تبلیغات
آزادكیش
نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 17 فروردین 1396 06:12 ب.ظ
این، تخیلی است در فضاهای واقعی. جریان تاریخ میتوانسته بی حادثه ای بزرگ و خارق العاده حتی، مسیری دیگر پیموده باشد.

***

مانده بود هاج و واج و نگران. اینجا كجاست؟ ماجرا چیست؟ او در این میانه چ میكند؟ در این افكار آشفته بود ك سواری از كوچه ای بیرون آمد و ب زبان كورمانجی(1) و با لحنی آمرانه ب وی گفت "دیگر باید برویم. زود باش". اما او در جای خود میخكوب بود و هنوز خود را و نسبتش با محیط و وقایع را نیافته بود. در چشمان سوار خیره بود و از هیجان نفس نفس میزد اما بهت از آن بازش میداشت ك چیزی بگوید یا بپرسد؛ من كیستم؟ او كیست؟ اینجا چ خبر است؟ ناگاه سوار، نامش را گرفت و با لحنی خشن فریاد زد "رَجو(2)! پس كو تفنگت؟"! بر تعجبش افزوده شد! سوار، نامش را حتی میدانست. راست هم میگفت؛ صدای گلوله از هر سو برمیخواست و دود و خون و آتش، فضا را اندوده بود و اگر این قطار فشنگ را حمایل داشت، تفنگی هم در دستش میباید ك بود. سوار ك حالا كنارش، روی اسب بود، منتظر جواب نماند و با سر و دست اشاره كرد سوار شو و دستور داد ك "زود"!
رجو گویی ك ب خود آمده باشد. زود سوار شد و ب سمت بیرون شهر تاختند. راه ك افتادند، صدای چند شلیك با ضرباهنگی خاص بلند شد و سوار گویی خطاب ب شلیك كنندگان گفت "الان میرسیم". گویی این شلیكها علامت بودند.
تا نمایان شدن دیوارهای شهر، از دور و نزدیك، جز جنازه هایی ك بر زمین بودند و جای جای شهر ك در آتش میسوخت یا از آن دود میخاست، چند سوار دیگر از دار و دسته ی خودشان را دیدند ك گویی هر یك از سویی، تازان، راه شمال شرق شهر را پیش گرفته و در راه ب هم میپیوستند. صدای گلوله ها نیز از پس ایشان روان بودند و پیدا بود شهریان در پی مهاجمان روانند. دیگر سوارها را ك دیدند، همسوار رجو، شماتت كنان خطاب ب او گفت، "هم اسبت را ب باد دادی، هم تفنگت را. سردار خانه ات را خراب خواهد كرد. فكر چاره باش"! و رجو سخت در اندیشه شد ك در كجای تاریخ فرود آمده و چرا هیچ از گذشته ب یاد ندارد و نمیداند كیست و چ میكنند و ب چ عقوبتی گرفتار خواهد شد!
در قطار سواران و با فاصله آخر بودند. در چند قدمی دروازه شهر ب جوی بزرگ پرآبی رسیدند و اسبها از آن پریدند، یكی پس از دیگری. رجو و همسوارش ك رسیدند، اسب بی درنگ پرید اما سنگینی دو سوار خیزش را چنان كوتاه كرد ك پاهای جلویش ب زحمت بر زمین نشست و پاهای عقب حیوان توی جو افتاد و شكمش محكم ب كناره ی جو خورد و اسب و سواران توی آب شیرجه زدند. سر و صداهای تعقیب كنندگان هر لحظه رساتر میشد و جای درنگ نبود. جستی خود را از آب بیرون كشیدند اما هر چ زور زدند و تلاش كردند، اسب نای تكان خوردن نداشت. ب گمان دست و پای حیوان شكسته بود. تعقیب كنندگان گاه تیری نیز در میكردند. دو سه سواری پای دروازه مانده و فریاد میزدند "رها كنید، خورجین را بردارید و بیایید، بژنورد(3)یان رسیدند". بالاخره همسوار رجو تصمیم خود را گرفت و افسار را رها كرد! خورجین را از آب بیرون كشید و خیزی برداشته و پا ب دو گذاشتند ك صدای گلوله ای بلند شد و همسوار نقش زمین گشت! رجو جا خورد و یك نظر وی را نگریست و بیدرنگ سر چرخاند و با نگاه نگرانش پشت سر را پایید. تعقیب كنندگان ب سرعت نزدیك میشدند و در پناه دیوارها و ناهمواریها مكثهایی میكردند تا مگر هدف تیری نشوند.
رجو، ماندن را بیشتر جایز ندید. نعش همسوار را ك در خون خود، بینفس خفته بود، رها كرد و ب اشاره ی تنها سواری ك بر دروازه مانده و بر سرش فریاد میكشید، خورجین را برداشته و ب او پیوست. و دو تركه، از پی چند سوار دیگر، ب سوی خیل سواران ك چند صد متر آن سوتر دیده میشدند، اسب را هی كردند. همچنان ك از دیوارهای شهر دور میشدند، فحش و ناسزا بود ك تعقیب كنندگان ك اینك ب بالای دیوارهای شهر رسیده بودند، ب كورمانجی و تركی نثارشان میكردند و گاه نیز برایشان كری میخواندند. این هل من مبارز طلبیدنها اما حتی تیر انداختنهای دقایقی پیش را نیز در پی نداشت. چ ك مدافعان بیم داشتند خیل دهها نفره ی الامان(4)های سواره در پاسخ این تیراندازیها، آهنگ بازگشت كنند و شهر همچنان جز این چند تفنگ چی، چیزی برای دفاع نداشت.
اخیرا اوضاع منطقه مشوش شده بود. تركمنهای گوكلان و تكه(5)، یورشهای موسمی خود را وسعت بخشیده و گاه و بیگاه تاخت و تاز میكردند. خان شادلو (6) هم بالاخره عزم را جزم كرده و نیروهایش را جمع نموده، با تمام قوا برای سركوب تركمنهای یاغی ب سملقان(7) رفته بودند و بژنورد در آسیب پذیرترین وضعیتش قرار داشت، بیدفاع. اگر چ تركمنها كارد را ب استخوان رسانده بودند و حضور با همه ی قوا لازم مینمود، اما گمان این ك ممكن است از حدود شرقی و از طرف ایلات و مردم خودی، شهر ب خطر افتد، حتما ب مخیله ی كسی هم خطور نمیكرده ك بژنورد چنین رها شده بود.
رجو و همسوار ب دسته سواران جلالی(8) رسیدند ك هر لحظه بیشتر سرعت میگرفت تا پیش از غروب آفتاب، از حدود بژنورد دور شده و ب یورد خود برسند و خود را آماده پاسخ خان شادلو نمایند. سواران در گرد و توز(9) تاختشان ك با نور سرخ كم رمق آفتاب غروب تابستان میآمیخت، از دیدگان بژنوردیان محو شدند.
دنباله دارد...


1. پرگویشورترین شاخه ی زبان كوردی. كوردهای شمال خراسان همگی ب این گویش سخن میگویند. ب كار بردن نام "كورمانج" و عنوان "كورمانجی" در میان كورمانجها بسیار متداولتر از "كورد و كوردی" است.
2. رجو (با ضمه ی كشیده): رجب، شاید رجبعلی. در كورمانجی، متداول بوده و است ك نامها را چنین میشكنند.
3. بُژنورد؛ ضمه ی دوم كشیده تر از نخست است. مركز استان خراسان شمالی كنونی. نام این شهر بنا ب سنت عربی نویسی دبیران زبان فارسی، بجنورد ثبت شده اما مردم شهر این نام را چنان ك اینجا آمده تلفظ میكنند. این نام گویا مشتق از واژه ی "بیژن یورد" است ب معنای سرزمین بیژن. یورد واژه ای تركی-مغولی است ك در زبان كورمانجی نیز ب همین معنا ب كار میرود.
4. كلمه ای ك برای پناه خواستن در ترس و وحشت و حوادث ناگوار ب كار میرود و در شمال خراسان ب دسته های غارتگران اطلاق میشده است.
5. دو ایل از ایلهای تركمن.
6. از ایلهای كورد شمال خراسان ك از زمان صفویه در ناحیه ی بژنورد حكومت داشته اند. گویا اوج قدرت ایشان در زمان قاجار و ب ویژه ناصرالدین شاه بوده ك استرآباد (گرگان) و سبزوار نیز تحت امر ایلخان شادلو بوده اند. یارمحمدخان شادلو، در زمان ناصرالدین شاه، از قدرتمندترین و در عین حال مترقیترین حاكمان محلی ایران ب شمار میرفته است. آوردن ماهیانه ی معلمان دارالفنون از تهران ب بژنورد برای آموزش خانزاده های شادلو و راه اندازی دومین (شاید هم نخستین) موتور برق در ایران و برقدار كردن برخی كوچه ها و خانه های شهر، از كارهای وی است.
7.ناحیه ای در شمال خراسان و غرب بژنورد.
8. از ایلهای كورمانج خراسان ك عموما در منطقه باجگیران ساكنند. نیز در زمانی ك داستان ما در آن جریان دارد، مركزشان آبادی فیروزه بوده. فیروزه اكنون در نزدیكیهای عشق آباد -پایتخت تركمنستان- قرار دارد و ماجرای ایستادگی سردار عوض خان (از امرای ایل جلالی) در برابر هجوم روسهای تزاری و كشته شدنشان تا آخرین نفر و سپس اسلحه ب دست گرفتن زنان ایل، از حماسه های مردم شمال خراسان است. در پی قرارداد آخال، مرزهای شمال شرقی ایران در حدود امروزی واقع شد و بسیاری از مردمی ك خود را ایرانی میدانستند و ب ایرانی بودن وفادار بودند، سرزمینشان در آن سوی مرز قرار گرفت ك این مسئله منشأ مشكلات و برخی كشاكشها شد. ب یاد دارم در سال 93، مرد جوانی ك میشد از روی چهره اش حدس زد كورمانج است، ب فروشگاه من مراجعه كرد. وی فارسی نمیدانست و زبان كورمانجیش نیز بسیار ضعیف بود. وی از تركمنستان آمده بود. ناچار، دست و پا شكسته، با تركی و كورمانجی كارش را راه انداختم.
9. گرد و خاك. توز یا دوز ب معنای گرد و غبار، در شرق كشور، كورد و ترك و... و حتی بلوچها نیز این واژه را ب كار میبرند.


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 12 فروردین 1396 05:54 ب.ظ
این، تخیلی است در فضاهای واقعی. جریان تاریخ میتوانسته بی حادثه ای بزرگ و خارق العاده حتی، مسیری دیگر پیموده باشد.

***

از باران تند بهاری گریخته بود در واقع. وگر نه با همه ی مردم آمیزی و قهوه خانه رَویش، الان میلی ب چای نداشت. وقت هم تنگ نبود و ماشینهای روستایشان، تا ساعتها بعد، همچنان تردد میكردند. ساكش را كنار میز گذاشت و كاپشن سبزرنگ برزنتی آمریكاییش را از تن درآورده، بر صندلیش افراشت. همچنان ك صندلی را عقب میكشید تا جا برای نشستن باز كند، در كاپشن عمیقا نظر میكرد. اما كاپشن را و خیس شدنش را نمیدید. حواسش ب این نبود ك فروشنده گفته بود اصل است و نم نمیكشد. ذهنش باز درگیر این رویایی بود ك این روزها توی سرش میچرخید. نشست. دستمال یزدیش را از جیب شلوار درآورد و ب صورت و سبیلهای پرپشت بورش كشید و كمی خشكشان كرد. در آینه روبرو نگریست و دستی هم ب موهای سربالایش كشید اما چندان در بند این هیبت آبكشیده نبود. نگاه آرامش ب خیابان بود اما پیدا بود دوردستها را مینگرد. چشمهایش را گاه كوچك میكرد، اندام صورتش گاه حالت عوض میكردند، پیشانی چین میخورد، لبان اندكی جمع میشدند، صورت گرفته میشد و باز گشاده میگشت و... و نگاه را گاه از خیابان باز میگرفت و ب اشیاء دور و بر میدوخت اما همچنان خیره و دورنگر. گویی در رویایی ك در او جریان دارد، غرق است.
جلویش چای ك گذاشتند، از دنیای ذهنش بیرون آمد و نگاهی ب شاگرد قهوه چی انداخت و صورتش را شكوفاند و سری تكان داد ب نشانه ی تشكر اما دل زبانش همچنان در دنیای خیال بود و یاری نكرد ك چیزی بگوید. دست ب چایی برد و با سر همه ی انگشتان، قامت استكان را ب نرمی گرفت. اما چنان داغ بود ك جز انگشت اشاره و شصت ك دو لبه ی استكان را چسبیده بودند، دیگر انگشتان را فاصله داد. و باز ب رویا فرو رفت و این بار صورتش جدیتر از همیشه بود. گویی این رویای جذاب اما تكه پاره ی این روزها یا ب جای حساسی رسیده است یا شاید انسجامی یافته.
روبروی قهوه خانه، آن ور خیابان، دیوار خشتی گلیی بود ك گویی برای دیوارهای تازه ساز دور و برش از روزگاران حكایت میكرد. دستی ب سبیلش برد و در دیوار خیره شد. خود را در كنار دیوار احساس كرد و ناگاه همه ی دور و بر را نیز چون این دیوار، قدیمی یافت. شهری ب هم ریخته و سوزان در ذهنش تصویر شده بود؛ جنگی در شهر جریان داشت و دود از گوشه گوشه ی آن بر میخاست و نفیر گلوله از هر سو ب گوش میرسید. فریادها و زجه های زنان و كودكان و نعره های مردان بود ك از هر سو برمیخاست. یكی میگریخت، یكی دنبال میكرد، یكی بر جنازه ای بر سر میكوفت، یكی تیر میانداخت... . خود را با لباسهای محلی قدیمی و چارغ و پاتابه و كلاه و قطار فشنگ در میانه ی این معركه دریافت.
...
دنباله دارد.


نویسنده :سروش
تاریخ: سه شنبه 8 فروردین 1396 12:06 ب.ظ
كُتَل*ی بود، چندان شیبدار و بلند ك در یك راهپیمایی چند دقیقه ای ك هر روز تكرار میشد، عرقش را در میآورد. صبح زود این دامنه را پایین میرفت و غروب یا شب ك از سر كار برمیگشت، تن خسته اش را باید از آن بالا میكشید. این سختی و عرق ریزی روزانه را ب گذشتن از میان درختان، گیاهان، شكوفه ها، برگها، برفهای زمستان، طراوتهای باران، سنگ چین باغها، كنار جویها، دیدن سنجابها، سگها و توله ها و... و همچنین تأثیری ك بر تندرستی دارد، شیرین میكرد.
ایام گذشت و كتل همچنان پا برجا بود. لیك در انبوه دیوارهای افراشته، نه باغی ماند، نه شاخی، نه جنبده ای، نه جویی... و چنان ك افتد و دانی، از این گردش روزگار تنش رنجور گشت، زانوان فرسود، كمر ناگیر شد و آمد شدن همچنان ناچاری روزانه!

* پشته ی بلند خاكی، تپه.


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 5 فروردین 1396 07:52 ب.ظ
ب دور ما -ك همه خون دل ب ساغرهاست- در عجبم ك جاهایی ر ب نام عبید زاكانی، خیام و... نامگذاری میكنند! نام كوچه های پیش و پس هم یكی سهراب سپهری بود، یكی عارف قزوینی (این هم كم جای شگفت زدگی ندارد)، یكی "استاد حمید سبزواری" و...


نویسنده :سروش
تاریخ: پنجشنبه 3 فروردین 1396 09:23 ب.ظ

دوره آثار افلاطون (جلد اول)

ترجمه: محمدحسن لطفی – رضا كاویانی

انتشارات خوارزمی

كتابی است شامل گفتگوها یا "گفت و شنود"های شخصیت اصلی آن –سقراط- با دیگران ك طرف گفتگو گاه یك نفر است و گاه چند نفر. هر فصل كتاب ب نام كسی ك طرفِ گفتگو است، یا شخصیت محوری از جمعی ك طرف گفتگویند، نامگذاری شده و حول موضوعی میچرخد؛ قابلیت، شجاعت، دین، زیبایی و... . در این گفت و شنودها، رشته ی كلام عموما در دست سقراط است و وی گفتگو را با سوالهای هدفدار و پشت سر هم دنبال میكند. تقریبا میتوانم مدعی باشم كوشش سقراط برای آشكار كردن دقیق نبودن مفاهیم و باورهای مردم روزگار خویش است و گامی است در جهت دقیق و بی خلل كردن آنها. سقراط گرایش خاصی ب زورآزمایی در عرصه ی اندیشه و سخن دارد و شهوت آشكاری در ب خاك رساندن پشت حریفان این عرصه از خود بروز میدهد ك دست كم برای روزگار ما، در اخلاق اهل علم و اندیشه پسندیده نمینماید.

در این كتاب، سقراط بارها اذعان میكند "من هیچ نمیدانم" و چنان ب نظرم میرسد ك این رویكرد -با وجود انكار- تلاشی است برای ب چالش كشیده نشدن و ننمایاندن نقصهای اندیشه و نظر و تعاریفش و از طرف دیگر مینمایاند ك اندیشه ها و نظرها و باورها همیشه خلل پذیرند و از كم و كاست گریزی ندارند.

ب نظر میآید واژه arête در فلسفه افلاطون جایگاه ویژه ای دارد و وی از این واژه بهره ها گرفته میشود. این واژه عموما در ترجمه های فارسی آثار افلاطون "فضیلت" ترجمه شده، و چنان ك مترجم در مقدمه توضیح داده، معادل دقیق فارسی ندارد. مترجم (لطفی) بهتر دانسته ب جای فضیلت، قابلیت را ب كار ببرد اما خود نیز اذعان دارد ك باز هم حق مطلب رسانده نمیشود. گفتنی است در ادبیات فارسی، در اشاره ها ب فلسفه افلاطون، بیشتر دیده ام ك از واژه ی "فضیلت" در این خصوص بهره گرفته شده.

در اثنای گفت و شنودها، من ب این نتیجه رسیدم در دوره ی افلاطون –دست كم در هنگام نگارش جلد یكم- فلسفه از سویی از عبارات و مفاهیم ب عنوان ابزاری فنی، تعریف شده و معین بهره نمیبرد و گویا در دوره های بعدی است ك ب این ابزار مسلح میشود و از سوی دیگر هنوز دستگاه ساز نشده و بیشتر نكته پرداز است.

كتاب ساده و روان است و در عین حال بعد از گذشت بیش از 2 هزار سال از نگارشش، ذهن انسان عامی و حتی خواص امروزی را نیز میتواند درگیر مسائل و موضوعات مطرح شده اش نماید چرا ك گویی این مسائل هنوز هم یا مسئله اند یا مسئله آفرین. همچنین نباید از نكته دانی، نكته سنجی و كنج-كاوی افلاطون –ك احتمالا بر شانه ی غولان ایستاده بوده- نیز در ایجاد چنین توجهی غافل شد. امروزه هم چیستی و تعریف و حدود هنر، شجاعت، دین و... جای جدل و گفتگو است.

در گفت و شنودهای سقراط، و در واقع در تضارب آراء طرفین این گفت و شنودها، میبینیم ك در بسیاری از باورها و نظرها چون و چرا میشود اما بسیاری باورها نیز مشمول این بازخوانی و پرسش نمیگردند و چنان ب كار میروند ك گویی همه ی طرفهای گفتگو باورشان دارند. بسیاری از این باورها عقلانی نمینمایند و بسیاریشان در شمار خرافاتند. مثلا بحث بر سر چگونگی و كیفیت رفتار برخی خدایان در میگیرد اما مثلا در وجود خدایان یا در اعتقاد ب این وجود اصلا چون و چرایی نمیشود. این نكته بر من این گونه نمایاند ك فلسفه ابزاری است ك ب كاربرنده اش تصمیم میگیرد آن را در كدام وادی ب كار گیرد. هنوز نخوانده ام اما حتی در قرنها بعدتر، ب گمانم فیلسوفان بزرگی نیز بوده اند ك در همه چیز چون و چرا نمیكرده اند. برایم عجیب است ك بسیاری بزرگان علوم جدید و فلسفه حتی در دوره های متأخر، ب خدا، دین، آموزه های دینی و... ایمان داشته اند. آیا میتوان متصور شد ك آیندگان نیز بر ما خرده بگیرند ك چرا در فلان باور و بهمان مسئله و موضوع چون و چرایی نكردیم؟!

من این كتاب را بیشتر بر روی موبایل و در رفت و آمدهای كاری، در مترو یا مینیبوس خوانده ام و افسوس ك در بسیاری جاها، تمركز لازم را نداشته ام. با این حال این را كتاب توصیه كردنیی میدانم، دست كم ب همه ی كسانی ك چون خودم آموزش فنی فلسفی نداشته اند. در خواندن این كتاب، ذهن ما ب زاویه ها و كنجهای چندی از امور و مسائل كشانده میشوند.



نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 29 اسفند 1395 10:12 ب.ظ
چو نوروز از زمستانها گذر كن
ب كوی شادمانیها سفر كن

نگه دار این كهن آیین، ب پا خیز
ب دست آورده دلها را، هنر كن

ب فرداهای این روز خجسته
ببند امید و دل سرزنده تر كن

ب دیدار و ب دیده بوسی آمیز
ب شور آ، زندگانی چون شكر كن

امید نیكروزیها بپرور
جهان را با نكوییها دگر كن


نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 28 اسفند 1395 07:38 ب.ظ
میدونم سرت شلوغه و هزار و یك گرفتاری داری اما گفتم در آخرین روزای سال، یه نامه بنویسم بهت. كمی از تو بگم، از گله هام، از دلخوشیام، از آرزوهام برای تو. بدونی ك ب یادتم. بدونی ك دنیا بی خوشی و روبراهی تو، هر چی ك باشه، باز هم اونی نیست ك باید باشه برام.
از وقتی چشم باز كردم، از وقتی یكی از وجوه بودنمو در نسبت با تو شناختم، برام از عزیزترینهایی. معشوق همیشگی منی. خیلی وقتا از عشق تو مالامال بوده م و خیلی وقتا نفرت از تو، سراپای منو گرفته. چاره ای هم نیست؛ عشق و نفرت دو روی یك سكه ن.
با این ك از وقتی شناخته مت، دست كم یك بار دگرگونی اساسی در شناخت من ازت ایجاد شده و صلابت و عظمتت برام شكسته، اما همچنان در قلب منی و میدونم بقیه ی زندگیمو هم كار قابل عرضی اگه بكنم، ب عشق تو خواهد بود. یعنی اصلا تصورات خودمم همینه. دیگه میدونم همیشه اینی نبودی ك الان -دست كم در باور دیگران- هستی. میدونم مثل هر پدیده ی دیگه ای توی هستی -حتی اگه صرفا یك مفهوم باشه- یك هست شدنی داشته ی و فراز و فرودایی و سرانجام یه روز، نیست شدنی... . غم انگیزه و برای عاشق جانكاه، ك نیستی معشوقشو تصور كنه اما دردا ك از حقیقت و واقعیت گریزی نیست انگار. تنها میتونم امیدوار باشم اون روزی ك قراره نباشی، جای خالیت هم احساس نشه، چون منی نباشه ك حسرت بودنتو ب دل داشته باشه. اصلا ای كاش اون روز، موجودیتهایی از جنس تو محلی از اعراب نداشته باشن ك یكی مثل من باشه و ببینه دیگری هست و تو نه. هر چند اینم آرزوی خامیه؛ تحولات جامعه بشری یك باره و ناگهانی ك رخ نمیده ن. حتی وقتی روز انكار جهانیِ چنین هویتهایی ك تو داری و امثال تو، برسه، خیلیا مثل تو زودتر نیست شده ن و دیگرانم ب نوبت توی كوزه میفتن. ای كاش میراثی از تو بمونه برای اون روزا. حتی اینجوری هم یك جهانوطن میتونه دلشاد بشه از كاری ك تو برای بشریت كرده ی و دل من در روزگاران گذشته ی اون آینده، از این احساس شاد بشه. عاشقیه دیگه، حساب و كتاب درستی سرش نمیشه.
با این ك هی شكسته ی و گاه كمر راست كرده ی، با این ك گاه اصلا نبوده ی، با این ك گاه نه فقط ب خاطر ناتوانی ك حتی از سر زیاده خواهی و شرارت، مایه ی شرم من بوده ی، باز در قلب منی، باز نمیتونم دوستت نداشته باشم و خیرتو نخوام. آدمی ك هویتشو علاوه بر جنبه ی انسانیش، در وابستگی و پیوستگی ب معشوقی چون تو رقم بزنه، سرنوشتش جز این نیست. هنرو، دانشو، فنو، كار و فعالیتو، تلاشها ر، مناسباتو و... ر در درجه ی اول برای تو میخوام. نمیدونم، شاید چون حال و روز خوشی نداری و ذهن و دلم همه ش غصه دار توئه، اینجوریه. شاید اگه روبراه بودی و كارات رو مدار درست بود و روزگارت بر وفق مراد، فراغت از تو بیشتر برای من حاصل میشد. اما سرنوشت -دست كم برای من- اینه ك بودنم در دوره ی عسرت تو باشه. سخته، چنین خاطرخواهیی فرساینده ست. كمی هم ب فكر من باش.
همه چیز دنیا پیشبینی پذیر نیست، شاید هم همه چیزش رو حساب و كتاب نباشه، اما دوست دارم بدونم این بی سر و سامانیی ك بهش گرفتار شده ی، كی تموم میشه و تو میفتی تو جاده ی روبراهی. از بچگی میدیدم حالت خوش نیست، حرفای دیگرانو درباره ت میشنیدم ك همه ش ب حالت تأسف میخوردن. حالا دیگه كم كم موهای سفید دارن رو سرم سبز میشن و من حق دارم ازت دلخور باشم ك چرا وضعیتت بهتر نشده. حق دارم گاهی ازت متنفر بشم این همه خون ب دل من میكنی. یه نگاه ب سر و وضعت بنداز. بعد این همه سال نباید یه ظاهر خوب داشته باشی؟ نباید ب خودت برسی؟ نباید خوب بخوری و خوب بپوشی و خوب بگردی؟ نباید دو تا دوست ب درد بخور داشته باشی؟ نباید دیگران ب دیده ی احترام و ارزشمندی بهت نگاه كنن؟ آخه تا كی ماجراجویی و لات بازی؟! آخه تا كی شاخ و شونه كشیدن برای این و اون؟! تازه اونم ك برای همه رو شده اینا اولدرم بولدرومته. ولی گفته باشم، از این بازیا همیشه هم نمیشه جون سالم ب در بردا! یه هو دیدی زدن ناكارت كردنا! افتادن ب جونت، تیكه پاره ت كردنا! اون وقت من میمونم و حسرت بودنت. اگه یه روزیم میخوای نباشی، دست كم ب عمر من نباشه، من طاقت ندارم.
یك كمم حرف گوش كن، عاقل باش، محترم باش، آینده نگر باش. ب فكر آبرو و اعتبارت باش. دنبال این باش ك كارای خوب بكنی، نمیشه ك بدیها همه ش از دیگران باشه. درست زندگی كن. زندگی ارزشمنده والا. مگه من و امثال من چ گناهی كرده یم ك بودنمون، هویتمون، دنیامون، آرزوهامون با تو و در نسبت با توئه؟!
بدون ك بی تو، من و میلیونها امثال من باید بگردیم تا خودمونو پیدا كنیم و شاید یه عمر تلاش كنیم تا خودمونو از نو بیافرینیم. ب فكر خودت باش ك ب فكر من بودنه.


نویسنده :سروش
تاریخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 09:27 ب.ظ

بیا آتش بیافروزیم

و زردیمان در آن سوزیم

و سرخی از وی اندوزیم

بیا آتش بیافروزیم

 

بیا گِردش كنار هم

ب آتش بسپُریم این دم

زمستان را و سوز غم

بیا آتش بیافروزیم

 

بیا آیین ب پا داریم

ب شادی دل قوی داریم

در این شب كس نیازاریم

بیا آتش بیافروزیم



نویسنده :سروش
تاریخ: یکشنبه 22 اسفند 1395 08:43 ب.ظ
در پایانه ی تهرانپارس، برای آن ك از مراجعه های مكرر و در حقیقت مزاحمتهای دلالان مسافر رها شوم، از پشت ردیف اتوبوسهای كنار هم پارك شده آمدم. دیدم پشت اتوبوسی نوشته بود؛ این سپهسالار به عشق اباالفضل میتازد.
***
دور میدان اعدام خیابان مولوی، در پیاده رو از كنار پمپ بنزین میگذشتم ك ناگاه احساس كردم ماشینی با سرعت بالا از خیابان ب سمت من میآید! سر جایم میخكوب شدم و با ترس و تعجب ب تاكسی سبزرنگی ك میخواست وارد پمپ بنزین شود نگریستم. پیدا بود راننده من را دیده بود اما نه ب حق تقدم توجهی داشت، نه ب این ك با چ سرعتی باید از خیابان اصلی وارد پیاده رو و آنگاه پمپ بنزین شد. چهره ی خونسرد و بیتفاوتش گویی ب من میگفت "حق و ارزشی برایت قائل نیستم"! با نگاه شماتتبارم این تاكسی را همچنان ك ب محوطه ی پمپ بنزین وارد میشد، دنبال میكردم ك دیدم بر شیشه ی پشتش نوشته؛ ای مرحم زخم سینه، پس كی میآیی؟


نویسنده :سروش
تاریخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 03:47 ب.ظ

بیننده ی برنامه - سوال تلفنی: ویژگیهای مولكول در هر یك از حالتهای ماده (جامد، مایع، گاز) چگونه است؟ چگونه میتوان ب این صفات پی برد؟

كارشناس برنامه: مبحث مولكول در علم بسیار مبحث مهمی است و از جایگاه والایی برخوردار است. چنان ك اسحاق نیوتن، آنجا ك بر شانه ی غولها ایستاده، در این باره فرموده اند "از ما نیست آن كه ب مولكول بی اعتنا باشد". همچنین حدیث متواتر است از گالیله ك "از شفاعت آتنا* ب آن كس نمیرسد ك از مولكول بیخبر باشد"! لكن باید بحث مولكول را جدی گرفت و جای بسی سعادت است امت متعلم را ك جوانانی چون شما هستند ك در پی مولكولند.

همانطور ك همه میدانیم، مولكول در هر یك از حالتهای ماده، صفات متفاوتی از خود بروز میدهد. و اما این مولكول از كجا در مباحث علمی وارد شد؟ پایه ی مبحث مهم مولكول در علم، حدیثی است از حضرت ارسطو. ایشان –ك خدایان از او شاد باشند- روزی در جمع مشائیون فرموده اند "المولقول یزید فی الحالت المیع"! حال سوال پیش میآید ك منظور از این حدیث، حقیقتا چیست؟ آیا مولكول در حالت مایع، از لحاظ تعداد زیاد میشود؟ یا آن ك حجمش زیاد میگردد؟ یا معنایی دیگر؟! در تفسیر این معنی، شیخ كوپرنیك از علمای قرون وسطی میفرماید یزید ب مولكول ارجاع دارد و كننده ی فعل، همانا مولكول است و دموكریتوس** در باره اش فرموده ك از آن كوچكتر و بنیادیتر در فیزیك نیست! از این رو كوپرنیك –ك رحمت خدایان بر او باد- تفسیر كرده ك تعداد مولكول نیست ك در حالت مایع افزایش میابد، پس این زیاد شدن باید از لونی دگر باشد ك هنوز بر ما مكشوف نمیباشد!

لكن بر این فرموده، برخی دیگر از علما اشكال كرده اند آن نه مولكول، ك مراد دموكریتوس اتم است، و اتم است ك نمیتوان آن را ب بخشهای كوچكتر تقسیم نمود. بنا بر این، این گروه نتیجه گرفتند ك میتوان مولكولی را بر دو مولكول كوچكتر تقسیم نمود و مراد از این حدیث همانا این است ك در حالت مایع، مولكولها ب اندازه های كوچكتر و در نهایت ب تعداد بیشتر تقسیم میشوند. این گروه از علما شكر را گواه آورده و گفته اند چگونه است ك وقتی شكر جامد است، جای اندكی میگیرد و شیرینیش در فضای كمتری حس میشود اما آنگاه ك در مایعی حل میشود و در واقع خود ب حالت مایع در میآید، آن شیرینی را در فضای بیشتری میتوان حس نمود!

مولانا دیوید هیوم از علمای تجربه گرای قرون روشنگری، ك هر آنچه متافیزیك را ب آتش میسپرد، میفرماید چندی بود سخت خود را مشغول گشودن معنی این حدیث میداشتم ك شبی حضرت ارسطو را ب خواب دریافتم و مكاشفه ای روی نمود. ایشان میفرماید خود را دیدم بر بستری از حریر سیاه و سپید نشسته و در آن سخت مینگرم. دیده چون از بستر باز میگرفتم و باز در آن مینگریستم، نیك میدیدم ك گاه سیاهی پارچه بر سپیدی آن فزونی میگیرد و دیگر بار سپیدی بر سیاهی! از آنچه میگذشت در وحشت میشدم و نمیدانستم چ باید كرد، ك ناگاه نوری از دور پیدا شد. در آن آشفتگی، با خود گفتم این نور با من سر چ دارد؟ خیر است یا شر؟ از عالم غیب آمده یا از همین دنیای ما؟ نور آرام آرام نزدیك شد و دیدم ك قامتی انسانی است. چون بسیار نزدیك آمد، دیدم ك مردی نیك روی است و بویی خوش از وی مشامم را مینوازد. ب راستی دریافتم ارسطو است ك اینك ب من لبخند میزند! در شگفت شدم و زود دست و پای خود را جمع كرده و تعظیم نمودم. زبانم از حیرت و خوشحالی بند آمده بود. آن حضرت ك این حال مرا دریافت، نزدیكتر آمده، دستی بر سرم كشیده و فرمودند؛ یا هیوم! دل قوی دار و ب هوش باش ك امشب سر آن معنی ك چندی است در آن فرومانده ای بر تو بنماییم. از این تفقد نیرو یافتم و ب شوق و شعف خواستم ك ب دست و پای ایشان بیافتم، لكن حضرتش مرا ب آرامی از خویش باز گرفت و فرمود وقت تنگ است و تا در روش علمی آتش نیافكنده اند، بگذار این سر را بر تو آشكار كنم...

خلاصه آن ك ارسطو -ك خدایان از او راضی باشند- ب شتاب فرموده بودند "چگونه برخی میپندارند ك نه زیادت شود آنچه سختی و جمود را رها كرده باشد؟"! و اینچنین بابی دیگر در معنای علم مولكول گشوده شد و دانش بشری گامی پیش نهاد.

 

* ایزد بانوی خرد در یونان باستان.

** از واضعان نظریه ی اتم ب عنوان بنیادیترین ذره ی تشكیل دهنده ی مواد.



نویسنده :سروش
تاریخ: شنبه 14 اسفند 1395 11:37 ب.ظ
همین امروز شنیدم ك نمایندگان (!) مردم در مجلس، با تصویب طرحی، حقوق مدیران دولتی را رسما و علنا تا 24 میلیون تومان افزایش داده اند!* بماند ك ما نامدیران و نامردمان -نه فقط از آن جهت ك دستمان از این دریافتیها كوتاه است و یا جیبمان از چنان داشتنهایی خالی- نیز داغ این مصوبه را بر تن و دل خود، حس كردن میتوانیم. اما آنچه بر این سوز جان میافزاید و آن را با حیرت میآمیزد، توضیحی است ك یكی از این وكیل الدوله ها** در خصوص این مصوبه گفته با این مضمون؛ هدف این طرح "جلوگیری از مهاجرت نخبگان" ب خارج كشور است! تا جایی ك من میدانم و میفهمم، در دستگاه اداری و بوروكراسی ما، آن چیزهایی ك در پیمودن پله های ترقی مدیریت نقش دارند، همانا سرسپردگی ب روسا و نقطه نظرات ایشان، خالی كردن زیر پای همقطاران، پنهان داشتن منویات در بزنگاهها و حتی در عموم مواقع عادی، وقع ننهادن ب مسئولیتهای انسانی و اجتماعی، وانهادن دغدغه های مردم و جامعه و... است! پله ی نخبگی و نبوغ در این نردبان، دیر زمانی است شكسته است!
میفهمم، میفهمم ك باید از این سفره همگانتان بهره ببرید و یكدیگر را راضی نگه دارید. ای نخبگان، مبادا نارضایتی، شما را ب خیل دانشمندان و روشنفكران و كاردانان و سر ب تن ارزندگان و... در راههای غربت بپیونداند! خدایا مباد آن دم ك نخبگان هم در جمع ناچاران از مهاجرت، داخل شوند؛ مگر زمین را فراخ نگردانیدیم؟ پس چرا هجرت نكردید؟!


* http://www.isna.ir/news/95121408726/%D8%AA%D9%88%D8%B6%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B7%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B5%D9%88%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D9%82%D9%81-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86
** اصطلاح از اكبر اعلمی، نماینده ی شجاع مردم تبریز در چند دوره ی مجلس میباشد.


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 6 اسفند 1395 12:22 ب.ظ
چندان قوی شد ك كلمات را ب استخدام خودش درآورد! اما چ ب كار گرفتنی! ب كلمات مأموریت داده بود هر جا ك ازشان استفاده شد، گزارش دهند! اختیار كلمات در همین حد بود. میتوانست مأموریتهای بهتری بدهد؛ برای بیان عشق ب ذهنها بدوید، برای مهربانیها ب مخیله ها بتراوید، برای پا گرفتن صلحهای پایدار هماهنگ شوید و...
كم كم مردم از مأموریت كلمات سر درآوردند. اگر چ فضا برای مردم تنگتر شده بود اما راهی پیدا كردند؛ شكل كلمات را تغییر میدادند تا ب درد سر نیافتند. مثلا اگر میگفتند "از آن زمان ك آرزو چو نقشی از سغراب شد"، منظور از سغراب، سَراب بود. و از آنجا ك كلمه ی سغراب اصلا وجود نداشت ك بخواهد گزارش ب كار برده شدنش را بدهد، مشكلی پیش نمیآمد. از سویی، كلمات نیز از بدنامیها و بیمحلیهای اخیر ب تنگ آمده بودند اما جرأت دگرباشی نداشتند.
او فهمید ك مردم فهمیده اند، با دم و دستگاهی ك پدید آورده بود، چاره ای اندیشید؛ از كلمات گذشت و مفاهیم را ب استخدام خود درآورد. مفاهیم و معناها مأموریت یافتند، هر جا ك از ایشان استفاده میشد، گزارش دهند! مهربانیها و نوع دوستیها اگر چ از این تصمیم نحیف شدند، اما بعد از چندی، مردم با پیامدهایی ك گریبانگیرشان شد و از آنجایی ك هیچ كاری را بعید نمیدانستند از او، در توافقهایی نانوشته و حتی ناگفته، از جمله ها و كلمات، معناهای برعكس منظور میداشتند. مثلا میگفتند "او چ تصمیم ب جایی گرفت است / درود بر او / دنیا بی او جای بدی است" و منظور دقیقا برعكس بود.
كشاكشش با مردم همچنان پیش میرفت و او با این همه توانایی ك اندوخته بود، همچنان نمیتوانست اختیار و تفاوت را ب تمامی از مردم بازستاند. و این مصیبت بزرگی برایش ب شمار میرفت! اما درمانده نشد و گامی فراتر نهاد؛ او ذهنها را ب استخدام خود درآورد؛ هر ذهنی، هر فكری را ك ب سراغش میآمد -فارغ از این ك صاحبش كلمات و مفاهیم و معناها را چگونه برای بیان این فكر ب كار میگیرد و فارغ از این ك دیگران چگونه این بیان را تعبیر میكنند- باید گزارش میداد. ذهنها از تكاپو ایستادند و زبانها چندان ك ب كار نیافتادند، دهانها خشكی میكردند. دستها و قلمها، دلشان برای با هم بودن تنگ میشد. چشمها رعایت میكردند و گوشها نیز ك كمتر ببینند و بشنوند تا مگر ذهنها آسوده تر باشند. و اینچنین، حجم گزارشها ب یكباره كاهش چشمگیری یافت. مردم، ذهنها را ب نیاندیشیدن ب حتی ساده ترین چیزها ملزم كردند، مگر عقوبتی دچارشان نكند. تسلطی محض برقرار شده بود و البته سكوتی مرگبار! گزارشها نمیرسید اما اندك اندك رشته ی همه چیز داشت از هم میپاشید؛ نظرها خطاپوش شده بودند و گوشها، گویی ناشنوا. فرو افتادن ناگزیر مینمود انگار؛ آنجا ك تو فرعون زمانی / در تیررس بادخزانی.
این همه نبوغ خداگونه را او، اگر تربیت و شخصیتی متفاوت داشت، میشد جور دیگری ب كار گرفت. او اگر كمتر خودخواه بود، معنای زندگی را میتوانست در عصرش ورق بزند. اگر چندان ترسو و رنجور نبود ك نیازمند تسلط بر همه چیز باشد، بیشك خودش هم از زندگی بهره ی بیشتری میبرد. او ذات انسانیش را دگرگون نكرد، فقط برخی ویژگیهایش را توسعه داد و برخی را نادیده گرفت. ب خدایی رسید اما نه ب عنوان یك خالق یا ناظر، یا حتی داور، بلكه ب عنوان یك پروردگار و صاحب اختیار تام؛ أنا ربكم الاعلی.
شهوت فروننشاندنی تسلط تام و تمام بر همه چیز، كل فضا را چندان شكننده كرد ك فروریختن را كسی حس نكرد!


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 29 بهمن 1395 08:32 ب.ظ
ب ره مانده مردی
ب برف اندود كوهستانی
در بی ستاره شبی
ب ظلامی اندر از هجوم بوران كر.
خیال، آوردگه و
امید ب كشاكش وهم و بیم و
خاطر ب تشویشِ آغاز در كار.
ب هر دم یأس نیروگیرتر
انجام، دورآرزویی مگر
...


نویسنده :سروش
تاریخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 11:33 ق.ظ
دو بار دیدمش؛ صبح و عصر. هی میزد و زود قطع میكرد. سنی ازش گذشته بود و صورتش، چین و چروكهای ریز و ژرف را با هم داشت. سازش صدای خوبی نمیداد و هنرش چنگی ب دل نمیزد! دستانش اما كارگری بود و پینه بسته. پیوسته و پرشور نواختن، نفس چاق میخواهد و مهارت. بماند ك تمركز هم در وجناتش نبود! اعتنایی از رهگذاران نیز ندیدم ك دریافت كند.
دستانی ك گویا دیگر نیروی كار ندارند، نفسی ك هی فرومیماند، وجناتی ك كلافه و بی انگیزه بود، و سورنایی ك آواز خوشی نداشت...


نویسنده :سروش
تاریخ: جمعه 22 بهمن 1395 12:10 ق.ظ
منم و یك دست راست؛ تكیه گاه من است در كارهای سخت و سنگین و حتی در كارهای ظریف و ساده. مثلا در مسواك زدن، مسواك را برای بعضی قسمتهای دندانهایم وقتی ناچار ب دست چپ میدهم، پی میبرم دست راستم چ مهارتی در كارش دارد. جالب این ك سالهاست تقریبا هر شب مسواك میزنم اما همچنان مهارت و راحت بودن دست راست در انجام این كار، چیز دیگری است. در ناخن گرفتن هم همین داستان است.
وقتی قرار است باری را بردارم، ناخودآگاه، دست راستم این كار را میكند. پوست دست راستم ضخیمتر است و انگشتانش زمختتر. دست راستم، بیشتر كار میكند و كارهای سختتر را انجام میدهد. از این رو بیشتر زخم و زیلی میشود. اصلا دست راستم سختی كشیده است. حتی جان فداست؛ یك بار ك در كودكی در سراشیبی، تند میدویدم، ناگهان ب مانع ك رسیدم، دست راستم بود ك حایل شد تا ب مانع برخورد نكنم. دست راستم در آن حادثه در رفت.
دنیای عجیبی است اما. با این همه زحمتی ك برایش دارم، اما این نه دست راست ك دست چپ است ك بیشتر استراحت میكند، كمتر كار میكند، كمتر در معرض خطر و زخمی شدن است، در سرما درون جیب جا میگیرد -در عین حال ك ممكن است دست راست حتی باری را حمل كند- بیشتر با شصت ب جیب شلوارم آویزان میشود و از حمل بار خود نیز معاف میگردد!


تعداد کل صفحات : 16 1 2 3 4 5 6 7 ...
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :