردمی كه در اینجا زندگی میكردند را جمع بسته و بر این شهر نهاده اند، پدر و پسر ناراحت شده و پوزخند میزدند و صرفا چون واژه ی اهواز را دارای ساختار جمع عربی میدانستم، من را با تأسف و ناراحتی نصیحت میكردند كه "تو این حرف را نزن"! و منظورشان این بود كه توی ایرانی داری اصالت این شهر را به اعراب نسبت میدهی و این كار در تضاد با ایران پرستی است! هر چه هم توضیح میدادم كه وقتی اعراب نام مردمی غیر از خود را بر این شهر نهاده اند، همین نشان میدهد كه آن هنگام كه اعراب به خوزستان و اهواز آمده اند، مردم دیگری بومی این مناطق بوده اند (احتمالا نیاكان همین پدر و پسر). ولی انگار اصلا حرف مرا نمیفهمیدند و... . این پدر و پسر مدعی بودند اعراب بعد از جنگ و از روستاها و مناطق اطراف به اهواز كوچ كرده اند و اصالت اهوازی ندارند.
چند فروشگاه قهوه فروشی كه تا چند متر دور و برشان بوی مشام نواز غلیظ تلخ قهوه میآید، اینجا و آنجا در اهواز دیدم. این صنف را در شهرهای دیگر كمتر میتوان یافت.
در راه اهواز-شوش، كنار جاده، خیلی جاها خربزه های زرد كوچك را چند تا چند تا درون توریهایی بسته بندی كرده و میفروختند. نیز شالیزارهای سرسبز برنج هم در این مسیر به چشم میآمدند.
شاید بتوان ادعا كرد كه زنان در میان اعراب خوزستان به صورت سنتی، همچنان جایگاهشان فروتر از مردان است. در نزدیكی شوش، پیكان باری را دیدم كه دو مرد در جلو نشسته و دو زن با لباس عربی -یكی میانسال و دیگری جوان و شیك- در قسمت بار نشسته بودند و از خجالتشان سعی میكردند روی خود را از عابران جاده بپوشانند.
مانند كاشان، در اهواز نیز خیمه های عزاداری محرم دست كم شبها همچنان برپا بود و خانواده ها گرد ایشان جمع میشدند. نوحه هایی هم كه پخش میشدند، عموما عربی بودند.


نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 19 مرداد 1397 04:44 ب.ظ
قم شهری با جمعیت بالای یك میلیون نفر است و تقریبا كم درخت و خشك مینماید. یك سازه ی مشخص دراز در این شهر خودنمایی میكند و آن خط مونوریل است كه از كمربندی شرقی شهر، مستقیم به حرم حضرت معصومه میرسد. از آنجا كه سازه های اطراف این خط، دهها متر از آن فاصله دارند و چون خط با پایه های بلندی در ارتفاع ساخته شده، دقیقا این حس به بیننده منتقل میشود كه این یك راه ویژه به مقصدی ویژه است.
قم مشخصا یكی از مراكز اسلامی است چرا كه از نژادها و گروههای مختلف مردم در این شهر دیده میشوند؛ مردمانی با لباسهای مختلف كه برخیشان شاید از دنیای عربند و برخی از قفقاز، برخی از پاكستان و برخی از افغانستان و... . اطراف حرم، هم لباسها رنگارنگ است و هم نژادها. چنین به نظر آمد كه دور و بر حرم قم، نسبت به حرم مشهد، قومیتهای خارجی بیشتری را میبینم. در این شهر هزاره های افغانستان زیاد به چشم میخورند. گردشگران غربی و اروپایی تبار را نیز در حرم میدیدم كه بیشترشان زن بودند و با چادرهای سفید گلدار و یكدست و با حجاب كامل در حرم، دور راهنمایشان جمع شده بودند. بدون دوربینها و عكس گرفتنهایشان هم میشد از نگاهها و رفتارهای متفاوتشان تشخیصشان داد. آن خضوع و تواضعی و رام شدگیی كه در رفتار مردم خاورمیانه، خاصه در مكانهای مقدس هست، در ایشان نیست. آنهایی كه در حرم دیدم، شاد و با كنجكاوی، سازه ها و زیارت كنندگان را میپاییدند و عكس میگرفتند. رفتارهای ایشان در نظر عفت مآب ما خاورمیانه ایها، سبكسرانه مینماید. گروه كوچكتری از گردشگران زن و مرد غربی را دیدم كه همراه راهنمایشان در كنار روحانیی بودند كه كارت پرسنلیی بر گردنش آویخته بود و به انگلیسی داشت برایشان توضیحاتی میداد. به نظرم آمد كه آن روحانی باید كارمند تشكیلات حرم باشد. گروه باز كوچكتری از گردشگران غربی را نیز دیدم.
گروهی از مردان زائر پاكستانی را در حرم دیدم كه لباسهای محلی عموما رنگ روشن بر تن داشتند؛ پیراهنهای گشاد و یكسره تا زانو و شلوارهای گشاد چین دار. لباسهای بلوچهای خودمان هم از این نوع است اما خب قطعا تفاوتهایی هم دارد كه نسبت به انواع هندی، پاكستانی و افغانستانیش، دست كم میدانم چین شلوار بلوچی بیشتر است. این چند ده مرد و پسر پاكستانی گویا برای اربعین راهی كربلا بوده و سر راه هم در حرم حضرت معصومه به زیارت آمده بودند. ایشان در گوشه ای از صحن حرم جمع شده و دست جمعی به زبان اردو نوحه میخواندند و سینه میزدند و اشك میریختند. خلوص و شور و حرارت این جمع در این كار، بسیاری از جمله مرا تحت تأثیر قرار داده بود چنان كه تماشاچیانشان از خودشان بیشتر بودند. دقایق طولانی به تماشایشان نشستم و لذت بردم؛ وقتی رسیدم، تازه دست به كار شده بودند و عده شان كامل نشده بود. جمع شده و حلقه ای زده بودند و در مركزش چند نفر از روی كتابچه نوحه ای را میخواندند و در بخشهایی از آن كه اوج میگرفت و موسیقیش زیباتر میشد، حلقه های دورتر نیز همراهیشان میكردند. یادم است یك جای همین اوج خوانی، كلمه ی "زینب" را كه میگفتند، اشكها جاری میشد و صدای ناله ی برخیشان برمیخاست. در بخش بعدی آیینشان، اندك اندك دیگرانشان هم رسیدند؛ چند صف تشكیل دادند كه صفها، دو به دو روبروی هم بودند. باز همان گروه چند نفری حلقه، پشت این صفها، دسته جمعی نوحه میخواندند و به گمانم صفها نیز گاهی همنوایی میكردند و آرام آرام سینه میزدند و از یك جایی به بعد صدای نوحه قطع میشد و با تمام قدرت دستها را بالا برده و چپ و راست -به نوبت- با تمام توان بر سینه ی خود میكوفتند و گاه نعره ای نیز میكشیدند؛ صحنه ای كه در تلویزیون بسیار شاهدش بوده ایم. صدای این سینه زنی تمام عیار سی چهل نفره چنان شدید بود كه كه گویی اطرافت زلزله شده است؛ ترق ترق ترق...! خلوص و ارادت این جمع از من نیز در همراهی، مبلغی اشك گرفت و دقایقی چون چندی از تماشاگران، سینه زدم. از آن دقایق واقعا لذت بردم.
در همه ی دقایقی كه گرد این قومِ به زیارت آمده بودم، بلندگوی حرم با صدای پرحجم گوش آزار، سخنرانی روحانیی را پخش میكرد كه انگار در یك جایی از همین حرم برای جمعی منبر رفته بود و از جمله یادم است كه در باب مسائل سیاسی حرف میزد و مدح و ثنای قدرتمندان روزگار را نیز میگفت. حجم صدای آزاردهنده ی این بلندگو، صدای نوحه خوانی دسته جمعی زائران پاكستانی را هم گاه تحت تأثیر قرار میداد و اگر نبود شدت ارادت و دلدادگی این جمع، چه بسا چون دیگر دسته های مشغول در حرم، كسی گرد ایشان نمیگشت و توجهی جلب نمیكردند. در حرم دسته های عزاداری با اعضای بسیار كم و بی رمق هموطنانمان نیز در رفت و آمد بودند كه با طبلهای بزرگ و سنجها و بلندگوها و... هم هیچ شور و حالی برنمیانگیختند؛ نه در خود و نه در بینندگان؛ چند پیرمرد و چند تن جوان و میانسال و بیش از آنها پسربچه، دو صف راه انداخته و با بلندگو و طبل و سنج، با كبكبه و دبدبه وارد حرم میشدند و سر و صدای طبلشان و نوحه خوان بی حس و حال و خارج خوانشان، بر آلودگی صوتی فضای حرم میافزایند. تأسف خوردم كه این آیینمان نیز از دستمان رفته و شور و حالش را هم دیگر باید در پاكستانیها سراغ بگیریم!
اعراب عموما عراقی نیز دسته دسته در حرم و اطرافش به چشم میخورند. از جمله ویژگیهای این دسته های عربی، حضور پرشمار زنهاست.
اصلا یادم نیست كه دیده امشان یا نه ولی به گمانم چشم بسته باید حضور دسته های كبوتر را در حرم حضرت معصومه هم بپذیریم. با این حال یادداشت كرده ام كه در فضای حرم، شب هنگام خفاشهای چندی در پروازند. به ویژه در ارتفاع بالاتر و دور و بر گلدسته ها.
در حرم هر كسی را در حالی میبینی اما آن چنان كه در حرم امام رضا نیز پیشتر تجربه كرده ام، عموم كسانی كه به حرم میآیند، در چهره و رفتارشان آن متانت و افتادگی و خاكساری یك ارادتمند درگاه را نمیابی. عموما آمده اند كه یك رسم و سنت را به جا آورند. بسیاری آمده اند كه یك حاجتی بگیرند و كاسبیی كرده باشند. شاید تك و توك كسی را بیابی كه غرق در حس و حال عاشقی و ارادت خالصانه، به دیدار آمده باشد. و چه لذتی است حتی دیدن چنین كسی.
در گوشه ای از صحن حرم نشسته بودم و اطراف را نظاره میكردم كه دو مرد جوان و زنی میانسال آمدند و روی فرش پهن شده در صحن، نزدیك من نشستند. مادر و پسری بودند كه با خواستگار دختر خانواده جلسه ای در حرم گذاشته بودند. هر سه ی این جمع مینمود كه از آن مذهبیهای مقید سفت و سخت باشند. جلسه ی واقعی میان مادر خانواده و خواستگار بود اما نمیشد یك زن میانسال پوشیده كه فقط اندكی بیش از بینیش پیدا بود، با یك جوان غریبه، تنها وارد گفتگو شوند و باید یكی از محارم ذكور هم در جلسه حضور پیدا میكرد. و كجا بهتر از فضای مقدس و عمومی حرم. پسر خانواده كه وسط آن دو نفر نشسته بود، عملا حرفی برای گفتن نداشت و گفتگوها میان مادر دختر و خواستگار جوان در جریان بود. خواستگار هم كه خیلی بچه مثبت بود، وضعیت دانشجویی خود و بی پولی و مشغول بودنش در مغازه ی پدر را توضیح میداد و از برنامه هایش برای سرگرفتن ازدواج میگفت.
اتفاقی، یكی از هم دانشگاهیهای زاهدانم را در بازارهای دور حرم دیدم كه كفش فروشی داشت. خوش و بش كردیم و از حال همدیگر و نیز دوستان مشترك پرسیدیم.
در قم، هتل زیاد و نسبتا ارزان است و مانند مشهد، عموما هم دور و بر حرمند. در یكی از مسافرخانه های دور حرم اتاق گرفتم كه امكانات و نظافتش خوب بود و قیمت مناسب اما باز محض رعایت بهداشت، پرسیدم اینجا زائر پاكستانی نیز میپذیرند یا نه؟ در دقایقی كه دنبال هتل گشته بودم، متوجه شده بودم جاهایی كه زائران پاكستانی را میپذیرند، سطح بهداشتی پایینتری دارند. از آنجایی كه همسایگان پاكستانیمان اهتمام كمتری در رعایت بهداشت دارند، ترجیح میدادم در هتل با ایشان در پیوند نباشم! از حس دوگانه ای كه در آن یكی دو روز به پاكستانیها پیدا كرده بودم، حس شرمساری داشتم.
یك آقای عرب دیدم كه در خشكشویی كار میكرد و خانم عرب جوانی كه در داروخانه مشغول بود. آن آقا از معاودین بود اما دختر جوان با خانواده اش مهاجرت كرده بودند. معاودین به معنای بازگشت كنندگان، كسانیند كه اصالتی ایرانی داشته و ساكن عراق بوده اند و در دهه 50 خورشیدی، صدام ایشان را با خانواده، به ایران باز میگرداند. از این معاودین، تا كنون هر چه دیده ام، از نظر ما ایرانیها بیشتر عربند؛ لهجه ی فارسی و قیافه و حتی گاه لباسشان. خود آنها نیز دلبستگیشان بیشتر به عراق است اما مهر ایرانی بودن برشان زده بوده اند و اخراجشان كرده بودند! بی آنكه بخواهم قضاوت ارزشی بكنم، به نظرم آمد رفتار و بیشتر، گفتار عربهای عراقی كه دیده ام، تندتر از ایرانیهاست. مثلا آن دختر جوان، با خشونت و تندی خاصی پول را از مشتری میگرفت و یا خورد یا جنسش را میداد ولی وقتی به چهره اش دقت میكردی، اصلا خشونتی نداشت و كاملا آرام بود. آن آقای خشكشویی هم آهنگ سخنش را جوری بالا میبرد و خشن میكرد كه حس میكردی دعوا دارد اما هی كه این قضیه تكرار میشد و میدیدم اتفاقی نمیافتد، به این نتیجه میرسیدم این جزوی از نوع سخن گفتنش است. در كل به نظرم آمد كه این پسرعموهای عربمان آهنگ جمله های فارسی را خوب فرانگرفته اند و مثلا جمله ای را كه نباید، با آهنگ خیزان ادا میكنند و این حالت را زیاد تكرار میكردند كه جمله ها را خشن و حتی دریافتن معنی را برای لحظه ای دشوار میكرد. گمان میكنم باید آهنگ سخن گفتن این عزیزان برگرفته از زبان مادریشان بوده باشد. خانم جوان شاغل در داروخانه، زاده ی كربلا بود اما از كودكی در ایران بوده است و شناسنامه ی ایرانی هم نداشت و از این لنگ در هوایی هم گله داشت. از وی پرسیدم كه آیا گاه با روحیه ی ضدعربی ایرانیان مواجه شده است؟ و اگر شده، چه حسی داشته؟ تأیید كرد كه با چنین پدیده ای مواجه میشوند و انتظار چنین برخوردهایی اصلا برایشان چیز غریبی نیست. از چنین گرایشهای نژادپرستانه و ضدقومیی گله داشت و من به عنوان یك ایرانی از آنچه میشنیدم شرمسار بودم.
قیافه های بربری، از زن و مرد و پیر و جوان و حتی روحانی در قم زیاد به چشمم خورد كه گمان میكنم از هزاره جات افغانستان باشند. از سر و وضع و سلوكشان چنین دریافتم كه در قم بومی شده اند.
به نظرم آمد كه در قم و كاشان، مردانی كه با ریش و سبیل و ظاهر مذهبی بودند، بیشتر از داروخانه های دیگر شهرهایند.
با این كه قم در نیمه ی شمالی ایران است اما مردمش را تیره پوست تر از شهرهای حدود یادشده یافتم. قمیها، حتی از مردم شهر نزدیكش -كاشان- هم تیره پوست ترند.
در قم هم تك و توك خانم چادر رنگی به چشمم خورد.
در قم یك كاروان شتر 4-5 تایی دیدم و با این كه دهه ی محرم خیلی وقت بود سپری شده بود، حدس زدم برای نمایشهای آیین محرم اینها را به شهر آورده اند. روز بعدش نیز یك سوار را دیدم كه بر اسبش، در خیابان شلوغ طالقانی، پیش از سه راه بازار، یورتمه میتاخت! بعد از آن باز هم در شهر یك اسب و سوار دیدم كه یك اسب یدك هم از پیشان كشیده میشد
در قم، موتورهای چندی را میدیدم كه شب با چراغ خاموش در خیابانها میتاختند و حتی برخیشان زن و بچه را نیز سوار كرده بودند! همچنین موتورهایی كه خلاف جهت در كنار خیابان ویراژ میدادند نیز كم نبودند و اگر كنار خیابان ایستاده باشی یا قدم بزنی، از این خلاف رانان باید كه در اندیشه باشی!
شب دوم حضورم، در طبقه ی دوم پیتزافروشیی نشسته و مشغول خوردن بودم كه صدای زنی را شنیدم كه در حین بالا آمدن از پله ها به همراهانش در طبقه ی پایین، با تركی نه چندان غلیظی داشت میگفت "دِ گئبَلك قویمسن" (بگو قارچ نگذارد). فهمیدم خانواده ی تركی دارند میآیند بالا. لحظاتی بعد خانمی آمد و در میز كناری من نشست. دیدم لباس یكسره ای بر تن دارد و سربندش نیز شبیه اعراب است و پوستش نیز تیره میباشد. خیلی تعجب كردم كه این دیگر چه جور تركی است كه بیشتر عرب به نظر میرسد! زود حدس زدم كه نباید ایرانی باشند و احتمالا عراقیند. گفتگو را به تركی آغاز كردم و ظنم تأیید شد كه عراقیند. پرسیدم در ایران چه میكنند، گفت برای درمان دخترمان آمده ایم. شوهر و دختر زن هم سر رسیدند. خانم، من را به همسرش نشان داد و گفت ایشان هم ترك است. این خانواده از ترك (تركمن) های موصل بودند كه در حمله ی داعش، آنگونه كه میگفتند، چون شیعه بوده اند، خان و مانشان را از دست داده و گریخته و اكنون ساكن كربلایند. سخن كه به داعش رسید، زن و شوهر جوان میز پشت سری ما هم با تركی ایرانی وارد گفتگو شدند. جدای از قیافه و لباس، حتی لهجه و واژگان تركی این خانواده ی عراقی نیز عمیقا تحت تأثیر عربی بود. در آن روزها بحث استقلال كردستان از عراق داغ بود و من در راستای ایرانپرستی و گسترش ایران، اكیدا طرفدار تحقق چنین طرحی بودم. نظر این خانواده را در مورد استقلال كردستان پرسیدم. احساسات كاملا منفی نسبت به كردها و بارزانی بروز دادند و گفتند كار بسیار سختی است و كردها نمیتوانند انجامش دهند. در اظهار نظری عجیب، پدر خانواده مدعی بود كردها نه تنها با داعش برای حمله به موصل همكاری میكرده اند بلكه در این راستا حتی پول داده و حمایت هم كرده اند. بیشتر صحبت كردیم و ایشان ادعاهایی را مطرح كردند از جمله این كه اربیل و كركوك ابتدا مال تركها (تركمنها) بوده و در دوره ی صدام كردها آمده و این شهرها را گرفته اند! به گمانم شاید ادعای ایشان در این واقعیت ریشه داشته باشد كه زمانی، این مناطق تحت حاكمیت خلافت عثمانی بوده. پرسیدم و پدر خانواده میگفت اكنون در كركوك تعداد كردها بیشتر از اعراب است. پرسیدم خودتان را بیشتر به كدام گروه تركها شبیه و نزدیك میبینید كه گفتند تركمنهای سوریه. گفتم من اهل شهری در شمال خراسان و نزدیك مشهد و هم مرز با تركمنستانم. گفتم در شهر و منطقه ی ما هم تركمنها بسیارند ولی بر خلاف شما، آنها سنی مذهبند و نیز عموما از لحاظ قیافه، از دیگر مردم بازشناخته میشوند. نیز گفتم كه مادرم از كردهای خراسان است و كردهای خراسان شیعه استند و اصالتا از كردهای علوی آناتولی بوده اند كه به خراسان كوچ كرده و در طی زمان شیعه شده اند. پدر خانواده گفت ما تركمنها هم علوی بوده ایم و بعدها شیعه شده ایم. فراموش كردم سوال مهم دیگری را بپرسم و آن رویكرد تركمنهای عراق به ایران و تركیه بود. اگر چه با توجه به حضور این خانواده در قم، میتوان برای بخشی از این سوال جواب داشت.



نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 12 مرداد 1397 05:47 ب.ظ
در دهه ی پایانی مهرماه 96 به كاشان رفتم. اگرچه هنوز دو ماهه ی محرم و صفر پایان نگرفته بود اما شهر برای منی كه چنین جاهایی را ندیده ام، چهره ی دهه ی محرم داشت؛ پرچمهای سیاه بسیاری در جای جای شهر افراشته بودند. پرده نوشته های سیاه و سفید بلندی نیز جاهای مختلف بودند و به ویژه وقتی بر فراز عرض خیابانها، پشت سر هم ردیف شده بودند، خیلی جلوه داشتند. خیمه های عزاداری كه دیدم شب نوحه پخش میكردند و از حاضران یا گذریها پذیرایی میكردند نیز در نقطه نقطه ی شهر به چشم میخوردند. پیدا بود خیلیها برای مراجعه به این خیمه ها از خانه بیرون زده اند. یك خیابان فرعی را در مركز شهر دیدم كه طاق نصرتهایی را به فاصله ی چند متر پشت هم در آن علم كرده و همه را سیاه پوش نموده بودند. این طاق نصرتها به مسجد بزرگی با دیوارهای بلند ختم میشد كه همه ی نمای بیرونی مسجد را با پرده نوشته های عظیم سیاه پوشانده بودند. یكی از دوستان دانشمند را كه از حضورم در كاشان آگاه كردم، بی مقدمه گفت آنجا "شیعه ترین شهر جهان" است. و یادآور شد كه ضمن قوی بودن باورها و آیینهای شیعی در كاشان امروز، در قرون اولیه ی اسلامی كه شیعه در اقلیت محض بوده و تحت فشار و پیگرد، این شهر كانون تشیع به شمار میرفته.
یك میدانی هم در كاشان هست كه سازه ای نمادین تركیبی و با خطوط منحنی را در آن علم كرده و اطراف و بدنه ی آن، شعارها و شعرهای عاشورایی نقش برجسته است؛ هل من ناصر ینصرنی، كل یوم عاشورا و كل ارض كربلا، باز این چه شورش است كه در خلق عالم است و... . من این میدان را در شب دیدم كه با نورپردازیش، خیلی زیبا بود.
كاشان شهر نسبتا كم درختی است و حالت كویری دارد. درختانش هم چندان سرحال نیستند. خیلی از معابر و خیابانها در كاشان سر و وضع زیبا و تمیزی ندارند. در این شهر خانه های زیادی دیدم كه دست كم نمای بیرونیشان مجلل و كارشده بود و كاخ مانند. حدس زدم آدم پولدار در این شهر باید زیاد باشد. اما نكته اینجا بود كه این خانه ها را عموما در جاهایی میدیدم كه به نظر نمیرسید محله ی ترتمیز و آباد و جای خوب شهر باشد!
در كاشان هم مثل نهاوند، فروشگاههایی در كنار خیابان بود كه با ام دی اف، قسمت بندی كرده بودندشان و درمانگاه و مطب زده بودند.
در همان ابتدای حضور در كاشان، با توجه به حضور پررنگ افغانستانیها، آدم میتواند حدس بزند اینجا یا شهر صنعتی است یا به دلیلی دیگر، درآمد باید در آن نسبتا خوب باشد. در میان ایرانیان شهر نیز ته چهره های تركی-مغولی، گاه به چشم میخورند. سر و وضع مردم شهر، مانند خیابانهایش اصلا شیك و ترتمیز نیست. با این حال بسیاریِ نسبیِ انواع كافی شاپها و پیتزافروشیها و... كه لوكس به نظر میرسیدند، در كاشان توجهم را جلب كرد. مردم قدبلند چهارشانه نیز در كاشان زیادند كه با تصور من مبنی بر ریزجثه بودن نسبی ایرانیان مركزی، نمیخواند و از این رو تعجب میكردم. گمانم آن است كه این ویژگی از ژن مشتركی با مردم استانهای مركزی و لرستان و آن حوالی ناشی شده است.
عكس امام خمینی و آقای خامنه ای در مغازه های بازار سنتی كاشان زیاد به چشمم خورد. عكس آقای طالقانی هم یك جا به چشمم خورد. عكس برخی روحانیان دیگر را نیز دیدم كه نمیدانم كه بودند. در هیچ جای كشور این همه عكس پیشوایان مذهبی را بر در و دیوارها ندیده بودم. كاغذها و پوسترهای حاوی مطالب و شعارهای مذهبی هم در مغازه ها زیاد به چشم میخوردند.
گردشگران خارجی چندی را در كاشان و به ویژه بازار سنتیش دیدم كه عموما مردم شرق آسیا و اروپایی تبارها بودند. در بازار سنتی دو خانم اسپانیایی میانه سال كه از گروهشان جدا مانده و گم شده بودند را دیدم كه دنبال كسی میگشتند كه انگلیسی بداند و راهنماییشان كند و اهل بازار انگلیسی نمیدانستند. وقتی نزدیك شدم، نمیدانم از چه فهمیدند كه من باید انگلیسی بدانم! با اندك انگلیسیی كه میدانستم، مشكلشان را فهمیدم. گوشی همراه هم نداشتند و شماره ای از راهنمای گروه یا همراهانشان نداشتند كه زنگ بزنیم و بدانیم اكنون در كجای شهر یا بازارند. آن طور كه میگفتند، فهمیدم میعادگاهشان میدان كنار بازار است. طفلیها كمی مظطرب بودند. تا رسیدن به گروهشان، راهنماییشان كردم.
بازار سنتی كاشان نسبتا بزرگ و تو در تو و شكیل و با گنبدهای مرتب است. گنبد امین الدوله خیلی بزرگ و بسیار زیبا و خوشرنگ است و حس جلال و شكوه خاصی را منتقل میكند.
بین همه ی شهرهایی كه رفته ام، با توجه به وسعت و جمعیت، حس میكنم كاشان بیشتر از بقیه ی جاها بناهای سنتی و قدیمی دارد. و شاید بیش از دیگر شهرهایی كه رفته ام، اینجا هویت خودش و نكته ها و چیزهای ممیزه اش را دارد؛ لهجه، خرده فرهنگ مذهبی غلیظ، بناهای قدیمی و... .
در كاشان موتور زیاد است اما نه به اندازه ی سبزوار. موتورهای كاشانی خیلی ویراژ میدهند و سبقتهای ناجور میگیرند و خود و دیگران را به خطر و دردسر میاندازند.


نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 5 مرداد 1397 03:08 ب.ظ
در یك عصر پاییزی از نهاوند به تویسركان رسیدم؛ به شهر گردو. دور و بر شهر پر از باغ است و اگر چه گرد و غبار معمول این سالهای آب و خاك ما، آن طراوت و تازگی را از منظره ها گرفته اما همان امید سرسبزی نیز در این كشورِ رو به خشكیدگی زیباست. نه فقط اطراف، كه درون شهر تویسركان نیز پر از درخت گردو است. باغهای بادام هم اطراف شهر زیاد دیدم. شهر باصفا است اما برخورد مردمش به لطافت طبیعتش نیست. آداب دانی هم خود مرتبه ای است. در جای جای شهر؛ زمین خالی، خرابه، پیاده رو و... كپه های پوست سبز گردو را میتوان دید كه عموما نیز به خاطر اندكی ماندگی سیاه شده اند.
توی شهر جای مناسبی برای اقامت گیرم نیامد، درست یادم نیست شاید هم اصلا جایی گیرم نیامد. ناچار به هتل فاران رفتم كه بیرون شهر بود و البته پیاده هم 15-20 دقیقه بیشتر با شهر فاصله نداشت. هتل فاران در دامنه ی تپه ای در شرق شهر است و در میان باغها و تپه ها و دره ها و در كنار مزار رضی الدین آرتیمانی (آنچنان كه محلیها میگویند؛ میررضی) قرار دارد. خیلی جای باصفایی است، به تصور من خاصه اگر بهار یا زمستان باشد. مرد نسبتا قدبلند خوشتیپ تركه ایی صاحب هتل بود كه دهه ی هفتم عمر را آغاز كرده بود. از آن دل گنده های لوطی مشرب به نظر میرسید. اهل شهر ری بود و لهجه ی غلیظ تهرانی داشت. گویا در این زیبایی خلوت عزلت گزیده بود. از مصاحبت و رسیدگیش لذت میبردم. میگفت همین زمستان گذشته، اینجا یك متر (و شاید بیشتر) برف آمده بود. دلم برای بودن در چنین برفی ضعف رفت!
از حاج آقای خوش مجلس (صاحب هتل) چگونگی آمدنش به این گوشه را پرسیدم و سخن به فرهنگ مردم محلی رسید و او با همان آرامشی كه در رفتار و سخنش بود از استاد دانشگاه بازنشسته ای میگفت كه مفتون طبیعت و خلوت تویسركان شده و خواسته بود همه ی سرمایه را جمع كرده و در تویسركان مستقلاتی علم كند و ساكن شود. گویا به پیشنهاد و تأكید حاج آقا، خانه ای را برای یك سال اجاره كرده بوده تا ببیند میتواند در میان این مردم زندگی كند یا نه؟ و بیشتر از یك سال نتوانسته بوده با محلیها كنار بیاید و برگشته بوده.
وسیله ی رفت و آمد از هتل فاران به شهر برای كسی كه ماشین شخصی ندارد، یا تاكسی تلفنی است یا خط یازده كه من دومی را ترجیح دادم و در یك عصر آفتابی، این راه زیبا را سرپایینی پیمودم و شب سربالایی برگشتم.
شب، چند دقیقه آن طرفتر، به پارك نوساز اما فرسوده و نیمه جان و نسبتا خراب كنار آرامگاه میررضی رفتم تا ساقی نامه را تمرین كنم. ساقی نامه شعری از میررضی است كه در آواز بیات اصفهان ساخته شده و اخیرا آن را در كلاس فراگرفته بودم؛ الهی به مستان میخانه ات / به عقل آفرینان دیوانه ات... . محوطه ی آرامگاه میررضی، دورش دیوار كوتاهی داشت و روی آن نرده های فلزی. درون محوطه كاملا پیدا بود اما ساعت گذشته بود و آرامگاه تعطیل. چراغ خانه نگهبان آرامگاه روشن بود و نیز نورافكن بلند پارك هم اطراف را روشن كرده بود. بزرگی درختان آرامگاه، بر خلاف پارك، نشان از قدمت و رسیدگی میداد. گویا میررضی اهل آرتیمان (روستایی بالاسر تویسركان) بوده.
تویسركان اگرچه شهر كوچكی است با جمعیت تقریبی 50 هزار نفر، اما باغداری پررونق و خوش قیمتی محصول اصلیش (گردو) مرا به این گمان انداخته بود كه مردم نسبتا پولداری باید داشته باشد، مثلا چیزی شاید نزدیك به محلاتیها. اما در بازار كه چرخی میزنی، درمیابی اینجا نیز ضعف اقتصادی و فقر، قلمروهای پهناوری دارند. سر و وضع مردم تویسركان دست كمی از نهاوندیها ندارد و عموما شیك و ترتمیز نیستند. لهجه ی محلیشان نیز مینمایاند كه باید عموما لر یا لك (فرقشان را نمیدانم) باشند. البته اگر اشتباه نكرده باشم، اینجا نیز تركی به گوشم خورد. داروخانه ها نیز شبیه دژهای نهاوندند اما نه آن اندازه استوار و نفوذناپذیر و از این رو به نظر میرسد شدت و دامنه ی حملات طایفه ی ارباب رجوع در این شهر كمتر است!
صبح، هنگام رفتن از تویسركان، دیدم درون شهر، خیلی جاها دود بود. پرسیدم، گفتند دود ناشی از سوزاندن شاخ و برگ درختان گردوی برداشت شده است. میگویند این دود دادن برای درخت خاصیت دارد! الله اعلم.


نویسنده : سروش
تاریخ : سه شنبه 2 مرداد 1397 08:44 ب.ظ
دیروز، توی خیابان آیت، نرسیده به خیابان دماوند، از تاكسی پیاده شدم. آمدم كه وارد پیاده رو شوم، یك سكه ی 500 تومانی دیدم. آمدم كه رد شوم، دیدم نمیتوانم بی تفاوت بگذرم و بروم. یك قدم برگشتم و برش داشتم اما ذهنم درگیر بود كه چه كارش میتوانم بكنم؟ به صندوق صدقات كمیته ی امداد بیاندازم؟ همان صندوقهایی كه معتادان بدحال مدام بهشان دستبرد میزنند! همانهایی كه آنچه درشان از دستبرد معتادان خیابان گرد در امان میماند، به امانتداران شریفی میرسد كه در یك قلم با بودجه ی محرومان به واردات و تجارت خودروهای لوكس اقدام كرده اند یا در مواردی دیگر، این كمكها و بودجه ها را صرف اهداف سلیقه ای و فرقه ای و ناملّی (غیر ملی) در كشورهای دیگر میكنند! چه كارش میتوانستم كرد؟ به گدا میدادم؟ هرگز! كار اگر دست من بود كه مثلا گدایی را جرم اعلام میكردم! به یك نیازمند واقعی میدادمش؟ حالا گیریم كه حوصله اش را هم داشتم و میگشتم و آن روز یك نیازمند آبرودار هم پیدا میكردم، آخر 500 تومان هم پول است؟! كرایه یك مسیر تاكسی شهری هم نمیشود! دست كم باید 100 برابر این پول صرف كنی تا رویت بشود چیزی كف دست كسی بگذاری! بگذارمش توی جیب خودم؟ چه فكر خنده داری! برنداشتنش از روی زمین و ترتیب اثر ندادن به آن محتملتر بود تا مال خود كردنش! حالا میذاشتمش توی جیبم، بعدا در عوض و در یك فرصت مناسب، جایی صرف كاری خیر و عام المنفعه میكردمش! اگر فراموش كردم چه؟! اصلا چرا باید نقد را به نسیه بدهم؟ مهمتر از همه، چرا باید خودم را با این كراهت درگیر كنم كه چنین چیزی را توی جیبم گذاشته ام؟!
در همین احوال و افكار بودم كه در ایستگاه دروازه دولت از اتوبوس بی آر تی پیاده شدم و چند ده قدم بالاتر رفتم توی بقالی. داشتم خریدم را حساب میكردم كه فكر بكری به ذهنم آمد؛ پرسیدم آقا صندوق صدقات دارید؟ به ورودی فروشگاه اشاره كرد. رفتم دیدم یك صندوق صدقات فلزی كوچك دیواری سبز رنگ كه نام مذهبی یك خیریه رویش نوشته شده بود، آنجا نصب است. با این كه در این روزگار پریشانی به هیچ چیزمان اعتماد نیست، علی رغم بدبینی عمومی، با از نظر گذراندن این امیدواری كه گردانندگان این خیریه با صداقت و اخلاص و به خاطر انسانیت این پولها را صرف میكنند، 500 تومانی ناقابل پیداشده را درون صندوق انداختم و باری از دلم برداشته شد. اما همچنان در حیرتم از این حقیقت دهشتناك كه چطور به اینجا رسیدیم كه به اندازه ی پول یك شكلات هم به سازمانهای خیریه ی این جامعه اعتبار نمانده؟!!


نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 29 تیر 1397 04:51 ب.ظ
نهاوند شهر پردرخت كوچكی است با جمعیت تقریبا 70 هزار نفر در جنوب استان همدان. این شهر از شرق به ملایر و از شمال به تویسركان محدود میشود. همچنین بر سر راه بروجرد (استان لرستان) به استان كرمانشاه قرار دارد. نهاوند شهر ناهمواری است و سربالایی و سراشیبی در آن بسیار. حتی در خیابانی دیدم كه خانه ی دو همسایه را صخره ی سنگی ستبری به پهنای چند متر از هم جدا كرده. بازار سنتی شهر نیز در همین بافت ناهموار قرار دارد و نه از بابت مشتریان و نه از جهت معماری و ترتمیزی، حرفی برای گفتن ندارد.
مردم نهاوند اصلا شیك نیستند و در قیاس با ملایریها، قیافه ها و پوشش روستایی طوری دارند. همچنین نهاوندیها به طور محسوسی نسبت به همدانیها و حتی ملایریها تیره پوست ترند. برخی زنها -عموما میانسال و مسن- را دیدم كه لباس محلی بر تن و دستار بر سر داشتند. و روی دست همین زنان بود كه عموما خالكوبی میدیدم. دقت نكردم ولی شاید روی صورتهایشان هم بوده باشد. لباس محلی تن مردها ندیدم. لهجه ی نهاوندیها نسبت به مثلا ملایریها خیلی بومیتر حس میشود. در ملایر تهرانی شدگی و گرایش به لهجه ی معیار بیشتر بود. لهجه ی نهاوندیها من را یاد فارسی كرماشانی میاندازد.
اگر درست دانسته باشم، مردم نهاوند از قوم لرند. البته برایم عجیب نخواهد بود كه در میانشان لك نیز وجود داشته باشد چرا كه این دو گروه قبایل در غرب كشور در هم تنیده اند و بازشناسیشان از یكدیگر، دست كم برای چون منی دشوار است مگر به اقرار خودشان. این كه اساسا تفاوت زبانهای لری، لكی و كردی جنوبی چیست هم خود جای بحث دارد كه من تخصصی در آن ندارم و فقط سوالی برایم هست و آن این كه اقوام لر و لك و كرد (كردهای كرماشان و ایلام)، تقسیم بندیهای قومیشان مبنای زبانی هم دارد و یا ممكن است مثلا زبان فلان قبیله ی لك بیشتر از آن كه شبیه زبان دیگر قبایل لك باشد، شبیه فلان قبیله ی كرد یا لر باشد؟ و چیزهایی از این دست.
دو خاصیت ظاهری صورتهای كشیده و چشمهای باریك به هم نزدیك را در نهاوندیها زیاد میدیدم، خاصه كه هر دوی این ویژگیها خیلی وقتها در یك چهره جمع شده بودند. حس نكردم این باریك چشمی از نوع تركی-مغولی باشد. در برخی از نهاوندیها خاصیتهای چهره ی تركی-مغولی را میتوان یافت كه آن نیز در قالب چهره های لری (صورتها و بینیهای كشیده و...) ریخته شده و چنین حدس میزنم كه در روزگاری یا دوره هایی گروهی از مردم كه حامل ژنهای تركی مغولی بوده اند، در مردم این محل حل شده اند.
بینیهای كشیده ی نوك پایین مخروطی شكل كه بالای بینی (محل اتصال به پیشانی) نازك است (و از این جهت چشمها به یكدیگر نزدیك میباشند)، در میان مردم نهاوند زیاد است. انتظار داشتم بینیهای عقابی شكل و بزرگ زیاد ببینم ولی بیشتر بینیهای كشیده و باریك نوك پایین دیدم و عقابی شكلها تك و توك بودند. چشم رنگیها در نهاوند نیز هستند اما نه به اندازه ی ملایر و همدان.
پیشتر تعریف قد و هیكل نهاوندیها را بارها شنیده بودم و با آنچه اخیرا در شهر همسایه (ملایر) و استان همجوار (مركزی) دیده بودم یا آن چیزهایی كه پیشتر از قد و بالای مردم دو استان همجوار (كرماشان و لرستان) در ذهن داشتم، این ذهنیتم تقویت شده بود و انتظار داشتم غول پیكرترین مردم ایران را در نهاوند ملاقات كنم! اما اگرچه در نهاوند نیز بلندقامتان و پهن پیكران كم نیستند، آنچنان كه فكر میكردم و توصیف میكردند، نبودند و مثلا به پای ملایریها نمیرسیدند.
با این كه از چند نهاوندی غریبه مهربانی و لطف دیدم اما رفتارهای سطح پایین زیاد به چشمم آمد. به نظر میرسد عموم مردم این شهر مستقیما خاستگاه روستایی دارند. این را در پوشش و رفتار و گفتارشان میتوان دریافت. معتادان بدحال و ناجور هم در سطح شهر زیاد به چشم میخورند.
چند جا دیدم كه یك مغازه ی كنار خیابان را با ام دی اف پارتیشن بندی كرده اند و مطب دكتر ساخته اند، آن هم نه شیك و ترتمیز. معمول بودن چنین پدیده ای در یك شهر برایم عجیب بود. نكته ی دیگری كه در نهاوند خیلی مرا شگفت زده كرد، این بود كه داروخانه ها قسمت اجناس و كاركنان را از قسمت حضور و مراجعه ی مشتریان، مانند دژ نفوذناپذیر و دیده نشونده ای جدا كرده بودند و فقط به اندازه ی یكی دو سوراخ كوچك برای ارتباط با مشتری جا گذاشته بودند. یا دیوار پیشخوان را تا سقف بالا برده یا روی دیوار معمولا نیم قد داروخانه یك دیوار ام دی افی تا سقف یا نزدیك آن كار كرده بودند یا اگر این قسمت شیشه ای بود، كاملا با كاغذ پوشیده شده و دیدی به داخل نداشت! حدس زدم اصحاب داروخانه باید آزارهای زیادی از مراجعان دیده باشند كه این چنین سنگربندی كرده اند. از برخیشان كه علت این دژسازی را پرسیدم، از بی فرهنگی مردم و مراجعان و دست اندازیها و... گفتند و خاطرنشان كردند كه داروخانه ها ناچار این فضا را پوشانده اند تا از آزار مردم در امان باشند!
عصر كه رسیدیم نهاوند، در ورودی شهر دو اتوبوس پاكستانی دیدیم كه بر سر راه رفتن به كربلا، آنجا توقف كرده بودند. مردان این جمع پیراهنهای بلند و شلوارهای گشاد بر تن (مثل لباس بلوچی) و نیز كلاههایی شبیه احمدشاه مسعود بر سر داشتند. فاصله چندان نبود كه در مورد لباسهای زنانشان چیز خاصی بگویم. یك نفر همراه ما در تاكسی برون شهری، در مورد این زائران پاكستانی با حس نفرتی میگفت كه همه شان تروریست و داعشیند و میآیند اینجا كه بمب بگذارند! اتوبوسهای این دوستان پاكستانی، از انواع ایرانیش كوچكتر و رنگارنگتر بودند اما مانند آن اتوبوسهای كلاسیك پاكستانی كه خیلی نقش و نگار دارند و چیز میز به آنها آویزان است، نبود.
در نهاوند، دقایقی با راننده ی تاكسی مودبی همسفر شدم كه از سبیل پرپشت بلند سرپایینش و ریش كوتاه پروفسریش حدس زدم باید اهل حق باشد. جسارت به خرج داده و ازش پرسیدم و با خوشحالی تأیید كرد كه اهل حق است. گفت در این شهر اهل حقها بومیند. همچنین وقتی گفتم در دماوند مینشینیم، گفت در رودهن و بومهن (دو شهر نزدیك دماوند كه جمعیت بومی اهل حق دارند) قوم و خویش دارند. خیلی تعارف كرد كه آن شب را به منزلشان بروم. چند بار گفت "به مولا خوشحال میشیم". به شاه مردان سوگند كه از این جمله اش ذوق میكردم. خیلی دوست داشتم در جمعشان باشم و از بود و باششان سر در بیاورم اما این آشنایی مختصر برای پذیرفتن چنین دعوتی برایم كافی نبود.
اطراف نهاوند كشاورزی و باغداری رونق خوبی دارد. با این كه اوایل پاییز است، باغها و خیلی از زمینهای كشاورزی همچنان سرسبزند. در زمینهای كشاورزی، اتاقكهای كوچك كم ارتفاعی دیدم، ساخته شده از چوب و پوشال كه نكته ی جالبشان دیوارها و سقفی بود، تماما پوشیده با شاخ و برگ گیاه رونده ای مثل كدو. انگار كدو را كاشته بودند تا این سازه را بپوشاند. به گمانم چنین اتاقهای تابستانیی با دیواره ای از گیاه زنده باید خنك باشند.


نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 22 تیر 1397 09:47 ب.ظ
ملایر در جنوب همدان است و سر راه همدان به اراك. همچنین از غرب به نهاوند و از جنوب به بروجرد محدود میشود. اینجا نیز اگرچه در گرد و غبار تنیده بود اما وضع همدان اسف انگیزتر بود.
ملایر با آنكه شهر نسبتا سرسبز و پردرختی است، انبوه درختانش چندان خوش چهره نیستند چرا كه درشان نظم و یكدستی رعایت نشده؛ مثلا خیلی جاها یك درختی پیر و بزرگ است و درخت كناریش نهالی است. یا این كه یكی چنار است و درخت كناریش نوعی دیگر.
در همدان بسامد ته چهره های تركی-مغولی زیاد نبود و شدت این نوع چهره ها نیز ملایم به نظر میرسید. در ملایر نیز این ته چهره ها هست اما احساس كردم نسبتش به كل جمعیت، كمتر از همدان باشد. با این حال غلظت بعضیهاشان از آنهایی كه در همدان دیدم بیشتر بود. چشم و ابروی ایرانی (چشمان درشت و ابروهای پرپشت كشیده) در ملایر نسبتا زیاد به چشمم آمد. چشمان رنگی نیز در این شهر كم نیستند. روی هم رفته فكر میكنم شهر همدان چشم رنگی ترین مردم ایران را داشته باشد.
در ملایر آدمهای بلندقد چهارشانه ی نسبتا زیاد دیدم و از این بابت در نظرم به اراك مانند بود. جالب است كه ملایر اگرچه در استان همدان واقع است اما خودشان هم بر این باورند كه از نظر زبان و فرهنگ بیشتر شبیه اراك (مركز استان همسایه) میباشند تا همدان! در ملایر مردم پابلند (پایین تنه ی بلند نسبت به بالاتنه)، نسبتا زیادند.
از نظر جمعیت، ملایر شهر دوم استان است. اگرچه در شهر، تك و توك تركی هم به گوشم خورد اما زبان عمده ی مردمش باید از خانواده زبانهای لری و لكی باشد. ملایریها را به نسبت همدانیها شیكتر و ترتمیزتر دیدم و از این جهت نیز به اراك شبیه ترند تا همدان. روی هم رفته به نسبت جمعیتش و این كه خیلیها مینالیدند از بیكاری و فقر منطقه و كوچ ناچار مردم به شهرهایی چون تهران، مردم ملایر را بافرهنگ و آداب دان یافتم.
یكی از مشكلاتی كه در استان همدان با آن روبرو بودم، گران بودن نسبی هتلها و اقامتگاههای آن بود. در قیاس با منطقه ای چون آذربایجان یا حتی خراسان، استان همدان از این بابت گران محسوب میشود. گویا مثل همه ی امور دیگر مملكت ما، این عرصه نیز نظم و قاعده ی دقیقی ندارد و مسئولان هر استانی یك جور اعمال سلیقه میكنند. حتی در پاكیزگی و امكانات مكانهای اقامتی هم آشكارا تفاوت سطح در استانها و حتی در اقامتگاههای یك استان وجود دارد.


نویسنده : سروش
تاریخ : دوشنبه 18 تیر 1397 09:55 ب.ظ
درست در نیمه ی مهرماه در همدان بودم. هوا چندان غبارآلود بود كه بوی خاك مشام را میازرد و در همه ی آن چند روزی كه در استان همدان بودم، وضعیت همین بود. در مركز شهر (میدان امام)، در مسافرخانه ای اتاق گرفتم. میدان امام و یكی از خیابانهای منتهی به آن را بسته و آسفالتش را كنده بودند و داشتند سنگفرش میكردند و طرحی نو میانداختند. بستر خاك و تلهای خاك و نخاله، فضای مركز شهر را غبارآلودتر نیز كرده بود.
میدان امام همدان پنج راه بزرگی است كه در زمان رضاشاه به دست مهندسان آلمانی طراحی و ساخته شده است. چند سال پیش كه سفری به همدان داشتم، همان طور كه ادعا میشد، رفت و آمد در این میدان، دهها سال پس از ساختش، همچنان روان بود و این از كرامات آلمانیها در شمار میرفت! دور تا دور این میدان، ساختمانهای قدیمی همشكل دو طبقه ای هستند كه متأثر از معماری اروپایند و به گمانم هم سن خود میدانند و یا شاید هم جزئی از آن. شكل و وضع میدان امام همدان من را یاد میدان شهرداری ارومیه انداخت. بعدها نیز میدانهای شهرداری رودسر و رشت را دیدم كه چنین حالتی داشتند؛ میدانهایی بزرگ با ساختمانهایی نسبتا همشكل و قدیمی. این كه هنوز این ساختمانهای خوش نما سرپایند و برقرار، حس قدمت و تشخصی به این میدانها و این شهرها میدهد. و نیز نباید از یاد برد كه اینها از آثار نخستین دولت مدرن ایرانی میباشند.
خیابان بوعلی یكی از آن خیابانهای وصل به میدان امام است كه رفت و آمد ماشین در آن ممنوع است. این خیابان، شیك، پردرخت و پرفروشگاه بود. مانند بازار تهران، دو سه ماشین خاص و قدیمی نما در این خیابان نیز مردم را جابجا میكردند. این ماشینها را برای همین مكانها ساخته اند وگرنه امثالشان را در خیابانهای شهر هیچ گاه نمیبینیم. روی هم رفته خیابان بوعلی همدان یك مكان تفریحی-تجاری باشكوه و دوست داشتنی است كه قدم زدن در آن هم تفریح میباشد. چند پاساژ كه در این خیابان دیدم، یك درشان هم به كوچه یا خیابان پشتی باز میشد و موقعیت دوطرفه ی جالبی داشتند. در مقایسه با شهرهای با جمعیت مشابه (تقریبا 500 هزار نفر)، همدان از شهرهایی چون اراك و بیشتر از آن از شهرهایی چون كرمان، بازارش پر جنب و جوشتر به نظرم آمد. روی هم رفته همدان را باید شهری سرسبز دانست كه روح زندگی در آن جاری است.
فارسی همدانیها در آهنگ و تلفظ به لهجه ی قزوینیها نزدیك است. همچنین گاه مشابهتهایی با لهجه ی اصفهانی دارد. در كوچه خیابانهای این شهر تركی كم شنیده نمیشود. اگر چه كردی هم میشنیدم اما میدانستم كه بر خلاف تركها كه بومیان شهر و روستاهای اطرافشند، كردها از استان همسایه آمده اند.
شاید بتوانم همدانیها را روی هم رفته سفیدپوست ترین مردم شهرهای ایران كه تا كنون دیده ام در شمار آورم. با این حال گمان میكنم كیفیت پوست اراكیها بهتر از همدانیها بود. رشتیها نیز شاید باكیفیت ترین پوستهای ایران را داشته باشند (ماهها بعد رشت را دیدم). در همدان مردم بور و چشم رنگی هم كم نیستند. سر و وضع مردم در خیابانهای مركزی شهر، نسبتا متوسط است. اینجا نسبت زیاد خانمهای چادری به جمعیت كوچه خیابانها، توی چشم میآید. دماغ عملی هم در همدان زیاد به چشم میخورد.
در پایان سفر چند روزه ام در استان همدان، وقتی به شهر همدان برگشتم، در روزی تعطیل به آرامگاه باباطاهر رفتم. خلوت بود. درون فضای كوچك آرامگاه قدم میزدم و با صدای متوسط، آواز اصفهانی كه همان ماهها با دوستان نوازنده تمرین میكردیم را خواندم؛ دوبیتیهای باباطاهر بود؛ تو دوری از برم دل در برم نیست... . صدا میپیچید و لذتی داشت. دو كودك تخس كه قاچاقی از روی دیوار وارد باغ آرامگاه شده بودند (برای ورود باید بلیط بگیری)، دور و بر آرامگاه میپلكیدند و وقتی متوجه صدای من شدند، از لای شكافهای دیوار (ساختار دیوار پوشش كامل ندارد)، درون را مینگریستند. این دو پسربچه ی پایین شهری، دست از شیطنت برداشته و لختی توجه كردند اما وجه غالب شخصیتشان زود رو آمد و شروع كردند به سر و صدا و مسخره بازی. در همین حین نگهبان مجموعه متوجهشان شد و آمد كه بگیردشان و ایشان جلدی از بالای دیوار بیرون پریدند و در رفتند. آرامگاه باباطاهر از آثار دوره ی شاه است و كمی فرسوده شده. سنگ نوشته هایی كه مربوط به زمان ساخت و سازنده و حكومت پهلوی و... میباشند، اینجا مخدوش شده اند. مثلا نام محمدرضا شاه را ساییده اند تا معلوم نباشد اما مردم آمده اند و با خودكار و ماژیك آن را پررنگ كرده اند تا معلوم باشد! دور و بر آرامگاه بوعلی نیز چند گردشگر خارجی دیدم. درست یادم نیست حوالی آرامگاه باباطاهر بود یا بوعلی كه راسته ی سفال فروشها و فروشگاههای صنایع دستی بود. از همانجا یك دست سرویس چایخوری سفال لعابكاری شده لاله جین برای خانه خریدم. لعاب لاجوردی براق این سفالها گویی تجلی كاشیهای چندصد ساله ی مسجد كبود تبریز است؛ زیبا و زنده؛ لاجورد افق صبح نشابور و هرات است / كه در این كاشی كوچك متراكم شده است... (شفیعی كدكنی).
بیش از دو دهه است كه یكی از خویشان نزدیك ما در همدان زندگی میكند؛ پسردایی مادرم است اما رابطه ی ما از همان ابتدا آنقدر نزدیك بود كه دایی صدایش میكردیم. شبی را در منزل ایشان بودم و بهرمند از مهمان نوازیشان. شب خوبی بود. اگر چه زندگی مرفهی دارد و موقعیت اجتماعیش بالا است و كانون خانوادگیش گرم اما گمان میكنم حس كمبودی دارد كه همان دور افتادگی از وطن (شمال خراسان) باشد. یادش به خیر وقتی سه چهار ساله بودم، دایی كه آن زمان دانش آموز دبیرستان بود، با مقوا و چوب و... ماشین نیسان باری ترتمیزی، در ابعاد ماشینهای پلاستیكی اسباب بازی ساخته بود. من در همان احوال كودكی، ماشین را در ذهن خودم بزرگ تصویر میكردم و خود را پشت فرمانش. اما مثلا وقتی دایی جای من را كنار دست راننده میدانست، كمی دلخور میشدم! سالها بعد وقتی مدرسه میرفتم، روزی دایی از روستا به دیدن ما در كوه آمد. آن تابستان در كوه كشت و كار كرده بودیم. آنجا برای من بچه شهری، دایی با استفاده از تجربیات كودكیش با درختچه های كوهی یك چوبدستی چوپانی (به تركی؛ اَل آغاج) ساخت كه حسابی از داشتنش احساس غرور میكردم. یادم است برای ساختنش یك شاخه از درختچه ای را قطع كرد كه چوب نسبتا زردی داشت. پوست این شاخه را كند و آن را كه كمی خمیده بود، روی آتش هی "پخت" و با فشار راستش كرد. چوبدستی محكمی بود. همین چیزهاست كه از آدم در ذهنها و دلها میماند.


نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 15 تیر 1397 02:01 ب.ظ
در دهه ی محرم سال 96 (مهرماه)، عصر كه از محلات برگشتم، بعد از نهار و شاید دقایقی استراحت، آهنگ گلپایگان كردم. گلپایگان در شمال غرب استان اصفهان است و با خمین تقریبا نیم ساعت-چهل دقیقه ای با ماشین فاصله دارد. از سمت خمین، از بلندی كه وارد جلگه ی گلپایگان میشوی، دشت پهناور سرسبزی را میبینی كه پر از باغها و كشتزارهاست. از روی نقشه ی گوگل ارث كه نگاه میكردم، آشكار میشد كه اینجا یكی از پهناورترین پهنه های سرسبز فلات داخلی ایران است، مثل جیرفت كه یك منطقه ی وسیع كشتزار و باغ است. وسعت زیاد كشتزارهای گلپایگان برایم عجیب بود اما از روی گوگل ارث میدیدم كه این پهنه ی سبز در بعضی سمتها یك باره به زمینهای كویری ختم میشود! حدث زدم كه احتمالا پیش از چند دهه ی اخیر نباید وسعت این كشتزارها اینقدر زیاد بوده باشد و پای استحصال آبهای زیرزمینی و... در میان است. گویا یك سدی در اطراف گلپایگان هست كه به رونق كشاورزی و باغداری این ناحیه انجامیده. از چاههای عمیق اینجا و شمارشان خبری ندارم. خانه باغهای این پهنه ی سبز هوس انگیزند. دقایق نسبتا طولانی با ماشین در میان این كشتزارها باید رفت تا به خود شهر رسید و هر چند صد متر یك جا میبینی كه چند خانه كنار همند و آبادی كوچكی سرپا شده.
گلپایگان كوچكتر از شهرتی است كه در میان ایرانیان دارد. كم نیستند شهرهای داخل فلات ایران كه آوازه شان بیشتر از جمعیت و حال و روز كنونیشان است. مثلا همین گلپایگان به واسطه ی آدمهای مهم و بزرگی كه در تاریخ سده های معاصر ما داشته یا حتی به خاطر كباب معروفش یا به خاطر نام خانوادگی گلپایگانی كه در جای جای ایران به آن برمیخوریم، نامش برای ما خیلی آشنا است و ناخودآگاه جای مهم و بزرگی جلوه میكند اما وقتی واردش میشوی، میبینی كه اهمیتش در ناخودآگاه ذهن ما از جمعیت و قدرت اقتصادی و... شهر نیست. و این كمی آدم را به فكر فرو میبرد كه چرا من فكر میكردم این شهر بزرگ و پرجمعیت و مهم و قوی است؟!
به نظر میرسد بازار گلپایگان قویتر از خمین باشد و حتی برخی توزیع كنندگان از گلپایگان به خمین جنس میدهند. روی هم رفته مردم گلپایگان هم از خمینیها شیكتر و به روزتر بودند.
اینترنت سیمكارت همراه اول در ساوه خوب و مانند تهران آنتن میداد اما گلپایگان نیز مانند خمین و محلات اینترنت همراه اولش تعریفی نداشت.
آثار تاریخیی از دوره های سلجوقی و... هنوز در شهر برقرارند. مثلا یك میل بلند و زیبا در بافت مركزی شهر دیدم كه در شب، نورپردازی زیباترش كرده بود و حسابی توی چشم بود. یكی از ورودیهای بازار سرپوشیده اش را نیز دیدم كه سقفهای گنبدی به هم پیوسته داشت اما شب بود و بیشتر فروشگاههایش تعطیل.


نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 14 اردیبهشت 1397 06:59 ب.ظ
از خودم در عجبم كه هیچ صدایی هنگام حضور در محلات ضبط نكرده ام و حتی هیچ چیزی هم یادداشت نكرده ام! ناگزیر همه ی آنچه در مورد این شهر مینویسم از خزانه ی ذهن است.
محلات در شمال شرقی خمین و سر راه دلیجان و سپس قم است. این شهر به دلیجان خیلی نزدیك است و با خمین، به گمانم تقریبا یك ساعت فاصله دارد. جاده ی محلات-خمین خلوت و كم مسافر است. اینجا پایتخت گل ایران نامیده میشود اما من در ساعتهای حضورم در آن چیزی مربوط به این قضیه ندیدم! اما معدنهای چندی را دور و بر شهر، از همان جاده میشد دید. آری، محلات به داشتن معادن بسیار هم مشهور است و معدن و گلخانه دو بنگاه اقتصادی عمده و پولساز این شهرند.
محلات شهری است كوچك با جمعیت كمتر از پنجاه هزار نفر كه خلوتی، پردرختی خیابانها، شیك پوشی و رفاه نسبی مردمش از ویژگیهای آنند. اهل این شهر از متوسط ایرانیها پولدارترند و نیز زمینه ی قوی اقتصادی و طبیعیش، پولداران چندی را از جاهای دیگر كشور به اینجا كشانده است. شیك و لوكس بودن 6-7 داروخانه ی شهر، خود گواه سطح زندگی در محلات است. انبوه درختهای چنار كه عموما باریك و بلندند، به خیابانهای این شهر حاشیه ی كویر، صفای كم مانندی داده است. آدم از قدم زدن در خیابانهای پرچنار شهر دل نمیكند. اگر درست در یادم مانده باشد، آب زلالی نیز در برخی جوهای شهر روان است.
در اندك ساعتهای حضورم، از محلاتیها -كه به باصفا بودن شهرشان واقفند- تعریف و توصیف "سرچشمه" را میشنیدم و مشتاق شدم كه حتی اگر شده برای ده دقیقه، آنجا را ببینم. سرچشمه محلات، چشمه ای است در شمال شهر با آبی كه نمیدانم دبیش چقدر است اما قابل توجه میباشد. این چشمه كه بالادست شهر است و آبش به سمت شهر روان میشود را چنارزاری در برگرفته كه به باغهای محلات منتهی میشود. خیلی زود درمیابی بسیاری از باغهای باصفای این شهر از میان رفته و به جایشان خانه ساخته شده اند! سرچشمه تا شهر را پیاده برگشتم. در میان خانه های محله های شمالی شهر، گاه باقیمانده ی دلگیر باغهای بیرمقی را میدیدم كه در حبس و خلوتند تا وارهند به مرگ و خانه شدن! یكیشان را كه دارمیم (اصطلاح محلی خراسانی به معنای درخت انگور كشیده شده بر روی درختان بزرگ) و درختهای میوه اش پیدا بود، همان تازگیها آتش زده بودند. و این سرنوشت شوم باغهای چندصد و چندهزار ساله ی سرزمین ماست كه در این روزگار پریشانی ما، چون بسیاری دیگر از داشته ها و ثروتهایمان از كفمان میروند!
بافت طبیعی و قدیمی سرچشمه ی محلات را در سالهای اخیر به هم زده اند و جاهایی را كنده و صاف كرده و جاهای دیگری را سنگفرش و آجرفرش كرده و سازه ها و حوضها و آبراههایی ساخته اند كه از نظر من اگرچه جالب بود اما محلیها میگفتند دیگر آن صفا و زیبایی قدیمیش را ندارد. برعكس شهر، چنارهای سرچشمه، عموما تنومندند. گردشگرانی نیز از جاهای دیگر آنجا بودند اما گویا آخر هفته هاست كه جمعیت انبوهی از دور و نزدیك، آنجا گرد میآیند. فاصله ی اینجا تا تهران همه اش سه ساعت است! پایین دست سرچشمه، دریاچه ای كوچك ساخته اند كه قایقهای پارویی نیز در آن خدمات میدهند. كناره ی راه آب سرچشمه كه به شهر میرفت، از روییدنیها و درختان سرشار بود و گاه كلبه های خشتی-گلی خرابه ای نیز در آن یافت میشد كه روزگاری رونقی داشته اند. این مسیر من را یاد همتایش در روستایمان (شوغان؛ خراسان شمالی) میانداخت و دوست داشتم ساعتها در این سكوت سبز خنك مهربان حاشیه ی آب، به یاد روزگاران كودكی و سرچشمه و كوچه باغهای روستایمان، آنجا قدم بزنم.
در محلات شمالی شهر گاه خانه های قدیمیی را میدیدم كه فرورفته در گل و درخت بودند. یكی از ایشان را وقتی از خیابان میگذشتم، در پیچ كوچه ای دیدم و نتوانستم دل بكنم؛ رفتم و دقایقی به تماشایش نشستم؛ خانه ای قدیمی و فرسوده با دیوارهایی كاهگلی، سكوت و كوچه ای خلوت، درختان سبز و باطراوتی كه از حیات خانه بیرون زده بودند و عطش داشتن این زیباییها در حاشیه ی كویر...
در محلات بانوان بسیاری را دیدم كه پوستهایی لطیف و شفاف داشتند و این با الگوی شهرهای كوچك ایران، یكسره متفاوت بود. این نكته را البته كه باید تا اندازه ی زیادی به سطح بالای زندگی مردم این شهر (درآمد، خوراك، تفریحات و...) نسبت داد. همچنین رنگ آبی كبود را در چشمان چند محلاتی دیدم كه چنین بسامدی برای چنین رنگ چشمی در ایران برایم عجیب بود و تازگی داشت خاصه در شهری چنین كم جمعیت. این آبی با بیشتر آبیهایی كه تا كنون دیده ام نیز متفاوت بود و چیزی بین خاكستری و آبی بود. به گمانم پراكندگی ژن این رنگ چشم در این منطقه بالا است. روی هم رفته اهل محلات را مردمی نسبتا زیبا و خوشپوش یافتم.
افغانستانیهای چندی را نیز در شهر دیدم كه برخیشان خیلی شیك و ایرانی شده بودند. حدسم این است كه كار در گلخانه ها اصلیترین عامل كشیده شدن پای این پسرعموهایمان به محلات باشد.
و من همچنان نگران باقیمانده ی باغهای محلاتم، نگران خشك شدن سرچشمه ی زیبایش، نگران داشته هایمان.


نویسنده : سروش
تاریخ : جمعه 31 فروردین 1397 06:11 ب.ظ
خمین شهری است پردرخت با خیابانهایی سرسبز. از آب روان در جوها چیزی در ذهنم نیست اما گمان میکنم که بی آب نبود. غروبها، دسته های بزرگ سار در آسمانهای شهر به پرواز درمیآیند و این بر زیباییهای آنجا میافزاید.
دهه ی محرم بود و دسته های عزاداری، اینجا نیز چون ساوه, عصر و وقتی هنوز هوا کاملا روشن بود توی خیابان میآمدند. حضور دسته ها چنان زیاد بود که خیابانهای مرکز شهر با حضور و عاملیت پررنگ پلیسهای راهنمایی رانندگی، به روی ماشینها بسته میشد و تماشاگران خمینی نیز پرشورتر و پرشمارتر از ساوه ایها و اراکیها -که در روزهای گذشته دیدم- در پیاده روها جای سوزن انداختن نمیگذاشتند! در عجبم اهتمامی که ایرانیان برای دیدن نمایش دسته های عزاداری دارند از چه سبب است؟! این نمایشها نه چندان مهیجند و نه بعد هنری قویی دارند و نه نظم و ترتیب و حرکات موزونشان محلی از اعراب دارد و... . حتی گرایشهای مذهبی هم در دنبال کردن و به تماشا نشستنشان چندان قوی نمینماید. دست کم میدانم به تماشای دسته ها رفتن یک سنت قدیمی است و شاید مهمتر از آن، تنها کارناوالی است که در ایران کنونی اجازه ی برگزاری دارد و تنها رویدادی است که در آن زنان میتوانند در پیاده روها برای تماشا تجمع کنند! گویا از قدیم الایام، پسر و دخترها نیز این رویداد را محل خوبی برای دید زدن و دیده شدن یافته اند و هم از این رو است که رونق دارد.
برای شام به رستوران کوچکی رفتم که مانند دو سه همتای همسایه اش یک شقه ی گوسفند را آویزان کرده بود و از همان، تکه های گوشت را میکند و همانجا چرخ میکرد و کباب میزد. هوس کوبیده کردم. فضای رستوران را دود سوختن دمبه و چربی گرفته بود و در چشم گوشتخواری چو من بر هوسناکی فضا میافزود. یکی دو سیخ سفارش دادم با پلو اما دریغ از مزه! خیلی توی ذوقم خورد ولی پول میدادم و نمیشد ازش گذشت! یادش بخیر همین چند هفته پیش بود که در کرمان چند بار کباب کوبیده های مثال زدنیی خورده بودم. به جرأت میتوانم بگویم دو یا سه کبابیی که در کرمان به ایشان مراجعه کردم، خوشمزه ترین کوبیده هایی را داشتند که در این سالها خورده ام. در این مدت چند بار از چند کبابی در مورد علت خوشمزه یا بیمزه شدن کوبیده ها پرسیده ام و آنچه یافته ام از این قرار است که اگر در کباب غش نزنند (تا هزینه ی تمام شده اش کمتر شود) و نیز هر چه بیشتر شامل گوشت گوسفند باشد تا گوساله، کوبیده خوشمزه تر میشود. یکی از عوامل خوشمزه شدن کباب، دمبه است اما گویا اگر دمبه بیش از اندازه باشد نیز باعث ریختن کباب از سیخ میشود. از طرفی وجود چربی و دمبه در کباب هر چه بیشتر باشد، هنگام پخت، کاهش وزن و حجم کباب نیز بیشتر است. اما نکته ی تعیین کننده ی کلیدی در مزه ی کباب کوبیده آن است که انگار گوسفند هر منطقه ای به فراخور خوراک و نوع زندگی، مزه ی گوشتش نیز متفاوت میشود. مثلا گوسفند مناطقی چون بلوچستان به خاطر آنکه در دامن کوهستانها و دشتها پرورش میابند و تحرک و فعالیت مناسبی دارند، گوشت خوشمزه ای دارند و گوسفند جایی مثل تهران چون از نان خشک و گیاهان پرورش یافته با آب فاضلاب و... تغذیه میشوند و تحرک کافی ندارند، گوشت خوشمزه ای نیز ندارند.
خمینیها را کمی تیره پوست تر از اراکیها یافتم. و نیز چشمان درشت و ابروهای پهن و کشیده اینجا کم نبود. قدهای خیلی بلند و بدنهای پهن در خمین هم جلوه مینمودند اما نسبتشان به کل جمعیت، به اندازه ی مثلا اراک یا آنچنان که بعدها در ملایر دیدم، نبود. ته چهره های ترکی-مغولی در اراک اندک بودند اما در خمینی بیشتر به چشمم آمدند. حتی کسانی را دیدم که ترکند و با ایشان کمی ترکی هم گفتگو کردم. ترکهای خمین ساکنان روستاهای اطرافند و در نسل یا نسلهای اخیر نیز ممکن است به شهر کوچیده باشند. در خصوص میزان جمعیت ترک، از خمینیها شنیدم که از 20 درصد تا نیمی از جمعیت این شهرستان را تخمین میزدند. نمیدانم شهرستان خمین لر هم دارد یا نه ولی به هر حال لهجه و زبان محلی ایشان با لرها در پیوند نزدیک مینماید. دست کم نظام آواییشان را میتوانم مدعی باشم که به هم نزدیک است.
لهجه ی خمینیها با آن که قطعا به غلظت دهه های پیش نیست، مرا که نخستین بار بود با ایشان میآمیختم، شگفت زده میکرد چرا که یادآور لهجه ی امام خمینی بود. گاه حتی میخندیدم چون که مثلا از یک لات یا یک زن یا یک راننده تاکسی و... کلامی میشنیدم که احساس میکردم دارد ادای امام خمینی را درمیاورد!
خمینیها را مردمی نسبتا سنتی یافتم. بانوان چادری در میانشان اکثریت داشتند و تیپهای قرتی و مزلف -از زن و مرد- چندان نبود.
"بیت امام خمینی" در همان محله ی مرکزی شهر کوچک خمین است و حالت موزه دارد گویا. روزی که به خمین رسیدم، نشد برای بازدید از آنجا بروم و صبح روز بعد که رفتم، هنوز مجموعه باز نشده بود و بلیط اتوبوس برای تهران داشتم و نشد که منتظر بمانم تا باز شود! این مجموعه از نمای بیرونی یک حیاط چند صد متری است با دیوارهای خشتی و گلی چند متری بلند و ستبر. خانه ی باابهتی به نظرم آمد و مشخص بود از رسیدگی و مرمت خوبی بهره میبرد. دست کمش این بود که کاهگلش از بیرون خیلی تازه و تمیز بود. اگر در دوره ی خردسالی امام خمینی و پیش از آن نیز این خانه چنین هیبت و شکوهی داشته، باید حدس زد که در آن روزگار تنگنا و پریشان اواخر قاجار، خانواده ی ایشان نه فقط ملاهای محلی و ساداتی محترم بوده اند بلکه احتمالا از بزرگان و اشراف و شاید حاکمان محلی در شمار میآمده اند و به گمان خدم و حشمی داشته اند.
جایی که ساکن بودم، در کنار میدان "ادواردو آنیلی" بود! نامبرده یکی از اعضای خانواده ی ایتالیایی متمول آنیلی است که یک قلم از داراییهایشان مثلا باشگاه یوونتوس است! وقتی در دوره ی راهنمایی درس میخواندم، یک فیلم مثلا مستند برای ما نشان دادند که داوود نماینده (گوینده ی مستندهای حیات وحش و...) رویش حرف میزد و در آن به ماجرای شهادت ادواردو آنیلی پرداخته میشد. این فیلم را اخیرا از سیمای خودمان هم دیده ام. آنچنان که فیلم روایت میکرد، ایشان به اسلام گرایش پیدا کرده و شیعه شده بود و گویا با برادران خودی ما ارتباط یافته و ارادتمند انقلاب اسلامیمان شده و حتی نامش را به عربی تغییر داده بود. و در این مستند ادعا شده بود هم از این رو دشمنان انقلاب و دستگاههای امنیتی غربیها سر به نیستش کردند! والله اعلم.
از نامگذاریهای اینچنین کمی عجیب در خمین چندی به چشمم خورد اما متأسفانه نه چیزی از آنها ضبط کرده ام و نه در یاد دارم! فقط میتوانم بگویم در خصوص نامگذاری جاهای عمومی، این شهر کوچک پیوندی گسترده با امام خمینی و انقلاب اسلامی دارد و کیفیت موجودیت کنونیش با مهمترین چهره ی تاریخش -که معاصر نیز میباشد- گره خورده.
در خمین پستهای مخابرات و برق پیاده روها را دیدم که با برچسبهایی به نقش گره چینی (نقوش هندسی روی چوب در تزئینات معماری سنتی ایرانی) آذین شده بودند و چه زیبا و مبتکرانه بود. همین که یک فضای بی رنگ و روح را اینچنین زنده و جذاب کرده و یک زیبایی و شادی کوچک به بینندگان و همشهریان تقدیم کرده بودند، جای خوشدلی است.
خمین بازار سرپوشیده ی کوچکی نیز دارد که یادم نیست آیا دارای بافت تاریخی هم میشود یا نه اما اگر هم میشود، گمان نکنم قابل توجه باشد.
در بازار خمین به صنف آرایشی بهداشتی که مراجعه میکردم، متوجه شدم نسبت قابل توجهی از مالکان فروشگاهها، زنانند. چنین مینمود که بیشترشان نیز سرپرستان خانوار باشند. در مراجعه ای که به گلپایگان (شهر نزدیک خمین در استان اصفهان) داشتم، یکی از توزیع کنندگان اجناس آرایشی، در توضیح این ادعا که بازار آرایشی بهداشتی خمین بی اعتبار است، بی آن که من خط دهیی کرده باشم، از جمله ی علتها، یکی را چنین گفت که در خمین زنان مطلقه ی چندی با اندک سرمایه ای که اندوخته اند و عموما هم از محل دریافت مهریه شان است، فروشگاه آرایشی زده اند و مدتی در بازارند و زود جمع میکنند و هم بازار را خراب میکنند هم بدهکارِ توزیع کنندگان میشوند!


نویسنده : سروش
تاریخ : شنبه 25 فروردین 1397 07:43 ب.ظ

11.  ارتباط با انگلستان:

"باید به پرسشی بپردازم كه حیرت بسیاری را برانگیخته است: چگونه با سیاستهای انگلیسی پیوند خوردم و كدام انگیزه های اصلی سبب شده تا به مدافع سرسخت علایق بریتانیا در آسیا بدل شوم؟". و گویا جواب وامبری برای این پرسش، "مأموریت متمدن سازی ما (دولت بریتانیا) در شرق" میباشد! این ادعا، در میان قدرتها رقیب معارضانی داشته است؛ "روسها به اضافه هواخواهان آنان، بخشی از آلمانها و نیز برخی از روزنامه نگاران فرانسوی –كه یا به علت بدهضمی عقیده در مورد مأموریت متمدن سازی ما در شرق و یا از سر دشمنی پوچ و حسادت نسبت به انگلیسیها مدام به نظرات من حمله كرده اند و همیشه آماده بوده اند تا نوشته های ضد روسی مرا یا به عداوت به اصلاح ضدروسی مربوط سازند و به رغبت من به انگلیسیها ارتباط دهند".

وامبری در پایان با ژستی خیرخواهانه میگوید "بلی مردم آسیای میانه وحشیهای خشنی هستند، نور فرهنگ غربی ما در آنجا بسیار لازم است؛ اما اگر در میان مشعل داران انتخابی صورت گیرد، من انگلیسیها را ترجیح میدهم؛ ملتی كه (...) بی تردید در رأس تمدن ما قرار گرفته است".

 

12.  در انگلستان:

در انگلستان وامبری برای سفری كه داشته و شرح آنها بسیار مورد توجه و عنایت از سوی بسیاری كسان قرار گرفته است.

 

13.  روسیه در آسیای میانه:

از دستاوردهای حضور روسیه در آسیای میانه، برانداختن ملوك الطوایفی و ایجاد امنیت و از میان بردن برده فروشی بوده است. این دستاوردها قطعا بر زندگی مردم خراسان نیز تأثیر مثبت داشته اند. وامبری میگوید حتی در انگلستان هم با آنكه "اظهارات ضد روسی بسیار بلندتر" از اظهارات همدلانه بوده است اما مثلا در یك انجمن حكومتی "رئیس عالیقدر انجمن به حمایت كسانی برخاست كه با روسیه همدلی میكردند و پیشرفت روسیه در آسیای میانه را بركتی به نفع تمدن میشمردند". یا در جای دیگر از زبان برخی از انگلیسها در باب پیشروی روسیه در آسیای میانه میگوید "او به تمدن خدمت میكند و حتی اگر موفق به تصرف بخارا هم شود ما به آن اهمیتی نمیدهیم". البته پیداست كه این رویكرد غالب در انگلستان نسبت به روسیه نبوده است.

در باب آثار مثبت تسلط روسیه در آسیای میانه، وامبری میگوید "خوشحالم كه بگویم این سوداگری نفرت آور (برده فروشی) بعد از سفر من به بخارا هر چند كاملا متوقف نشده اما به یقین كاهش فراوان یافته است و احتمال فراوان میرود از این پس دیگر برده فروشی در آسیای میانه به كلی موقوف شود. در قطع این داد و ستد هولناك مدیون روسیه هستیم زیرا تجارت برده را در مایملك آسیاییش و نیز در ممالك تحت حمایتش ممنوع ساخته است. به علاوه تركمنها، این آدم رباهای واقعی، دیگر نمیتوانند مثل گذشته به داخل ایران تجاوز كنند (احتمالا به خاطر تسلط روسها) تا رمه ها و آدمها را بربایند".

پیداست در زمان سفر وامبری، حتی آبهای جنوب دریای مازندران تحت نفوذ روسیه میباشد. با توجه به سنت غارتگری و برده فروشی تركمنها، برایم عجیب بود كه وامبری گزارش میدهد روسها با برده گیری و برده فروشی تركمنها مقابله میكرده اند؛ "به رغم تلاش سرسختانه حاكم نظامی روسی این منطقه، بارها شمار زیادی از ایرانیهای بداقبال در زنجیر اسارت به گمش تپه (واقع در ساحل جنوب شرقی دریای مازندران) كشیده شده اند كه البته اسارت ملوانان روسی نیز چندان كم اتفاق نیافتاده است. كشتیهای روسی شب و روز در آبهای تركمن گشت میزنند (...) در چنین مواقعی كشتی را به دقت برای یافتن اسیر و سلاح و سایر اقلامی كه حمل آنها قدغن است جستجو میكنند".

وامبری در آسیای میانه "كالاهای ساخت اروپای غربی را خیلی كم و اجناس ساخت روسیه را به وفور" یافته و این نشانگر حضور پررنگ روسیه در این ناحیه، حتی در آن زمان میباشد.

 

14.  در ارتباط با روسیه:

وامبری میگوید "بی گمان به عنوان فردی مجار هیچ دلیلی ندارم تا عاشق روسیه شوم زیرا در اوایل زندگیم آنان را دیده ام كه سركوبگر آرزوهای ملی ما برای آزادی و استقلال كشورمان شده اند". ولی با این حال وامبری مدعی است كه حس منفیش نسبت به روسیه را وارد نوشته هایش در باب آسیای میانه نكرده است.

 

15.  روم:

دست كم تا روزگار معاصر، آسیای صغیر برای مسلمانان و شرق اسلامی، قرنها عنوان "روم" داشته است. وامبری نیز برای آن كه وطن خود را آسیای صغیر یاد كند و بگوید كه تبعه ی عثمانی است، از این منطقه با عنوان "روم" یاد مینماید. در شرح سفر ایران به آسیای میانه نیز میگوید همسفران تركستانیم هنگام چاووش خوانی، همراهی نكردن من را "عمل بی موردی تعبیر نمیكردند زیرا واقف بودند كه مردم روم، همانند مردم تركستان بر اساس دقیق شریعت بار نمیآیند". گفتنی است وامبری در این سفر خود را یك مسلمان سنی مذهب اهل استانبول جا زده بوده. همچنین جالب است كه مترجم در پرانتز، "مردم روم" را "ساكنان بخش اروپایی عثمانی" توضیح داده كه بی شك توضیح درست و دقیقی نیست.

در سفر به آسیای میانه نیز یكی از همراهان تركستانی برای گفتن توصیه ای به وامبری، كشور وی را "كشور روم" یاد میكند. این نكته نشان میدهد در میان مردم آسیای میانه و تركستان نیز قلمروی عثمانی را با نام روم میشناخته اند. در جایی دیگر، یكی از روحانیان تركمن در دیدار وامبری خدا را بسیار شكر میگوید كه این قسمت را نصیب وی كرده تا در وجود "مسلمانی از اهالی روم (وامبری)، سرچشمه ی حقیقی دیانت را زیارت كند". و نیز وامبری از تركمنها درباره ی خودش نقل میكند كه "حاجی شَل رومی (وامبری شل بود)، رفیقی شاد و شنگول است".

 

16.  در ضعف مترجم:

ماههاست از خواندن این كتاب میگذرد و اكنون كه شرح مختصر آن را مینویسم، ضعفهای مترجم كه نشان از عدم تسلطش به مباحث مورد ترجمه میباشد، چندان در نظرم نمانده اند؛
1. روم را بخش اروپایی قلمروی عثمانی دانسته.

2. "تقصیر" را كه در آسیای میانه برای عذر تقصیر خواستن گفته میشده، همان گونه كه وامبری نوشته و نوشتار از روی تلفظ بوده، "تخسیر" نوشته و توضیحی نیز نیاورده كه این همان واژه ی تقصیر است در حالی كه شرح داده "این جمله به معنای ببخشید آقا است".